سخن مدیر:
بدون دیدگاه

استــاد امام رحـمه الله گـوید حقیقت
آزادی اندر کمال عبودیت صادق بود او را
از بندگی اغیار آزادی دهند…

رسالۀ قشیریه

       بدون تردید آنچه پذیرش آن نیازمند هیچ گونه دلیل و برهان نخواهد بود اینست که آزادی و آزادگی را همه می ستایند؛ و باز آنچه پذیرشش نیازمند هیچ گونه دلیل و برهانی نتواند بود اینست که کمتر زمینه ای را می توان سراغ داد که به اندازۀ آزادی و آزادگی مورد بی مهری و کم توجهی قرار گرفته باشد.

     در ستایش آزادی نه تنها پیام آوران الهی داد سخن داده و در مواردی تصریح کرده اند که جوهر و روح بعثت آنها را آزاد ساختن انسان از غیر خدا تشکیل می داده است که حکماء و فلاسفه و عرفا و ادبا و هنرمندان هر یک بگونه ای و هر کدام از دریچه ای به ستایش آزادی برخاسته اند، تا آنجا که شاید بتوان ادعا کرد: به تعبیری بیشترین فعالیت های پیام آوران و رسولان و آزادی خواهان و حکماء و فلاسفه و هنرمندان و شاعران را، کار و تلاش برای آزادسازی انسان و بخشیدن روح آزادگی بوی تشکیل می دهد.
ما ملتی را سراغ نداریم که برای آزادی بهای سنگین و چشم گیری نداده باشد و خون جوانان خویش را جهت بدست آوردن و تحقق بخشیدن آزادی و فضای آزادگی هدیه نکرده باشد.
گنجینه های فرهنگی همۀ اقوام و ملل لبریز است از دُرر ولئالی ارزش نابرداری که اکثر به پای آزادی و آزادگان نثار شده است. ادبیات اقوام مختلف سرشار از معانی بکر و بلیغ و ظرافتهای تحسین انگیزی است که تا اعماق جان هر خواننده و یا شنونده ای رسوخ نموده و روح عطشناک هر آزادی خواهی را به نوازش می نشیند.
پس ما را چه رسد که درین میدان به هرزه درائی و ژاژ خواهی پرداخته، عِرض خویشتن ببریم و زحمت بیدار دلان آزاده بدهیم!
در فصل های پیشین سخن از کمال گرائی، هدفداری و بالاخره رستن از هوا و هوسها به میان آمده طبیعی ست آنگاه که پای هر یک از این مفاهیم به میان می آید، روی دیگر سکه (آزادی و آزادگی) تداعی می شود. چه رسیدن به کمال جز با بریدن از بی کمالی و داشتن و تلاش نمودن در جهت هدف، جز با بریدن از پوچی و بی هدفی و داشتن حس و روح آزاد منشانه میسر و ممکن نتواند بود، و به همین سان در سایر موارد. از سوئی تا آنجا که نزد همگان روشن می باشد، هر کسی به نوعی، وابسته به چیزی بوده، هوای چیزی را در سر داشته و چیزی را هدف خویش قرار داده است، که اگر این وابستگی ها و هدفها و… جهت آزاد سازنده نداشته باشند ـ که اکثریت هم ندارند! ـ خود تنها بار آورندۀ اسارت و محکومیت می باشند که کشندۀ آزادی و روح آزادگی نیز می باشند، و درست از همین نقطه است که رمز اصلی آزادی و معشوقۀ دلربای آزادگی رخ می نماید و با اشارتی ملیح راه وصال را به اشارت فهمان زیرک نشان می دهد و به زبان فصیح و روشنِ بی زبانی می فهماند که آزادی همان دل نبستن و وابسته نبودن است. و راه رسیدن به آن نیز همان دلبر گرفتن؛ و روشن است که دل نبستن درین جا معنای هدف نداشتن و به پوچی گراییدن نتواند بود، بلکه عین دلبستن است، منتها به «دل نبستن»! دل بریدن از دلبستگی ست، دل برگرفتن از خود است و دلبستن به دیگران و به او. و این دلبر گرفتن، همان دلبر گرفتن است.

     پس آنکس که سَرِ ترک خود گفتن و به آزادی رسیدن دارد، شایسته است تا هوسها را که اینک زنجیرهای اسارت اویند ترک گوید، تا مزۀ آزادگی را بچشد و بچشاند! به هر حال ما در این بخش جز به حرفهای بلخی نخواهیم پرداخت که این میدانِ آزادگی ست و فقط آزادگان را شاید تا در آن سخن رانند و یا سخن از آزادگی و آزادی به میان آرند.
بلخی معتقد است که معنای دقیق و عمیق آزادی همان «بریدن» است و «ترک» گفتن؛ منتها در زمینه ها و ابعاد مختلف. لذا به همین اعتبار می توان گفت که همۀ شعرهای بلخی پیرامون آزادی از چیزی و یا چیزهایی، برای رسیدن به حقیقت آزادی سروده شده است:
گاه تمنا می کند تا انسانِ مورد نظر او ـ که همان انسان رسته و رهیده از زنجیر خواست ها و خواهشهای پیش پا افتاده و همان انسان دلبر گرفته می باشد ـ از «منت سامان کشیدن» دل برکند و آزاد شود و زنجیر این منت ناخوش آیند را از پای جان خویش باز کند و رسیدن به آزادی از این دام را جشن بگیرد، زیرا:
منت سامان کشیدن در خور آزاده نیست
ترک سر با ترک سامان هر دو آسان دید و رفت

     و چون این شخص به مرحله ای از کمال رسیده و به مقام دلبر گرفتن نائل آمده است، به سر و سامان نه توجهی دارد و نه هم احساس نیازی؛ لذا ترک هر یک از اینها و درهم شکستن هر کدام از آنها برایش مشکلی ایجاد نتواند کرد. زیرا:
سرِِ آزاد به هر حادثهای خم نشود
پنجه بر چنبر هر دور و زمان برزد و رفت

     انسان آزاده همانگونه که از زنجیر خواستها رهائی حاصل نموده است، اسیر زمان و شرایط و احکام زمانی و عرف و عادت دوران نتواند بود. پس آزاد، از همه چیز آزاد است؛ و سربلند، در همۀ احوال و در همۀ شرایط سربلند است؛ نه سر بر درگاه هوسها فرود می آرد و نه بر آستانۀ هواها؛ و درست با درک همین معناست که بر شیخ خودخواه خودباختۀ درباری که جلو پندار و گفتار و کردارش را نفس بدست گرفته و زنجیرهایی متعدد بر پای وی و بر پای اندیشه و افکار وی افکنده است چنین می تازد و هشدار و دستور می دهد:
بگذر از شیخ گرش نفس به سر کرد لجام
حرف آزادگی، زین گشته ملجم مطلب

     زیرا که او از ترس افتادن به خطر و از دست نهادنِ آرامش و آسایش خویش، آزادی را فدای هوسها نموده است، در حالیکه:
پایبند هر هوس آزاده نیست
ملک آزادی بود دامِ خطر

      او نه تنها روحیه انسان آزاده را شکافته است تا بیننده خود دریابد که انسان آزاده پایبند هیچ گونه هوسی نبوده و زنجیر هیچ هوسی بر پای وی بسته و افکنده نمی باشد که راه رسیدن به شهرستان آزادی و آزادگی را نیز مشخص و معرفی می نماید، تا آزادۀ آزادیخواه یقین کند که بدون دل بدریای متلاطم خطرها زدن، و در موج خیز حوادث چونان چون کوهی استوار و مصمم ایستادن، شاهد آزادی، خود را در آغوش کسی نخواهد افکند. زیرا یقین نموده است که آزادی گرانبهاترین خواستی است که انسان و یا جامعۀ انسانی می تواند، آنرا آرزو کند؛ طبیعی است این گرانبهاترین خواست جز با پربهاترین چیز و عالی ترین فدیه بدست نخواهد آمد:
به آزادی جوانا فدیه بایست
چه این نعمت کسی را رایگان نیست

     بلخی با آنکه راهها و ابزار تحقق آزادی را محدود به یکی دو تا نمی نماید، زیرا آزادشدن در ابعاد مختلف و شئون متعدد، به طور طبیعی ابزار، راهها و روشهای مختلف را ایجاب می نماید، ولی در برخی از مواقع به ذکر صریح ابزار و روشهایی از ایندست می پردازد:
آزادی دو گیتی یابی ز یمن «همت»
ای خواجه جنبشی کن تا کی غلام مردن

     ***

     «دست خم ساز» به کاری که شوی مصدر کار
خوشنما نیست بهر سفله سری خم کردن

     ***

     بر لب جام «قناعت» کردهاند این پند نقش
آب تاک خویش خوردن به ز نان دیگری

     ***

     فیض روحالقدس از «همت» خود داشت مسیح
گام بردار دم از عیسی مریم مطلب

     و آنجا که صحبت از آزادی جمع است دارد که:
تا خون نریخت قومی هرگز نگشت آزاد
ما راست نیز سهمی، زین افتخار آخر

     ***

      نمای جنبش و آزاد باش و مستی کن
که هیچکس نشد آزاد تا نکرد قیام

     یکی از ظرافت های اندیشه و زیبایی های تفکر ایدئولوژیک بلخی آنست که وی برای موجه ساختن ارزشهای مورد نظر خویش دلایل و توجیهاتی را ارائه می کند. زیرا متوجه شده است که بدلایلی اصل باورمندی به ارزشها دستخوش اغتشاش و شک و تردید قرار گرفته و شرایط به گونه ای از مسیر منطقی و اصولی خود منحرف شده است که لازم می نماید برای موجه جلوه دادن امری موجه و تردیدناپذیر نیز، دلیل و برهان آورد؛ حتی اگر آن امر «آزادی» باشد!
لذا، تلاش می نماید با بهره گیری از مفاهیم عمیق و مهم انسانی، جهت موجه جلوه دادن و ضرورتِ دل کندن و دل بریدن از آنچه مانع تحقق آزادی انسان گردیده است، او را بسوی رهایی و آزادگی رهنمود شود چنانکه درین چند مورد ویژه مشاهده می نمائیم.

     از آن پیشت که هستی برکند دل
تو را باید ز هستی دل بریدن[۱]

     و براستی شایسته تر و بایسته تر اینست تا پیش از آنکه به جبر و به اکراه دل انسان را از هستی بر کنند، او خود به آزادی و اراده و خواست و رضای خود، از آنچه دل کندنی است، دل برکند تا به اختیار خویش، اختیار را، اختیار نموده به آزادی رسیده باشد.
و برهان دیگرش اینکه:

     به قانون جوانمردی روا نیست
تملق را به استغنا خریدن

      ***

     برای یک دو نانِِ زندگانی
نشاید منت دونان کشیدن

     ***

     چو سروت خوب و زیبا آفریدند
تو را زیبد چمیدن نه خمیدن

     ***

     تواضع در بر هر سفله تا چند
بهست از این رسیدن نا رسیدن

     و درست بر مبنای همین بینش آزادسازانه و آزادی جویانه است که به آزادگان نگریسته و هر که را که با چنین سلاح درهم شکنندۀ زنجیرهای اسارت و محکومیت، مجهز نباشد، نه تنها آزاده نخوانده که اسیر و برده می خواند:

     کسی کو به هر سفله تعظیم آرد
نخوانیم مردش، ندانم جوانش

     ***

     مردش مخوان که شرم است اطلاق لفظ مردی
آنرا که رسم مردی تنها کلاه دارد

     ***

     به خون خفتن به از هر سو دویدن
تپش یکدم به از هر دم تپیدن

     وی پس از ذکر آنچه آمد میکوشد تا نشانه و ویژگی انسانهای آزاده را نیز بیان داشته و مردم را با گوشه هایی از شخصیت والای این دسته از انسانها آشنا نماید. که چون این ویژگی ها ـ همچون آفتها و آسیب ها و میکروبهای آزادی ـ بیش تر و متنوع تر از آن است که تحلیل همه جانبۀ آن در یک بخش کوچک بگنجد، فقط بذکر چند نمونۀ مختصر بسنده می نمائیم:

     نشان رادمردان دستگیریست
درین دفتر بسی کردیم تحقیق

     ***

     دار از لب منصور نیفکند اناالحق
آری که به آزادمنش دار، چه پروا

    که در این مورد ویژه، بیشتر نظرش به: «استقامت»، «حقگوئی» و «کمال برین» را هدفِ خویش قرار دادن متوجه بوده است؛ و اما جلوه ای دیگر که خطاب به آزادگان کربلاست.

     گفته بودی که شوم کُشته و ذلت نکشم
وضع آزادیت از طرز کلامت پیداست

     ***

     طمع را، ره به بزم راستان نیست
کجا آزاده فکر بیش و کم داشت

     و در اخیر مقال گوئی زمزمۀ دل انگیز و هوشربائی را به خود و در خود، بلب بسته و همچنان که دأب وی و سیرۀ سنیه و سعادت گرای وی در سایر موارد بوده است، یکباره دل از همۀ مراتب و آزادی برکنده، شلنگ انداز و بی پروا، آزادی و آزادگیِ در بند عشق و زنجیر محبت را در بیابان هوشربای مهربانی سراغ داده، و آخرِ سر، سر از آخر هستیِ همه چیز و همه جا در آورده و اعلام می نماید:

     آزاد نیست هیچ کسی جز به بند عشق
در مکتب نخست همین درس خوانده
ایم

     زیرا که هر بند و زنجیر دیگری، انسان را به اسارت و محکومیت پیوند می دهد، جز بند عشق که وسیلۀ پیوند دیرین پای و شکوهبار انسان به سریر ناکجا پیدای آزادی خواهد شد.
و درست بواسطۀ دریافت همین واقعیت ظریف و ظرافتِ واقعی این میدان است که اعلام و اعتراف می نماید:
     نزیبد جز این شیوه از راد مردان
و گر نه به اوصاف مردی مخوانش



[۱]- و یا: تو را شاید ز هستی دل بریدن

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.