سخن مدیر:

ارزش عمر – بخش اول

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

مولانا شناسی

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین. الحمد الله اول الا اولاً کانه قبله و الاخر الا آخر یکون بعده الذی قصرت ان یرتهی افشاراً ناظرین و عجرت ان یأتهی اوهام الواسفین ابتدءِ بقدرته الخلقه ابتداعا و خرتعهم الا معیشتهی اختراعا ثم سلک بهم طریق اراده و بعثهم فی سبیل محبت ثم صلاه و السلام علی خیره خلقه و اشرف بری ایت الذی ثم اف السماء بالاحمد و العظیم اباالقاسم مصطفی محمد (ص). صلاه الله و سلامه علیه و علیه عبن نهی سید الموحدین امام العارفین علی بن ابی طالب اولاده المنتجبین اما بعد قال مولانا فی المثنوی.

داد حق عمری که هر روزی از آن کس نداند قیمت او در جهان
عمر تو مانند همیان زر است روز و شب مانند دینارش مر است
می شمارد می دهد زر بی وقو تا که خالی گردد و آید خسوف
گر ز کوه بستانی و ننهی به جای اندر آید کوه از آن دادن ز پای
پس بنه بر جای هر دم را عوض تا ز عمر خویش وا یابی غرض
هر زمان خوش، هراسان باش تو همچو گنجش خفیه کن نه فاش تو.

بحث امروز ما از مباحث مربوط به عرفان عملی حضرت مولانا که شاید آخرین بحث باشد و بعد از این ببینیم که روزی ما و شما را حضرت دوست چه حوالت خواهد کرد؛ وقت شناسی و ارزش نهادنِ به عمر است. درین رابطه مولانا حرفهای بسیار زیبایی دارد و ما هم می کوشیم بیشتر در خود کلام مولانا متمرکز باشیم. دراین قسمت اول موضوع روشن است. منتها، واقع مطلب این است نمیدانم برای بنده شاید بیش از چند هزار بار اتفاق افتاده باشد: یک چیزی را جای امنی مثلاً گذاشته بوده ام، به خیال خودم بعد ورش داشتم جلوی روی خودم گذاشتم بعد دنبالش می گردم همین جلوی رو را نگاه نمی کنم این ور و آن ور را نگاه می کنم هر چه هم می پالم نیست؛ چرا؟ چون پیش روی را نمی بینیم.
آنچه دم دستی است ما متوجهش نمی شویم نزدیک ترین سرمایۀ انسان به انسان همین، هه، چه است این؟ نفس است. این نفس چیه؟ باد را من چندی می فروشند؟ وقتی لاستیک ماشین شما یا موتور شما یا بایسکل شما کمباد می شود میروید مثلاً سه کیلو باد می خرید چندی می دهید؟ پنج روپیه، ده روپیه دیگر بیشتر که نمی دهیم چون ارزان به دست ما افتاده و بخصوص مثل بنده که: نه بایسکلی دارد، نه موتوری دارد، نه ماشینی دارد؛ مفت به دست ما افتاده، قیمتش را نمی دانیم. خوب فکر کنیم این چیه که حیات ما از همان است.
اگر یک ریزه دستمالی را به بینی ما بکنند و دهن ما را هم یک چسبی بزنند؛ چه نخریدی که مردید؟ چیزی که مفت بود. دراین چیزی که مفت بود چه بود؟ حیات بود.
اگر کسی کلیه اش عفونت می گیرد و باید برش دارند و اگر بر داشتند اگر هر دو تا باشد باید یکی عوضش بگذارند یک دانه گرده به چند می خریم؟ من نمی دانم هرات دارد یا ندارد؟ که هرات ندارد کابل دارد؟ نیم سیر گوشت را می خریم به سی لک کالدار بعد به هر جا نشستیم صحبت می کنیم به اصطلاح داد و قال راه می اندازیم با کّر و فّر هم صحبت می کنیم که چه اتفاقی افتاد، کِی دست به دست کِی داد، چه کارها شد، خدا می خواست که برای ما کلیه ای پیدا شد.
و بلاخره ما ماندیم آقا این کلیه تو را نگاه نمی دارد. آن چیزی که مفت است تو را نگاه می دارد. چیزی که هیچی قیمت ندارد هیچ وقت هم نمیخرید ولی چون دم دستی است و مفت است اصلاً تا به حال عدۀ زیادی از ما روی همین مسئله فکر نکردیم که خداوند تبارک و تعالی درین باد از این باد چگونه آدم می سازد. از چه آدم می سازد؟ هر نوع ویتامین پروتئین و سایر چیزهای لازمۀ بدن را به این انسان بدهیم اما باد ندهیم چه کار می شود؟ آیا پروتئین است که انسان را رشد می دهد یا نه باد است؟
به هر حال اگر می بینیم بعضی از بزرگها مثل حضرت مولانا روی چیزهایی که به عقل مان نمی رسد و همیشه عادت کرده ایم سرسری بگیریم بی ارجش حساب کنیم با بی خیالی بسیار، بسیار شرم آور از او بگذریم توقف فیلسوفانه و حکیمانه و عارفانه می کنند. خوب است ما هم یک کمی دقت کنیم یک کمی وقت بگذاریم رویش فکر کنیم.
داد حق عمری که هر روزی از آن کس نداند قیمت او در جهان
و این واقعیتی است این عمر را حق می دهد عمر ارزشمندی هم است که قیمتش معین نیست شاید بتوانیم برای بعضی ها برای عمر بعضی ها یک قیمتی معین کنیم ولی خوب از بعضی ها معین نیست مثلاً قیمت عمر بنده پنجاه سالش به سه قران است. ولی یقیناً قیمت عمر حضرت آیت الله العظمی ناحض هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات؛ پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی دو شکر واجب.
از دست و زبان که برآید که از عهدۀ شکرش بدر آید
عده ای هستند که به بشریت نافع هستند به آدمیت نافع هستند به کمالات انسانی نافع هستند عمرشان هم قیمت ندارد؛ عده ای هم که مثل بنده هستند که خوب باز هم بی قیمت است؛ به مفهوم منفی کلمه.
این بخشها تا حدودی روشن است.
خوب دقت کنید
عمر تو مانند همیان زر است!
عمر از یک طرف به یک گونی ای، به یک انبانی به قول ما و شما همیان اصلش همیان است البته به زبان محلی انبان می نویسند و می خوانند انبان هم درست است ولی ادبی اش همیان است عمر را از یک طرف به همیان تشبیح کرده به انبان تشبیح کرده و از طرف دیگر همین عمر را به یک حسابگر تشبیح کرده کسی که کار حسابگری می کند. حسابدار است در مصرع اول تشبیح به همیان کرده در مصرع دوم به حسابرس کرده
عمر تو مانند همیان زر است روز و شب مانند دینارش مر است
دینار شمار، کسی که حسابرس است دینارها و درهم ها را شمارش می کند. دینار و درهم در قدیم در جاهای دیگر هم بوده. البته حالا به لفظ خودش. درهم یک سکه ای بوده که یک مثقال نقره بوده و دینار سکه ای بوده که از او بالاتر دیگر نبوده در قدیم از درهم کوچکتر بوده ولی از دینار بزرگتر نبوده. دینار معادل یک مثقال طلا است.
این عمر به یک همیانی می ماند که در او زر نهفته است برای چه زر؟ برای اینکه: در قدیم چیزی را بهتر از زر از طلا نمی شناختند. ولی امروز خوب چیزهای زیادتری پیدا شده و شناخته شده که قیمتش از طلا خیلی بیشتر، خیلی بیشتر است؛ نه اینکه بگوییم از جسم آدمیزاد نه از همین مواد معدنی مثلاً الماس قیمتش بالاتر است و حال که باز بخصوص اورانیم است می بینیم از الماس هم قیمت اورانیم باز بیشتر است و این کاری که این عمر می کند دینارهای تو را شمارش می کند.
ما در بعضی از روایات داریم که برای هر انسانی به تعداد نفس هایش عمر داده اند! به یکی مثلاً پنج میلیون بار نفس بکشد به یکی هشت میلیون بار به یکی دو میلیون بار به یکی بیشتر به یکی کمتر و هر نفسی چون یک دینار است و این عمر این دینارها را می شمارد تا کی به ته همیان برسد و بعد ببیند که دیگر دیناری در آنجا نیست.
می شمارد، کی؟ این دینارشمر، عمر.
می شمارد می دهد زر بی وقوف
نفس هی بالا و پایین می آید با هر نفسی که ما پس می دهیم چه می دهیم؟ عمر! چه می گیریم؟
شما از صبح تا حالا چند نفس کشیده اید؟ چه گرفته اید؟ نه، نفس که داده چه گرفته؟ این زر را داده چه گرفتید؟ باد که گرفته که باز پس داده. این مشکل است و اینجا است که دیگر آدم باید اگر کسی دلش برای خودش بسوزد این که می گویند: هیچ آنی حداقل بی ذکر خفی نباشد برای همین است.
آقا! ما به یاد خدا نیستیم! خوب، خدا به قول نیچه مرد؛ تمام شد، دفن کردند رفت به دنیای خودش! خودت که هستید؟ بله! خودت که نمرده اید؟ نه! این زرهای به این قیمتی را می دهید چه می گیرید؟
من بگویم فکر تو و خیال تو ـ فکر که ما کمتر داریم الحمد لِلّه ـ
فعلاً چهل تا از کشورهای پیشرفتۀ متمدن، می فهمید که چه عرض می کنم؟ آنهایی که به قول مردم عوام ما به کرّۀ ای مهتاب رفته اند و آپولو را به کرّۀ ای مریخ روانه کرده اند، نه به کره کجا؟ به کره ای او و اینها آمده اند تا برای ما فکر کردن بیاموزند؛ ما را اهلی بسازند؛ تا ما فکر کنیم، حالا فکر که نداریم حالا تا انشاء الله اینها پیروز بشوند این انقلابی که برای ما آورده اند، آزادی هایی که آورده اند، افتخارهایی که آورده اند، احترام هایی که آورده اند به یک جایی بَکشد. حداقل توهم داریم از خودمان بپرسیم این یک ساعت یا دو ساعت گذشته را من روی چه چیزی متوهم بودم؟ توهمات من و تخیلات من حول چه چیزی دور می زد؟ چه دادید؟ عمر! چه گرفتید؟ همان خیالات! و معمولاً تا جایی که این حقیر فقیر متوجه است.
خوب دقت کنید
کسی که فکر نمی کند حتی فیلسوف که فکر می کند کسی که فکر نمی کند توهم و تخیلش روی صور حقایق است. صور امور است نه خود حقایق و خود امور!
ما در ذهن خودمان یک سلسله صورتها را خلق می کنیم به طور مثال:
اینجا نشسته ام پشت ما به حالا وقت کرسی است دیگر به متکا تکیه دادم با خود تخیل می کنم که اگر هوا گرم شد موتور را سوار می شویم یا ماشین را سوار می شویم گوشت و پوست هم ور می داریم می رویم بخیر به همین شیدایی. خوب کجا است؟ دیگر جایی که ما نمی فهمم من قدیمی ها را به یاد دارم قلعه شربت می رویم به همین قلعه شربت این دیگ را پخته می کنیم می رویم گشت می زنیم می رویم کوه ها را نگاه می کنیم عکاسی می کنیم از این جاهایی که دریاچه هایی که است؛ اینها همه چه است؟ صورتهای محض است صورتهای تخیلی!
شما در همین قلعه شربت که رفتید با فکر خود بنشینید از آن ماهی های درجه یک بگیرید پخته کنید بخورید، سیر می شوید؟ با دوستی که دارید به گردش بروید و عشق کنید راضی می شوید؟ نه! برای چه؟ برای اینکه: ما درگیر صور اشیاء هستیم و حضرت مولانا و امثال مولانا هر چه تلاش دارند و حتی شمس که هنر کرد و از یک آدم معمولی مولاناای ساخت؛ تلاشش این بوده است که:
ای انسان! خودت را از صور اشیاء و امور آزاد کن؛ تا در بند صُوَری پوچ اید!
یک آیینه بزرگی را می گذاریم. یک قاب خوردنی ـ حالا هر کس هر چه دوست دارد. بنده معین نمی کنم. کسی یک چیزی دوست دارد کسی چیز دیگری را دوست دارد ـ این قاب خوردنی را جلوی آیینه می گذاریم برای طرف می گوییم می بینید؟ داخل آیینه را نشان می دهیم. می گوید: چه است؟ می گوییم: فُلان چیز خوردنی است. می گوییم بخور از داخل آیینه. تا کی بخورد که سیر بشود؟ آیا می شود که از داخل آیینه انسان چیزی را بخورد و سیر بشود؟ چون صورت محض است صورت محض یعنی هیچ هیچ!
از صبح چند تا نفس کشیدید؟ صد و پنجاه و دوازده تا! چه گرفتید؟ خیالات پوچ! هیچ در هیچ در هیچ! جامعۀ افغانستان از نظر فرهنگی پیش است یا عقب است؟ عقب است همه قبول داریم. ولی همین جامعۀ عقب افتادۀ عجیب و غریب نمی خواهیم خدای نخواسته، خدای نخواسته، خدای نخواسته، خاک به دهن این حقیر فقیر به کسی توهین کرده باشیم؛ ما در همین جامعۀ عقب افتاده دکتور زیاد داریم. آیا میلانی است که در آن تابلویی از دکتور نباشد؟ بسیار به ندرت است.
مهندس هم زیاد داریم روزنامه نگار و روزنامه چی هم زیاد داریم ـ به قول بعضی شوخها، (روزی نامه) ـ از اینها هم زیاد داریم. معلم هم زیاد داریم. حرفه ای هم زیاد داریم مسگر و نمی دانم آهنگر و برق کش و لوله کش و فلان و بهمان.
خوب دقت کنید!
چرا نویسندۀ خوب، چند تا داریم؟
چرا خطاط خوش نویس خوب، به کل افغانستان چند تا داریم؟ یعنی اگر بگویند هر دو دست را بلند می کنید یا یکی را؟ چرا؟
چرا شاعری که در سطح زبان: ایران، افغانستان، پاکستان، ترکمنستان، تاجیکستان و جاهایی که زبان فارسی هست سرآمد باشد چند تا داریم؟ علت چه است؟ علت این است که:
ماها همه روی صور باطله ذهنمان متمرکز است.
دکتور کارش ساده است. یک سلسله محفوضات را به حافظۀ مبارک خودش می سپارد. آنقدر این حافظ اش پر می شود که دیگر نیازی ندارد. مهندس هم همینطور از «حافظه» استفاده می کند؛
ولی، نویسنده «از فکر، از تعقل» باید استفاده بکند.
خوش نویس یا نقاش خوب، او هم با صور کار می کند؛ ولی با «صور متعالی و قدسی» در ارتباط است. و لذا، وقتی که کلام را می دهیم به دستش، مراجعه می کند به «مخزن صورتهای قدسی» از همین خطی که بنده می نویسم هیچ معلم باصطلاح بسیار با تجربه ای درست خوانده نمی تواند؛ آن نقشی می آفریند که جان انسان را مبتهج می کند؛ نقاش هم همینطور.
موسیقی دان خوب در طول این هفتاد سال اخیر در افغانستان بجز مرحوم مبرور مسرور «استاد سرآهنگ» ما دیگر چه کسی را داشته ایم؟ و از تار نوازان جز مرحوم استاد محمد عمر؛ اینها هم ذهنشان روی صورتهای نوایی و صوتی کار می کند ولی همه صورتهای قدسی است.
موسیقی دان های ما هم، موسیقی را؟ ماها چه را می زنیم؟ برگردیم حالا به جان خود ما! هاء! عمر نازنین را آتش می زنیم؛ هاء، این هنر ماها است:
عمر تو مانند همیان زر است روز و شب مانند دینارش مر است
می شمارد می دهد زر بی وقوف تا که خالی گردد و آید خسوف
مثال زیبایی می آورد حضرت مولانا:
گر ز کوه بستانی و ننهی به جای اندر آید کوه از آن دادن ز پای
درست است یا نیست؟ اگر از یک کوهی هی خاک بر داریم سنگ بر داریم آخرش چه کار می شود؟ یک کوه که نمی شود گفت، ولی یک تپۀ سنگی در قندهار ما داشتیم که از این سنگ شاه مقصود می گرفتند، الآن کجا است؟ دیگر نیست. سنگ رخام لشکرگاه، چه قدر از سنگ رخام باقی مانده؟ به تمام دنیا بردند. الآن دیگر رخامی ما نداریم اگر هم داریم رگه های بسیار بی رنگ و رویش است و بعد چون روش استخراج را ما یاد نداشتیم؛ مثل بنده که عمر خویش را منفجر می کنم؛ این تپه گگ های بسیار زیبا را منفجر کردند که سنگ بر دارند؛ چه بر داشتند؟ چه باقی ماند؟
گر ز کوه برداری و بستانی و ننهی به جای اندر آید کوه از آن دادن ز پای
پس بنه بر جای هر «دَم» را عوض. دَم اینجا به معنای نفس است.
از این مخزن قدسی هر نفسی را که بر می دارید باز به جایش یک چیزی بگذار؛ که این مخزن قدسی، این مخزن ربوبی خلاص نشود، به ته نزند.
در قدیم خیلی کار خوبی بود؛ من امسال یک بار دیدم ولی خیلی خوشحال شدم واقعاً خوشحال شدم: به یکی از زیارتها رفته بودیم. دیدم در آن زیارت هنوز جای سه نفر خلوت خانه، سه تا خلوت خانه تک نفری وجود دارد و جالب این بود خوشحالی بنده به این بود که در هر سۀ این خلوت خانه، به اصطلاح اهل ذکر نشسته بودند. این خلوت خانه حدوداً به اندازۀ یک متر، یک متر و نیم در دو متر همین قدر است که طرف بتواند جای نماز خودش را بندازد. و اگر خسته می شود یک سنگی، معمولاً قدیمی ها سنگی با خود می بردند، نه بالیشتی به زیر سر بگذارد و خستگی بگیرد وگرنه به شکل نشسته می خوابیدند؛ به شکلی که پشتشان به اصطلاح دراز کش نباشد؛ چرا؟
کسانی که می خواستند تمام ذهنشان هم خیال، هم وهم و حتی هم عقل از صور باطلۀ اشیاء و امور جمع بشود و متمرکز بشود و به یک نقطه قرار بگیرد به آنجا می رفتند.
وقتی به خلوت خانه می رفت به اندازۀ یک خشت از بالا یا دو خشت، هم هواگیر بود و هم نورگیر؛ نور دیگری آنجا نیست. چون آنها به نور نیاز ندارند. اگر گاهی نیت می کنند و قصد می کنند که قرآن بخوانند همان وقتی که می خواهند قرآن بخوانند می آیند بیرون؛ متباقی وقت دو زانو یا گاهی بلند شده یک پا را هم بلند گرفته، یک دست بالا و یک پا بالا است ذکر می گوید.
در همان خلوت خانه هم باز چشم را می بندد؛ چون چشم انسان باز به نور عادت می کند، به همان تاریکی عادت می کند؛ ممکن درزهای خشت ها و چیزهارا ببیند مشغول بشود. چشم را می بندد و متناسب با دستور استاد روی حروف متمرکز می شود؛ مثلاً می گوید: الحمد لِلّه! تسبیح به دستش است هزار بار الحمد لِلّه که می گوید، ذهنش روی الف الحمد است. باز فردا روی لام است. باز پس فردا روی ح است. باز دیگر فردا روی م است بعد به دیگر فردا روی دال است؛ همینجور دور می زند. ذهن را متمرکز می سازد که این صور باطله، این بهشت ربانی را آلوده نکنند؛ تا جانش به آن وحدت لازمه و به آن اتحاد واقعی دست پیدا بکند؛ از دست بُرد صور باطله آزاد بشود و مصئون باقی بماند.
ماها خیال می کنیم همۀ این مریضی ها همین دل درد و گرده درد و نمی فهمم بعضی ها که مثل بنده ریش شان درد می کند. نه آقا! کاش که همۀ دردها معده درد باشد گرده درد باشد. کاش انسان فقط قلبش نارسائی داشته باشد ولی فکرش خوب باشد، عقلش خوب باشد روانش آرام باشد آزاد باشد روحش آزاد باشد که نیست! همۀ حرف مولانا این است:
پس بنه بر جای هر «دم» را عوض
هر نفسی که دادید بگیر یک چیزی عوضش اگر نگرفتید باختید!
تا ز عمر خویش وا یابی غرض. «غرض» یعنی هدف.
هدف عمرت به دستت بیاید. بنده آن دوره هایی که جوان بودیم و بی عقل بودیم به قول هراتی ها سر ما بوی قورمه می داد؛ کتابی نوشتم بنام: «هدف داری و هدف گریزی» حدود چهار صد صحفه با قطع بزرگ.
چند نفر از ماها نشستیم پیش خود، برای خود یک هدفی تعیین کردیم که قیمت آن هدف از عمر ما بهتر و بیشتر باشد؟ اصلاً شده بیاییم بنشینیم بگوییم خوب، من زنده ام؟ بله حالا چند ساله ام؟ بیست و پنج ساله! خوب اگر قرار شد خدای نخواسته، خدای نخواسته چهل سال دیگر خدا به ما عمر داد آن وقت چه کار کنیم؟ می خواهم به چه برسم؟ این چهل سال را نفس بکشم، جان بکنم، غم بخورم، رنج ببرم، دردسر بکشم می خواهم به چه چیزی دست پیدا کنم؟
در تاریخ، از شماها نمی پرسم از حضرت استاد فرهنگ می پرسم. ایشان در بین کتاب نفس کشیدند در بین کتاب خوابیدند. در بین کتاب جوانی را خاک کردند و الآن هم هنوز الحمد لِلّه ادامه می دهند! چند تا کتاب در رابطه با هدف و هدف داری و هدف گریزی شما سراغ دارید؟ هیچ!
ما چه هستیم؟ ما چه می خواهیم؟ چرا نَفس می کشیم؟ چرا رنج می بریم؟ کسی هست که بی رنج باشد؟ از بچۀ سه ساله تا مرد سیصد ساله؟ ولی نمی فهمیم برای چه اینهمه درد و رنج و مصیبت و برو بیاها را تحمل می کنیم؟ هدفی برای زندگی خود معین نکرده ایم و نمی کنیم. نمی دانم اصلاً غرضی هم در کار است، هدفی هم در کار است؛ در پایان کار ما می خواهیم چه کاره بشویم؟
یکی می گوید می بینیم تلاش می کند که پولهایش اضاف بشود خیلی خوب. پولهایت که اضاف شد که چه کار کنید؟ ده تا خانه درست می کنم. خوب که چه کار بشود؟ بیست تا ماشین می خرم. خوب باغ درست می کنم. خوب می خوریم خوب می گردیم می رویم دنیا را می بینیم. که چه کار بشود؟ هیچی دیگر تمام می شود بادهایش ته می شیند به قول قدیمی ها؛ خیلی مهم است این بیت حضرت مولانا یک دفتر حرف دارد.
پس بنه بر جای هر دم را عوض تا ز عمر خویش وا یابی غرض
و بیت بعدی بسیار تکان دهنده است بسیار تکان دهنده است زیاد رویش معطل نمی کنم.
هر زمانِ خوش، هراسان باش تو.
چون خوشی انسان را غافل می سازد. وقتی خوش بودی بیشتر بترس؛ و برای همین هم است که اهل معرفت در محله های خوش گذرانی، در محافل خوش گذرانی شرکت نمی کنند. شاید بگویید چرا پیامبرها و جانشینانشان موالیانشان اینها بیشتر وقتی کار جدی ای نداشتند وظیفۀ جدی ای نداشتند می رفتند به خلوت دعا می کردند ـ یک ـ
و گریه می کردند برای چه؟ برای اینکه:
خوشی گمراه کننده است؛
خوشی غفلت آور است؛
خوشی انسان را فریب می دهد؛
جانش را از او می گیرد؛ و وقتی گرفت چیزی که به او می دهد چه است؟ هیچ هیچ هیچ.
از خوشی ها ترسان باشید، هراسان باشید. اگر به عروسی ها می روید اگر به تفریحگاهها می روید به مجردی که خنده ها زیاد شد؛ بلند شوید. بلند شوید بروید راه بروید.
اگر بازی ها بازی های باصطلاح سرگرم کننده طولانی شد رها کنید در همان حینی که بسیار جدی شده و بسیار گرم شده و بسیار داغ شده بلند شوید رها کنید؛ بروید راه بروید. خوشی خوب است منتها با کی انسان خوش باشد؟
شیرین ترین لحظات عمر آنی است که انسان خودش، خودش را در حضرت دوست فراموش کند و گم کند، نیابد.
بود چندی که از یادش سراغ خویش می گیرم.
وقتی یادش به دیدار من می آید از یادش می پرسم من را ندیدید؟ نمی دانید من کجا هستم؟ خوشی این است.
خوب دقت کنید
خوشی به عنوان حرف عرفاء!
خوشی، واقعیت خوشی اگر بگیریم خوشی را عصاره کشی بکنیم و عصاره اش را عصاره کشی بکنیم و آن عصارۀ عصاره را هم عصاره کشی بکنیم این می شود:
خوشی در بی خویشی به حضرت دوست است و لاغیر.
این خوشی های دیگر همه خوشی های نفس است و نفس در همان لحظات عقل را افسار زده و از عقل دارد سواری می گیرد؛ بترسید.
هر زمانِ خوش هراسان باش تو همچو گنجش خفیه کن نه فاش تو
تو خوشی را بگذار، پنهانش کن، دورش بینداز، دفنش کن؛ منظور اینجا دفن کردن است؛ مثل اینکه گنج را دفن می کنید. خوشی را دفن کن. دفن کن که نه خودت ببینید نه دیگران ببینند.
و جالب این است که برای عدۀ زیاد زیادی از ما گلاب بصورت بنی النوع انسان «خوش زیستن» هدف شده یعنی چه؟ یعنی «غافل زیستن» هدف شده.
خوب دردسرتان زیاد دادم بخش های بعدی بماند به روزهای دیگر.
و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله الصالحین. بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد و آل محمد.

 

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.