سخن مدیر:

ارزش عمر – بخش دوم

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

مولانا شناسی

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لِلّهِ رب العالمین الحمد لله اول الا اولاً کانه قبله و الاخر الا آخر یکون بعده الذی قصرت ان یرتهی افشاراً ناظرین و عجرت ان یأتهی اوهام الواسفین ابتدءِ بقدرته الخلقه ابتداعا و خرتعهم علی معیشتهی اختراعا ثم سلک بهم طریق ارادته و بعثهم فی سبیل محبته ثم صلاه و السلام علی خیره خلقه و اشرف بری ایت الذی ثم اف السماء بالاحمد و العظیم ابا القاسم مصطفی محمد (ص). و علیه عبن نهی سید الموحدین امام العارفین علی بن ابی طالب اولاده المنتجبین اما بعد قال مولانا فی المثنوی.

گفت پیغمبر که نفحت های حق اندرین ایام می آرد سبق
گوش و هوشّ دارید این اوقات را در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت هر که را می خواست جان بخشید و رفت. نفخه دیگر رسید آگاه باش تا از این هم وا نمانی خواجه تاش
چون دم رحمان بود کا ن از یمن می رسد سوی محمد (ص) بی دهن
دفن کن از مغز و از بینی ذکام تا که ریح الله آید در مشام
این سخن هایی که از عقل کل است بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
بوی گل دیدی که آنجا گل نبود جوش مل دیدی در آنجا مل نبود
بو قلاویز است و رهبر مر ترا می کشد تا خُلد و تا کوثر تو را.
با درخواست پوزش که مقداری وضع حقیر متعادل نیست؛« با همۀ اینها کوشش خواهیم کرد بحث امروز را به ادامۀ بحث «وقت شناسی» از دیدگاه حضرت مولانا به پایان ببریم.
در جلسۀ گذشته مقدمه هایی پیرامون اینکه عرفاء به وقت، زمان و عمر چه قدر و تا کجا اهمیت می دهند عرایضی تقدیم شد. یک ضرب المثلی دارند عرفاء می گویند:
«صوفی ابن الوقت باشد ای پسر» این اصطلاح بین ما و شما به مفهوم بدی جلوه کرده البته به یک معنا مفهومش کاملاً مطابق با عمل است. می گویند که آقای فلانی چگونه مردی ست؟
می گویند: خیلی آدم ابن الوقتی است. به این معنا که در زمان ظاهر خان، ظاهر شاهی است. داوود که بیاید داوود شاهی می شود. ترکی که بیاید ترکی شاهی می شود؛ تا برسیم به حالا که کرزی شاهی است. به هر دوره خودش را با همان دوره انطباق می دهد.
این لفظ را در فرهنگ اسلامی کسی که این تلوّن مزاج را داشته باشد برایش می گویند: منافق و این حالت رفتار روانی را می گویند: نفاق.
صوفی ها می گویند: انسان، عارف، پسر وقت خودش است.
کسانی که اولاد دارند می دانند فرزند را چه چیزی کلان می کند؟. پدر، مادر! اگر پدر و مادر نباشند چه؟ مشکل است. نمی گوییم که بزرگ نمی شود ولی مربی به کار دارد. مربی پدر و مادر کی است؟ علی الظاهر باز پدر و مادری که آنها داشتند. ولی مربی واقعی کی است؟ زمان است.
* و لذا در فرهنگ ما در فلسفه وقتی زمان را تعریف می کنند می گویند: زمان مقدار زمان را از قوه به فعل رسیدن تعبیر می کنند.
و حرکت را مقدار زمان می شمارند.
به هر حال، آن چیزی که واقعاً انسان را رشد می دهد وقت اش است.
بچۀ یک ساله تا بچۀ یک ساله و یک روزه، یک روز وقت بر او گذشته که این یک ساله و یک روزه شده حال اگر از این وقت در جهت گرفتن بهترین چیزها استفاده کردیم بر ما افزوده می شود.
عمر به حساب عرفانی، گرفتن چیزهاست.
چنانکه در تعریف زمان و در تعریف حرکت بین فیلسوفها و عرفاء اختلاف نظر است.
عرفاء وقت را، زمان را، میزان وقت و زمان را «ظهور و تجلی» می دانند. چه مقدار از من حقایق وجودی، نه تخیلی، نه گمانی، نه اعتباری چه مقدار از من حقایق وجودی ظهور می کند، همان مقدار عمر دارم. زمان وجودی من همان مقدار است.
اینکه نود و هشت سال عمر بنده باشد ولی فهم بنده عقل من دارا ای های وجودی من کم باشد در واقع من کودکی سالمند بیش نیستم. از نظر وجودی کودک هستم. از نظر زمان دهری سالمندم. کودک سالمند و متأسفانه ما در جهان امروز دو چیز زیاد داریم که هر دو یکی هستند:
کودکان سالمند زیاد داریم. و سالمندان کودک هم زیاد داریم. لذا، در کنار اینکه داد می زند که: صوفی ابن الوقت باشد ای فلان یا ای پسر! اینجا موضوع را زیباتر می سازد حرف را می برد و کلام را می کشد به حضرت پیامبر اکرم (ص) و او هم که خوب نایی بیش نبوده است کلام در واقع کلام حق است می گوید:
اگر دلت حداقل به خودت می سوزد یک
و دوم اگر به خودت احترام می گذاری دو
و سوم اگر در پی سودِ وجودی خودت هستید نه سود اعتباری؛ یک بچه ای رفته درس خوانده پانزده سال پیش سال هفتاد را در نظر بگیریم. از این طرف مجاهدین بر کمونیست ها پیروز شدند آقای ربانی آمده رئیس جمهور شده از این طرف یک بچه ای صنف هفت شروع کرده به درس خواندن این بچه حالا هفده سال درس خوانده شده فوق دکترا. آقای ربانی ده سال رئیس جمهور شما بوده از این ده سال بر او چه افزوده شده؟ اگر دوباره خودش را کاندید بکند مجاهدین حزب خودش به او رأی می دهند؟
امریکایی ها خیال می کردند و خیال می کنند که دنیا در مشت شان است. کسی فکر می کرد که یک لنگه کفش دنیا را این همه بلرزاند. خوب یک لنگه کفش که دیگر ارزشی ندارد. چیزی نیست. اینها سودهای تخیلی است. اینها دارایی های وهمی است. اینها سرمایه های اعتباری، وهمی و تخیلی است؛ که جز ابلهان نه کودکان؛ هاء! چون بعضی کودکان هستند بسیار بسیار فطین هستند عاقل اند و چنین سرمایه هایی جز ابلهان دل نمی بندند. بر می گردیم.
یک ـ اگر دلت به خودت می سوزد
دو ـ اگر خودت به خودت احترام قایل اید، حرمت قایل اید
و سه ـ اگر در پی سرمایۀ وجودی خودت هستید از وقت استفاده کن و آن چیزی را بگیر؛ چون چیزی می دهید. روز قبل هم گفتیم: ما چشم می دهیم گوش می دهیم دل می دهیم عمر می دهیم در برابرش باید چیزی بگیریم. در زمین حیات ما چیزی می ریزیم چیزی که می ریزیم یا گوش است یا چشم است یا عقل است یا دل است عاطفه است. باید چیزی بدرویم و آنچه میدرویم باید«بر ما» افزوده بشود.
درخت برای خودش، در نظر بگیریم. الآن در درون خودش درختها تلاش می کنند. اگر آب می گیرند اگر هوا می گیرند این را در درون در کارخانۀ درون به کار انداخته اند. فعلاً در کارخانۀ درونی دارند از او چیزی می سازند که وقتی شش ماه دیگر ما به او نگاه می کنیم سر ما از خجالت می افتد پایین. برای چه؟ برای اینکه این درخت از ما بارورتر است. در بهار شکوفه ای می دهد که فلک متغیر می شود. از نظر زیبایی و طراوت. فضا را تصفیه می کند. بعد از بهار باری می آورد که چند برابر وزن خود درخت است.
آقای تابش! تو چه بار آوردید؟ امسال در زمستان، در درون خودت چه کاری کردی در کارخانۀ درون چه تولید کردی که در بهار و تابستان از تو بشکفد و نمودار بشود چه کردید؟ درخت هر سال می دهد تو چه دادید؟ آیا بار امسالت عین بار پارسال بود یا نه بیشتر بود یا غیر آن بود؟
در این هفته بخصوص دلیل این ده روز اخیر به دلیل نزدیک شدن محرم من خیلی رنج بردم. خیلی می آمدند که بیایید شما فلان مسجد فلان تکیه صحبت کنید می گفتم: خوب بروید صادقیه جای دیگری یک روحانی بر دارید ببرید. نه این روحانیون همۀ حرفهایشان تکراری است خوب چه بگوییم؟
آی درخت! تو از من بهتراید؛ چرا؟ چون هیچ وقت شکوفه های تو برگ های تو میوه های تو تکراری نبوده است و نخواهد بود. اما، من چه؟
به هر حال، کسی که اینطوری باشد می گیرد تا بر او افزوده بشود.
و نکتاً عرشیه! خیلی عرشی!
درخت هر سال شکوفه که می کند بعد شکوفه ها را جمع می کند می برد به اتاق خودش داخل یک ویترین می گذارد؟ چه کار می کند؟ به پای دیگران می ریزد. دیدید دسته کند به دست کسی بدهد؟ نه! می گوید: لیاقت ندارد. به پای دیگران می ریزد. عطرش را چی؟ به شیشه می کند می گذارد که باز عروسی دخترش که شد بدهد به او؛ یا نه به پای دیگران می ریزد؟ میوه اش را چه؟
ای انسان! حیا کن. اگر آدم اید حیا کن. ادعا می کنید که من اشرف مخلوقات ام خودت را با یک درخت مقایسه کن ببین که چه هستید تو! این فرمان این حکم این نفحه این دعوت این پیام هر لحظه می رسد منتها خوب کو گوش. کو هوش که بشنود؟
گفت پیغمبر که نفحت های حق اندرین ایام می آرد سبق
اتفاق عجیبی که این بحث ما با چهارم و پنجم محرم همراه شده. نفحه یعنی: بوی خوش.
بوی خوش محرم هم می وزد. آنها چه کار کردند ما چه کار کنیم. به قول حضرت بیدل دنیا را و تاریخ را به یک انجمن تشبیح می کند و می فرماید:
کیست درین انجمن محرم عشق غیور.
محرم عشق کی است درین انجمن درین تاریخ درین دوران درین دنیا.
ما همه بی غیرتیم آیینه در کربلاست.
به هر حال، کل یوم عاشورا، کل شهر محرم. کل یوم العاشورا و کل عرضٌ الکربلا مشروط به اینکه:
فکر باشد و دل باشد. هر ماهی محرم است. هر روزی عاشورا است هر زمینی کربلا است.
کربلا چیز دیگری نیست: «شکوفایی» انسان کامل است. هر جا انسان کامل شکوفا بشود کربلا است.
هر روز انسان کامل شکوفا باشد عاشورا است. هر زمینی که در او انسان کامل شکوفا بشود کربلا است فرقی نمی کند.
گفت پیغمبر که نفحت های حق اندرین ایام می آرد سبق
درین روزها می گوید منظور محرم نیست. منظور پیامبر(ص) هر روز از بعد از بعثت من هر روز نفحۀ الهی به طور مسابقه آمیز به سوی شما می آید. بوی خوش رحمت به سوی شما می آید. نسیم و فیض رحمانی و رحیمی به سوی شما مسابقه گرفته
اندرین ایام می آرد سبق
گوش و هوش دارید این اوقات را
هم به این نفحت ها و پیامش گوش بدهید هم هوشتان را از دیگر چیزهای وهمی خیالی اعتباری مسخره پس بگیرید متوجه اینجا بکنید.
گوش و هوش دارید این اوقات را در ربایید این چنین نفحات را
این جلوه های رحمانی این فیوضات رحمانی و رحیمی را بچلافید، چور کنید.
ما و شما یک اصطلاحی داریم: چور ملی!
فعلاً چیه؟ نه چور ملی فعلاً نیست! چور چیه؟ چور بین المللی، چور جهانی چون همه ریختند که چورتان کنند.
در ربایید این چنین نفحات را
بعد تنبیهاً حرف خوبی می زند برای غافل هایی مثل بنده:
نفخه ای آمد شما را دید و رفت
شما توجه نکردید. چه کلام زیبایی دارد حضرت حق به حضرت عیسی (ع).
باز عید رحمت است. سال نو عیسوی است تولد روح الله است این را هم بگوییم خیلی زیبا است: به حضرت عیسی می گوید:
یا عیسی! به بندگان من بگو این نفحات از همین نفحات است.
ای عیسی! به بندگان من بگو: من تا کی بر دروازه منتظر شما ایستاده باشم و شماها نیااید؟ تا کی من به دروازه منتظر شماها ایستاده باشم و شما نیایید؟ بگواید: خدا یا ارحم الراحمین، یا رب العالمین شما همین را هم نگویید هر چه مااید از این و از آن بطلبید از زمین و زمان بطلبید از خاک و شوره بطلبید از خدا نطلبید. تا کی من منتظر باشم!
نفحه ای آمد شما را دید و رفت
چون توجه نکردید:
هر که را می خواست جان بخشید و رفت. نه چیز دیگری.
آنهایی که از وقت استفاده کرده اند، رشد کردند. آنهایی که این فیوضات را با آغوش باز در بغل گرفتند، جان گرفتند.
ما جان دادیم آنها جان گرفتند؛ منتها باز تنبیح می کند می گوید:
غافل نشو! اینطوری نیست که این دروازه به روی کسی بسته باشد و یا این نفحه آمدنش و نفخه آمد و رفتش معطل بماند، نخیر.
نفخه ای آمد شما را دید و رفت هر که را می خواست جان بخشید و رفت
نفخۀ دیگر رسید؛ صبح دیگری شد. شنبه فردا است. جمعه امروز است. شب جمعهِ آمد فیض بَبرّ! اگر دیگر شبها فرشتگان به ثلث آخر شب مردم را دعوت می کنند که:
ایها المؤمنون! دروازۀ مهمانسرای حضرت دوست باز شد! بفرمااید!
آنهایی که اهل نماز شب اند بلند می شوند نماز شب می خوانند؛ ولی شب جمعه که می شود اول بعد از مغرب فرشتگان داد می زنند: یا ایها المؤمنون امشب شب خاصی است. از اول شب دروازۀ مهمانسرای حضرت دوست باز است بفرمایید! نفخۀ دیگر رسید شنبۀ دیگری دوشنبۀ دیگری آن دیگری. آن گذشته را بگذار؛
بگذشته گذشت زو مکن یاد؛ زین آر زین لحظه مده به مفت لحظات عمر را بر باد.
نفحۀ دیگر رسید آگاه باش تا از این هم وا نمانی خواجه تاش
*چون دم رحمان بود کام از یمن.
این نفحه ها مربوط به جان انسانها است به گوش جان انسانها به شامۀ جان انسانها به چشم دل انسانها. جنس مادی نیست؛ مثالش را می گوید:
* چون دم رحمان بود کام از یمن می رسد سوی محمد (ص) بی دهن
یک داستان تاریخی داریم که مربوط می شود به اویس قرنی (رح)!
خوب دقت کنید
مثل اینکه اویس دلش به یاد حضرت پیامبر اکرم در یمن لرزیده و بعد با قلب خودش یک تعهدی بسته که به اولین فرصت می روم مدینه و زیارت پیامبر می کنم. آی! تا این به دلش بر می خورد بوی عطر این پیام عطر این نیت به مشام حضرت پیامبر به مدینه می خورد. لذا، می فرماید:
اِنّی لاَجِدُ نفس الرحمان مِن قِبَلِ الیمن. من بوی رحمان حضرت حق را از جانب یمن می شنوم. چه کار شده؟ ما و شما خیال می کنیم اگر شب جمعه رفتیم نشستیم دعایی خواندیم ذکری خواندیم نماز شبی خواندیم کار خوبی کردیم این عطر ندارد؟ امام زمان عطر این دعا به مشامش نمی رسد؟ فرشتگان این عطر را با خود به عنوان مایۀ افتخار به عالم بالا نمی برند؟ که ای فرشتگان بیایید ببینید که انسان خاکی چه کار می کند ما و شما که خاکی نیستیم نوری هستیم بیاییم ببینیم این خاکی چه کار می کند؟
این چند لحظه جلوتر بنده عرض کردم ای آدمها بیایید ببینید درختها چه کار می کنند؟ فرشتگان این بوی را می برند با هم افتخار می کنند می گویند: بیاییم نگاه کنید این آدم خاکی چه کار می کند؟.
انی لاجد نفس الرحمان من قبل الیمن! اویس آمد به مدینه. وقتی به مدینه پیامبر را می دید غش می کرد تحمل کرده نمی توانست؛ به این می گویند: عشق!
بعد چارۀ کار را بر این دیدند که به اویس بگویند اویس چون مادرت تنها است و به کمک تو نیاز دارد تو باید از مدینه خارج بشوید برو پرستاری مادرت را بکن. رفت جنگ در گرفت دندان پیامبر در جنگ سنگ خورد و شکست. خبر به اویس رسید؛ سنگ را بر داشت پرسید کدام دندان بوده گفتند مثلاً فلان دندان سنگ را به همان دندان زد.
گفتند: چرا این کار را می کنید؟ گفتند همدلی تقاضا می کند؛ همدردی تقاضا می کند؛ پیامبر درد دندان داشته باشد من انسانی باشم که ادعای همدلی و همدردی با پیامبر می کنم من آن درد دندان را نداشته باشم؟ در تذکره اولیاء شخص عطار آورده که:
چون لحظۀ وفات پیامبر فرا رسید هر چیزی را به کسی بخشید. کنار بسترش نزدیک شدند گفتند: یا رسول الله! این خرقۀ تو را به که بدهیم؟ چون خرقه تهی کردید! این خرقه به کی بدهیم؟
فرمود: به اویس قره! یخ کرد دل شما!
باز در همین کتاب است که:
بعد از وفات و بعد از مراسم علی بن ابی طالب و عمر بن خطاب خرقه را بر داشتند می دانستند که در یکی از این بادیهای اطراف مدینۀ همان جا است. رفتند دیدند شترهایش می چرد خودش هم نماز می خواند. صبر کردند نمازش تمام شد. درود و سلام پیامبر را به او گفتند و خرقه را به او دادند.
یک سؤال عجیبی می کند. روی می کند به عمر می گوید: تو پیامبر را دیدید؟
می گوید: بلی دیدم.
می گوید: فکر نکنم دیده باشید!
میگوید: نه دیدم. می گوید: اگر دیدید به من بگو که ابرویانش به هم پیوسته بود یا باز بود؟ عمر می ماند؛ که یعنی چه؟
راست می گوید؛ من از مهابت پیامبر هیچ وقت نتوانستم به صورتش نگاه کنم، که ببینم ابرویانش به هم پیوسته است یا نه. سرم را بالا می کردم نمی شد پس می انداختم پایین.
ز حیا به محفل ناز او نگهم به دیده نمی رسد
ز حیا می خواهم نگاهش کنم نمی شود. تلاش می کنم سرم را بیاورم بالا و نگاه را بکشانم به صورتش نمی شود.
ز حیا به محفل ناز او نگهم به دیده نمی رسد
دو جهان زبان اگر هم بود به لب گزیده نمی رسد

سر و جان به آتش عشق زن اگرت نشاط دل آرزوست
که حلاوت لب آب جوی به عطش کشیده نمی رسد
به کنارت ای تن پر ز خون چه فغان کند دل پر فسون
که هزار نالۀ نی کنون به رگی بریده نمی رسد

این نفحت ها بدون اینکه دهان مادی لازم داشته باشد می آید؛ والله می آید. بالله می آید.
وقتی بندۀ مخلِصی در هر ایامی صبح شب روز وسط روز هر جا هر مکان کاری نیک انجام می دهد فرشتۀ موکلش این مایه را افتخار کنان با خودش به سوی عالم فرشتگان می برد، این کار است منتها ما بایستی کمی از این وضعیت مسخره ای که داریم بیرون بیاییم.
دفع کن از مغز و از بینی ذکام تا که رِیح الله آید در مشام
ما هم عقل ما خلل پیدا کرده ذکام شده هم جسم ما. نه بوی معنوی می شنویم نه بوی مادی. کسی که ذکام باشد چه بویی را فهم کند؟ هیچی! دفع کن! تلاش کنیم زدوده بشود تزکیه کن.
این سخنهایی که از عقل کل است بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
از آن جا است دنبال همان بدو! بوی گل دیدید؟ از کجا؟ به جایی که گل بود، آنجا که گل بود. جوش مل دیدی که آنجا مل بود
بو قلاویز است و رهبر مر ترا. بو مخبر است. خبر رسان است.
قلاویز یعنی مخبر. یعنی اطلاعاتی یعنی جاسوس. جایی می بینیم بوی خوشی است این بوی در واقع جاسوس این است که برای ما می گوید پشت این دیوار حتماً باید گلهای خوبی باشد اگر نباشد این بوی از آنجا متصاعد نخواهد شد:
بو قلاویز است و رهبر مر ترا می کشد تا خلق و تا کوثر تو را
جایش معین نیست چون بوی از آن گلزار است جلوتر هم می گوید:
بوی آن گلزار و سرو و سنبل است.
نفحت ها، نفحت های حق است. بوی، بوی گل رحمان است. بوی فیض رحمانی است. بوی فیض رحیمی است. پس تا حضرت رحمان می کشد نه پایینتر. اگر مَردی بسم الله! اگر دلت به خودت می سوزد، اگر به خودت احترام دارید، اگر می خواهید که از سود و سرمایۀ وجودی بهره مند باشید بسم الله!
هست مهمان خانه این تن ای جوان.
این شعر را می خوانم دیگر تفسیر نمی کنم.
هست مهمانخانه این تن ای جوان هر صباحی ضیف نو آید در آن
به مهمان خانه هر روزی یک مهمان نوای می آید. دیگر درست است؟ به هتلها مسافرهایش نو به نو است یا نه، کهنه می شوند یا همان جا خانۀ شان می شود؟. نو به نو است.
هر صباحی ضیف نو آید در آن.
هر چه آید از جهان غیب وش در دلت ضیف است. به شرطی دل داشته باشیم که به دل ما از جهان غیب یک مهمانی بیاید.
هر چه آید از جهان غیب وش در دلت ضیف است او را دار خوش
اکرمُ ضّیف کان مُسلما او کان مُخلِصا
در دلت ضیف است او را دار خوش.
هر دمی فکری چو مهمان عزیز آید اندر سینه ات ای با تمیز! فکر را ای جان به جای شخص دان!
شما چه هستید؟ شما چه هستید؟ انسان چه است؟
مل انسان؟ هو الحیوان الناطق درست است؟ پس بگویید: من فکر هستم.
شما چه هستید؟ فکر هستم.
فکر را ای جان به جای شخص دان زان که شخص از فکر دارد قدر و جان
شما از فکر دارای منزلت انسانی شده اید یا از چیز دیگری؟
زانکه شخص از فکر دارد قدر و جان
فکر در سینه درآید نو به نو خند خندان پیش او تو باز شو!
استقبال کن. از فکر نو، خنده کنان به جلویش برو، به استقبالش برو، بَه بَه بَه
تا که چون با اصل گردد متصل شکر گوید از تو با سلطان دل
وقتی تو رفتید و از فکر استقبال کردید و در آغوش باز گرفتید و خندان کریمش کریمانه کرامتش بخشیدید اکرامش کردید؛ در برگشت به پیش سلطان خرد، به پیش سلطان دل از تو تعریف می کند:
بلی مرا فرستادید نفحه را فرستادید از این رسولت از این پیام آورت از این جاسوس تو استقبال شایانی کرد و شکرگذاری در محفل او. بله!
شکر نعمت نعمتت افسون کند.
* خوب بحث های ما در رابطۀ با عرفان عملی حضرت مولانا علیه الرحمه| و قرآن| پس از حدود دو سال و خرده ای به پایان رسید.
اگر عمری باقی بود و خداوند توفیقی عنایت کرد و نفحت های الهی را توانستیم قدر بدانیم و استقبال کنیم؛ بحث های آینده را روی یک موضوعی قرار خواهیم داد که تقریباً در بعد از حضرت مولانا عبدالرحمان جامی در هرات کسی متشبث نشده و در دورۀ حضرت جامی هم درس خیلی خصوصی بوده برای عده ای شش هفت نفره بوده. ما می کوشیم که آزادترش بگذاریم ببینیم که توفیق با ما چه خواهد کرد.
از اینکه در هوای گرم در هوای سرد در هوای غیر شایسته ای، حضرات شما عزیزان همۀ شما را گاهی بیشتر از حد معمول رنجانده ایم و زحمت داده ایم عذر می خواهیم و از کرامت شما متمنی آنکه بر این بندۀ حقیر فقیر و بر نارسائی هایش ببخشااید و با چشم بخشش بر او بَنَگرید؛
تا بحث های آینده که انشاء الله در آیندۀ نزدیک شروع خواهد شد همۀ عزیزان را به حضرت دوست می سپاریم و السلام علیکم و علینا و علی عباد الله الصالحین. بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد و آل محمد.

 

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.