سخن مدیر:

استشعار، فصلی ممیزّ

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

 باید باور نمائیم که یگانه فصل ممیز حیوان از نبات و جماد همان استشعار به «خود» می باشد!
هم چنانیکه یگانه فصل ممیز انسان از حیوان همان «خودآگاهیِ سنجیدۀ» اوست؛ و این به معنای آن می باشد که انسان به «خود»، بگونۀ ارزیابی شده، سنجیده شده و مقایسه ئی نگاه می کند.
او (انسان دلسوزِ سالمِ به کمال رسیده) هر چند از نظر توانمندی، توان آنرا دارد تا خود را بگونۀ مطلق ـ و حتی به قول حکماء بزرگوار بطور مطلق مقسمی ـ بنگرد و بیابد، اما به خلاف چنین نگرشی، همیشه خود را مقید به قیدی چون موفق، نیمه موفق، کامل، نیمه کامل، ارزشمند، نیمه ارزشمند و… می یابد! آنهم تا آنجا که وقتی وی خود را در موضعِ انسان اجتماعی مورد ارزیابی قرار میدهد، می توان ادعا کرد که او نمی تواند خود را «مقید» نیابد.
اگر چه مبرهن می باشد که در کلیۀ مراوده های انسانی، به مجردی که پای معارفه ئی ساده به میان می آید، باز هم انسان خود را مقید یافته و «انسان فلان و بهمان» معرفی می کند.
آنچه از این مسئله بر می آید ثابت کنندۀ این نکته می باشد که این فرد نسبت به «خود» آگاهی داشته و این آگاهی، نه تنها شامل آگاهی به «خودآگاهی» می شود که شامل آگاهی به کیفیت و کمیتِ آگاهی (= چونی و چندیِ علمِ) خود نیز می شود.
در واقع، همین نکتۀ آخری، فصل ممیز انسان از حیوان و نیز فصل ممیز مراتب کمال و نقص، شدت و ضعف، عالِم و جاهل و… بودن افراد انسانی می باشد. در واقع، بر مبنای چنین باوری
می باشد که می توانیم ادعا نمائیم: یکی از فوری ترین نیازهای ما، درکِ علمی، واقع بینانه و… درکِ چونیِ (کیفیت) آگاهی و چندی (کمیت) آن می باشد، تا بدین وسیله، به درکِ «ناآگاهی» های خودمان نائل آئیم! زیرا، در طول تاریخ، هیچ دشمنی از جهل و ناآگاهی خود ما به خودِ ما، ضربۀ کاری تری بر ما وارد نکرده است! چرا که این جهل به جهل ما و یا ناآگاهی به ناآگاهی ما بوده است که ما را به سوی چیزها و اموری ـ اسمی یا فعلی ـ کشانیده است که علیه ما بوده اند! زیرا، دشمنی اصلی را غفلت و تسامح خود ما، نسبت به آنچه نمیدانیم ـ و گاه هم نمیدانیم که نمیدانیم ـ بر ما تحمیل نموده است!

باید اذعان نمود که: بدتر و مخرّب تر از این مورد وضع و موقف آنی است که میداند که مثلاً فلان زمینه را نمیداند! امّا چون اعتراف بدان را «مضر به منافع» خویش و مفید به حال خویش «گمان» میدارد، مغرضانه و نابکارانه، برخود و هر آنکه در ساحۀ کاری و برخورد وی قرار می گیرد ستم کرده و بی پروا خود را دانا و صالح و… جا می زند!
در حالیکه انسان سالم، چون واقعاً می خواهد آدم بماند و آدمی وار بزید و بمیرد، در هر زمینه ئی ـ چه سیاسی، چه فرهنگی، چه هنری، چه اقتصادی و… ـ تلاش می کند تا به نادانیهای خودآگاهی یابد! چرا که یقین پیدا نموده است که در غیر این وضعیت، فصلِ ممیز کمال وجودی خود را خواهد باخت! چرا که وی باورمند است که «انسان» نه همین پیکر محسوس و نیازهای «طبیعی و ملموس» او می باشد! چه، از نظر انسان سالم این پیکر و… نمونه و نمادی «کدر شده، درشت و زمخت و کثیف شده» از جنبۀ نورانی و الوهیِ او می باشد که آنرا، فقط برای دریافت حسی ما متنزل ساخته اند! لذا، قوای ادراکی ما را به تناسب کمال و بساطت، نمونه ها و نمودهای دیگری از جنس خود همان قوه ها می باشد؛ مثلاً نمونۀ قوه «خیال» چیزی دیگر و با ویژگیهای کاملاً دیگری است! و نمونۀ قوۀ عاقله را نیز چیز دیگری.
از سوئی، خودِ این قوه ها (خیال و عقل و…) نیز ذو مراتب بوده، خیال بعضی ها زندانیِ حواسشان می باشد و در حدِّ رشد حواس، جولان دارد و نه بیشتر! و لذا، همۀ سرمایۀ وجودیش محدود به دریافتهای حسی می ماند و بس! چنانکه متأسفانه عقل برخی نیز، خدمتگذار تجربه ها، دریافتها و لذتهای حسی آنها می باشد! و به همین نحو، قوا و امکانات وجودی برتر افراد!
این در حالی است که در انسان دلسوز سالم و عاقل، به خلاف دسته های یاد شده «درون گرائی و برون گرائی» با هم در یک جهت قرار گرفته، عمل کرده و مشغول می باشند؛ و آن، خدمت به گوهر و حقیقتِ مجردۀ انسان. چرا که در واقع، این انسان مجرد است که قوۀ خیال، وهم، طبع و… را تدبیر و اراده می کند و نه برعکس! و لذا، به جرأت می توان اذعان نمود که تفاوت جهت گیریها و گرایشهای او ـ نسبت به درون و یا برون ـ اعتباری بوده و برای سهولت در تبیین و دسته بندی می باشد. در حالیکه جهت گیریها و گرایشهای افراد غیر سالم، به دلیل اینکه خود را جز همان طبیعتِ حیوانی نمی یابند، درونگرائیهای ظاهری شان نیز، عملاً و واقعاً در خدمت جسم و یا همان جنبۀ طبیعی ـ و به عبارتی در خدمت برون گرائی ـ می باشد.
به هر حال، اگر بپذیریم که انسان با همۀ قوایش دارای «وحدتی ذاتی» است، متوجه این نکته نیز خواهیم شد که درونگرائیِ انسان کامل معنیدار بوده ولی از انسان های ناسالم، مریض و حیوان صفت بدون معنی.
در واقع و بر مبنای همین باور است که متوجه می شویم: نگرش و قضاوت در این دو مورد کاملاً متفاوت خواهد بود؛ چه نگرشها و قضاوتها متوجه و مربوط به علوم و زمینه های تربیتی و روانشناختی باشد؛ چه مربوط به علوم و زمینه های اخلاقی و ارزشی! و چه متوجه سایر رشته های علمی! و از همین جاست که سِرّ عظیم و پربار و عظمت بخش و نورانیت زایِ «درون گرائیِ کمال آفرین»
او (توجه او به حقیقت و گوهر مجردۀ انسانیش) را در می یابیم. آنهم به شکلی که متیقن می گردیم که وی را ـ حتی در جمع محسوس و ملموس ـ جز حضوری نمادین بیشتر نبوده و جان تابناکش به دریای نور «لم یزلی» غوطه ور می باشد. درست هم چنانکه در برون گرائیش، نور خیره کنندۀ ملکوت هستی اش، شعشعه دارد!

به خلافِ انسانهای مریض و ناسالم برونگرا، که در عمیق ترین لحظه های به اصطلاح درون گرائی ظاهری، غرق در لجن زمینه های انسانیت زدای می باشند!
به هر حال، چون انسان سالم خود را یافته است؛ چون خود را تربیت و رشد داده است؛ چون هم و غمی جز رسیدن به کمال مراتب وجودی ندارد؛ چون اصل، حقیقت و ریشۀ خود را چیزی جز «دید»، خرد، آگاهی و… نمیداند؛ چون یقین دارد که تشخّص وجودیش جز از طریق همین جلوه گریهای ایمانی اشراقی، عقلانی و ربّانی ظهور و تقرری پیدا نخواهد کرد و… لذا بیش و پیش از توجه به چیزهای دیگر، به اصل و گوهر الوهیِ خود توجه نموده و در طریق جلوه گر ساختن کمالات آن قرار می گیرد.
در واقع، همین تلاشهای کمال آفرین او می باشد که او را به «قوت تحلیل» و «نیروی ترکیب» مجهز ساخته و توانمندِ واقعی می نماید. هر چند باید باور نمائیم که: درجۀ کمال انسان و ارزشِ انسانیت او را می توان از روی درجۀ قوت و ضعفِ همین دو نیرو، ارزیابی و معین نمود.
انسان دلسوز و سالم، نه تنها محسوسات را ـ پس از شناختِ آثار و خواصشان ـ تحلیل و یا گاهی ترکیب می نماید، که در رابطه با معقولات نیز همین معامله را اعمال می نماید.
اهمیت این ویژگی در زمینه های متنوع فردی و جمعی به حدی روشن می باشد که حتی غیرحرفه ئی ها نیز متوجه نتایج سودمند و یا احیاناً خطراتِ زیانبار آن شده اند! منتها او، از این توانمندی در جهت آزادسازی خود، استعدادهای خود و رسانیدن خود به کمال بهره می گیرد! و لذا، اولاً خود را، (وضع موجود خود را،) نیروها و امکانات درونی و برونی خود و… را دقیقاً به «تحلیل» نشسته و سپس، آنچه گزیدنی باشد، با هم ترکیب نموده و هر آنچه دور ریختنی باشد، دور می ریزد. و این تحلیل، در واقع همان هجرت است از گنگی به گویائی؛ از اجمال غیر منتج به تفصیل منتج؛ از تاریکی به نور؛ از بی جهتی و سکون به جهت گیری و حرکت؛ از بی هدفی و سردرگمی به هدفداری و راهیابی، و آن ترکیب، هجرتی است از بیانِ نسنجیده و تهی مغز معمولی به بیان جوهردار برهانی ـ و یا شاعرانه! ـ ، از نور به نور و در نور و با نور! و از هدف به تحقق هدف؛ چرا که ترکیب در این نگرش معنای تکمیل و تزیید را می رساند و نه ترکیب با حفظِ وضعِ بالفعل قبلی را!
آنچه آمد مؤید آن تواند بود که فوائد «تحلیل و ترکیب» بالیده از خودآگاهی ـ هم چنانیکه در جهان عینی و برونی اعم از طبیعت و اجتماع قابل توجه می باشد ـ در جهان عقلی و قلبی و… بیشتر از آنست که بتوان با گفتن مواردی چند حقش ادا نمود.
در واقع، همین انسان سالم است که می تواند لقب «خودیافته، خودشناخته خودآگاه، روشنگر و…» را برای خود تصاحب نماید. چرا که وی ـ به دلیل برخورداری از امکانات و سرمایه های علوی ـ اولاً می تواند شرایط متنوع حاضر را تحلیل نماید؛ ثانیاً، نتایج حاصله از تحلیلش را درست و عالمانه ترکیب نماید؛ ثالثاً، شرایط زاده شدۀ از شرایط موجود را با قوۀ حدسِ نزدیک به یقین دریافته و تحلیل و ترکیب شان نماید؛ رابعاً، آفتها و نقاط آسیب پذیر خود، افراد دیگر و اشیاء و امور را تحلیل نماید؛ خامساً، قوتها و نقاط قوت زای را تحلیل و ترکیب نماید؛ سادساً، ابزار و روشهای لازم برای دفع آفات و یا تقویت و رشد قوتها را تحلیل و ترکیب و تبیین نماید؛ سابعاً، خودش با اتکال به حضرت دوست چونان جهادگری عاشق، با پای دل و بر عقل، میدان تلاش را به نفع تجلی هویت ربّانی خود زینت بخشاید، و در یک کلام: هستی اش را مشعلی فرا راهِ زندانیان چاه طبیعت ساخته، خود بسوزد تا دیگران را پخته سازد!
از آنچه آمد این نکته مبرهن می شود که: جهتِ کار «تحلیلی ـ ترکیبیِ» انسان سالم فقط و فقط در جهتِ روشن ساختنِ ارزشهای ذاتیِ وجود انسان و در طریق شکوفاسازی، باروری و تحقق عینی این ارزشها می باشد! و این مؤید آنست که نور و پرتو آگاهیِ او، از حقیقتِ خورشید وجود «انسان» می باشد و نه از پرتو داشتنی ها و ساختنی های برونذات. و لذاست که متوجه می شویم وی انسان و گوهر وجودی او را در آئینۀ داشتنی های برونی به نمایش نمی گذارد تا از این طریق او را سایه، برده و اسیر اشیاء و اموری بی ارج و فناپذیر سازد! بلکه او را در نور دانش، بینش و کنش هائی به نمایش می گذارد که از دنیای پهناور ولی ناشناختۀ وجود او سربر زده و بالیده اند! و جالب اینکه او با همۀ این ژرف نگریها و اوج طلبی ها، هم آشنائی به چنین خودی را، به تقدیر و سرنوشت چنین خودی را ممکن می شمارد و هم این آشنائی، اشراف، انتخاب و… را یک نوع ارزشِ کمالبار و کمال نمای معرفی میدارد! عین همان نحویکه به عکسِ موارد یاد شده، توجه جدی داشته و تلاش می کند تا به این خودشناسی، اشراف، انتخاب آگاهانه و تلاش متعهدانه، صادقانه، آزادانه، ارزش محورانه برای تحقق آن دست یابد.
به هر حال، اگر انسان دقیق شده و از موضع احترام و دلسوزیِ به خود به قضیه نگاه کند در خواهد یافت که «فهم و دریافت و رسیدن به هیچ چیزی، با ارزش تر از فهم، رسیدن و دریافتنِ خودش نتواند بود»! چرا که ناچیزترین پیامد چنین رویدادی انسان را به رسائیها و نارسائیهای وجودیش متوجه ساخته و به شکلی بزرگوارانه، واقع گرایانه و ارزش محورانه، او را ملزم و مجبور به دگرگون سازیِ غنامحور میدارد.
بر مبنای باورهائی از همیندست می باشد که متوجه می شویم، در همۀ اوضاع و احوال، وقتی پای دفاع از باورها و ارزش های مورد اعتقاد او به میان می آید بر خود واجب میدارد تا زمینه های مربوط به آن باورها و ارزشها را «عملاً و عیناً» در حوزۀ وجودیِ خود متجلی ساخته و نمودار سازد! و نه در خلأ محض و یا ادعاهای بی مغز!
در واقع همین موضع گیری، وی را به «عقیده و ارزشی» مجسم بدل ساخته و دفاع از خودش او را به سایه ئی از دفاع آن زمینه ها بدل میدارد! چرا که در حالات و لحظاتی از ایندست، وی حقیقت وجودیِ خود را عین گوهر همان موارد می شمارد و بس! لذا، هر چه که در این مسیر و روند مزاحم آن ارزشها و موارد و آفت هستیِ خود بشناسد، با وی به مبارزه بر خواهد خاست!
این نکتۀ بسیار دقیق و ظریف را در همین موضع از گفتار یادآور شده باشم که: چون مراتب کمال و سلامت انسانهای سالم متفاوت می باشد، قوت و ضعفِ موارد و مراتب یاد شده اولاً متناسب با رتبۀ خودشناسی و خودآگاهی وی خواهد بود؛ ثانیاً، همسنگ با ارزش شناسی، راه شناسی، وسیله شناسی، آفت شناسی و غیره موارد لازمه اینکار؛ ثالثاً همدوش ذوق و اشتیاق کمالجوئی و اعتلاطلبی او؛ رابعاً متناسب با سرمایه ئی که حاضر می شود برای تحقق اهداف خود هزینه نماید؛ و…!
همۀ آنچه آمد، نه تنها باعث می شود تا انسان سالم «خودش» باشد و نه زائده های برونی و…! که باعث می شود تا همۀ همتش را وقف آن نماید تا با «خود حقیقی» خود جلوه کند، عمل کند، بپذیرد، طرد نماید و در یک کلام زندگی به سوی کمال براند و نه امر غیر از «خود» او!
و این مؤید آنست که باطن انسان سالم از همان کمالات، نورانیت ها، شکوفائیها و… برخوردار می باشد که یا در گفتارش متبادر می شوند و یا در ظاهر و کردارش! چرا که هیچ امر «برونذاتی» حاکم درونی او نمی باشد!

حال، اگر قرار باشد تا به حرفهای اولمان برگردیم، به راحتی می توانیم ادعا نمائیم که علت اصلیِ اینهمه ورزیدگی و والائی آنست که اولاً، او خود را و ارزشهای وجودی، راستین، کمالبخش، غناپرور و… خود را آگاهانه پیدا کرده است؛ ثانیاً، پس از دریافتِ ارزش و نقش محوری هر کدام به شکلی کاملاً «معنیدار»، ـ معنیدار، با همان ویژگیهائی که در گفته های قبلی متذکر شدیم پذیرفته است! و نه اینکه چونان مقلدانِ خودستیز و بی ریشه و بی جهت و خودباخته و… بوزینه وار مورد گرایش قرار داده باشد و لذا، پذیرش و یا طرد او ـ و در یک کُلیت همۀ نمای وجودی و تشخیص او ـ عین و اصلِ خود اوست! و نه عکس و تصویر دیگری!

از اینرو، هویت او را چیزی جز خود او تصویر و بیان نکرده و به نمایش ننهاده و هدایت نمی کند! و دقیقاً، بر مبنای برخورداری از همین مایۀ از کمالات می باشد که متوجه می شویم « او به سادگی، خود را چنانکه واقعاً هست» می یابد و می پذیرد! و همین روش پذیرش خویش ـ بدون کم و زیاد می باشد که میتواند در تنظیم کلیۀ روابط و مناسبت های میان او و طبیعت میان او و افراد و روابط سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و… مؤثر واقع شده و بتواند در برابر «غیر خود»، به اندازۀ نقش و سعّۀ وجودی خودش موضع بگیرد؛ بدین معنی که نه خود را باخته و انکار نماید و نه غیر را تحقیر نموده و طرد سازد!
ر

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.