سخن مدیر:
بدون دیدگاه

آنچه برای هر مؤمن خداجوئی از مسلمات و بدیهیات می باشد این واقعیتِ انکار نابردار است که: هم منشأ و مبدأ هنر قدسی ـ که خوشنویسی قرآن محور گویاترین نمود و تجلی آنست ـ وحی و معنویت اسلامی است([۱]) هم قواعد و اصولی که این هنر خود را در ورای آنها متجلی میدارد با وحی و معنویت اسلامی در پیوند است؛ هم سرشت و سرنوشتِ تاریخی او را همین مبدأ و منشأ رقم زده و شکل و رنگ بخشیده است؛ و هم هنرمندِ مؤمن، رویکرد خود را به این هنر، و پرداختنِ مبتکرانه و وسواس آلود خود را به جلوه های متنوع آن، قولاً و قلباً امری عبادی تلقی کرده و آنرا نوعی نیایش و خدمت در راهِ گسترش ارزشهای متنوع علمی، عقلی، عقیدتی، اخلاقی، عرفانی و عاطفیِ آن می شمارد.

از آنجا که اصل کشش ابداعی و گوهر هنر امری «غیر علمی» است، این نکته مسجل تواند شد که هنر قدسی به نحو شگفتی زائی با باطن و گوهر معنوی اسلام در پیوند بوده و از همان کوثر پایان ناپذیر سیراب و شاداب می شود. برای یادآوری می گوئیم: اگر قبول نمائیم که بنیانگذار اصول خوشنویسی قرآن ـ و حداقل در خط کوفی ـ حضرت امیر (ع) بوده و مایه های اصلیِ چنین هنری از ذوق لطیف، قلب شریف و عاطفۀ بهشت آسای آن مبارک جوشیده و سیراب شده است، پذیرشِ این اصل که: هنرِ قدسی با باطن و وجه معنوی و باطنی اسلام در پیوند می باشد؛ امری سهل خواهد بود.

مسئلۀ اصلی در این رابطۀ رازناک آنست که وقتی هنر با مایه ها و حقایق باطنی اسلام آشنائی و الفتی بهم رسانیده و در پرتو کشف و شهودی رازگشا و رازنمای به اصلِ وحدتِ ذاتی و شخصیِ وجود پی برد، اگر بخواهد به بینش و شهودِ خود نقشی دیداری و تجسمی عینی بخشد، حتماً همان کارهائی را می کند که حضرت عطار قدس سره القدوسی در تابلوهای شهادتهای ثلاثه نموده است. همین جا و در رابطه با همین شیرینکاری خوبست تا به طور ایجاز به یکی دو نکته توجه داده شود.

اگر بپذیریم که اولاً خداوند نه دیدنی است و نه با عقل و حس دریافتنی؛ و ثانیاً در همه جا هم حاضر می باشد، که هیچ مسلمانی را سر انکار ایندو نتواند بود؛ متوجه خواهیم شد که هنرمند برای القاء حضور خداوند هیچگونه سمبل و نمادی دیداری ندارد! و این، هم به وی غرور می بخشد و هم در مواردی ویژه به وادیِ حسرتش پرتاب می کند. این دغدغه و حسرت، هنرمندان را واداشته است تا به کمک معارف و حکم الهی، هرچند به نحوی بسیار نارسا و ابتدائی هم که شده است برای بیان آرمان خویش ـ که همان پیدا کردن نمادی برای القاء حضورِ بلامنازع حضرت معشوق می باشد ـ دست و پا زده و تلاش نمایند.

این تلاش که جز در حوزۀ هستی شناسیِ والا و عرفانی ممکن و میسر نبوده است، در نهایت امر به هنرمند رسانیده است که: وجود از وحدتی شخصی و انضمامی برخوردار بوده و این تساوق وجود با وحدتِ شخصی، موقعیت ویژه ئی برای کثرات وجودی ایجاب می کند که مبنی بر آن، به دلیل رابطۀ اشراقی و پیوند فقری موجودات متکثره با حضرت حق، همه، با همۀ مراتب، جلوه ها، رنگها و رنگینی ها و… به حوزۀ نیستی، لاوجودی ـ که همان حوزۀ فقری و هستیِ اعتباری است ـ سقوط می کنند! و این نه تحقیر و توهین، که عین تجلیل و تعزیز است! اندکی دیده بمال.

این هستی بازی، برای عارف هنرمند و هنرمندِ عارف، لا شیئی، خلاء و نامرئیت را تداعی کرده و نفس خلاء ـ چه به عنوان امری دیداری و چه انتزاعی ـ نمادی شده است تا به کمک آن ـ و نیز با یاری جستن از باورهای اعتقادی نسبت به حقیقتِ حضرت حق ـ بتواند حضور غالبانه و
غیر زدایانۀ حضرتِ معشوق را القاء نماید!

حال، چرا عطار، که از محدودترین مکان تابلوهای خویش ـ به ویژه در آیینه های عروج ـ بهره می گیرد، عبارتی را در میدانی وسیع از فضای خالی رها می کند؟! رازش را تو خود دریاب.

علتِ پرتاب کردن نقوش دیداری «تصلیه»، «بسمله» و یا «شهادتین» در فضایی خالی آنست تا به مخاطب القاء کند که: نه تنها صورِ اعتباری و نمادین وجود اینان (حروف و کلمات)، که اصل و حقیقت وجودی اینان محاط به حضرتِ معشوق بوده و هموست که از هر طرف احاطه شان کرده و اینان به هر طرف که رو کنند واقعیتِ… فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ را در می یابند! اولشان از او و آخرشان به اوست. به هر طرف که بنگرند او را یافته اند و به هرچه عشق بازند مظهر او، در دست او و در قبضۀ ارادۀ اوست! پس تیری را که به ظاهر اینان انداخته اند، به واقع او انداخته است و عشقی را که اینان باخته اند، نیز بهمان قیاس باید دریافت. در پرتو حضور او عیناً و عملاً می درخشند و در سایۀ قیام او قائم اند. چون متوجه حقیقت شخصیِ او شویم ـ که اجباراً اسقاط اضافات را در پی دارد ـ از غیر او خبری نخواهد بود؛ و چون به اینان بنگری، او را آیینه ای خواهی یافت که قیام و حضور اینان در او و با اوست! و اندرین باب بیش از این چه توانم گفتن؟!

———————
[۱] ـ باید خاطرنشان نمود که این هنر را نه بدان علت اسلامی می نامند که پدیدآورندگان و شکوفاسازندگان وی مسلمان بوده و یا در بلاد اسلامی شکل پذیرفته است؛ بلکه دقیقاً بدان علتش قدسی و اسلامی می خوانند که گوهر درونی و قدسیِ اسلام ـ به معنای وسیع کلمه ـ را در حوزۀ اشکال و قوالبِ دیداری شکل و رنگ داده، برخی را نماد عینی حقایقِ علوی و باطنی قرار داده و بدین وسیله مخاطب خود را به جهانی سراسر مقدس و منزه دعوت کرده، و از او می خواهد تا هستیِ برونی خود را، مطابقِ الگوی درونی و علوی اسلام و قرآن شکل بخشد تا با ایجاد سنخیتی تردید نابردار، با آن به نوعی یگانگی و اتحاد وجودی دست یابد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.