سخن مدیر:

انسان آرماندار و آرمانهای ریشه ئی

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

یا مُنتَهی مَطْلَبِ الْحاجاتِ وَ

یا مَنْ عِنْدَهُ نَیْلُ الْطَّلِباتِ!

      یکی از دردهای انسان در هر دوره ئی و بویژه انسان امروز، بی مرامی و نداشتن آرمانی شایسته و متناسب هویت متعالی اوست.
انسان امروز در نظر آرمانمند بوده ولی در عمل، گوئی با تعصب و بی حیائی سیره و روش مرام ستیزان را پیشه کرده است. زیرا بجای آنکه تلاش کند تا کلیۀ نیروها و استعدادهای حیاتی خود را در جهت تحقق مرامی ارجمند، معنادار و تعالی بخش بکار گیرد که شایستگی و اهمیت فدا کردن نیروها و استعدادها، و وسیلۀ قرار گرفتن آنها را در جهت خویش دارا باشد، عملاً کلیۀ نیروها و استعدادهای خود را ـ بدون کمترین توجهی به ارزش والای آنها ـ فدای امور و اشیائی میسازد که تحقق کلیۀ موارد آن حتی، ارزش قرار گرفتنِ یک لحظۀ نیروهای انسانی را در جهت خود ندارند!
گوئی در انسان بی مرام، اصلاً میلی برای رسیدن بزندگانی معنیدار و هدفمند وجود نداشته و ذوقی برای رسیدن به حیاتی آرمانمند مشاهده نمی گردد!
گوئی اصلاً احساس ضرورت تحقق زندگانی هدفمندانه را ننموده و نسبت به اصل آرمان متعالی حیات، بی تفاوت و دلزده است! و گوئی در عمل، مرام خویشتن را «نفس مرام ستیزی» قرار داده است.
زیرا تا آنجا که از مشاهدۀ واقع بینانه و بررسی بیغرضانۀ موضعگیریهای اینان نسبت بحیات وآرمانهای حیاتی بدست می آید، این نکته مسجل می گردد که اینان «معیار» خوبی و کمال زندگانی را در:
الف ـ بی تفاوتیِ متعهدانه نسبت به اصل هدفداری حیات، و سهل انگاریِ هراسبار نسبت به مرام و هدفهای متعالی؛
باء ـ گریز از مسئولیت و تعهد، نسبت به هرچه و هر که؛
جیم ـ افراط در گرایشهای نشاطبار غریزی ـ وهمی، محصور کرده اند.

     طبیعی است، هر کدام از موارد و مقوله های یاد شده، چندین اثر و گرایش مخرب دیگر را بر اینان تحمیل نموده، و هر کدام به نحوی در متلاشی ساختن حیات معنیدار اینان، بگونۀ وحشتباری عمل می نمایند.زیرا این یک اصل مسلم است که وقتی شخص نسبت به «حیات» ـ که حقیقتی بسیار بشکوه، عمیق، رازناک، اثرزای، معنیدار، ارزشمند و ربانی است ـ و «آرمان حیاتی» ـ که در توصیف جلالش همین نکته بس که: حیات از دیدگاهی ویژه، با همۀ راز و رمزهایش وسیلۀ تحقق آنست ـ بی تفاوت شد، چون دیده از حیات برگرفته و به نور زندگانی پشت نموده است؛ چون زندگانی را بی ارج شمرده و به حذفش کمر بسته است؛ چون روی از حیات برتافته و آنرا چیزی فراموش کردنی، دور انداختنی و انکار ورزیدنی تلقی نموده است، اجباراً بدام گرایشهای برون محورانۀ تحقیرآمیز تمسخربار خردکنندۀ بی مقدار سازندۀ پستی زای توجیه نابردار و خردستیز گرفتار می آید!
اینکه محتوای فکریِ انسان بی مرام امروز را، بیش از هر چیز دیگری، صور رنگین اشیاء بی جان ـ همچون ماشین فلان، خانۀ فلان، فرش فلان و… تشکیل داده و جهت تلاشهای اینان را، ذوق کسب و یا وصول به اشیاء بی جان معین و مشخص میدارد؛
اینکه اینان، به هرچه و هر که در برون از وجود آنها قرار دارد می اندیشند ولی بخود هیچگونه توجه جدی و اثرزائی ندارند!
اینکه انسان بی مرام به «هستنِ خودش» ارزش ننهاده، بجای تفاخر به هستی و حضور فعال متعالی خود، به «داشتن چیزهای» برون از خود مباهات می کند!
اینکه انسان امروز، بجای نو کردنِ نگرش و گرایش خویش، و بجای تزکیه، تطهیر و جلا دادن اندیشه و عمل خود، داشتنی های خود را نو و یا گردگیری میکند!
اینکه انسان امروز، بجای تلاش و دقت در بهتر براه انداختن دستگاههای شگفتی انگیز استعدادهای ربانی خود، دقت و تلاش خویشرا ـ بیهوده ـ صرف بهتر براه انداختن و حرفه ئی کار گرفتن از مظاهر بیجان می نماید!
اینکه بیشترینۀ حرفهایش، پیرامون مقوله هایی ست که با حیات در نبرد و مخاصمه می باشند!
اینکه وقتی از بایدها و شاید ها سخن بمیان می آورد، همۀ تأکیدش روی بجانب مرگ، بی جانی، حیات گریزی و جان ستیزی داشته، بجای اینکه بگوید: باید چنین کرد و شاید چنان بود، میگوید: باید چنین داشت و شاید چنان داشت، مشخص کنندۀ این نکته است که: در عمل، قسمت اعظم آرمانش را، واقعاً آرمان ستیزی تشکیل میدهد! و این از شگفتیهای ایام ماست!

     این واقعیت تلخ، زمانی بهتر لمس می شود که بدانیم: روی کردن اینان به مظاهر بیجان:
یا در بیشتر شاد کردن خویش (= نوعی دور کردن خودِ الهی خویش از صحنۀ حیات و میدان را به خود غریزی وانهادن) نهفته است! یا در کم کردن زحمت های معنیدار و سهل ساختن زمینۀ کارهای معمولی، بیشتر ساختن سستی، تنبلی، شکنندگی، بی ثباتی و…! و یا در تشدید مقبولیت و پذیرش عام!
زیرا اینان هیچیک از موارد یاد شده را، وسیلۀ هدفی والاتر و زمینۀ آرمانی شایسته تر قرار نداده، بلکه نفس همین موارد را هم، ناآگاهانه مورد گرایش قرار داده اند!
آنچه درین رابطه بصورتی خدشه نابردار ثابت می باشد آنست که اینان از نظر واقعی دارای روح و نیروی حیاتی نبوده، عملاً مرگ و پوسیدگی خود را لمس و تجربه می نمایند! و در حقیقت، برای گریز از احساس مردگی و ناتوانی حیاتی ست که اغلب اینان به دخمۀ متعفن و تهوعبار تشبه و همرنگسازیِ خویش با دیگران، پناه برده و بخیال خود، خود را از بیروحی و مرگ میرهانند!
اگرچه، اینان در این حالت نیز دچار توهم زنده بودن، توهم احساس کردن، توهم انتخاب کردن و توهم پذیرفتن و نپذیرفتن می باشند! نه حقیقت زندگانی و احساس و آزادی و انتخاب و…! چه اینان عملاً احساس خویش، عاطفۀ خویش، استعدادهای تعالیجوی خویش، ذوق زیباپسند خویش، فطرت حقگرای خویش و غیره را ـ که نشانه های اصیل حیات می باشند ـ نابود کرده و خود را به ماشین تقلید و تملک تبدیل کرده اند!
حق آنست که گفته شود: اینان آرمان را نشناخته و لذت فهم و لمس زندگانیی هدفمندانه را نچشیده اند! زیرا گریز و ستیز اینان با نمودها و نشانه های اصیل زندگی هدفمندانه، تا بدان پایه است که گمان میرود: اینان از زندگی و برخورد منطقی، هدفمندانه و معنیدار با او هراسانند!

    واقع امر آنستکه اینان، هدف اصلی و روح هدف را گم کرده اند، و اگر ناامیدانه با نابود کردن مظاهر راستین زندگانی آرمانمند، تلاش سرسام آوری را در هدفمندانه جلوه دادن حیات برون محورانۀ تقلیدی براه انداخته اند، برای آنست تا ثابت نمایند که زنده اند!
بهر حال، آنچه مورد توافق همۀ خردمندان درست اندیش می باشد آنست که: یکی از وجوه امتیاز انسان از حیوان را هـدفداری تشکـیل میدهد. و این مؤید آنسـت که: نه تنها آرمـان، گزینــشی ( اختیاری و آگاهانه) است که، در جهت جنبه های ارادی و فوق جبری و غریزی ست.
در واقع فقط وقتی میتوان به امری اطلاق آرمان کرد، که:
۱-    در جهت جنبه های کور جبری نباشد؛ و:
۲-    آگاهانه مورد شناسائی، ارزیابی، مقارنه و مقایسه قرار گرفته و گزینش شده باشد. چه انسان بنا به طبع محدودیت گریز خود، اصلاً نمیتواند در زندان اوهام و زنجیر غرایز باقی بماند! و چون دارای جنبه های فوق غریزی ست، در شرایط ویژه ئی بال می گشاید، اوج می گیرد و نیرومند تر و فرارونده تر از موجود غریزی می شود.

     طبیعی ست که در ایـن شرایط، الزام نـیروی غـریزی در برابر روح تـعالیجوی او شـکل قـانـونی ( الزامی ـ جبری) خود را از دست داده و بسادگی در برابر رنگهای پرجذبۀ عقلانی و ایمانی، بیرنگ می شود. لذا طلسم جبر غریزی ـ و در واقع طلسم گونۀ جبری پنداشته شدۀ غرایز ـ را در هم شکسته، مادر ( غرایز) را اعتدال می آموزد.
در حقیقت در پرتو انوار پلیدی سوز عقل و ایمان، حیوانیتش به تحلیل رفته و به عنوان پلۀ ترقی: یا در انسانیتش ذوب می شود و یا: بال پروازش بسوی کمالات پایان ناپذیر انسانی میگردد.
از اینرو میتوان گفت: تا انسان بحیات برین ربانی دست نیافته است، نه اصلاً میتواند صاحب هویت انسانی باشد، و نه صاحب آرمانی انسانی.
اینکه قرآن با خطابی دلنشین و روحنواز می فرماید: یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنوا اسْتَجیبُوالِلّهِ وَ لِلْرَّسُولَ اِذا دَعاکُمْ لِما یُحییکُمْ ( … ای اهل ایمان، چون خدا و رسول شما را به ایمان دعوت کنند اجابت کنید تا به حیات ابدی برسید) برای آنست که حیات مراتبی دارد، که عالیترین مرتبۀ حیات، همان مرتبۀ تسلیم به دعوت حق و تعبد عاشقانه و عارفانۀ اوست.
عمق رازآلود این پیمان زمانی بهتر فهمیده میشود که متوجه باشیم: خطاب متوجه کسانیست که بحیات ایمانی نائل آمده اند.

    حال اگر روح مطلب بر این سنت استوار است، پس چه بهتر که اینکار خود به عنوان آرمانی متعالی پذیرفته شده، مورد طلب قرار گرفته و فرد خودش بدان مشتاقانه روی آورد!
از سوئی، همانگونه که روشن و مبرهن میباشد، آرمانداری را لوازمی ست که از عمده ترین آنها «خودشناسی» است. یعنی تا فرد به خودشناسی واقعی، بدرک همه جانبۀ استعدادهای ربانی و ظرفیت های متعالی خود دست نیابد، نه می تواند آرمان واقعی خویشرا تشخیص و اختیار نماید و نه توان آنرا دارد تا با جنگیدن و مضمحل کردن سپاه وهم و غریزه، در جهت عقل و ایمان و اهداف حقجویانه عمل نماید.
و باز، تا «مسئولیتِ» تحقق هویت متعالی خویش را بعهده نگرفته و تا، در جهت تجسم بخشیدن به گوهر الهیِ هویت خویش، تلاشی همه جانبه را مبذول ندارد، عملاً از آرمانداری او اثری بروز نتواند کرد.
در حقیقت برای رسیدن به فهم درست همین نکته بود که ما در اول این وجیزه بقدر لازم از انسان و نیازهای جوهری او یاد کردیم. و باز، در واقع بر مبنای همان درکِ ضعفِ ذاتییِ انسانست که امام سجاد (ع) از زبان همچو منی اعتراف میدارد:

    «فَمَنْ أَجْهَلُ مِنّی، یَا إِلَهِی، بِرُشْدِهِوَ مَنْ أَغْفَلُ مِنّی عَنْ حَظِّهِ وَ مَنْ أَبْعَدُ مِنّی مِنِ اسْتِصْلَاحِ نَفْسِهِ حِینَ أُنْفِقُ مَا أَجْرَیْتَ عَلَیّ مِنْ رِزْقِکَ فِیمَا نَهَیْتَنِی عَنْهُ مِنْ مَعْصِیَتِکَ؛ وَ مَنْ أَبْعَدُ غَوْراً فِی الْبَاطِلِ، وَ أَشَدُّ إِقْدَاماً عَلَى السُّوءِ مِنّی حِینَ أَقِفُ بَیْنَ دَعْوَتِکَ وَ دَعْوَهِ الشَّیْطَانِ فَأَتَّبِعُ دَعْوَتَهُ عَلَى غَیْرِ عَمًى مِنّی فِی مَعْرِفَهٍ بِهِ وَ لَا نِسْیَانٍ مِنْ حِفْظِی لَهُ؛ وَ أَنَا حِینَئِذٍ مُوقِنٌ بِأَنَّ مُنْتَهَى دَعْوَتِکَ إِلَى الْجَنَّهِ، وَ مُنْتَهَى دَعْوَتِهِ إِلَی النّٰارِ».
« … ای معبود من! پس کیست که از من بخیر و صلاح خود نادانتر؟ و از بهرۀ خود غافلتر؟
و از اصلاح و تهذیب نفس خود، دورتر باشد؟!
در صورتیکه رزقی را که بر من روان ساخته ای، در معصیت هائی که مرا از آن نهی کرده ای، صرف می کنم! و: کیست که بیش از من به قعر باطل فرو رفته، و بر اقدام بِبَدی، جرأت ورزیده باشد؟! در آن هنگام که میان دو راه دعوت تو و دعوت شیطان می ایستم، پس دعوت شیطان را ـ با چشم باز و حواس جمع ـ می پذیرم. در صورتیکه یقین دارم که دعوت تو به بهشت و دعوت او، بسوی جهنم منتهی می شود».[۱]

     طبیعی ست که درین رابطۀ ویژه، اگر خودشناسیِ فرد به مرتبه ئی رسید که از امام سجاد (ع) رسیده است، یقیناً همان آرمانهائی را مورد توجه قرار خواهد داد که امام (ع) مورد توجه قرار داده است.
آنچه تذکرش در این بخشِ از عرایض واجب مینماید آنستکه بدانیم: ذهن این دسته از افراد بکلی از صور خواستها پاک و خالی نبوده بلکه به عکس، همچون انبار درهم برهمی از صور خواهشهای شرمبار، بگونۀ زننده ئی پر میباشد. در واقع، اینان هوسهای کودکانه، آرزوهای ابلهانه و خواهشهای نابخردانۀ خود را بجای آرمانهای والای انسانی انتخاب کرده، همچون کرمی که در مردابی عفن میلولد، در گنداب آرزوهای رسوائی بار خویش میلونند! آنهم با سختگیری و تعصبی که نظیرش را نتوان سراغ داد.
گوئی واقعیت برای ایندستۀ از مردم، همانست که خودشان تجربه نموده و باور کرده اند؛ و ارزشها و آرمانها نیز همانهائی که خودشان بدان گراییده اند! و چون بشدت از تجربه های متعالی دور افتاده و از درک شیرینیِ ارزشها و حلاوتِ آرمانهای ربانی بسختی بی بهره و محروم مانده اند، در یک حرکت بیمارگونۀ عناد ورزانه و از یک موضع ناخوش فرجام بدبینانه، فقط به چیزهایی اعتبار و ارزش قائل می شوند که مورد توجه و گرایش خود آنان میباشد، ولو واقعاً بسی بی ارزش هم باشند! و فقط رویّه ئی ـ اخلاقی، اجتماعی و… ـ را درست و سعادتمندانه می شناسند که خود آنرا درست و سعادتمند قلمداد کرده باشند! بهر حال اگر به اینان گفته شود:
نتیجۀ دنیائیِ راستی و عدالت از نیرنگ و کژی و بی عدالتی بهتر است؛ و یا: نتیجۀ دنیائی پاکی از ناپاکی بهتر است؛ و یا:
نتیجۀ همین جهانی عزت از ذلت بهتر است؛ و یا:
نتیجۀ دنیائی آزادگی از بردگی بهتر است، و… هرگز باور نمی کنند! چـون نه آنها را واقــعی می شمارند ـ زیرا که خود تجربه نکرده اند ـ و نه ارزشمند! زیرا که در حوزۀ گرایشهای عملی و شعارهای درون خالیِ نظری آنان قرار نگرفته اند!

    از آنچه آمد این نکته مسجل می شود که: هر خواستی هرگز نمیتواند آرمان انسانی قرار گیرد، اگر چه بتواند بعنوان یک آرزوی وحشییِ لجام گسیخته، مورد گرایش واقع شود. یعنی آرمان را با آرزو فرقهاست. زیرا که آرزو بی مهار است و از نظر منطقی دفاع ناپذیر! و آرمان معقول است و معتدل و مقید به اصول و ضوابط خردپذیر و ارزشمندارانه!
آرزو طلبی سنجیده نشده و ارزیابی گریز است، زیرا: درجۀ نیاز انسان آرزومند به نفس آرزو؛ امکان و درجۀ امکان تحقق آن؛ رابطۀ آن با گوهر هویت انسانی؛ تأثیر و میزان تأثیرگذاریهای مثبت و منفیِ آن، در رابطۀ با تحقق، رشد و تداوم هویت آدمی ـ هم در حال و هم در آینده سنجش و ارزیابی نگردیده است! و در یک جمله میتوان گفت:آرزو مال خود گمکردۀ خودباختۀ سرگردان و آرمان مال خودیافتۀ خودساختۀ به آرامش رسیدۀ با ایمان است! زیرا خود گمکرده، بدلیل دور افتادن از فطرت حقجوی خود، بجای تنیدن به اطراف هویت و گوهرِ ربانی خود، در مشغلۀ آرزوها، بدنبال خود، و به قول آن رندِ عافیت سوزِ خودساختۀ بحق رسیده «در طلب گوهری که از صدف کون و مکان بیرون می باشد» سرگردان است.
اینکه امام سجاد (ع) از خدای منان می خواهد تا او را از شر آرزوهای طولانی برهاند، دلیل آنست که مسئله خیلی عمیق تر از آنست که در وهلۀ اول پنداشته میشود. ایشان در چهلمین دعای صحیفۀ مبارکه می فرماید:

    «اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اکْفِنَا طُولَ الْأَمَلِ، وَ قَصِّرْهُ عَنّا بِصِدْقِ الْعَمَلِ حَتّٰى لَا نُؤَمِّلَ اسْتِتْمَامَ سَاعَهٍ بَعْدَ سَاعَهٍ، وَ لَا اسْتِیفَاءَ یَوْمٍ بَعْدَ یَوْمٍ، وَ لَا اتِّصَالَ نَفَسٍ بِنَفَسٍ، وَ لَا لُحُوقَ قَدَمٍ بِقَدَمٍ‏وَ سَلِّمْنَا مِنْ غُرُورِهِ، وَ آمِنّا مِنْ شُرُورِهِ».
« الهی! درود تو بر محمد و خاندان او باد!
خداوندا ما را از: آرزوهای دور و دراز، دور ساز!
و چنان کن که با راستکرداری، آرزوهای خام از ما دور شوند! و:در امید و آرزوی وقت گذرانی، روزشماری، سپری کردن زمان حیات و پیمودن زندگی اسیر نشویم.آفریدگارا! چنان کن که از فریب امید و آرزو ایمن مانیم و از بدیهای آن، جان بسلامت نگاهداریم».[۲]

    زیرا طول امل و درازی آرزو:
ذهن را از توجه به خودجوئی، خودشناسی و خودیابی منصرف می گرداند.
آدمی را از توجه به  نیازهای واقعی باز میدارد.
فرد را از شناساییِ ارزشها و تلاش در جهت ارزشهای برین منحرف می سازد. انسان را از فهم موضع خود و از، ارزیابی مرتبه و منزلتِ وجودی خود، ناتوان میسازد.
حیات را عملاً وهمی، تخیلی و غریزی ساخته، مؤمن را از شناخت حق، از رسیدن به حق و ذکر او و تلاش در طریق او باز میدارد،
و در یک کلام: چون فرد را بخود مشغول و از خودش غافل میدارد، نه تنها او را از توجه به خودش و تلاش در جهت کمالات شایستۀ وجودیش محروم میسازد که عملاً زمینۀ فساد و تلاشیِ همه جانبۀ او را تشدید و تسریع می کند!
زیرا به همان نحویکه امام سجاد (ع) القاء فرموده، حالت روانی آرزو زده، بگونۀ ترحمباری، دچار بی نظمی و پریشانیست! چه او هر لحظه در آرزوی لحظه ئی ست که فلان آرزویش
برآورده شود!
و در هر قدم، آرزوی مواجه شدن با، برخورداری از آرزوئی را دارد!
و این مؤید آنست که آرزو زده، از زمانِ حضور و هستییِ خودش بشدت بریده و جدا افتاده است! زیرا اغلب در زمان وهمی ـ نیامده و یا از دست رفته یی ـ بسر می برد که در آنزمان، یا آرزوهایش برآورده شده بوده اند و یا خواهند شد!
در واقع، او زندگانی را با لغزیدن بدرۀ ژرفا ناپدیدار «گذشته» و یا «آینده» نابود می سازد. زیرا که واقع و نفس واقعییِ زندگانی فقط و فقط در «حال» وجود داشته و جز با توسل به حال و بهره گیری از حال، فعلیت بخشیدن زندگانی انسانی ناممکن است.
و ما عملاً می بینیم که آرزو زدۀ سرگردان، یگانه نیروی کافی و وسایل لازم ( حال) را که میتواند در جهت نمودار ساختن حیات آرمانمند انسانی مورد استفاده قرار گیرد، فدای تخیلات و توهمات بیمارگونۀ خویش می سازد!

    آنچه درین رابطه قابل توجه می نماید آنست که حضرت سجاد (ع) راه رهیدن از این حالت نابسامان روانی را القاء نموده و موارد آن را به عنوان طریق و وسیلۀ نجات، چنین تبیین نموده است:
۱-    یادآوری پیوستۀ مرگ؛
۲-    روی کردن به اعمال شایسته ئی که:
الف ـ با آن برای بازگشت بسوی خدا شتاب کنیم؛ و:
باء ـ به زود رسیدن به کوی او، حرص ورزیم.
آنهم بگونه ئی که:مرگ برای ما آرامگاهی باشد که با آن انس گیریم؛ و محل الفتی که بسویش مشتاق باشیم؛و خویشاوند نزدیکی… که نزدیک شدن به او را دوست بداریم؛ زیرا که دارد:

     « … وَ انْصِبِ الْمَوْتَ بَیْنَ أَیْدِینَا نَصْباً، وَ لَا تَجْعَلْ ذِکْرَنَا لَهُ غِبّاًوَ اجْعَلْ لَنَا مِنْ صَالِحِ الْأَعْمَالِ عَمَلًا نَسْتَبْطِئُ مَعَهُ الْمَصِیرَ إِلَیْکَ، وَ نَحْرِصُ لَهُ عَلَى وَشْکِ اللّحَاقِ بِکَ حَتّى یَکُونَ الْمَوْتُ مَأْنَسَنَا الَّذِی نَأْنَسُ بِهِ، وَ مَأْلَفَنَا الَّذِی نَشْتَاقُ إِلَیْهِ، وَ حَامَّتَنَا الَّتِی نُحِبُّ الدُّنُوَّ مِنْهَا»
« و مرگ را نصب العین ما قرار ده، و یاد کردنمان را از مرگ گسسته و ناپیوسته مساز؛ و از اعمال شایسته، توشۀ عملی برایمان قرار ده که با آن برای بازگشت بسوی تو شتاب کنیم؛ و بزود رسیدن بکوی تو حرص ورزیم؛ تا مرگ برای ما آرامگاهی باشد که با آن انس گیریم، و محل الفتی که بسویش مشتاق باشیم و خویشاوند نزدیکی باشد که نزدیک شدن به او را دوست بداریم».[۳]
طبیعی ست که رسیدن به این مقام میسر نتواند شد مگر در سایۀ رهیدن از آرمان نماها ( آرزوها) و مجهز شدن به همۀ ویژگیهای ارزشمداران هدفمند.
باورم بر اینست که از آنچه طی بحث ها و بخش های قبل بعرض رسید، خوانندۀ دقیقه یاب ما، بگوشه های عمده ئی از ویژگیهای انسان هدفمند آشنائی پیدا کرده است، که اگر بخواهیم همۀ آنها را در یک جملۀ کوتاه، دوباره بعرض رسانیم، میتوانیم معروض داریم که:
از ویژگیهای مورد تأمل اینان «ایمان» است به آنچه تاکنون به عبارت آمد و «عمل» است به آنچه قبل بر این اشارت رفت. و این نشانۀ آنست که اینان: هم بخداشناسی دست یافته اند، هم بخودشناسی؛ هم به راه شناسی آشنائی پیدا کرده اند، هم به راهبرشناسی؛ هم به روش شناسی راه برده اند، هم به وسیله شناسی!
با همۀ اینها اگر بخواهیم به صورت اجمالی شمه ای از معارف و مقوله های مورد نظر اینان را درین زمینۀ ویژه مورد تأمل قرار داده و ارائه نمائیم، شایسته آنکه به زمینه ها و مواردی اشاره نمائیم که با بحث ما تناسب بیشتری داشته و مؤید برداشت ما می باشند.
طبیعی ست که در این زمینه، ما بیان حضرت سجاد (ع) را، زبان حال اینان دانسته و زمینه را پی میگیریم.
یکم ـ خودشناسی و خداشناسی اینان به مرتبه ای از «کمال، پهنا، عمق و یقین» رسیده است که بی پروا فریاد بر می آورند که:

«إِلَهِی إِنْ رَفَعْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَضَعُنِی؟!
وَ إِنْ وَضَعْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَرْفَعُنِی
؟!
وَ إِنْ أَکْرَمْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یُهِینُنِی
؟!
وَ إِنْ أَهَنْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یُکْرِمُنِی
؟!
وَ إِنْ عَذَّبْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَرْحَمُنِی
؟!
وَ إِنْ أَهْلَکْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَعْرِضُ لَکَ فِی عَبْدِکَ، أَوْ یَسْأَلُکَ عَنْ أَمْرِهِ، وَ قَدْ عَلِمْت‏
أَنَّهُ لَیْسَ فِی حُکْمِکَ ظُلْمٌ، وَ لَا فِی نَقِمَتِکَ عَجَلَهٌ».
« ای خدای من!
اگر تو مرا بلند مرتبه گردانی، پس کیست آنکه مرا پست نماید؟!
و اگر مرا پست کنی، پس کیست آنکه بلندم گرداند؟!
و اگر مرا گرامی داری، پس کیست آنکه خوارم کند؟!
و اگر مرا خوار کنی، پس کیست آنکه گرامیم دارد؟!
و اگر مرا عذاب و شکنجه نمائی، پس کیست آنکه بر من رحم و مهربانی داشته باشد؟!
و اگر مرا هلاک و تباه سازی، پس کیست آنکه دربارۀ بنده ات برای تو مانع و جلوگیر شود، یا ترا از کار او پرسش نماید؟! و من دانسته ام که در حکم و فرمانت ستمی، و در انتقام و به کیفر رساندت شتابی نیست».[۴]

     و این مؤید آنست که اینان بلندی و پستی، کرامت و اهانت، شرافت و دناعت، نعمت و نقمت و… را از حق، در دست حق و از ناحیۀ او می شمارند.و دقیقاً بر مبنای همین بینش است که از خداوند می خواهد:

     «وَاجْعَلْنا مِنْ اَرْضیا مَنْ مَرَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ مِنْ جُمْلَهِ خَلْقِکَ، اَشْکَرَهُمْ لِما اَوْلَیْتَ مِنْ نِعَمِکَ، وَ اَقْوَمَهُمْ بِما شَرَعْتَ مِنْ شَرائِعِکَ وَ اَوْقَفَهُمْ عَمّا حَذَّرْتَ مِنْ نَهْیِکَ».
« پاک آفرینا! چنان کن که ما شادمان ترینِ آفریدگانت باشیم که روزمان را به شب می رسانیم. و در نعماتت سپاسگوترین و مشکورترین مخلوق تو باشیم. چنان کن که ما مؤمن ترین و استوارترین کسانی باشیم که احکام و فرامین ترا اجرا می کنند. آنانکه از شیوع ناراست ها و نهی شده ها بشدت و بقدرت جلوگیری مینمایند».[۵]

     «اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ وَفِّقْنِی لِقَبُولِ مَا قَضَیْتَ لِی وَ عَلَیَّ وَ رَضِّنِی بِمَا أَخَذْتَ لِی وَ مِنّی، وَ اهْدِنِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ، وَ اسْتَعْمِلْنِی بِمَا هُوَ أَسْلَمُ».
« خدایا! بر محمد و آلش رحمت فرست. و مرا به قبول هر سود و زیانیکه درباره ام تقدیر
کرده ای موفق دار، و به آنچه به نفع من از دیگران و به نفع دیگران از من گرفته ای، خوشنودم ساز، به آن راهی که راست تر است رهبریم کن و بکاریکه سالمتر و بی زیانتر است بگمار».[۶]

    دوم ـ آنجا که میان حقارت خود و صغارت گناهان خود، در برابر عظمت حق و عفو و رحمت بی منتهای او مقایسه میدارد، چنین مویه می آغازد که:

    «بِیَا أَرْحَمَ الرّٰاحِمِینَ، وَ یَا أَرْحَمَ مَنِ انْتَابَهُ الْمُسْتَرْحِمُونَ، وَ یَا أَعْطَفَ مَنْ أَطَافَ بِهِ الْمُسْتَغْفِرُونَ، وَ یَا مَنْ عَفْوُهُ أَکْثرُ مِنْ نَقِمَتِهِ، وَ یَا مَنْ رِضَاهُ أَوْفَرُ مِنْ سَخَطِهِ.وَ یَا مَنْ تَحَمَّدَ إِلَى خَلْقِهِ بِحُسْنِ التَّجَاوُزِ، وَ یَا مَنْ عَوَّدَ عِبَادَهُ قَبُولَ الْإِنَابَهِ، وَ یَا مَنِ اسْتَصْلَحَ فَاسِدَهُمْ بِالتَّوْبَهِ وَ یَا مَنْ رَضِیَ مِنْ فِعْلِهِمْ بِالْیَسِیرِ، وَ مَنْ کَافَى قَلِیلَهُمْ بِالْکَثِیرِ، وَ یَا مَنْ ضَمِنَ لَهُمْ إِجَابَهَ الدُّعَاءِ، وَ یَا مَنْ وَعَدَهُمْ عَلَى نَفْسِهِ بِتَفَضُّلِهِ حُسْنَ الْجَزَاءِ!
مَا أَنَا بِأَعْصَى مَنْ عَصَاکَ فَغَفَرْتَ لَهُ، وَ مَا أَنَا بِأَلْوَمِ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَیْکَ فَقَبِلْتَ مِنْهُ، وَ مَا أَنَا بِأَظْلَمِ مَنْ تَابَ إِلَیْکَ فَعُدْتَ عَلَیْهِ
؛
أَتُوبُ إِلَیْکَ فِی مَقَامِی هَذَا تَوْبَهَ نَادِمٍ عَلَى مَإ فَرَطَ مِنْهُ، مُشْفِقٍ مِمّا اجْتَمَعَ عَلَیْهِ، خَالِصِ الْحَیَاءِ مِمّا وَقَعَ فِیهِ
.
عَالِمٍ بِأَنَّ الْعَفْوَ عَنِ الذَّنْبِ الْعَظِیمِ لَا یَتَعَاظَمُکَ، وَ أَنّ َالتَّجَاوُزَ عَنِ الْإِثْمِ الْجَلِیلِ لَا یَسْتَصْعِبُکَ، وَ أَنَّ احْتِمَالَ الْجِنَایَاتِ الْفَاحِشَهِ لَا یَتَکَأَّدُکَ، وَ أَنَّ أَحَبَّ عِبَادِکَ إِلَیْکَ مَنْ تَرَکَ الِاسْتِکْبَارَ عَلَیْکَ، وَ جَانَبَ الْإِصْرَارَ، وَ لَزِمَ الِاسْتِغْفَارَ
.
وَ أَنَا أَبْرَأُ إِلَیْکَ مِنْ أَنْ أَسْتَکْبِرَ، وَ أَعُوذُ بِکَ مِنْ أَنْ أُصِرَّ، وَ أَسْتَغْفِرُکَ لِمَا قَصَّرْتُ فِیهِ، وَ أَسْتَعِینُ بِکَ عَلَى مَا عَجَزْتُ عَنْهُ
».
« … ای مهربان ترین مهربانان! و ای رحیمتر کسی که طالبان رحمت، شب و روز آهنگ او کنند؛ و ای مهربان تر کسی که آمرزش طلبان گرد او گردند؛ و ای کسیکه عفوت از انتقامت فزونست! و ای کسیکه خوشنودیت از خشمت بیشتر است! و ای کسیکه بوسیلۀ حسن تجاوز، بر خلق خود منت نهاده ای! و ای کسیکه بندگانت را بپذیرفتن توبه عادت داده ای! و ای کسیکه اصلاح امور فاسد شان را بوسیلۀ توبۀ خود خواسته ای! و ای کسیکه از عمل ایشان به مقدار اندک خوشنود شده ای! و ای کسیکه اندک ایشان را پاداش فراوان داده ای! و ای کسیکه اجابت دعا را برایشان ضمانت کرده ای! وای کسیکه به آئین تفضل پاداش نیک را بر عهدۀ خود، بایشان وعده داده ای!

     من گناهکارترین گناهکاری نیستم که تو او را آمرزیده باشی؛ و نکوهیده ترین کسی نیستم که عذر بدرگاه تو آورده و تو عذرش را پذیرفته باشی؛ و ستمکارترین کسی نیستم که نزد تو توبه کرده و تو باز با او، احسان کرده باشی.
باز می گردم بسوی تو در چنین حال، بازگشتن کسیکه از کردۀ پیشین خود پشیمان و از آنچه بر او گرد آمده نگرانست و از ورطه ای که در آن افتاده، از روی خلوص شرمسار است.
و میداند که عفو از معصیت عظیم در نظر تو بزرگ نمی نماید؛ و درگذشتن از گناه بزرگ بر تو دشوار نیست.
و تحمل جرمهای بیرون از حد بر تو گران نمی آید.
و محبوب ترین بندگانت نزد تو کسی است که سرکشی بر تو را فرو گذارد؛ و از اصرار بر گناه اجتناب کند؛ و طلب آمرزش را ادامه دهد؛و من نزد تو بیزاری می جویم از آنکه سرکشی کنم؛ و بتو پناه می برم از آنکه در گناه اصرار ورزم، و برای آنچه در آن کوتاهی کرده ام، از تو آمرزش می طلبم، و برای هر عملیکه از انجامش فرو مانده ام، از تو یاری می جویم».[۷]

     مویه ای که شناسندۀ آفت کمال ( اصرار بگناه) و القاء کنندۀ راه رهیدن از باطل ( توبه و آمرزش خواهی) و معرفی کنندۀ روش رسیدن به حق ( ترک سرکشی) و تشدید کنندۀ معرفت الهی و یقین شایسته بمقام کبریائی و تقویت کنندۀ ذوق توسل و عشق به خداوند می باشد.
همچنانکه وقتی قدرت لایتناهیِ حق را القاء و تداعی میدارد، اعتراف می کند که:

    «وَ عَلِمْتُ أَنَّ کَثِیرَ مَا أَسْأَلُکَ یَسِیرٌ فِی وُجْدِکَ، وَ أَنَّ خَطِیرَ مَا أَسْتَوْهِبُکَ حَقِیرٌ فِی وُسْعِکَ، وَ أَنَّ کَرَمَکَ لَا یَضِیقُ عَنْ سُؤَالِ أَحَدٍ، وَ أَنَّ یَدَکَ بِالْعَطَایَا أَعْلَى مِنْ کُلّ یَدٍ».
« و دانستم، بسیار آنچه از تو بخواهم، در برابر توانگری تو کم است؛ و بزرگ آنچه از تو خواهش نمایم، در برابر فراخی رحمت تو کوچک است؛ و جود و بخشش تو از درخواست کسی تنگ نمی گردد؛ و دست تو در بخششها، از هر دستی برتر است».[۸]

   سوم ـ آنجا که بر آنست تا از جاذبه ها و دافعه های زمینه های ارزشی و آرمانی معیاری بدست دهد، بیکباره مستی آغاز نموده، رندانه پا بر سرِ هرچه بوده و هرچه رفته، نهاده و با چشم پوشیدن از خود و مایه های محدود خود، طریق وصول آرمانهای برین پیش می گیرد؛ تا آنجا که وقتی از ظلم دشمن ظالم بحق پناه می برد، توسل را وسیلۀ مغازله ای دیگر ساخته، چنین می فرماید:

    «اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ عَوِّضْنِی مِنْ ظُلْمِهِ لِی عَفْوَکَ، وَ أَبْدِلْنِی بِسُوءِ صَنِیعِهِ بِی رَحْمَتَکَ، فَکُلُّ مَکْرُوهٍ جَلَلٌ دُونَ سَخَطِکَ، وَ کُلُّ مَرْزِئَهٍ سَوَاءٌ مَعَ مَوْجِدَتِکَ».
« بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست، و در عوض ستمی که او ( دشمن) بمن کرده، مرا مشمول عفو و بخشش خود گردان؛ و بجای بدرفتاری او، رحمتت را بمن عطا فرما؛ زیرا هر ناپسندی در برابر خشم تو اندک؛ و هر اندوهی با پیشامد غضب تو هموار است».[۹]

    آنچه در این رابطه از نظر تربیتی ( سیر و سلوک) حایز اهمیت فراوان می نماید ظرافت ویژه ئی ست که حضرت در این رابطۀ ویژه بخرج داده، اول منزلِ طریق وصال را عفو و به عبارتی روشنتر: تخلی و پاکیزه کردن هستییِ عابد عاشق از کدورات و زنگارهای کدارتبار آرزوهای وهمی و غریزی شمرده سپس مرحلۀ دوم و منزل بعدی را تحلی به رحمت الهیه تبیین فرموده است.
و این ـ همچنانکه آمد ـ بدان علت است که اینان: هر ناپسندی را، در برابر آنچه خدا ناپسند می شمارد، ناچیز؛ و هر اندوه و ناملایمی را در برابر اندوه ناشی از خشم خداوندی، حقیر و هموار و تحمل پذیر می شمارند، و لذاست که با توسلی عارفانه از حق متعال تمنا دارد:

    «اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ طَیِّبْ بِقَضَائِکَ نَفْسِی، وَ وَسِّعْ بِمَوَاقِعِ حُکْمِکَ صَدْرِی، وَ هَبْ لِیَ الثِّقَهَ لِأُقِرَّ مَعَهَا بِأَنَّ قَضَاءَکَ لَمْ یَجْرِ إِلّا بِالْخِیَرَهِ، وَ اجْعَلْ شُکْرِی لَکَ عَلَى مَا زَوَیْتَ عَنّی أَوْفَرَ مِنْ شُکْرِی إِیّاکَ عَلَى مَا خَوَّلْتَنِی».
« بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست و مرا به قضا و قدر خود دلخوش گردان؛ و سینه ام را در چیزهایی که مقدر نموده ای فراخ کن؛ و اعتماد و تکیه گاهی بمن ببخش تا با آن اقرار کنم که: قضا و قدر تو جز بنیکی روان نگشته؛ و شکر و سپاس مرا برای خود بر آنچه از من باز داشته ای، از شکرم ترا بر آنچه بمن بخشیده ای کامل تر قرار ده؛ ( زیرا آنچه که از او بازداشته، صلاحش در آن بوده و اگر باز نمیداشت، باو زیان رسیده و تباه می گشت؛… و دفع ضرر و زیان مهمتر از جلب نفع و سود است؛ بنا بر این لازم است که شکر بر مهمتر، کاملتر باشد)».[۱۰]
زیرا که اینان قضا و حکم الهی را لطف و نعمتی دیگر شمرده و خود را موظف به سپاسگزاری آن میدانند؛ چنانکه حضرت در موردی دارد:

   «اللّٰهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ عَلَى حُسْنِ قَضَائِکَ، وَ بِمَا صَرَفْتَ عَنّی مِنْ بَلَائِکَ».
« بار خدایا! سپاس تو را بر نیکوئی آنچه مقدر نموده ای؛ و به آفت و بدی که از من دور ساختی».[۱۱]

     طبیعی ست که این دلسپردگی به احکام الهی، غیر از آن خودباختگی حقارتبار تهوع آور تلاشیزای ناشی از بی اعتمادی به نفس انسان آرمانگریز امروزیست، زیرا یکی از گرفتاریهای رنج آور و فسادبار اینان را خودباختگی و ناخودمندی تشکیل می دهد؛ و همین امر باعث شده است تا اینان، هم خود را حقیر ببینند، هم در تزلزل!
تا آنجا که اگر با دقتی شایسته به رفتار و ویژگی های رفتاری اینان توجه نمائیم حتماً در خواهیم یافت که: تکبر، خشونت، ستمگری، خودرأیی و… نشانۀ تزلزل باطن و: یأس، پژمردگی، حرص و… نشانۀ حقارت و احساس ناچیزی اینان می باشد.
آنچه در این رابطه بگونۀ تمسخرآلودی جلب نظر می نماید آنکه اینان مدعی هستند که:
۱-     بخودشناسی دست یافته، و از موضع اتکاء به نفس، با ارزشها و آرمانها برخورد می نمایند!
۲-     ارزشهای کمالزا و تعالی آفرین را خیلی بهتر از سایرین ـ و حتی از خدائی که قبولش ندارند ـ می شناسند!

    و از همین روست که برخی از اینان، نظراً و عملاً مواضع الهی را رد می کنند و متناسب با بافته های وهمی خویش با زمینه های انسانی برخورد می نمایند! و برخی دیگر که روی دلایلی، نظراً مواضع ربانی را مورد شک و تردید قرار نمیدهند، وقتی پای شکل بخشیدن به هویت خویش و یا صحبت از آرمانها و اهداف شایستۀ انسان به میان می آید، در عمل از مسیر و طریق و سیره و خلق و رفتار الهی جدا شده، بر مبنای هواهای نفسانی خویش با زمینه برخورد می نمایند!
و دقیقاً بواسطۀ همین نگرش به خود و زمینه های مربوط به خود و دیگران و ارزشهاست که وقتی عیبجوئی می کنند، همه کس را بباد انتقاد و لعن می گیرند! آنهم برای اینکه: با کشتن دیگران و ترور هویت این و آن، برای خود هویت تراشی نمایند!
واقع امر اینست که درین رابطه حرف بسیار است، چه لازمۀ خودیابی اینست که: شخص، آن یگانه ویژگی منحصر به فرد ( هویت و گوهر راستین آن) را بشناسد؛ اعتماد و ایمان به تقرر و تشخص آن و باورمندی به امکان تبلور آن داشته باشد؛ به احکام، آثار، حدود و شعاع نفوذ و عملش آگاهی داشته باشد؛ به ظرفیتها و توانمندی های او اشراف؛به دشمنان و آفتها و ابزار و روش تخریب آنها، به حقیقت آسیب پذیری و نقطه های
آسیب پذیر علم؛ و به زمینه ها و امور رهاننده اش از تلاشی و فساد، و رساننده اش به تکامل و رشاد، آشنائی داشته باشد؛ و پس از آشنائی بدهها مسئلۀ دیگر، همۀ آنها را با دقت و توجهی بیمانند، مورد توجه، تجربه و عمل قرار دهد! چه فقط درین صورت است که فرد دارای هویت یا نفس و یا خودی خواهد بود که میتواند:
به عقاید خود؛
به آرمانهای خود؛
به عواطف و احساس های خود؛
به تجارب خود؛
به ارزیابی، برداشت و قضاوت خود؛
و به اراده و ایمان خود نسبت به زمینه ها مطمئن باشد.
در حالیکه برای انسان ناخودمند امروزی « نفسی= خودی= هویتی» باقی نمانده تا او بدان مشعر باشد و یا اعتماد داشته باشد! زیرا عملاً او برای خود هویتی واقعی و مستقل قائل نمی باشد! و بر مبنای همین باور ترحمبار است که متوجه می شویم، او بیشتر مقلد و همرنگساز است تا مستقل و آرماندار!
شعارِ «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت باش» که معین کنندۀ خطوط برجستۀ رفتاری اینان است، میرساند که:
اینان به معنای واقعی کلمه، خود را باخته اند.
به تقرر ( وجود) و تشخص ( بیبدیلی) هویت خود اعتقاد ندارند! برای هویت خود احکام و آثار و حدود و شعاع نفوذ و عمل و توانمندی و… قائل نمی باشند.
و اگر در برخی مواقع، هویت خود را جذاب و یا شکننده و آسیب پذیر می پندارند، هویت بدلی اینان مورد توجهشان بوده و می باشد. و لذاست که متوجه می شویم:
۱-    آرمانهایشان را دیگران مشخص و معین داشته و خود، مقلدی بی توجه، بیش نمی باشند!
۲-    عقیدۀ اینان را دیگران شکل می بخشند!
و حتی آنجا که با ولعی تأسفبار به همرنگسازی و نفی هویت شخصی خویش ـ به عنوان یک عقیده ـ چسبیده اند، متوجه می شویم که این کار را، از دیگران تقلید کرده اند!
۳-    دارای عاطفه، احساس و تجربۀ شخصی نیستند؛ لذا منتظراندتا ببینند دیگران چه چیزی را می ستایند، می پسندند و می گروند تا آنها هم به ستایش، پسند و به گرایش برخیزند! و این مؤید آنست که: از خود قضاوتی ندارند! و:از موضع ارادۀ دیگران بحرکت در می آیند!

    با همۀ آنچه آمد باید بگوئیم که اینان هویتی دارند که ناشی از فرارِ از بی هویتی میباشد. منتها بجای رسیدن به هویت واقعی و ربانی خویش به هویت مقلدانۀ میمونوار، رسیده اند و از همان موضع برای اثبات حضور و هستییِ خویش عمل می نمایند! با درخواست پوزش از اطالۀ کلام، باز میگردیم به شمردن ویژگیهای آرمانداران.
چهارم ـ آنجا که از رفتارشناسی متهورانه، آبروریزانه و نابخردانۀ امثال من و رفتارشناسی مهرورزانه، آبروبخشانه و رحمت بارانۀ حضرت حق « عزّاسمه» پرده برمیگیرد دارد:

     «ثُمَّ أَمَرَنَا لِیَخْتَبِرَ طَاعَتَنَا، وَ نَهَانَا لِیَبْتَلِیَ شُکْرَنَا، فَخَالَفْنَا عَنْ طَرِیقِ أَمْرِهِ، وَ رَکِبْنَا مُتُونَ زَجْرِهِ، فَلَمْ یَبْتَدِرْنَا بِعُقُوبَتِهِ، وَ لَمْ یُعَاجِلْنَا بِنِقْمَتِهِ، بَلْ تَأَنّانَا بِرَحْمَتِهِ تَکَرُّماً، وَ انْتَظَرَ مُرَاجَعَتَنَا بِرَأْفَتِهِ حِلْماً».
« … سپس ما را به پیروی اوامر خود فرمان داد تا طاعتمان را بسنجد، و از ارتکاب نواهیِ خود نهی فرمود تا شکرمان را بیازماید، پس از راه امرش منحرف شدیم و بر مرکب نهیش برآمدیم. با اینحال بعقوبت ما شتاب نکرد، و در انتقام ما تعجیل نفرمود، بلکه برحمت خود از روی کرم با ما مدارا کرد و به مهربانی خویش از روی حلم، بازگشتن ما را انتظار کشید».[۱۲]
و آنجا که با موضع شناسی، از یکسو: موقعیت وجودی ایمان ستیزانی چون مرا بنمایش می گذارد و از دیگر سو: راه رهیدن، از هویت پریشیِ آرمان ستیزانه، و وسیلۀ جهیدن، از خدر طبیعت و مغاکِ بیمرامی ـ و روش رسیدن به حق متعال را القاء مینماید دارد که:

    «اَلَّذِی عَظُمَتْ ذُنُوبُهُ فَجَلَّتْ، وَ أَدْبَرَتْ أَیّامُهُ فَوَلَّتْ حَتّى إِذَا رَأَى مُدَّهَ الْعَمَلِ قَدِ انْقَضَتْ وَ غَایَهَ الْعُمُرِ قَدِ انْتَهَتْ، وَ أَیْقَنَ أَنَّهُ لَا مَحِیصَ لَهُ مِنْکَ، وَ لَا مَهْرَبَ لَهُ عَنْکَ، تَلَقّاکَ بِالْإِنَابَهِ، وَ أَخْلَصَ لَکَ التَّوْبَهَ، فَقَامَ إِلَیْکَ بِقَلْبٍ طَاهِرٍ نَقِیّ‏ٍ، ثُمَّ دَعَاکَ بِصَوْتٍ حَائِلٍ خَفِیٍّ».
« … بنده ای که گناهانش بزرگ و روبفزونی است، و روزگارش به او پشت کرده و برگشته، تا چون ببیند که زمان کار گذشته و عمر بپایان رسیده، و باور نماید که پناه و گریزگاهی از ـ کیفر ـ تو برایش نیست؛ بوسیلۀ توبه به تو رو آورد، و توبه را، برای تو خالص گرداند، پس با دلی پاک و پاکیزه بسوی تو برخیزد، و با صدای تغییر یافته ( زمزمه وار) و آهسته ترا بخواند».[۱۳]
در این فراز بشکوه، آنجا که حضرتش می گوید: وَ اَیْقَنَ اَنَّهُ لا مَحیصَ لَهُ مِنْکَ وَلا مَهْرَبَ لَهُ عَنْکَ ( و یقین کرده است که از عذاب تو پناهی و از انتقام تو گریزگاهی برایش نیست)، در واقع برآنست تا راه رهیدن از آنچه که بصورتی نابخردانه تاکنون در آن می لولیده ایم، نشانمان دهد. آنهم با توجه دادن به اینکه، درین راه فرد به ایقان می رسد.
و آنجا که می فرماید: تَلَقّاکَ بِالْاِنابَهِ وَ اَخْلَصَ لَکَ التَّوْبَهَ ( بقصد انابه بسوی تو روی آورده و توبه اش را برای تو خالص ساخته است) برآنست تا وسیلۀ استوار و ثمربخش جهیدن از مرداب عفت سوز گناهان را، یادآوری نموده باشد.
و آنجا هم که مویه سـر می کند: فَـقامَ اِلَیْکَ بِقَلْبٍ طاهِرٍ نَقِیٍّ، ثُـمَّ دَعاکَ بِصَـوْتٍ حایِلٍ خَفـَیٍ
( پس با دلی پاک و پاکیزه بسوی تو برخاسته و آنگاه ترا با ناله ئی محزون و آهسته بخوانده و…) میخواهد عالیترین روش و ثمربخش ترین طریقۀ رسیدن به حق را فرایاد ما خودباختگان خداگریز داده باشد.
باورم بر اینست که قبل از ورود به حوزۀ دیدگاههای بی مثال این عاشقان کوی حق و این پاکبازان کوچۀ اخلاص و محبت، لازم است به یکی از عمده ترین آرمانهای فراگیر انسان امروز و علل و پی آمدهای آن نظر اندازیم. چه مطمئنیم که عمق زیبائی و گسترۀ لطافت آرمانهای ناب و رشد دهندۀ آرمانداران واقعی نمودار و فهم نخواهد شد، مگر در کنار تذکر و تنبه و توجه به آرمان نماهای امروزی.
مقدمتاً باید معروض داشت که برای هر جامعه و فرد غیر موحدی ـ اعم از پیشرفته و یا عقب مانده ـ در هر دوره ئی از حیات یک گرایش ریشه ئی، عام، اصل، بت و به اصطلاحی روشنتر معیار شده و نوعی قدسیّت ویژه پیدا می کند! و لاجرم، حاکم بر اندیشه و عمل آنها شده، آرمانهایشان را شکل و عینیت می بخشد، یعنی: هم بر اندیشه و باورهای آنان احاطه و سلطه پیدا می کند؛ هم بر اعمال و کنشها و گرایشهای آنها سوار شده و حاکمیت پیدا می کند؛ هم آرمانهای مردم را در اختیار گرفته و گذشته از کشانیدن فرد و یا جامعه بسوی همان مظاهر مشخص آرمانی، آنها را به اصالت آن آرمانها باورمند می سازد؛ هم هویت افراد را شکل می بخشد!
سلطه و حاکمیت این گرایش بحدیست که حتی در جوامع به اصطلاح مذهـــبی نیز، نوعـــی «تقدس» و نفوذ ویژه ئی پیدا می کند؛ آنهم تا آنجا که بعضی از افراد به اصطلاحی مذهبی، خــدای «خود» را وسیلۀ تحقق آنها میسازند!
یعنی آدمِ ظاهراً مذهبی، در صورت لزوم، بصور مختلف، خدای خودش را، وسیلۀ تحقق مظاهر آرمانی مورد نظر خود قرار میدهد!
طبیعی ست که این گرایش ـ به اقتضای تقدس و سلطۀ خداگونه اش ـ بر همۀ شئون حیاتی فرد و جامعه ـ اعم از مادی و معنوی ـ حاکمیت پیدا نموده و همه چیز آنها، حتی آبرو، عزت، شرف، ارج و… آنها، ابزار و وسیلۀ تحقق وی قرار می گیرند!
آنچه در این رابطه بسیار جالب میباشد آنستکه این گرایش، با آنکه حق حاکمیت و قدرت خود را از مردم گرفته است، با آنهمه مردم هیچگونه آزادی، اعمال نظر و کنترل بر آن و در برابر آن ندارند! زیرا از خودمحوری و خودمختاری افسار گسیختۀ توجیه نابرداری برخوردار شده است، که حتی راهبران و راهنمایان به این گرایش و اگر خواستی بگو طراحان اصلی آن دیگر خود نیز، بردۀ بی اراده ای در برابرش بیش نبوده و راه فرار و نجاتشان را گم کرده اند!
این گرایش بت شدۀ قدسیت یافته، در اغلب جوامع امروزی «احســاس نیــاز به هــمرنگی» می باشد که خود زادۀ احساس فقری دیگر است! و همین احساس است که افراد را به همرنگی در لباس پوشیدن، در سیگار کشیدن، در اسباب و وسایل زندگی خریدن، در کارکردن، در گرایش به زمینه ها و ابزاری که میتوانند ارضای حس حقارت ما را بنمایند و در بیشماری مواردی دیگر واداشته است!
در واقع یکی از عوامل عمده ئی که:
الف ـباعث ایجاد ناهنجاری در زندگی و تداوم و تعمیق زندگانی ناهنجار غیر عقلانی عدۀ بیشماری گردیده است؛
باء ـعلت لغزیدن عدۀ ساده لوح دیگری، بدام تلاشهای زندگی ستیزانه شده است؛
جیم ـعامل پنهان و ناشناخته ماندن عوامل اصلی و ریشه ئی رنج، محرومیت، اسارت و فساد فرد و جامعه گردیده است؛
دال ـباعث جلوگیری از رشد نیروها و استعدادهای عاقلانه و در نتیجه، عامل جلوگیری از حیات بارور سالم انسانی شده است
هاء ـوسیلۀ حاکمیت همه جانبۀ شک، دلهره، اضطراب، احساسِ حقارت و بیهودگی و…؛ و در جانب مقابل:

     باعث محرومیت از ادراک، لمس و تجربۀ آرامش و نشاط و یقین و احساس ارجمندی و معنیداری گردیده است، «همگانی» شدن برخی ضد ارزشها، نارسائیها، بدی ها و ناسلامتی هاست!
مثلاً وقتی مرضی مثل قدرت طلبی همه گیر و مسلط شد، چون فرد، جهت تلاشهای باصطلاح فرهنگی، سیاسی و… اکثریت مردم را در جهت قدرت پرستی می یابد، خیال می کند که:
گرایش اکثریت به قدرت، بدلیل اصالت و ارزشمندی ذاتی خودِ «قدرت» میباشد! از اینرو بگونۀ هراسناکی به مزبلۀ عفن اصالت قدرت سقوط می کند!
طبیعی ست، در شرایطی از ایندست که معیار اصالت و ارزشمندی چیزی، گرایش عمومی ست، از منطق و ارزش و خرد، خبری نتواند بود! زیرا هم حیات منطق خود را از دست میدهد، هم گرایشهای حیاتی! هم هویت انسانی بی مورد، دفاع ناپذیر و پایمال میشود، هم تلاش برای تبلور عینی آن! هم ارج فردی انسانی به لجن کشیده می شود، هم ارج جمعی! زیرا: نه تنها افراد بسوی هویت متعالی و خودِ ربانی خویش، در حرکت نمی باشند که عملاً در جهتِ پایمال کردن هویت الهی خویش، با بی خیالی تلاش می ورزند.
زیرا که همه در فکر همرنگسازی خویشند و نه در اندیشۀ به فعلیت رسانیدن استعدادهای خود! زیرا که همه در تلاشی منفعلانه، و در موضعی انفعالی بسر می برند و نه در مقام انسان بخود رسیدۀ فعال خود انگیخته! زیرا همه بیمارند! ولی چون همه همرنگ هم هستند، لذا هیچگونه ناهمگونی و تمایزی احساس نمی کنند تا بعدم تجانس خود اشعار پیدا کرده و در جهت درک عوامل و پی آمدها و نجات خود برآیند!
و همۀ اینها ـ به عبارتی بسیار دقیق تر و عمیق تر ـ یعنی اسارت پذیری! یعنی سقوط کردن بیکی از عفن ترین مزبله ها و خفت بارترین بنبست هائیکه انسان غیر موحد عصر حاضر ـ و شاید هم در هر عصری ـ به آن گرفتار می باشد. گرایش هویت براندازی که اغلب ببهانه دست یافتن به رشد، کمال، آزادی، بهزیستی و… مورد استقبال قرار می گیرد! چه این دستۀ از افراد را باور بر اینست که با دست رسی به فلان جلوۀ از داشتنی ها ـ مثلاً قدرت، ثروت و یا شهرت ـ به رشد و آزادی نیز می رسند! در حالیکه عملاً به اسارت توهم و تکاثر و… سقوط می نمایند. زیرا که در این شرایط اصـلِ « تسلیم شدن» به قدرت و شهرت ثابت، و قدرت و سلطۀ قدرت نیز مسجل و غالب میباشد، نه ایجاد رابطۀ با قدرت و شهرت و… و خویشتن را به عنوان محور و بکار گیرندۀ بر آنها مسلط و حاکم ساختن و آنها را وسیلۀ رشد خود و تحقق آرمانهای خویش قرار دادن!

    در صورتیکه مثلاً قدرت، فقط زمانی میتواند آزاد سازنده باشد که استعدادهای حیاتی و نیروهای عقلانی را آزاد ساخته و رشد بخشد، نه اینکه اسیر کند و برعکس نیروهای اهریمنی را آزاد و فعال سازد.
و این یعنی از دست دادن چیزی که انسان از هر چیز دیگری برای رشد خود بدان نیازمندتر است؛  یعنی ایمان و اعتقاد به آزاد بودن انسان برای قرار گرفتن در مسیر ایمان؛ یعنی خود بودن، خود دیدن، خود گزیدن، خود جوشیدن، خود فرا رفتن، از خود بالا آمدن و بخدا رسیدن.
زیرا آنکه برای داشتن فلان چیز و برآورده شدن فلان آرزوی وهمی، ارادۀ خود را ببدترین وجهی از دست میدهد، دیگر «خودش» نیست. بویژه آنگاه که برای داشتن فلان چیز و برآورده ساختن فلان آرزوی وهمی، هیچ برهان خودپسند، هیچ توجیه ارزشمند و هیچ دفاع آبرومندانه ئی ندارد!
زیرا انسانیکه به کمال آزادی و آزادگی نرسیده و به کشف هویت ربانی خود نائل نگشته و آرمان واقعی خود را از طریق دقیق آن انتخاب نکرده است، موجودیست بی شکل (= بی هویت).
زیرا، ضابطه و معیار و حدود و ارزش و جهت و هدف آزادانۀ اندیشمندانه ئی ندارد.
زیرا، در حالیکه میتواند بخود و به آزادی خود و… بیندیشد و خود و آزادی خود را تحقق و تبلور بخشد، اما، نه میداند و نه می تواند! زیرا که در واقع، مؤلفه های وجودیش، آمیزه ئی است از تهدید و ستم ( تهدید پذیری و ستمکشی، تهدیدگری و ستمگری)، از بی اعتنائی ـ بآنچه انسانی، گوهرین و ربانی است، و حرص، بآنچه دیگران دارند! از قدرت و بی عرضگی، از تهور و هراس، از خرفتی و لجام گسیختگی و…!
زیرا که هویت بالفعلش در عمل وسیله ئی ست برای حذف هویت ربانی او و ابزاری برای از میان برداشتن ارج، معنا، کارآئی و… خود او. وسیله ئی که هر چه کارآئی خودش را در راه نفی و حذف خویش بیشتر اثبات می کند، بی اعتمادی و ناامنی، هراس و دلهرۀ بیشتری را رشد داده و نفرت بیشتری را نسبت بخود تولید می نماید!
در واقع تنهائی و احساس تنهائی، ناامنی و اضطراب عمیق و همه جانبۀ انسان امروز، ناشی از جلو افتادن و رشد و آزاد شدن او از هم زنجیران و دیدن دنیاهای جدید و به فعلیت رسانیدن استعدادهای خلاقۀ او نبوده، بلکه از بی شکلی او و از احساس اسارت و حقارت، تردید و اضطرابهای خودساخته و وهم پرداختۀ اوست!
طبیعی ست که در چنین حالتی، گرایش دیوانه وارش به قدرت ـ اعم از قدرت علمی، قدرت سیاسی، قدرت هنری و… ـ در جهت آزادسازی او از قید ضعف و اسارت نبوده بلکه عملاً و علناً در جهت حذف و تلاشی هویت او عمل می نمایند!
یقیناً خوانندۀ دقیقه یاب ما، بخوبی دریافته است که سر آن نداریم تا مسئله را فقط بقدرت پرستی محدود سازیم؛ چه گذشته از اینکه آنرا بعنوان یکی از مظاهر هویت برانداز مطرح ساخته ایم، بر آن بوده ایم تا نمونۀ فراگیرتری را نیز، بدست داده باشیم. در حالیکه خودپرستی، شهرت پرستی، ریاست پرستی، خیانت و تقلب بازاریها هم میتوانند نمونه های خوبی باشند!

     آنچه درین رابطه تذکرش از دیدگاهی حایز اهمیت می نماید اینست که بررسی اجمالی شرایط و مواضع زندگانی فردی و جمعی ما نشان میدهد که:
ما با آنکه از نظر های مختلف با جوامع تکنولوژیک اختلاف و فاصلۀ ـ عقیدتی، اخلاقی و ساختاری ـ داریم، ولی عملاً به میمونهای مقلدی بدل شده ایم که با همۀ وجود تلاش می نمایند، همه چیز خود را همچون آنان بسازند!
باورم بر اینست که پس از درک، تحلیل و تعلیل همه جانبۀ روابط پیچیده و مسلط برین گرایش، به جرأت میتوان ادعا کرد که امروز: خدایان مورد پرستش و گرایش ما را، شرکتها و سازمانهای منحرف خودباختۀ قدرت پرست دنیای صنعتی شکل و تقدس و شرعیت می بخشند! به خلاف دوره های بسیار دور گذشته که احیاناً نیاکان بت پرستِ ما، بتِ مورد پرستش خود را، خودشان می ساختند و در تراشیدن آن سهمی، اگر چه اندک، داشتند!
و دقیقاً به علت همین اصلِ حذف کنندۀ اراده و عمل انسانی است که انسان بی شکلِ همشکل سازِ امروزی، هرگز نمیتواند احساس وجود، احساس خود بودن و هستی داشتن نماید. زیرا عملاً مشاهده میشود که: انسان امروز به موازات برخورداری از زندگانی بهتر، و امکان بکارگیری وسایل رفاهیِ بهتر، احساس آزادی و وقار بیشتر و احساس نشاط و آزادی بیشتری نمی کند که هیچ، بلکه بموازات دست یافتن به وسایل نیرو آفرین و توانزا، خود را ناتوانتر، حقیرتر، ناچیزتر، مأیوس تر، مرددتر و بالاخره اسیر تر می یابد. در حالیکه از هر زمان دیگری به تلاش و تقلای بخردانۀ ارزشبار، برای رهایی از این حالات، نیازمندتر می باشد.

    آنچه در این رابطه هم بشدت مایۀ تأسف و هم بقوت قابل تأمل می باشد آنستکه: چون هرگز به اصل جوهر آزادی و رشد و کمال و ارج و ارزشِ وجودی خود و مراجع اصلی و الهی آنها آشنائی و انسی کارساز پیدا نکرده است، گاهی هم که از شرایط حاکم برخود خسته و دلزده شده و بر آنها میشورد، بجای اینکه این تلاش عصیانگرانه به نفع آزادی و رشد او تمام شود، او را به اسارت تازه ئی گرفتار می سازد! و این همه مکتب و مسلک تراشییِ بی مصرفِ واماندۀ از قرنها، مؤید این ادعا تواند بود.
پنجم ـامام سجاد (ع) در مورد دیگری ضمن اعتراف به ناتوانائیهای متعدد خود ـ که زادۀ شناختی دقیق از خویش می باشد ـ از ناتوانی خود در «شناخت مصلحت» خویش پرده برگرفته، اولاً: از حق متعال می خواهد تا در تمام امور حیاتی، او را هدایت، کمک و یاری نماید:

     «وَ انْظُرْ إِلَیَّ وَ انْظُرْ لِی فِی جَمِیعِ أُمُورِی، فَإِنَّکَ إِنْ وَکَلْتَنِی إِلَى نَفْسِی عَجَزْتُ عَنْهَا وَ لَمْ أُقِمْ مَإ؛ فِیهِ مَصْلَحَتُهَا، وَ إِنْ وَکَلْتَنِی إِلَى خَلْقِکَ تَجَهَّمُونِیو…»
« … و بسوی من روآور و در همۀ کارهایم نظر داشته باش. زیرا اگر مرا بخود واگذاری از ـ انجام ـ آن کارها ناتوان گردم و آنچه مصلحتِ من در آنست انجام ندهم، و اگر مرا بخلق خویش واگذاری، با روی گرفته و درهم، بمن نگرند و…».[۱۴]
و ثانیاً با اظهار و استدعای مواردی همچون: … «وَ بِما عِنْدَکَ فَاکْفِنی… وَاجْعَل هَوایَ عِنْدَکَ وَ رِضایَ فیما یَرِدُ عَلَیَّ مِنْکَ و…»
« … و به آنچه نزد توست ـ از دیگران ـ بینیازم نما… و میل و خواهش مرا بنزد خود گردان و رضا و خوشنودیم را در آنچه از جانب تو بمن میرسد قرار ده».[۱۵]
سفر سرزمینِ آرمانهای ربانی را در پیش می گیرد.
باید دانست که درخواست آن تمناها ( تمناهای مورد نظر امام (ع)) حاکی از آنست که اینان علاوه بر حقانی ساختن آرمانهای خویش، اساساً تعیین و تأییدآرمانهای خویشرا بحق واگذار کرده و درست بهمانگونه که شناخت خدا، خلق، خود و موارد متنوع و مربوط به همۀ آنها را، از حق خواسته و از طریق حکم و فرمان و وحی او دریافته اند، شناخت و گرایش به آرمانها را نیز باو تکیه زده اند.
و دقیقاً بر مبنای همین نگرش به زمینه است که نه تنها اعتراف مینماید:

     «فَإِلَى مَنْ حِینَئِذٍ مُنْقَلَبُنَا عَنْکَ، وَ إِلَى أَیْنَ مَذْهَبُنَا عَنْ بَابِکَ، سُبْحَانَکَ نَحْنُ الْمُضْطَرُّونَ الّذِینَ أَوْجَبْتَ إِجَابَتَهُمْ، وَ أَهْلُ السُّوءِ الَّذِینَ وَعَدْتَ الْکَشْفَ عَنْهُمْ».
« … پس درین هنگام ( بدبختی و نومیدی) از جانب تو بکه رو آوریم، و از درگاه تو بکجا رویم؟! منزه و پاکی تو، ما بیچارگانیم که اجابت ـ دعا ـ شانرا واجب گردانیده ای، و ما رنجدیدگانیم که رفع گرفتاریشان را وعده داده ای».[۱۶]
بلکه آنگاه که پای موضعگیریهای ظاهراً خصوصی، مثل نحوۀ رفتار با والدین بمیان می آید، از خداوند می خواهد اصول رفتار آرمانی با والدین را باو بیاموزاند:

     «اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَلْهِمْنِی عِلْمَ مَا یَجِبُ لَهُمَا عَلَیَّ إِلْهَاماً، وَ اجْمَعْ لِی عِلْمَ ذَلِکَ کُلِّهِ تَمَاماً، ثُمَّ اسْتَعْمِلْنِی بِمَا تُلْهِمُنِی مِنْهُ، وَ وَفِّقْنِی لِلنُّفُوذِ فِیمَا تُبَصِّرُنِی مِنْ عِلْمِهِ حَتّى لَا یَفُوتَنِی اسْتِعْمَالُ شَیْ‏ءٍ عَلَّمْتَنِیهِ، وَ لَا تَثْقُلَ أَرْکَانِی عَنِ الْحَفُوفِ فِیمَا أَلْهَمْتَنِیهِ‏»
« … بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست، و دانستن آنچه دربارۀ ایشان بر من واجب است بمن الهام نما و در دلم انداز، و آموختن همۀ آن واجبات را بی کم و کاست برایم فراهم آور، سپس مرا به آنچه که بمن الهام مینمائی وادار، و برای انجام در آنچه بدانستن آن بینایم میسازی توفیقم ده، تا بجا آوردن چیزی از آنچه مرا بآن دانا گردانیده ای از من فوت نگردد و اندامم از خدمت در آنچه بمن الهام نموده ای سنگین نشود».[۱۷]

     و این درست، خلاف نگرش و گرایش ما مدعیان دروغین امامت و ولایت مینماید! زیرا همانگونه که بینش و کنش ها در سایر زمینه های مربوط به حیات ربانی، دگرگونی پذیرفته است، در رابطۀ با واجبات و مستحبات نیز تحول جدی پذیرفته است. چه امروزه، بجای نگرش و گرایشِ شایسته به واجبات ( نیازهای بسیار جدی و فوری و بسیار شدید)، اکثریت مطلق ماها دچار نگرش و گرایش ناشایسته، به برخی از مستحبات می باشیم! و این انحراف، تا آنجا که من حقیر برداشت کرده است، نه تنها دامن به اصطلاح مبلغین احکام دینی را گرفته است که دامن برخی از حوزه های علمیۀ ما را نیز گرفته است. و دقیقاً به همین علت است که «علم خداشناسی» در نحله های مختلف آن، و علم رفتارشناسی ( اخلاق) با جنبه های متعدد آن، یا بکلی از یاد رفته است و یا بسیار بیرنگ و محدود شده است! در حالیکه رشته های علوم مستحبی، بگونۀ هراسبار و تحریف کننده ئی رشد یافته است.

     از ویژگیهای بارز این انحراف درین زمینۀ ویژه:
یکی نفاق با خود می باشد، و دیگری نفاق با دیگران! زیرا، مسلمان نمای امروزی، نظراً و لفظاً مواردی را واجب و یا مستحب اعلان می کند اما در عمل با آنها برخورد منطقی و مناسب را رعایت نمی کند.
بطور مثال، رسیدن به عمق اصول دین برای هر فردی واجب است، زیرا آنها اموری تقلیدپذیر نمی باشند! و همۀ مبلغین ما هم، این اصل را مطرح کرده و به عنوان یک اصل نظری جانبداری می نمایند! اما در عمل متوجه میشویم که خداشناسی خودشان، چنان بی محتوا و رنگ پریده است که گوئی تازه از قبرستان غفلت گریخته است! بگذریم از موضع گیری آندسته از الاغهای خوشیال و کوپالیکه تفکر و تدبر عاقلانه و خردپسندانه در مورد خداوند از «کفر» و ضلالت و… قلمداد می کنند!
گوئی واجب و ضروری آنست که با خواست و میل «من» همگون و همجهت و همساز باشد. این مسئله را در مورد خشکه مقدسها و سیاستمداران دین فروش، بصورت روشن تر و گسترده تری میتوان مورد تحقیق و ارزیابی قرار داد. چه خشکه مقدس، از دیدن زنیکه حجابش را ـ چنانکه او واجب تشخیص داده و نه شرع ـ رعایت نکرده است، چنان بجوش می آید که گوئی به ریشه و کیان دین خلل افتاده است! زیرا منکری بروز کرده است، اما نحوۀ برخورد بدِ خود را با زنِ بدحجاب منکر نمی شمارد!
این را که خود، در امر رشد احساس مذهبی مردم بدکاریها و کمکاریها کرده، تا کار به اینجاها کشیده شده است، منکر نمی شمارد.
اینکه وجوب امر بمعروف را رعایت نکرده است، منکر نمی شمارد! در حالیکه همین آدم، در برابر ضعف و نقص و یا اصلاً فقدان شناخت درست خود از خدا، آنهم بگونه ئی که شرع واجب شمرده است، هرگز از خشم و یا خجالت سرخ نمی شود.
از اینکه گوشه های عمده ئی از واجبات را حتی در رابطۀ با همسر و یا دختر خانم خود، چنانکه شرع واجب نموده است، بزمین نهاده و در نتیجه منکرهایی تداوم پیدا کرده است، سرخ نمی شود.
از اینکه نمیداند استعمار خارجی و استعمار باطنی، حتی خود او را مسخ کرده و در یک موضع غیر معروفِ واجب ستیزانه قرار داده است، سرخ نمی شود تا حرکتی بکند و با تصحیح روش مثلاً امر به معروف خود، اسلام و دین سلامت را، از ننگ بدرفتاری های خود برهاند.
از همین روست که مثلاً: اگر پسری بدختری متلک بگوید، قانونی برای تعزیر و مجازات او وجود دارد، اما اگر هزاران مبلغ خام خوش خور بالانشین، با پرروئی و وقاحتی حیرت سوز، اندیشه ها و برداشتهای مسخره و ننگ آور خود را از خدا و خلق و در رابطۀ با خدا و خلقت، بخورد مردم داده و آنها را گرفتار دام نگرشها و گرایشهای بلاهتباری نماید، هیچ قانونی برای جلوگیری از دامن زدن به تفکر ضد خدائی و هتک حرمت نسبت به ساحت حضرت سبحان، وجود ندارد! و بدتر از آن اینکه، این هتک حرمت گاهی بحساب آزادی عقیده و زمانی هم بحساب تبلیغ در راه رشد تفکر خداشناسانه، تلقی می شود!
چنانکه در بازار سیاست و اقتصاد نیز همین اصل هویت برانداز جاریست! و دقیقاً از همین روست که نه رفتار و موضعگیریهای سیاسی ما، با سیاست مورد نظر حق منطبق است و نه بازار ما ببازار اسلامی شباهت دارد.
از آنچه تاکنون آمد، این نکته نیز روشن شده باشد که روش خدامحورانۀ امام سجاد (ع) غیر از سیره و روش برون محورانیست که همه چیز و از جمله آرمان خویشرا در بیرون از خود به جستجو بر می خیزند. چه اولاً علم به موارد واجب ( علم به نیازهای واقعی و رهانندۀ رشد دهنده) را از حق درخواست میدارد و ثانیاً، عملگرایی ملهمانۀ عارفانه را! در حالیکه برون محوران خودباخته، نه اصلاً میان واجب و حرام امتیازی می گذارند و نه میان نیازها و نیاز نماها تفاوتی! نه به اصل عملگرایی باورمندند و نه در جهت خودسازی، جان خویشرا بکورۀ عمل و تلاشِ با شعورانۀ انتخابی می سپرند.
از سوئی، درخواست و تمنای عملگرایی مبین آنست که ارزشها و در نتیجه گوهر هویت انسانی فقط از طریق عمل و در عمل میتوانند بروز و ظهور داشته باشند، یعنی فقط در کردن و شدن و نه درخواستن و داشتن؛ زیرا، باورمندی به اصالتِ داشتن، منبعث از اعتقاد به برون محوریست، و آن به نوبۀ خود، زادۀ خودگمکردگی! زیرا، خودفراموشی که یقیناً ناشی از خدا فراموشی می باشد، بدبختی های زیادی را بر فرد تحمیل می نماید که از زیانبارترین آن بدبختی ها، یکی اصل برون محوریست. چه برون محور، هسته و محور هسته ئی شخصیت خود را در برون از هویت خویش سراغ و جستجو می کند. و به تعبیری دیگر: برون محور، وابسته است نه همبسته بمفهوم انسانییِ آن؛ آنهم وابسته به امور و مقوله هایی که از محدودۀ غرایز و تخیل و وهم، نمیتوانند تجاوز نموده و عمق و پهنه یابند.

     از اینرو آرمانها و ایده آل های اینان نیز، در برون از مرز شخصیت شان قرار گرفته و بر محور یک و یا چند مورد از موارد قدرت، شهرت، ثروت و لذت دور می زنند! و لذا زمینه و امکان و نیروی رشد خود را در برون از خود تصور و جستجو می کنند!
آنچه در این رابطۀ ویژه، تذکرش موجب شگفتی تواند بود اینست که: اینان از فرهنگ را «رشد یافتن» میدانند و نه « رشد دادن»! زیرا که نگرش اینان متوجه برون بوده و چون « یافتن» ـ در سطحی ترین نگرش ـ تعلق و پیوند به برون دارد، بدون کمترین تأمل در امکان تحقق جنبه ها و جلوه های دیگر آن، روح فرهنگ را در برون از خود تصور می کنند! در حالیکه رشد واقعی زادۀ دادن، جمعِ یافتن میباشد!
و دقیقاً به علت پایبندی به همین نگرش و همین آمیزه است که از یکسو: عشق و محبت را، محبت گرفتن، محبوب و معشوق بودنِ تنها می پندارند و نه عشق ورزیدن و محبت بخشیدن! و از دیگر سو: آزادی را در بهره ور شـدن از آنــچه آزادی می توانـد برای آنهـا فراهـم نماید، گمـان می کنند! و نه تلاش برای ایجاد و تحقق آزادی و اثبات منش و هویت آزاد منشانۀ خویش.
با این مایۀ از بینش، میتوان نتیجه گرفت که چون اینان اصالت را به بیرون بخشیده و چون بیشترین نیروی توجه و تفکر اینان در جهت شناسائی و جذب، از زمینه های برونی است، دیگر فرصت و جرأت و قدرتی برای ارائه ی عوالم نورانی درون خود را ندارند! و همین نحوۀ از نگرش و مـوضـعگیری است که اگـر بـا شـک نسبـت بثـبات بـرون، و بی اعتـمادی نسـبت بثـبات آینــدۀ  خودشان» همراه گردید، امکان بروز و رشد روحیه و رفتارِ بهره کشانه ( استثماری) را مهیا میسازد. طبیعی ست که در این حالت، گرایشـهای زورگویــانه، چاپـلوسانه، فریبکارانه، دروغگویانه و… نمی توانند از نظر دور باشند.

     بهر حال، اگر بگوئیم قسمت عمدۀ صحیفه، اختصاص به مسائل عالی آرمانیِ آرمانهای رفتاری دارد، به هیچوجه مبالغه نکرده ایم، چه در این رابطه، و باز بویژه در رابطه با دعای بیستم این کتاب، عده ئی از بزرگان علم اخلاق کتاب نوشته اند. لذا ما در آخر این بحث بذکر چند مورد محدود ـ بسیار محدود ـ بسنده نموده و خوانندۀ دقیقه یاب خود را به متن آن کتاب بی مثال ارجاع میدهیم.
حضرت در جائی، یکی از زیبنده ترین موارد آرمانی را چنین مورد درخواست قرار میدهد:

     «اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اکْفِنِی مَا یَشْغَلُنِی الِاهْتِمَامُ بِهِ، وَ اسْتَعْمِلْنِی بِمَا تَسْأَلُنِی غَداً عَنْهُ،وَ اسْتَفْرِغْ أَیّامِی فِیمَا خَلَقْتَنِی لَهُ، وَ أَغْنِنِی وَ أَوْسِعْ عَلَیَّ فِی رِزْقِکَ، وَ لَا تَفْتِنّی بِالنَّظَرِ، وَ أَعِزّنِی وَ لَا تَبْتَلِیَنّی بِالْکِبْرِ، وَ عَبِّدْنِی لَکَ وَ لَا تُفْسِدْ عِبَادَتِی بِالْعُجْبِ،وَ أَجْرِ لِلنّاسِ عَلَى یَدِیَ الْخَیْرَ وَ لَا تَمْحَقْهُ بِالْمَنِّ، وَ هَبْ لِی مَعَالِیَ الْأَخْلَاقِ، وَ اعْصِمْنِی مِنَ الْفَخْرِ».
« الهی، درود تو بر « محمد» و خاندان او باد. بی نیازا، از احتیاج به آن کاری که موجب دوری از اطاعت از تو میشود، بی نیازم گردان و مرا به آن کار بیاور که تو فردای قیامت از چند و چون نیکوئی آن از من پرسش خواهی نمود.
چنان کن، که روز و شبم بخاطر آنچه که تو مرا به آن منظور و مقصود آفریده ای، بگذرد، و مرا به دیگران بی نیاز و به خودت نیازمند تر بگردان و خوان رزق و روزی خویش را بر من بیشتر بگستران. کاری نکن که چشم انتظار لطف بخیلان باشم. مرا به کرم خویش کریم دار و از کبر و نخوت دور ساز. چنان کن که در بندگی تو رام باشم و در عبادتت گرفتار غرور و خودپسندی نگردم تا تمام عبادت و بندگی ام بی ارزش گردد. چنان کن که برای خلق، موجودی خیر بخش و نیکوکار باشم و بر اثر منت بر خلق ـ بخاطر خیری که بآنان میکنم ـ اجرم نزد تو باطل نگردد. مهربانا، بمن خلق و خوی خوش ببخش و از تفاخر و نازیدن بخویش در امان بدار».[۱۸]

     «اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تَرْفَعْنِی فِی النّاسِ دَرَجَهً إِلّا حَطَطْتَنِی عِنْدَ نَفْسِی مِثْلَهَا، وَ لَا تُحْدِثْ لِی عِزّاً ظَاهِراً إِلّا أَحْدَثْتَ لِی ذِلَّهً بَاطِنَهً عِنْدَ نَفْسِی بِقَدَرِهَا».
« بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست، و مرا در میان مردم بدرجه و مقامی سرفراز مفرما جز آنکه پیش نفسم مانند آن پست نمائی، و ارجمندی آشکارا برایم پدید میاور، جز آنکه بهمان اندازه پیش نفسم برای من خواری پنهانی پدید آوری.»[۱۹]

     و آنجا که پای روابط جمعی در میان است، چنان آرمانهای رفتاری بیبدیلی را القاء می نماید که جز از چون اوئی امکان بروز ندارد:

     اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ سَدِّدْنِی لِأَنْ أُعَارِضَ مَنْ غَشَّنِی بِالنُّصْحِ، وَ أَجْزِیَ مَنْ هَجَرَنِی بِالْبِرِّ، وَ أُثِیبَ مَنْ حَرَمَنِی بِالْبَذْلِ، وَ أُکَافِیَ مَنْ قَطَعَنِی بِالصِّلَهِ، وَ أُخَالِفَ مَنِ اغْتَابَنِی إِلَى حُسْنِ الذِّکْرِ، وَ أَنْ أَشْکُرَ الْحَسَنَهَ، وَ أُغْضِیَ عَنِ السَّیِّئَهِ».
« خدایا بر محمد و آلش رحمت فرست، و مرا توفیق ده تا با آنکس که با من غش و دغلی کند بنصیحت و اخلاص مقابله کنم؛ و آنرا که از من دوری گزیند به نیکوئی پاداش دهم؛ و آنرا که از من بِبُرَد با پیوستن مکافات کنم؛ و با کسیکه از من غیبت کند، بوسیلۀ ذکر خیرش مخالفت نمایم، در برابر نیکی سپاسگزاری نمایم و از بدی چشم بپوشم».[۲۰]

     «اللّٰهُمَّ فَکَمَا کَرَّهْتَ إِلَیَّ أَنْ أُظْلَمَ فَقِنِی مِنْ أَنْ أَظْلِمَ».
« بار خدایا! همچنانکه ناپسند من گردانیدی که ستم بکشم، مرا از اینکه بدیگری ستم کنم نگهدار».[۲۱]

     «اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ ارْزُقْنِی التَّحَفُّظَ مِنَ الْخَطَایَا، وَ الِاحْتِرَاسَ مِنَ الزَّلَلِ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ فِی حَالِ الرّضَا وَ الْغَضَبِ، حَتّى أَکُونَ بِمَا یَرِدُ عَلَیَّ مِنْهُمَا بِمَنْزِلَهٍ سَوَاءٍ، عَامِلًا بِطَاعَتِکَ، مُؤْثِراً لِرِضَاکَ عَلَى مَا سِوَاهُمَا فِی الْأَوْلِیَاءِ وَ الْأَعْدَاءِ، حَتّى یَأْمَنَ عَدُوّی مِنْ ظُلْمِی وَ جَوْرِی، وَ یَیْأَسَ وَلِیّی مِنْ مَیْلِی وَ انْحِطَاطِ هَوَایَ‏».
« بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست، و نگهداری از خطاها و پاسداری از لغزشها را در دنیا و آخرت، در حال خوشنودی و خشم روزیم فرما؛ تا بآنچه از آنها بمن رو می آورد یکسان، و انجام دهندۀ طاعت و بندگی تو باشم؛ و رضا و خوشنودیت را دربارۀ دوستان و دشمنان بر غیر طاعت و رضایت برگزینم؛ تا دشمنم از ستم من، آسوده و دوستم از میل و رو آوردن هوای نفسم نومید گردد.[۲۲]

     یکی از موارد بسیار مهمی که لازم است یادآوری شود آنست که اغلب افراد میان « انسان نیازمند» و « انسان نیاز زده» تفاوت قائل شده نمی توانند!
اینکه انسان موجودیست نیازمند، امری طبیعی ست. منتها آنچه درین رابطه، فهم و باورش بسیار مهم و ضروریست آنست که استعدادها و نیروهای وجودی انسان، بالفطره در حدیست که اگر واقعاً در جهت رفع نیازها ـ و نه نیاز نماهای ـ او بکار گرفته شوند بصورتی تام و تمام، برای رفع همۀ نیازهای مادی و معنوی او تکافو می نماید. و این در صورتیست که فرزند آدمی بخواهد آدم بماند و بر مبنای فطرت خویش، در جهت آدمیت قرار گرفته، پس از شناسائی ابعاد وجودی خود، عالمانه و آزادانه در جهت تبلور هویت خود تلاش ورزد!
ولی آنجا که فرد نیاززده میشود، در واقع نه در جهت خود ـ بعنوان یک انسان ـ میباشد و نه در جهت نیازهای انسانی خود؛ بلکه ناآگاهانه خود را بیک سلسله امور و اشیاء نیازمند می پندارد!
و چون قبلاً تذکر رفت که نیاز واقعی انسانرا، آن مواردی تشکیل میدهد که دسترسی بدان باعث رشد و تکامل، و بی توجهی و دوری از آنها باعث نقص و فساد وجودی می گردد. با توجه به نحوۀ موضعگیری انسان نیاززده، بصورتی انکارناپذیر در می یابیم که انسان نیاززده را، نیاز نماهای مسخرۀ هویت برانداز عملاً از اصالت انداخته و از مرکز دائرۀ زندگانی خارج نموده است! زیرا در این رابطه، انسان واقعاً نیازمند نبوده، بلکه عملاً در خدمت نیاز نماها قرار می گیرد.
و این برخلاف روابط منطقی حیات، مساویست با شیئی شدن و وسیلۀ چیزی قرار گرفتن فرد، که نه تنها به رشد و کمال او هیچ ارتباطی ندارد که مایۀ نقص و فساد او را هم فراهم ساخته است.
و این در حالیست که همۀ گرفتاران این دام اسارتبار در شعارهای نظری خود اعتراف می نمایند که:
الف ـ جنبۀ حیوانی انسان محدودتر، ناقابل تر و ضعیفتر از جنبۀ معنوی ( انسانی) اوست!
باء ـ جنبۀ حیوانی انسان، ناچیز تر و بی مقدار تر از آنست که فرد بتواند بخود اجازه دهد، جنبه های انسانی خود را فدای آنها و وسیلۀ تحقق، اشباع و ارضاء آنها سازد!
جیم ـ نیازها ـ ولاجرم آرمانهای متعالی ـ فرد، هم بیشتر از نیازهای زیستی او میباشد و هم عمیقتر، اصیل تر، با ارزش تر و حیاتی تر از نیازهای حیوانی او!
دال ـ عمدۀ وظیفه و مقدس ترین مسئولیت فرد را تلاش در جهت تحقق آرمانهای متعالی و رفع نیازهای انسانی تشکیل میدهد! و موارد متعدد دیگر!
زیرا که در روندی از ایندست، به جای توجه به کیفیت وجودی، تشخص و انفرادِ هستیمدار هویت خویش؛
به جای بررسی و ارزیابی نارسائیهای پنهان مانده از نگرش های سریع و ظاهر مدار خویش به جای جستجوی روشهای رهیدن از موقعیتی چنان و شناسائی ابزار مفید برای کاهیدن از زائدۀ ناپسند خویش؛
به جای توسل عملی به روشها و ابزار به کمالِ شایسته و موقعیت هوشربای الهی خویش، و دهها موردِ دیگر، نگرش و گرایش خود را معطوف زمینه ها و ابزار و روشهایی میدارد که در شرایطی ویژه خواهند توانست تحقق بخشی از نیاز نماهای او را عهده دار شوند.

     روشن است که وقتی این نیاز نماها تحقق پیدا کنند، تازه دورۀ تشدید و تسریع « غفلت و مشغولیت» ـ و از طریق ایندو ـ فساد و تلاشی هویت او فرا می رسد.
ولی وقتی پای ثبات قدم عملی بمیان آید، کُمیت اکثریت مطلق لنگ بوده، نه تنها اصل رجوع به حق را به عنوان یک آرمان والا از یاد می برند! و نه تنها حق را حلّال مشکلات، رافع نیازها و گرفتاریها و مرجع آمال خود نمی شمرند، که بگونه ئی سخت وهن آلود، خلق و دست ساخته های خلق را، برطرف کنندۀ نیازمندیها! غنابخشِ احتیاجها! و مرجع آرامش و سکینۀ خود قلمداد می نمایند!
و دقیقاً بواسطۀ ابتلاء به همین نگرش پستی زای حماقتبار است که: وسیله قرار داده شدن انسان و گوهر وجودیش در جهت تحقق نیاز نماها ( در جهت اسیر شدن انسان در زنجیر وهم ساختۀ نیاز نماهای ذلتبار، امری طبیعی، معقول، ناچار از پذیرش ـ و از دیدگاه بعضی ـ با ارزش است. لذا در جهت تحقق آرمانها و رفع نیازها بخود حق میدهند که:
۱-    تقلید کنند و مقلد بمانند.
۲-    بی اراده باشند و از موضع دیگران بحرکت درآیند.
۳-    اسیر گرایش عام ـ آنهم بگونه ئی حماقتبار ـ باقی بمانند.
۴-    بردۀ کارفرمایان، اسیر کارها و زندانی کارگاههای خود انتخاب نکرده باشند.
۵-    استعدادهای خود را آزادانه فلج ساخته و در اختیار مراجع رفع نیاز نماها قرار دهند.
۶-    پیرو بمانند و پیروی کنند، آنهم در حالیکه هدفی معقول و ارزشمند از پیروی، کار و تلاش نداشته باشند.
۷-    نیروها و ابتکارات خود را بمعرض حراج ـ آنهم حراجی ذلتبار و تحقیر کننده ـ قرار دهند.
۸-    و در یک کلام: هویت انسانی و آرمانهای مربوط به آنرا نادیده گرفته و در عمل بازیچۀ تحقق آرمان نما ها و… قرار دهند!

     و آنچه از همۀ اینها تهوع آورتر و ترحم آمیز تر می باشد اینست که در این روند: همه خیـال می کنند که آزادند و در جهت تحقق آرمانهای خود، منافع خود و تبلور هویت ربانی خود تلاش می کنند! در حالیکه: سرنوشت شانرا، ارادۀ شانرا و حتی جهت عمل و تلاش آنها را کسانی شکل می بخشند و به حرکت در می آورند که آن موارد و مصادیقِ « نیاز و آرمان» تلقی شده را شکل می بخشند و تحمیل میدارند!
این بینش و کنش، در عمل باعث شده است تا اینان بصورت نابخردانه ئی، کمیّت تلاشهای خود را گسترش و افزایش دهند و این کار یعنی:
الف ـ گسترش اسارت در زمینۀ کار و کارگاه و کارفرما؛
باء ـ تشدید بی ارادگی؛
جیم ـ تعمیق تقلید؛
دال ـ توسعۀ دامنۀ فساد استعدادها؛
هاء ـ افزایش دامنۀ هدفگریزی و بی هدفی؛
واو ـ گسترش حراج استعدادها، ابتکارها و نیروهای وجودی؛
زاء ـ تشدید از خودبیگانگی؛
حاء ـ افزایش دامنه و عمق اضطرابها، ناامنی ها، بیماریهای متعدد روانی، و در یک کلام: فساد و تلاشی هویت آدمی!

     حال که سخن بدینجا کشیده شد، بی مورد نخواهد بود اگر، بیکی از عمده ترین علل بروز این حالت انحرافی اشاره نمائیم.
آنچه در رابطۀ با انسان مبرهن می باشد آنکه: وی ذاتاً میل به کمال و به نمایش نهادن کمال خویش دارد! حال اگر کمال واقعی ( تحقق هویت الهی) و مرجع تحقق آن ( خدا و شرع
کمال بخش آن) را، شناسائی و مورد گرایش عاشقانه ـ عابدانه قرار داد، از رنج رهیده و در غیر آن چون کمال فطری و نیاز و عطش واقعی او، تحقق پیدا کرده نمیتواند، همیشه احساس نقص و ناچیزی خواهد کرد.
و از آنجا که جهت تلاشها و گرایشهای او، به سمت هویت و کمال هویت الهی او نبوده بلکه متوجه برون از وی ـ اعم از اشیاء و اشخاص ـ می باشد، لاجرم گرایش به زایده ها و آثار کمالِ دیگران را ـ و در موارد بیشماری، استفاده و تملک غرورآمیز از آن آثار را ـ بحساب کمال خود نهاده و بدین ترتیب، با مشغول ساختن ذهن خود به آن زمینه ها، خود را از رنج بی هویتی و درد بی قدری و شکنجۀ ناچیزی بگونه ئی ناشیانه، می رهاند!
اینکه عدۀ بسیاری از مردم خرفت و خوشحالِ امروز، داشتن فلان فراوردۀ صنعتی و استفادۀ ناشیانۀ از آنرا، بحساب ارج و کمال خویش می گذارند، ناشی از همان ذهنیت بیمار و فلج و حماقت آلود می باشد.
از سوئی چون گونه های این ثمره های کمالِ دیگران، هر روز رنگی تازه بخود می گیرند، فرد تهی مغزِ ناخردمند، خود را مجبور می پندارد تا با خرید میوۀ تازۀ کمال دیگران، خود را اشباع سازد! در حالیکه در موارد بیشماری، وی خود را عملاً آلت دست تهیه کنندگان سودپرست آنها می سازد.

     نکتۀ بسیار مهمی که درین رابطه جلب توجه می نماید، بررسی تناقض رسوائی انگیز انسان آزاد امروزی ست که خود را بگونۀ حماقت آمیزی ناچار از نفی و حذف می پندارد! زیرا همۀ این گرفتاران خداگریز:
خیال می کنند که آزادانه عمل می نمایند! خیال می کنند که با میل شخصی خود بدسته و گروهی می پیوندند! خیال می کنند که آزادانه چیزهایی را رد می کنند و یا می گزینند! خیال می کنند آزادانه اهداف و آرمانهائی را مورد گرایش و یا اعراض قرار میدهند!
در حالیکه تنها چیزی که شدیداً از آن محروم هستند، آزادی در این زمینه ها می باشد. زیرا که بواسطۀ پشت کردن به فطرت ربانی خود، بطور ناآگاهانه، آزادی خود را، آزادانه نابود و نفی و حذف نموده اند!
در حالیکه انسان، در دوره های سیاه گذشته « مجبور» می شد از بعضی چیزها محروم باشد؛ یعـنی در واقـع ستـم صـاحبان قـدرت و زور صـاحبان مکنـت، آن مـحـرومیت هـا را بر وی تحمـیل می نمود؛ انسان امروز، همانگونه که هیچ اجباری برای پذیرفتن، پسندیدن و… ندارد و هیچکس بوی نمی گوید: نخواه، نداشته باش، نپسند، نگزین و… اما خودش خود را از ترک آرمانهای والا و گزینش آرمان نماهای پست، مجبور می پندارد!
واقعیت عرایض قبلی زمانی بهتر جلوه می نماید که میان خواستها و تمناهای انسان نیاززدۀ امروزی و خواستهای آرمانی آرمانداران واقعی ـ اگر چه به اجمال و نمونه وار ـ مقایسه ئی به عمل آوریم.
امام سجاد (ع) در بخشی از دعای بیستم صحیفه، بگونۀ حیرت انگیزی اوجی شکوهبار گرفته، لیستی بی مانند از آرمانهای رفتاری را القاء میدارد که ذکر مقایسه ئی آن، زیبائی تلاش ما را بگونۀ چشمگیری مضاعف می سازد:

«اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ
وَ حَلِّنِی بِحِلْیَهِ الصّالِحِینَ
وَ أَلْبِسْنِی زِینَهَ الْمُتَّقِینَ فِی
:
بَسْطِ الْعَدْلِ
وَ کَظْمِ الغَیْظِ
وَ إِطْفَاءِ النّائِرَهِ
وَ ضَمِّ أَهْلِ الْفُرْقَهِ
وَ إِصْلَاحِ ذَاتِ الْبَیْنِ
وَ إِفْشَاءِ الْعَارِفَهِ
وَ سَتْرِ الْعَائِبَهِ،
وَ لِینِ الْعَرِیکَهِ
وَ خَفْضِ الْجَنَاحِ
وَ حُسْنِ السّیرَهِ
وَ سُکُونِ الرّیحِ
وَ طِیبِ الْمُخَالَقَهِ
وَ السَّبْقِ إِلَى الْفَضِیلَهِ
وَ إِیثَارِ التَّفَضُّلِ
وَ تَرْکِ التَّعْیِیرِ
وَ الْإِفْضَالِ عَلَى غَیْرِ الْمُسْتَحِقِّ
وَ الْقَوْلِ بِالْحَقِّ وَ إِنْ عَزَّ
وَ اسْتِقْلَالِ الْخَیْرِ وَ إِنْ کَثُرَ مِنْ قَوْلِی وَ فِعْلِی، وَ اسْتِکْثَارِ الشّرِّ وَ إِنْ قَلَّ مِنْ قَوْلِی وَ فِعْلِی، وَ أَکْمِلْ ذَلِکَ لِی بِدَوَامِ الطّاعَهِ، وَ لُزُومِ الْجَمَاعَهِ، وَ رَفْضِ أَهْلِ الْبِدَعِ، وَ مُسْتَعْمِلِ الرَّأْیِ الْمُخْتَرَعِ
».
« بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست،
و مرا به زینت صالحین و شایستگان آراسته فرما!
و زیور پرهیزکاران را بمن بپوشان، با ( توفیق برای):
گستردن عدل و داد! ـ تا از افراط و تفریط در حق دوری گزینم؛ و فرو نشاندن خشم! ـ و آشکار نکردن آن بگفتار یا کردار؛
و خاموش کردن آتش دشمنی!
و گرد آوردن پراکندگان! ( دلهای از هم رنجیده)؛
و اصلاح فساد بین مردم!
و فاش کردن خیر و نیکی!
و پنهان نمودن عیب و زشتی!
و نرم خوئی!
و فروتنی!
و نیکو روشی!
و سنگینی!
و خوشخوئی!
پیشی گرفتن در نیکی!
و برگزیدن احسان، بی آنکه جزای احسانی باشد!
و سرزنش نکردن!
و همراهی نکردن بغیر مستحق!
و گفتن حق اگر چه سخت باشد!
و کم شمردن نیکی در گفتار و کردارم، اگر چه بسیار باشد!
و بسیار شمردن بدی در گفتار و کردارم، اگر چه کم باشد!
و آنچه را بیان شد برای من بوسیلۀ: هموارگی طاعت و فرمانبری، و همیشه بودن با جماعت، و واگذاشتن بدعت گزاران و آنکه رأی و اندیشۀ اختراع شده بکار برد، کامل گردان».[۲۳]

     حال اگر بپذیریم که آرمانهای رفتاری اینهائی هستند که امام سجاد (ع) از بارگاه الهی مورد درخواست قرار داده و بصورتی غیرمستقیم بما ابلاغ نموده است، لازم می نماید تا از خودمان بپرسیم: پس آنچه لذت پرستان و قدرت پرستان و شهرت پرستان و ثروت پرستان دنبالش می کنند چیست؟!
طبیعی ست که اگر انسان، همچون امام سجاد (ع) خداپرست نبود و دنبال آرمانها و ارزشهای ربانی را نگرفت، جز پرستش زمینه های قدرت طلبانه، ریاست جویانه، شهرت پرستانه، ثروت خواهانه و لذت جویانه، راه دیگری برایش باقی نمی ماند تا طی نماید و بانجام رساند! و این در صورتیست که وقتی: همۀ پی آمدهای جمعیِ موارد یاد شده را، حتی با یک جنبه ـ فقط یک جنبه ـ از آرمانهای مورد نظر امام (ع) مقایسه می نمائیم، متوجه میشویم که تفاوت واقعی، اصولی و خردمدارانۀ آنها چه اندازه زیاد است.
زیرا بررسی همه جانبۀ روانِ افراد لذتگرا، قدرتگرا، ریاستگرا و… مؤید این واقعیت است که: هر یک از این گونه های رفتاری و گرایشی، زادۀ احساس ناچیزی می باشد!
یعنی فرد، دچار خودفراموشی گردیده، احساس ناچیزی بعنوان یک پیامد دردبار، خود را بر وی تحمیل می نماید. و این احساس، احساسِ ناتوانی را، در خودباخته بیدار می سازد. از اینرو، خودباختۀ گرفتارِ احساسِ ناچیزی، برای رهیدن از این بنبست، یا گریز از وضع بدِ خویش، معمولاً به یکی و یا چندتای از آن پناه نماها، پناه برده و در واقع بیکی از آن مزبله های تعفن بار لغزیده و گرفتار می گردد.
آنچه در این رابطه قابل تأمل می نماید اینکه: اینان رهایی خود از چنگالِ رنج ناشی از این احساس را، عملاً در زمینه هایی می جویند که آن زمینه ها ( قدرت، شهرت، لذت و…) ذاتاً و بگونۀ جوهری، فاقد آنست، و دقیقاً بواسطۀ همین اصل است که بگونۀ مداومی اسیر، بشکل مستمری خودباخته و به نحو بارزی تا همیشه در رنج و احساس ناچیزی بسر می برند!
چه این نکته ـ حداقل امروزِ روز ـ مسلم است که: گرایش بزمینه های یاد شده، ناشی از احساس ناتوانی است. زیرا فرد خود باخته، به نحو بیمار گونه ئی احساس می کند:
برای زیستن توانی ندارد!
برای تشخص ( رسیدن به فردیت متعالی خود) توانی ندارد!
برای تحمل مشکلات راه رشد، توانی ندارد!
برای تحمل مشکلات تنهائی، توانی ندارد!
بدون تکیه زدن و پناه بردن بیکی ـ یا چند تای ـ از زمینه های یاد شده: « تنها»، « بی قدر»،
« بی شخصیت» و « بی ارج» می ماند! و بدون برخورداری از موارد یاد شده، کسی هویت او را قبول و تأیید نمی نماید!

     در واقع، با مجهز شدن به این مایۀ از بینش است که وقتی ذهن آدم سالم، در برابر آرمانهای مورد نظر امام سجاد (ع) قرار می گیرد: از شرمساری دست پاچه؛ از تنگ مایگی خرد؛ از بی وزنی ناچیز؛ از بیدفاعی گنگ و ساکت و از بی مایگی وامانده و بی پناه گردیده و راهی جز دنبال کردن موارد بی نظیر آنها سراغ داده نمی تواند.
زیرا از یکسو این واقعیت انکارناپذیر را در می یابد که هویت ـ مثلاً قدرتگرا، هویتی خودساخته نبوده، بلکه او را، آرزوهای صاحبان قدرت شکل میدهند! چه او، از نگرش، موضع و خواست دیگران پدید آمده و شکل گرفته، و در واقع او: نمودار و مظهر نگرش، گرایش و تجسم آرزوهای دیگران است. آنهم تا آنجا که واقعیت این گفته را میتوان در: قیافه گرفتن های او، در نحوۀ ویژۀ برخورد او، در بهره وری از خوراک، پوشاک و آذین خودش و خانۀ او، در گپ زدنها و موضع گرفتن های او، و حتی در موارد جزئی یی همچون سوار شدن بر خر و یا ماشین و… دریافت.
رفتارشناسی اینان اثبات کنندۀ این واقعیت ترحمبار است که: همۀ همت، هوش ( هوشی که ندارد؟!) و تلاش اینان، متوجه کسب و جلب و رضایت ـ مثلاً ـ قدرتمدار است! تا آنجا که در مراحلی، مثلاً اگر قدرت، دولت و یا کارخانه بوده و قدرت زده بتواند در ارادۀ قدرتگرا شریک شود
الف ـ خود را در پوست او و یا او را در جلد خود حس می کند!
باء ـ دقیقاً با همان شدت عمل و قیافه و… بکار می پردازد! اگر چه در مواردی از پیاده کردن روش قدرتمدار ناکام میماند!
و از دیگر سوی، ترنم هستی سوز امام سجاد (ع) را با گوش سر میشنود که ملتمسانه می نالد:

     اللّٰهُمَّ حَبِّبْ إِلَیَّ صُحْبَهَ الْفُقَرَاءِ، وَ أَعِنّی عَلَى صُحْبَتِهِمْ بِحُسْنِ الصَّبْرِوَ مَا زَوَیْتَ عَنّی مِنْ مَتَاعِ الدُّنْیَا الْفَانِیَهِ فَاذْخَرْهُ لِی فِی خَزَائِنِکَ الْبَاقِیَهِوَ اجْعَلْ مَا خَوَّلْتَنِی مِنْ حُطَامِهَا، وَ عَجَّلْتَ لِی مِنْ مَتَاعِهَا بُلْغَهً إِلَى جِوَارِکَ وَ وُصْلَهً إِلَى قُرْبِکَ وَ ذَرِیعَهً إِلَى جَنَّتِکَ…»
« بار خدایا! همنشینی فقراء و درویشان را، برایم محبوب گردان، و مرا بصبر و شکیبائی نیکو، بر همنشینی ایشان یاری فرما!
و آنچه از کالاهای دنیای نابود شدنی، از من گرفتی، پس آنرا در گنجینه های خود که همیشه است، برایم اندوخته نما!
و آنچه از مال و دارائی دنیا که بمن ارزانی داشته ای، و آنچه از کالای آن که برای من پیش انداخته ای، وسیلۀ رسیدن بجوار خود و پیوستن بقرب خویش، و وسیلۀ بسوی بهشت گردان!…».[۲۴]

     وَ انْزِعْ مِنْ قَلْبِی حُبَّ دُنْیَا دَنِیَّهٍ تَنْهَى عَمّا عِنْدَکَ، وَ تَصُدُّ عَنِ ابْتِغَاءِ الْوَسِیلَهِ إِلَیْکَ، وَ تُذْهِلُ عَنِ التَّقَرُّبِ مِنْکَ؛وَ زَیِّنْ لِیَ التَّفَرُّدَ بِمُنَاجَاتِکَ بِاللَّیْلِ وَ النَّهَارِ
… و دوستیِ دنیای پست را که: از آنچه نزد توست، منع می نماید؛ و از طلبیدن وسیله و دست آویز بسوی تو، باز میدارد؛
و از تقرب و نزدیک شدن بتو غافل و بیخبر می گرداند؛ از دلم بر کن. و تنها بسر بردن بمناجات و راز و نیاز با ترا، در شب و روز، برای من آراسته گردان».[۲۵]

     زیرا دأب اینان بر اینست که چون پای موضعگیری در برابر آرمانهای، «فنا پذیر» و « ماندگار» بمیان می آید، با معرفتی بیمانند و شور و شوقی وصف ناپذیر، جانب آرمانهای ماندگار را گرفته و فریاد سر می دهند:

     «اللّٰهُمَّ وَ مَتَى وَقَفْنَا بَیْنَ نَقْصَیْنِ فِی دِینٍ أَوْ دُنْیَا، فَأَوْقِعِ النّقْصَ بِأَسْرَعِهِمَا فَنَاءً، وَ اجْعَلِ التَّوْبَهَ فِی أَطْوَلِهِمَا بَقَاءً!
وَ إِذَا هَمَمْنَا بِهَمَّیْنِ یُرْضِیکَ أَحَدُهُمَا عَنّا، وَ یُسْخِطُکَ الْ‏آخَرُ عَلَیْنَا، فَمِلْ بِنَا إِلَى مَا یُرْضِیکَ عَنّا، وَ أَوْهِنْ قُوَّتَنَا عَمّا یُسْخِطُکَ عَلَیْنَا
».
« بار خدایا! و هرگاه بین دو زیان قرار گرفتیم: یکی در دین و دیگری در دنیا، پس زیان را در آنکه زود می گذرد ( دنیا) و عفو و بخشش را در آنکه مدتش طولانی است ( دین) قرار داده!
و چون بدو چیز تصمیم گیریم که یکی از آندو، ترا از ما خوشنود گرداند و دیگری ترا بر ما بخشم آرد، پس ما را بآنچه ترا از ما خشنود می کند برگردان، و بزودی ما را از آنچه ترا بر ما خشمگین مینماید سست نما».[۲۶]

     «فَغَیْرُ کَثِیرٍ مَا عَاقِبَتُهُ الْفَنَاءُ، وَ غَیْرُ قَلِیلٍ مَا عَاقِبَتُهُ الْبَقَاءُ
زیرا: چیزی که پایانش نیستی است اندک است ـ هر چند در نظر بسیار آید ـ و چیزیکه پایانش همیشگی است، بسیار است ـ هر چند آنرا کم بینند ـ ».[۲۷]

     و از همین رو بیتابانه از خداوند طلب می کند:

     وَ اعْصِمْنِی مِنْ أَنْ أَظُنَّ بِذِی عَدَمٍ خَسَاسَهً، أَوْ أَظُنَّ بِصَاحِبِ ثَرْوَهٍ فَضْلًا، فَإِنَّ الشَّرِیفَ مَنْ شَرّفَتْهُ طَاعَتُکَ، وَ الْعَزِیزَ مَنْ أَعَزَّتْهُ عِبَادَتُکَ.
فَصَلّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ مَتِّعْنَا بِثَرْوَهٍ لَا تَنْفَدُ، وَ أَیِّدْنَا بِعِزٍّ لَا یُفْقَدُ، وَ اسْرَحْنَا فِی مُلْکِ الْأَبَدِ
…».
و مرا نگهدار از اینکه بفقیری، پستی و بصاحب ثروتی، برتری گمان برم! زیرا شریف و بزرگوار کسی است که طاعت و پیروی تو او را شریف گردانیده؛ و عزیز و گرامی کسی است که عبادت و بندگیت او را عزیز نموده است.
پـس بر محمد و آل او درود فرسـت، و بما ببخـش ثـروت و دارائی را که فــانی و نیـست نمی گردد! و ما را بعزت و بزرگی که از دست نمی رود، تأیید و کمک فرما! و در پادشاهی جاودان، روانه ساز!…».[۲۸]

     چه بجاست که هر کدام ما، از خودمان بپرسیم:
اولاً امروزیها، یگانه مرجع شناخت و جبران آرمانهای خود را در کجا سراغ می دهند و با چه چیزی، به جبیرۀ نارسائیهای آرمانی خود می پردازند؟!
و ثانیاً عزت و شرافت واقعی را در چه امری میدانند؟
آیا عزت و شرافت واقعی را در ایمان و طهارت سراغ میدهند، یا در آسودگی و مکنت؟!
آیا عزت و شرافت واقعی را در اخلاص و عبادت جستجو می کنند، یا در تجمل و لذت؟!
آیا عزت و شرافت ذاتی را در ایثار و احسان و بصیرت سراغ مینمایند یا در شهرت و ریاست؟!

     و بر مبنای همان نگرش توحیدی و گرایشهای مخلصانۀ عبادی ست که وقتی از حق متعال، طلب ثروت، عزت و مملکت می نماید، از وی:
« دارائی فناناپذیر، پادشاهی پاینده و جاوید و عزتِ از دست نرفتنی را درخواست می نماید!»
تا همچون ثروتمندان فاقه زدۀ امروزی، مضطربانه با بردگی و تحمل اسارت ثروت نماهای فناپذیر، ناچیزی و حقارت وجودی خود را، در پناه مالکیت های اعتباری پنهان ننموده و بنمایش نگذارد!
و همچون عزیز نماهای امروزی، ذلیل نگرش و تأیید از خود تیره روزترها، از خود هویت باخته ترها و از خود ناچیزترهای چاپلوس خر رنگساز، نگردد!
تا به سلطنتی دست یابد که بدون سلاح و سپاه، قلدری و ستمگری، پستی و دنائت، بر ممالک ملکوتی دلشدگان مهربان، با محبتی به وسعت پاکی و عدالتی به پهنۀ عشق و آزادگی یی به عمق راستی، حکومت نماید.
زیرا، اینان با همۀ وجود متوجه شده اند که: رویکردن به خلق را جز نومیدی و محرومی در پی نیست. چرا که خود معترف اند:

    «وَ مَنْ تَوَجَّهَ بِحَاجَتِهِ إِلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِکَ أَوْ جَعَلَهُ سَبَبَ نُجْحِهَا دُونَکَ فَقَدْ تَعَرَّضَ لِلْحِرْمَانِ، وَ اسْتَحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَوْتَ الْإِحْسَانِ».
« … و هر که برای حاجت خود بیکی از آفریدگانت رو آورد، یا جز تو را سبب بر آمدن آن حاجت قرار دهد، به نومیدی گراییده، و سزاوار نیافتن احسان از تو گردیده است».[۲۹]
زیرا که خود اعتراف می کند:

     … وَ رَأَیْتُ أَنَّ طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَى الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْیِهِ وَ ضَلَّهٌ مِنْ عَقْلِهِ.
فَکَمْ قَدْ رَأَیْتُ ـ یَا إِلَهِی ـ مِنْ أُنَاسٍ طَلَبُوا الْعِزَّ بِغَیْرِکَ فَذَلُّوا، وَ رَامُوا الثَّرْوَهَ مِنْ سِوَاکَ فَافْتَقَرُوا، وَ حَاوَلُوا الِارْتِفَاعَ فَاتَّضَعُوا
».
« و دانستم که: خواستن نیازمند از نیازمند، از سبکی اندیشه و گمراهی خرد اوست. زیرا بسا از مردم را دیدم ـ ای خدای من ـ که بوسیلۀ جز تو، عزت و بزرگی طلبیدند و خوار شدند!
و از غیر تو دارائی خواستند و بی چیز شدند! و قصد بلندی کردند و پست گردیدند».[۳۰]

     بر مبنای همین نگرش است که وقتی راه رهیدن از ضد ارزشها و رفتار ضدآرمانی را القاء و ابزار رسیدن به ارزشها و تحقق آرمانها را تبیین می نماید دارد که:

     اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِه وَ وَفِّقْنا فی یَوْمِنا هذا وَ لَیْلَتِنا هذِه وَ فی جَمیع اَیّامِنا لاِسْتِعْمالِ الْخَیْرِ وَ هِجْرانِ الشَّرِّ، وَ شُکْرِ النِّعَمِ وَ اِتِّباع السُّنَنِ وَ مُجانَبَهِ الْبِدَعِ وَالْاَمْرِ بِالْمَعْروُفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ حِیاطَهِ الْاِسْلامِ وَانْتِقاصِ الْباطِلِ وَ اِذْالالِه وَ نُصْرهِ اَلْحَقِّ وَ اِعْزازِه وَ اِرْشادِ الضّالِّ وَ مُعاوَنَهِ الضَّعیفِ وَ اِدْراکِ اللّهیفِ».
بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست، و ما را در اینروز و این شب و همۀ روزهامان توفیق عطا فرما برای:
انجام نیکی؛
و دوری از بدی؛
و سپاسگزاری از نعمتها؛
و پیروی از سنت ها؛
و ترک بدعت ها؛
و امر به معروف؛
و نهی از منکر؛
و حفظ و نگهداری اسلام؛
و نکوهش باطل و نادرستی و خوار نمودن آن؛
و یاری حق و گرامی گردانیدن آن؛
راهنمائی گمراه؛
و کمکِ ناتوان؛
و رسیدن بفریاد ستم رسیده».[۳۱]

     چنانکه در رابطه با رفتار حمیدۀ جمعی می فرماید:

     اللّٰهُمَّ وَ أَیُّمَا عَبْدٍ مِنْ عَبِیدِکَ أَدْرَکَهُ مِنّی دَرَکٌ، أَوْ مَسَّهُ مِنْ نَاحِیَتِی أَذًى، أَوْ لَحِقَهُ بِی أَوْ بِسَبَبِی ظُلْمٌ فَفُتُّهُ بِحَقِّهِ، أَوْ سَبَقْتُهُ بِمَظْلِمَتِهِ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَرْضِهِ عَنّی مِنْ وُجْدِکَ، وَ أَوْفِهِ حَقَّهُ مِنْ عِنْدِکَ».
« بار خدایا! هر بنده ای از بندگانت که از من عقوبت و شکنجه ای یافته، یا از جانب من آزاری به او رسیده، یا از من، یا بوسیلۀ من ستمی به او رخداده و حق او را از دست داده و دادخواهی از حقش را از میان برده باشم، پس بر محمد و آل او درود فرست، و او را از توانگری خود، از من خوشنود ساز، و از جانب خویش حق او را بی کم و کاست عطا فرما!».[۳۲]

     و آنجا که این روحیۀ جامعه گرایانۀ ربانی به اوج خود می رسد، از مواردی بخداوند پناه می برد که جز آرمانمندان مخلص را بدان آشنائی، اشتیاق و گرایشی نیست:

     «اللّٰهُمَّ إِنّی أَعْتَذِرُ إِلَیْکَ مِنْ مَظْلُومٍ ظُلِمَ بِحَضْرَتِی فَلَمْ أَنْصُرْهُ، وَ مِنْ مَعْرُوفٍ أُسْدِیَ إِلَیَّ فَلَمْ أَشْکُرْهُ، وَ مِنْ مُسِی‏ءٍ اعْتَذَرَ إِلَیَّ فَلَمْ أَعْذِرْهُ، وَ مِنْ ذِی فَاقَهٍ سَأَلَنِی فَلَمْ أُوثِرْهُ، وَ مِنْ حَقِّ ذِی حَقٍّ‏ٍ لَزِمَنِی لِمُؤْمِنٍ فَلَمْ أُوَفِّرْهُ».
« خداوندا! اگر از سوی من ستمی به ستمدیده ای رسیده، و من محروم و مظلومی را یاری نکرده ام، و از نیکوکاری قدردانی نکرده ام، و پوزش معذوری که به عذر آمده، نپذیرفته ام، بدرگاه تو « توبه» می کنم و طلب پوزش دارم.
آفریدگارا، اگر بنیاز نیازمندی نرسیده ام و به خواستش توجهی ننموده ام و در حق او تکبر ورزیده ام مرا مشمول عفو خویش قرار بده.
پروردگارا، عذر مرا بپذیر و مرا ببخش اگر: حق مؤمنی که ادای آن بر من سزاوار بود، بجا نیاورده ام».[۳۳]

     آنچه یادآوریش در پایان این مقال خالی از لطف نتواند بود تذکر مجدد این واقعیت میباشد که: چون لغزیدن بدام آرزوهای وهمزاد و آرمان نماهای تخیل زاد را عاملی جز ابلیس و وسوسه های ابلیسی نمی باشد، و گرفتار این دام مهلک نجات نتواند یافت جز با رسیدن به بینائی و بصیرت و مجهز شدن به دانشِ روشهای مبارزه و برخورد با ابلیس، امام سجاد (ع) ضمن دعای هفدهم صحیفۀ مبارکه، به تعلیم گونه ای از موضعگیری و رفتار می پردازد که هم رهاننده است و هم رساننده.
در واقع چون این دعا، استعاذه ئی ست به بارگاه حضرت محبوب، امام (ع) خواسته است ضمن زمزمه ئی روحنواز، روش رهائی از طریق ابلیس و رفتار و موضعگیری ابلیسانه را القاء و راه رسیدن به حضرت حق را، ابلاغ نماید. و لذا با ظرافتی بی نظیر مویه می آغازد که:

     «اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَمْتِعْنَا مِنَ الْهُدَى بِمِثْلِ ضَلَالَتِهِ، وَ زَوّدْنَا مِنَ الْتَّقْوَى ضِدَّ غَوَایَتِهِ، وَ اسْلُکْ بِنَا مِنَ التَّقَى خِلَافَ سَبِیلِهِ مِنَ الرَّدَى.
اللّٰهُمَّ لَا تَجْعَلْ لَهُ فِی قُلُوبِنَا مَدْخَلًا وَ لَا تُوطِنَنَّ لَهُ فِیمَا لَدَیْنَا مَنْزِلًا
.
اللّٰهُمَّ وَ مَا سَوَّلَ لَنَا مِنْ بَاطِلٍ فَعَرِّفْنَاهُ، وَ إِذَا عَرَّفْتَنَاهُ فَقِنَاهُ، وَ بَصِّرْنَا مَا نُکَایِدُهُ بِهِ، وَ أَلْهِمْنَا مَا نُعِدّهُ لَهُ، وَ أَیْقِظْنَا عَنْ سِنَهِ الْغَفْلَهِ بِالرُّکُونِ إِلَیْهِ، وَ أَحْسِنْ بِتَوْفِیقِکَ عَوْنَنَا عَلَیْهِ
».
« خدایا! بر محمد و آلش رحمت فرست، و:
ما را از هدایتی که در ثبات و دوام، مانند ضلالت او باشد، بهره مند ساز!
و در مقابل گمراهی او، از تقوی توشه ده!
و در مسیر عفت و پرهیز، براهی مخالف راه مهلکه انگیز او روانساز!
خدایا! برای او در دلهای ما، مدخلی قرار مده!
و در محیط زندگی ما، منزلی فراهم مساز!
خدایا! و هر باطلی را که در نظر ما بیاراید، پس آنرا بما بشناسان!
و چون آنرا بما بشناساندی، پس ما را از آن نگاهدار!
و ما را براه و رسم فریب دادن شیطان بینا ساز!
و به آنچه برای مبارزۀ با او لازم است، مهیا نمای!
و از خواب غفلتی که از تمایل و اعتماد به او رخ دهد بیدار کن!و بوسیلۀ توفیق خود، ما را در مخالفت او نیکو یاری ده».[۳۴]



[۱]ـ صحیفه، بلاغی، ص ۱۹۹.

-[۲] صحیفه، شاهین، ص ۳۱۳.

-[۳] صحیفه، بلاغی، ص ۴۲۵.

[۴]- صحیفه، فیض، ص ۳۶۸.

-[۵] صحیفه، شاهین، ص ۱۱۳.

-[۶] صحیفه، بلاغی، ص ۱۸۴.

-[۷] صحیفه، بلاغی، ص ۱۳۶.

-[۸] صحیفه، فیض، ص ۱۰۳.

[۹]- همان، ص ۱۰۸.

-[۱۰] همان، ص ۲۳۹.

[۱۱]- همان، ص ۱۲۴.

-[۱۲] صحیفه، بلاغی، ص ۸۱.

[۱۳]- صحیفه، فیض، ص ۹۶.

-[۱۴] صحیفه، فیض، ص ۱۴۹.

[۱۵]- صحیفه، فیض، ص ۱۴۹.

-[۱۶] همان، ص ۸۹.

-[۱۷] همان، ص ۱۵۹.

-[۱۸] صحیفه، شاهین، ص ۱۸۹.

[۱۹]- صحیفه، فیض، ص ۱۳۱.

[۲۰]- صحیفه، بلاغی، ص ۲۳۳.

[۲۱]- صحیفه، فیض، ص ۱۰۸.

[۲۲]- صحیفه، فیض، ص ۱۵۳.

[۲۳]- صحیفه، فیض، ص ۱۳۳. باید متذکر شد که آنچه آمد فقط بخـش کوتاهی از آرمـانهای درخواستـی آن حضـرت
می باشد.

[۲۴]- همان، ص ۲۰۳.

– [۲۵] همان، ص ۳۴۹.

-[۲۶] همان، ص ۸۶.

[۲۷] – همان، ص ۱۲۵.

-[۲۸] همان، ص ۲۳۹.

-[۲۹] همان، ص ۱۰۲.

-[۳۰] همان، ص ۱۹۲.

-[۳۱] همان، ص ۷۳.

[۳۲] – همان، ص ۲۵۵.

– [۳۳] صحیفه، شاهین، ص ۳۰۳.

[۳۴]- صحیفه، بلاغی، ص ۲۱۳.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.