سخن مدیر:

۵- عدم اعتماد به نفس به خود

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

عدم اعتماد به نفس به خود

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید
حجم: ۸ مگابایت
توجه: متن زیر پیاده شده این جلسه بوده و به علت در دست کار بودن، دارای اشتباهات املایی، تایپی و ویرایشی است و بدون گوش دادن و تطبیق با فایل اصلی است
اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمین الحمد الله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی الولا ان هدانا الله ثم صلاه و سلام علی خیره خلقه و اشرف بریاته الذی ثم اف السماء بالحمد و فی الارضین و ابا القاسم مصطفی محمد (ص) صلوات الله و سلام و علیه و علیه ابن نهی سید الموحدین امام العارفین علی ابن ابی طالب و اولاده المنتجبین.
اما بعد قال الحکیم فی کتابه:
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم مَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ أَسَاءَ فَعَلَیْهَا ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ.
بار دیگر جهت شادی ارواح شهداء رفع مشکلات و جلب توجه قطب به عالم امکان آقا امام زمان اجماعاً صلواتی ختم بفرمایید.
بحث ما پیرامون همان مطلب محوری که نیاز به یک انقلاب نیاز به یک نهضت باشد ادامه دارد همانطوری که آمد ما در یک شرایط بسیار بدی بسر می بریم شرایطی که به گوشه هائی از نارسائی هایش اشاره هایی داشتیم و امشب نیز به یکی از همان نارسائی ها تماس گرفته و اشاره هائی خواهیم داشت ما در شرایطی بسر می بریم که آگاهانه یا ناآگاهانه خودمان خود را به بی اعتمادی به نفس عدم اعتماد به نفس متهم می کنیم یکی از بدبختی های فرزند آدمی اینست که به دلایلی اسیر بی اعتمادی به نفس بشود محکوم بی اعتمادی به نفس بشود اعتماد به خود را از دست بدهد باور به خود را از دست بدهد اطمینان و ایمان به خویشتن خویش به منزلت ها و توانمندی ها و ظرفیت های وجودی خویش را از دست بدهد این یکی از بدترین و فلاکت بارترین و کشنده ترین و زجردهنده ترین و اسارت بارترین بیماری هایی ست که روان فرزند آدمی را فرا می گیرد البته در تحلیل های کارشناسانه و دقیق و کلینیکی می بینیم همین انسانی که در ابعادی مختلف و ویژه و معین اعتماد به نفس را از دست داده در ابعاد دیگری می بینیم چنان تحبر چنان تلاش چنان اعتماد به نفسی دارد که نگو و نبین و اگر به آنجاها هم اگر فرصتی بود خواهیم رسید بپردازیم به اینکه علت این بی اعتمادی به نفس چه تواند بود چه عللی دارد که یک فرد یا یک قوم یا یک ملت در رابطۀ با برخی از ابعاد حیاتی خودشان اعتماد به نفس را از دست می دهند تا ببینیم آیا ما هم به همچین یک مخمصه ئی گرفتار هستیم یا نه اگر هستیم این بی اعتمادی به نفس در چه زمینه ئی و در رابطۀ با چه ابعادی و تا کجا دامن روان ما را گرفته است در یک بررسی فهرستوار متوجه می شویم که یکی از علت های اساسی این مرض ویرانگر اینست که شخص هدف هدف زندگی آرمان زندگی هدف خویش یا آرمان خویش را عوضی می گیرد به طور مثال عرض می کنیم یک مثالی که همه بتوانند درک کنند فردی ثروت را هدف زندگی قرار می دهد و ثروت مند شدن را هدف قرار می دهد که کمتر همچین شخصی می شود آدم سراغ بدهد که این فقط هدفش ثروت مند شدن باشد و پول باشد ولی خوب در مثال مشاجره ئی نیست این شخص می بینیم پنج سال ده سال بیست سال پنجاه سال در جهت تکاثر و تمرکز ثروت و پول تلاش می کند سرمایه گذاری می کند عمرش را جوانیش را نیروهایش را صرف می کند می بینیم به آخر به آن قدری که می خواست یا فکری که داشت در جهت ثروت اندوزی نمی رسد و وقتی نرسید یک باره می بینیم نسبت به خودش نسبت به پولش نسبت به دارایی هایش نسبت به جهتی که گرفته نسبت به راهی که طی کرده نسبت به روشی که در پیش گرفته نسبت به ابزارهایی که در جهت مال اندوزی از آنها استفاده کرده بی اعتماد می شود می گویند چرا نمی پویی می گوید برای چی من آنچه می خواستم به آن نرسیدم یا بعضاً در آخر کار خوب دقت کنید متوجه می شود که هر چه بر ثروتش افزوده شد حرصش بیشتر شد اِه ما پنج میلیون که داشتیم این قدر حریص نبودیم اقلاً خواب می برد ما را و غذایی هم که می خوردیم با راحتی می خوردیم چطور شده که حالا پنجاه میلیون داریم همین خواب خوراک را هم از ما گرفته شده هی پشت سر هم به فکر این هستیم که از کجا بخریم به کجا بفروشیم چی کار بکنیم پنجاه میلیون پنصد میلیون می شود می بیند باز رنجش و حرصش اضافه شده البته کم اند که متوجه بشوند چرا حرص شان اضافه شده ولی در نهایت این اضافه شدن حرص چون با گرفتن راحتی این شخص همراه هست با اسیر کردن فکر و روان و زندگانی طبیعی و حیوانیش همراه است یعنی او را از زندگانی طبیعی هم باز می دارد می بینیم دلزده می شود عوضی گرفتن هدف یکی از عللی هست که می تواند به سرانجام بی اعتمادی به نفس ختم بشود بگذریم از اینکه وظیفۀ هر انسانی به عنوان انسان اینست که هدفش را در زندگی بگونه ئی انتخاب بکند که آن هدف از خود این زندگی ارزشمندتر باشد اگر نبود که باخته ما پنجاه تومانی را می دهیم به دست بچه که برو سبزی بخر اگر این رفت و آشغال آورد چی کار می کنیم یک سیلی محکمی به گوش از این می خوابانیم که کور بودی ندیدی که سبزی فروش چی گذاشت لای کاغذ همین جور آدم سبزی می خرد بدو زود پس ببر چرا احساس غبن می کنیم چون چیزی اضاف دادیم چیزی کم گرفتیم چیز خوب دادیم چیز بد گرفتیم مسئله این نیست که ما مسلمان باشیم به عنوان انسان مطرح است انسان عمرش را می دهد چشم و گوش و دست و نیروی جوانیش را می گذارد سرمایه هایش سرمایه اش حیاتش را عمرش را در برابر این سرمایه ئی که گذاشته و داده چیزی باید بگیرد که از عمرش از چشمش از گوشش از جوانیش بهتر باشد اگر نبود باخته لذاست که حافظ می گوید کام بخشی گردون عمر در عوض دارد اگر گردون برای انسان دنیا برای انسان نیم ساعتی نشاط و شادی و سرور و عشرت و کام می بخشد یک چیزی به عوضش می گیرد نیم ساعت خوشحال بودی هاء والله امشب برای ما خیلی خوش گذشت آره خیلی خوش گذشت چند ساعت دو ساعت دو و نیم ساعت چه فیلم های خوبی بود چه جک های خوبی بچه ها گفتند خندیدیم بسیار امشب شب خوبی بود و چی از دست دادی یک باره متوجه می شود سه ساعت عمر جوانی چشم گوش دل مغز و اگر این انسان مسلمان باشد باز باید چیزی بگیرد که از نیروهای حیاتیش و از اعتمادها و باروهایش یک سر دست بلندتر باشد و اگر این انسان شیعه باشد باید هدفش به حدی بالا باشد که با هیچ چیزی با هیچ مسئله ئی قابل مقایسه نباشد چرا این انسان علاوه بر عمرش عمر خودش نیروهای جوانی خودش چشم و گوش خودش می بینیم که احکام الهی را هم سرمایه گذاری کرده شخصیت هایی چون پیامبر چون علی چون فاطمه چون ائمۀ هدا را هم سرمایه گذاری کرده چیزی چون قرآن را هم سرمایه گذاری کرده حقیقتی چون جبرئیل را هم سرمایه گذاری کرده و برویم بالاتر مسئله ئی چون نظام بعثت را هم سرمایه گذاری کرده حالا باز چی بدست بیاورد باید چیزی بدست بیاورد که هم سنگ این سرمایه هایش باشد یا بگوییم بالاتر باشد باید بالاتر باشد حرف درینجا دیگر ما کار نداریم هر کس می داند و خودش ببینیم چی هدف قرار دادیم برای زندگی خود چه چیزی می دهیم و چه چیزی می گیریم از اصل مطلب دور نمانیم صلواتی بفرستید یکی دیگر از علل بی اعتمادی به نفس و لغزیدن در این عفنگاه پلشت عوضی گرفتن وسیله هست انسان هر کاری می خواهد بکند هر امری می خواهد انجام بدهد مجبور است از وسایلی استفاده بکند می خواهیم نماز بخوانیم وسایل ما چه هست دست ما پای ما چشم ما زبان ما کام ما فکر ما خرد ما ایمان ما سجادۀ ما تسبیح ما مهر ما حرکات منظم ما اینها وسیله هستند می خواهیم آبگوشت بپذیم باز وسیله لازم است گوشت لازم است نخود لازم است کج آلو لازم است دیگ لازم است آتش لازم است چمچه لازم است ملاقه لازم است خرد لازم است فهم آبگوشت پختن لازم است اینها وسیله هستند گاهی انسان در زندگی وسیله را عوضی می گیرد وسیلۀ حیاتش را عوضی می گیرد بطور مثال عرض می کنیم باز می رویم روی همان مثال منتها با حساب دیگری یک انسانی می خواهد عزیز باشد عزتمند باشد با شرافت باشد با جلال و شکوه باشد خیلی خوب خدا پدرش را بیامرزد اما وسیله ئی که برای رسیدن به این جلال و شکوه انتخاب کرده می بینیم پول است می گوید اگر من پول داشتم یک ماشین بنز فلان طریق می خرم یک خانه ئی به فلانجا می خرم یک اسباب و اثاثیه ئی فلان دست می خرم یک لباس هایی از آن طریق می خرم یک کفش هایی از آنجا می خرم یک عینک فلان می خرم یک تسبیح شاه مسعود نمی فهمم پنج هزار تومانی می خرم بعد خوب عزیز می شوم صد تا نوکر می گیرم بیست تا میرزا می گیرم نمی دانم پنج تا تجارت خانه و فلان به راه می اندازم بیست تا نمایندگی درست می کنم کش و فش و تلگراف و تلکس و بزن و بگیر می شویم عزیز این وقتی می بیند خوب دقت کنید در اول مرحله وقتی می بیند که دیگران احترامش می کنند به جلویش بلند می شوند اوایل نمی فهمدد که اینها دارند این چیزهای برونی را احترام می کنند این دم و دستگاه چرا آنهایی که این پول ها را ندارند این دم و دستگاه را ندارند کس احترام نمی کند وقتی که کوهی از علم است از معرفت است کسی به جلویش بلند نمی شود ولی این آقا چون پول دارد می خواهند که این را خر بسازند از پولش استفاده کنند خوب دقت کنید به جلویش بر می خیزند این در اول خیال می کند که عزیز شده یک چند روزی که می گذرد می بیند نه آن جانش تغییر نکرده باطنش هنوز تشنه است عده ئی که این را می شناسند به جلویش به خانه بر می خیزند به یک جایی می رود می بیند این را هیچکس نمی شناسد هیچکس این را تحویل نمی گیرد اعصابش خراب می شود هی هر چی چهاردیوار نگاه می کند همین یک شناخته ئی هم نیست به جلویش بلند بشود یا وقتی به اتاق تجارت می رود همه دو پا به جلویش بلند می شوند وقتی به یک کنگرۀ علمی می رود می بیند هیچکس او را خیال شلغم هم نمی کند این اعصابش خراب می شود اِه من عزیز نیستم خوب اینها باید بفهمند که من چقدر پول دارم بابا این خودتو و پولهای تو مثل تو هزار تای دیگر خیال دم شلغمی نمی کنند اینها یک کلمه فهم یک مثقال خرد یک گرم بینش اگر به این حساب بگیریم به نزد اینها از هزارها تو و پولهایت با ارزشمندتر است لذا به جلوی تو ایستاد نمی شود وقتی با همچین برخوردهایی متوجه می شود که اِه پس ما آن طوری که باید شاید مثل اینکه ما عزیز نشدیم یک باره وا می خورد می رسد به نوعی بی اعتمادی به نفس لذا خوب دقت کنید اگر صد تا صد تا پولدار گردن کلفت از آنهایی که حساب های خود را ندارند به کجا هست در عین حال پولدار گردن کلفت پرروی دیده درآ آنها را به یک جا جمع کنند پنج تا عالم را هم بنشانیم بگوییم دو کلمه حرف بزنید می بینیم نمی تواند یک نوع عقب نشینی بسیار رسوا آور در یک محفل علمی آقا بیا صحبت کن نمی تواند نمی تواند به مجردی که یکی از آن بالاتر باشد پولدارتر باشد این را شلی می زند کلاً دست و پای خود را گم می کند اینها نتیجۀ اینست که بعداً متوجه می شود که آنچه من خواستم عزت بوده است و اینها مرا به آن عزت نرسانده لذا نسبت به موضع خود و جهت خود و کار خود و همه چیز بی اعتماد می شود اعتماد به نفس را از دست می دهد سومین عامل عوضی گرفتن روش است مثلاً فرض بفرمایید کسی می خواهد وجهۀ اجتماعی داشته باشد بزرگ بشود آقا بشود رهبر بشود خوب این بایستی روشی انتخاب بکند که دلهای مردم متوجه آن روش باشد و آن را جذب بکند بنده یک روش را عرض می کنم دو تا روش را عرض می کنم که باز گفته نشده عده ئی که می خواهند رهبر بشوند و آقا بشوند و وجهۀ اجتماعی داشته باشند دو دسته هستند یک دسته آنهایی هستند که نظام ارزشی و اعتقادی ثابت دارند یک عده هستند که نظام ارزشی و اعتقادی ثابت ندارند نگاه می کند مردم از چی خوشش می آید او هم همان را تأیید می کند در رابطه با همان صحبت می کند همان را بها می دهد همان مسئله که مردم خوش شان می آید سیاستمدارها را نگاه کنیم تا به جایی نرسیده اند دم از مظلومها از بیچارگان از پابرهنه ها از ستم کشیده ها از فقیرها از پایین شهری ها می دانند همین که به صندلی قدرت رسیدند بعد یادشان می رود که بابا ما که گفتیم بایستی عدالت بوجود بیاید خوب کجاست عدالت آخر ما داد نمی زدیم که ما هم می خواهیم عدالت را تحکیم کنیم به وجود بیاوریم یک نمونۀ دیگر هم هست علاوه بر سیاس ها و سیاستمدارها که اینطوری هستند اینها این سیاستمدارها و این دسته ئی که بعداً می خواهم ذکر کنم اینها چون از خود نظام ارزشی ثابت ندارند وابستۀ به دید مردم اند اینها اسیر تأیید مردم اند در واقع اینها چه هستند گدایند چه گدایی می کنند خیر کنید خیرات کنید خیر بینید من را تأیید کنید خیر کنید من را بپذیرید هر کس یک چیزی گدایی می کند اینها هم تأیید دیگران را گدایی می کنند دیگرها بگویند اوه آقای فلانی شخ شخصی بود گدایی است که تأیید گدایی می کند های تأییدم کنید های گدایم بی نوایم تأییدم کنید مرا بپذیرید او تیپ دیگر هم که از همین دست است و نباید باشد و منحرف شده است متأسفانه عده ئی از سخنورها و مبلغین هستند که من یکی زخم ناسوری که از ناحیۀ از اینها بر روان مردم هست می بینم این آقا می آید پشت تریبون ایستاده می شود نگاه نمی کند که مردم درین شرایط چه نیاز دارند نگاه می کند از چی خوش شان می آید دو تا فکایی می گوید سه تا داستان می گوید اِه دو تا شعر می خواند بعد می رود که مردم نگویند که ما را خسته ساخت یک چیزهایی گفت ما که نمی توانیم همه ابوذر بشویم یک چیزهایی می گوید برو بابا خودت بیکاری فلان و بهمان نه آقا تو اینجا وظیفه داری تو نباید ببینی مردم از چی خوش شان می آید مردم از لاغیبی خوش شان می آید از آسان گیری خوش شان می آید مردم از راحتی حیوانی خوش شان می آید تو می آیی دامن می زنی آقای مبلغی که به دام گدایی تأیید دیگران در افتادی و سقوط کردی تو وظیفه داری ببینی مردم چه نیاز دارند همان اندیشه همان حکم شرعی یا عرفی یا اخلاقی یا حکمی یا کلامی را به مردم برسانی نه اینکه ببینی چی می خواهم عده ئی هم مثل بنده هستند همیشه آرمانی می اندیشند دماغ بر فلک و دل به زیر پای قوطان ز ما چه می طلبی دل کجا دماغ کجا یک چیزهایی می گوییم که قابل باصطلاح عمل و زمینۀ پذیرش عملی بین بیش از نود درصد ندارد خوب ندارد که ندارد ما حرف خود را می گوییم حافظ وظیفۀ تو دعا گفتن است و بس پیامبر هم غیر از ابلاغ چیز دیگری وظیفه ندارد او هم می گفت چیزهایی خیلی بالایی خیلی بالا ما خوبان مان خوبان خیلی خوب مان به آن چیزهایی که پیامبر در قرآن گفته یا در روایات گفته ما ده درصد بیشتر عمل کرده نمی توانیم یعنی به آن درجات بالاتر از ده درصد نمی رسیم هم مؤمنین خوب ما به همانجا است آن بالا بالا دیگر بگذاریم باشد پس نباید پیغمبر می گفت چون مردم بیش از ده درصد نمی توانند این کار را بکنند یا بیش از پانزده درصد نمی توانند این همه آیه ئی در قرآن هست و اکثریت را می کوبد أَکْثَرُهُمْ لَا یَعْقِلُونَ * اکثرهم مشرکون * وَأَکْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ و حتی به شکل تشر به پیامبر می گوید نه که از اکثریت مردم پیروی کنی وگرنه تو را گمراه می کنند چه خبر است دنبال اکثریت می روی تو باید دنبال الهیت باشی و خوب اگر کمی پایین تر آمدیم بدبخت شدیم دنبال معقولیت باشیم پایینتر از آن دیگر دنبال حیوانیت سومین مسئله عوضی گرفتن روش است گاهی می بینیم فرد روش را بد انتخاب می کند مثل اینکه ما انتخاب کردیم وسیله را بد انتخاب می کند مثل اینکه دقیقاً ما بد انتخاب کردیم هدف را بد انتخاب می کند و عوضی انتخاب می کند مثل اینکه ما کردیم به پایین می رسد به یک نوع بن بست بیاییم در رابطه با انقلاب خودمان نگاه کنیم یک انقلابی آمد یک نوری پیدا شد یک لمحۀ فیضی از جانب حق در دلهای مؤمنین تابید بدون داشتن تشکیلات بدون داشتن رهبری بدون داشتن جریده ها و نشویه ها و و مجله های مختلف بدون پخش کردن شبنامه های متعدد فقط بر حسب بینش فطری به آن لمحۀ جاذبۀ ربانی که برای مردم پیدا شده بود قبل از آنی که تشکیلات ها و گروه ها شکلی منظم بگیرد و بین مردم شناخته شده بشود برای نجات دین و برای نجات شرافت دینی خود قیام کردند وقتی مردم هرات مردم چاکر مردم دره یوسف قیام کردند از این گروه ها و تشکیلات ها چه خبری بود کی می شناخت نمی فهمم فلان حزبی هم هست یا نیست غیر از یک عدۀ محدودی تیپ های معینی مشخصی اغلب ماها اغلب می گویم نمی گوییم بعضی ماها چون اگر به بعض می بود این مسخرگی امروز نمی کشید اغلب ماها از کنار این سفرۀ مبارک و مطهر این سفرۀ نورانی این سفرۀ سعادت این سفرۀ نجات این سفرۀ آزادگی و آزادی این سفرۀ استقلال این سفرۀ هویت ربانی خود را کنار کشیدیم برای چی برای اینکه رنجی دارد از ترس رنج تن به بدی دادیم آیا کسی از کنار سفرۀ خدا بر خیزد این خودش گناه نیست مگر جهاد از فروع دین و از واجبات نیست کسی بی خود نمازش را ترک می کند کار خوبی کرده هیچ تفاوتی نیست و اگر مسئله را به حساب زمان بگیریم می بینیم که حفظ توحید حفظ باورهای توحیدی حفظ معاد حفظ باورهای به معاد در گرو همان جهاد است اگر ایستادی این باورها را رشد می دهی اگر نیاستادی عقب نشینی می کند یقیناً کسانی که در رابطۀ با جهاد در افغانستان عقب نشینی کردند بعد از این هر چه هر کس گناه بکند گوشه ئی به دامان مبارک آنها می نشیند چون می توانست به کنارش می نشیند روش را عوض کردیم هدف را عوض کردیم وسیله را عوض کردیم به کجا رسیدیم امروز چه داریم جواب که بدهیم و بخصوص درین انقلاب یک نکته بسیار قابل تحسین است و آن نکته اینکه بی سوادهای ما مردم عامی و کوچه و بازار ما مردم بی ادعا و بی مدعای ما چنان که شاید و باید در حدی بسیار خوب وظیفۀ خود را عمل کردند انجام دادند ولی آنهایی که نکردند یک طبقه بودند در دو شاخه درس خوانده های مدرسه ها و دانشگاه ها درس خوانده های مدرسه ها و حوزه های قدیم اینها ماندند و گناه اینها امروز اگر شما تحلیل هایی که خود افغانی های ما در اروپا و امریکا می دهند میزگردهایی که باز از طریق رادیوها هم نشر می شود یا به مجله هائی که می فرستند می آید آشنا شده باشید و خوانده باشید می بینید امروز یکی از مشکلاتی که روشن فکر فرار شده به غرب دارد اینست که خودش را نفرین می کند درس خواندۀ افغانی ئی که به اروپا هست مشکل اینست که اشتباه کردیم ما به انقلاب نرسیدیم این بدبختی ها و خجالت ها هم از زادۀ همان است اوایل توجیه می کردند امروز خود اینها شما رادیوها را بگیرید تحلیل هایی که رادیو امریکا رادیو انگلیس رادیو آلمان جاهای دیگری می دهد و روزنامه ها و جراید اینها را بخوانید می بینیم که در نشست های علنی آن حرف های قبلی را پس می گیرند و پس گرفتند قبول می گفتند نه آقا ما برای روشن فکر در این صحنۀ جهاد و جهالت جایی نمانده کسی ما را اجازه نمی دهد امروز چی می گویند می گویند که چطور شد که بی سواد توانست در صحنۀ انقلاب جا باز کند من و تو نمی توانستیم من و تو یعنی بی عرضه تر از بی سواد بودیم پس اگر بی عرضه تر بودیم مرگ موش بخوریم معنای بودن ما زندگی ما چه هست تو چطور انسان روشنفکری هستی که عرضۀ یک بی سواد را نداری ثبات و استقامت و صبر و شکیبایی یک بی سواد را نداری قدرت رنج پذیری یک بی سواد را نداری تو علم به تو چه داده پوز و افاده این می پذیرد آنچه گفتم صحبت های خودش است هاء از زبان بنده نیست اینها را خودشان به خودشان می گویند و به روزنامه ها هم می نویسند و به تلویزیون هایی که آنجا هست ارائه می کنند به هر حال یکی دیگر از زمینه ها عوضی گرفتن جهت است یکی دیگر ادعاهای بدون عمل و شوق و ایثار و از خودگذری است در همچین حالاتی انسانها متأسفانه به نوعی از بی اعتمادی به نفس می رسند به نوعی از بی اعتمادی به باورهای خود می رسند به نوعی از بی اعتمادی به ارزش های مورد علاقۀ خودشان می رسند همین سر شب که می آمدیم یکی از روشنفکرنماها حرف هایی زده بود که بین پیش مایی که می آمدیم رد و بدل شد و به عنوان تحلیل که اینها به چه نتیجه رسیدند این آقای روشنفکرنما خوب دقت کنید که چگونه به بی اعتمادی انسان می رسد گفته بوده که نمی دانیم ما حالا چی کار کنیم اسلام هم که شکست خورد اسلام هم که نتوانست در صحنۀ افغانستان کاری را از پیش ببرد فعلاً ما ماندیم کمونیزم هم در صحنۀ جهانی شکست خورده ناسیونالیسم هم که اگر بگیریم خوب پشتون ها که از ما پیشند که حالا دیگر نصف کشور افغانستان را گرفتند حالا ما تا کی از سر نوع بیایم تاجیکیزم را یا هزاری بازی به راه بیندازانم خوب این هم که نمی شود اسلام شکست خورد خوب اسلام فاتحش خوانده فعل السلام سلام برو دنبال کار خود دیگر اخلاق چی یعنی اخلاق انسانی ما نمی گوییم اسلام شکست خورده اخلاقش هم شکست خورده حکمتش هم فلسفه اش هم احکامش هم همه شکست خورده انسان به ما هو انسان اخلاق انسانی دارد یا ندارد خوب نمی توانیم بگوییم ندارد اخلاق انسانی آیا اموری دارد که از عهدۀ برکنار ساختن تو از شکست ارائه بدهد آیا اخلاق اصولی دارد که برای نجات تو بدرد بخورد ایشان می گوید نه خوب اخلاق هم که شکست خورد عقل چی آیا عقل اصولی دارد که تو را نجات بخشد این اصول را به کار بگیری تو را نجات می دهد ازین شکست ازین ابتذال بیرون کند اینهایی که بی اعتمادی به نفس می رسند می گویند نه نه عقل نه اخلاق انسانی اخلاق فراگیر نه دین هیچ چیزی نمی تواند ما را نجات بدهد فقط یک چیز می تواند چی می تواند معلوم نیست نمی فهمیم چی کار می شود تو چقدر خرد داری که در همچین یک اصولاً اگر دقت کنید فاجعه هست بدتر از فاجعه هست یک انسان تا کجا سقوط می کند که همچین یک موضعی را می پذیرد من انسانم تحلیل هم دارم خوب چه تحلیل داری تحلیل بنده اینست که عقل من را نجات داده نمی تواند اخلاق هم نجات داده نمی تواند دینم نجات داده نمی تواند مرحبا این اگر مرگ موش بخرند و به او بدهند که بخورد حیف است یعنی این خود این شخص یا همین اشخاص آن قدر بی ارزشند که اگر اینها را به مرگ موش که خریدنی است انسان بکشد به خود ستم کرده یعنی قیمت همان مرگ موش خریدنی را هم ندارند گاهی حشره ها را با مرگ و موش و سموم کشنده می کشند ولی اینها همان حرف قرآن را که بل هم ازلند از حیوانات هم پست تر هستد وقتی شخص به اینجا رسید خوب کارش مشخص است که کجا رسیده سقوط از مرحلۀ انسانی و اما ما تا جایی که بنده متوجه شده و برخورد کرده ما دو نوع بینش در میان ملت خود داریم و دو نوع گرایش عینی و عملی مشاهده می شود یک نوع گرایش گرایش رسیدگان به بی اعتمادی به نفس است اینها حق شان بوده رهبرها و رؤساء گروه هایی که هدف را عوضی گرفتند وسیله را عوضی گرفتند روش را عوضی گرفتند جهت را عوضی گرفتند شعارها و ادعاهای بی پایه و بی اساس و بی پشتوانه سر دادند به دنبالش نرفتند و امروز سر از اینجا در آورند اینها باید دست به هر خار و خاشاکی بزنند یک روز به این دولت بپیوندند یک روز به آن دولت بپیوندند یک روز این حزب را با او اعتلاف کنند یک روز با او حزب دیگر اعتلاف کنند امروز دوست کسی باشند که دیروز دشمنش بودند و فردا دوست کسی باشند که امروز دشمنش هستند و می بینیم که دیگر هیچ موضعی ندارند شیعه با شیعه نمی سازد اما با سنی که تا دیروز همدیگر را می کشتند می سازد اِه سنی هم با سنی خودش نمی سازد باز با شیعه ئی که تا دیروز همدیگر را می کشتند می سازد اینها چه چیزی نشان می دهد اینها نشان می دهد که اینها هیچ پایه و ریشه و متکایی درونی و برونی ندارند خوب اینها حق شان بوده که به بی اعتمادی برسند اما مشکلی که بر آن داشت بنده را این همه شما را دردسر بدهم اینست که یک اکثریت مطلق بی گناه که شماها باشید و امثال شماها بدون اینکه درین جرم و جنایات ها سهیم بوده باشند و نقشی داشته بوده باشند جرم و جنایت های دیگران و بیرونیان را درونی کرده اند این هم می گوید خوب تو فکر می کنی چی کار می شود به خدا می گوید نمی فهمم می شود این کار والله من که فکر نکنم بشود فکر نکنم این کار بشود دیگر از دست ما کاری برآورده نمی شود اِه تو چه جرمی کردی هیچی آدم کشتی نه دروغ گفتی نه وابستگی و ذلت کشی کردی نه ستم کردی غارت کردی به اسارت گرفتی نه خوب چی کار کردی ما تماشا می کردم اما می بینم نمی شود خوب تو حقی نداری که همچین چیزی بگویی تو بی خود خودت را متهم می کنی این عده ئی که کم هم نیستند بدون کوچک ترین گناهی خودشان را در موضع گناهکار قرار می دهند گفتند که دو تا را می بردند که بکشند یک مست را رند بی خیالی مثل بنده آمد این را هم پس این را هم پس به وسط خود از اینها شروع کرد به راه رفتن بعد رو کرد به اینها که رفیق های ما سه نفر را کجا می برند خوب برو گمشو ما دو نفر را می برند بکشند تو برای چی تو که گناهی نکردی تو برای چی آمدی دخیل می کنی خودت را این اکثریت بی خود و بی جهت خودشان را متهم می کنند که ما نمی توانیم کاری بکنیم چند شب قبل بنده حالا این به خاکی هر چی شد دیگر یک جلسه ئی بسیار مخلصانه و خصوصی بود صحبت شد که ما چی کار کرده می توانیم آیا ما می توانیم یک کارهایی بکنیم که مفید باشد بنده یک طرحی ارائه کردم در رابطۀ خاصی نگاه کردم که این شخص مقابل کدام بخش انقلاب به نظرش مهمتر است کدام بخش شکست ناپذیرتر یا ناشکنده تر است آن یک بخش را حالا نمی خواهم اسمش را ببرم گفت که این کار نمی شود دیگر اصلاً نمی شود بعد از یکی دو ساعت صحبت و مشاجره و پیش و پس کردن مهره های شطرنجی که آن شطرنج فکری ئی که باصطلاح به کار گرفته بودیم یک بار همین طور کرد با خدا عجب طرحی است با خدا به یک هفته می شود اِه گفتم تو جلوتر قسم نمی خوردی که به خدا نمی شود انسان یک اعجوبه ئی است یک کار نمی تواند بکند و آنکه خدا باشد فقط خدا شده نمی تواند دیگر هر کاری می تواند بکند هر چه سخت تر باشد به پیش ارادۀ انسان چیزی نیست چون فقط یک اراده بالای ارادۀ انسان وجود دارد و آن ارادۀ حق است سایر اراده ها را ارادۀ قوی انسانی در هم می شکند آقایون ما نباید خودمان را متهم بسازیم شما از دوستان آشنایان بپرسید همین شرایط ما چی کار کنیم در داخل چی کار کنیم در خارج چی کار کنیم همه می بینیم دست هایشان به پهلوهایشان افتاده است والله چی کنیم چی کار کنیم نمی شود بخدا هیچ کاری نمی شود وقتی یک اکثریت بی گناه به یک موضعی از این دست رنج بار و خجالت بار خودشان خودشان را ثبوت می دهند آیا ما به یک انقلاب نیاز نداریم می بینیم که ما به انقلاب نیاز داریم انقلابی که جان ما را از این ورطۀ خطرناک فکر ماها عقل ماها اندیشۀ ماها ارادۀ ماها باورهای ما را از این ورطۀ هولناک نجات بدهد اگر به این انقلاب به این نهضت نهضتی که رهبر نمی آورد چنانکه بیست و چهار حوت ما رهبر نداشتیم و ما هرات را گرفتیم انقلابی که دفتر نمی خواهد انقلابی که تفنگچی نمی خواهد انقلابی که حتی پرخاش نمی خواهد نیاز داریم اگر به این انقلاب دل سپردیم و گردن نهادیم از همۀ این ورطه ها نجات پیدا می کنیم و اگر ندادیم و نسپردیم و نرفتیم پشت سر هم چون دشمن عمل می کند و کار می کند بار ما سنگین تر رنج ما بیشتر دردسرها و گرفتاری های ما سخت تر خواهد شد پروردگارا تو را به ارواح مقدس معصومین تو را به روح مطهر همۀ پیامبرانت جانهای ما را از بی اعتمادی به اعتماد به خود و خودت گسیل بفرما بار پروردگارا تو را به دردهای دل علی این شهید عظیم رمضان ما را بیداری و شوق قرب خود عنایت بفرما از خرفتی و بی اعتمادی به نفس نجات عنایت بفرما و الا ارواح المؤمنین و المؤمنات ثواب الفاتحه مع الصوات.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.