سخن مدیر:

اوجگیری – فرارفتنِ از …

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

  یکی از بدترین مشکله ها در حوزۀ حیات باهمی اینست که: اصل مهرورزی به شکلی بسیار بد مورد ادعا و جانبداری قرار می گیرد و به گونۀ بسیار بدتری از حوزۀ شناخت و ارزیابی و گرایشِ عملی دور می ماند!
اغلب جوانان «گمان» می کنند که هم عشق را می شناسند! و هم توان میدانداری در این میدان منیت برانداز را دارند! این در حالی ست که عیناً درمی یابیم که با بروز یک حادثه و امر بسیار
بی اهمیتی از همسر می رنجند و دلخور می شوند! و یا نسبت به وی ابراز عصبانیت و نفرت می کنند!
این نحوۀ ادعا و برخورد، نشان دهنده آنست که: نه اینان تا هنوز محبت و ارزش آنرا شناخته و نقش و موقعیت آنرا در زندگانیِ باهمی فهم کرده اند! و نه هم در جانشان به عنوان بهترین سرمایۀ ممکن در حیات انسانی و هوشرباترین تجربه، ریشه دوانیده است! چه اگر این سرمایه از هستیِ واقعی و بالفعل برخوردار می شد، فرد اصلاً نمی توانست آنرا به پای مسایل بی ارزشِ دنیای زیست شناسی و اعتباری قربانی کند.
اگر در زندگانی باهمی «عشق باختن» یک اصل پذیرفته شده و به عنوان آرمانی ارزش ناپیدا مورد باور قلبی  قرار گیرد، خود با نیروئی که تولید می کند؛ آزادگی یی که شکوفا می سازد؛ شفافیت و شادابی یی که پدیدار می نماید و…، می تواند بر همۀ رویدادهای دلسردکننده، افسردگی بار و رنجش زائی که روی به سوی جدائی، بیگانگی و تنهائی دارند، فائق آمده و همه را به نفع شکفتن گوهر یگانگی حل نماید.
همۀ واقعیت ها در رابطه با این نکتۀ بسیار دقیق و محوری (اصلِ رسیدن به گوهر یگانگی) مؤید آنند که: مرد را «حقیقت و ذاتِ مردانگی» از خودش تارانیده و به سوی زن می کشاند؛ و زن را «حقیقت و ذات زنانگی» از خودش تارانیده و به سوی مرد می کشاند. چرا که نه مردانگی به تنهائی خود را کامل و کافی و بس کننده می یابد و نه زنانگی. و لذا در جستجوی رسیدن به کمال خویش اند! منتها با روشی که با همۀ آشنائی برایمان سخت بیگانه نموده و با همۀ طبیعی بودن و آسان بودنش، سخت غیرطبیعی و مشکل می نماید!
مرد با رویکردنِ به زن در واقع از «خودِ ناقص» و ناتمام خویش می رمد، از خودِ خالی فرار می کند؛ و خودی نارسا را ترک می گوید تا به خودی کامل، پر و غنامند دست پیدا کند. و این می رساند که یافتن و پر شدن و غنی گشتن در اثر رمیدن، فرار کردن و ترک گفتن خود پدیدار شده و تا آن رمیدن و… صورت نبندد، از پر شدن و غنی شدن خبر و اثری نتوان یافت!

     از اینرو همسرگرایان مهرورز در هر نگرش و گرایش خود می کوشند تا پر، کامل و غنی شوند. و چون اینکار جز با رمیدن و فرار کردنِ از خود و هوسهای خود میسر نمی باشد، خود ـ و در واقع همان خود ناقص بیهوده ـ را وداع می گویند. هر چند که شایسته است اذعان نمائیم که: در واقع این حقیقت و ذات هر یکِ از همسران است که در هر آن از طریق فرو نهادن خود به سوی اوج قله یگانگی و آرامشِ نوازشگرِ بالا خزیدۀ از آن، بالا می رود.
این فراگذاری و فراروی به طور متداوم و تا همیشه جریان داشته و همسرگرایان محبت پیشه هرگز نمی توانند خویشتن را از حوزۀ پرتلاطم آن کنار کشیده و شراب تسنیم یگانگی را از غیر این چشمه سار مطهر طلب نمایند؛ ایندو، با هر نگاه مهرورزانه یی که به سوی یکدیگر می کنند، در واقع از سوئی به خود پشت کرده، و از دیگر سوی: اوج یگانگی را نشانه می روند؛ و با هر کلامی  به سوی یکدیگر پرتاب می دارند، تکه و قطعه ئی از خود را پیش پای دیگری به ایثار و تفدیه می ایستند! و این نیست مگر از ضرورتِ انفکاک ناپیدای «گوهر و حقیقت زنانگی و مردانگی» که بنابر طبیعت خود ـ چون به تنهائی خود را کامل نمی یابد ـ از حوزۀ هستی و تشخص خود به سوی دیگری فرار می نماید. با درخواست پوزش باید تأکید نمایم که این تلاش و این طبیعت در تحلیل نهائی، حتی در غریزی ترین و شهوانی ترین نگرشها و حرکات، وجود داشته و آبشخور اصلیِ همۀ این تلاشها را، همان امر فراروانه تشکیل می دهد. و دقیقاً بر مبنای همین باور است که همسرگرایان مهرپیشه، نه تنها ریشه و اصل پیوند میان زن و مرد را امری روحانی و فراجسمانی شمرده و باورمند می باشند که چون روح، امرِ اعتباری و ظاهری «نرینگی ـ مادینگی» را بر نمی تابد، آن گاه که مرد متوجه «مردانگیِ» خود شده و باور کرد که واقعاً فقط «مرد» می باشد، احساس می کند که «قید» مردانگی او را نارسا و در نتیجه فقیر ساخته و لاجرم خود را تهی می یابد! و زن نیز.
از سوئی چون می خواهد تا از مرز «نرینگی ـ مادینگی» رهیده و کمال بودن را در خود محقق سازد، به سوی چیزی می تازد و فرار می کند که آن چیز بتواند خلاء و کمبود وجودی او را برطرف نماید.

     آنچه در این رابطه به شدت قابل توجه و عنایتِ شدید می نماید اینست که در این فرایند، فرد از طریقِ «گرفتن» به کمال، غنا و آرامش دست نیافته، بلکه فقط و فقط از طریق دادن، از طریقِ «کم کردنِ از خود و به دیگری افزودن» است که آن هدف محقق می گردد. از اینرو، هم از نظر معنوی و وجودی (از طریق رمیدنِ از خود، وانهادنِ خود، پشت کردن به خود و روی نمودنِ به طرف…) می بخشد و می دهد و هم از نظر مادی. چه در تلاشهای جنسی، اوج لحظۀ التذاذ در گروِ لحظۀ بخشیدن، خالی شدن، از خودن برون ریختن، پر کردن و… می باشد. و لذا است که اگر امر بخشیدن و خالی شدن و… تحقق نیابد، نه تنها تلذذ دچار اختلال شده و زیان می بیند که گونۀ ویژه و کاملاًَ معینی از دلزدگی، یأس، نفرت، بدبینی، سوء ظن و… جان طرف را تیره ساخته و نورانیت و جاذبه و آرامشِ نهفته در یگانگی کامل را تهدید می نماید!
آنچه در این رابطۀ ویژه به تذکرش می ارزد اینست که همسرگرایان محبت محور، درست همانگونه که به اصل عشق باختن و رهیدنِ از خود اشتیاقی آتشین داشته و احکام و قوانین غنابخش آن را گردن می نهند، با همان اشتیاق و احساس التزام حاضر می باشند تا به احکام سایر حقوقِ امر همسرگرایی، گردن نهاده و مفاد هرکدام از آنها را در حوزۀ زندگانی خود تبلور بخشیده و محقق سازند؛ منتها با این تفاوت که بطور همیشه: از آنچه دانی و دارای ارزش دست دوم، سوم و…  می باشد، به نفع آنچه عالی بوده و دارای ارزش دست اول در زندگانی باهمی است، چشم می پوشند؛ به طور مثال: اینان باور نموده و گردن نهاده اند که «حقِ همسر» است تا آزاد بوده و از آزادی خود برای پوشیدن لباس موردنظر، رفتن به جای موردنظر، بهره وری از خوردنیهای موردنظر، مراوده با افراد موردنظر و… بهره مند باشد؛ درست به همانگونه که «حقِ همسر» است تا آزاد بوده و از آزادی خود برای کسب فهمی برتر، عاطفه ئی زلال تر و بخشنده تر، معرفت و دانشی والاتر، دلی مهرورزتر و روحی مطهرتر بهره مند باشد؛
حق همسر است که آزاد بوده و از آزادی خود برای تهیۀ خانه ئی بهتر، وسایلی رنگین و چشم نوازتر و… بهره گیرد، درست به همانگونه که حق همسر است تا آزاد بوده و از آزادی خود برای داشتن زندگانی ای عاشقانه تر، دلنوازتر، دهشمندانه تر، خودگذرانه تر، هماهنگ سازتر، الفتبارتر و آرامشبارتر بهره گیرد! اینان و امثالِ اینان حقوق و توقعاتی است که همسرگرایان بدانها معتقد بوده و تلاش می ورزند تا در حوزۀ زندگانیشان محقق سازند؛ منتها خرد و بصیرت برای جان محبت محور آنها این نکتۀ هوشربا و دلکش را مکشوف و مدلل ساخته است که مرتبۀ وجودی و ارزش واقعی و قابلِ دریافت هرکدام از این حقوق متفاوت بوده و هرگز و به هیچروی «حق آزادی و بهره وری از داشتن دانش و فهمی  برتر، روشن تر، دقیق تر و…» فدای حق داشتنِ پوشیدنِ لباسی رنگین تر، چشم گیرتر، جدیدتر و… نمی کنند! چرا که حق اولی به گوهر ذاتِ آنها مربوط بوده و بدون داشتن فهم و عاطفه و محبت و بخشندگی و… اصلاً آدم بوده نمی توانند؛ ولی بدون داشتن مثلاً فلان نوعِ ویژۀ از لوازم، لباس و… چرا. این در حالی است که همسرگزینان تملک پیشه، به دلیل بلاهتهای نگرشی و گرایشی، به دلیل اینکه در مسیر بیگانگی و جدائی قرار گرفته و به دلیل اینکه از تجربه کردنِ عشقِ فعال و دهشگرانه ـ که فقط با رهیدن از خود و سفر کردن به کوی مهرورزی و… ممکن و میسر می باشد ـ می هراسند، هر زمانی که پای حقوق یاد شده به میان می آید، مشاهده می شود که با حماقتی ترحم برانگیز، حقوق والای درونذات خود (دانش بهتر، عاطفه ئی نابتر، خلاقیت برتر و شکوفاتر، دلی پالوده تر، آزادگی یی پرشکوه تر، ایثاری بیشتر و دلی مهرورزتر و…) را فدای حقوق بدوی، کم ارج و برونذاتِ کم مایه یی همچون حق پوشیدن فلان مدِ لباس، حق داشتن فلان نوع لوازم مادی از مد رونده، حق رفتن به فلان محل و محفل زودگذر و… کرده، در عمل از حوزۀ نورانی یگانگی و محفل قدسی انس و… فرار می کنند!

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.