سخن مدیر:

بررسی زمینۀ تحولات سیاسی افغانستان

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

ریشه ها و نهادهای زمینه سیاسی را در افغانستان باید در آنچه اینک بنام فرهنگ اسلامی از آن تعبیر میشود جستجو کرد، چه این مملکت و این مردم را، بیش از یک هزار و سیصد سال است که به نحوی معتقد به ایدئولوژی اسلامی و به ویژه ایدئولوژی سیاسی اسلامی می یابیم و در کنار این مسئله، این حقیقت جاری در طول همین تاریخ را بر مردم این سرزمین نباید از یاد برد که آنچه برین مردم در طول یک هزار و سیصد سال بنام فرهنگ اسلامی و به ویژه ایدئولوژی سیاسی اسلام تحمیل شده است، بیشتر مسخ فرهنگ و ایدئولوژی اسلامی بوده و شاهان و خلفاءِ شاهتر از شاه، مجبور بودند و سیاست شان ایجاب میکرد تا از ماسک اسلام و مایه های اسلامی استفاده نمایند؛ چه همانسانکه از گواهی تاریخ بر می آید روح سیاست اسلامی پس از چندی توسط دنیاگرایان آخرت گوی، از مسیر اصلی و خط اصیل اسلامی به انحراف کشیده شده و همیشه بر آن بودند تا این نسخۀ انحرافی را به جای اصل سیاست اسلامی جا زده و بر مبنای همین اصول اعمال خویشرا قانونیت بخشند.
این زمینۀ سیاسی، نسبت تأکید توانمندیکه برای حفظ آن صورت میگرفت توانست از طول عمر بیشتری برخوردار شده و بر اندیشه های بسته و محدود و محکوم به انزوا و هجران کشیده شده، استیلا یافته و حکومت نماید؛ تا آنجا که دیگر میتوان گفت برخی از همین محکومین و مغضوبین، به اینگونه سیاست اسلامی عادت کرده بودند.
دیگر برای اینان عبارت «السلطان ظل الله» هیچگونه غرابتی نداشت و خود به جای وی آنرا تبلیغ میکردند، دیگر برای ایشان موجودیت تضاد شدید طبقاتی در جو سیاست اسلامی هیچگونه تضاد و تردیدی را تولید نمیکرد، چه سیاست استثماری توانسته بود زمینه را بگونۀ یک واقعیت اجتناب ناپذیر بر هستی اینان تحمیل نموده و سیاست مداران استثمارگر توانسته بودند وجود خود و کردار خویشرا به گونۀ یک ضرورت اجتماعی بر اذهان بستۀ این بیچارگان بقبولانند.
اما، مسئلۀ بس قابل دقتی که در زمینۀ تاریخ اندیشه های اسلامی خودنمائی میدارد، مسئلۀ موجودیت روح دست نخوردۀ ایدئولوژی سیاسیِ اسلام بعنوان مایه ها و نهادهای اصیل جامعه و سیاست اسلامی میباشد، و بر مبنای همین امر است که در طول تاریخ پر ماجرای اسلام اصیل و مردمی، شاهد برازندگی و درخشش چهره های شگفتی آفرینی میباشیم که توان انسانی و اخلاق خدائی شان به حدی شفاف و لغزنده و نورانی است که کمتر میتوان این همه علو و عظمت را در معرض درک عقلانی قرار داد؛ و فقط درینجا، پای عشق و ایمان به غیب و عرفان تپشزای اخلاص آلودۀ ایثارگرای شهیدپرور را یارای رفتن و توان استوار ایستادن و بدرک نشستن تواند بود و بس.
اما، در شرایط و اوضاعیکه ارزشهای حاکم بر جامعۀ بشری، ارزشهای غیر خدائی و متلاشی سازندۀ هویت راستین انسانی باشد، بخواهیم یا نخواهیم هویت جامعه از مسیر حق منحرف شده و در مسیر قدرت قرار میگیرد، و باز از آنجا که شهوت قدرت و زور پرستی در جامعه میکوشد مجال جنبیدن را اگرنه از همه که از اکثریت باز ستاند ـ و این حقیقتی ست روشن که همیشه زورمداران جامعه به درصد افراد نمی آیند و تعدادشان کمتر از آنست، و این اندیشه همۀ زورپرستان را بر آن میدارد که تا حد توان از شکوفائی ذهنیت ها بکاهند و بر خرافت اندیشه ها بیفزایند، و به تعبیر قرآن در همچو شرایطی ست که: اکثرهم لایعلمون و یا اکثرهم لایعقلون، صادق بوده و ـ نظام و سیاست استضعافی به قوت خویش میتواند، پیکرۀ پلشت خویش را پهن ساخته و تا اعماق ذهنیت ها بگونۀ رنج آوری ریشه بدواند.
و باز، نه تنها همین زمینۀ سیاست استضعافی نسبت نبود و دور نگهداشتن آن مایه ها و نهادهای اصیل، توانست خویشرا بنام سیاست اسلامی بر تاریخ افغانستان تا حدی زیاد تحمیل نماید که وجود این فریب شیطانی باعث بروز دستهای پنهان و پیدای سیاست استعماری استعمارچیان خارجی گردیده و هر چند استعمار خارجی چه در شمایل چنگیز و یا تیمور و چه در قیافه استعمار انگلیس و یا چهرۀ منفور سیاست استعماری شوروی نتوانست مستقیماً بر این مردم حکمفرمائی کند ولی بگونۀ غیر مستقیم و ناپیدا توانست همۀ ارزشهای خویشرا بر آنان تحمیل نماید.
در جریان اینگونه سیاستی است که ناچار از پذیرفتن بروز و ظهور و تشکیل گروههای مختلف و متنوعی برای پیاده کردن اندیشه هائی انسانی و یا به بهانۀ همین عنوان خواهیم بود که فقط از آن میان، مکارترین، حیله سازترین و در ضمن زیرک ترین آنها با استفاده از روشها و زمینه های غیر انسانی اقبال رسیدن به قدرت و حکومت را دارا خواهند بود، چنانکه بوده اند!
فرایند این مسایل را نخست، در ظهور تشتت هویت انسانی در جامعه و از طریق انقسام نامیمون و پارچه پارچه شدن مردم و اندیشه های حاکم بر آنان و به ویژه در تشکیل بسیار رنج آور گروههای سیاسی دارای اندیشه های متضاد، مشاهده میداریم و ثانیاً به نوعی نگرش شک آلود به زمینه های سیاسی اجتماعی بر می خوریم که نهایتاً یا به تسلیم قدرت شدن و به عبادت زور در محراب مصرف پرستی زانو زدن و یا تن به بیهودگی و ابتذال سرنوشت تحمیلی و اجباری سپردن و به سرنوشت و تقدیر خویش پشت کردن و مرگ را از زندگی کردن ، خواهد انجامید.
این همه بی رغبتی و بی تفاوتی نسبت به تقدیر خویش در انبوه توده های بشری را فقط میتوان در پرتو بررسیهای عمیق سیاسی ـ اجتماعی بر مبنای موجودیت روشهای خلاف فطرت و هویت انسانی و دیدگاههای شک آلود و تردیدزای و وجود تشتت و پراکندگی ذهنیت سیاسی جامعه بصورت کل و گزینش و رویکرد بزور و قدرت پرستی های زورمدارانه و نیروآفرین ، تعلیل و تفسیر کرد ، چه در غیر این صورت یا تعلیل و تفسیر ها پندارگرایانه خواهد بود و یا کم بار از اندیشه و دانش.
از جانبی زورپرستی های بیمارگونه عده یی را ـ که درین مسیر، تنها بر خویش ظلم روا داشته و اصالتهای انسانی خویش را در گرو برخورداریهای قدرت مدارانه گذاشته اند و دانسته و یا ندانسته بر آن بوده اند تا این مسئله ( زورپرستی ) بگونۀ قانونی اجتماعی درآید ـ چگونه می توان جز بر پایۀ اغتشاش و پراکنده گی هویت انسانی جامعه و پایمال شدن و به فراموشی سپردن ارزشهای اصیل و ایدئولوژی الهی تفسیر و تعلیل کرد؟!
لذا انحراف از اصول اندیشه های اسلامی در تاریخ این جامعه، نخست باعث پراکندگی واحدهای اجتماعی، ایجاد دیدگاههای تردیدآلود، نسبت به سیاست های حاکم، بی رغبتی نسبت به سرنوشت و تقدیر خویش، رویکرد افراطی بزور و در نتیجه تکیه زدن به قدرت و تلقی زور به جای سیاست شده و این خود اندیشه یی را در ذهنیت عده ئی بوجود آورده که خود، مادر و زایندۀ هزارها بلای بی درمان سیاسی ـ اجتماعی دیگر شده و هنوز هم تواند شد و آن: این باور تهدیدآمیز که، سیاست و اندیشه های سیاسی خاستگاهی ابلیسی داشته و نمیتواند جز بر پایۀ فریب و ستم و تجاوز و ظلم و بی عدالتی و استکبار و حق کشی استوار باشد.
نسخه برگردان این باور را در پیروی از اندیشۀ «دین از سیاست جداست!» ـ که به ویژه درین اواخر از جانب استعمار خارجی دامن زده میشود ـ بگونۀ رنج آوری میتوان به تماشا نشست.
قبول اندیشۀ قدرت به جای سیاست و تکیه زدن بر آن، ایجاب میکند که قدرتمندان جهت تحکیم و برآورده ساختن خواسته های پلید و هوسهای اشباع ناشدنی خویش پدیده ها و اموری را بر سرنوشت جامعۀ افغانستان تحمیل نمایند، که پدیدۀ استبداد یکی از آنهاست؛ و اگر بخواهیم بدرک ریشه های حکومتهای به ظاهر مسلمان افغانستان نائل آئیم خیلی زود میرسیم به شناخت و فهم این نهاد پلید که زیربنای همۀ این حکومتها را عوض ایدئولوژی اسلامی، زورمداری و استبداد تشکیل میداده است ولی با استفاده از ساز و کارهای ابلیسی خویش همیشه بر آن بوده اند تا این نهادها را از دسترس اندیشه و درک مردم دور نگهداشته و با پوششِ ماسکهائی فریبنده ابلیس را بر مسند الله نگهدارند.
پدیدۀ فرهنگ و ایدئولوژی دستوری و درباری یکی دیگر از پدیده های شیطانی است که استعمارگران و زورپرستان توانسته اند با توجیه و تأویلهای حیله گرایانۀ خویش ارزشهای الهی را در جهت تحقق بخشیدن منافع خویش انحراف معنی بخشند.
تاریخ استعمار نشان میدهد که دستوری ساختن فرهنگ و کاربرد استعماری آن از دیرزمانی مورد استفاده قرار می گرفته و معنای وجودیش نیز این بوده است که مردم نیز دستوری بیندیشند و به جای دست یابی به مسایل راستین فرهنگی و کشف قوانین حاکم بر روابط پدیده های طبیعی و حوادث و رویدادهای تاریخی ـ سیاسی، همیشه ذهنیت شان مشغول سایه ها و حشو و زوائد فرهنگی بوده و تکرار در زمینه، ایشان را به آنها عادت بخشد؛ اینجاست که آنان میتوانند، با حصول باور مردم به اینکه اینان از نظر فرهنگ و ایدئولوژی در جهت مردم قرار دارند، فرهنگ را بنفع خویش بچرخانند، چنانکه می بینیم که کرده اند.
درین مرحله از فرهنگ و استعمار فرهنگی ست که غربت انسان آغاز میشود، غربت انسان از خودش، از شخصیت و هویت راستین اصلیش، از خود الهی و عرفانیش، از ابعاد بینشمندی و اشراق و الهامش و در یک کلام از معنویتش، و باقی میماند خود فیزیکی و بدون خصلت و کرامتش؛ خودی متشکل از چند من گوشت و استخوان و خون و رگ و… و چیزیکه از همه مهمتر است: زمینۀ آماده یی است برای دست برد و استثمار هر چه بیشتر این انسان.
در افغانستان بررسی تاریخ سیاسی بیانگر این حقیقت است که سیاست حاکم بر فرهنگ و جامعۀ این مردم همیشه بر همین پایه ها قرار داشته و از اینست که با همۀ ایمانیکه به زمینه های مسخ شدۀ ایدئولوژی اسلامی داشته و دارند از نظر تکامل اخلاق سیاسی اسلامی سخت عقب افتاده و عقیم مانده اند.
در مورد ریشه ها و نهادهای سیاست حاکم بر جامعۀ افغانستان بگونه یی موجز و نظری و گذری حرفهائی گفتیم، لیکن این رویدادها و زمینه ها مانع از آن نشد که اندیشه های سیاسی در بین روشنفکران ـ اعم از متجدد و روحانی ـ تبارز و تکامل ننمایند، چه استعمار هر چند هم که برای محدود ساختن زمینه های اندیشندگی جامعه قدرت بخرج داده و حیله به کار بندد نخواهد توانست مانع گسترش و پخش مسایل فرهنگی و سیاسی گردد، درست است که شاید موانع ایجاد شده مانع از رسیدن مردم به روح و هسته ها و نهادهای انسانی نهفته در بطن مسایل سیاسی ـ فرهنگی شده بتوانند، اما هرگز نمیتوان باور کرد، سیاست استعماری بتواند سدی را ایجاد نماید که از گسترش همه جانبۀ مسایل سیاسی و فرهنگی جلوگیری نماید.
روی همین اصل است که ما نه تنها درین اواخر که از دیرزمانی بس طولانی متوجه وجود جوّ سیاسی یی پیشرو، سازنده، اسلامی و درین اواخر بیشتر متکی به زمینه های دموکراسی و یا سوسیالیسم در افغانستان میباشیم،که در هر زمانی متناسب با شرایط و اوضاع، بگونه ئی سربرآورده اند که باز هم نظر به موجودیت جو خفقان آلود و ظلم بار حاکم بر جامعه نتوانسته اند آنگونه که میخواسته اند، رشد کرده و به ثمر و نتیجه های سیاسی اجتماعی برسند.
وجود این گروهها، همیشه وسیله یی بوده است برای زنده نگهداشتن روح سیاسی سالم اسلامی و به حرکت درآوردن روح امید به آینده و وجود حرکتهایی در جهت مردم و برای مردم و در جهت ایدئولوژی مردم.
قبل از اینکه وارد زمینۀ بررسی گروههای سیاسی افغانستان شده باشیم تذکر این نکته ضروری مینماید که هر چند وجود گروههای اسلامی و در پهلوی آن، گروههای سیاسی غیر اسلامی نتوانست در زمینۀ رسیدن و رسانیدنِ مردم به یک نظام سیاسی باز و مردمی و واقعاً متکامل کمکی شایان توجه بنماید، اما توانست زمینۀ درک این حقیقت را در میان تودۀ محروم مهیا سازد که اولاً آنچه اینک بنام نظام سیاسی اسلامی بر ما تحمیل شده جز فریبی استعماری و ضد مردمی نبوده است؛ و ثانیاً اینکه فرهنگ سیاسی جوامع انسانی از نظر دانشی، به زمینه های رشد چشم گیری رسیده و مدعی است که نظام سیاسی مترقی و مردمی یی را در حد مقایسه و مسابقۀ با نظام اسلامی پی ریخته است.
لذاست که به روشنی در می یابیم که وجود گروههای سیاسی در زمینۀ اجتماعی ـ سیاسی از نظر فرهنگ و بینش سیاسی ـ هر چند اندک ـ به مردم کمک کرده است، چه مردم درین گیرودار به شناخت پدیده هایی چون وجود استعمار، حکومت فرهنگ درباری، وجود مسخ روح نظام سیاسی اسلام، وجود مکاتب سیاسی غیر اسلامی، وجود بی عدالتی و نیز درک موجودیت استعمار و استثمار داخلی از یک طرف و استعمار و استثمار خارجی از جانب دیگر و آنچه در عرض این همه قرار دارد، نائل آمدند، و از جانبی در ذهنیت عده یی ضرورت یک حرکت اصیل برای هجرت از آنچه و آنجا که اکنون در آنند به آنچه و آنجا که متناسب با درک و سطح توان فرهنگی خود از آن برداشت کرده اند، متبلور شده و تبلور همین ذهنیت بود که ضرورت تشکل و حرکت منظم و منسجم را ایجاد و عده یی را به طرف گروهها و سازمانهای سیاسی جذب نمود.
در همین مقطع از تاریخ سیاسی افغانستان است که ما به درک احساس نوعی پایان یافتگی سیاست استعماری در ذهنیت روشن ترها نائل میشویم و این درک امیدمان می بخشد که شاید در پایان مبارزه یی منظم و مکتبی بتوان با استفاده از زمینه های رشد فرهنگ سیاسی به پیاده ساختن اخلاق سیاسیِ متعالی و انسانگرایانه دست یافت.
قبل از اینکه به بررسی و نمودار ساختن ویژه گیهای احزاب و گروههای سیاسی افغانستان پردازیم، موجه می نماید که آنها را به دو گروه یا دو دستۀ مقابل هم یعنی:
۱ ـ گروههای اسلامی.
۲ ـ گروههای سیاسی غیر اسلامی، دسته بندی نموده و بکوشیم بگونه ئی سخت موجز از معنای وجودی آنها پرده برداریم.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.