سخن مدیر:

بررسی سیاست فرهنگی

بدون دیدگاه

بررسی وضع فرهنگی افغانستان درین دوره، مستلزم بررسی و شناخت کامل زمینۀ فرهنگی در دوره های گذشته است، چه اگر فرهنگ و زمینه های فرهنگ سیاسی افغانستان بگونۀ وحشتناکی به ضعف و نابودی کشیده شده است، نتیجۀ عملکردها و باورداشتهای ضد اسلامی و ضد ملی در افغانستان بوده است.
تمایل و یا تعارض به پهلوهای مختلف فرهنگی در شرایط خاص و دوران ویژه یی از جانب برخی از افراد جامعه و نیز تحریف شاخه ها و پهلوهای خاص فرهنگی و در خدمت دربار بودن و لوث کردن آن، زمینه هایی ست که میتواند عواملی برای نفرت و انزجار عده یی و رغبت و استقبال گروهی دیگر بتراشد، عده یی را به شاخه ئی از علوم خوشبین سازد و گروهی را بدان بدبین.
ابعاد اندیشۀ بشری را میتوان در وهلۀ نخست به سه بخش، یعنی علمی، با معیارهای منطقی مربوط به روش شناسی و منطق هر شاخۀ ویژۀ خودش؛ اخلاقی و با ضوابط و معاییر طرح شده در آن و متناسب با بینش خاص مکتب اخلاقی و زیبائی شناسی، همراه با معاییر ویژه اش دسته بندی کرد.
ناگفته پیداست که هر قسمت ازین بخشها متشکل از شاخه ها و شاخچه های متعددی بوده و دارای معاییر و ضوابط خاص خود می باشند.
از جانب دیگر، فرهنگ تجلی برونی خود را همیشه در دو شاخۀ مادی و معنوی تبارز داده و هر یک از این شاخه ها توانسته اند عده یی را بخود جلب و جذب نماید.
هدف اصلی از بیان این مسایل، این نکته است که استعمار برای تنیدن تارها و زنجیرهای دربندساز انسانیت کش خود، کوشیده است تا در همۀ زمینه های فرهنگ رسوخ نماید؛ و این رسوخ نه برای نفی کامل و یا اثبات کامل آن زمینۀ فرهنگی ویژه بوده، بلکه برای زیر نظر داشتن و تحریف کردن و آن را در جهت منافع خویش بکار انداختن و… مورد توجه قرار داده است.
تاریخ را بنگرید، در جهان امروز و به ویژه درین صدسالۀ اخیر، چون بصورت کلی استعمار ـ چه استعمار داخلی و چه استعمار خارجی ـ برگردۀ مردم پا نهاده است، لذا هر کشوری ـ که روشن میباشد منظور ما بیشتر کشور دارهایی ست که از طریق زور خویش را بر مردم تحمیل کرده اند ـ متناسب با منافع خویش آنرا طرح و زمینه هائی را با برداشتهای خاص مورد توجه قرار می دهد. ممالک سرمایه داری، تاریخشان هم سرمایه داری است و سیاست فرهنگی شان چنین حکم میکند که ذهن مردم و پژوهنده و دانش آموز را در زمینۀ تاریخ همیشه از شاه و شاه بازیها و حکم روائیها و لذت جوئیها و دربارگرایی ها و حشم و دشم جوئیها و رجزخوانی ها و حماسه سازیها و… پرنمایند.
کمترین توجه در مواد فرهنگی دورۀ ظاهرخان در افغانستان میتواند روشنگر این فاجعۀ ننگین و زجر دهندۀ استعماری باشد که درین دوره قسمت زیادی از نیروهای انسانی در جهت رشد و گسترش و همه گیر شدن این سیاست فرهنگی بکار گماشته میشد تا ذهنیت مردم بجای بارور شدن از مفاهیم رشد دهنده و تکامل بخش ایدئولوژی سیاسی، انبانچه ای باشد از چرندیات و استدلال ها و موضوعاتی که هدف همه قانونی و شرعی جلوه دادن روش سیاسی حاکم باشد.
درد اصلی در سیاست فرهنگی درین نیست که فرهنگ درین سرزمین بگونۀ سهمگینی عقب نگهداشته شده که درد اصلی درین است که فرهنگ را از طریق ایجاد دیدگاههائی شک آلود و غیر انسانی بوسیلۀ تحمیر و تخدیر بدل ساخته اند.
مراد حزب خلق همین امر بوده و هست. لیکن از آنجا که اینان روشی ابلهانه را جهت تحقق این مهم پیش گرفته اند شکست متوجه شان خواهد شد. البته گفتن ندارد که دولتها هدف این گسترش فرهنگی را ایجاد شرایطی قلمداد میدارند که در آن زندگی و رفاهیت های حیاتی و اقتصاد و سیاست برتر و مشابه الگوهای مورد نظرشان شکوفا شود.
این نظام آموزشی و فرهنگی به ناچار با برخی از الگوها و ارزشهای سنتی، به ویژه نیازها و نهادهای ارزشی در روستا متضاد میباشد، لذا قدرت جاذبه اش را همه شاهدند که از دست داده است.
ندادن نتیجۀ درست، همه جانبه و زودرس این روشها با اتلاف نیروهای انسانی مولد در روستا ـ و در شهرها، در طبقۀ پائین نیز ـ و صرف نیروی اقتصادی در تعلیم و تربیت، باور مردم را نسبت به مؤلد و سازنده بودن زمینۀ فرهنگی و آموزشی خیلی ها کم کرده است، چه به فرض محال، اگر این دروغ را بپذیریم که هدف حکومت از آموزش، گسترش ساحۀ فرهنگی و در نهایت آماده ساختن زمینه های بهره وری بیشتر و رسیدن به امکانات همه جانبه اقتصادی، فرهنگی و… برتر ولی آجل میباشد، مردم نسبت درگیر بودن با شرایط محدود اقتصادی، به فکر تولید بیشتر و برتر و عاجل هستند، بگذریم. این روش آموزش و پرورش که منجر به تحمیل نوعی روش تبعیض گرایانۀ آموزشی شده در افغانستان به صورت جدی، در بررسیهای فرهنگی، به ویژه آنگاه که فرهنگ در رابطه با مسایل سیاسی مطرح میباشد، مورد تأمل و بررسی خواهد بود؛ چه زمینه طوری پهن شده که فرایند طبیعی آنرا که نوعی بی اثری و بی نتیجگی در زمینۀ استفاده های اقتصادی، اجتماعی از فرهنگ میباشد، نمیشود پنهان کرد. لذا سیاست آموزشی به جای آنکه بتواند در زمینۀ فرهنگ، جلب توجه و تشریک مساعی همگانی را بنماید. قسماً نوعی انزواگزینی و یا در طرف دیگر (طرف استعمار و دولت) نوعی جبهه گرایی و جبهه زدائی را ببار آورده است.
تا آنجا که اندک تأمل در ابعاد فرهنگی افغانستان و تیپ ها و قشرهائیکه درین ابعاد و زمینه ها گرد آورده شده و بعنوان فرهنگیان آن بعد محسوب میشوند، نمودار کنندۀ سیاست استعماری و تبعیض گرایانه است.
مسئلۀ گسترش شبه برنامۀ آموزشی در دهات افغانستان میتواند ما را به روح واقعیت استعماری فرهنگ برساند، هر چند همین گسترش شبه فرهنگ استعماری به جدیت مورد عمل قرار نگرفت! چه، این کار خرج داشت و دولت هم نمیخواست اینگونه خرجهای اضافی داشته باشد.
مسئلۀ فرهنگ در دهات افغانستان از نظر تأثیری که توانسته است بر ریخت سیاسی ـ اقتصادی مردم این سرزمین بگذارد مورد بحث و دقت میباشد؛ چه آموزش فرهنگی در این قسمتها هنوز متکی ست به منابع محدود خانواده و جامعۀ محدود و بستۀ قراء. مردم دهات افغانستان نظر به عوامل متعددی، جبراً از نظر فرهنگی به نوعی انزوا و عقب زدگی محکوم شده اند.
آموزش محدود میباشد به آنچه از خانواده در رابطه با امور و موارد زندگی و شغل جبری می آموزد و در ثانی اگر بخت یار شود چند تا از طالع مندان دِه می توانند نزد آخوند محل به آموزش قرائت قرآن و اگر اقبالی دست دهد به کتابهایی چون پنج گنج، گلستان، بوستان و… دست یابند.
در زمینۀ آموزشی صنعتی نیز فقط آنهائیکه ارتباطاتی با اوستاکارهای شهر در زمینۀ مشاغلی چون نجاری، آهنگری، کفشدوزی و… دارند، آنهم خیلی کم و نادر این شانس برای شان دست میدهد که از این نوع آموزشها بهره مند شوند.
فرهنگ سخت بسته و متحجر دهات زمینۀ خوبی میباشد برای جذب آن عدۀ از طالع مندانیکه توانسته اند از مکاتب و مدارس نزدیک به شهر بهره گرفته و تا سطح ابتدائی آموزش دیده اند، تا در کادر آموزش متوسط و عالی نظامی شاغل شوند.
و علت بسیار روشن بسته بودن و عقب افتاده بودن فرهنگ سیاسی کادر نظامی افغانستان نیز همین امر میباشد. چه همانطوریکه گفتیم در ممالک استعماری زمینه های رشد فرهنگ استعماری از طریق عینی کردن ارزشها و محسوس ساختن آنها و گرایش به حشم و دشم و درگاه و دربار، نسبت به زمینه های بارور انسانی بیشتر است. و اگر در ممالک سوسیالیستی از جانب رهبران سوسیالیست صحبت از رنج کارگر و خشم دهقان و ظلم ارباب و درد برده است، اینها، هیچکدام بواسطۀ مردم و جهت آگاهی بخشیدن انقلابی ـ تاریخی، تنبیه و تنمیه و پندآموزی از قوانین تاریخی ـ سیاسی مردم نیست؛ چه وجود تضاد سهمگین طبقاتی در هر زمینه، و حتی بگونۀ دردناکتر و تهوع آورتری در ممالک کمونیستی که ادعای رسیدن به جامعۀ بی طبقه را دارند، دال بر حقیقت این واقعیت دردناک است.
سایر زمینه ها نیز از این درد بی نصیب نیست، آنهائیکه در مدرسه های دولتی افغانستان تحصیل کرده اند بیاد دارند که کتابهای اخلاقی مدرسه ها با چه برداشتی از مسایل اخلاقی و چگونه استفاده هائی ضد اسلامی از قرآن، زمینۀ اخلاقی را بنفع خویش می چرخانیدند.
لذا استعمار نخست زمینه ها را برای خویش و در جهت استفاده ها و منافع خویش تحت سلطه قرار داده است و بعد با تهی ساختن محتوی آن از بارهای سازندۀ مردمی آنچه را میخواسته در عوض محتوای اصیل آن جا زده است.
اصولاً هدف اصلی از این کارها، همان مسئلۀ قدرت پرستی و تمرکز و تکاثر قدرت حاکمه است نه گسترش فرهنگ، چه فرهنگ اگر گسترش یافت خواهی نخواهی دیدگاههای سیاسی تازه ئی را به همراه دارد و چشم خرد و شعور سیاسی مردم را بازتر میسازد. چنانکه در برخی از جهات این مهم انجام شده است و این مسئله به ضرر دولت میباشد. عده ئی نپندارند حکومت از اینکه برای جمعی مصارف هنگفتی را متقبل شده و زمینۀ رشد و توسعۀ فرهنگی آنان را مهیا میسازد برای اینست که واقعاً خواهان گسترش فرهنگی بارور و غنامند است، چه هدف اصلی حکومت از این کار پیاده کردن برنامۀ معین است در جهت نیرومند ساختن و دوام بخشیدن به قدرت سیاسی خود، چه او از توسعه و رشد فرهنگی و در کنار این توسعه و رشد مرامهای فوق را هدف و غایت قرار داده است اما، نباید این توهم نیز پدید آید که دولت هرگز و هیچگاه به فکر توسعۀ فرهنگی و در کنار آن به فکر رشد و تقویت شعور سیاسی مردم نیست، این توهم اگر پدید آید معلول یک طرفه نگریستن قضیه میباشد، چه در حقیقت اگر حکومت تضمینی بدست داشته باشد که نتیجۀ این آموزش و پرورش را در جهت هدفمندی های وی قرار دهد، در پی تحقق هر چه جدی تر مسئله خواهد کوشید.
همین مسئله است که فرهنگ را در خدمت تفسیر و توجیه سازیهای ضد انسانی، دیکتاتوری ها و یا بوروکراسیهای دردبار کشانیده و چون مردم خواهی نخواهی تا حدی به این وظیفۀ شرمبار فرهنگ از طریق دیده ها و شنیده ها آگاهی مییابند به جای گرایش و رویکرد به فرهنگ و زمینه های سیاسی فرهنگ، نوعی بدبینی، اجتناب و پشت کردن به آنرا موجه می پندارند.
چه مردم عملاً می بینند که آموزش فرهنگی نتوانسته است آنانرا در شریک ساختن به طرح تقدیر و سرنوشت سیاسی اجتماعی شان کمک نماید.
نود و اندی درصد مردم افغانستان در زمینۀ سیاست جاری در این سرزمین و طرح روشهای بهتر سازنده و یا بدتر سازندۀ آن اصولاً سهمی ندارند، چه در طول دوره های معاصر همه جا شاهد این بدبختی بوده ایم که همیشه حکومتها از طریق زور بر جامعه تحمیل شده و سرنوشت مردم از سر نیزه وگرمای گلوله، در کاخهای مزین و مجلل فرمان صدور یافته است و برخلاف دوره های قبل اگر در زمان ظاهر شاه و یا داود شاه دردمندانه در مییابیم که شاه و یا داود را غیر مستقیم به احزابیکه خود تراشیده اند میخوانند، این نه بدان معناست که بخواهند از طریق ایجاد جو سالم سیاسی، نخست به گسترش ذهنیت و شعور سیاسی همت گمارده و در قدم دوم، مردم را در طرح تقدیر و سرنوشت شان شرکت دهند؛
اینان با ارائه ی موضوعاتی که برای گروندگان خود القاء مینمایند، عملاً نشان میدهند که برآنند تا از طریق ساختن توجیه پردازانی نوکرمآب زمینۀ بقاء و دوام حکومت خویشرا آماده سازند.
این زمینۀ ننگبار در دورۀ ترکی ـ امین به اوج شرم آلود خویش رسید؛ بدین معنی که عدم پذیرش عضویت حزب که در حقیقت عدم قبول بردگی و خودفروختگی انسانی است، با برافراشتن پرچم مخالفت علیه آنان مساوی به شمار میرود و کسی یا کسانیکه عضویت حزب خلق را نپذیرد نه تنها از حقوق اجتماعی خویش بهره ئی نخواهد برد که با خوردن برچسب ضد خلقی، راهی گورستان خواهد شد.
بیشترین افراد بخشِ نظامی افغانستان را افرادی تشکیل میدهند که از مدارس ابتدائی دهات و قریه های مختلف مملکت گرد آورده شده اند؛ با این قید که میتوان گفت نود و اندی از این بچه ها متعلق به خانواده هایی میباشند که از مذهب تسنن پیروی میکنند.
اینان را در محیطهای کاملاً دربسته و متناسب با نیازهای فرهنگ استعماری و رسمی تعلیم میدهند، تنها شانسی که اینان دارند اینست که برایشان گفته میشود «فرهنگ ملی شما فرهنگ اسلامی میباشد». منتهی از فرهنگ اسلامی چیزی جز یک مشت مسایل فردی و قسماً تحریف و رسمی شده نمی شناسند. لذاست که پی آورد زجربار آنرا در عدم رشد فرهنگی و به ویژه سیاسی قشر وسیعی از جامعه که نظامیان شان میخوانند، مشاهده میداریم، که این زمینه خود علتی میشود برای آنانیکه از نظر ذهنی در محیط فرهنگی بازتر قرار میگیرند تا به هر اندیشۀ تازۀ دیگریکه برخوردند گرایش پیدا کنند، حال این زمینۀ فرهنگی سرمایه داری باشد، سوسیالیسم باشد و یا مثلاً اسلام، چون بیانگر فرهنگی بازتر، انسانی تر، و پرمایه تر مینماید. نظامی محدود گذارده شده را بخود میکشد.
نمونه های مشخص زیادی را در میان نظامیان افغانستان میتوانیم مشاهده نمائیم که قبلاً در یک کلاس درس افغانستان تحصیل میکرده اند و چون یکی را به شوروی فرستاده اند و دیگری را به آمریکا، هر یک به فرهنگ سیاسی جامعه ئی گرایش پیدا کرده اند که فرستاده شده بودند.
اما در ساحه ها و ابعاد دیگر فرهنگی وضع به همین منوال نیست. چه خلاف این روش در سیاست آموزشی را میتوان در مورد پزشکان مشاهده نمائیم. چرا که تا چند سال قبل قرار سیاست آموزشی را بر این نهاده بودند که خلاف جهت نظامی، نود و اندی درصد پزشکان افغانستان را از میان بچه شهریهائی انتخاب میکردند که در خانواده هایی متعلق باشند که از مذهب تشیع پیروی میکنند.
کسانیکه مایل باشند درین زمینه بصورت گسترده یی سیر جامعه شناسی سیاسی آموزش و پرورش افغانستان را تعقیب کنند، میتوانند از روی شناسائی پزشکانیکه سن شان از ۳۵ سال بیشتر میباشد و نیز «جنرالها» و دگرمن ها و دگروال های کنونی و نیز در زمینۀ سیاسی، از رئیس به بالا تعقیب نمایند، چه در زمینۀ علوم سیاسی نظام آموزشی را طوری طرح ریخته بودند که کسانی را به دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی ببرند که بیشتر سنی باشند. و بیشتر از مسئلۀ تسنن هم مسئلۀ وابستگی به خانوادۀ سلطنتی (محمد  زائی ها) مورد توجه و تأمل قرار میگرفت.
اینست که اساس سیاست آموزشی را در افغانستان بر مبنای تبعیض می یابیم و نتایج شوم این مسئله حتماً و حتماً از نظر آنانیکه در زمینۀ جامعه شناسی اندک توجهی دارند دور نخواهد ماند.
نتیجۀ ننگین دیگر این سیاست استعماری، افزون بر اینکه آموزش به نوعی ابزار اقتصادی بدل شده و رابطه های استعماری ـ سیاسی به اصول علمی پیشی گرفته، اینست که آموزش و پرورش ابزار سیاست استعماری شده است.
این سیاست استعماری نامساعد آموزشی و در رابطه با ابزار سیاسی ـ اقتصادی قرار گرفتن آن باعث شده است که از پهلوئی شکاف طبقاتی بین مردم و آموزش دیده ها بیشتر شده و این شکاف طبقاتی در رابطه با زمینه های مختلف اجتماعی اقتصادی و فرهنگی خود را متبادر و متبلور نماید! و از پهلوئی نیز این شکاف بین دو آموزش دیدۀ شیعه و سنی و آموزش دیدۀ وابسته و غیر وابسته ژرف تر و زجربارتر گردد.
قبل از اینکه نتایج این سیاست آموزشی را در افغانستان مورد تأمل قرار دهیم لازم می آید  مسئله ئی را که مورد قبول همۀ قشرهای اجتماعی مردم افغانستان میباشد مورد بررسی قرار دهیم؛ و آن بررسی علت پیشرفت و تکامل نسبی فرهنگ مردم شیعۀ افغانستان است.
در مورد فرهنگ مردم شیعۀ افغانستان با همۀ کوششیکه از جانب استعمار در دوره های مختلف به عمل آمده است تا این فرهنگ از تأثیر باز بماند، و این اختناق فرهنگی تا آنجا بوده که در برخی مناطق حتی اکنون نیز شیعه ها از نظر اصول سیاسی مذهب خویش مجبور به تقیه میباشند، آنچه روشن و غیر قابل تردید مینماید مسئلۀ رشد نسبییِ فرهنگ مردم شیعه میباشد نسبت به اهل تسنن.
اگر از ریزه کاری ها و ظرافت های مسئله درین مقطع از تاریخ چشم پوشیده، بخواهیم موضوع را در روشنای کلیات مورد تأمل قرار دهیم ناگزیر از پذیرش این چند علت و ویژگی میباشیم:

      الف ـ پویائی سیاسی مذهب تشیع: بررسی تاریخ سیاسی مذاهب اسلامی این حقیقت را بگونۀ روشنی نمودار ساخته است که مذهب تشیع از نظر سیاست پویائی شورانگیزی داشته و شورانگیزتر از این مسئله ویژگی نهفته در بطن این مذهب، یعنی ویژگی تداوم این پویائی است تا زمان حاضر.
شیعه همیشه با حکامیکه به نام اسلام خواسته اند بر مردم حکمروائی نمایند بهر نحو ممکن تضاد و مخالفت نشان داده تا آنجا که گاه اصل «تقیه» را جهت پیشبرد مبارزات مخفی خویش گردن نهاده است.
تداوم بخشیدن به این اصل (اصل مبارزه علیه حکام نامسلمان بنام مسلمان) ایجاب میکرده است که شیعه از روش تبلیغاتی مؤثری استفاده نماید. روشنگریهای تبلیغاتی بخواهیم یا نخواهیم به روشنگری اذهان و روشن شدن افکار خواهد انجامید.

      باء ـ وجود رقابت مذهبی:موضوع مهمیکه در زمینۀ رشد فرهنگ سیاسی ـ اجتماعی شیعه مطرح میباشد اینست که چون حکومتهای چندین صدسالۀ افغانستان با تزویر و دروغ خود را پشتیبان فرهنگ سیاسی ـ مذهب تسنن جا میزدند و از جانبی توانسته بودند با افسون استعماری خویش خاطر برادران سنی را در زمینۀ کاوش در متون اسلامی جمع بسازند و افزون بر آن بر عده یی ناآگاه تر القاء کنند که فرهنگ سیاسییِ شیعه از نیروی منظم دستگاه اجرائی و سیاسی برخوردار نیست و آنان نیز این موضوع را به شکل انتقاد و گاه هم طعن گونه به شیعه ها تحویل دهند و…، زمینه طوری شکل گرفته است که شیعه خود را در زمینۀ سیاست مذهبی در یک جو رقابتی شدیدی احساس کند و این احساس او را در زمینۀ انتقاد از روش سیاسی و برنامه های حکومتی مجبور به دقت و مطالعه در متون مذهبی و روشهای سیاسی نموده است که بازهم بخواهیم یا نخواهیم این گرایش، هر چند که در سطح پائین، به رشد فرهنگی و سیاسی منجر خواهد شد.

     جیم ـ احساس حقارت:مسئلۀ قدرت نمائی از جانب کسانیکه خود را مبلغ و پیرو مذهب و سیاست مذهبی تسنن قلمداد میکردند، خواهی نخواهی با وجود دریافت علل رسیدن به آن قدرت و قدرت نمائی و نیز دریافت عوامل این نارسائی سیاسی، نوعی احساس حقارت را ببار میآورد؛ و این مسئله نزد آنانیکه در روانشناسی اجتماعی آگاهی دارند خیلی ها روشن و طبیعی مینمایند. لذا این احساس شیعه را در افغانستان مجبور به آن داشته تا نارسائی مثلاً سیاسی خود را با بارور و رسا ساختن سایر زمینه های فرهنگی جبران نماید.

     عوامل دیگری نیز در زمینه موجود میباشد که گاه نظر به اینکه جزء ویژگیهای خود فرهنگ سیاسی و یا خاسته از آن نیست و گاه هم اهمیت دست دوم و سوم را دارا میباشد صرف نظر نمودیم مانند:
الف ـ بیشتر شهرنشین بودن شیعه؛
باءـ در رابطه با خارج بودن شیعه؛
جیمـ به نظر عده یی از جامعه شناسان بیشتر معتقد و گاه هم متمول بودن شیعه، و غیره. اینک پس از بررسی مختصر و شتابناک مسئلۀ فوق خوبست نظری به فرایند سیاست تبعیض گرایانۀ آموزشی افغانستان بیندازیم.
درین مورد نیز اگر بخواهیم موضوع را در پرتو نتایج کلی زاده شده از آن روش به تحقیق بنشینیم میرسیم به این چند مسئلۀ دردبار:

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.