سخن مدیر:

بقای اسمی مالکیت:

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

 در روش سیاسیِ تجارت و یا تجارت های سیاسی میان دولتها، اسم دولت، که بهتر است مملکت خریده شده بگوئیم تغییر نمی خورد. چنانکه در مورد افغانستان از جانب روسها و دولتهای مارکسیستی مشاهده نمودیم افغانستان به عنوان افغانستان باقی ماند، لیکن اسماً؛ چه در واقع حاکمیت و مالکیت روسی بر او محقق شد، هر چند نه بطور کامل! و آنهم عللی دارد که خواهد آمد و عمدۀ آن ایمانِ اسلامی و روحیۀ عصیانی مردم مسلمان افغانستان علیه این رویداد سیاسیِ ننگبار تواند بود!
اگر فردا آمریکا هم از طریق گروهیکه چند سال بپایش نشسته و خون دل خورده بر افغانستان حاکم شود، صد البته که… «افغان ـ ستان، آمریکا ـ ستان» نخواهد شد، لیکن همۀ شئون ملت دربست در اختیار آمریکا قرار خواهد گرفت! منتها از طریق ایجاد مسخِ فرهنگ اسلامی و ورود فرهنگ منحط آمریکائی! عین روشی که آمریکا در جایهای دیگر پیاده کرده است؛روشی که پدر و برادر با رضایت کامل و شوق وافر، دختر و یا خواهرش را با پسر مثلاً همسایه اش، به مجالس رقص و شراب… بفرستد و اسم این کار را هم تمدن و آزادی! و… بگذارد!
ویژگی دیگر تجارت سیاسی را می توان در زمینۀ دگرگونی اراده بر مالکیت سراغ گرفت.
همانگونه که در موارد مشابه قبلی آمد، ارادۀ بر مالکیت درین رابطه نیز تغییر می یابد، لیکن با این تفاوت که درین روش دگرگونی هائی جزئی در زمینه، ناچار از بروز و پذیرش اند.

چه ارادۀ شخص، مثلاً آنجا که فردی از افراد یک جامعه و یا ملتی، به خودش به عنوان «هدف» می نگرد و پدیده ها را اغلب در رابطۀ با خود، وسیله و ابزار می پندارد تا اراده ئی که این «شخص ها» را با همۀ امکانات شان باز در رابطۀ با خود شیئی و وسیله، می انگارد، همچون استعمار که جامعه و یا افراد آن را وسیلۀ اهداف خویش قرار میدهد، تفاوتی به سزا دارد. بدین معنا که وقتی ملتی از نظر سیاسی ـ ایدئولوژیک آزاد است، رابطۀ خود را با پدیده ها و حتی با خودِ سیاستی که برگزیده است، رابطۀ وسیله و ابزار با هدف گمان می دارد، و اگر حتی به سیاستی روی آورده است برای آن بوده که می خواسته آنرا در خدمت خویش در آورد. اما آنگاه که این اراده از بین برود و از طریق گروهی سیاسی مثلاً به آمریکا یا روسیه فروخته شود رابطۀ اراده ـ حتی بر کسی که تا هم اکنون خود را صاحب اراده می پنداشت ـ با زمینۀ مالکیت دگرگونی می یابد. درین رابطه، مالکیت و حق مالکیت بر همه چیزها، و بدتر از آن حق حیات مردم آن جامعه نیز بدست استعمار می افتد.
با درک دو مسئلۀ بالا ویژگی سوم یعنی دگرگونی روشها، سروکله اش را نمایان می سازد.
گفتن نخواهد داشت که با تغییر مالکیت باطنی و ارادۀ حاکم بر مالکیت، روشهای استفاده، کاربرد و… بر زمینه دگرگون خواهد شد.
نمونۀ این گونه رویدادها را می توان در زمینۀ استعمارِ به اصطلاح کهنه که بصورت علنی تملک زمینه ئی را تبارز می بخشید و استعمار نو که روش تملک را از طریق استعمارِ فرهنگی و تولید نیازهای دروغین انجام می دهد، مشاهده کرد.
درین رابطه، همانگونه که آمد، هجومِ بر مالکیت، محدود در حصار امکانات مادی نتواند بود.
انسانیت انسان هم مورد هجوم قرار می گیرد؛ اخلاق انسان هم مورد هجوم قرار می گیرد؛ مگر برهنه فرستادن دختران و زنان با آن آرایش های کذائی، غیر از هجوم بردن به اخلاق تواند بود؟ مگر هجوم بردن به سینماهایی که فیلمهای… دارند نمونه اخلاق انسانی است؟ پس از این مرحله است که مسئله دگرگونی اهداف به صورت روشنی متبارز می شود.
تحقق مراحل بر شمرده شده، بطور حتم دگرگونی هائی در زمینۀ هدفمندی تجارت های سیاسی ببار خواهد آورد؛ این دگرگونی ها ناشی از دید سیاسی ـ تجاری کسانی ست که می خواهند به نحوی بر سرنوشت دیگران «حاکمیت» پیدا کنند.
از تجارب سیاسی در طول چند دهۀ اخیر چنین اثبات شده است که هدفِ دول استعماری همیشه مستقیماً مسئلۀ استثمار اقتصادی ملل نبوده، بلکه گاهگاهی و در مناطقی ویژه، هدفمندی استعمار در رابطه با ملتی تفاوت نموده است. گاه زمینه، بیشتر برای بهره برداریهای سیاسی ـ نظامی و احیاناً فرهنگی آماده تر بوده است؛ هر چند در ورای هر یک از اینها، دید استثمار حاکم بود؛ و اگر استعمار، قومی را به استعمار فرهنگی کشانیده، خواسته است تا از آنان به عنوان وسیلۀ استعمار اقتصادی کار بکشد. لذا آنچه درین رابطه بسیار جدی و مهم می باشد مسألۀ «دگرگونی اهداف» بصورتِ تنها نخواهد بود، بلکه فرایندهائی است که این دگرگونیها را بر انسان تحمیل می دارند.
احساس ضرورت تداوم «حاکمیت» از جانب استعمار ایجاب می دارد تا ابعاد و خصلت های استعمارزده را تحت نظارت و کنترل خویش قرار دهد، چه در غیر این صورت امکان رهایی و احیاناً نفی و طرد استعمار خواهد رفت.
لذا نخستین گامی که استعمار بر می دارد این است که عقاید و باورداشتهای استعمار زده را با روش های تجربه شدۀ استعماری مورد هجوم و حمله قرار دهد.
چگونگی مسخ فرهنگِ خودی و جایگزین کردن ذهنیتِ احساس ضرورتِ گرایش به فرهنگِ حاکم در مغز استعمار زده و روشهای قرین به موفقیتِ استعمار درین زمینه، کاریست که بصورتی موجز در نوشته های دیگر «استعمار شوروی در رابطه با افغانستان و جامعه شناسی سیاسی افغانستان» آمده است و درین مقاله محلی برای کاوش و شکافتن ندارد.
با تحقق ذهنیتِ گرایش به فرهنگ استعماریِ حاکم، بخودی خود ارادۀ استعمارزده یا کلاً نفی می شود و یا تعدیل می شود؛ چه استعمار توانسته است بگونه ئی ارجحیت فرهنگ خویش را بر استعمارزده تحمیل نماید! و چون استعمارزده پذیرفت که فرهنگ استعمار والاتر و بهتر است، دیگر در زمینۀ گرایش، انتخاب و تحقق به خواستهای خویش، می کوشد تا روش های استعماری و قالب شده و دستوری را بکار گیرد!.
در اینجاست که متوجه خواهیم شد، استعمارزده ارادۀ شخص خود را کمتر به کار می گیرد. مردم افغانستان با بررسی اخلاق سیاسیِ خلقی های این مملکت حتماً بگونۀ ملموسی متوجه شده اند که افراد «حزبی» هرگز قادر نیستند خلاف رأی و دستور «حزب» عملی انجام دهند! و همیشه گوش بزنگ فرامین حزب دموکراتیک می باشند؛ چه استعمار توانسته است عقاید اسلامی اینان را گرفته و فرهنگ خود و ارزشهای خود را بر آنان تحمیل نماید.
فردا اگر حزبی و گروهی در افغانستان از جانب آمریکا بروی کار آورده شود و متکی به آمریکا باشد، عین این برنامه ها را «باید» انجام دهد؛ چه آمریکا جهت تحقق اهداف سیاسی خودش اینان را بروی کار آورده و خیلی احمقانه خواهد بود اگر بیندیشیم، آمریکا روی دلسوزی به اینها کمک می کند!
مسئلۀ دیگریکه در جریان این رویدادها محقق خواهد شد اینست که چون فرهنگ استعماری بر جامعه ئی حاکم شد، ارزشهائی را که با سیاست خودش همجهت باشد حفظ و آن هائی را که متضاد با سیاست اویند، نفی و یا تعدیل خواهد کرد؛ این زمینه بخودیِ خود به تعدیل و دگرگونی نیازهای استعمارزده خواهد انجامید.
اینجاست که شخص متوجه می شود او دیگر خودش نخواهد و نتواند بود؛ دیگر او انسانی نیست که خودش بیندیشد؛ چه اندیشۀ مثلاً آمریکائی را بر وی تحمیل کرده اند؛ دیگر او کسی نتواند بود که خودش اراده کند، یا خودش نیازهای خویش را بتواند تشخیص دهد و یا خودش بتواند، ارزشهای مورد نظر خویشرا باز شناخته و آنها را بصورتی آزادانه انتخاب نماید.
دیگر او آزادی نخواهد داشت، چه هیچ چیز را خودش مستقلاً و بدون دخالت استعمار درک، تجربه و انتخاب نتواند کرد.
در حقیقت این شخص «خودش» را باخته و در وی استعمارِ مثلاً آمریکا و فرهنگ و سیاست و ارزشهای آمریکائی جایگزین شده است. یعنی او دارای جوهره ئی مستقل و از خود و برای خود و در جهت خود و با هدف خود و همگام با فرهنگ اسلامی خود و همزمان با ملت مسلمان خود و همزمان با شرایط فرهنگی، سیاسی، اجتماعی شهروندان خود نخواهد بود. و چون جوهرۀ مستقل و خودیِ اسلامی را از وی گرفته اند، هر چند مثل دولت مردان سوسیالیست و روحانی نماهای بی آبروی دین فروشی که برای مسلمان جلوه دادن دولت سوسیالیستی جدیت هائی به خرج می دهند، کوشش به عمل آورد تا خویشرا برای مردم، مسلمان جلوه دهند، هرگز و هرگز دارای فرهنگ دینی نخواهد بود؛ چه استعمار با تحمیل فرهنگ خویش و اثبات برتری و ارجحیت فرهنگ خویش، ذهنیتِ احترام به فرهنگ دینی را از وی گرفته است. و چون او فرهنگ دینی ندارد، صاحب اخلاق الهی نتواند بود؛ چه داشتن اخلاق الهی اجازۀ تکیه زدن به استعمار را، که در جهت نابودی اسلام و قرآن عمل می دارد، به او نخواهد داد؛ و کسیکه پایبند به اخلاق الهی باشد، روسیه و یا آمریکا را بدوستی نمی خواند.

اگر کفر، کفر است و دوستی با کفر زشت و گناه، تفاوتی میان کفر غربی و کفر شرقی نباید گذاشت؛ و اگر وابسته بودن به کفر، بریدن از ارزشها و اخلاق الهی ست، نمی توان گفت چون ببرک به کفر شرقی وابسته است کافر است و مرتد و… و آن حزب ظاهراً اسلامی و یا لیبرالی که وابستۀ آمریکاست چون از ارزشهای الهی نبریده است! مسلمان و پاک و قابل پیروی باقیمانده است!
چه دلیلی در دست است که کفر شرقی را از کفر غربی بدتر بشماریم؟ و یا مثلاً بر عکس؟ این نکته را هنوز رد نشده تذکر داده باشم که آنهائی که به نحوی می خواهند حکومت آمریکا را پیرو اهل کتاب قلمداد نمایند، کافرتر از ببرک اند؛ چه در غرب هیچگونه خبری از دین الهی نیست. و اگر ما عملکردِ مرکزِ روحانیتِ رسمی غرب، یعنی «واتیکان» را مورد تحلیل و تجزیه قرار دهیم، در نهایتِ آن دینی رسمی و دنیاگرای را خواهیم یافت که از جهت سازندگی، قدرت کمونیسم را هم نخواهد داشت. چه ایجاد اندیشۀ مارکسیستی و نشر آن به سرزمین های اسلامی در جهت بیداری ملل مسلمان و ایجاد و تبارز صفوف فرهنگی، اخلاقی، سیاسی، اقتصادی و… در برابر مارکسیسم و در یک کلام «کفر» از جانب مسلمانان، در طی صد سالۀ اخیر، سازنده تر از تبارز دو هزار سالۀ اندیشۀ رسمی مذاهب یهود و نصاری بوده است.
در اینجا صحبت از خوبی اندیشۀ مارکسیستی نیست چه به قولی «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد» بلکه سخن از بدی اوست! و این امری عادی است که بشر را همیشه خوبی ها به سازندگی وا نداشته بلکه گاهگاهی برخوردِ با زشتی ها نیز او را به فکر خودسازی انداخته است.
بهر حال زمینه های یاد شده، اگر در کسی تحقق یافت، بدون چون و چرا انسانیکه به دین اسلام و به ارزشهای الهی پایبند می باشد، نمی تواند او را به دوستی برگزیند چه رسد به اینکه او را رهبر نظام و دستگاه سیاسیِ جامعه اش بداند!

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.