سخن مدیر:

بی معنائی

بدون دیدگاه

     اگر به نحوی ابلهانه و مغرضانه خود را از حوزۀ واقعیت نگری انسانی دور نساخته و به طرد و نفی هویت واقع گرای خود محکوم نسازیم، جریان واقعیت ها و رویدادهای متنوع سیاسی، اقتصادی، نظامی و… در غربِ فن سالار امروز مؤید آن می باشند که: فن سالاری و احکام و مناسبات مسلط بر کلیۀ ابعاد آن: هم زندگانی کسانی را که در حوزۀ تسلط او به سر می برند بی معنا و معنی ستیز و عاری از هرگونه بار معنائی و روحانی ساخته است؛ هم نمی گذارد تا اسیران و محکومان این روند بی معنائی و معنی ستیزی، سلطۀ خجلتبار پوچی، بی تقدسی، بی معنائی و اضطرابی مرگ آور را بر زندگانی خود درک و فهم نمایند.
قرار داشتن در موقعیت نفرتبار خجالت آوری از این دست، مؤید آن است که انسان محکوم در روابط و مناسبات نظام تکنولوژیک به طرز رقت انگیز و هراسباری، یکپارچگی هویت خود را از دست داده است! زیرا که هیچ پیوند و ارتباط معناداری میان لایه های مختلف و متنوع وجود او ـ اعم از طبع و عقل و قلب و… مشاهده نشده و ابعاد مختلف وجودی و حیاتیش ـ اعم از فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، عاطفی و… ـ به شکل بسیار توهین آلودی از یکدیگر جدا افتاده، معنا، تشخص و جهت خود را فراموش کرده اند!
طبیعی است که وقتی انسان که یک واحد شخصی بیش نمی باشد، عملاً و به دلایلی واقعاً پوچ و بی معنا با یکپارچگی هویت و وحدت شخصی وجود خود در افتاده و به گونۀ وحشت باری خود را چند پارچه و متلاشی کرده؛ جهتِ وحدانی حیات خود را مخدوش ساخته؛ تکثری وهن آلود را وجهۀ همت خود قرار داده و بدتر از همۀ اینها: متوجه موقعیتِ عفن، نفرت انگیز، اضطرابزای و دردبار خود نشده و آنرا امری طبیعی و قابل تحمل و توجیه « خیال » کند! هرگز نخواهد توانست با سایر همنوعان خود در زمینه های متنوع حیاتی ـ اعم از نظام فکری، نظام ارزشی، نظام عاطفی، نظام عبادی و حتی نظام زیستی ـ پیوندِ اتحادی و رابطه ئی معنادار برقرار سازد.
اینکه به اصطلاح نظریه پردازان وهمزدۀ دنیای غرب پس از سالها تعبد در آستان « مدرنیسم! و خردگرائی قلابی و بوسیدن عتبۀ متولیان منافقش » اینک بر خداوند فرتوت و متعفن گذشتۀ خود پشت نموده و با پرروئی سر بر آستان پنداربنیان « پست مدرنیسم » نهاده و نمایشِ بی حرمتی و بی معنائی خویشتن را وجهۀ همت خود ساخته و بی که بدانند و یا بر روی نامبارکِ خود بیاورند: بر خویش و فهم خویش و… تهمت می زنند؛ وفاق فهم و درک بشری را ـ آنهم در کلیۀ زمینه ها و موارد انکارناپذیر ریاضی و تجربی و… ـ عربدۀ انکار سر می دهند؛ هماهنگی و توافق معنائی و ارزشی را مخدوش جلوه می دهد؛ وحدت عاطفی و غلبۀ وحدانی عاطفی ـ ابداعی را به سخره می گیرد و…، نشانۀ همان پراکندگی و تشتت هویت، دوری از وحدت و آثار برکتبار وحدتِ شخصی وجود خود اوشان و گرایش وهن آلود به تکثری بی معنا و تحقیر کننده می باشد. بر مبنای همین باور است که « آرنولد پیسی » دارد که:
« غالباً به نظر می رسد که انسان نوین، انسان یکپارچه ای نیست. هیچ گونه هدفهای مورد توافق همگان و سیستمهای ارزشی کاملاً جامع وجود ندارد: « ذهن انسان نوین متشتت است ـ در تنش است ». بارها کوششهائی برای حل این تنش با پیشنهاد رد تکنولوژی عالی و بازگشت دوباره به یک شیوۀ زندگی روستائی و ساده تر انجام گرفته است. اما بسیاری از لطیف ترین دستاوردهای فرهنگ غربی محصولات تکنولوژی عالی یا ارزشهای ذوقی اند که انگیزۀ ایجاد آنها هستند. »([۱])
« … ال. تی. سی. رولت، یکی از باریک بین ترین نویسندگان مهندسی… [ آنگاه ] که کارخانه های لکوموتیوسازی تعطیل می شدند و صنعتگران کار خود را از دست می دادند، و او می دید [ که ] دنیای تجاری « تنها دارائی واقعی و منبع خرسندی حقیقی آنها ـ مهارتشان ـ را می رباید ». این، با آنچه که از شهرهای صنعتی آلوده و دود گرفته مشاهده می کرد به هم می پیوست و او را به فریاد می آورد که حسابداران با ارزشهای اقتصادی تنگ نظرانه شان « قادر نیستند که ببینند منطق مالی آنان شرایط طبیعی و انسانی را پوچ و حیوانی ساخته است. » ([۲])
به هر حال، در این نظام هویت برانداز، اگر معنا و آرمانی را بتوان سراغ داد فقط آنجا و آن است که در جهت تخریب، تلاشی، تحقیر و حذفِ آرمانداری و انسان آرماندار و سروری بخشیدن به « مذهبِ سودِ بیشتر » قرار گرفته است. دقیقاً بر مبنای همین باور است که « نیل پستمن » گزارش کرده است:
« … و سرانجام پایۀ این اعتقاد ریخته شد که برای تضمین حرکت و رشد و تکامل صنعتی بهتر آنست که انسانها را نه به عنوان فرزندان خدا، بلکه به مثابه مصرف کنندگان و اجزائی از بازار به حساب آوریم. طبیعی ست که مقاومتهایی در برابر این عقیده اظهار شد؛ مثلاً ویلیام بلاک… از کارخانجات سیاه و شیطانی نام برد که روح انسان را از او می رباید و یا ماتیو آرنولد… اخطار کرد که اعتقاد به ماشین بزرگترین تهدید برای بشریت است. کارلیل، روسکین… و ویلیام موریس… علیه این سقوط معنوی و تنزل روحی، که پیشرفت صنعتی به دنبال خود خواهد داشت، خروش بر آوردند. در فرانسه نیز بالزاک، فلوبر و زولا در رمانهای خود به فقر و عزلت روحی انسان اقتصادی، که نتیجۀ پیروزی غریزۀ افزون طلبی و سودگرای اوست، گواهی دادند. »([۳])
پی آمد زجربار چنین نظام و موقعیتی، تنها نه آنست که: انسان گوهر و معنای وجودی خود را به انکار ایستاده و بدین انکار، مغرورانه افتخار می کند، بلکه آنست که با همۀ توان و تمایل این نگرش و گرایش، این وضعیت و موقعیت عفن و معناگریز، این جهت گیری خود گریزانه و انکارگرانه، این استقبال و گزینش ابزار و روشهای تحقیر و انکار خویش را هم عالمانه می پندارد و هم مفید و ارزشمندانه! و این، در حالی است که وی نه به علم و دریافتهای علمی اعتقادی جازم دارد! و نه به ارزشهای متنوع یاد شده! هر چند که خود ـ اصلاً، هرگز و به هیچ روی ـ نمی داند که یا همۀ انکار زبانی، خودِ او گنجینۀ پایان ناپیدائی است از « یقینهای جازم » در ابعاد متنوع علمی، ارزشی، عاطفی و…! آنهم به گونه ئی که اگر فرضاً این یقین های جازم را قدرتی بتواند از وی باز ستاند! و یا در وی متلاشی دارد ـ که نمی تواند ـ اکثریت مطلق گرایشهای او معطل خواهند ماند. این در حالی است که در نظام تکنوکراتیک « تمدن برانداز » امروز غرب:
« … صنعت تنها دیگر مورد اجرای علم، اجرای علمی که بایستی بذاته از آن مستقل باشد نیست. بلکه علت وجودی و مدلل دارندۀ علم است، بنحوی که در اینجا نیز مناسبات عادی واژگون شده اند. آنچه را دنیای متجدد جمیع نیروهای خود را در راه آن بکار برده، حتی در آنجا که مدعی است علم را بشیوه و نمونۀ خود ساخته، بواقع چیز دیگر بجز بسط و تکامل و صنعت و « ماشینیسم » نمی باشد. و در حالی که افراد بشر میخواهند بدینسان بر ماده حکومت کنند و آنرا به هر صورت بخواهند بکار برند، تنها توفیق یافته اند که خود را برده و غلام ماده سازند، همانطور که در آغاز مطلب از آن سخن راندیم: نه فقط افراد بشر جاه طلبیها و بلند پروازیهای معنوی خود را، اگر هنوز هم جایز باشد که این واژه ها را در این گونه موارد بکار بریم، محدود به اختراع و ساختن ماشینها کرده اند، بلکه سرانجام کارشان بدانجا کشیده است که به حقیقت خود به ماشین بدل گشته اند.
کارگران امروزی، با صنعت گران پیشین تفاوت بسیار داشته، و بجز خدمتگزاران و بردگان ماشین چیز دیگری نمی باشند و باصطلاح خود عضو و پیکر ماشین شده اند. اینان ناگزیر اند پیوسته بشیوه ای ماشینی بعضی حرکات و اعمال مشخص و همیشه همین ها را تکرار کنند، و علی الدوام آنها را به طرزی همانند انجام دهند. » ([۴])
به هر حال، پیامدهای ذلتبار چنین برخورد خصمانه ئی با هویت انسانی چنان فاجعه آمیز بوده و هست که وقتی انسان می خواهد پهنا و ژرفای فاجعه را به تصویر در آورد، در شرار گیج کنندۀ حسرتی دردبار گیر افتاده و امید رهیدن اینان را از دست می نهد! چرا که گزارش فهرستوار آنها کتابی دردانگیز، شرم آور و کشنده تواند شد. و لذاست که ما در این مورد ویژه فقط به ذکر سه نکته، یا سه محور و زمینه بسنده کرده، گزارشِ اندکی بیشتر را در فصلِ « پیامدهای فن سالاری » موکول میداریم:
الفـ خو گرفتن به بی تمیزی در رابطه یا جهت، هدف و موقعیتِ معنادار وجودی خود و تلاشهای حیاتی خود به عنوان موجودی انسانی؛ و این یعنی: به گونۀ نفرت انگیزی احمقانه زیستن.
باء ـ منطق زندگانی و زندگانی منطقی را به عنوان اشرف مخلوقات از یاد بردن و حیاتی توهمی ـ غریزی را تحمل کردن؛
جیم ـ حیات ابداعی و ابتکار حیاتی را در رابطۀ با معنای وجودی و هویت معنوی خود ـ و نه فرآورده های تکنولوژیک ـ نفی کردن و اصالت، محوریت و آزادی را به مرگ و مردگی ( اشیاء بی جان و گرایش به آنها ) دادن و با اشتیاق و افتخار، عملاً بردگی و فعل پذیری آنها را استقبال کردن؛ و این یعنی: ابداع و ابتکار و در واقع این خصلت معنیدار و معنا محور را از انسان و حوزۀ تلاشهای معناجوش او ستردن و به ماشین و در واقع به تکنوکراتیسم بخشیدن.

      با این مایۀ از باور می توان پذیرفت که بدترین نمود بی حرمتی و وارونگی اسیران فن سالاری را اصل بی معنائی هراسبار و ترحم انگیز آنها به نمایش می گذارد. چرا که اینان نه تنها در حوزۀ هستی و حیات خود معنائی قابل تقدیر و تعظیم را سراغ داده نمی توانند! که از نظر رفتاری نیز، تلاشهای متنوع و توانگیرشان معنائی قابل توجیه نداشته و پاسخ مستدل، ارزشمند و دفاع پذیری برای « رویکردها و اعراض های » خود ندارد. به طور مثال اگر سقراط سر از خاک بر کرده و از یکی از فاضل ترین، مؤمن ترین و متعصب ترین اینان جویا شود که: فرزند! چرا به جای رشد، تعمیق، توسعه و شکوفائیِ تکنولوژیِ روح معناجوش و اقلیم معنوی و اصیل وجود خود، به رشد تکنولوژیِ مادی پرداخته ئی؟ تنها پاسخش این خواهد بود که: « من به روح و اقلیم معنوی در هستیِ خود اعتقادی ندارم »! حال، اگر پرسش را متناسب فهم و اعتقاد دروغین خود او مبنی بر ماده گرائی بدین گونه تغییر دهد که: از گرایش به تکنولوژی مادی محض که جز مبلغ مصرف ( = تخریب ) و سودآوری وهمی، آنهم به قیمت مصرف کردن عمر و نیروهای حیاتی خودت و همنوعانت تمام می شود، چه هدفی داری که ارزش فدا کردن همۀ این موارد را داشته باشد؟! باز، عالیترین و عمیق ترین پاسخی که خواهد داد اینست که: « می خواهم انسان داشته باشد؛ و با مصرف و تخریب داشته های خود، راحت و سرشار از لذت و نشاط باشد »!
باز هم اگر جویا شود که: عزیز مردم دوست من! با این راحتی و نشاطی که به قیمت بخشیدن عمر و همۀ امکانات وجودی و اسیر کردن انسان در آستانۀ تکنولوژی و… بدست می آوری، چه چیزی را می خواهی فراچنگ آوری که ارزش آن فدیه ها و این اسارتها را توجیه کند؟! نهائی ترین جواب وی چنین تواند بود که: هیچ! فقط می خواهم به گونۀ ترحم آلودِ بیمارگونۀ نابخردانۀ توجیه نابردارِ دفاع ناپذیری شاد و راحت و « آزاد! » باشم.
حال اگر سقراط ما، با آن حوصلۀ شگفتی زای و بیدار کننده، دنبال مناظره را گرفته و از وی بپرسد که: این رفاه زادۀ اسارت و آن نشاطِ فاقد هر گونه معنا، ارزش و توجیه معنادار، فرد را از حوزۀ حضور و حیات معنادار انسانی بدر نکرده و در « طویله ای پر آب و علفِ وهمی و ابزار عیش و نوش و عشرت بی معنا و شرم آور به نام آنچه تو ناشیانه « تمدنش » می خوانی، به شکلی بیمارگونه، شرمبار و نفرت انگیز زندانی نمی سازد؟! حتماً پاسخ وی چنین خواهد بود که: « چون شما از پشت عینک ایده آلیسم به انسان نگاه می کنید، همه چیز را « وارونه » در می یابید! ولی ما چون از منظر واقع بینی به وی نگاه کرده و برخورد می کنیم، با هزاران تلاش توانسته ایم وی را شناسائی کرده، برایش تمدن آفریده و او را به این تمدن برسانیم! »
ولی اگر آخرین پرسش خود را چنین طرح کند که: چرا اصلاً تمدن انسانی چنان باشد که اولاً خارج از اقلیم ذاتیات وجودی او بوده و ثانیاً، نه فقط خود متوجه چیزهای برون از انسان باشد، که انسان را نیز در بند آنها ساخته، بجای اینکه هر چه تلاش دارد در زمینۀ رشد و شکوفائیِ هویت معنیدار انسان به خرج دهد، انسان و ذاتیات معنیدار او را فراموش، حذف او را تحمل، اسارت او را پذیرائی، غیبت شرمبار ذات و هویت پرمعنای وی را حمایت و استقبال نماید تا موجوداتی فاقد هویت، شخصیت، اصالت، آرامش، معنا، آزادگی و… اولاً عمر و امکانات حیاتی خود را مصرف کنند تا چیزهائی بسازند، و بعد آنها را مصرف و تخریب کنند تا به شکلی خیالاتی احساس راحتی و نشاط نمایند؟! پاسخش این تواند بود که: این از ضروریات و ایجابات تمدن ما است و چون شما هنوز متمدن نشده ای، ارزش و معنای این کارها را درک نمی کنی!
طبیعی است که وقتی سقراط با پاسخهائی این همه… مواجه شود در حالی که فیلسوفانه سر خویش پائین افکنده و مسیر جدائی را در پیش گرفته است، بدون آنکه منتظر پاسخی باشد، مویه کنان خواهد گفت که: فرزندم! تو را به جان نازنین این تمدن سوگند می دهم تا در تنهائی با خودت بیندیشی که: آیا پیامدهای رنجبار، اضطرابزای، شرم آور، تقدس برانداز، معنا ستیز و… این گرایشِ ابزار محور ـ که تو ناشیانه تمدنش می پنداری ـ بیشتر بوده است یا پیامدهای رفاهیت بار، نشاط بار، معنابار و سرور انگیزش؟! آیا بیشتر آرامش معنادار واقعی تولید کرده است یا اضطراب، بیگانگی، حرص، دلزدگی و…؟!



[۱] ـ تکنولوژی و فرهنگ، ص ۱۹۵

[۲] ـ تکنولوژی و فرهنگ، ص ۱۹۶

[۳] ـ تکنوپولی، صص ۴ ـ ۶۳

[۴] ـ رنه گنون، بحران دنیای متجدد، ص ۱۳۵

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.