سخن مدیر:

ترس (بخش دوم)

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

مولانا شناسی

متن زیر دارای اشتباهات املایی و تایپی میباشد که ان‌شالله بعدا اصلاح خواهد شد

ترس
بخش دوم
اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین الحمد و ثنا له العین وجود و صلاه و سلام الا واقف مواقف شهود و الا عالیه اُمنا المعبود.
اما بعد قال مولانا فی المثنوی:
آن چنان که از فقر می ترسند خلق زیر آب شور رفته تا به حلق
گر بترسیدندی از فقر آفرین گنج هاشان کشف گشتی بر زمین
جمله شان از خوف غم در عین غم و از پی هستی فتاده در عدم
هست زاهد را غم پایان کار تا چه باشد حال او روز شمار
عارفان ز آغاز گشته بهره مند از غم احوال آخر فارغ اند

در جلسۀ قبلی مقدماتی پیرامون مسئلۀ خوف و هراس های انسانی تقدیم سروران عزیز گردید و آنچه را شایسته بود در این مقال و مقام خدمت تقدیم نماییم به عرض رساندیم و پایان کار به اینجا رسید که می توان گفت و می توان ادعا کرد که:
ای انسان! تو بگو از چه می ترسید؟ تا من بگویم تو که هستید. تو بگو چه ترسهایی دارید؟ تا من بگویم از چه هویتی برخورداراید؟ تو بگو چه خوفهایی تعقیبت می کند؟ تا من بگویم در کجای هستی قرار دارید و قرب تو یا بُعد تو از حضرت دوست چه اندازه است؛ ترس ها تا این حد مهم اند و سرنوشت سازاند و تعیین کنندۀ هویت و شخصیت انسان اند.
برای یادآوری مطالب را تکرار می کنیم تا ببینیم که حضرت مولانا دست مان را می گیرد و به کجا می برد؟
بعضی ها از کمبود راحتی می ترسند؛
بعضی ها از کمبود لذت های غریزی و زیست شناسانه می ترسند؛
بعضی ترس شان از گمنامی است، نکند گمنام بمانیم و گمنام بمیریم؛ دغدغۀ وجودی ایشان شهرت است خوف شان اینست که از شهرت دور بیفتند و محروم گردند.
بعضی هاشان هراس دارند که نکند از توجه خلق محروم بمانند؛
بعضی ها هم هستند، بعضی ها، هستند شاید اگر بگردیم بتوانیم سراغ بدهیم و پیدا بکنیم که هراس شان از اینست که از «خالق محروم» بمانند از توجه خالق محروم بمانند؛
بعضی ها متوجه این هستند که از قدرتمندان دور نیفتند؛
و برخی خوف شان از اینست که از پاکان و طاهران و عاشقان و عارفان و مقربان دور نمانند؛
به هر حال هر کسی ترسی دارد.
حضرت مولانا در مثنوی شریف مطالب زیادی را آورده است و ما روح مطالب را گرفته ایم.
آنچه در جلسۀ گذشته آمد و آنچه مقدمتاً فی الحال عرض کردیم در رابطه با بیانات و برداشت های حضرت مولانا است.
امروز می کوشیم همین پنج، شش بیتِ که محور سخن است مورد توجه قرار بدهیم.
مولانا می فرماید:
آن چنان که از فقر می ترسند خلق!
همۀ ما از فقر می ترسیم، چرا؟
فقر چه چیزی می آورد که ما از فقر می ترسیم؟ سؤال دارد.
انسان اگر از چیزی خوشش می آید و نسبت به چیزی اشتیاق دارد شوق دارد و طلبش را مشتاقانه تعقیب می کند؛ شایستۀ مقام انسانی او است تا از خود بپرسد چرا این اشتیاق و طلب را دارم؟ ولو علم است دانش است. چرا دانش می خواهید؟
آیا دانشجوهای ما، متعلمین را نمی گوایم؛ گر چه شایسته است که از کلاس چهارم به بعد به متعلم فهمانده بشود جانش را بیدار کنند او را در یک مخمصۀ علمی قرار بدهند؛ چرا درس می خوانید؟ هر معلمی که می آید باید از شاگردان بپرسد و این سؤال را در ذهن شاگرد فعال بسازد، دوباره زنده کند: چرا درس می خوانید؟ چرا دنبال علم هستید؟
حال اگر به این دوره ها نمی کنند حتی در دورۀ متوسطه هم نمی پرسند در دورۀ دانشگاه باید بپرسند چرا درس می خوانید؟ ـ یکی از بدبختی های جامعۀ بشری؛ خوب ماها که درس خوان و درس دهنده ای نداریم چهل سال پیش استادهای ما می گفتند که این جایی که شما آمده اید فاکولته نیست «فال کوته»* است. الآن که هم فال کوته هم نیست. استادها بی سوادتر از شاگردهایند شاگردها هم بی سوادتر از استادها ـ
چرا درس می خوانی آقا؟
از بچۀ صنف ده می پرسیم: می خواهید به کدام رشته تحصیل کنید، کدام فال کوته بروید؟
می گوید: فاکولته طب! فاکولته انجینیری! برای چه؟ تو دنبال علم هستید یا دنبال چیز دیگراید؟ و اینکه: از صنف ده پدر، مادر، خاله، داعی، عمه، دایه همه به گوشش پوف کرده اند که: باید تو فاکولته طب بروید یا فاکولته انجینیری بروید! برای چه؟ برای اینکه عالم بشود؟ و علمش را میان جامعه پخش بکند به پای دیگران بریزد؟ یا نه تخیلات دیگری دارد؟ به عین ترتیب.
خوب دقت کنند دوستان!
از بعضی چیزها می ترسیم.
آنجا مشتاق بوده ایم، طالب بوده ایم. اینجا متنفرایم، هراسان ایم خوف داریم ترس داریم.
انسان فرهیخته ای که خودش را می شناسد تو خودت را شناختید؟ نشناختید؟ کِی شناخته؟ عرف رب مرحبا صلوات بفرستید
انسانی که خودش را شناخته، باید ترس هایش را بشناسد و علت ترسش را بشناسد؛ چرا می ترسم؟
روز گذشته یک جوانی بود سؤالاتی داشت مثلاً می گفت: انسان از مرده می ترسد. من تعجب کردم از مرده برای چه بترسد. این زنده ها هستند که به همدیگر خیانت می کنند، جفا می کنند، ستم می کنند. این مرده بیچاره که یک گوشه افتاده است. یک لاشه گوشتی است که مثل اینکه به قصابی ها صد تا لاش {نعش}آویزان است، منتها این افتاده است اینکه ترسی ندارد.
انسان باید بداند که: از این چیزی که من می ترسم علت اش چیست؟ چرا می ترسم؟ به من چه ستمی وارد می شود، چه اجحافی می شود، چه زیانی می رسد، چه کمبودی تحمیل می شود، چه چیزی از من گرفته می شود که از این زمینه می ترسم؟
یکی از مواردی که مولانا مطرح می کند می گوید:
آن چنان که از فقر می ترسند خلق!
این را همۀ ما می فهمیم چرا از فقر می ترسیم؟ کاد الفقّرُ ان یَکونا کفراً دوتای دیگرش را هم من می گویم آقای رازی که فرمودند.
الفقر فخری و بهی افتخرو علی الانبیاء این دو تا هم است نه این که این یکی: الفقر فخری. حدیث دیگر است الفقرُ فخّری و بَهِی افتَخِرُ علی الانبیاء.
من به سلیمان با فقر خود افتخار می کنم.
ای سلیمان! تو بر تخت نشسته بودید و من بر خاک نشسته ام؛ ولی من خاتم ام.
ای یوسف! تو عزیز مصر بودید؛ ولی من عزیز مکه ام و بر خاک نشینی مکه افتخار می کنم؛ و بَهِی اَفتَخِرُ علی الانّبَیاء! همین جور حساب کنید.
ای زرتشت! تو سلطان بلخ بودید؛ ولی من خاک نشین کوچه های مدینه ام!
بگذارید یک قصه ای را بگویم خیلی شیرین است، خیلی شیرین است صلواتی بفرستید.
شما می دانید که پیامبر اکرم نواسه های خودش حسنین را خیلی دوست داشت.
گاهی وقتی به خانۀ فاطمه (س) می رفت؛ با بچه ها بازی می کرد. چنان که احساس نمی شد این پیامبری عظیم الشأن است. بچه ها را بر دوش خودش سوار می کرد. گاه به قول ما و شما چهار قاوک می کرد. مرکب این کودکان می شد. این خبر به بیرون رسیده بود.
بعد از جنگ های خندق و خیبر و عده ئی شهید شده بودند و کودکان شهید در کوچه بودند؛ روزی پیامبر اکرم قبل از نماز راهی مسجد بودند. قنبر همراهشان بود. ـ قنبر غلام حضرت امیر(ع) ـ به کوچه که رسیدند، بچه ها آمدند دامن حضرت را گرفتند؛ یا رسول الله!
تو برای نواسه های خود مرکب می شوید شتر می شوید. آنها سوار می شوند تو می گردید. پدرهای ما شهید شده شتر نداریم. بیا همین جا شتر ما شو که ما سوار شویم لذت ببریم. داخل کوچه پر خاک راه عام تا گفتند که پدرهای ما شهید شده اند، حضرت زانویان بر زمین زد و شتر شد و یکی سوار می شدند و می دویدند و اینها را می گردانند؛ بعضی وقتها هم دو تا سوار می شدند!
مؤذن پیش خوانی اذان خطبۀ پیش خوانی را شروع کرد. حضرت گفتند: قنبر! در جیب من چند درهم است بگیر برو جوز بخر گردکان بخر؛ و بیا این شتر را از این بچه ها خریداری کن! قنبر با سرعت رفت دامنش را پر جوز کرد و آمد گفت:
بچه ها شترتان را نمی فروشید؟
گفتند: چه می دهید؟ دامن را پایین زد دید که جوز است. گفتند: می فروشیم. پنج تا به این داد چهار تا به آن داد هشت تا به این داد جان پیامبر را آزاد کرد!
میدانید پیامبر چه کار کرد؟ دوباره نشست سجده کرد گفت: خدا! تو را سپاس می گویم که قیمت محمد را به او نشان دادید و تعیین کردید. من فهمیدم که قیمت من چند تا جوز است!
و همین انسان است که با همین کارها؛ آیا سلیمان این کار را کرده؟ سلیمان بچه های مردم را به داخل کوچه به شانه اش سوار کرده، برایشان شتر شده؟
یوسف که عزیز مصر است شده است؟ و همچنین سایر پیامبران عزیز؟ و برای همین است که می فرماید: الفَقرُ فخری و بَهِی افتَخِرُ علی الانبیاء.
آنچنان که از فقر می ترسند خلق
چه است که می ترسند؟ یک بررسی می کنیم. اول تجزیه نمی کنیم، تحلیلش نمی کنیم. اول بررسی می کنیم.
انسان فقیر چه کم دارد؟ فرش خوب کم دارد درست است؟ ظرفهای خوب کم دارد، لباس های خوب کم دارد، مرکب های خوب کم دارد، غذاهای خوب کم دارد، خانۀ زیبا و خوب کم دارد؛ آیا کم داشتن اینها هراس دارد؟ باید از اینکه انسان خانۀ خوب ندارد در دغدغۀ روانی بسر ببرد؟
و حال این طرف قضیه را به تحلیل می گیریم.
فقر، دو فقر است:
فقر مادی است و فقر معنوی.
و فقر معنوی باز شاخه هائی دارد بر می گردد به:
فقر هنری: یکی شاعر است مثل بنده یکی شاعر نیست مثل ایشان. ایشان از نظر هنری فقیرند.
فقر اخلاقی است. بنده فقیر هستم اخلاق درستی ندارم. ایشان معلم اخلاق اند. من به فقر اخلاقی گرفتارام.
فقر اعتقادی است. عده ای هستند به توحید رسیده اند. به وحدت رسیده اند. به عوالم روحانی رسیده اند. بنده به فقر اعتقادی گرفتارام، ایشان نه؛ توکل شان بالاست، اخلاص شان بالاست، ایثارشان بالاست.
اگر کسی مثلاً فرض بفرمایید به فقر فکری و عقلی گرفتار می شود از او چه می گیرند؟
یک وقتی انسان به فقر مالی گرفتار می شود که: فرش ندارد، ظرف ندارد، ماشین ندارد.
یک وقت به «فقر عقلی» گرفتار می شود آنجا چه ندارد؟
آنی که عقل ندارد، آدم است؟ دین دارد؟ هنر دارد؟ طهارت دارد؟ عزت دارد؟ والایی دارد؟ هیچی ندارد،هیچی ندارد. و متأسفانه، متأسفانه به قول حضرت مولانا: ما فقط و فقط از فقر مالی می ترسیم.
اینکه عقل نداریم مهم نیست، اینکه ضعف فرهنگی داریم مهم نیست اینکه به فقر اخلاقی گرفتاریم حتی با خانواده با همسر با اولادها با عمو و کاکا و دایی و این و آن؛ برخورد ما برخورد آدمی وار نیست و به فقری ذلت بار گرفتاریم نمی ترسیم.
اینکه چهل سال از عمرشان گذشته و مزاج مان از حال طفلی نگشته است نمی ترسیم.
اینکه فرق هنر را با غیر هنر و با بی هنری کرده نمی توانیم نمی ترسیم؛
اینکه افسار بنده و امثال بنده به دست شیطان است و آزادگی نداریم؛ از فقر آزادی و آزادگی نمی ترسیم؛
اینکه مملکت ما را دیگران اداره می کنند و ما خیرات خور سر چهل کشور بیگانه شده ایم نمی ترسیم؛ اینکه توحیدمان دچار شرک شده نمی ترسیم؛
اینکه توکل به خدا نداریم، توکلی به جیب داریم نمی ترسیم؛ ولی ترس ما از چه است؟ از اینکه: نکند امشب، ـ ببخشید دیگر پرروئی می کنم، از اینجا بگذرارید که یک کمی همینطور وقیحانه تر صحبت کنم ـ می ترسیم امشب مصطراح از ما گله مند بشود که چرا مرا خوب چرب نکردید یا از زایده های خوب پر نساختید از این می ترسیم؛
از اینکه معده از ما گله کند، نه عقل؛ لذا مولانا می فرماید:
آن چنان که از فقر می ترسند خلق!
و به واسطۀ همین ترس:
زیر آب شور رفت تا به حلق! آب شور چه است؟ همین بی ننگی هاای که می کشیم همین بی غیرتی هاای که تحمل می کنیم. همین غفلت هایی که بار دوش ما شده همین اسارتهایی که سرافرازانه می بریم و جالب اینکه، جالب اینکه، جالب اینکه، جالب اینکه:
رهبرهای سیاسی ما وقتی به کنار یک امریکایی ایستاده می شوند سر و گردنشان را هم بلندتر می گیرند! شما را به خدا اگر اینها غیرت داشته باشند حاضر می شوند کنار آن مردها ایستاده شوند؟
این آب شور نیست این آب چه است؟
البته کلمۀ دیگری که تعویض شده آن چیز دیگری بوده، اینجا آب شور آورده اند؛ بواسطۀ اینکه دیگر ادب حضرت مولانا مراعات بشود متوجه شدید که چه است؟ از نجاست هم نجاست تر است؛ آن کلمه ها را نیاوردند برای اینکه ادب حضور حضرت مولانا رعایت شده باشد. این همه نکبتی و نفرت و بی ننگی و بی حیایی و بی غیرتی و غفلت و جهالت و سستی و تنبلی را تحمل می کند خلق؛ برای چ؟ برای از اینکه:
از فقر می ترسد. اگر به همین اندازه از فقرآفرین می ترسید.
گر بترسیدندی از فقرآفرین گنج هاشان کشف گشتی بر زمین
گنج خرد کشف شان می شد گنج ایثار کشف شان می شد گنج توحید کشف شان می شد گنج کشف و شهود و معاینه و مشاهده و بصیرت کشف شان می شد. گنج طهارت گنج آزادگی گنج رسیدن به عزت و سربلندی گنج داشتن سیاستی پاک مطهر و مطهر گنج دیانتی عزت آفرین!
ما مسلمانیم پیرو کی هستیم؟
عمر ذلت کشی ما را قبول می کند؟ علی چه؟
به خدا قسم هر دو تا را بدنام کرده ایم. به خدا قسم بدنامشان کردیم؛ بعد برای ما می گویند؟ همین هااند که نمایندگان عمر و علی هستند؛ معلوم می شوند آنها هم یک چیزی نبودند. اگر می بودند که اینطور چیزها تولید نمی کردند. همۀ گنج ها تولید می شد و کشف می شد.
مولانا با همین دو بیت، بیت های بعدی را تفسیر می کنیم با همین دو بیت یک چرخش فکری می خواهد برای انسان بدهد: جهت سفلی را به جهت علوی تبدیل کند. جهت تاریکی را به جهت نور بدل کند جهت ذلت را به جهت عزت بدل کند جهت نفس را به جهت رب بدل کند. دو تا بیت بیشتر نیست.
تو از فقر می ترسید آن هم از فقر مادی؛ اگر از فقر مادی نترسید و این فقر را کنار بگذارید و از فقرآفرین بترسید حرف تمام است؛ برای چی؟
برای از اینکه: از فقرآفرین که انسان ترسید دستوراتش را عملی می کند. ما دستورات اسلام را عملی کردیم که به اینجا رسیدیم؟ یا زیر پا نهادیم که به اینجا رسیدیم؟ اگر از خدا بترسیم که راه خدا را پیش می گیریم دستور و حُکمش را استقبال می کنیم و بر مبنای دستورش عمل می کنیم.
تدبیر امور اعم از فردی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و هنری و حکمی و فلسفی و اخلاقی همه را می سپاریم به او! نقشۀ او را پیاده می کنیم و بعد چه کار می شود؟
اگر نقشۀ او پیاده بشود در زمین چه کار می شود؟
فرشتگان نمازهایشان را رها می کنند می آیند اینطور دست زیر کلپ شان به قول ما و شما می گیرند نگاه می کنند می گویند: اگر اینها بنده هستند پس ما چه هستیم؟ حسد می برند به حیرت گرفتار می شوند غبطه می خورند!
وقتی دستورات عمل بشود که مقام انسان برتر از مقام فرشتگان می شود.
می گوید: می خواهید که آزاد بشوید؟ می خواهید که به همۀ این گنج ها برسید که فرشتگان بر تو غبطه بخورند، حسرت حضور تو را داشته باشند؟ از فقر نترس از فقرآفرین بترس.
خوف فقر مادی را از حوزۀ جانت از شهرستان دلت: بیرون ببر بیرون افکن و خوف فقرآفرین را جانشینش کن؛ خوف فقرآفرین ـ خوف به معنای معمولی نیست این نکته را داشته باشند عزیزان ما، ما در مراحل سلوک یک مرحله ای داریم که آن مرحله را مرحلۀ خوف می گویند ـ
عرفاء معتقدند که: خوف، ترس معمولی انسان ضعیفِ بی عقل و بی دیانت و خام نیست؛
بلکه خوف: بال پروازش است به سوی عوالم ملکوت؛ و ـ این مرتبۀ اولش است ـ جبروت؛ این بال است؛ نه بال افکن، نه بال شکن، زمین زننده نیست!
خوف وقتی اینجا صحبت می شود به معنای این است که:
انسان حرمت حق را به جای می آورد؛
ادب حضور را به جای می آورد؛ یک مثال می آوریم:
شاگردی داریم، متعلمی داریم فرزندی داریم فرق نمی کند؛ بسیار باادب است و باهوش است؛ وقتی پدر وارد می شود این بلند می شود دست به سینه سلام می دهد! این از ترس این کار را می کند؟ از پدر خود که کسی نمی ترسد! اِلا اینکه پدر، پدر نباشد. از معلم احترام می گیرد، از استاد احترام می گیرد این نشانۀ ترس نیست!
خوب دقت کنید
همین حالتی که فرد در برابر کسی که دوست می دارد عشق می ورزد محترمش می شمارد به پای می ایستد و ادب حضور را به جا می آورد همین را خوف می گویند؛ وقتی کسی این چنین باشد آن هم در برابر حضرت دوست و وقتی با شناخت چنین کاری صورت بگیرد همۀ گنج های عالم هستی نه اینکه روی زمین، اینجا هم مولانا مکان تعیین نمی کند. گنج هاشان:
گنج های عالم ملکوت حاصلش می شود،
گنج های عالم ناسوت حاصلش می شود.
گنج های عالم جبروت حاصلش می شود؛ یک مرحله است، یک بال است، یک پرّش است، یک گام زدن است
نکتّاً عرشیه
از نظر عرفاء کسی که به این ترس نرسیده است یعنی به این مقام حرمت گذاری و ادب گذاری نرسیده است: هنوز آدم نشده است؛ هنوز حیوان است هنوز در عالم ناسوت است هنوز زندۀ به غریزه است زندۀ به حیوانیت است.
یک حدیثی داریم از حضرت عیسی نقل شده آمده به ما می فرماید:
لیّه لَجه ملکوت السّماوات من لم یولد مرتین.
به ملائکه و به مقام ملکوتی، به جهان ملکوتی به دنیای ملکوتی انسان نمی رسد مگر اینکه: دو بار زنده شود، متولد شود.
یک بار ما متولد شده ایم در عالم همین شهادت، در عالم ملک، در دنیای ناسوت؛ غذا می خوریم نان می خوریم می خوابیم می گوییم می خندیم اگر به همین جا زندگی کردیم و به همین مقدار بسنده کردیم و «عقل» را رشد نداده ایم و «مثال» را در خود تربیت نکردیم و «ملکوت قلب» را رشد ندادیم یک حیوان خوش خور و خوش خواب و بی خیالیم!
ولی اگر مردیم؛ آن هم موت اختیاری: از خوردنی ها آنی را گرفتیم که به دردمان می خورد، دیگر ترس نداشتیم؛
حافظ از قول حضرت علی گفته:
پدرم روضهء رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من بجوی نستانم. نستانم!
در تمام عمر آیا از نان جو سیر خورد؟ هنوز سیر نشده بود دست می کشید.
آقا! نان زیادی، غذای زیادی ما داشتیم؛ در سلسۀ شاهان نانی که می پختند از مغزیات بود!
دقت کنید چه عرض می کنم!
نان شان نان گندم نبود. مثلاً مغز پسته و خسته و بادام و جوز و فلان و بهمان و همین مغزیات متنوع این را می کوبیدند از این برایشان به قول ما و شما کلوچه می ساختند به کجا رسیدند اینها؟ چه چیزی را آباد کردند؟ حکمت آباد شد از اینها؟ فلسفه آباد شد دیانت آباد شد آزادگی آباد شد طهارت آباد شد یا مسطراح؟
می خواهید بمیرید؟ بله!
موت اختیاری خودت از غذا آن قدر بگیر که به نفع عقلت است و به خرد بدلش می کنید به ایمان بدلش می کنید به آگاهی بدلش می کنید به هنر بدلش می کنید به آزادگی بدلش می کنید به عزت بدلش می کنید!
از لباس!
همانی را بپوش که در شأن تو است، تو را عزیز حق می دارد، نه ذلیل خلق!
گاهی انسان ذلیل خلق می شود: هی می دویم دنبال کشمیری درجۀ یک انگلیسی. ما جان خودمان را چه کار کردیم؟ وسیلۀ آن درآمدی که آنجا پشم گوسفند را می لیسد و می بافد ساختیم. این در شأن تو است؟ چنین چیزی که پوشیدید کدام فرشته به تو نگاه می کند؟ کدام فرشته به تو آفرین می گوید؟
نیازها را طوری باید تربیت کرد و تنظیم کرد که به این مقام انسان دست پیدا بکند. عالم ناسوت را بگذارد؛ عالم ملکوت مثل کف دست بشود برایش؛
جمعۀ قبل بود یا جمعۀ قبل تر بود از آن داستان امام شش نور را گفتم برای شما! دارید شما. و هستند بین شما انسانهایی؛ اینطوری فکر نکنید دروغ است. عالم ملکوت مثل کف دست مثل اینکه ما و شما همدیگر را می بینیم آنها هم همینطور عالم فرشتگان را می بینند، راحت با فرشته ها می نشینند صحبت می کنند تبادل افکار می کنند.
خوب دقت کنید یک صلوات بلندی بفرستید
گاهی کارشان به جایی می رسد که فرشتگان می آیند دو زانو می نشینند از ایشان کسب فیض، کسب علم، کسب معرفت و کسب شهود می کنند.
فرشته می آید ماحول دو زانو می زند یاد می گیرد گپ یاد می گیرد.
آقا جان می گوید درست است که من در عالم ملکوت ام همینطور که ما و شما در عالم ناسوت هستیم همۀ شهرها را بلدایم؟ از همۀ چیزها آگاهی داریم؟ فرشته ها هم همینطوراند.
ولی عارف به جایی می رسد که عالم ملکوت همه برایش کف دست می شود. خود فرشته می آید می گوید تو چون از بالا نگاه می کنید از عالم جبروت بر عالم ما ملکوتیان نگاه می کنید، آنچه را من نمی دانم به من بگو؛ منتها باید این تولد ثانی صورت بگیرد.
ما از عالم مُلک بمیریم به موت اختیاری وارد عالم ملکوت بشویم و بعد از عالم ملکوت بمیریم به عالم جبروت وارد بشویم؛ راه دیگری ندارد جز اینکه این ترسها را بگذاریم کنار.
موتو قبل ان تموتو همین هست دیگر حاسِبو قبل ان تحاسبو.
موتو قبل ان تموتو بمیرید قبل از اینکه شما را عزرائیل بکشد خودتان اختیاری بمیرید؛ از این دنیای پست بمیرید از این خواسته های پست بمیرید. از این نیازهای پست بمیرید از این خوف های پست و سرافکنده ساز بمیرید.
آن چنان که از فقر می ترسند خلق زیر آب شور رفته تا به حلق
گر بترسیدندی از فقرآفرین گنج هاشان کشف گشتی بر زمین
خوب حالا که نشده چه؟ نتیجۀ این گونه زیستن چه است؟ به ماها می گوید:
جملۀ شان از خوف غم در عین غم!
یک وقت دست آدم می سوزد و سوزش دست جریان دارد و انسان دغدغه دارد خوب این حق اش است تا این سوزش از بین برود. یک وقت نه، هنوز دستش نسوخته همین جور دلهره دارد نکند اگر فلان جا بروم دستم بسوزد.
خوب دقت کنید جوانترها شما بیشتر دقت کنید از این پیرپوده ها که حساب خلاص شده اینها که دیگر حساب اینها فیصله است هاء!
می ترسد که اگر نمازش را باوقارتر بخواند ممکن دو تا مشتری را از دست بدهد؛ این ترس درست است؟ می ترسد که اگر در مغازه ای که نشسته است و کسی نیست کتابی ور دارد و بخواند ممکن مشتری بیاید بگوید این بابا به درد کاسبی نمی خورد باشد بروم از آن کسی که بی کار است جنس می خرم!
جملۀ شان از ترس غم، از ترس غم که نکند: غم بعداً بیاید؛ در عین غم!
این گزارش عارفانه را سی میلیون بار گفتم این هم سی میلیون و یک بار.
عارفی با خلیفه اش یعنی جانشینش شاگردش از کوچه های خرابه ای می گذشتند. شاگرد متوجه شد که دو تا از اهل فسخ در یکی از خانه های ویران به فسخ مشغول اند. تا متوجه شد گفت: هی خدا لعنت تان کند! خدا در آتش دوزخ تان بسوزاند. عارف بدون اینکه روی بگرداند گفت:
فرزندم! اگر دلسوزی ای دارید و ترحمی دارید، در نجات شان معطوف؛ نجات شان بفرما که الآن آنها در لعنت حق گرفتاراند!
آقا! همین که می ترسید که نکند مشتری برود این خود گرفتاری لعنت است. آخر رزاق کی است؟ تو رزاق مشتری خیال می کنید یا خدا؟ کدام یکی است؟ تو رزاق واقعی را رها کردید به رزاق دروغی دو دستی چسبیده اید؛ در عین لعنت نیستید در چه هستید؟ از خدا دور نشدید به کِی نزدیک شدید؟ از کی دور شدید؟ این حال ماها است؛ دانش را رها می کنیم چون می گوییم که:
خوب دقت کنید
عیش یعنی زندگی!
فُلانی را می گویم عیش کرد. فلانی این کار را دیدید؟ والله عیش کرد.
می فهمید معنایش چه است؟
حتماً جوانها نمی فهمند حالا پیرها شاید متوجه شده باشند.
معنایش اینست که: تا لحظۀ قبل از رسیدن به این حالت، زندگی اش یک زندگانی بی معنا بود، شبح زندگانی بود؛ الآن عیش کرد، الآن دارای زندگی، همین لحظه دارای زندگی شد.
تو خیال می کنید که زندگی یعنی عیش، در بی خَرَدی و معده پر کردن است؟ این یعنی چی؟
این یعنی:
از عالم فرشتگان دور افتادن، خود را عملاً دور کردن؛
از عالم فرشتگان نفرت نشان دادن، به عالم حیوانات عشق ورزیدن؛
خوب، تو در عین غم اید. حالا حضرت مولانا کوتاه آمده نگفته در عین لعنت اید. خوب غم هم غیر لعنت نیست وگرنه بندگان خدا که مسئله ای ندارد.
إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا
خوب دقت کنید خیلی زیبا است این آیه بسیار زیبا است برای اگر خوب دقت کنید.
اگر برای پیامبر اکرم هیچ آیۀ دیگری نازل نشده بود برای رسالتش و اثبات رسالتش همین آیه بس بود؛ و برای رهنمایی بشر همین آیه بس بود:
إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنتُمْ* تُوعَدُونَ.
انسانی که با خدا باشد دیگر خوفی ندارد؛ لحظه به لحظه، آن به آن، فرشته به او نازل می شود؛ بر قلبش نازل می شود بر روحش نازل می شود. نترس تو کتابت را بخوان نترس آقا جان. ما فرشتگان، مشتری را به در دکان تو میخ کوب می کنیم تو راحت سبحان ربی الاعلی و بحمده بگو! چرا می ترسید زود نمازت را می خوانید؟
تا مشتری برود!
نه، مشتری نمی رود.
پس، ما چه کاره ایم؟ أَلَّا تَخَافُوا نترسید وَلَا تَحْزَنُوا حزن نداشته باشید، غمگین مباشید؛
و مهمتر از او وَأَبْشِرُوا.
به اینها بشارت می دهند؛ چه را بشارت می دهند؟ او جنت لقاء را! او دیگر باشد حالا بگذریم.
جملۀ شان از خوف غم در عین غم و از پی هستی فتاده در عدم
به دنبال عیش اند، به دنبال زندگی اند.
اما:
از زندگی دور افتاده اند.
از عیش دور افتاده اند
از حیات واقعی انسانی دور افتاده اند
از حیات ملکوتی دور افتاده اند
از حیات ربانی دور افتاده اند.
دنبال چه می دوید؟ دنبال زندگی!
خوب این طرفی که تو می روید دنبال مرگ است! تو دارید از زندگی فرار می کنید.
دنبال چه می دوید؟ دنبال عیش. تو که به دنبال تیش می روید؟ ـ تَیش یعنی غم ـ بعد یک نقوی می زند مولانا یک مقداری هم بنده دست کاری کردم صلواتی بفرستید.
مردم را از ناحیۀ داشتن خوف و هراس دو دسته می کند:
دسته ای که مثل بنده هستند که خوب حساب ما پاک است. اینها که هنوز آدم نشده اند که راجع به اینها صحبت بکند مولانا. حیوان که صحبتی ندارد دیگر. می گوید اینها که دیگر حساب اینها نشسته پاک است، کاملاً نشسته پاک است. می مانند دو دستۀ دیگر که:
زاهدان باشند و عارفان باشند.
خوب دقت کنند دوستان
زاهدان کسانی هستند که می خواهند از طریق زهد خود را به حق برسانند.
و زهد یعنی:
نخواستن دنیا؛ کناره گرفتن از دنیا؛ کنار کشیدن از: زخارف دنیایی، از جلوه های دنیایی! به اینها می گویند بیا رئیس شو! نمی شود. می گوید برای چه؟ برای از اینکه: من می خواهم به حق برسم.
بیا وزیر شو! نمی شود. بیا کار کن! صاحب ثروت می شوید. می گوید: من نمی خواهم! بیا بخور چیزهای خوبی است. می گوید: من نمی خواهم. از طریق نخواستن، از طریق زهد ورزیدن می خواهند به حق برسند.
خوب اینها چی غم دارند؟ می گوید:
هست زاهد را غم پایان کار! می ترسد که اگر به دنیا رسیدگی کردم و دل سپردم و مشغول شدم و عمر را ضایع کردم در پایان کار چیزی به دست نداشته باشم؛
از قرب حق چیزی بدست نداشته باشم. از لطف حق چیزی بدست نداشته باشم. از توجه و عنایات ربانی چیزی به دست نداشته باشم. به آخر کار اینجا که چهل است پنجاه سال است صد سال است نهصد سال است دیگر نهصد و پنجاه سال است بزرگترین گزارشی که ما داریم عمر نوح است؛ آن هم برای خودش یک کپۀ نایی درست کرده بود خانه ای از نی.
گفتند: چرا دیگر درست نمی کنید؟ می گوید: معلوم نیست این چند روزی که ما چند نفس دیگر بکشیم. نهصد و پنجاه سال او به نهصد و پنجاه سال ما چه کار می کنیم؟
آقا! شوناشریزی اش را محکم کن! میلگردهایش هم از آن هیجده بندازید که پایینتر از این، ممکن است اگر این بادها صد و بیست روز بخیزد اینها را بهم بریزد. بله! اینها یک دسته هستند زاهدند نمی خواهند، نمی خواهند، نمی خواهند.
هست زاهد را غم پایان کار تا چه باشد حال او روزی شمار
اینجا ما معتقدیم و تلاش می کنیم که پیش مردم سرافکنده نباشیم؛ پیش کدام مردم؟ پیش اهل دل یا پیش اهل گِل؟ خانه خوبی داشته باشیم. خانۀ خوبی که داشتید چه کسی تعریفت می کند؟ چه کسی به تو احترام می گذارد؟ یک حکیم؟ یک عارف؟ یک آزاده؟ یک وارسته یا یک دنیازدۀ عفن جاهل؟ کِی؟
بابا این چهار، هزار پنج هزار دلار که ماشینی نمی شود. باشد شصت هزار می خریم که هر کس ببیند همینطور پلک چشمش را چپه کند. او که پلک چشمش به اینطور چیزها چپه می شود آدم است؟ خرد دارد؟ ایمان دارد؟ پاکی دارد؟ بینایی دارد؟ طهارت دارد؟ یا نه یک موجود جاهل، جاهل است.
و زاهد حسابش جدا است. این بابا همین جا کوشش می کند که خجالت نکشد پیش جهلاء و اهل غفلت و اهل ذلت و اهل دنیا و اهل رنگ.
زاهد می ترسد که در روز شمار در برابر پیامبران سرافکنده باشد؛ در برابر حواریون یعنی پیروان بسیار مخلِص پیام آوران سرافکنده باشد. در پیشگاه اهل اعراف ـ و آن داستانش باز یک وقتی خواهیم گفت کِی ها هستند در اعراف ـ بین جهنم و بهشت پلی است و جایگاهی است، کمپی است؛ بگوییم به آن بالا عده ئی نشسته اند آنها کِی ها هستند؟ پیش آنها سرافکنده نباشد؛ این چهار تا جَهَله و غافل و نادان و دنیازده ای که عقلش به چشمش است البته عقلی که ندارد ببخشید؛ این می خواهد هر چه می خواهد قضاوت بکند، بکند به هر حال
هست زاهد را غم پایان کار تا چه باشد حال او روز شمار
عارفان ز آغاز گشته بهره مند !
از لحظه ای که به خود شناسی می رسد متوجه این نکته است که کوچکترین حرکتی از او سر نزند که حضرت دوست را نشاید. محضر حضرت دوست را نشاید.
ما در «محضر حق» به سر می بریم. عارفها در «حضور حق» البته ما محضر را هم نمی فهمیم!
محضر آن جایی را می گویند یا آن حالتی را می گویند که: مثلاً فرض بفرمایید سر بنده را بسته ا ند به شانه های بنده که بالا را نگاه نکنم. می گویند: داخل این خانه بگرد هر کاری می خواهید بکن هیچ کس هم نیست می خواهید با لباس بگرد می خواهید بی لباس بگرد می خواهید ملاق بزن می خواهید سجده کن هیچ کس نیست؛ اما آنجا ماهواره را گذاشتند پشت ماهواره هم یکی است می بیند که تو چه کار می کنید.
زاهد می داند که در محضر حق است. اگر هیچ کس او را نبیند حق او را می بیند. من حق را نمی بینم اما، حق مرا می بیند؛ از این مقام، مقام برتر مقام حضور است که:
پرده ها بر می افتد؛ بین عبد و معبود حایل و پرده ئی نیست. آنجا دیگر می بیند عارف است. می داند که این دَر روز قیامت شهادت می دهد. اگر من ملاق زده باشم این همه می داند که این دیوار شهادت می دهد، شیشه ها شهادت می دهند، این کتابها شهادت میدهند اینها چشم دارند. اینها با چشم کونی با دستگاه کونی فلم بر داری می کنند.
به هر حال، عارفان زآغاز گشته بهره مند. خوف شان گم می شود دیگر چون در حضور حق بسر می برند
از غم احوال آخر فارغ اند! همین جا غمی که دارند اینست که نکند در حضور حق از اینها کاری ناشایست سر بزند.
یک نکته ئی را می گویم شرحش نمی کنیم و شرحش بماناد به دوستانی که اهل معرفت هستند. توصیه می کنم روی این زمینه دقت کنند حتی مطالعه کنند خوب هم مطالعه کنند قوی هم مطالعه کنند. کلام را با بیان حضرت خواجه سرمدرس عرفان این خطه پایان می بخشیم.
الهی! همگان از آخر کار می ترسند و عبدالله از اول کار می ترسد؛
و السلام علیکم و علینا و علی عباد الله صالحین بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد و آل محمد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.