سخن مدیر:

تملق یا خود فریبی

بدون دیدگاه

  اگر با ذهنی خالی از غرض و با اندیشه ای حقیقت یاب به مسئلۀ تملق نظر داشته و جوهر آنرا مورد کاوش و بازشناسی قرار دهیم متوجه می شویم که نفسِ تملق چیزی به جز خودفریبی نبوده و انسان متملق جز موجودی خود فریب نخواهد بود.
متملق بجای اینکه طریق درست، منطقی و ارزشمندانۀ رفع نیازها و تحقق امورِ مورد نظر خویش را بازیافته و از همان مسیر به رشد خویش و تحقق اهداف و آرمانهای خویش بپردازد، به فریب خویش همت گماشته و به یافتن راهی سخت خفتبار و حماقت انگیز متوسل و امیدوار می گردد که نتیجۀ مستقیم این عمل خفت بار جز فریب خودش، ذلت کشی و از یاد بردن قباحت و زشتی آن و در نهایت بخشیدن شخصیت و غروری کاذب و انحرافبار برای طرف مقابل نخواهد بود؛ زیرا به قول بلخی تملق چیزی ست مساوی با دروغ و طبیعی ست که از گفتن و شنیدن آن جز همان نتایج یاد شده ببار نخواهد آمد.
در جامعۀ مورد بررسی بلخی، قبح و زشتیِ تملق چنان از یادها رفته و در حدی مردم نسبت به زشتی های ناشی از آن بی تفاوت گردیده اند که گمان می رود: تملق خود یکی از آداب اخلاقی ـ و نه تنها غیر معقول و زشت نبوده که نمودار سازندۀ ادب و کمال ـ افراد جامعه می باشد! ولی از آنجا که خود او نمی تواند به عنوان جامعه شناسی مردم دوست و متعهد نسبت به این انحرافات بی تفاوت باشد با طرح پرسشی از ایندست مردم را متوجه واقعیت اشتباهشان می سازد:
ز آداب اجتماع، تملق چراست رسم
گویا، به عصر ماست یکی از سنن دروغ؟!

     از سوئی رواج خجلت بار این عادت بسیار زشت و حقارتبار را در همۀ ساحه ها و ابعاد حیات اجتماعی در جریان یافته و رونق بازار جامعۀ تاریک خودش را از نیرنگ و تملق معرفی می نماید:
وه که بر روی تملق باز چشم مشتری ست
عصر ما را رونق بازار نیرنگ است و بس

    بلخی در یکی از سروده های طنز آلودش، متملقین، نحوۀ برخورد و موضع گیریهایشان، زمینه های مورد عمل و ابزار و روش های مورد استعمال و پی آمدهای کردارشان را چنین تصویر کرده است:
تو کج و چرخ کج و زلف کج و ابرو کج
زین همه کجکجکی، کار جهان گشت تباه
همگی خیر، ولی داد از آن دل کجکان
خاصه آن شاه پرستان تملق
گر شاه
دست بر سینه کج و هم سرو گردن شده کج
کج سراید که: همین بنده غلام درگاه
گاه گوید که قدر قدرت و کیوان رفعت
گه نویسد به جراید: شه اسلام پناه
گاه از شرک خفی تکیه کند بر کرمش
گاه از شرک جلی نام نهد
«ظل الله»
سم اسبش به سر ماهی موهوم برند
و ز دمش گرد زدایند همی از رخ ماه
ز غرورش به ره و کوچۀ غفلت ببرند
که تو را ریگ بیابان و نجوم
اند سپاه
ابر و باران همه بر بسته به فتراک تواند
بی
رضای تو نروییده یکی برگ گیاه
بود از جور همین نفس پرستان دغل
که گروهی شده زندانی و افتاده به چاه

     و چون متوجه هویت باختگی، پستی طبع و پلیدیهای ناشی از تملق گوئی همین دسته از نابکاران کثیف گردیده است در موردشان چنین قضاوت می نماید:
کسی کو بهر سفله تعظیم آرد
نخوانیم مردش، ندانم جوانش

     و یا اینکه:
به موئی نیرزد نویسندگانی
که سیر بنا نست بر نقش نانش
ز مداح دو نان به نانی چه خواهی
مخوان ای پسر آسمان ریسمانش

     و چون دریافته است که پلیدیها و توجیه گریهای این دسته می باشد که باعث تداوم خیانتها و جنایتهای صاحبان قدرت می گردد، بی مهابا فریاد کرده است:
لعن ارباب قلم بر آنکسی کو با قلم
بهر نفع خویش از بیدادگر تمجید داشت

     از اینرو وظیفۀ انسانهای آزاده را در چنین شرایطی، بدینسان معین می نماید:
دست خم ساز به کاری که شوی مصدر کار
خوشنما نیست بهر سفله سری خم کردن

     و علت چنین پیشنهادی را آن می داند که:
بلخیا، فتوی به جرأت می دهد وجدان پاک
کز تملق نیست بالاتر عذاب دیگری

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.