دسته‌ها
علامۀ شهید سید اسماعیل بلخی و اندیشه‌های او

تملق یا خود فریبی

  اگر با ذهنی خالی از غرض و با اندیشه ای حقیقت یاب به مسئلۀ تملق نظر داشته و جوهر آنرا مورد کاوش و بازشناسی قرار دهیم متوجه می شویم که نفسِ تملق چیزی به جز خودفریبی نبوده و انسان متملق جز موجودی خود فریب نخواهد بود.
متملق بجای اینکه طریق درست، منطقی و ارزشمندانۀ رفع نیازها و تحقق امورِ مورد نظر خویش را بازیافته و از همان مسیر به رشد خویش و تحقق اهداف و آرمانهای خویش بپردازد، به فریب خویش همت گماشته و به یافتن راهی سخت خفتبار و حماقت انگیز متوسل و امیدوار می گردد که نتیجۀ مستقیم این عمل خفت بار جز فریب خودش، ذلت کشی و از یاد بردن قباحت و زشتی آن و در نهایت بخشیدن شخصیت و غروری کاذب و انحرافبار برای طرف مقابل نخواهد بود؛ زیرا به قول بلخی تملق چیزی ست مساوی با دروغ و طبیعی ست که از گفتن و شنیدن آن جز همان نتایج یاد شده ببار نخواهد آمد.
در جامعۀ مورد بررسی بلخی، قبح و زشتیِ تملق چنان از یادها رفته و در حدی مردم نسبت به زشتی های ناشی از آن بی تفاوت گردیده اند که گمان می رود: تملق خود یکی از آداب اخلاقی ـ و نه تنها غیر معقول و زشت نبوده که نمودار سازندۀ ادب و کمال ـ افراد جامعه می باشد! ولی از آنجا که خود او نمی تواند به عنوان جامعه شناسی مردم دوست و متعهد نسبت به این انحرافات بی تفاوت باشد با طرح پرسشی از ایندست مردم را متوجه واقعیت اشتباهشان می سازد:
ز آداب اجتماع، تملق چراست رسم
گویا، به عصر ماست یکی از سنن دروغ؟!

     از سوئی رواج خجلت بار این عادت بسیار زشت و حقارتبار را در همۀ ساحه ها و ابعاد حیات اجتماعی در جریان یافته و رونق بازار جامعۀ تاریک خودش را از نیرنگ و تملق معرفی می نماید:
وه که بر روی تملق باز چشم مشتری ست
عصر ما را رونق بازار نیرنگ است و بس

    بلخی در یکی از سروده های طنز آلودش، متملقین، نحوۀ برخورد و موضع گیریهایشان، زمینه های مورد عمل و ابزار و روش های مورد استعمال و پی آمدهای کردارشان را چنین تصویر کرده است:
تو کج و چرخ کج و زلف کج و ابرو کج
زین همه کجکجکی، کار جهان گشت تباه
همگی خیر، ولی داد از آن دل کجکان
خاصه آن شاه پرستان تملق
گر شاه
دست بر سینه کج و هم سرو گردن شده کج
کج سراید که: همین بنده غلام درگاه
گاه گوید که قدر قدرت و کیوان رفعت
گه نویسد به جراید: شه اسلام پناه
گاه از شرک خفی تکیه کند بر کرمش
گاه از شرک جلی نام نهد
«ظل الله»
سم اسبش به سر ماهی موهوم برند
و ز دمش گرد زدایند همی از رخ ماه
ز غرورش به ره و کوچۀ غفلت ببرند
که تو را ریگ بیابان و نجوم
اند سپاه
ابر و باران همه بر بسته به فتراک تواند
بی
رضای تو نروییده یکی برگ گیاه
بود از جور همین نفس پرستان دغل
که گروهی شده زندانی و افتاده به چاه

     و چون متوجه هویت باختگی، پستی طبع و پلیدیهای ناشی از تملق گوئی همین دسته از نابکاران کثیف گردیده است در موردشان چنین قضاوت می نماید:
کسی کو بهر سفله تعظیم آرد
نخوانیم مردش، ندانم جوانش

     و یا اینکه:
به موئی نیرزد نویسندگانی
که سیر بنا نست بر نقش نانش
ز مداح دو نان به نانی چه خواهی
مخوان ای پسر آسمان ریسمانش

     و چون دریافته است که پلیدیها و توجیه گریهای این دسته می باشد که باعث تداوم خیانتها و جنایتهای صاحبان قدرت می گردد، بی مهابا فریاد کرده است:
لعن ارباب قلم بر آنکسی کو با قلم
بهر نفع خویش از بیدادگر تمجید داشت

     از اینرو وظیفۀ انسانهای آزاده را در چنین شرایطی، بدینسان معین می نماید:
دست خم ساز به کاری که شوی مصدر کار
خوشنما نیست بهر سفله سری خم کردن

     و علت چنین پیشنهادی را آن می داند که:
بلخیا، فتوی به جرأت می دهد وجدان پاک
کز تملق نیست بالاتر عذاب دیگری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *