سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام تهذیب
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی : ۳۷:۱۵

میدان دهم

تهذیب

اَعُوذُ بِاللّلهِ مِنَ اّلشیطانِ الرَّجیمْ
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمْ
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی یُری آیاتِهِ اَوْلیائهُ فَتَعْرَفُونَها
وَ صَلَواتُهُ عَلی سَیِّدِ الْمُرْسَلینْ مُحَمَّدٍ وَ الِهِ الْاَجْمَعینْ
مباحثِ این جلسۀ ما پیرامون میدان دهم از کتابِ مستطابِ صد میدان است.
خواجه این میدان را به مقولۀ «تهذیب، تهذیب نفس» اختصاص داده است ومی فرماید:
از میدان ریاضت میدان تهذیب زاید.
یعنی: اگر سالکِ این میدان، میدان ریاضت را، چونانکه شایستۀ سالکِ مُخلِصِ واقعی و مُجِد و سخت کوش هست به انجام رسانیده باشد: هویتش به طور ذاتی از مرتبتی برخوردار می گردد، که او را وارد میدان تهذیب می سازند.

آیتی که محور قرار داده و مبنای کار خویش و تحلیل و تفسیر خویش قرار داده است:
آیۀ ششم از سورۀ مبارکۀ تحریم است که می فرماید:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا
ای ایمان آوردگان، ای کسانیکه باور به خدائی حق آورده اید، به یکتائی او آورده اید، خودتان و اهلتان را از آتش، وقایه کنید.
و تهذیب همین وقایه کردن را می گویند. منتها، درست است که: لفظ نار، کلمۀ نار، معمولاً جهنم را تداعی می کند و به یاد می آورد. ولی محدود ِبه این کلمه نیست. از یک بار معنائی وسیعی برخوردار است که جمیع زمینه های: سوزنده، درّ گیرنده و از بین برنده را در بر می گیرد.

خواجه، تهذیب نفس را یا تهذیب وجود را در یک کلیت به معنای: پاکیزه گرفتن، پاکیزه کردن، صاف کردن، خالص کردن، تمیز کردن آورده است.
منتها، نه این که فقط همین معنا را بدهد: خالص کردن، پالوده کردن، پاکیزه کردن؛ یک روی سکه هست؛ و آراستن و زینت بخشیدن به متقابل های آن، روی دیگر سکه را تشکیل می دهد؛ یعنی: تهذیب، اگر تنها وسیلۀ تزکیه و تصفیه باشد یک بخش کار را انجام داده است.
آنگاه به کمال لایق و شایستۀ خودش می رسه، که زمینه را به متقابلات آنها هر چه هست:
اگر غفلت است به بیداری؛ غفلت را بزّداید و بیداری را ایجاد کند!
تنها، با زدودن غفلت، تهذیب تحقق پیدا نمی کند. بلکه: با آراستن ِبه بیداری هست و مجهز کردن به بیداری هست، که تهذیب تحقق پیدا می کند.

از دیدگاه خواجه، آنچه وسیلۀ تزئین تهذیب می شودکه خود می فرماید:
حِلیتّ تهذیب؛
وسیلۀ تزئین؛
و وسیلۀ حلیه؛
وسیلۀ زینت سه مورد است:
سنت است و، صحبت است و، خلوت.
وقتی، به حلیت تهذیب می اندیشیم متوجه نار هم می شویم،که در آیۀ مبارکه مورد توجهِش هست! ووقتی به حلیت تهذیب فکر می کنیم متوجه می شویم که تهذیب مورد نظر خواجه:
تهذیب برونی و برونذات وعنصری و خاکی و مادی و فرشی نیست؛ بلکه: درونذات است.
به حقایق درونی و لایه های وجودی نظر دارد. به مراتبی از مراتب کمال نفس و تکاملِ آن نظر دارد. جان مایه هایش ، جان مایه های معنوی و علوی هستند؛ و از این نظر حلیت آنرا، سنت و صحبت و خلوت ذکر می کند.
حِلیتّ به معنای دیگر: همان ابزار را می گویند وسیله را می گویند. آله ای که به توسط آن می توان: زمینه ای راتهذیب کرد. زشتی هایش را زدود و به زیبائی هائی آراسته اش ساخت.
نواقصش را از میان برد و آنرا از نظر دارائی و غنا اکمال کرد.

خواجه را نظر بر این است که: تهذیب، سه چیز را در بر می گیرد.کسی که در این میدان قرار می گیرد و می خواهد این میدان را سرافرازانه فتح کند بایستی به سه زمینه و به سه امر توجهی دقیق داشته باشد:
نیروهایش را متمرکز کند، روی همان زمینه کار کند وآنچه را شایسته است بزداید، آنچه را شایسته است تکمیل کند، اکمال کند، و هلیه کند، و زینت بخشد و بعد سرافرازانه این میدان را فاتحانه به پایان بُردّ و بیرون شود.

آن سه زمینه عبارتند از:
نفس
نفس در اینجا معنای حِکَمی او، مورد توجه هست. به فارسی می گیم (میگوئیم): من، این دست من است. من چه هست؟ همان روح انسانه
خودم گفتم؛ خود، این نفسه. اسمائی و ضمیرهائی و اسماء اشاره ای برایش داریم:
من، خود، جان، روح، نفس یک چیز است.
اینها چه هستند؟ همان گوهر وجودی هستند. همان چیزی که انسانیتِ انسان وابستۀ به اوست؛ نه حیوانیتِش، که جنس عام هست، جنس غریب هست؛ بلکه فصل غریب، فصل غریب همین گوهر هست.

انسان را وقتی تعریف می کنند چه منطقیون و چه غیره می گن: حیوان ناطق.
چون، حیوانیت جنس قریبش را نشان می ده (میدهد). جنسی که با دیگرِحیوانات مشارکت داره و همگونی داره و از این نظر دارای مختصات و ویژگیهایی ست که بعضی از حیوانهای دیگر هم دارند.
اما، فصل قریبش چیه؟
فصل قریبش همین نفسه، همین جانه، روح است، خود است، من است که این، بواسطۀ دارائی هائی که دارد، بواسطۀ ظرفیت های ویژه و ممتاز و خاص و خاصی که دارد او را از سایرین جدا می کند از همۀ همجنسانش جدا می کند.
خیلی خُبّ، حالا بحث تهذیب این ماده هست. این گوهر هست؛
آیا این گوهر آسیب پذیر هست؟ اگر نیست به تهذیب چه نیاز دارد؟ و اگر هست چگونه این تهذیب صورت می گیرد؟ خواجه معتقد است که بلی – البته، همۀ حکماء معتقدند – که:
نفس قدرت تکامل دارد، امکان تکامل دارد؛ تا مرحلۀ، تجرد برزخی و فوق تجرد.

همۀ کسانی که روی، روح انسان و جان انسان کار کرده اند به این قائل اند و به خصوص طرفداران صدر المتألهین که روی این زمینه بیشتر کاویده اند و کار کرده اند معتقداند که:
توان تکامل انسان:
تا مرز تکامل برزخی نیست
تا تجرد سوری نیست
تا تجرد برزخی نیست
بلکه : تا مقام فوق تجرد، امکان تکاملش هست. قبل از آن هم، کسانی که نگرش عرفانی داشتند همین را می گفتند. سعدی می گوید:
ر سد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند؛ این همان مراتب فوق تجردِش هست .

به هر حال، خواجه معتقد است که: تهذیب نفس با سه کار تحقق پیدا می کند:
از شکایت به مدح گرائیدن؛
جالب اینه که خواجه نمیگه: از شکایت به مدح گرائیدن در رابطه با کِی؟
یک وقت انسان دردی برایش می رسد، مشکلی برایش پیدا می شود، از فلک شکوه می کند و به قولی که شاید درست باشد شاید نباشد:
گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان
برداشتم من این فلک را ز میان
برای چه؟ برای این که:
این، با آزادگان خوش رفتاری نمی کنه (نمیکند)، با پاکان خوشرفتاری نمی کنه، با نیکان خوشرفتاری نمی کنه؛ هر جا نیکی ست، دردها و مصیبت ها را به دَرِ خانۀ او می فرستد،هر جا انسان سالمی ست، رنجها را به سراغ او می فرستد، هر جا ولیِّ حقی ست، بلاها را به سوی او می فرستد وما می بینیم این را حتی، در سیره و شناخت زندگی پیامبران سلف میبینیم همین مسئله هست؛ همه در رنج اند و لذا، شاعر نمی تواند، چنین فلکی را بر تابد. به تاب بیاورد و تحمل کند داد می زنه:

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
بر می داشتم من این فلک را زمیان
و از نو فلکی دگر چونان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان

در اونجا (در آنجا) دیگر یزید، امیرالمؤمنین جهان اسلام نمی توانست بشود و پاکانی، پاک نژاد، از دم تیغ والِیانش به در آیند.

گاه انسان دردی بَرِیش (برایش) می رسد، زبان به شکوه باز می کند. شاعر همین کار را کرده.
گاهی فرزندمان مریض می گردد یا پسر و برادر جوانی داریم از میان می رود و توسط حضرت عزرائیل منتقل می گردد، شکوه می کنیم:
خدایا! آدمهای بد روی زمین کم بودند تو آمدی همین را گرفتی؟ نمی گوئی؟ خیلی ها می گن(میگویند)

کسی که می خواهد نفس را تهذیب کند، شکوه بر لب ندارد که هیچ، بعد شکایت را به مدح بدل می کند. وقتی گفتند: فرزندت چنین شد؛
می گوید: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ . از همانجائی که آمده بود به همانجا بازگشت.آنی که این امانت را به من سپرده بود خودِش، با پیک خودِش، به سوی خودِش برگردانید.

کمال، این مرتبه وقتی تحقق پیدا می کنه: که انسان از دیگر انسانها هم توقع نداشته باشد و همین مَنِش و رَوِش و کُنِش را عملاً پیشه بکنه.
به جای شکوه و شکایتِ از دیگران، به مدح ِآنها بپردازد و لذاست که در روایات بسیار زیادی از ما داریم، فریقین هم دارند:

اولاً – غیبت حرام است و حتی بعضی ها می گویند: یکی از کبائر است . چرا؟ چون شکایت است.
و ثانیاً- گفتن زشتی ها، ذکر زشتی ها، ممنوع است.
در قرآن هم از کسانی که زشتی ها را دامن می زنند و شایعه می پراکنند و شُیوعِش می دهند به زشتی و به مذمت یاد کرده است.

این طرف دیگر قضیه می گن(میگویند):
مؤمن به کمال ایمان نمی رسد مگر اینکه: اشتباه برادر مؤمن خویش را تا پنجاه بار، پنجاه بار توجیه احسن کند.
اینجا هست که شخص: از نظر وجودی و از نظر نفسانی، از نظر این گوهر ربانی که روحِش باشه یا جانِش باشه یا خود و مَنِ که ذکر می کنیم باشه، به کمال می رسه که کلاً :
از شکایت به مدح برگردد.
نگاهِش را شکایه آمیز نکند.
زبانِش را هم شکایت آمیز نداشته باشد؛
برداشتِش هم، تعبیرِش هم قول و فعل و عمل؛ همۀ مثل هم باشه.

و دوم

از غفلت به بیداری آمدن
هر چیزی – خوب دقت کنین-
برای رسیدن به کمال، متوجه چیز دیگری هست؛

نفس یا روح هم، برای رسیدنِ به کمال متوجه امور دیگری باید باشد.که این امور، از نظر رتبۀ وجودی از خودش بالاتر باشند.

نفس در اول پیدایش: آن بیداری، آن استعداد کامل، آن فعلیت کامل را ندارد. مستعد هست؛ اما، به فعلیت نرسیده است.
با گرایش به زمینه های: علمی، عرفانی، عبادی و زمینه هائی از این دست؛ با بیدار شدنِ نسبت به این زمینه ها، از فعلیت متناسب، با همت خود برخوردار می شه، این چهرۀ به این طرف دارد، خود نفس، چهره ای به آن طرف.{خود نفس چهره ای بایطرف دارد وچهره ای به آن طرف} چهره ای به غفلت دارد، چهره ای به بیداری.

بیداری نفس کیّ محقق می شود؟ آنوقت:
یک
که به آن چیزهائی بیندیشد که: از خودش از نظر وجودی بالاترند ودر رأس به حضرت دوست متوجه باشد.
نسبت به زمینه های مافوق بیدار باشد و نسبت به زمینه های مادون غافل!
نسبت به دوستان الهی که از نظر رتبۀ وجودی از او برترند: بیدار باشد، حساس باشد، غیرت داشته باشد ونسبت به مادونان غافل!
نسبت به ارزشهای والا: حساس باشد، بیدار باشد؛ نسبت به ارزشهای مادون یا ضد ارزش ها، غافل!

اگر بیداریش، در زمینه های استعلائی، محقق شد و نیز غفلتش نسبت به زمینه های مادون و دنیه: محقق بود، بالفعل بود، بالفعل غافل شد وآزادانه و آگاهانه به اینها پشت کرد؛ این بیداری محقق می شه(می شود).

در یک کلیت سه جهت را در بر می گیرد. نسبت به زمینه های عالی:{در یک کلیت نسبت بزمینه های عالی سه جهت را در بر میگیرد}

از نظر نظام فکری و اعتقادی:
نظام مند میشه(می شود). بیداریش همه جا نبه یه(جانبه است). همۀ ارکان این نظام را در بر می گیرد.

از نظر آرمانی:
هم همینطور. نسبت به آرمانهای والا، بیدار می شود و نظام آرمانی شِکل می گیره و همۀ ابعاد و پایه های این نظام آرمانی را، بر مبنای بیداری طراحی می کنه (می کند).

و بعد نظام رفتاری:
گوشِش، چشمِش، عقلِش، هوشِش، خیالِش، وهمِش همۀ قوا و استعدادها و ظرفیتهایش در جهت بیداری نسبت به ما فوقه (فوق است)؛ این تقاضا می کند.

همانطوری که در اول بحث تهذیب گفتیم:
نسبتِ به مادون غافله (غافل است) اصلاً که ا نّه که همچِه چیزی وجود ندارد. نِه، این که به خصوص در مراتب بالا، مراتب نهائی اصلاً توجه نداره. شاید در مراتب پائینی، کسانی که مثل بنده باشند و هستند چیزهای مادون را ارزش قائل اند. ولی، می گویند: خُبّ بد نیست. هست. اما نسبت به آنها ارزشِش، کمتره (کمتر است). وما، چون متوجه آنها هستیم. این ها را نگاه نمی کنیم. این افراد آنطوری نیستند اصلا به اینها ارزش قائل نمی شوند؛ جانشان را، حقیقتشان رامی بینند. بر مبنای بصیرتی که ذکر کردیم، چون:
گوهر اشیاء و امور را می بینند، دگه کاملاً غافل می شوند؛ به مراتب بالا اصلاً از اینها غفلت دارند. و مهمتر از این، چون مسئله خیلی ظریف هست کارسومی یی، که تهذیب نفس، با آن تحقق پیدا می کند:
از گزاف به هشیاری آمدن
جان خود را: از گزاف، از بلوف، از ادعا؛ به واقع بینی و واقع نگری آورده اند.
ما با چهار رکعت نماز زیادی یا مستحبی یی که می خوانیم فکر می کنیم همۀ طبقات بهشت را فتح کردیم. استحقاق داریم که ما را به فوق مدارج بهشت به علیین ببرند.
برای چه؟
برای این که: این نماز ما، خیلی به نظرمان می آیه. اینجا، گزافه گوئی می کنی، گزاف بینی، می کنی. نگرش تو غیر واقع بینانه هست.
هشیار شو! هرچیزی را، ارزشی ست و قدری ست. قدرِش را و ارزشِش را بشناس؛
گناهِت را هم بشناس، عبادتِ را هم بشناس!
بعضی وقتها حتی، اینطرف را گفتیم اینطرف را هم بگیم. {-اینطرف را گفتیم اینطرف را هم بگیم- حتی بعضی وقتها}یک گناهی می کنیم. آنقدر این گناه را خودمان بزرگ می کنیم که:
از قدرت نَعُوذ بِالله، نَعُوذ بِالله، نَعُوذ بِالله مِن ذالِک، از قدرت عفو و غفران پروردگار هم درشت ترش می کنیم. نه، این طرفی باشیم نه آنطرفی؛ واقع بین باشیم.

از واقعیت نشناسی، نفس را به واقعیت شناسی آوردن

این سومین کار هست. اگر این سه عمل به درستی انجام شد، سالک در میدان تذهیب نفس،
تهذیب نفس به آن جایگاهی که باید برسه وبه آن توانمندی هائی که باید برسد، به آن غنای وجودی و کمالی که باید برسه، امکان دست پیدا کردن هست.

و اما، تهذیب خوی
خواجه معتقد هست که تهذیب خوی نیز با سه کار محقق تواند شد:

اول
از زجرت به صبر، باز آمدن.
خوی ا نسان به دلیل اینکه، خُبّ،! همه از اول مراحل کمال وجودی را ندارند تأثیر پذیریهائی در زمینۀ طراحی: نظام فکری، نظام کنشی، نظام نگرشی، نظام آرمانی دارند؛ باعث می شود که نتوانند چنان که شایسته است به آن مقام شکیب و آن مقام تمکن و طمئنینه و سکینه و وقار قرار بگیرند. حوادث:
تکانشان می ده(میدهد)
گاه، تنگ دلشان می کنه
گاه، اندوهناکشان می سازده
گاه، ملول شان می گردانه؛ به قول عده ای از عرفا: گاه، در قبض به سر می برند، در گرفتگی؛ حالت گرفته ای دارند.
گاه، ناشکیبی بریشان (برای شان) دست می دهد. می خواهند همه چیز را به هم بریزند. این حالت را عرفاء قبض میگن (می گویند).

گاه، در حالت بسط، به سر می برند. بی خود می خندن.(میخندند).یک خوابی دیده (است). خواب! حالا درسته (درست است) بعضی خوابها، رحمانی هست. ولی، ده برابر محتوای آن خواب، ای را مست کرده. خوش حاله. این را بسط میگن.
استاد یک چیزی را برایش گفته، مُرادِش، مُرشِدِش، یک چیزی برایش گفته است که ای باز می شه .چنان باز می شه که بیش از حد باز میشه! شاده شاده می خنده؛ این حالت را بسط می گویند.

به هر حال، خویِ را، با سه کار می توانیم: تهذیب کنیم، آرامِش بسازیم، متعادِلِش بسازیم، پالوده اِش بسازیم، دارای زینتِش بسازیم، زیبایِش بسازیم.
یکی- این که:
از این حالت قبض و بسط بیرونِش بیاوریم. از اندوه و گرفتگی و ملال به یک حالت شکیب و صبوری و طمأنینه اش بیاوریم.

دوم
از بخل به بذل آوردن،
بخل هر کسی چیزی هست. شاید یک روحانی نما که علی الظاهر لباس روحانیت پوشیده، بخلِش از یک تاجر پول پرست نه تاجر معمولی و سالم، بیشترباشه (باشد). به این معنا اگر به این _کسی که این خصلت را داره_ بگیم:
دوتا، از کتا بهایت را بده که من رویِش کار بکنم و دو تا مقاله بنویسم، یا سخنرانی انجام بد هم!
اگر بدا ند که، این از من جلو می زند و بخل کرد، متوجه می شویم که: بلی، این دیگر بخلِش، بخل ابلیسیه. (ابلیس است)
بخل حتمی نیست که متوجه مال باشه.گاهی می گیم: معنای این کلمه چه میشه؟ نمی گن (نمیگویند)
گاهی می گوئیم:
راه رسیدن به پاکی چه هست؟ نمی گن. برای چی؟ برای از ایکه (از اینکه) : بخل دارند.
گاهی نه، هرچه داره می ریزد به پای دیگران.

خوی را اگر:
از بخل به بذّل آوردیم؛
از زجرت به صبر آوردیم؛ کار مُحزّبان را کردیم.

و سومینَش
از مکافات به عفو آوردن

گاهی، به ما کسی ظلمی می کند، ستمی می کند، دوست داریم این را مجازات کنیم جزایش را نقداً در روی دستش، کف دستش بگذاریم.
خوی، وقتی تهذیب می شود و زیبا می گردد که: خصلت انتقام جوئی را، کنار بگذارد و روحیۀ عفو را روی دست داشته باشد؛ در غیر اینصورت خوی تهذیب نخواهد شد.

و اما، تهذیب دل،

تهذیب دل، نیز از نظر خواجه با سه کار تحقق پیدا می کند.
خوب دقت کنِن!! خیلی مُهمه (مهم هست) این بخش!!
از هلاک امن به حیات ترس آمدن

ما، با این مقدار از روزه و نمازی که می خوانیم یا می گیریم، خودمان را در یک شرایط امن و امان احساس می کنیم و می پنداریم می گیم(میگوئیم) ما دیگر:
از آتش دوزخ در امانیم، در امنیتیم، از سؤال نکیر و منکر، در امانیم، از آبروریزی در مواقف حشر، در امانیم؛
در این دنیا هم نیز: از بدبختی های متنوع در امانیم؛
این احساس امن پنداری، خودش هلاکت است برای جان انسان. تو در متن بدبختی و هلاکت بسر می بُری، خیال می کنی زنده ای؟
حیات تو، حیات واقعی تو وقتی هست که: از این پندار ، به متقابلا تش بدر آئی. بترسی که نکند نمازت و روزه ات و حج ات و خیراتت قبول نشود. اگر این ترس را داشتی؟ دلت را تهذیب کردی و در کار تهذیب دلی؛ نه این که خاطرت جمع باشه، ترس از میان رفته باشه. این ترس، نشانۀ حیات دل هست وآن احساس امن، نشانۀ موتِش هست.
پس، حیات دل و تهذیب دل، زمانی محقق خواهد شد که:
ما از پندار پوچ امنیت، بدر آئیم و به دغدغۀ عدم پذیرش، گرفتار شویم.
*مربوط تنها به مسائل مربوط به حضرت حق و نماز و روزه و از این ها نیست. در همۀ زمینه ها!
کار نیکوئی کردیم، علمی آموختیم احساس نکنیم که این علم مان، امنیت بخش است. نجات دهنده همین چیزیست که ما کسبِش کردیم و داریم اَزِش(از این) استفاده می کنیم . این:
مرگ عملی هست. مرگ بالفعل است هلاک بالفعل است، موت بالفعل است.

حیات بالفعل اینه که:
دغدغه داشته باشیم، ترس داشته باشیم،خوف داشته باشیم که: نکند این علم، نتواند نجاتمان بدهد. نکند این نماز نتواند نجاتمان بدهد. این حج نتواند نجاتمان بدهد؛ این جا به حیات بالفعل به حیات عینی دست یافته ایم.
و دوم
از شومی نا امیدی، به برکت امید بازگشتن،
چون، سر و کار سالک با حضرت حقه (حق هست) و نومید بودن از این درگاه، کفران به بار می آورد و مؤمن حق ندارد نا امید باشد. نمی گیم(نمیگوئیم) :
نباید ترس نداشته باشد.ترس داشته باشد، خوف داشته باشد منتها، با رجاء.
در نومیدی محض به سر بردن، یعنی: در کفران محض به سر بردن.

آنطرف خوف را تأیید می کنه، ترس را تأیید می کنه وآن را عین حیات می بیند و این طرف نومیدی را عین مرگ می بیند و امید را عین حیات و زندگانی ودل را، با آب رجاء و امید می خواهد زنده بدارد؛ نه با زهر به نومیدی بمیراند.

وسوم
از محنت پراکندگی دل به آزادی آمدن.
معمولاً ذهن های انسانهای، دلهای انسانهای نپخته مثل دل حقیر، این ها هر دمی به یک جائیه. یک دَمی میگوید: دانش خوبه. یک وقت دیگر می گوید: نه، عبادت بهتره. باز یک وقت دیگر می گوید: نه، ثروت بهتر است. اگر ثروت داشتم مسجدی می سازوم. مردم می روند نماز می خوانند. همۀ ثوابش می رسه به ما!
یک وقت می گوید: راحتی بهتره. یک وقت می گوید: نه، خیلی هم خوب نیست. و وقتی چنین شد یعنی: یک پایگاه نداشت. حوادث او را متزلزل و منقلب می سازه(میسازد)

گاهی اندوه داره: چرا پول ندارم مسجدی بسازم؟ گاهی ناراحته: چرا توان ندارم حج برم؟ همین طور! گاهی خوشحاله که: نماز خوانده، در تلون به سر می بُره، در اضطراب به سر می برد. دلِش، همیشه حالت پراکندگی دارد. نامنظم است ثبات ندارد. روی یک میخ، روی یک پایۀ مستحکم، قرار نگرفته(است)
در یک کلام: خاطرِش پریشانه. جمع نیست. چرا؟
چون: به حضرت جمع روی نیاورده است.
چون: سیر اسمائی نداشته است؛ که در پایان کار ببیند که سیر اسمائی به کجا می انجامد. این اسماء به کجا ختم می شوند تا این هم به همانجا خودش را مستقر بسازد و از همان مبدأ: همه چیز را، ببیند، بگیرد، واز آن خودش سازد؛
و یا به این معنا،خودشرا در آنجا: غرقه کند، به فنا برسد ودست یابد و چون چنین شد: به یک آرامش، به یک خاطر جمعی، به یک تمکین و سکینه و وقاری دست پیدا می کنه (میکند)که:
از همۀ دلهره ها: در امانش قرار می ده، آزادِش می سازه، از زنجیر همۀ دلهره ها آزادش می سازه! از زنجیر همۀ ناراحتی ها آزادش می سازه! از زنجیر همۀ نشاطهای حیوانی و مادون شخصیتش هم آزادش می سازه؛ اینجا دلش از پراکندگی به جمع و به آزادی نائل می گرده.(میگردد)
اگر این مراحل را سالک در میدان تهذیب انجام داد:
به کمالاتی، دست می یابد که بخشَش ذکر شد و تذکر رفت و بخش دیگرش را، بایستی خود سالک متناسب با همت خودِش در بیابه و منتقلش می کنند به مکانی برتر که انشاء الله در جلسات بعد، خدمت سروران عزیز بیان خواهیم داشت.

وَ السَّلامُ عَلَیْکُمْ وَ عَلَیْنا وَ عَلی عِبادِ اللهِ الصّالِحینْ
بر خاتم انبیاء محمد صلوات
اَللّهُمَّ صَلِ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.