سخن مدیر:

جلسه سوم: فرهنگ حسینی – فرهنگ یزیدی

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

فرهنگ حسینی - فرهنگ یزیدی
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید
حجم: ۱۸ مگابایت
 

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد الله رب العالمین الحمد الله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی الولا ان هدانا الله ثم صلاه و سلام علی خیره خلقه و اشرف بریاته الذی سمی فی السماء بأحمد و فی الارضین و بأبالقاسم مصطفی محمد (ص) صلوات الله و سلامه علیه و علی ابن عمه سید الموحدین امام العارفین علی ابن ابی طالب و اولاده المنتجبین.

اما بعد قال ابا عبدالله الحسین (ع):
انی لَم أَخرُج أَشِراً وَ لابَطراً وَ لامُفسِداً وَ لاظالِماً و اِنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الإصلاحِ فِی امّه جدّی.

بحث ما پیرامونِ انسان و جنبه های وجودیش بود و گفتیم که:
انسان یک فرهنگ است. مطالبی هم پیرامون این نکته به عرض سروران عزیز رسانیدیم، می کوشیم به بحث مقدماتی خودمان امروز پایان بخشیم تا در روزهای آینده مواردی که مربوط به پیام امام و قیام امام هست مورد توجه قرار گیرد.
طبیعت هر فرهنگی به ذاتْ شناختِ خودش را ایجاد می کند و می طلبد. هر فرهنگی قابل مطالعه هست، نیازمند به آموختن است، نیازمند به شرح و تفسیر و تبیین است، بدون آنکه فرهنگی آموخته شود، شرح شود، تبیین شود، مبین و معین شود انسان به جانمایه و گوهر آن فرهنگ فهم درستی به هم رسانیده نمی تواند؛
از طرفی در همۀ پدیده های هستی از یک طرف
و در پدیده های صنعتی و ساخته شدۀ دست بشر آنچه مهم هست اینست که: بهترین شناسانندۀ این پدیده همان مخترع و سازنده ئی بود و لا غیر
اگر ماشینی می بینید بهترین کسی که می تواند این ماشین را برای مان معرفی کند، شرحش کند، تبیینش کند همان مخترع اوست،
اگر کامپیوتری می بینیم اگر دوربینی می بینیم، هر کدام اینها بهترین معرف شان همان سازنده و مخترع آنها هست
پس اگر
در رابطه با این فرهنگ مبارک یعنی {انسان} کلامی در رابطۀ با شناختش و ضرورت شناختش به میان بیاید باید، بدانیم، باور کنیم، بپذیریم، گردن بنهیم که بهترین کسی که می تواند آنرا معرفی کند همان سازندۀ اوست.
درینجا ما در یک دو راهی قرار می گیریم، دو راهی ئی که بخواهیم یا نخواهیم مجبوریم یک طرفش را برداریم و بگزینیم
یکی اینکه:
برای انسان از یک طرف و برای همۀ این عالم از دیگر طرف خالقی با شعور آفرینندۀ آگاه بپذیریم و گردن بگذاریم که این فرهنگ آفریننده ئی دارد آگاه و با شعور و زنده و فعال و همون هم می تواند بهترین مفسر و بهترین معرف این فرهنگ دقیق ترین شناسانندۀ این فرهنگ باشد..
بخش دیگر اینست که:
منکر خالق حی عاقل دانای آگاه بشویم، بگوییم خوب طبیعت همینطوری که بوده این موجودات را خلق کرده انسان را هم خلق کرده،
حالا پیامدهای این دو نگرش از نظر فکری از یک طرف، از نظر عقلانی از یک طرف از نظر ارزشی و جلال و شکوه وجودی برای این فرهنگ که خودش را چه مخلوق دست طبیعت بشمارد، چه مخلوق دست خداوند بشمارد، خودش را گل سر سبد خلوت می یابد و می بیند و از دیگران توقع دارند تا به او احترام بگذارند قدرش را بشناسند تقدیر و تعظیم و تجلیلش کنند، آیا درسته که بگه من عاقلِ قابل احترام، مرا یک موجود بی حرمت ساخته؟
موجود بی حرمتی که:
نه عقل دارد، نه شعور دارد، نه دانش دارد، نه زندگی دارد، نه پویائی دارد به عنوان طبیعت
آی انسانی که احساس عزت می کنی خجالت نمی کشی تو را به یک موجود بی عزت ساخته؟
آی موجودی که احساس می کنی تو دارای روحی و حیات داری، شرمت نمی آید بگوید مرا یک موجود مرده ساخته؟.
به هر حال این فرهنگ
دارای سازنده ایست، دارایی مؤلفیست و تدوین کننده ایست که همین تدوین کننده و مؤلف بهترین معرف این فرهنگ و این موجود تواند بود و لا غیر.
خوب دقت بفرمایید؛
موسی (ع) هنوز به پیامبری مبعوث نشده است اما از آن شناختی دارد در حد وجود خودش در حد کسی که می خواهد در آینده پیامبر بشود، بعد معبوث به پیامبری بشه، برو موسی(ع) و فرعون را هدایت کن به سوی ما و این پیام، پیام عشقِ، معشوق ازلی دوست ندارد حتی انسان رز و پلیدی مثل فرعون از او و از رحمت او و از مهر او و عشق او دور بماند. برو او را و قومش را دعوت کن،
موسی هراس داره؛ دو تا معجزه به موسی نمایانیده می شود:
عصایت را بینداز یک معجزه، دستت را به گریبانت فرو بر بعد بیرون کن میبیند، یک باره به خودش مشکوک می شه، اِه چکار شد موسی؟ تو تا حالا صد دفه ای عصا را انداختی اژدهایی نشد، یک میلیون بار دست به جِیب خود بردی بیرون آوردی خورشیدی از کفِ دستت ندمید چطور شد؟ تو کی هستی؟ موسی (ع) مانده که من کیم؟
این فرهنگ که هست؟ تا دیروز که همچین خبرهایی نبود، چرا دیگران نمی توانند چنین باشند؟ هر چه توانِ عقلی داشت به کار برد نشد! تا بفهمد که این چیست؟ این لایه های تازه ئی که برایش نشان داده اند از کجا آمده؟ چه خبرِ درین دو گَز تن از کدام عالَم پنهان شده است؟
وقتی که عقلش به جایی نرسید دستها را بلند کرد گفت:
رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی
این دعا را شما شنیدید با این تفسیر را نشنیده بودید،
نمیگِه برای من شرح صدر عنایت کن، خوب تو پیغمبری، بالاتر از پیغمبر هم شرح صدری داریم؟
میگه:
خدا این والایی این صدری، این والایی که به من بخشیدی برای من شرح کن تا بفهمم چی هستم؟ تفسیر زیبایش اینه، این والائی که به من بخشیدی، این والائیِ که می تواند در وجودِ انسانی خاکی تجلی کند چیست؟! شرحش کن تا بدانم
رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی
این والایی را برای من شرح کن، مرا به من معرفی کن، این لایه های با عظمتم را برایم معرفی کن تبیین کن تفسیر کن تا بدانم کی هستم من؟
صلوات بفرستید
دیگران برای ما ماشین می سازند، دیگران برایمان دوربین می سازند، امپلی فایر میسازند، ساعت میسازند، دیگران برای ما رایانه می سازند،
ما خیال می کنیم همه چیز را فهمیدیم! جالب تر اینکه دنبال شناخت همه چیز هستیم، دنبال شناخت خیلی از زمینه های علمئی که به دردمان به سالها نمی خورد هستیم! مغز فرزندانمان را از فورمول کیمیاوی فلان عنصر پر می کنند! اما به ما نمی گویند تو که هستی و خودمان هم دنبال خودمان نمی رویم!
تو که هستی؟
مولانا حرف بسیار زیبایی داره
هر سربندئی که خرد را ذایل کند نزد عارف مِی است از یک نظر، و وقتی معینش می کند می رساند که کدام می را می گوید
می که ذای کنندۀ عقل است و هر چیزی که بینش را نورانیت بخشد و جان را با ملکوت هستی پیوند دهد باز می است،
آن می بد عقل را ضایع می کند
این می خوب روح را پرواز می دهد
آن می بد می نفس است
این می بد می روح هست می ولایت است
می گوید
هیچ محتاج می گلگون نه ای
سربندی ها را ول کن
هیچ محتاج می گلگون نه ای
ترک گلگون کن تو خود گلگونه ئی
تاج کرمنا بر فرق سرت
طوق اعطیناک آویز برت
با این همه دارایی
آفتاب از ذره ئی شد وامکاه
آیا آفتاب به در خانۀ ذره به گدایی می آید که ای ذره یک کمی نور به من بده می آید؟
آفتاب از ذره ئی شد وامکاه
زهره ئی از خمره ئی شد جان خواه
کدام دریا دیدین که بیاید پیش یک صبویی! خمره ئی! بگوید یک جرعه آب بده؟
انسان می گوید تو همینی
تو خوش و خوبی و کان هر خوشی
تو چرا خود منت باده کشی
ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش
چون چنینی خویش را ارزان فروش
در گشاده عُقده ها گشتی تو پیر
هی به فکر دانش بودی، گره ها و عُقده های دانشی را گشودی تا پیر شدی، ای فرنگ که جز کار فرهنگی از تو بر نمی آید،
در گشاده عقده ها گشتی تو پیر
عقدۀ چندی دیگر بگشاده گیر
فکر کن چندتا مسئلۀ علمی دیگر را هم حل کردی
اما متوجه این نکته باش
عقده را گشاده گیر ای منتهی
عقده ی سخت است بر کیسۀ توهی
عقده ئی کان بر گلوی ماست سخت
که بدانی که خزی یا نیکبخت
ما به دنبال همه چیز و هر چیز می دویم اما متأسفانه به دنبال شرح وجود خودمان، به دنبال تبیین هستی خودمان، به دنبال درک لازم وجود خودمان نمی دویم و نمی رویم.
به هر حال ما معتقدیم که بهترین، دقیق ترین و درست ترین معرف این فرهنگ بعنوان انسان پیامبران بود.
برای چی؟ برای اینکه اینان در طول تاریخ اگر معرفیِ از این فرهنگ به دست داده اند از زبان مؤلفش بوده، از زبان تدوین کننده اش بوده، از زبان خالقش بوده و طبیعتاً در دوران اخیر آنی که بهترین معرف بوده پیامبر ما بوده و بعدش هم
خوب دقت کنید
بعد از پیامبر هم میراث دارانِ دانش او بوده اند، میراث داران بینش او بودند و لا غیر
اما بعد از پیامبر در هر بخشی از اوراق این فرهنگ تحریف بوجود اورده اند، در هر بخشی از لایه های وجودی و قدسی و ربانیش دست کاری کرده اند.
پیامبر می گفت: تو یک موجودِ طبیعیِ بیخود نیستی، تو لایه هایی داری لایۀ اصلی تو طبع تو، طبعی که با حیوانها همراه هست و همگون هست نیست،
لایه های اصلی تو لایۀ عقلانی توست که از خود درکی معقول می توانی بهم برسانی
و بالاتر از آن لایۀ قلبی توست که می توانی با چشمِ قلب ملکوت وجودت را مشاهده کنی و با ملکوت اشیاء هم در ارتباط باشی
و از آن بالاتر لایۀ روحانی توست که در آنجا از محضر حقیقت حق، از محضر حق به حضور حق می توانی برسانی
و بعد سرّ وجودی خودت را بیابی.
صلواتی بفرستید
جالب اینست که کسی که همیشه این حرفها را شنیده و شرحش را هم شنیده باز هم شرح می خواهد برای اینکه خداوند قلب ایشان را نورانیت از آنچه بفرماید صلوات دومی ختم بفرمائید.
به هر حال بعد،
بعد از پیامبر منکر شدند،
که انسان همچه موجودیِ ، این فرهنگ همچه لایه هایی دارد، همچه طبقاتی دارد و به جای این طبقات و لایه ها،
لایه های تازه ئی برایش تراشیدند،
به جای خداگرا بودن، قدرت گرا بودن را گذاشتند،
به جای دیدن ملکوت لذت وری و هوس بارگی را گذاشتند،
به جای عشق به حق عشق به ثروت و مکنت و شهوت را جانشین کردند،
به جای سرگرمی با لایه های عمیق وجود خود و مراوده با ملائکه الله و فرشته های متناسب با هر لایۀ وجود، بوزینه بازی را مد کردند سگ بازی را رواج دادند.
در تبلیغات عملی و جانبداری های رفتاری و کنشی خودشان، این لایه های عمیق و ربانی را تحقیر کردند، به مسخره اش کشیدند، بی اثرش جلوه دادن، گفتند: چی بدرد می خورد؟ ابوذر آمد یک زندگی زاهدانه ئی انتخاب کرد چی بدردش خورد؟ به جایش مروان بن حکم را نگاه کن؛ ثروتی انداخت فلان صد تا کنیز ماه روی داشت، ابوذر چه داشت؟ آیا ابوذر از لذتهایی که اون صاحب صد تا کنیز ماه روی برخوردار بود برخوردار بود؟!
نه بابا! ابوذر نصف عمرش هم تبعید بود،
این همه نماز چه بدرد می خوره؟ این همه خدا خدا گفتن چه بدرد می خوره؟ بیا پول پول بگو، باغ باغ بگو، همسر همسر بگو، شهرت شهرت بگو، خدا خدا چی بدرد می خوره؟ امروز هم میگن: چی میرید می شینید به این زیر سقفهای مسخره یا حسین (ع) یا حسین (ع) می گین، خوب چی بگیم؟ یا کامپیوتر یا کامپیوتر بگیم، یا هواپیما یا هواپیما بگیم، چه خبرِ حسین (ع) کیه؟ چی بدرد می خوره؟ علت اینکه شما مسلمانها بدبختین برای اینکه یا حسین (ع) میگین، یا الله میگین، بروید دنبال کانال های پول ساز، قدرت ساز به قدرت می رسین، مثل ما آقا میشین، عین همون حرفها را می زند
ولی
وقتی بگیم کدام آقا؟ همین آقایی که فکر خودش، عمل خودش را توجیه و تفسیر کرده نمی تواند، امروز هم میگن، آن روز به نحوی می گفتند و انسان از لایه های وجودیش دور می ساختند و امروز به نحو دیگری می گویند تا از چشم انداز انسانیت و الهیت بیندازندش.
در آن دوره
خوب دقت کنید خیلی دقت کنند بخصوص جوانها دقت کنند،
تلاش کردند تا نیازها و آرمانهای متعالی و برین و ربوبی و راستینِ انسان را از جلوه بیندازند،
نیاز انسان چه هست؟
انسان سی سال چهل سال زندگی می کند شصت سال زندگی می کند سیصد سال زندگی می کند،
عالی ترین نیازش اینست که
با سرّ وجودی خودش در ارتباط باشد موسی می گوید
رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی
خدا بگو من چیم؟ این والایی من از کجایه؟
ما باید با سرّ وجودی خودمان در ارتباط باشیم، چگونه می توانیم در ارتباط باشیم؟
وقتی که آزاد باشیم، چون اگر فکر مشغول بود، اگر ذهن مشغول بود، اگر دل مشغول بود آزادگی برای پرواز را ندارد
کِی می توانیم آزاد باشیم؟
وقتی که نیازها و نیازهای دروغین و نیازنماها را ترک گفته باشیم.
آقا من به یک زیرانداز نیاز دارم یک فرش که دیگر به زیر پای من باشد نه به روی سرم، زیر پای من، این نیاز است
اما
فلان نوع فرش را می خواهم این هوس است انسان را اسیر می کند، (آقا شما کار دارید ندارید)
تنپوش نیاز هست، انسان به تنپوش نیاز دارد این نیاز اساسیش است اما این که فلان مدسازِ بد فعلِ شراب خوارِ پاریس یا روم امسال فلان مدِ ساخته، من باید این را بندازم دور یکی دیگر بخرم، این دیگه نیاز نیست،
ماشینِ ما ببخشید دیگه هفتاد و چهارِ حالا هشتاد و دو است خوب باید برم ماشین تازه بخرم
می بینید چه چیزها را نیاز می سازند برای ما؟
بیست روز قبل از عید نوروز ماشین خریده، بیست روز از عید نوروز گذشته پانصد هزار تومان از رویش می افته
برای چی؟
برای اینکه آن الاغی که در اروپا نشسته و می خواهد از ما همه چیزمان را بگیرد این نیازنمایِ مسخره را بر ما بی خردان تحمیل کرده است،
یعنی چی؟ آقا انسان به نیازهای اساسیش باید برسه.
نیازنماها اگر دامنش را گرفت، دامن فکرش را گرفت، دامن عقلش را گرفت، دامن دلش را گرفت، این میشه موجودی وابسته به همین آهن پاره ها و خشت و سنگ و سیمان و خرت و پرت غیره و ذلک،
وقتی وابسته شد آزادی ندارد، وقتی آزادی نداشت پرواز کرده نمی تواند، وقتی پرواز نتوانست بکنه با جان هستی در ارتباط بوده نمی تواند، آقا دلی که در بند گل هست نمی تواند با فرشته دم ساز باشد
وَکَذَٰلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ
از این راه و از این طریق، باطن هستی را برای ابراهیم نشان دادیم، اول ابراهیم را آزاد کردیم بعد باطن هستی را برایش نشان دادیم تا بجای دمخور بودن با چند من آهن و آجر و سیمان و خرت و پرت های رنگین با فرشتگان همراه باشند.
در چندین جلسه در جلسات صبح جمعه گفتم: بین من و شما گفتم:
خدا شاهد باشد که این مسایل دروغ نیست. ما همین الآن شاید در همین جمع، افرادی داریم که با فرشتگان دمخورند همین طور که من و شما با هم صحبت می کنیم آنها با فرشتگان صحبت می کنند چرا؟ چون جانشان را آزاد کردند. فرد دیگری هست، همین الآن هست البته نمی دانم در جلسه هست که چند سال است برایش از طریق بالاتری که استادش و مرشدش و پیرش و شیخش و مرادش و امامش هست گفته شده آقا: تو حتی دیگه لازم نیست با فرشتگان هم دم ساز و دم خور باشی چون قدر تو بالاتر شده باید بروی به اون جای دیگر، با این طبقۀ از فرشتگان دگه صحبت نکنی،
و الله راست می گویم
بین من و شما همۀ این ذرات وجود، این نورها، این ذرات نوری، این خشت ها، این سقف، این تریبون، شاهد باشد که به او دستور داده شده که تو دیگه با این طبقۀ از فرشتگان صحبت نکنی.
ما کجاییم؟ چسبیدیم به چی؟
چرا امام حسین (ع) حاضر می شود سر زینب (س) برود، سر دختر علی، سر فرزند زهرا برهنه بشه؟ به پیش پلیدترین انسان ها سر برهنه وارد بشن، این شوخی بوده؟ می خواسته خودش یا بچه هایش به یک نوایی برسند؟ اون هم از طریق برهنه کردن سر زینب (س)؟
اینکه داد می زند
و انما خرقه لاطلب الاصلاح فی امت جدی
اصلاح چی بوده؟ این فی چی بوده؟ فی، فی امت جدی
نمی گوید: له امت جدی
اونهایی که ذوق ادبی و عربیت دارند می دانند این فی یعنی چی؟
اینکه آخوندهای ما نمی فهمند ممعذورشان بزارید، گناه ما هست، چند هزار دفعه گفتم ما به روحانیت نمی رسیم، اینها مجبورند برن دنبال روزی در آوردن، کو فرصت؟ آزاد نمیشه تا برسه کار بکنه، تحقیق بکنه، جان بکنه، عرق ریزی روح لازم داره
و انما خرقه لاطلب الاصلاح فی امت جدی
این می خواهد این فرهنگ را اصلاح کند،
نه بیرونش را، نه اینکه شترهایش را اضاف بکنه، نه اینکه گوسفندانش را اضاف بکنه نه اینکه خیامش را اضاف بکنه، نه اینکه کاخ سبز بسازد! می خواهد جانِ سبز بسازد، خردِ بهشتی و سبز بسازد، دل ملکوتی و ربانی بسازد.
در روزهای دیگر می گوییم، امام آمد، چند مسئله را خواهیم گفت، یکی از مسائلی که در روزهای بعد جداً به او خواهیم پرداخت اینست که:
امام آمد تا دنیای مردم را، دنیایشان را اصلاح کند و می گوییم که دنیا یعنی چی؟ از دید امام حسین (ع) که آمده و می خواهد دنیا را حتی اصلاح کند دنیا یعنی چی؟ این را خواهیم گفت.
به هر حال، قیمت این فرهنگ را خیلی آوردند پایین.
شنیدید ابن زیاد را گفتند تو چرا کمر به قتل فرزند پیغمبر، گفت والله گندم ری مرا وسوسه می کند، خودش را به چی می فروشه؟ ای عبد البطن تو می دانی در معدۀ تو چه هست؟ اسمش را می توانی ببری؟ میگن ظریفی آنجا بود با آن شوخی داشت گفت می ترسم به گندم ری نرسی یا گندم ری را از تو دریغ بکنند، گفت ما به جویش هم قناعت داریم.
این قیمت آدم، اینه؟ امروز هم ما همین کارها را میکنیم، یکی خود را به امریکا می فروشه چه ارزان هم می فروشه، یکی به روسیه میفروشه، خودِ به روسیه فروخته که بنده اینجایم، خود را به امریکا فروختن که بنده اینجایم، یک بار آمدند سربازان روسی تا ما را آدم کنند خوب آنها که نتوانستند، الآن باز امریکایی آمدند تا ما را آدم کنند، اگر خودمان را نمی فروختیم اینطوری نمی شد، اگر این فرهنگ را فروشی نمی دانستند و برایش قیمت قایل نمی شدند اینطوری نمی شد.
به هر حال، اینها شد و حسین (ع) دید که مجبور است قیام کند یعنی قیام بر او واجب شد اگر غیر حسین (ع) هم، کسی می بود در همان دوران که تفکری چون حسین (ع) می داشت قیام را بر خویشتن واجب می دید و قیام می کرد چون قیمتِ این فرهنگ را خیلی پایین آورده بودند.
امروز یک نگرش دیگری به نفس قیام از منظر حکمت داریم. یعنی فلسفۀ قیام و حقیقت وجودی یک قیام را از منظر دیگر می گوییم و می گذریم تا به فرداها و پس فرداها برسیم ببینیم حسین (ع) چه خیالاتی داشت؟ چه آرمانهایی داشت؟.
یک صلوات بفرستید.
به دلیل اینکه انسان یک فرهنگ هست، هر قیامی هم یک فرهنگِ، خواه برای پول باشه، خواه برای عشق، خواه برای خاک باشه، خواه برای خدا، یک فرهنگ است. فرهنگی که در ظرفِ کنش های ویژه و جهت گیری معین تجسم پیدا میکنه اگر برای خاک باشد یک سلسله کنش ها را ایجاد می کند و اگر برای خدا باشد یک سلسله کنش ها، اگر برای خاک باشد، یک جهت گیری را ایجاب می کند و اگر برای خدا باشد یک جهت گیری دیگری را لذا؛ نه از ظرف کنش های معین بیرون است و نه از ظرف جهت گیری معین. گوهر هر فرهنگ را همین کنش ها و همین جهت گیری جسمیت می بخشد، متبلور میسازه، عینیت میبخشه، به دید دیگران، دید فهم دیگران، دید بینش دیگران می کشاند و می رساند و هر قیامی به عنوان یک فرهنگ کنش گر، از یک نگرش ویژۀ نسبت به هستی، نسبت به انسان و نسبت به همه چیز جانبداری میکنه و حمایت میکنه، به دنبالش میره، هر بینش و نگرشی هم تفسیری ویژه از هستی عنایت میکنه و هر تفسیری یک نظامِ ارزشی خاصی ارائه میکنه.
در تصویر هستی شناسانۀ ابن زیاد، نظام ارزشیش نظام خاکیِ، میگن چرا حاضر میشی بچه فاطمه (س) را بکشی؟ میگه: گندم ری مرا وسوسه میکنه، یعنی ارزشِ عشق و ایمان و اخلاق و پاکی و طهارت و شهامت و غیرت و مردانگی و اینها همگی هیچ، ارزش گندم ری بالاترِ.
هر تصویری یک نظام وارۀ خاصِ ارزشی را معین میکنه و ارائه میکنه و هر نظامِ ارزشی
(تند صحبت می کنیم می گذریم)
هر نظام ارزشی یک سلسله یا یک نوعی از اهداف و آرمانها را در فراور انسان قرار میده، میگه انتخاب کن، چه هدفی می خواهی داشته باشی؟ چه آرمانی می خواهی داشته باشی؟ می خواهی به کجا برسی؟ به آهن و به آجر یا به ملائکه یا به فرشته؟ می خواهی همنشین دل باشی یا همنشین گل؟ انتخاب کن!
هر نظام ارزشی یک آرمانهایی را ارائه می کند پیشنهاد می کند و ارزش هر قیامی
(خوب دقت کنید)
ارزش هر قیامی، وابسته به ارزشی که اون اهداف و اون آرمانها به عنوان گوهر وجودی خود اونها را گنجینه داری میکند.
از اینجا بیاییم ببینیم حسین (ع)(ع) و قیام حسین (ع) چه ارزشهایی را گنجینه داری می کرده است و می کند؟ تا بدانیم که: این قیام یعنی چی؟ از چه گوهری برخوردار بوده؟.
از دیدگاهی دیگر
هر قیامی، یک گمشده ئی داره، هر قیامی یک گمشده ئی داره، کجا میری؟ بلند شده کجا میری؟ می خواهم بروم آب بخورم، چی گم کرده این آدم؟ آب، میره آب بخور. سه چهار تا بیرون میشن، ببخشید کجا تشریف می برید؟ به خواستگاری میریم برای این آقا زاده، چی گم کردند؟ همسر. خبر می شویم فُلان نامر،د دویده دویده رفته به دستگاهِ فلان نظامیِ امریکایی، چی می خواهی؟ حالا دیگه امریکایِ عزت میده، آن قدیما بود که خدا عزت می بخشید، برین یک ارتباطی برقرار کنید ،یک زمینه ئی درست کنید، چی گم کرده این آقا؟ عزت، منتها از کجا میجویِ؟ از مزبله، کاسه را آورده به بین مزبله می زند میگیم چه بر می داری؟ میگه گلاب، اِه! تو از مزبله گلاب می خواهی؟ تو از پلیدی و حقارت عزت می طلبی؟.
هر قیامی یک گمشده ئی دارد که همین گمشده، هم ارزش قیام را تعیین میکنه و هم نفس قیام را از نظر ارزشی و منطقی تفسیر و توجیه میکنه اگر به حسین (ع) بگوییم چرا قیام کردی؟ چرا سر این همه جوان ها را به باد دادی؟ چرا سر آن همه خواتین را برهنه کردی؟ یک تفسیری داره، میگه من گمشده ئی داشتم به دنبال آن گمشده می گشتم، گمشدۀ تو چی بود یا حسین (ع)؟ میگه گمشدۀ من همان فرهنگی بود که به دست خدا تدوین شده بود،
گفت خودِ خدا گفت:
خَمَّرتُ طینه آدم بین یدیَّ اربعین صباحاً
گمشدۀ من آن انسانی بود که با دو دست جمال و جلال الهی تدوین شده بود، من به دنبال این گمشده حاضر شدم سر زینب (س) برهنه بشه.
ما می آییم به پای درس امام حسین (ع) اما آنچه، باید نمی توانیم بگیریم.
نکته ئی را می گویم و آن اینکه:
هر که با حسین (ع) همسو هست و با این فرهنگ همسو هست، وقتی دید این فرهنگ گم شده، باید به خودش بقبولاند که قیام بر من واجب است.
یک قیامی بود که حسین (ع) واجب ساخت و حاضر شد در راهش از همه چیز بگذرد. و شاید در همچنین روزهایی بود که پیام رسانِ قیام حسین (ع) از شام بر می گشت، فردا اگر فرصتی پیش آمد در مورد دو تا از اعجوبه های عالم خلقت، از اعجوبه ها برای شما یک چند دقیقه ئی سخن خواهم گفت.
کاروان بر دوراهی رسید
(خوب دقت کنید)
پیشوا امام سجاد (ع) است، کاروان سالار که بشیر بن ثعلب میایه از امام (ع) میپرسه که: آقا کدام طرف برویم؟
(گریه نکنید، گریه نکنید بشنوید که مسئله داره، یاد بگیریم ما باید، بگذاریم جان ما گریه کند)
حجت خدا امام سجادِ (ع)، کار را باید او تعیین کند می گوید بروید از عمه ام زینب (س) بپرسید، این کیست؟! این زینب (س)! چرا امام خودش را دربست در اختیارش می گذاره؟ مگر شوخیِ کار امامت؟ و زینب (س) بر دوراهی، ناله ئی از قتلگاه می شنود و در کنارش که ناله ئی از قتلگاهِ کربلا می شنود، نوای دلنوازِ حسن (ع) را از بقیع می شنود که خواهرم دیر کردی، هیچگاه از من این همه دو راهی نگزیده بودی، اما این نوای مظلومانه از گودی قتلگاه، جذبه اش بیشترِ، کشّش بیشترِ، زینب (س) تصمیم میگیره بریم، به این بر بریم.
کاروان از دو راهی رو به طرف کربلا، حرکت میکنه، چون مقداری راه از دوراهی تا خود کربلا هست و بوده، کاروان هم از یک حَشم و دِشمِ خاصی برخوردار بوده، دهات و قبیله هایی که سر راه با کاروان برخورد می کنند، تا می بینند که کاروان اسیرانِ کربلایه با اینها همراه میشند، بخصوص زنها زیاد، می آیند و می آیند و می آیند تا به آن ناوردگاه خونین تاریخی می رسند، زینب (س) بر محمل نگاهی میکنه، یک طرف نگاهش به نهر القمه است که عباس نخواهد آمد، مگر تو نبودی که همیشه زانو پهن می کردی تا من از کجاوه پایین شوم، از محمل فرود آیم، عزیز خواهر اینک خواهرت با پشت و پهلوی کبود سراغ تو آمده، درنگ میکنه، نگاهش چون کبوتری جستجوگر، کنار نهر القمه می دمد اما جز بوی عطرِ بوی عطرِ دستهای بریدۀ عباس چیزی به مشامش نمیرسه، از محمل پیاده میشه، می اید تا به دیدار معشوق همیشگی اش برسه، آنی که اولین بار دیده به رویش گشود اما چون به مقتل میرسد می بیند آنی که گاه بر دوش نبی(ص) بود و گاه بر آغوش فاطمه (س) اینک سر به آغوش خاک در آغوش خاک خفته است.

 

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.