سخن مدیر:

جلسه هفتم: فرهنگ حسینی – فرهنگ یزیدی

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

فرهنگ حسینی - فرهنگ یزیدی
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید
حجم: ۱۹ مگابایت

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین الحمد الله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی الولا ان هدانا الله ثم صلاه و سلام علی خیره خلقه و اشرف بریاته الذی سمی فی السماء بأحمد و فی الارضین و بأبالقاسم مصطفی محمد (ص) صلوات الله و سلامه علیه و علی ابن عمه سید الموحدین امام العارفین علی ابن ابی طالب و اولاده المنتجبین.
اما بعد قال ابا عبدالله الحسین (ع):
انی لَم أَخرُج أَشِراً وَ لابَطراً وَ لامُفسِداً وَ لاظالِماً و اِنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الإصلاحِ فِی امّه جدّی.

از موارد اصلاح در روزهای گذشته یک محور را مورد توجه قرار دادیم که اگر بخواهیم فشردۀ فشردۀ آن مطالب را در دو سه جمله ارائه کنیم به این نتیجه توانیم رسید که؛
از دیدگاه فرهنگ ولایی:
انسان یک دلدادۀ دلدار جوی است،
یا یک فریادیست، صدائیست، ترنمیست، نغمه ئیست که جز حق، از آن چیزی نمی بالد،
همچنانکه می توان گفت؛
شاید با آیینه ئی تشبیحش کرد که فقط می تواند خدای را بنمایاند و بس.
در یکی از عرایض بنده آمد که انسان یک فرهنگ زندۀ متحرک است.
امروز به موردی دیگر از موارد اصلاحیِ مورد نظر امام (ع) می پردازیم و اون اینکه؛
حیات از دیدگاه امام چیست؟ و از دیدگاه مخالفانش و معاندانش چه هست؟ چه جوهری در آن وجود داشته است که امام با حیات اینگونه برخورد می کند؟ و معاندانش آنگونه.
بواسطۀ اینکه تصمیم بر اینست که فقط همین امروز در رابطۀ با حیات عرایضی داشته باشم از مسایل فرعی به شدت می پرهیزم و مستقیماً سخن را متوجه گوهر حیات و آن نگرش محوری ائی که به این گوهر معطوف بوده است و هنوز هم باید باشد، می نمایم (شما هم صلواتی ختم بفرمایید).
در فرهنگ حسینی؛
حیات یک امر الوهیست
که از دیدگاهی برای آشنائی با حی مطلق، با حقیقت حیات، با گوهر برین زندگی، برای آشنایی و پیوند خاک با خدای ظهور پیدا کرده، که اگر این امر الوهی ظهور پیدا نمی کرد میان خاک و خدای این رابطه ائی که اکنون هست وجود نمی داشت؛
یعنی
رابطۀ عبد و معبود نمی توانست وجود پیدا بکند حتی اگر کمی دقیق تر بشویم می بینیم تا وقتی این آشنایی شکل معقولش را نمی گیرد، باز هم از حیات به مفهوم حسینیش خبری نیست. بچه تا به سن تکلیف نمی رسد آزاد است چرا؟ برای اینکه هنوز چیزی حساب نمیشه، هنوز این رابطه را نتوانسته است عقلی بسازد، نتوانسته است معقولش بسازد، برهان مندش بسازد لذا آزاده، می خواهی در مصلا بیا با خدا صحبت بکن می خواهی نکن برو، بکند هم حالت سنتی و تقلیدی دارد وجوب ندارد، استحقاق دارد آثار دیگری هم دارد اما چون هنوز به حد معقولیت نرسیده است، معقولیتی شرع پسند آزاد است و
آنی که (خوب دقت کنید) اصلاً به این ارتباط و به این آشنائی عقیده ئی ندارد پلید است، نجس است، مرده است، اینکه می گویم دست کافر نجس است برای اینه که در او این نور، نور آشنائی تجلی پیدا نکرده، ظهور پیدا نکرده، شکوفا نشده. حیات حیوانی دارد از حیات الوهی برخوردار نیست، خوب الاغ هم حیات حیوانی دارد، فرق می کند،
غیر فهم و جان که در گاو و خر است
آدمی را فهم و جانی دیگر است
اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ یک وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْمًا
خدا آسمانهای هفتگانه را آفرید و زمینهای هفتگانۀ همچون او را نیز و امور متنوع را بین این دو هفت آسمان و زمین متکون ساخت، جاری ساخت، برای چی؟ اینها را خلق کرد برای چی؟
لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ
برای اینکه بدانید او هر کاری می تواند بکند، به هر کاری تواناست، چه کسی می تواند این مقوله را درک کند؟
آنی که به خرد رسیده است،
آنی که به عقل رسیده است،
هر چند قسمتی از زمینه های مربوط به این فراعقلیست و باید با اشراق بدان برسد ولی حداقلِ اقلش اینست که: بخردانه این را بداند که یکی هست که این همه را آفریده است این یک مورد است که بداند اوست
و دوم
قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْمًا
دانایی اش، علمش به همه چیز محیط است، همه چیز را فراگرفته است و این می رساند که در فرهنگ حسینی خدا آگاهی محور است
اگر خدا آگاهی، زنده ئی
اگر خدا آگاه هستی حیات داری
اگر می دانید که خداوند از هر جهت احاطه ات کرده است، تو زنده ئی
اگر باور نداری که خدا از هر جهت احاطه ات کرده است زنده نیستی حیات هم نداری حیاتت به حد حیات انسانی نرسیده است.
درین فرهنگ:
خدا آگاهی از یک طرف محوریت دارد و
احساس محیط بودن خدا و محاط بودن بنده و مخلوق از دیگر طرف
و این زیبایی هایی دارد اگر بدانیم که خدا به هر چیز تواناست دیگه هیچ وقت مأیوس نمی شویم، هیچ وقت ترس فرایت نمیگیره، هیچ وقت زور ظاهری و توان مادی دشمن فریبت نمیده، رعب در دلت ایجاد نمیکنه، هیچ وقت کمی عده و عاده خلل و تزلزلی در اراده و آهنگت بوجود نمیاره، هیچ وقت کمیِ تعداد، تو را مضطرب نمی سازد و از راه باز نمی دارد، از یک طرف،
از دیگر طرف،
وقتی بدانی که او محیط هست هیچ گاه به هیچ کاری جز آنچه مورد رضای اوست تن در نمی دهی چون می فهمی که می بیند، دست آرام است به خیانت دراز نمی شود، چشم و نگاه آرام است به حرام نمی نگرد، دل هیچ تمایلی به پلیدی و نجاست پیدا نمی کند، ما چرا اینطوری هستیم؟ چرا دروغ می گوییم؟ چرا خیانت می کنیم؟ چرا ستم می کنیم؟ چرا به مال یتیم و بیوه زن چشم می دوزیم؟ چرا دل مان همیشه مثل باندول ساعت از این طرف دنیا به آن طرف دنیا، از سفید دنیا به زرد دنیا، از زرد دنیا به سفید دنیا در تحرکِ؟
برای اینکه قبول نداریم که خدا می بیندمان. وقتی بنده در خیابان راه می روم و از اون طرف یک فتنۀ دهری در جلوی من سبز می شود، ازین طرف هم آقای محمدی را می بینم سبز شد، ای بابا نگذاشت یک نگاهی هم بکنیم، از ترس آقای محمدی نگاه نمی کنیم چون می فهمم که اگر این دید، اون اعتمادش را از من پس می گیرد، خیلی خوب حالا اگه آقای محمدی نبود، کلبی، مسعود، احمد، محمود، مردم بودند، مردم یعنی من که آنها را نمی شناسم، نگاهم می کننم، شاید دو سه بار هم نگاه کنم، بعد یک خطراتی و خطوراتی هم در دل خودم بگذرانم، علتش چیه؟ علتش اینکه من فقط محمدی و همین چندتا را می شناسم، خدا را که نمی شناسم،
یقینم متوجه این نکته است که محمدی مرا می بیند، این از من آزارده نشود، حالا خدا می خواهد بشود می خواهد نشود مهم نیست
وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْمًا ما نداریم
و در فرهنگ یزیدی اصلاً معنایی نداشته است.
(خوب) یکی برای شناخت حق است، خدا آگاهی هست
و دوم برای شکوفا کردن پیوند بین این دو موجود است، یک طرف بنده است یک طرف حق است،
وقتی فهمیدی که همچه موجودی در هستی حضور و غلبه و استیلا و حاکمیت دارد، آیا این فهم انسانِ می گذاره با او ارتباط نداشته باشه؟ چطور شده وقتی می گوییم فلان جا یک هنرمندی است که می توانیم به او دسترسی پیدا کنیم برویم باهاش بنشینیم صحبت کنیم، مراوده داشته باشیم، دوستی داشته باشیم، یک پارتی هم درست می کنیم تا برویم با این هنرمند رابطه برقرار کنیم یا یک دانشی مرد است یا یک شاعر است یا یک مبلغِ یک عارفِ، تلاش می کنیم این ارتباط برقرار گردد، خوب همین ارتباط با خدا هم برقرار میکنیم، درست که او خالق منِ، ولی بلاخره من مخلوقِ اویم، همو و لطف همو به من هستی بخشیده است، حالا بگذریم از اینکه در کلام حق هم می آید و آمده است و گفته است که:
وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ
این حیات را ما برای این دادیم تا اینها مرا عبادت کنند
و عده ئی در تعریف لِیَعْبُدُونِ؛
هم لِیَعرِفون را آورده اند و هم لِیَعشِقون را آورده اند، به من عشق بورزند، مرا بشناسند و با من عشق بورزند
و همین حیات در مرتبه ئی به حیات برین می رسد؛ به حیات برزخی باز می گردد رشد می کنه
غیر فهم و جان که در گاو و خر است
آدمی را فهم و جان دیگر هست
که هی رشد میکنه، رشدش جالبِ (دقت بفرمایید)؛
رشد حیات از یک طرف به دست خود انسانِ، خدا گفته من سرمایۀ اولی را به تو می دهم اما چون تو خلیفۀ منی به تو این قدرت را هم می دهم که این سرمایه را رشد بدهی، این سرمایۀ چیه خدا؟ این سرمایه حیات است،
بگیر رشدش؛
بده از حیوانی به انسانیش تبدیل کن،
از اسانی به ملکیش تبدیل کن،
از ملکی به خداوندانِ دل، به صاحبدلانش تبدیل کن،
تا برسی به اون جایی که: رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند،
خودِ تبدیل کن، خودت بدلش بساز، خودت بهترش کن، میرسه به حیات برزخی، ملکی، بعد هم به حیات اُخروی، و اگر اهل دل باشد کارش میرسه به جایی که؛ همانطوری که بارها شنیده ایم:
بهشت به دیدار سلمان عاشق تر و آشفته تر و مشتاق تر از سلمان به دیدار بهشت، چرا؟ چون جانش از مرتبۀ بهشتی هم گذشته است، این حیات در یک کلام به حیات وَلَوی تبدیل شده است، به حیات ولایی تبدیل شده است.
اینکه در زیارت هر روز می خوانیم:
اللهم جعل محیای محیای محمد و مماتی ممات محمد
این هم ترجمه اش، چون ریشه اونجایِ، از اونجا می گیریم،
بالاتر می رویم؛
خدا، به من حیاتی پیامبر (ص) گونه عنایت کن و مرگی پیامبر (ص) گونه، مردنی پیامبر (ص) گونه، بر می گردد و می رود.
به هر حال
از یک طرف؛ برای پیوند خاک با خدایِ،
از دیگر طرف؛ برای شکوفا کردن الفت بین عبد و معبود، عاشق و معشوق، محب و محبوب،
و از دیگر طرف؛ همیشه در یک سَیَلانِ بدون وقفۀ تکاملی تواند بود، در یک حرکت خدا محورانه ئی که آخرش معلوم نیست،
اگر حرف قرآن را بپذیریم همان
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ دیگر معلوم نیست کجا! جا معین نیست، چون خدا جایی نداره، یک موضع خاص نیست، تا ندارد، تا بگوییم تا خدا، الی خدا.
و از دیگر طرف؛
این حیات آیینه ئی هست که در آن عقل هنرنمائی های خودش را به ظهور می رساند، به نمایش می گذارد، البته باید بگیم که: عقل ابزاری نیست، عقل حیوانی نیست، علم های اهل تن، احمالشان، یک مورد را فقط ذکر می کنم: این موشک های قاره پیما از نظر علمی خیلی علم لازم داره تا آدم بتانه بسازه یعنی سالها باید علم بیاموزه، علم فیزیک بیاموزه، علم نور بیاموزه، علم شیمی بیاموزه، علم مرگ بیاموزد تا بتواند وسایلی مرگ آور برای موشک های قاره پیما درست بکنه، تا علم مرگ را هم نیاموزه نمیشه، خیلی خوب، وقتی رقیب هم درست کرد، مصرف های مادی از کام و جان مردم بگیر، از خرج خوراک مردم بگیر، از یتیم و بی بضاعت بگیر، این پولها را موشک های قاره پیما بساز، تا چه کار بشه؟ تا اگر روزی خواستم انسانها را بکشم، همه را یکجا بکشم، با فشار دوتا دکمه چهارتا دکمه دیگه انسانی بروی زمین نگذارم، تا بدانند که من کی هستم! تا بخش کوچکی یزه میشی یک بخش کوچکی، یک پر کوچکی، پر کوچکی از عزرائیل؟ تو چرا کاری نمی کنی که عزرائیل به تو احترام بگذارد؟ چرا آن قدر قوی نمی گردی تا وقتی عزرائیل می خواست مهربانانه، از این تنگنا نجاتت بده، خدا به او دستور بده: عزرائیل این بندۀ ما دیگر جایش این خاکدان نیست، عظمت ِوجودیش بالاتر و والاتر از آنست که در این خاکدان بماند، برو پر و بال را آرام بساز، بر پر خویش، بر بال خویش، بر آغوش خویش این بندۀ مان را از این تنگنای دنیای دون، با آرامش و عشق و نوازش منتقلش کن به عالمی دیگر، وقتی میایه درب خانه، کنار درب خانه که رسید بایستد، به احترام آنی که جلوتر از او وارد خانه شد، به احترام آن نوری که گفتیم اگر حیات به اینجا برسد به نور ولایت تبدیل میشه، می بیند نور ولایت اونجا هست، بدون اذن وارد نمیشه، و وقتی اذن میگیره، چگونه می برد این انسان را؟ کش کش کشانش میکنه؟ همانطور که عرض کردم بر بالهای خودش می نشانه، سِیرش میده، از یک مرحلۀ حیات به مرحلۀ دیگر.
اما علم های اهل تن که گفتیم: احمالشان، این انسان می خواهد همۀ موجودات را با فشار چند تا دکمه یک بارگی بکشه، تو تازه میشی یکی از پره های کوچیک کوچیک که حالا هم شاید از آن پرریزه های کوچیک یک پر از عزرائیل، بعد که دشمن قوی شد او هم مثل تو داشت چی کار میکنی؟ هیچ، باز دوباره پولی خرج میکنه و صرف میکنه تا اینها را خراب کنه، اینهای که ساخته پس تخریبش کنه، بدون استفاده تخریبش کنه.
آقا این علم نیست، این علم تَنِ، این باری شده بر دوشِ حیاتت، تو را از زندگانی از رشد بخشیدن حیات واقعیت مانع شده، تو را مرگ پرست کرده، تو را حیات ستیز ساخته، تو به چیزی بدل شدی که هم با حیات خودت می ستیزی و هم با حیات دیگران می ستیزی، اینکه حیات نشد، اینکه علم نشد،
علم نور است؛ علم عین حیات است و حیات عین علم است، مگر آتش می تواند بر خویش باشد؟! خودش علیه خودش باشد؟! مگر آب می تواند؟! مگر حیات می تواند به مرگ تبدیل شود؟! مگر حیات می تواند مرگ خودش را خواسته باشد؟! میبینید ای علم نیست، این بار دوشِ کسی میشه که خیال می کند عالم شده، فکر نکنین تنها موشک ها هست، هر چیزی که ذهن ما را از خدا غافل کرد اون موشکِ، موشکی که مستقیماً قلب ما را هدف قرار داده، چون این دل، باید مال دلدار باشه اما این از خودش ساخته، پس این مرگ آورِ.
این علم های اهل تن؛ یک بعدی نیست،
یک واقعیت بسیار درد خیزی را خدمت شما عرض کنم:
خیلی از مردم ما، خیلی حتی از دوستانِ انصار، ما عدۀ دیگر از ممالک همچنین، به اخبار و حرفهایی که اون کلاش های رادیوهای بیگانه، حرفهای حساب شدۀ استعماریِ مشغولیت آورِ حیات ستیزانه که اونها در خبر گذاری های خود پخش می کنند، خیلی بیشتر یقین دارند تا نسبت به حرفی که آن واعظ به رو منبر پیغمبر (ص) میگه، این واعظ میگه: آقا جان یقین داشته باش که دشمن، دوستت بوده و خیرخواهت بوده نمیتواند، سه تا حدیث از پیغمبر (ص) و ائمه (ع) نقل میکنه، ولی به مجردی اینکه بی بی سی یا رادیو آزاد یا رادیو مرگ گفت که: فلان کشور برای فلان ملت دلسوزی میکند، پل می سازد، نمی دانم راه آهن می خواهد درست کند همۀ آن حرفها یادمان میره!! که بابا پیغمبر (ص) گفت نمیتوانه دلسوز باشه، اگر ای پل می سازه برای اینکه؛ خودش از روی جان ما، از روی فکر ما، از روی احساسات ما، از روی عواطف مذهبی ما، از روی کرامت های وجودی ما، از روی شرافت ها و عزت های ربوبی ما بگذرد، خر خودش را بگذراند،
چنان که می بینید؛ به هر جا پای استعمار وا شد همین کار شد،
عاطفه آسیب دید، اخلاق آسیب دید، توکل آسیب دید، حیات به ابتذال کشیده شد، ارزشهای دینی سست شدند، این راه آهن را برای کی کشیده بود؟ برای اینکه دین رشد بکنه؟ حیات رشد بکنه؟ آدمیت رشد بکنه؟ هنر رشد بکنه؟ خلاقیت های عاطفی ناب و ولایی رشد بکنه؟ ما که ندیدیم، شما اگر دیدید برای بنده بگویید تا اعتراف کنم که بلی بوده است.
اینها علم تنِ،
دیشب خبر عجیبی پخش کردند؛ سر سفره بودم گفتند یکی از این نویسنده های داستان های کودک از سه چهار تا داستانی که تا حالا درست کرده و شکل سی دی در آورده، خلاصه او کارهایی که می فهمید می کنند مثل کارتون های تلویزیونی تا حالا بیشتر از پنصد و چند، پنصد و هفتاد و پنج میلیون و پنصد هزار دلار به جیب مبارک زده، اووو! چرا تقلید این مسئله را کردی؟ برای اینکه همۀ جوانها متوجه این نکته بشند، از فردا خیلی از جوانها می تازند به این کِست فروشی ها که ببینند چی تازه آمده، بخرند، تا عقل شان دیگر کار نکند، تا به دنبال دین به تکیه نرن، تا جوانی که استعداد علمیِ ناب دارد، قدرت تعقلِ ناب دارد به دنبال عقلیات نرود، آقا چی، کاری کن که پول ساز باشه، گرفتن فیلسوف شدی چی بدرد می خوره؟ خانه داری؟ نه، ماشین داری؟ نه، کسی جلو و دنبالت می دود؟ نه، خوب یک کاری بکن که پول در بیاوری، ماشین خوب داشته باشی، تفریحات خوب داشته باشی، فلان و بهمان و امثال اینها… . عقلِ اکثر افرادِ، عقلی که ندارند البته منظور هست، به چشم هایشانِ و به گوش هایشان، دنبال همین تبلیغات مسخره می دوند، آقا این علم نبود که این را به اینجا کشاند، این حیات نبود که این شخص را به اینجا کشاند، این مرگ بود که حیات را از او گرفت، به جای اینکه برای جوان امروز مایۀ حیات آب حیات تهیه کند، مایۀ انحراف، مایۀ سرگرمی، مایۀ مشغولیت های مسخره تهیه میکنه،
هم خودش را می کشد و نیروهای حیاتیش را برباد می دهد و هم میلیونها انسان دیگری را به این درد مصاب مکنه، علم های اهل تن حمالشان، یک مورد دو مورد نیست، صد مورد هم نیست،
فقط یک قالب داریم ما، یک کلید داریم یک معیار داریم، ببینیم این علم به درد دل دلدار جوی ما می خورد یا نه؟ عشقش را اضاف می کند یا نه؟ آتش و شعله های این عشق را تشدید می کند یا نه؟ (یک صلواتی بفرستید).
شنیده اید آن شاعر شیرین سخن دو سه بار، چهار بار شاید بیشتر کمتر عرض کرده باشم:
راست گفتی عشق خوبان آتش است
سخت می سوزاند اما دِلکش است
من کجا و ترک آن مهوش کجا
دل کجا پرهیز از این آتش کجا
از خدا خواهم که افزونش کند
دل اگر دم زد پر از خونش کند
ببینیم که؛ این عشق، این آتش محبت را شعله ور می سازد یا نمی سازد؟ اگر نبود علم تنِ و حمال میشیم، حمال بیمزد میشیم
اما علم های اهل دل، حَمالشان، او اول اَحمال میشه تا شخص به حمالی بکشانه، علم اهل دل؛ حمالشان میشه، عالم را، دلداده را به شانۀ خود، به سینۀ خود میگیره از یک مرحلۀ حیات به مرحلۀ دیگر از حیات می کشانه و مرتفعش می سازه، کار عقل اینه، این مرتبۀ معمولیشِ.
حیات برای آن بوجود آمده است؛
تا بینش، اشراق، کشف، مشاهده، شایستگی هایش را به نمایش بگذاره، به جلوه بگذاره، مَلَک را ببیند و با زبان خودش با خودش صحبت کند، فرشته را بشناسد و عالمش را هم بشناسد و با زبان خودش، خود اون فرشته با فرشته صحبت بکنه و این کار اشراقِ، کار دلِ، با زبان این برگ با این برگ صحبت می کند، با زبان این پرده با این پرده صحبت میکنه، حرف همدیگر را می فهمند، راز یکدیگر را درک می کنند، حیات برای این آفریده نشده تا ببینند؛ برای معده چه مفیدِ؟ برای این ساخته نشده که صدها انسانِ، صدها دانشگاهِ، به ابتذال بکشانید تا این کارخانه ها و استادها و شاگردها وسیله هائی تهیه کنند که شهوتت اضافه بشه، اِی!!! گاو و خر گاه گاهی شهوت می رانند، برای انسان ننگ است که بیاید ساختمان درست کنه که درینجا وسایلِ تیز شدن شهوت درست میشه این علم؟ این انسانیت؟ اصلاً خجالت بدِ در اینجا؟ یا اگر به چنگ آمد آدم خودشِ بُکُشه، از خجالت کشیدن، شرم داره،
حسین (ع) میگه:
تو به بینشی برسی، به کشفی برسی، به اشراقی برسی که ذره ذرۀ وجود با تو صحبت کنند،
این میگه: بابا این حرفها را ول کن، بیا از این قرص های قوه باه بخور که نیرو بگیری، ای وای، ای وای
حسین (ع) می گوید:
حیاتت را چنان رشد بده که به جایی که می نشینی حتی تلویزیون معمولی را نگاه می کنی، نه او فیلم های مبتذل را، با فرشتگان هم، هم صحبت باشی،
اینها میگند:
بیاییم این سی دی هایی که تازه وارد شده از اینها نگاه کنیم، عجب چیزهای تازه ئی، عجب هنرنمائی های تازه ای میکنن، میدانید که چه خبرِ!،
حیات برای رشد عقلِ، تا عقل هنرنمایی هایش را به نمایش بگذارد و بینش و اشراق شایستگی هایش را و اخلاق، ارزشهایش را و در نهایت خدا خودش را
لَا یَسَعُنِی أرْضِی وَلا سَمائِی وَلکِنْ یَسَعُنِی قَلْب عَبْدِیَ الْمُؤْمِنِ
یعنی چی؟ یعنی من در هیچ آیینه ائی نمی گنجم، در هیچ آیینه ائی نمی توانید مرا به آن نیکویی و زیبایی دریابید که در انسان مؤمن، در آیینۀ قلب انسان مؤمن.
منتها ما همۀ اینها را ندیده می گیریم، طبیعیِ که اگر انسان به خودش دلش بسوزه، به همۀ این موارد میرسه.
با این حساب بنده (خوب دقت کنید) فقط کسیست که با خدا آشنایی عمیق داشته باشد، نه با معده اش، نه با خاک، آنچه از خاک بر می آید،
اگر می خواهد به ارزشِ وجودی خودش پی ببرد و ارزشِ وجودی خودش را بالا ببرد، آن هم در نظام کُونی، نه در نظام های وهمی، بایستی آنچه را عمق می بخشد، این آشنایی و این پیوند باشد،
مولانا خوب حرفی زده میگه:
قیمت همیان و کیسه از زر است
(اگر به داخل همیان یا کیسه ئی زر نباشه، آن کیسه چی ارزشی دارد)
قیمت هِمیان و کیسه از زر است
بی ز زر همیان و کیسه حق است
بعد مثالهای دیگری میاره، حتی به انسان؛
بدن ما یک کیسه هست، یک همیان است، یک گونی هست که درین یک زری باید وجود داشته باشد اگر نداشته باشد، این کیسه، از کیسۀ الاغ فرقی ندارد.
اینکه در قرآن میگه:
أُولَئِکَ کَالْأَنْعَامِ
مثل حیوانات هستند، بعد بعضی جاها میگه، نه بل هم اضلّ از اونها هم بدترن، برای اینِ که درین همیان، اون زر ربانی وجود ندارد، درین کیسۀ عنصری اون گوهر ربوبی پنهان نشده است
همچنانکه قدر تن از جان بود
قدر جان از پرتو جانان بود
گر بدی جان زنده بی پرتو کنون
هیچ گفتی کافران را میتون
اگر بدون اون بر و میوه، به اون نورانیت، انسان زنده می بود تو به کافر با حکم مرده برخورد می کردی و میگفتی که اینها مرده هستند؟ اگر هم دست دادی، باید هم دستت ببری تطهیر کنی، حتی از مسلمان قبل از غسل، بعد از غسل را نمیگیم، وقتی روح از تن مفارغت میکنه و دست به تن مماس پیدا میکند، چی کار باید کرد؟ غسل باید کرد، چرا؟ اون گوهر در این کیسه نیست، همین که غسلش دادی به نحو دیگری باز میگرده، چرا؟ اسراری داره حالا بگذریم.
خویشتن نشناخت مسکین آدمی
از فزونی آمد و شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت
بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت (دقت کنید اینجا خیلی زیبایِ)
آدمی دید است و باقی پوست است
دید آن است آنکه دیده دوست است
گر چون که دید دوست نبود کور به
دوست کو باقی نباشد دور به
این ارتباط باید عمیق ترین ارتباط باشه، نمیگیم هیچ ارتباط دیگری نباشد، ارتباط با خدا، پیوند با خدا، انسِ با حق، عالی ترین و عمیق ترین پیوند بین بنده و حق باید باشه،
حدیث داریم حضرت علی (ع) می فرمایند:
لا حیات الا بدین و لا موت الا بجهود الیقین
از امام صادق (ع) می پرسند:
آیا انسان میتانه عاشق خدا باشه؟ آیا عشق با دین هماهنگی داره؟
حضرت می فرمایند:
مگر دین غیر از عشق، چیز دیگری هم هست؟ عشق همان دین است و دین همان عشق است، چیز دیگری نیست،

لا حیات الا بدین و لا موت الا به جهود الیقین
جز در پرتو این پیوند و این الفت حیاتی معنا نداره و جز با از میان رفتن این یقین موت دیگری معنا نداره، موت همینِ که یقین را از دست میدیم، به این ارتباط، به این وجود، به این زمینه ها.
خوب طبیعی هست که در فرهنگ مقابل همه چیز برعکسِ؛
حیات چیز دیگری هست، یک موجودِ خاکی، از خاک برآمده است و بر خاک [نامفهوم] نه از گوهر ربانی در او خبری هست، نه از عشق الهی خبری هست، نه از ارزشهای عقلانی خبری هست، نه از شایستگی های اخلاقی خبری هست، از خاک بر آمده است چند روزی بعد، بر باد می رود.
و در این فرهنگ (خوب دقت کنید) در فرهنگ یزیدی:
که فرهنگی جاری هست، ختم نشده، بعضی وقتها رشدش بیشتر میشه از دوران یزید،
در فرهنگ یزیدی زنده کسیست که؛
در عیش زندگی کند، شاد باشد، شادی حیوانی، ولو که عقل زایل گردد، چنانکه می بینیم، میره به کارخانه، جان میکنه، شب بیداری میکشه، زحمت میکشه، عرق میریزه، پول پیدا میکنه، میره شراب میخره، خردش را زایل میکنه تا شاد باشه، و من چیز بسیار بدی شنیدم و آن اینکه متأسفانه در بین بچه مسلمانها هم، حالا اگر نه همیشه، گاه گاهی از این بلاهت فکری و عملی بروز می کند، اینها هم میرند جان میکنند عرق می ریزند، خستگی، شب بیداری می کشند بعد پول را می برند به چیزی می دهند که عقل شان را زایل کند، چون زایل شد مستی به ایشان دست می دهد و خوشی، خوشی چی؟ آیا این خوشی مثل او خوشحالی اون بزغاله ئی هست کنار مادرش جست و خیز میزنه؟ نه، والله نه، براینکه اون خوشی، خوشی طبیعی هست، ای خوشی، خوشی ضد طبیعی هست، عقلش را زایل میکنه، درین بعضی ازین فیلم های مبتذل، در واقع شعور را ذبح کردنِ، اون هم به دست خود انسان عقلش را آدم میاره، کنار اون دستگاه میگره سر مییره، بعد میشینه به خنده کردن.
در فرهنگ یزیدی:
میگه: فقط شاد باش حالا عقل داشتی داشتی، ایمان داشتی داشتی، طهارت داشتی نداشتی، همه چیز بی خودِ، فقط یک چیز خوبِ و اون خیلی عالیِ، اوکه شاد باشی، و غرقه شدن در خوشی ها؛
خوشی هایی که حتی عرض کردم ضد طبیعی و پایین تر از مادی،
(وقت گذشت بنده هم بیشتر مزاحم نمی شوم)
اون گونه ای از حیات است و این هم گونه ئی از حیات.
و امام حسین (ع) قیام کرد تا دیدگاه انسانها را نسبت به حیات اصلاح کند، چشم انداز خیلی ها به بلاهت کشیده شده بود، برخاست که اصلاحش کنه، تا به ما و به همۀ انسانها و به همۀ تاریخ بفهماند؛ که غیر از اون حیاتی که یزیدیان می گویند، حیات دیگری هم هست و وجود دارد.
تا دوست مان را آماده می کنیم چند کلمه ئی بنده از یک عزیزی یاد میکنم، کمتر در مورد بزرگواری و عظمت وجودی لیلا (س) صحبت شده.
ابوالفرج اگر یادم نرفته باشه چون خیلی کهنه شده در ذهنم، یا مستقیماً خودش می گوید یا [نامفهوم] ساخته، نقل می کند که:
در کنار عمر بن خطاب بودم، مردی آمد از شام از اهالی شام، خلیفه پرسید که: که هستی و چه می خواهی؟ گفت مردی نصرانیم، اسم من عِمرءُ القیس است، آمده ام که مسلمان بشوم، آداب به من بیاموز تا اسلام بیاورم، طبق معمول تعارفات صورت میگیره و مرد، مسلمان میشه، در برگشت فقط امیر (ع) را میبینه بین راه، حضرت خودش را به این مرد به عمر القیس معرفی میکنه، (خوب دقت کنین اسراری نهفته است)، حضرت امیر (ع) هست، امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در کنارش روانند، علی (ع) می آید جلوی این مرد را می گیرد در حالیکه علی الظاهر نمی شناسخته، او از شام امده، این اینجا، می گوید: من علیم (ع)، داماد پیامبرم (ص)، شوهر فاطمه ام (س)، این پسرم حسین (ع) است و این پسرم حسن (ع) است، خیلی تمایل دارم با تو پیوند خویشی ببندم، چه خبرهایی بوده؟ کدام علم بوده؟ که به علی (ع) می گفته است: این دختری دارد لیلا (س) نام و این شایستگی دارد که همسر حسین (ع) تو بشود تا از او اعجوبه هایی به وجود بیاید که تاریخ را متوحل می سازد، مرد تحقیقاتی کرده بوده، که پیغمبر (ص) کیِ؟ خلفایش کی هستند، تا این داستان را متوجه میشه؛ میگه: سه دختر دارم یکی را به تو می دهم، یکی را به حسن (ع)، می دهم یکی را به حسین (ع) می دهم، خودش را نمیتوانه تحمل کنه، رها میکنه، کلاً هستیش می ریزه به پای این بزرگواران،
به هر حال در همان روز لیلا (س) را عصرِ همان روز، لیلا (س) را به نکاح آقا امام حسین (ع) در میاورن، لیلا (س) شخصیت برازنده ئی داشته، بسیار برازنده بوده، تربیت خوبی داشته، نصرانی بوده ولی تربیت خوبی داشته و وقتی درین مکتب وارد می شود، او حیاتی که باید پیدا کند، پیدا می کند، به اون حیاتی که باید برسد، می رسد، من در چند کتاب حتی در یکی از کتابهایی که یکی از محققین تاریخ نوشته بود، ای شعر امام حسین (ع) را دربارۀ لیلا (س) خوانده ام، عجیبِ این زن تا کجا رشد کرده بوده؟ تا کجا از خود شایستگی و بزرگواری نشان داده بوده
که امام حسین (ع) می فرماید:
لَعَمْرُک اِنِّنی لَاُحِبُّ داراً تَحُلُّ بها سکینهُ والربابُ
اُحبِّهما وَ اَبْدُلُ جُلَّ مالی وَ لَیْسَ لِعتابٍ عندی عِتابُ
به جانت سوگند ای شنونده، ای مخاطب من، که من آن خانه ای را دوست دارم که در آن رباب و سکینه است، نمیگه: سکینه (س) را دوست دارم، میگه: آن خانه را هم دوست دارم، نمی گوید رباب ( س) را دوست دارم، میگه: آن خانه ئی را لَاُحِبُّ داراً آن خانه ای را عشق می ورزم که در آن سکینه (س) هست و رباب (س) است، اینگونه حیات را در خودش متجلی ساخت، جوان بوده آخر دورۀ عُمر بوده، چون بعد از واقعۀ کربلا رباب (س) آمد به مدینه، خیلی ها تلاش کردند برای اینکه همین وضعیت روانیش را بهم بزنند از او خواستگاری کردند، رباب هرگز به زیر سقف نمی نشست و یک سال هم بیشتر مقاومت نکرد.
الا لعنه الله علی القوم الظالمین.

 

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.