سخن مدیر:

۴-قیام و فرهنگ فنا

بدون دیدگاه

فرهنگ حسینی - فرهنگ یزیدی
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید
حجم: ۱۶مگابایت

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین الحمد الله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی الولا ان هدانا الله ثم صلاه و سلام علی خیره خلقه و اشرف بریاته الذی ثم اف السماء بالحمد و فی الارضین و ابا القاسم مصطفی محمد (ص) صلوات الله و سلام و علیه و علیه ابن نهی سید الموحدین امام العارفین علی ابن ابی طالب و اولاده المنتجبین.

اما بعد قال علی عبدالله الحسین (ع):
انی لَم أَخرُج أَشِراً وَ لابَطراً وَ لامُفسِداً وَ لاظالِماً و اِنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الإصلاحِ فِی امّه جدّی.
در مقدمات گذشته، پیرامونِ هدف امام از قیام عرایضی مقدماتی تقدیم داشتیم.
از امروز حول چند محور از محورهای اساسی ئی که امام بر آن شد تا برای اصلاح آنها و زمینه‌های مربوط به آنها همۀ این مسائل و بلاها را بپذیرد، به ترقیب عرایضی تقدیم خواهیم داشت.
شاید یکی دو روزی یا بیشتر مسئلۀ برخورد با انسان در دو فرهنگ حسین (ع) ی و یزیدی مورد توجه قرار گیرد، بعد دو سه روز هم پیرامون اصلاح دنیا، موردی هم اصلاح حیات، و زمینه‌های دیگری هم مثل خود دین، اصلاح دین از نظر امام چه بوده و چه می‌خواسته است عرایضی تقدیم خواهیم داشت، منتها مسئله به گونه ئی هست که به یک منشور می‌ماند. نه تنها در این چند محوری که شرحش به عرضتان خواهد رسید بلکه اگر در فرصت‌های بعدی اگر عمری باقی بود و توفیقی نصیب گشت، محورها و ساحت‌های دیگری هم اگر مورد بررسی قرار بگیرد، همه در همین منشور هست،
از هر طرف این منشور که نگاه کنیم، در درون یک نور را می‌بینیم شاید بتوانیم بگوییم که در واقع نور حق دیده می‌شود و اگر بیاوریم به جلوه‌های بسیار متعالی و تعین‌های حیرت زای و هوشربایش چون در رابطۀ با کلام امام (ع) صحبت می‌کنیم، از هر طرفی که این منشور به داخلش نگاه کنیم نور حسین (ع) به چشم می‌خورد و لا غیر.
به هر حال، در فرهنگ حسینی صحبت از انسان به گونۀ دیگری هست، صحبت کمالات انسان هم به نحو دیگری هست، در این فرهنگ و در این باور، انسان می‌تواند به اثر تلاشها، تلاش‌های معنوی و تکامل ِروحانی، خودش را به مقام فناءی مطلق در معشوق برساند، شاید عده ئی به گن خوب این مقام فناء، اینکه هنری نشد، ما می‌خواهیم به بقا برسیم نه به فناء،! بلی،
وقتی می گوییم به فناءی مطلق یعنی فنای بعد از فناء هست،
انسان گاهی به فناء میرسه، گاهی از فناءِ شهودی خودش هم برتر می‌رود و به فناءِ بعد از فناء می‌رسد که این فناء او را باقی می‌دارد در آنچه در او باقی شده است.
عالی‌ترین مرتبه ئی که انسان می‌تواند به تصور یا به معاینۀ اشراقی و حضوری خود درکش کند:
همین هست که انسان خودش را به جایی برساند که با خدایش یکی بشود. پیامبر (ص) آمد همین پیام را به ما بدهد، قرآن نازل شد تا همین را به ما بگوید،
تو از خدایی و به سوی او بر می‌گردی،
پس باید،
در این مقطعی که به تو فرصت داده‌اند و امکانات داده‌اند، خدای گونه بشوی چون اگر خدای گونه نشدی به خدا بر نمی‌گردی
و این مقام یعنی اینکه:
انسان از تمامتِ ساحت‌ها و جنبه‌های خلقیِ خودش فراتر می‌رود.
در قیام امام حسین (ع) و فرهنگی که این قیام تفسیرش را به عهده داره، حرف از اینست که: بیا بالا! نشین، با خاک و خاکیان الفت مگیر، انس نداشته باش اگر توانی داری و اگر عرضه ئی داری صرف بالا رفتن بکن اما در فرهنگ یزیدی سخن از عکسش هست، هر چه بیشتر می‌توانی خودت را غرقۀ این خاکستان، خاکستان! بساز.
بالا رفتن از جنبۀ خلقی، پیدا کردن جنبۀ ربوبی را به دنبال دارد،
در جنبۀ خلقی:
انسان می‌خورد تا جانش و جسمیتش تقویت بشود،
در جنبۀ الهی:
می‌خورد، می‌خورد! تا الهیتش تقویت بشود، در آنجا خوردن برای جسمانیت است و در این فرهنگ و این دیدگاه، خوردن برای الهیت هست،
در فرهنگ یزیدی:
می‌خوریم تا جسممان چاق بشود، در
فرهنگ حسینی:
می‌خورند تا روحشان چاق بشود، تا عقلشان چاق بشود، تا عشقشان، اخلاصشان، ایثارشان، آزادگی‌شان، پاکی‌شان، شهامتشان، بزرگی‌شان، عزتشان چاق بشود نه جسمشان.
در فرهنگ یزیدی:
می‌خورند تا گوشتشان، می‌خورند تا آنچه خورده‌اند (خوب دقت کنید) به گوشت، به استخوان و به نیروی شهوت بدل شود،
شهوتِ قدرت،
شهوتِ شهرت،
شهوتِ لذت،
شهوتِ ثروت،
خوردن برای تقویتِ جسم و گوشت و استخوان و شهوت است اما
در فرهنگ حسینی:
می‌خورند تا اشراقشان تقویت بشود،
اون می‌خورد تا به گوشت بدل کند تا به استخوان،
این هم می‌خورد تا به جان بدل کند، به خرد بدل کند، به بصیرت بدل کند، به اشراق بدل کند و به الهیت بدل کند. این امریست خیلی تجربی و علمی گاهی انسان می‌خورد تا شهوتش اضاف به شه، امروز در دنیا خیلی از کارخانه‌ها را راه انداخته‌اند، برای چیزهایی که فقط شهوت را اضاف کنه، کارخانه راه انداخته‌اند، دانشگاه راه انداخته‌اند، در این دانشگاه‌ها افرادی تربیت می‌شوند، لیسانس می‌گیرند، تخصص پیدا می‌کنند تا برن چیزهایی بسازند که شهوت را اضاف میکنه،
حسین (ع) آمده یک دانشگاه دیگری ساخته
این‌ها با بهترین استفاده از بهترین وسائل در بهترین مکانها در زیر سقفهای بسیار شکیل با امکانات بسیار ظریف، این همه انرژی را مصرف می‌کنند تا شهوت تقویت شود و شهوت تولید شود
اما او آمده در یک خاکستانی، در یک برهوتی از هیچی، می‌خواهد اشراق تقویت شود و بسازد می خواه، د بهشت بسازد، می‌خواهد بهشتی بسازد، نه که اونجا بسازد، هزار و خورده ئی سال است (می‌سازیم) می‌سازد.
در آخرین روز که: خودِ ولایت را هم و امامت را هم مورد توجه قرار خواهیم داد، خواهیم گفت که: حسین (ع) دارد می‌سازد،
از لحظه ئی که کربلا به پا شد، حسین (ع) داره بینش میسازه، حسین (ع) دارد بهشت می‌سازد، حسین (ع) دارد اشک‌هایی می‌سازد که فرشتگان مقرب به اونها حسادت می‌کنند و حسرت می‌خورند و اون چشم‌هایی که این اشکها را.
در آن فرهنگ: می‌خورند تا به شهوتش بدل کنند،
درین فرهنگ می‌خورند تا به محبتش بدل کنند،
در آن فرهنگ می‌خورند تا جسمانیتِ خودشان را و نفسانیتِ خودشان را حفظ کنند،
درین فرهنگ می‌خورند تا از جسمانیت رهایی پیدا کنند و از نفس آزاد به شن، می‌خورد تا انرژی داشته باشد، تا نیرو داشته باشد، تا این نیرو را در راه تفکرِ به حق و عشق به حق و راه حق و جهت حق و آثار حق و صفات حقانی مصرف کند اما در
آن فرهنگ هم می‌خورند تا چی کارش کنند؟ تا در جهت شهوت و شهرت و قدرت و مِکنت و ثروت و خاک و آهن و سیمان و این و اون مصرف کنند،
درین فرهنگ می‌خورند تا نفس باقی بماند و نفسانیت حاکمیتش استمرار داشته باشه،
در آن فرهنگ می‌خورند تا از خود به رهند،
نغمه می‌جوشد به لب کز جلوه ئی شادم کنید
(البته این به اون ارتباط ندارد ها! این یک مرتبۀ از این مراتب دومی هست)
نغمه می‌جوشد به لب کز جلوه ئی شادم
ناله می‌بالد به دل که از خویش آزادم کنید
در اولی خدا را می‌خواهد و جلوه‌هایش را می‌خواهد اما اونکه برتر رفته، غنی‌تر شده، عمیق‌تر شده، میگه:
اگر مردی و اگر خدای را می‌خواهی، دنبال جلوه اگر بودی انانیت و انیت هنوز باقیِ چون جلوه را برای خودت می‌خواهی، از این هم بگذر،
ناله می‌بالد ز دل کز خویش آزادم کنید.
در آن فرهنگ آدم می‌کشند تا بوزینه بازان زنده بمانند، در دوران ما هم همینطور میبینین که می‌کشند تا شهوت‌های مجسم زنده بماند، تا بلاهت و ابلهیِ مجسم و متبلور زنده بماند، تا جهلِ مطلقِ متجسم زنده بماند اما
در فرهنگ امام حسین (ع) می‌کشد تا زنده کند، هر که به دست حسین (ع) کشته شد زنده شد، هر که به دست علی (ع) کشته شد زنده شد، امر بن عبدود را علی (ع) زنده کرد که بهش گفتند:
ضربه علی یوم الخندق افضل من عباده الثقلین الی یوم القیامه
چرا؟ زنده‌اش کرد، بابا کشتش، سرش را از تن جدا کرد! نه آقا تو می گویی کشتش، زنده‌اش کرد، اگر علی (ع) او را نمی‌کشت، بیشتر گناه می‌کرد، بیشتر در شرک و الحاد باقی می‌ماند، بر پلیدیش افزوده می‌شد، تا چی کارش کرد؟ آزادش کرد، احیائش کرد.
در فرهنگ یزیدی تلاش بر اینست که به ظرفیت‌ها و امکاناتِ خیالی، اعتباری و اگر گاهی جسمانی افزوده بشود، پولش زیاد بشود بیرون از وجود، قدرتش زیاد بشود بیرون از وجود، تفنگچی‌هایش زیاد بشود، اسب و شترش زیاد بشود اما
در فرهنگ حسینی
صحبت از اینست که ظرفیت‌های خدائی‌ات را اضافه کن زیاده کن، ببین خدا چه ظرفیت‌ها داره؟ چه امکاناتی داره؟ چه سرمایه‌هایی دارد، تو از اویی باید همان سرمایه‌ها را متبلور بسازی و اضافه بسازی و متجلی بسازی، زیادش کنی.
به هر حال،
در فرهنگ یزیدی
به خاک می‌افزایند و به خواب می‌افزایند و به خوراک می‌افزایند،
در فرهنگ حسینی
به روح می‌افزایند، به بیداری و بینایی می‌افزایند و به طهارت و آزادگی می‌افزایند.
این سرمایه‌ها که:
وقتی انسان به فنایِ مطلقِ در حق رسید، در معبود رسید،
(خوب دقت کنید الآن شرح مشه):
شخص از خودیت و منیت و حیوانیت و بهیمیت، بیرون می‌آید،
اراده‌اش، ارادۀ حیوانی نیست،
تفکرش، تفکر حیوانی نیست،
توهمش، توهم حیوانی نیست،
خیالش، خیال حکمی ست، حیوانی نیست،
عقلش، عقل رحمانی ست
اگر اراده می‌کند، هم جهت با ارادۀ خداست
اگر گامی بر می‌دارد همسوی با حق است و با محبت است و با قرآن است و با پیغمبر است
اگر روی بر می‌گرداند، باز هم هم جهت با آنهاست،
از خود نه اراده ئی دارد، نه برداشتی دارد، نه قصد و آهنگی دارد و نه فعلی دارد،
برای چی؟
برای اینکه منتظر است تا به او بگویند چنین کن تا بکند، بنده‌ی آقا جان.
بِشرهافی (ره) جلسۀ دوستانه ئی راه انداخته بود چند تا مطرب را هم گفته بود می‌زدند و می‌رقصیدند و می‌کوبیدند و شراب می‌خوردند، امام از کوچۀ بشر رد شد، دید که سر و صدای مطربه ها و آواز خوانه ها هست، به همین، کنیز بشر هم بیرون شد، تا آقا را دید هیبت و سلامتِ این امامت این کنیز را تحت تأثیر قرار داد سلام کرد، گفتند این منزل کیست؟ گفت منزل بشر است، گفتند بشر کیست؟ بنده است یا آزاد است؟ گفت نه آقا آزاد است، بنده نیست، گفتند کاش بنده می‌بود، آزاد است که اینجوری دیوانگی سر کرده است و مستی سر کرده است اگر بنده می‌بود تسلیم امر حق بود، آزاد است که بر خدایِ خویش شوریده است. بشر، کنیز را دنبالِ چیزِ فوری فرستاده بود، یک چند دقیقه ئی معطل شد، برگشت بشر ناراحت شد، کجا بودی؟ گفت تا دربِ حیات رسیدم همچین آقایی بود، از من پرسید این خانۀ کیِ؟ گفت کدام طرف رفت؟ گفت این طرف، بشر دوان دوان آمد به دنبال آقا، چون می‌شناخت آقا را،
خود را انداخت به قدم‌هایش،
گفت آقا من که می‌خواهم بنده به شم،
من می‌خواهم به فرمان باشم،
من می‌خواهم از خود اراده نکنم،
من می‌خواهم به دنبال چیزی که نفس من می‌گوید نروم،
می‌خواهم آنی باشم که خدای را خوش می‌آید،
تو هم به حق من دعا کن،
من اراده کرده‌ام اما اگر تو توجه نکنی شاید نتوانم،
آقا دعایش کردند، بشرِ ثروتمند عیاش وقتی ارادۀ نفس را گذاشت و به ارادۀ حق راه افتاد،
وقتی از خواسته‌های نفسانی خالی شد و به خواسته‌های الهی مجهز شد،
وقتی به سوی آنچه خدا می‌گفت رفت و به سوی آنچه نفس می‌گفت پشت نمود، کارش به جایی رسید که از آن لحظه که پا برهنه به دنبال امام دویده بود تا آخر عمر دیگر کفش نپوشید، بعد مشهور شد به نام بشر هافی یعنی بشر پابرهنه، در یکی از کتابهای رجالی خواندم که کار بشر در اثر توجه امام و جهاد فعل الله خودش به جایی رسیده بود که این شخص وقتی از کوچه ئی گذر می‌کرد و بعد از این فرد گوسفندها از این جا می‌آمدند بوی بشر را می‌فهمیدند و در این کوچه‌ی که بوی بشر هافی بود، ادرار نمی‌کردند، پشکل نمی‌انداختند.
از خود برون شو به خدا می‌رسی،
موسی (ع) گفت: رب کیف اصل الیک؟
خدا چگونه خود را به تو وصل به شم؟ وصل، با تو یکی شوم، گفت: خودت را بگذار، بیا تمام.
اینکه عرض کردیم
در فرهنگ حسینی
انسان کامل می‌تواند به اثر سیر معنوی و سیر روحانی و تکامل روحانی به مقام فناءِ مطلق به رسه اینجایِ،
حالا حدیثی داریم فکر نکنید که شوخی هست، کار انسان به جایی میرسه که شنیدنش مژدگانی داره، دیدنش که نگو،
صلوات بلندی ختم بفرمایید.
به هر حال،
اگر به این مقام انسان برسد از جنبۀ خلقیِ خودش تهی می‌گردد و جنبۀ ربی پیدا می‌کند یک،
از سرمایه‌ها و ظرفیت‌های نفسانی و بهیمی و خلقی، تخلیه می‌شود، مبرا می‌شود و با سرمایه‌ها و با ظرفیت‌های الهی و ربانی مجهز می‌گردد دو،
به جاودانگی می‌رسد، به بی مرگی دست پیدا می‌کند، به جایی می‌رسد که عزرائیل دیگه به او کاری ندارد ها!،
شیرین‌ترش هم بکنیم،
به جایی می‌رسد که به عزرائیل جانم می‌دهد، به خود عزرائیل، به شخص عزرائیل جان می‌دهد، حالا بحثش بماند هر کی گرفت نوش جانش ا.نی که نگرفت دیگه بحثش بماناد،
به بی مرگی دست پیدا می کنه،
و در یک کلام هویتی الهی پیدا می‌کند.
یک حدیث داریم:
پیامبر (ص) را به معراج می‌برند، خدا امشب میزبان است و مهمانی عزیز دارد، همۀ آسمان‌ها و همۀ مراتب هستی را برای پیامبر تزئین کرده‌اند، بهترین موجودِ عالم که حق باشد، بهترین مخلوقِ عالم را که پیامبر باشد، مهمانی کرده است، همه چیز را محیا کرده‌اند، آنچه پیامبر دوست دارد به او را آماده کرده‌اند و آنچه پیامبر را شاد می‌سازد نیز به او آماده کرده‌اند. پیامبر،
همۀ پیامبرها این خصلت را داشتند که نسبت به امت خود خیل دلسوز بودند، خیلی رؤف و مهربان بودند
اما
پیامبر ما و شما چیز دیگری بود، وقتی حالات خاص پیامبر اکرم را نسبت به امت میبینه انسان، یک حیرت عجیبی سر تا پای وجودش را بر می داره،
میزبان می‌داند که میهمان چه می‌خواهد، وقتی پای امت به میان می‌آید، (آقایون دقت کنید فکر نکنید نمازها، روزه‌ها، تلاش‌های عبادی، این‌ها کارهای ساده ئی هست، بی ارزشی هست، بی اثری هست، دیروز هم عرض کردیم بی اثر نیست، یزدیان تلاش کردند و هنوز هم تلاش می‌کنند تا بی ارجشان کنند، بی اثرشان جلوه بدهند)،
خطاب آمد به پیامبر اکرم یا محمد (ص):
مَا یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِی بِشَیْ‏ءٍ أَحَبَّ إِلَیَّ مِمَّا اِفْتَرَضْتُ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَهِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ إِذاً سَمْعَهُ اَلَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ اَلَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ اَلَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ اَلَّتِی یَبْطِشُ بِهَا إِنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ
میهمان عزیز ما تو که دلت برای امتت می‌سوزد مژده، مژده به خودت و به امتت، هیچ چیزی بنده ئی از بندگانم را به من نزدیک نمی‌کند، هیچ وسیله ئی مانند آنکه بر او فرض کردم، به اندازۀ آنچه بر آن، مسائلِ، همۀ این‌ها وسیله هست، نماز واجب داریم، روزۀ واجب داریم، حج واجب داریم، کارهای واجبات دیگری داریم، احترام به پدر و مادر داریم، گزاردن حقوق همدیگر داریم، این‌ها همه واجباتِ
و به اندازۀ ادای همین واجبات،
هیچ چیزی انسان را به حق نزدیک کرده نمی‌تواند،
هیچ چیزی جنبۀ وجه الربی انسان را به اندازۀ واجبات متجلی ساخته نمی‌تواند،
می‌خواهی آیینه ئی از حق بشوی؟ بله، به واجباتت عمل کن،
(صلوات بفرستید)
خیلی خوب، شاید گاهی قضا به شه، همۀ واجبات گاه عملی نشه، پس بیاییم پایین‌تر،
وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَهِ
به مستحبات،
حتماً به من با این عمل کردنِ به مستحبات نزدیک می‌شود،
بحث قبلی ما این بود که:
انسان به آیینۀ حق بدل می‌شود، هویت الهی پیدا می‌کند،
اینجا خود خدا پیغمبر مژده می‌دهد
وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَهِ
با نافله‌ها، با نفل، با استحبابی‌ها، با زمینه‌های مستحبی به من نزدیک می‌شود، چه مقدار؟
به مقداری نزدیک می‌شود که بعد از آن من او را دوست می‌دارم،
عشق می‌گوید به گوشم پَست پَست
آرام آرام، به قول ما هراتی‌ها سُرسُر کنان، سُرسُر میکنه به گوش من، یواش یواش،
چی میگه؟
صید بودن خوشتر از صیادی است
عشق می‌گوید به گوشم پَست پَست
چی؟
صید بودن خوشتر صیادی است
مقام این کسی که خدا را دوست داره، خیلی عالیِ
ولی از اون برتر،
مقامِ کسیِ که خدا او را دوست داره،
یک وقت خدا معشوق انسانِ،
یک وقت انسان معشوق خدا میشه،
که این مقام برترِ:
وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَهِ حَتَّى أُحِبَّهُ
کارش به جایی می رسه که معشوقِ من قرار میگیره،
(خیلی خوب)
فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ إِذاً سَمْعَهُ اَلَّذِی یَسْمَعُ بِهِ
وقتی او معشوق من شد، من گوش او می‌شوم تا به وسیلۀ من بشنود،
این دیگه نفس داره؟ این میتاند حرف باطل را بشنوه؟ درین ساغری که می الهیت ریخته‌اند، درین جهازی که جز الهیت کار نمی‌کند، حرف لعب راه دارد؟ حرف باطل راه دارد؟
کُنْتُ إِذاً سَمْعَهُ اَلَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ اَلَّذِی یُبْصِرُ
من، به این معشوق خودم، چشمش می‌شوم تا بوسیلۀ من ببیند، چشمی که بوسیلۀ خدا ببیند بد می‌بیند؟ به بدی می‌بیند؟ اصلاً می‌تواند ببیند؟ می‌تواند به سوی زشتی و ناپاکی‌ها و تعفن‌ها و مزبله ها نگاه کند؟ اون چشم دیگریِ، درینجا نفسی وجود نداره که چشم را تحت تأثیر قرار بده، حق است و بس،
فکر نکنید تنها چشم و گوش میشه
وَ لِسَانَهُ اَلَّذِی یَنْطِقُ بِهِ
زبانش می‌شوم تا به وسیلۀ من نطق کند و بگوید، اونجا دیگه چی خواهد بود؟ آنجا به ابن سعد و ابن زیاد دستور نخواهد داد، برای دوام حکومت سپنجی من، سر بهترین انسانها را از بدن جدا کن تا من هراس از ناحیه از آن نداشته باشم و سر بهترین زنان را هم برهنه کن.
این زبان، زبان نفس است، زبان شیطان است، زبان ابلیس است و
آن زبان، زبان حق است و حتی زیباتر می سازه
یَدَهُ اَلَّتِی یَبْطِشُ بِهَا
و دستش می‌شود تا به او بگزیند، انتخاب کند، بر دارد،
وقتی این دست، دست حق شد، عمر بن عبدود را زنده می‌کند، نمی‌کشد. به باطل دراز نمی‌شود، حرام را بر نمی‌دارد،
با همۀ این تأکیدات می‌فرماید که:
اذا دَعَانِی أَجَبْتُهُ
علت داره:
عارف کارش به جایی میرسه که خودش انتخاب نمیکنه یعنی به این مرتبه‌ی، مرتبۀ مادون هست، از این مرتبۀ بالاتری هم هست نمیگیم، از آنچه آمد مرتبۀ برتری هم هست که قربِ فرایضِ که نمی‌گوییم، امروز صحبت نداریم، همین مرتبه بسِ قربِ نوافل است. عارف درین مرتبه کارش به جایی می‌رسد که دیگه تصمیم نداره، اراده نداره، اراده کرده نمیتوانه، نه خواست دارد نه بی خواستی، نه می‌خواهد نه نمی‌خواهد، نمی‌خواهد که نمی‌خواهد، اینطوری نیست که نخواهد که نخواهد، همو را هم نداره، بعضی وقتها انسان نمی‌خواهد، عارف کارش در اینجا به جایی می رسه که نمی‌خواهد که نمی‌خواهد چون ممکنِ آنچه تو می‌خواهی، روزی حق بخواهد، به چه می مونه؟ به یک آچار فرانسه، به این طرف هم خدا دور بده دور می خوره، به این طرف هم دور بده دور می خوره، اراده از خود ندارد
ولی گاه
چون به او مرتبۀ برتر نرسیده، گاه بر سر دو راهی می‌ماند، بکنم یا نکنم؟ اینجا چی کار می کنه عارف؟ از حق می‌خواهد، خدا چه بکنم؟ او را می‌خواند،
اذا دَعَانِی أَجَبْتُهُ
خدا چی بکنم؟ دلش روشن میشه، میدانه که چی به کنه،
وَ اذا سَأَلَنِی

میگه من نمی‌کنم، من دست به وسیله هم نمی‌زنم، وسیله وسیله من نمی‌شناسم، من فقط مسبب می‌شناسم، برو آب بخور، نمی‌روم، آب بیاور به من، مگر تو میکائیل را خلق نکردی؟ چرا، مگر تو مرا خلق نکردی؟ چرا، مگر مسئول روزی من میکائیل نیست؟ چرا، خوب بگو آب بیاره، من نِمیرم، وسایل آماده میشه برایش آب می‌آورند،
وَ إِذا سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ
اگر خواست برایش می‌داد.
حالا شما را به خدا این فرهنگ را نگاه کنید، او فرهنگ مقابلش را نگاه کنید.
این می‌خواهد، حسین (ع) می‌خواهد، از انسان، و حسینیان می‌خواهند از انسان چه چیزی را ارائه کند؟ چه تفسیری به دست بدهند؟ چه تصویری به جامعه، به انسانیت، به تاریخ ارائه کنند؟ و یزیدیان چه چیزی را می‌خواهند ارائه کنند؟
گمشدۀ حسین (ع) همین انسانِ، انسانی اینطوری،
انسانی که با دست خدا می‌گیرد،
با زبان خدا می‌گوید،
با چشم خدا می‌بیند،
با گوش خدا می‌شنود،
این گمشده‌اش، قیام کرده تا این گمشده را به جهان نشان بده و از اون طرف، آن‌ها می‌آیند جلویش را می‌گیرند و بدترین وجهی، او را به شهادت می‌رسانند.
اگر امروز را آخرین روزی نگیریم که کاروان به کربلا رسیده، امروز همان روزی ست که زینب، لیلا، ام کلثوم، سکینه (سلام الله علیها)، امام سجاد (ع) یک حج دیگری را بر پا کردند، حجی که کعبه به زیارتش میایه، زینب گاهی میایه به قتلگاه، به قبر امام حسین (ع) را به آغوش می گیره، داد می زنه، صورتش را بر قبر می ماله گریه می کنه گریه می کنه، داد می زند، زجه میزنه، تا سر بلند میکنه، میبینه این سعیش، به جایی نخواهد رسید مگر به زیارت دست‌های بریدۀ عباس هم برود، راهیِ کنار نهر القمه می‌شود، دختران در پی‌اش، زن‌ها در پی‌اش، امام سجاد (ع) نظاره میکنه چه کسی به کجا می‌رود، دیدار قبر عباس (ع) هم طاقتش را، سوز درونش را، آتش درونش را فرو نمی نشاند، دقایقی چند اینجایِ، بر می‌گردد به اطراف خیمه گاه تا اون شش ماهه را هم ببیند و تمام روز اینها از این قبر به آن قبر از صفایشان به مروۀ شان و از مروۀ شان به صفایشان دور می‌زنند تا این حج اکبر برای همیشه زنده بماند

أَلَا لَعْنَهُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ.

 

 

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.