سخن مدیر:

خود مطلق سازی

بدون دیدگاه

بحث امروز ما، متوجه امری منفی بوده و بجای ذکر ویژگیهای انسان سالم ـ متأسفانه و روی دلایلی فرعی و نه چندان موجه ـ متوجه یکی از ویژگیهای افراد مریض و خودستیز می باشد! با ذکر پوزش مجدد معروض میدارم اینکه:
خود مطلق سازی یکی از مریضی های شایع، در میان انسانهای واقع گریز و خودستیزی است که به فکر سلامت و رشد واقعی و معنیدار خود نمی باشند!
اینان، با آنکه به دهها مورد از نارسائیها و نقایص وجودی خود آگاهی دارند، ناشیانه و ابلهانه ـ برای فرار از مشاهدۀ کاستی های زجرآور و خجلتبار خویش و رهائی از شر عقده های تحقیر کنندۀ خود و… ـ فقط خود و موضع نگرشی ـ گرایشی خود را، درست قلمداد می کنند! ولی از غیر خود را، ولو اینکه به نارسائیها و نقاط ضعف آنها، چنانکه باید آشنائی هم ندارند نادرست!
اینان به دلیل اینکه مشق علمی ـ ارزشی نداشته، وارد میدان اندیشه و عقلی و… نشده و هنوز به تحلیل درست عالمانه نرسیده اند، گاهی مواضع فکری دیگران را ـ با آنکه از درک و تبیین آن عاجز می باشد، ابلهانه از آنِ خود می پندارد! مثلاً فکر از فلان حکیم، دانشمند، آدم شناس، اقتصاددان، سیاس و… می باشد، ولی او آنرا دربست از «آنِ خود» می شمارد! در حالیکه هر عاقل سالمی متوجه می شود که این مدعی ناسالم خود مطلق ساز، هرگز مجهز به لوازم آن اندیشه نمی باشد. چه، مثلاً وقتی حکیمی چون علی علیه السلام وقتی از عدالت گپ می زد خود را ـ پیش از همه و بیش از همه ـ به کلیۀ لوازم عدالت مجهز ساخته بود؛ و وقتی از عرفان، ایثار، عشق، آزادگی و… دم می زد، نیز! ولی اینان هنوز، «مشق اسلامیت» نکرده و مراحل اسلامیت خود را در امور فردی و جمعی، ظاهری و باطنی تحقق نبخشیده اند، قدم به دائرۀ ولایت عظمی نهاده، خود را مظهر کامل عیار امام زمان علیه السلام می پندارند! زهی ابلهی و سگ صفتی!
باید متذکر شوم که این مسئله به دائرۀ معینی از حوزه های بسیار متنوع و گستردۀ حیات اینان محدوده نمانده، نه تنها قسمتهای عمده ئی از لایه های وجودی و ابعاد حیاتی خود را در سیطرۀ این آفتِ هویت برانداز وانهاده اند! که متأسفانه از طریق دامن زدن به این ابلهی و قانونی ساختن این نگرش و گرایش هستی زدای و کرامت ستیز، بسیاری از افراد «ساده و ساده اندیش و سطحی گرای» جامعه را نیز به این غرقاب کشیده و می کشند!
اینکه در رابطه با زمینه های مختلف دانشی، گاه افراد «واقعاً بی سوادی» می یابیم که به خیال خود به «موضعگیریهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و…» ئی که واقعاً ندارند، مطلق می نگرند! به واسطۀ سقوط به دام همان بلاهت سلامت برانداز می باشد! آنهم تا آنجا که در مواردی «شاذ» متوجه می شویم برخی از «انزوا طلبی» های ارزیابی نشده نیز زادۀ همین خام اندیشی و گمان محوری می باشند!
اینکه در جهان ما، زندگی های عدۀ بسیاری بگونه ئی وحشت آور ـ و حتی در آنجاها و مواردی که جمعی می نماید ـ منزویانه می باشد، به همین علت تواند بود! چرا که همه خود را ـ و فقط خود را ـ مطلق گمان کرده و در حوزۀ استیلا و احکام استیلا گستر همین باورهای ابلهانه زندانی کرده اند! و لذا، همه از همه جدایند! هر چند که باید یادآور شویم: قسمت عمده ئی از اصطکاکهای بی معنا و عقب افتادگی های آسیب بار و فاجعه زای نیز از همین آبشخور سیراب می شوند! اینکه:
* خود مطلق ساز، خود را از چه ارزشهائی ـ آنهم بدست خودش ـ محروم می سازد!
* اینکه خود مطلق ساز، سایر انسان ها را از چه ارزشهائی محروم می سازد!
* اینکه خود مطلق ساز در کجا و کی بیدار شده و دست از این ابلهی بر میدارد!
* اینکه چرا «تقلید عالمانه و ارزشمند» را کسر شأن خود می پندارد! ولی باز از دیگران توقع دارد تا از نگرش ابلهانۀ او تبعیت کنند!
* اینکه چرا از آزادی (= رهائی از قید خود مطلق سازی) هراس داشته! ولی دیگران را ـ لفظاً ـ به آن تشویق می کند! و دهها مطلب مهم دیگر، باید به طور جداگانه و دقیق مورد بررسی قرار گیرند!
بررسی واقعیت های وجودی اینان مؤید آنست که ایندسته از افراد از خود (تمثالی) دیگر (بدلی، غیر واقعی، عاریتی، تحمیلی، وارونه و عوضی) دارند!

طبیعی است که این تمثال، غیر واقعیِ خودشان بوده و متأسفانه آنرا با توسل به هزار مشقت و بدبختی و نیرنگ و خرفتی و خودستیزی و خودگریزی و پلیدی و پلشتی و… صورت بندی کرده و بر خود تحمیل کرده اند! و لذا به شکلی بسیار رقت انگیز و شرمزای «فقط» با همین تمثال الفت و اعتیاد پیدا کرده! و بدترِ از آن: چنان وانمود می کنند که همین تمثال «واقعاً» برایشان خودی شده و از تحمل او هیچگونه احساس ناامنی، نارضایتی و… نمی کنند! در حالیکه، همین تلاش، نشانگر آنست که اینان دروغ گفته و با رویکردن به چنین نیرنگهای ابلهانه و شیادیهای هویت براندازی، با خود نیز از در مکر و نفاق و ریا و دشمنی و… وارد می شوند!
به هر حال، به دلیل اینکه با همین تمثال خجلت انگیز کنار آمده و به دلایلی ناچار از پذیرش شده اند تا آنرا زادۀ تخیلات بلاهتبار و خودستیزانۀ خود پندارند، لذا در شرایط و احوال متفاوت، به هر شکلی که خواستند، درش می آورند! این در حالی است که اینان با وجود اینکه میدانند که دیگران آنها را با ویژگیها، دارائیها، برخورداریها و جاذبه های این تمثال همراه و هماهنگ ندانسته و قبولشان ندارد ولی به شکلی بسیار لاهتجوش، همین تمثال، اینان را از طریق تخیل و تصویر زمینه ها و اموری همچون «وارستگی، طهارت، عزتمندی، معرفت، شجاعت و…» در موضع ارضاء نشان می دهد! و لذا:
* خود را انسانی با معرفت گمان و معرفی می کند و نه جاهل و مریض!
* خود را انسانی با طهارت گمان و معرفی می کند و نه آلوده!
* خود را انسانی عزیز گمان و معرفی می کند و نه زبون و تمثالی!
* خود را انسانی آزاده گمان و معرفی می کند و نه برده خوی!
* خود را انسانی شجاع گمان و معرفی می کند و نه ترسو!

و بر مبنای همین توهم ذلتبار، همۀ موضع گیریهای فردی و جمعی، مادی و معنوی، ظاهری و باطنی خود را متناسب با همین شئون ارجمند تصویر و تخیل نموده و جا می زند! چرا که از روبرو شدن با «خود راستین و واقعی» خویش، آنهم با همۀ نارسائیها و پلیدیهائی که دارد هراس دارند! زیرا خودی که به واسطۀ فقدان مثلاً پاکی و آزادگی و عزت و معرفت و محبت و ایثار و… آلودۀ به ناپاکی، تن سپردگی، ذلت کشی، زبونی، بردگی، جهل، بلاهت و… باشد واقعاً هراس انگیز، غیر قابل تحمل، دور انداختنی و نفرت انگیز می باشد! هر چند ایندستۀ از تبه روزگاران، دمساز شدن و اعتیاد پیدا کردن به روان تخدیر شدۀ خویش، علناً و عملاً خود از فرار ـ فرار از ستمکده ئی، مزبله ئی، پلشتی گاهی و بلاهتگاه شرمباری که خود را در آن محبوس نموده اند ـ ناتوان تلقی کرده و از بدل کردنِ خودی تا بدین سرحد هراسبار و نفرت انگیز به «خودی سالم، پرجاذبه و هوشربا» عاجز می نمایانند!
برای بهتر و بیشتر روشن شدن مطلب بد نخواهد بود تا اگر برای دوستان جوان خود فقط به موردی اشاره نمایم که حداقل برای اینان هم دلچسب تواند بود و هم تازه! مثلاً گمان اغلب اینان بر اینست که دلاور و شجاع می باشند! در حالیکه واقع امر ـ از طریق نگرشها و گرایشها، جهت گیریها و موضع گیریهای خود اینان ـ خلاف آنرا می نماید.
همه میدانند که اصل شجاعت، مقام و آثار او در علم اخلاق یک اصل وجودی و هستیمند بوده و بحثِ از آن نیز هستی شناسانه است! بدین معنا که در این رشتۀ علمی، اصل شجاعت، گوهر شجاعت و سرمایه ئی که از آن به نام شجاعت یاد می شود، مانند بسیاری از مقوله های ارزشی دیگر: همچون پاکی، معرفت، کرامت و…، به عنوان امری هستیمند و وجودی ـ و نه وهمی اعتباری ـ در نظر گرفته شده و مصادیق آن مورد توجه و تحلیل و ارزیابی و… قرار می گیرد.
به طور مثال گاهی «وجود شجاعت» برای مقابلۀ با جهالت، خباثت، دنائت، اسارت، خمودی، بی غیرتی و در جهت رسیدن به آگاهی، پاکی، پویائی و… مورد توجه و ارزیابی قرار می گیرد! چنانکه گاهی شجاعت از منظرِ شجاعتِ فرار، مانندِ شجاعتِ فرار از حرص، فرار از شهوت، فرار از غفلت، فرار از خودمحوری، فرار از تقلید، فرار از بردگی و… مورد توجه و ارزیابی قرار می گیرد!
یا اینکه گاهی، خرد و بینش انسان به او دستور داده و اجازه می دهد تا در مواقع لازم، شایسته و ارجمند، گوهر شجاعت او در خدمت امر، ارزش و چیزی برتر از خودِ گوهر شجاعت قرار گرفته و زایل کنندۀ آفتها و اموری باشد که علیه هویت والا و الوهی وی عمل می کنند؛ مثل وقتیکه شجاعتِ او علیه هراسِ از عدم پذیرش دیگران عمل می نماید! و یا آنگاه که علیه ترس از کمبودهای مادی تجملی، هوس محورانه و… عمل می کند!
آنچه تذکرش به عنوان امری بسیار شگفتی آور و حیرتبار قابل توجه می باشد این است که انسان گاهی در اینان چیزی به نامشجاعت مقابلۀ با قدسیان، شجاعتِ درافتادن با عالمان، شجاعت توهین به وارستگان و آزادگان، شجاعت تمسخر به عزتمندان، شجاعتِ تهمت بستن به پاکان و مخلصان، شجاعت تحقیر هنرمندان و… مشاهده می کند! اما متأسفانه شجاعت گریز و ستیز با متقابلان اینها (شجاعت مقابله با زورگوئی و زورگویان و قدرتمندان، شجاعتِ مقابله با رویاروئی با ریاست طلبی و ریاست طلبان، شجاعت درافتادن با شهوترانی، راحت طلبی، بی تعهدی، بی فرهنگی، بی هنری، ذلت کشی، زبونی، ناپاکی و…) را به چشم نمی خورد!
بدون درخواست پوزش، تکرار می کنم که در این بلاهت زده های واقعاً بیچاره، شجاعتِ گریز از گوهر ارجمند یکایکِ از متقابلان آن امور آنهم برای رسیدن به زور، به جاه و مقام اعتباری، به هوس و لذت و شهوت و راحتی های حیوانوار و در یک کلام: شجاعتِ متلاشی ساختنِ هویت ربانی وجود و حضور بالفعل پویا دارد! اما شجاعت  ستیز با زمینه های فسادبار هویت زدای و… نه!
آنچه آمد مؤید این نکته تواند بود که: اگر اینان خود را دلسوز به خود، احترام گزار به خود و دوست و محب خود می پندارند، لازم و شایسته است تا بگونه ئی بسیار جدی نسبت به اصل نگرش خویش در رابطه با آنچه «سعادتِ خود» و کلیۀ زمینه های تحقق بخش آن، و نیز «بدبختی خود» و پی آمدهای هویت برانداز آن تجدید نظر نمایند.

اینکار، آنانرا ملزم تواند ساخت تا بررسی کنند که واقعاً چه زمانی به شکلی واقعی و راستین سعادتمند می باشند و چه زمانی بدبخت.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.