سخن مدیر:

خود و خودنماها

بدون دیدگاه

  اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ … اَن تَمْلَأَ قَلْبی نُورَ الْیَقینِ وَ صَدْری نُورَ الْایمانِ وَ فِکْری نُور الْنّیَّاتِ وَ عَزْمی نُورَ الْعِلْمِ وَ… مفاتیح الجنان ص ۹۶۰
از آنجا که انسان در جمع زندگی می کند و جمع هرگز به صورت مطلق از عقل و وحی و مناسبات و روابط و ارزشهای پاگرفته از آنها خالی نمی باشد، در جریان رشد و برخورد با دیگران، خواهی نخواهی متوجه یک سلسله ارزشها و یک سلسله ضد ارزشها می گردد، که معمولاً ارزشها، با گونه ئی «امر به معروف» ـ چه مستقیم و چه به شکل هواداری و ستایش و تمجید و… ـ و ضد ارزشها با گونه ئی از «نهی منکر» ـ آنهم چه مستقیم و چه به شکل تنفر و نکوهش و تحقیر و… ـ همراه است!
این ارزشها و ضد ارزشها که در اوایل زیاد نظام یافته نمی نمایند و به مرور نظمی دقیق پیدا کرده و در هیأت یک شخص مثالی تجسم می یابند! شخصی که روز به روز مقتدرتر شده و دیری نمی گذرد که جای پلیس، داور و یا مذکر درونی را می گیرد.

     به عبارتی دیگر: هر انسانی در خود از انسانیت یک الگو می تراشد و یا یک مثال کمال میریزد. شایان یادآوریست که این الگوبخشی را هم طبیعت از طریق نشان دادن کاملترهای هر نوع، به اختیار فرزند آدمی می گذارد، هم عقلِ رشید و هم شریعت الهی. بدین معنا که مثلاً کودک از خود کاملترها و برترها (پدر، برادر بزرگتر، مادر و…) را می بیند، مثلاً میوۀ کامل تر و برتر، حیوان کامل تر و برتر، گل و گیاه کامل تر و برتر و… را دیده و در مراحل و مراتبی از رشد، این دید به زمینه های ارزشی هم سرایت می کند. و بالاخره خود و شخصیت و هویت خود او را نیز شامل می شود.
در تبلور مثال کمال، به طور ریشه ئی یک امر بیشتر نقش ندارد، که عبارت است از «مطلق کمال» که دارای مظاهر و مجالی مختلف و متنوع علمی، اعتقادی، ارزشی، هنری و… تواند بود. زیرا که شخص برای هر جلوه ئی از جلوه های وجود خود، به طور تشریحی و مجزی، مثال کمالی دارد:
مثال کمالِ ایمانی، علمی، هنری، اخلاقی، عقلانی و…! و دقیقاً به واسطۀ همین خصلت کمالگرائی است که اگر فردی ـ حتی به صورت ارثی و تصادفی و نخواسته هم ـ از کمالی (چشم، گوش، دست و حتی رنگ مرغوب بدن) محروم شد، چون از مثال کمال مورد نظرش فاصله گرفته، احساس کمبود و نقص می کند. ولی از آنجا که این نقص، زادۀ عمل و انتخاب آگاهانه خود او نمی باشد، نفس خود این نقیصه هرگز و به هیچروی نمی تواند مایه و علت روانپریشی وی گردد! اگر چه مایۀ حسرت و اندوه او می شود! و اینکه بعضی از افراد این تیپ (کمبود دارانی که به صورت ارثی و یا تصادفی از چیزی محروم شده اند) دچار روانپریشی هستند، یا مایه در برخوردشان با خود زمینه دارد که مربوط به اصل زمینه نیست! یا علت واقعی چیز دیگریست که روی ملاحظاتی، پنهان مانده و یا پنهان ساخته شده و نقص، حکم جانشین علت را پیدا کرده است که باز هم مربوط به اصل زمینه نمی باشد.

     علت دیگر اینکه فرد ناقص خود را با خود در تضاد نمی یابد اینست که: انسان رشید «هویت» خود را در ماورای زمینه هائی از این دست سراغ می دهد. چه به خوبی متوجه شده است که اگر چه دارائی هائی از ایندست (چشم و رنگ و گوش و…) اگر چه در حد اعلای آن هم باشند، برای فرد هویت و کرامت انسانی به بار نمی آورند! اگر چه او را زیبا و… می سازند!
به هر حال، باورمان بر این است که انسان، از مجموعه ارزشهائیکه با آنها آشنائی پیدا کرده، انسانی ذهنی می تراشد که واجد آن صفات ویژه و تبلوربخش آن ارزشهای ویژه و مورد نظر می نماید.
این انسان اگر چه صورتی ذهنی بیش نیست، ولی چون به نحو حیرت انگیزی، جای مذکر برونی را ـ به نحو ویژه ئی ـ می گیرد، در موارد بی شماری به جای یک موجود واقعی عمل می کند! عین برخی از علائم رانندگی که در طرز عمل و جهت گیریهای راننده دگرگونی ایجاد می کنند.

     طبیعی ست که در مورد ضد ارزشها هم، چنین عملی را انجام داده، صورتی مثالی از انسانیکه نمونۀ کامل پستی ها، بدی ها و ضد ارزشهاست، در ذهن بوجود می آورد. و دقیقاً از همین روست که: وقتی از کسی می پرسیم انسان خوب چگونه موجودیست، متوجه می شویم که اوصاف و ویژگیهایی را پشت سر هم می نماید. و از بد، نیز! از شهر و جامعۀ خوب و بد نیز، از سنگ و شجر و بقر خوب و بد نیز! زیرا عادت کرده است که از هر نوعی، مثالی کمالی در ذهن خود تراشیده و نصب نماید. منتها مثال کمال انسانی، به دلایل متعدد، هم از همه روشن تر است و هم از همه قوی تر و فعال تر.
از اینرو، به موازات رشد عقلی و آشنائی بیشتر با معارف و ارزشهای پا گرفته از عقل و وحی، تبلور، رشد و کمال این مثال کمال نمایان تر و پایدارتر می شود. طبیعی ست که این امر در مورد آنهائیکه به دلایلی معتقد به عقل و وحی نمی باشند هم ثابت بوده و مثال کمال آنان از «انسان برتر» متناسب با نظام فکری و گرفته ها و پذیرفته های جامعه خود آنها خواهد بود. ولی هرگز نمی توانند بدون مثال کمال باشند. یعنی این یک قانون است و غیر قابل تغییر و غیر قابل اجتناب! و ما برای اینکه با اصطلاحات روانشناسی قدری خود را نزدیکتر ساخته باشیم، از این به بعد، در این وجیزه، به جای مثال کمال، از اصطلاح «خود آرمانی» استفاده خواهیم کرد.

     به هر حال باید اذعان داشت که خود آرمانی، تصویریست که «روان» فرزند آدمی برای خود پرداخته و با «خود آرمانی» روانپریشان، که علی الظاهر از خود یک موجود برتر آرمانی می سازند، فرق می کند. چه در آن، بیمار خود را همان می نمایاند! در حالیکه در این، فرد هرگز خود را مطابق با خود آرمانی ندانسته، بلکه آنرا تصویری از موجودی می یابد که دوست دارد، خود را چون وی بسازد! و یا آرزو می کند: کاش چون وی بوده باشد.
این که می گوئیم «خود آرمانی» به موازات شناخت ارزشها رشد کرده و انسانها برای خود مثال کمالی می پرورانند، نباید چنان تصور شود که: خود آرمانی، زادۀ تعاملات اجتماعییِ محض می باشد! و فرد در پرورش آن هیچگونه نقش و اهمیتی ندارد! زیرا، در آن صورت این پرسش پیش خواهد آمد که: اجتماع آن ارزشها را از کجا آورده و به چه طریقی متبلور ساخته، رشد داده و مورد القاء قرار داده است؟! واقع مطلب اینست که: انسان بنفسه ذومراتب است، لذا پس از طی مراحل غریزی، وارد مراحل فوق غریزی شده و متوجه زمینه هایی می شود که اغلب غرایزش را مورد تعدیل و احیاناً تحت فشار قرار می دهند، زیرا فعالیتهای چشمگیر علمی، هنری، ارزشی، عقلانی و حتی ورزشی و زیباپسندانه، هرگز میسر نشده و نمی شوند، مگر با چشم پوشی، تعدیل و حذف گوشه های عمده ئی از تمایل های غریزی.
عبارت دیگر این گفته آنست که: انسان ذاتاً استعداد تعالی را داشته، در مرحله ئی، خود متوجه زمینه ها و موارد ارزشی می شود و در مرتبه ای حق او را از طریق هدایت تشریعی به سوی ارزشها راهبری می کند. و این مؤید آنست که جامعه، نقش علل اعدادی را دارد و نه علت تامه را.
از سوئی، روان که بنا بر طبع خود نمی تواند جز «شعور و آگاهی» بوده و با هرگونه «ناآگاهی ذاتی» نسبت به خود سازگاری ندارد، وقتی پای شناخت قوا و سرمایه های وی به میان می آید، مجبور است که از خود و دارائیهای خود تصویری گویا، درست و مطابق با واقع برداشته و در برابر خویش قرار دهد که ما همین تصویر را «خود واقعی» نام نهادیم.

     در تبیین و تفسیر هویت و تعیین مرتبۀ وجودی و ارزشی آن، خود واقعی و ایده آلی، هیچگونه نقش عملی ندارند، اگر چه روان درجۀ رتبی «خود» واقعی را با نظر به «خود آرمانی» معین می کند.
نظر ما در این رابطۀ ویژه، مبتنی بر این اصل است که: هر چه آگاهی و شناخت فرد از شناخت خودِ واقعی و آرمانی، روشن تر، دقیق تر، عمیق تر، صادقانه تر و دلسوزانه تر باشد، به همان میزان، برخورد و عکس العمل وی با هر یک روشن تر خواهد بود. یعنی تا فرد به این آگاهیِ بالفعل فعال دست نیابد، دچار رنج و گرایشهای بیمار گونۀ رنجبار و… نتواند شد! چنانکه عقب افتادگان ذهنی و دیوانگان و… نمی شوند.
لذا به جرئت می توان ادعا کرد که: روانپریشی زادۀ آگاهی و نتیجۀ مستقیم و یا غیر مستقیم ایمان و انتظار از خود ـ در جهت تحقق و تبلور و تکامل و تداوم ـ میباشد.
آنچه درین رابطه طبیعی می نماید آنست که: «خود آرمانی» نیز، نسبی بوده و متناسب با توان و رشد عقلانی ـ ایمانی فرد، تغییر می پذیرد. حال درست که: هر چه اختلاف درجه میان خود واقعی و خود آرمانی بیشتر، شدت نفرت از خود واقعی بیشتر و باز درست که: اختلاف و تضاد میان این دو ـ به معنای ویژه ـ مایۀ رنج، افسردگی و روانپریشی است، ولی باید دقت نمود که: نفس مشاهدۀ تضاد میان این دو خود، مستقیماً مایۀ رنج و غیره نبوده، بلکه روان از آن جهت رنج برده و از خود واقعی نفرت پیدا می کند که: یقین دارد که می توانسته است در جهت زمینه های تحقق بخشندۀ خود آرمانی حرکت کند اما نکرده است!

     در واقع از اینکه خود را به غفلت زده، جهالت پیشه کرده، بی عرضگی بخرج داده و کم آورده، ناراحت است. و لذاست که در مواردی که یقین دارد، بیشتر و بهتر از آن ـ به عللی ـ نمی توانسته عمل کند، عصبانی، رنجور و… نمی باشد. اینکه فردی ـ به دلایلی که از توان خودش خارج می باشد ـ آدمی را تکه تکه کند، آن قدرها ناراحت نمی باشد تا آنجا که بداند و یقین داشته باشد که می توانسته حیات آدمی دیگر را از تشنگی نجات دهد و نداده و خود مؤید همان واقعیت است.

     این، از یکسو مؤید آنست که روان از آگاهیِ فعال و بالفعل خود نسبت به خود و امکانات خود در رنج است! و از دیگر سو مؤید آنست که روان بدان حدیکه از ناکامیهای کنشی خود که برای افزودن و رشد است، رنج می برد، از ناکامیهای واکنشی خود که برای کم کردن و رفع نیازنماها و یا نیازهای قابل تحمل است رنج نمی برد!
با این مایه از بینش، اگر کمی دقت نمائیم متوجه می شویم که نفس پس از تشکیل و نمودار ساختن خود آرمانی و خود واقعی است که:
۱ ـ دارای توان تمیز خوبیها از بدیها و تفکیک شایستگی ها از ناشایستگی ها می شود.
۲ ـ از توان راهبری به یکی از قطب ها و ممانعت از قطب دیگر برخوردار می شود.
۳ ـ از دقت داوری و قضاوت برخوردار می شود.
۴ ـ از قوت و شدتِ بیشتر توجه و نظارت بر خویش و دیگران برخوردار می گردد.
۵ ـ نسبت به گرایشهای خویش، با روشنی و آگاهی احساس نشاط، رضایت و غرور و یا احساس حزن و تردید و سر افکندگی نموده، از نیروی سرزنش و شکنجه، یا تشویق و احترام برخوردار می گردد، و غیره.

     از اینروست که هر چه میزان آگاهی فرد کمتر و اشراف وی بر مسایل خوبی و بدی کمتر است، از برخورداریهایی شبیه موارد پنجگانه بالا کمتر بهره مند بوده و هر چه بیشتر باشد بیشتر خواهد بود. لذاست که فرد پس از رسیدن به این بیداری اختیاری (= یقظه) یا اضطراری (= مرگ) به عالیترین حد برخورداری از مواردی شبیه زمینه های پنجگانۀ فوق ـ البته در مرتبۀ وجودی خودش ـ دست می یابد.
قابل تذکر است که این اصل فقط مربوط به کسانیکه برخوردار از افکار و عقاید توحیدی هستند نبوده، بلکه در مورد کسانی هم که ضد ارزشها بر ایشان ارزش تثبیت شده و خود آرمانی آنها را شکل و رنگ داده است، مربوط می شود. منتها از آنجا که ما نمی توانیم در جامعه افرادی را پیدا کنیم که «خود آرمانی» آنها را فقط و فقط ضد ارزشها هستی بخشیده باشد، متوجه می شویم که افراد فوق، به صورتی سطحی و تقلیدی و اعتیادی، تحت تأثیر موارد پنجگانۀ فوق قرار گرفته ولی با ایجاد تشکیک جدی و شدید و تکان دهنده (بیدار کننده) متوجه خواهیم شد که فرد، موضع خود ـ اعم از نظری و عملی ـ را از اعتبار ساقط می شمارد و به سخریه اش می گیرد! اگر چه شاید وقتی شدت نیروی تشکیک کم شود، دوباره به حالت و موضع قشری، تقلیدی و اعتیادی خود برگردد.
زیرا انسان را آرزو آنست که هویت و واقعیت وجودی خود را بدان شکل و هیئت در آورده و خود را نمونۀ عینی و واقعی آن صورت «خود آرمانی» بسازد. خود آرمانی در واقع هنوز خود نشده، بلکه تصویریست مانند تصویرهای دیگر دو بعدی، ولی همچون علامتی هادی، مسیر شدن و هویت یافتن و پایدار شدن «خود» را، در درون انسان ترسیم و روشن می دارد. از اینرو میان خود آرمانی و خود واقعی از هر نظر فاصله زیاد است! و تا خود واقعی، تبدیل و مطابق خود آرمانی گردد، هزاران فرسنگ راه بوده و از هزاران هزار نفر یکی را این توفیق نصیب تواند شد که خود را مطابق الگوی بسیار غنامند خویش در آورده و به اعتباری، فاصلۀ خود آرمانی و واقعی را از میان بردارد.

     آنچه در این رابطه قابل تأمل می باشد اینکه: معیار قضاوت انسان دربارۀ خودش و دیگران همین «خود آرمانی» است. و فرد بخواهد یا نخواهد در ظل حضور خود آرمانی است که در مورد خود و یا دیگران به قضاوت می پردازد. و باز آنچه در این رابطه بسیار بسیار ـ و باز هم بسیار ـ مهم و قابل دقت می باشد اینست که: «خود آرمانی» زادۀ انتساب برخی فضایل و ارزشهای ایده آلی به «خود» فرد نمی باشد. یعنی فرد آن فضایل را ـ به صورت دربست ـ به خود نسبت نمی دهد و در خود متجلی نمی یابد. بلکه خودش هم اذعان دارد که همۀ این فضایل را دارا نبوده ـ اگر چه گاهی این اذعان فقط در نزد خودش و برای خودش باشد ـ بلکه خواهان آنهاست. درست همچون «فیلسوف» که خود را دوستدار دانش می شمارد نه مظهر دانش!

     اینکه برخی ها را باور بر اینست که: بعضی از بیماران برای رهیدن از ضعف و زبونی و حقارت و… «علاوه بر اینکه صفات و فضایلی برای خود قائل می شود که درش نیست، آنچه را هم که در او هست، یعنی ضعفها و نقص های خود را، با کمک تحریف و نماسازی، بصورت ایده آل در می آورد و بدیگران نشان می دهد، و…» ([۱]) مورد نظر ما نیست.
خود ایده آل این نظر، خودش معلول چیزهای دیگریست، اثرات و عوارض او هم کاملاً مال خود اوست. یعنی نظر ما کلاً چیز دیگریست. در حالیکه این خود (خودِ نظر بالا) به فرد منتسب
می باشد، فرد به نحوی بیمارگونه آنرا از خودش و به عبارتی عین خودش قلمداد می کند، فرد خود را در لباس و هیئت او جلوه می دهد، آنرا چیزی غیر خود نمی شمارد، اگر چه این کار را فقط در برابر دیگران مرتکب می شود و…!

     در حالیکه در خود آرمانی مورد نظر ما: اصل پذیرش عینیت استقلالی خود آرمانی، مایۀ اصلی تضاد را تشکیل می دهد! یعنی همینکه فرد می پذیرد که آنچه ما خود آرمانی می نامیم غیر خود اوست و نه خودِ خود او، همین که باور می کند که خود آرمانی، عینیتی جدا از خود واقعی او دارد! آنهم به نحوی کاملاً ویژه و خاص، همین که نمی تواند خود آرمانی را به خود نسبت داده و لاجرم میان خود آرمانی و خود واقعی خویش شکافی انکارناپذیر مشاهده می دارد و… هستۀ تضاد روانی ایجاد می شود، و نه میان خود واقعی و خود ایده آلی که او را به جای خودِ واقعی نشانیده است. زیرا در این مورد، خود واقعیی دیگری ـ برای خود فرد بیمار ـ وجود ندارد. چه او خود خود را همان می پندارد که ما آنرا خود ایده آلی می نامیم! هر چند از نظر افراد برونی، خود واقعی او غیر از آن چیزی است که او خود را در آن مشاهده می کند!

    اگر چه ما را باور بر اینست که بیمار هرگز خود آرمانی را، خود واقعی نشمرده، بلکه از این نمایش به عنوان یک مکانیسم دفاعی سوء استفاده می کند! حال چرا آن نویسنده به چنین برداشتی رسیده است، موضوعی ست که باید با تأمل بیشتری بدان پاسخ داد.
به هر حال، اصل قضیه از این قرار است که: مایه و جوهر وجودی «خود آرمانی» را، ارزشهای عقلی و مذهبی تشکیل داده و وجودش از نظر هستی شناسی «وجود ذهنی» است. هر چند باز عینی است. که ما بدلایلی وارد این رشته از بحث، در این وجیزه نتوانیم شد. ولی مایه و جوهر وجودی خود واقعی را، عمل و ارزشها و یا ضد ارزشهای جان یافته از عمل فرد، تشکیل می دهد. اگر چه این صورت نیز، صورتی ذهنی و با یک نگرش عمیق تر، عینی است.
به عبارتی بسیار صریح و روشن: خود آرمانی زادۀ دانش و بینش فرد و خود واقعی زادۀ دانش پاگرفته از کنش های فرد می باشد. از دیدگاهی دیگر: خود آرمانی را ارزش شناسیها شکل و تحقق می بخشد، اگر چه فرد، مایه ها را از دیگران گرفته و متناسب با منش و قدرت دید و تفکر خویش شکل میدهد! و خود واقعی را، تلاشهای قلبی و قالبی خودش شکل و تحقق می بخشند.
از اینرو متوجه می شویم که به موازات خود آرمانی فرد که در اوایل از طریق پذیرش و استقبال محتوای ارزشها و ضد ارزشها که در پس پرده امر و نهی های عقلی و شرعی قرار داشتند، شکل می گیرد، خود واقعی فرد، از طریق باورها و گرایشها و فعالیت های ویژۀ روانی خود او شکل می یابند!

    در واقع، همین تصویر ذهنی و صورت عملیِ خودِ واقعی اوست که به موازات صورت علمی خودِ آرمانی، مظهر و مجلی و نمایانندۀ مجموعه ضعفها و قوتهای نظری و عملی فرد می باشد! و همچون آیینه ای او را به همانگونه ئی که هست، به نمایش می گذارد. بر خلاف خود آرمانی که تصویری از «انسان کامل» را به همانگونه که باید باشد، به نمایش می گذارد.
از دیدگاهی کاملاً روشن تر و بدون توجه به ریشه های پائین می توان پذیرفت که: هستۀ وجودی خود واقعی را، شناخت فرد از خود او، اهداف و انگیزه های او، روشهای رفتاری او، جهت گرایشها و ابزار مورد بهره وری او، و در یک جمله: شناخت فرد از خودش، چنانکه واقعاً هست، با همان ضعفها و قوتهای موجود تشکیل می دهد. طبیعی ست که این شناخت نسبی و متناسب با قدرت دید، بینش و تفکر خود فرد می باشد.
از آنجا که این خود، جز صورت ذهنییِ روان از خودش، چیز دیگری نمی باشد، به خودی خود، هیچ حکم و جهتی نداشته، بلکه نمائی کاملاً بی طرف و بی قوت می باشد. زیرا که در او هم عناصر مورد تأیید قرار دارند و موجود می باشند، هم عناصر مورد نکوهش و تردید. لذاست که باورمندیم: خود واقعی به عنوان خودِ واقعی:
۱ ـ هیچگونه حرکت و پویائی،
۲ ـ هیچگونه نیروی انگیزاننده نداشته، منبع هیچگونه فشار و تحکمی نمی باشد.یعنی: نه با چیزی در ستیز و جنگ و تضاد واقعی و عینی می باشد و نه با چیزی سر مسالمت و هم آهنگی دارد.

     خود واقعی با تغییر باورها و شناخت شخص تغییر می پذیرد زیرا: چه بسا که فرد، نسبت به خود واقعی خود «خوشبین و یا بدبین» بوده و به محض اینکه عقیده، باور و شناخت فرد نسبت به زمینه ها و عوامل شکل بخشنده خوشبینی و یا بدبینی دگرگون شود، نگرش فرد نسبت به خود واقعی در جهت عکس دگرگونی پذیرد.
با این مایه از بینش اگر بخواهیم متوجه ریشۀ تضادهای درونی به صورت روشن تری گردیم، باید به همانگونه که آمد یاد آوری نمائیم که: فرد در کنار طرح خود آرمانی، یک تصویر دقیق و روشن از خود واقعی خودش که از مجموعه باورها و گرایشهای او شکل پذیرفته است، قرار می دهد.
دقیقاً پس از طرح و تقابل این سیما در برابر آن سیماست، که متوجه تضاد و بروز تضاد درونی شده و سر رشتۀ تنشهای ناهنجار از همین جا پدیدار می شود! زیرا از این به بعد، فرد فقط تضادها را از طریق تقابل این دو خود به درک و ارزیابی می نشیند.

      آنچه مسلم است این که: بدلیل ارتباطهای اولیۀ خود با زمینه های غریزی و اعتیاد به آنها، به دلیل نارسائیهای تربیتی و… اگر خود، همگامی با فطرت را پیشه خود نسازد:
۱ ـ خود واقعی غیر معتدل می نماید؛
۲ ـ خود واقعی همراه با نارسائی ها می نماید؛
۳ ـ خود واقعی راحت طلب، لذت محور و… می نماید؛
۴ ـ خود واقعی ارزش گریز و… می نماید.

     ولی خود آرمانی را علاوه بر اینکه این ویژگیها نیست، به نحوی کاملاً ویژه، دارای ویژگیهایی کاملاً متضاد می نماید.

     حال اگر خود واقعی تسلیم و همگام خود آرمانی شد، جنگ و ناسلامتی از میانه بر می خیزد. لذاست که مؤمنان کلیۀ مکاتب توحیدی را، که خود واقعی خویشرا در مسیر خود آرمانی قرار داده اند، هرگز مریض نمی یابیم و از اینروست که عرفاء بینشور را در جدال باطنی نمی یابیم، هیچ که در آرامش توصیف نابردار مشاهده می داریم.
ولی اگر خود واقعی تسلیم نشد، و به عبارتی روشن تر، روان نتوانست خود را از تردید میان گرایشهای متنوع نمودار شده در خودها برهاند، جنگ و ناسلامتی آغاز می گردد.
و چون آمد که صحنه صحنۀ درونی ست و آگاهی و حضور و تقابل و مقایسه و… در درون خود فرد قرار گرفته اند، شخص که عادت به مقایسه نموده است از هر مقایسه ئی میان خود واقعی و خود آرمانی رنجی می برد و با هر مقایسه ئی، درگیری ای تازه را می آغازد!
طبیعی است که چون روان نمی تواند خود را در برابر شکنجۀ روانی قرار داده و آنرا به صورت مستمر تحمل نماید، به دنبال مفری بر می آید! ولی چون در واقع از «خود» فرار کرده «مفر» خود «مقر رنج تازه ای» می گردد! و فرارگاه، خود آفتکده و قرارگاه بیماریهای بیماریزای دیگری!
درست که موضعگیریهای انسان یا زادۀ گرایش به امور ناپایدار است و یا زادۀ گرایش به امور پایدار ولی باید متیقن شد که انسان در میان این دو دسته از امور آزادِ انتخاب کنندۀ عاقل حاکم می باشد! زیرا هیچگونه جبر و اضطراری او را در بند نساخته و هیچگونه ثنویتی او را تهدید به تجزیه نمی کند.
اوست که می تواند اسیر محتوای ذهنیِ پوکیده ای شود که او را به لذتها و زمینه های ناپایدار بی ثمر خوانده و جاذبه های آنرا در چشم انداز او زیبا و چند برابر می سازد! و هموست که می تواند دل سپردۀ ذهنیتی شود که جاذبه های ارزشی، پایدار و مثمر را در برابر خرد و دیدۀ دل او به جلوه می گذارد!
در واقع داستان انسان و معنای درست تاریخ او را، به تعبیری ویژه و از منظری خاص، داستان اصطکاک و کششِ همین دو محتوای ذهنی تشکیل می دهد! چه همین محتوای ذهنی است که به قول علی (ع) موضع روانی او را شکل می دهد. به طور مثال، همه می دانیم که بخل و جبن و حرص، هر سه از مصادیق روشن روانپریشی هستند! و طبعاً همانگونه که روانکاوان برای بروز آنها عللی مختلف ذکر می کنند، طریق آزاد ساختن بیمار از آنها را هم، دگرگون می دانند! مثلاً یونگ، واداشتن بیمار به گرایشها و تلاشهای متناقض را برای آزادسازی توصیه می دارد و دیگران نیز هر یکی، چیزی را. ولی از نظر علی (ع) هم علت چیز دیگریست و هم تداوی. چه خود دارد که:
فِاِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرایِزٌ شَتَّی یَجْمَعُها سُوءُ الظَّنِّ بِاللهِ([۲])
یعنی علت این بیماری را همان محتوای مسخرۀ ذهنی تشکیل می دهد! چه تا فرد ایمان و اعتمادش مثلاً به مال، بیشتر از ایمان و اعتمادش به خدا نباشد، اصلاً نمی تواند بخل و یا حرص ورزیده و یا ترس از دست دادن مثلاً مال را داشته باشد!
حال این فرد، تا این محتوای فکری را رها نکند و بر این شکل از تفکر و باور نشورد، تا آنرا از حوزۀ آگاهیِ خویش نتاراند و به جای آن حسن  ظن به خدا را جایگزین نسازد، به هیچ حیلۀ دیگری این مصادیق روشن بیماری را ریشه کن ساخته نمی تواند. زیرا هر روش درمانی دیگری ناقص، مقطعی، سطحی و بی ضمانت خواهد بود.
از سوئی کلیۀ مطالعات بالینی و کلینیکی در سرتاسر جهان مؤید این نکته اند که: وقتی انسان اسیر امور ناپایدار و سطحی شده و کارش به افراط کشید، وقتی انسان اسیر ذهن و برداشتهای «خود» شده و امور را فقط از پنجرۀ تنگ دید خود مورد ارزیابی و در نهایت مورد جذب و یا طرد قرار داد، سر و کله ناهنجاریها نمایان می شود. و این می رساند که: برای انسان و برای سلامت انسان یک راه بیشتر وجود نداشته و تنها همین راه است که او را به سلامت، به کمال، به پاکی، به آزادی و به خدا میرساند و بس! و بقیۀ راهها، همه انحرافی و همه سد راه تکامل و سلامت اویند، و ریشۀ سلامت انسان نیز در انتخاب و تمرکز خود آگاهیِ او به منزل نهائی همین یک راه می باشد. و این راه همان راه تحقق ارزشهای ربوبی است. راهی که انسانرا صاحب محتوای فکری ئی می سازد که این محتوای فکری و بینشی از سوئی با قلب و روح وی سنخیت دارد و از سوئی، تمرکز خودآگاهیِ پویا، بر روی آن میتواند انسان را از هر نظر اشباع نماید و به آرامش برساند. آنجا که قرآن می فرماید:

     وَ اَنَّ هذا صِراطی مُسْتَقیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبیلِهِ ذلِکُم وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ* انعام ـ ۱۵۳
نظرش به همین راه بوده، و این نکته به ویژه از فقرۀ آخر آیۀ مبارکه بهتر فهمیده می شود. چه روشن و ثابت است که هر هدفی و آرمانی که مناسب با رتبۀ وجودی انسان، هم ریشه و هم سنخ انسان و حتی متناسب با طول عمر سه پنج روزۀ انسان نباشد، چون راهی که به آن منتهی می شود کوتاه و مدت جلوه اش اندک و عمق تأثیرش ناچیز می باشد، هرگز نمی تواند انسانرا عمیقاً اشباع کرده و آرامش بخشد. و لذا هرگز نمی تواند شایستۀ آن باشد که فرد خود را ـ به عنوان وسیلۀ تحقق آن چیز ـ در راه او قرار دهد و به خدمتش گمارد.
هر چند شاید عده ئی از کوته نظران ـ بسیار کوته نظران ـ را گمان چنان باشد که آن چیز وسیلۀ تحقق خوشنودی خاطر و آرامش گرونده است نه به عکس! ولی اگر بدانند که:
کام بخشییِ گردون، عمر در عوض دارد. خود درخواهند یافت که همه چیز خود را گذاشته تا یکی از جلوه های وجودی او احساس مثلاً  لذت نماید!
ممکن است برخی از خوانندگان محترم، «خود آرمانی» ما را با «من برتر یا سوپراگو و یا وجدان جمعی» فروید یکی و یا حداقل شبیه هم بدانند! در حالیکه چنین نیست. ما در اول گفتیم برای انسان جوهری ربوبی (روحی الهی) قائلیم! لذا اگر در او کشش و گرایشی بسوی ارزشهای ربوبی مشاهده می کنیم، آنرا به حساب فطرتِ الهی او می گذاریم.
از فحوای نوشته های فروید این گونه استنباط می شود که: آغاز بیماریها و انحرافهای فرد از زمان برخورد او با منهیات اجتماعی ـ که خود جلوۀ برتر حاکم بر نهی کننده می باشد ـ شروع می شود. به دیگر سخن: اگر به روح کلام وی نزدیک شویم، او «من برتر» را مایۀ فساد و انحرافات می شمارد! زیرا معتقد است که:
«تضاد اساسی، از برخورد تمایلات غریزی انسان ـ که احتیاج شدید به ارضا شدن دارند ـ با محدودیتها و منهیات محیط خانواده و جامعه به وجود می آید».
وی را عقیده بر این است که جامعه و خانواده این منهیات را بر فرد تحمیل می دارند! یعنی من برتر، یک وجود تحمیلی است بر فرد! چنانکه باورمند است که «من برتر» به عنوان آمر و حاکم ترساننده عمل می کند، یعنی فرد در هر گرایش متوجه من برتر بوده و می ترسد که گرایش او را من برتر نپذیرد!
در حالیکه منطق حاکم بر تکوین خود آرمانی ما ـ دقت شود ـ آزادی و اختیار آزادانه زمینه ها و مجالی ارزشی و ضد ارزشی بوده و با هرگونه تحمیل و اجبار «عملاً» به مبارزه بر می خیزد! و دقیقاً از همین روست که هر جا پای اجبار به میان است، فرد، در کنار تأیید و یا تردید لفظی و بی اثر زمینه در عمل مطابق باور و الگوی باطنی خود (= خود آرمانی) عمل می کند! از سنت های ملی بگیر تا ارزشهای تحمیلی عقیدتی برو.
چنانکه معتقدیم، خود آرمانی، در حد ذات خود، هیچگونه حکم، حرکت و موضعگیری نداشته و با خودِ واقعی هیچگونه تضاد و سازشی ـ جز در نما ـ ندارد، در حالیکه فروید، من برتر را دارای قدرت ویرانگری تلقی می دارد:
«بحث اصلی فروید اینست که «فراخود» یک عامل درونی بازدارنده است. مانند یک ادارۀ پلیس مخفی است که هر تکانه ممنوع، به ویژه نوع متجاوز آنرا، زیر نظر دارد، و شخص را به علت وجود آن تکانه کیفر میدهد. چون «فراخود» سبب بروز اضطراب و احساس گناه می شود، لذا فروید نتیجه می گیرد که باید دارای قدرت ویرانگری باشد. بنابراین نیاز روان نژند به کمال را می توان برآیند قدرت جابر «فراخود» دانست. شخص چه بخواهد و چه نخواهد باید به کمال دست یابد تا خواست «فراخود» حاصل آید و او از کیفر در امان باشد.»([۳])

      در حالیکه ما گفتیم: خود آرمانی تصویریست از ویژگیهائی که جهانبینی و نظام اعتقادی فرد از انسان دارد. و به زبانی بسیار روشن: تصویری از ارزشها و ضد ارزشهای متفاوت است که روان برای رسیدن به شناخت برتر و ارزیابی و سنجش درست تر، برای خود تهیه دیده است. و از همین روست که خود آرمانی را فرد در مسیر رشد، به صورتی عالمانه رشد می دهد. یعنی با رشد آگاهی ها و شناخت وی از ارزشهای متفاوت مادی و معنوی، خود آرمانی کمال یافته و تغییر می کند. برخی موارد از وی حذف و بعضی موارد بر آن افزوده می شود.
شاید در مراحل ابتدائی، فرد از تحقق و تشکیل خود آرمانی هدف روشن و مشخصی نداشته باشد ـ اگر چه بسیار بعید به نظر رسیده و معتقد باید بود که درین مراحل نیز، فرد به تناسب خرد و بیداری خویش هدفی را تعقیب می دارد ـ ولی یقیناً پس از مقداری رشد، تشکیل و تبلور مثال کمال، هدفمندانه صورت می گیرد. مثلاً وقتی کودک برای سیب و شکلات خوب، مثال کمالی تدوین می کند، دقیقاً برای آن است تا در انتخاب بعدی، عالی تر را بر گزیند. چنانکه در مورد معلم خوب! از اینروست که طفل، وقتی مثلاً اسباب بازی خود را خوب و مطابق ـ و یا نزدیک ـ به مثال کمال خود تشخیص داد، اگر کودک دیگری، اسباب بازی دیگری داشته باشد، که از آنِ خود او واقعاً بهتر بوده، ولی این کودک به واسطۀ ناآشنائی و مثلاً پیچیده تر بودن اسباب بازی طفل دومی، نتواند خوب از آن استفاده کند و لذت ببرد، چون، چنانکه شاید اسباب بازی دومی را نشناخته است، تا در جهتِ ترضیه و رشد خود (لذت وری و نمایش هنر بازی خود) از آن کارگیرد، به هیچوجه حاضر نمیشود اسباب بازی ناقص خود را با آن وسیلۀ کامل تر طفل دومی بدل سازد! ولی وقتی آگاه شد و تجربۀ عملی در بازی پیدا کرد، نه تنها در مثال کمال خود تغییر ایجاد می کند که حاضر می شود نزد کودک دومی التماس کند، خردی کند و زاری کند تا او را راضی سازد که از اسباب بازیش برای چند دقیقه ئی بهره جوید! طبیعی ست که اگر این کارها مفید واقع نشد، جای پرخاشگری برای همیشه باز است. اصلاً برخورد کودک اولی مؤید آنست که وی در مثال کمال خود تغییر ایجاد کرده است.

      وضع یک انسان بالغ، یک انسان عاقل و یک موحد مخلص نیز، به ترتیب به همین گونه است. زیرا تا به مراتب بالاتر از کمال و تعقل و اخلاص و ایمان آشنائی ندارد، به مثال کمال خود چسبیده و به اصطلاح: تعصب و خشکه مقدسی، به خرج می دهد ولی همین که متوجه شد، موضوع دگرگون می شود.
از سوئی چون این نظام را ربوبی و از جانب حق و منزل از او می دانیم، آنرا اولاً تصویر شده از جانب حق و ثانیاً متناسب با جوهر ربوبی متمکن در وجود عبد می شماریم. گذشته از آن اگر فروید، آغاز انحرفها را، از ناحیۀ برخورد با من برتر دانسته و بر آنست که:
«من برتر» در شکل عاطفی خود که از خصوصیاتش می باشد با ابراز اوامر اخلاقی با «من» به برخورد می پردازد و نیز «من برتر» من را خیالی باطل و شگفت انگیز همانند والدینی که صورتی وهمی دارند معرفی می نماید و یا اشخاص را با قدرت خارق العاده و غیر عادی آن تجسم می کند و… ([۴]) ما میگوئیم خود آرمانی یک نمای محض می باشد که روان برای مقابلۀ ارزشها و… پرداخته و هیچگونه نماسازی و تقلبی عامدانه در آن وجود نداشته، همۀ تلاش فرد برآنست تا مقوله ها، زمینه ها و حقایق را دقیقاً به همان گونه ئی که بوده اند و دریافت و پذیرفته شده، بدون کوچکترین تحریف و… بنمایاند. دقیقاً به همانسان که ما آغاز کمالات، رشد و پالایش فرد را، با آغاز آشنائی درست با او (خود آرمانی) همراه می دانیم، زیرا خود آرمانی، از تابش ارزشها و مجالی کمالات ادراکی پدیدار می شود.
به همین نحو، اگر فروید «من برتر» را، مایۀ فساد شمرده و معتقد است که:
اگر تعلیم و تربیت با نیازها و تمنیات کودک سازگار و هماهنگ بوده و خود را قابل فهم سازد، «من برتر» کم کم رام شده و دارای اراده و مسئولیت مستقل خواهد بود و اگر برعکس عملی برای سرکوب تمایلات در نظر گرفته شود، من برتر، مانند یک نوع دادگاهی غیر قابل انعطاف خواهدگردید. دینامیسم شخصیت سخت دل و غیر قابل درک بوده و نیروها، امیال ناخودآگاه، رضایت شانرا در عالم تخیل خواهند یافت. ([۵])
ما خود آرمانی را مایۀ کمال می شماریم. اگر او «من برتر» را تحمیلی دانسته و باورمند است که:
… «من برتر»، از فشار والدین و مقررات اجتماعی که به من تحمیل می گردد، پدید می آید.([۶])
ما خود آرمانی را انتخابی و ملایم جنبۀ ربوبی انسان می شماریم.

      اگر او معتقد است که فرد از من برتر می ترسد و…! ما معتقدیم که فرد از مشاهدۀ خود آرمانی نه تنها هراسی نداردکه در مواردی از مشاهدۀ وی، لذت هم می برد. هر چند در بسا موارد، افراد ضعیف و رشد نیافته ای همچون منِ حقیر، از مشاهدۀ آن، دچار غبن و حسرت شدید می شوند، و لذا: آنجاهائی هم که «خود واقعی» را در برابرش (خود آرمانی) کمرنگ و ناقص می یابند، از خود واقعی ترسیده و از مواجه شدن با خود واقعی طفره می روند!
و در نهایت، اگر فروید معتقد است که نمی توان تضاد میان نیازهای غریزی و من برتر را از میان برد، ما کاملاً به عکس باورمندیم که میان نیازهای معتدل غریزی و خود آرمانی به هیچ وجه تضادی وجود ندارد، و آنجاهائی هم که نوعی از تضادِ اعتباری سر و کله می نماید، آشتی پذیر بوده و می باشد، و حضور میلیون ها انسان مؤمن سالم ـ در سرتاسر تاریخ و در میان اقوام و ملل متنوع ـ مؤید آن.
و اینکه تاریخ پر است از شواهد افرادی که به افراط و تفریط می زیسته اند ولی بر اثر بیداری اراده خیر و صلاح و سلامت کرده و به سلامت عقیدتی و روانی دست یافته و از کشمکش های ناهنجار رهائی یافته اند، خود محکم ترین سندی تواند بود براین مدعا.
به هر حال، فاصله یا شکاف میان خود واقعی و خود آرمانی، بخواهیم یا نخواهیم رنجی جانکاه به همراه دارد. این رنج زادۀ شناخت خود واقعی است در رابطه با خود آرمانی! بدین معنا که فرد بگونه ئی خودآگاه و یا ناخودآگاه ـ چنانکه آمد در مراحل بسیار ابتدائی ـ و به عبارتی بسیار دقیق و به جا: به صورتی فطری، مجبور به تهیه و تصویر «خود آرمانی»، و پذیرش حاکمیت او در پهنۀ ارزشها ـ و در واقع، در پهنۀ هویت انسانی ـ شده است! یعنی خودش ـ به هر دلیلی ـ خود آرمانی را در خویش جان بخشیده، بزرگش کرده، مقدسش شمرده، گردنش نهاده است و…!
از سوئی، وقتی خود واقعی خویشرا با خود آرمانی مقایسه می کند و در آن نارسائی های متعدد می یابد، مشاهده و معرفت به همین نارسائی ها او را رنج می دهد!
از این پس، او خود واقعی اش را قبول ندارد! از خود واقعی راضی نمی باشد و طبعاً از خود واقعی دلخور و رویگردان می باشد. زیرا هر چه بیشتر با خود واقعی برخورد می کند، از مشاهدۀ نارسائیها بیشتر رنج می برد.
از سوئی نسبت نپخته بودن اعتقاد ـ که در بیشتر موارد زادۀ تقلیدی برخورد کردن می باشد ـ چون هنوز قدرت پشت کردن به گرایشهای سطحی، لذی و بعضاً ضد ارزشی را پیدا ننموده است، قدرت هماهنگ ساختن خود واقعی با خود آرمانی را نیافته و مجهز نشده است تا بتواند با قرار دادن خود واقعی در جهت خود آرمانی، خود را از رنج نجات دهد!

      و باز از سوئی، دلیلی برای ابطال و طرد و نفی خود آرمانی نداشته و به براهین ابطال کنندۀ ارزشهای مورد نظر و پذیرش خود آرمانی دست نیافته و به نیروی در هم شکنندۀ خود آرمانی، مجهز نگشته، و به دلایل متعدد، خود آرمانی با قدرت، با قداست، با پاکی و با استحکامی خلل ناپذیر، درستی و حقانیت و مشروعیت و قانونیت خود را دارا بوده و از سلطه یی انکارناپذیر برخوردار می باشد، فردِ گیر افتاده در این جوِّ زجر دهنده، خود را ناچار از انتخابی جدید می یابد (انتخاب راهی برای دفع رنج)؛ طبیعی ست که راههای دفع رنج مختلف و متفاوت تواند بود. و لذا همین واقعیت او را وا می دارد تا به یکی از انتخاب ها دست یازد: انتخاب ارزشهای عقیدتی، که بی گمان منجر به زدایش رنج پا گرفته از تضاد خواهد شد (= انتخاب راه معقول دفع رنج)! یا انتخاب راهها و زمینه های غیر معقول، که هرگز منجر به زدایش قطعی رنج نشده، بلکه به عنوان وسیله ئی تخدیری و غافل سازنده عمل نموده و فرد را در یک بازی همیشه اضطراب خیز مشغول می دارد.

     در روش دوم، فرد ناسالم تلاش می کند با مشغول ساختن خود به زمینه های مختلفی، از مواجه شدن با خود واقعی طفره رفته و سعی می کند، خودِ واقعی خویشرا نبیند. می کوشد نسبت به نارسائیها، ناخالصیها و ناپسندیهای خودِ واقعی خود، غافل باشد. تلاش می ورزد تا با چشم باز کردن به چیزهای دیگر، برخودِ واقعی خود چشم فرو بندد! در واقع، به نوعی «خودفریبی» زجر دهنده و «خود کور سازی» بیدار کننده و بینائی زای ـ که معمولاً از خودش پنهان است پناه می برد!
آنچه در این رابطه قابل تأمل و تأکید می باشد اینست که:
بیمار عقیدتی، به واسطۀ خودفریبی مداوم و مستمر، در نهایت به نوعی بیمرامی کشنده گرفتار می شود! و هر چند که در این روند: از سوئی خود آرمانی قدرت انگیزانندگی خود را کم می نماید، و از سوئی فرد به گرایشهای تخدیری خود خو می گیرد! ولی چون ساختمان هویت انسانی و سنت و قانون اجتماعی برآنست که انسان نتواند در سطح غریزی باقی مانده و با ضد ارزشها برای همیشه انس بگیرد، خواهی نخواهی آن رنج درونی همیشه او را آزار می دهد.

      و دقیقاً گرایشهای افراطی در زمینه های غیر ارزشی (= زمینه های وهمی، خیالی و غریزی)، ـ باز هم دقیقاً ـ زادۀ اشعار به همین رنج و برای گریز از آن و یا در مواقعی، جایگزین کردن پندارگرایانۀ چیزهائی ـ و به خیال خود بیمار: رسائیها و کمالات و امتیازاتی ـ به جای نارسائیهای انکارناپذیر او (خود واقعی او) می باشند!
اما اینکه چرا نمی تواند به ارزشهای عمیق عقیدتی بگراید، با آنکه گفتیم سنت اجتماعی برآنست که انسان نتواند در سطح غریزه و… برای همیشه باقی بماند و…؟!
اولاً باید گفت که: میان ناتوانی برای باقی ماندن در سطح غریزه و ضد ارزشها، با پیوستن حتمی به ارزشها تفاوت بسیار است. و لذاست که متوجه می شویم فرد روانپریش خود را به هزار در می زند! و همۀ این تلاشها مؤید آن فرار توانند بود.

      ثانیاً، باید پذیرفت که میان سنن ارزشی و سنن مادی تکوینی تفاوت بسیار بوده و بر هر یک از اینها منطق و احکام ویژۀ خودشان حکومت می نماید. و ریشۀ این مباحث بر می گردد به سنن و احکام «ایجادی» و سنن و احکام «ایجابی» که توجه به آن از گنجائی این وجیزه خارج بوده و مایلان باید آنرا در حکمت متعالیه مطالعه کنند.
از سوئی، اگر فرد می توانست آزادانه و بر مبنای معرفت و شناختِ ارزشها و ضد ارزشها و بر مبنای اجتهاد خود تصمیم بگیرد تا:
از ضد ارزشها بریده و به ارزشها بچسبد؛
از بی مرامی بریده و به مرام روی آورد؛
از بی عقیدتی گسسته و به عقیده بچسبد و با بهره وری از عقل و قلب، و از برهان و ایمان به تضاد میان خود واقعی و خود آرمانی پایان بخشد که مسئله حل بود و ما او را بیمار نمی خواندیم.

      در واقع، حضور و حاکمیت همین شکاف و همین تضاد است که: قدرت ارادی و تصمیم گیری او را کم و در مراتبی فلج نموده است.
ولی باید با ایقانی ژرف این واقعیت را پذیرفت که: چنین نیست که نتواند ارادۀ خیر و معقول و سلامت زائی داشته باشد.
می تواند اما نسبت به اعتیاد به زمینه ها، نمی خواهد اراده کند.
می تواند اما گاهی نمی داند که می تواند! و گاهی خود را به جهالت زده و چنین وانمود می کند که نمی داند که می تواند!
می تواند اما گاهی می ترسد که اراده خیر کند! می ترسد آنچه در دست دارد از کفش برود و به آنچه هم امید بسته نرسد!

      می ترسد به رنج مضاعفی گرفتار آید! می ترسد تأییدکنندگان امروزی اش، تحقیر و تمسخرش کنند! و گونه های مختلف و متعدد ترس که متناسب با وضعیت ویژۀ بیمار می باشد.
به هر حال، نقش خود آرمانی، در واقع یک نقش نماست! چه در وهلۀ اول چنین به نظر می رسد که:
۱ ـ خود آرمانی به عنوان یک آمر ـ آمر مثلاً به معروف و منکر ـ عمل می کند!
۲ ـ خود آرمانی به تحقیر و تشویش فرد مبادرت می ورزد!
۳ ـ خود آرمانی افشاگرانه عملی کرده و پرده از روی نارسائیها و نقص های طرف برگرفته و او را خرد می کند!
۴ ـ خود آرمانی مقایسه کارانه عمل می نماید. بدین معنا که: هرگونه جهت گیری، عمل و رفتار فرد را، با گونه های آرمانی به مقایسه می گذارد!
۵ ـ خود آرمانی فعالیت طرد کننده دارد. یعنی چون مقایسه ئی عمل می کند، و چون در جریان مقایسه، خود واقعی کم آورده و نقصهایش نمایان و مبین می شود، لذا منجر به طرد و دور انداختن خود واقعی می گردد!
۶ ـ خود آرمانی فاصله انداز است، یعنی میان خود آرمانی و خود واقعی جدائی و امتیاز به وجود می آورد!
۷ ـ خود آرمانی تضاد انگیز و منشاء ایجاد تضاد است!
۸ ـ خود آرمانی نفرت انگیز است، یعنی نحوۀ برخوردش بگونه ئی است که فرد نسبت به خود واقعی اش، نفرت پیدا می کند!
۹ـ خود آرمانی خشم انگیز است!
۱۰ ـ خود آرمانی رنجزای است، چه باعث می شود، فرد از شرایطی که در آن قرار دارد رنجور باشد!
۱۱ ـ خود آرمانی ناراضی تراش است!
۱۲ ـ خود آرمانی رم دهنده و فرار دهندۀ فرد از خودش می باشد! و بسیاری از موارد دیگر! ولی در واقع و نفس الامر چنین نیست، بلکه این موارد را، جلوه و جلوه های دیگری از روان انجام میدهد! درست به همانگونه که در وهلۀ اول چنان به نظر می رسد که:
۱ ـ خود آرمانی هدایتگری مهربان به سوی ارزشهاست!
۲ ـ خود آرمانی هشدار دهنده ای دلسوز از آفتهاست!
۳ ـ خود آرمانی منزلت بخش و ارج گذارنده ای واقع بین است!
۴ ـ خود آرمانی یاوری همدرد و معاونی ست پرکار، در کار رشد فرد است!
۵ ـ خود آرمانی روشنگر و تبیین کنندۀ مفاهیم ناب و… است!
۶ ـ خود آرمانی عاشق تعالی و بر انگیزانندۀ ذوق استعلائی و کمال جوست!
۷ ـ خود آرمانی دشمن نارسائیها و نقص هاست!
۸ ـ خود آرمانی محبت انگیز، نسبت به پاکیها و… است!
۹ ـ خود آرمانی پاسدار فرد از لغزش ها و لغزشگاههاست!
۱۰ ـ خود آرمانی بیدار کننده ای آگاهی بخش است!
۱۱ ـ خود آرمانی مسئولیت آفرین و دلسوزی انگیز نسبت به «خود» است!
۱۲ ـ خود آرمانی تقدس آفرین و تقدس گرای است!
۱۳ ـ خود آرمانی نفرت انگیز نسبت به بدیها و پلیدیهاست!
۱۴ ـ خود آرمانی مأیوس سازنده نسبت به آنچه هست و رغبت بخشنده نسبت به آنچه باید باشد! می باشد.
۱۵ و ۱۶ و ۱۷ ـ و دهها مسئلۀ دیگر!

    ولی از آنجا که اغلب ما در برخورد خویش با این مسایل بسیار سطحی می باشیم، از آن نظر که برخورد مستقیم ما، در زمینه هایی از این دست، با مثال کمال و سیمای متناقض آنست، و از آن نظر که تصویر نمایان آنرا در خود آرمانی می یابیم، چنین می پنداریم که موارد یاد شده، همه مربوط به خود آرمانی بوده و هموست که متناسب با زمینه و متناسب با موقعیت و وضعیت فرد، آن وظایف را انجام می دهد!
به هر حال، اصل قضیه اینست که فرد هم در برابر ملامت، سرزنش و فشار باطنی قرار می گیرد و هم در برابر تشویق، ترغیب و بزرگداشت آن. نحوۀ برخورد فرد، در این مورد بسیار جدی و قابل تأمل می باشد.

    بی عقیدۀ منحرف ـ و تعریفش خواهد آمد ـ که به دلایلی به زمینه های انحرافی می گراید، با آنکه این زمینه ها:
۱ ـ از رنج تحقیرش ـ به مفهومی ویژه ـ بیرون می کشند؛
۲ ـ از زیر بار آمریتش ـ به مفهومی ویژه ـ نجات می دهند؛
۳ ـ جلو افشاگریها را ـ به مفهومی ویژه ـ می بندند؛
۴ ـ عمل مقایسه را ـ به مفهومی ویژه ـ طرد و یا کم می دارند؛
۵ ـ از طرد شدن خود واقعی ـ به مفهومی ویژه ـ جلوگیری می نمایند؛
۶ ـ مانع مشاهدۀ خلأ درونی و تضاد باطنی می شوند؛
۷ ـ از زنجیر و دام نفرت به خودش می رهانند، و کلیۀ موارد مشابه دیگر، ولی هرگز احساس رضایت از «خودش» نداشته و با همۀ وجود متوجه و مقرّ است که در او هیچ گونه تغییر کیفی مثبت و قابل توجهی بوجود نیامده که هیچ، که از سرمایه های وجودی خود نیز بسیاری را از دست داده است! و این می رساند که:
اول ـ غیر ارزشها، نه تنها مایۀ کمال نمی باشند که مایۀ زوال هم هستند!
دوم ـ لذتها، قدرتها، شهرتها و… وقتی در جهت ارزشهای عقیدتی ـ و به تعبیری دیگر: در جهت خود آرمانی ـ قرار نداشته باشند، نه تنها رشد دهنده نیستند که رشد کاهنده هم می باشند.
سوم ـ راه درمان درست و انسانی ـ آنهم یگانه راه درمان قطعی و مؤثر و رشد بخشنده و… ـ نه فهم موقف خود به تنهایی ست! چه اینکار جزئی از راه درمان درست می باشد، بلکه: راه اصلی برگشتن آگاهانه از بی مرامی به مرام! از بی تقدسی به تقدس، از حیوانیت (نگرش حیوانی به انسان) به ربانیت (نگرش ربانی به انسان)، از بی ریشگی به ریشه داری، از بی دردی به درد، از بی پناهی به پناه و از مقید به مطلق می باشد و بس!

     زیرا مثلاً اگر بی دردی کارساز بود که منحرف ها به هر وسیله، خود را از داشتن و احساس کردن درد خویش محروم و یا مصون نگه می دارند! ولی با آنهم به رضایت باطنی نمی رسند! پس نه تنها مثلاً بی دردی رشد دهنده نیست که حضور و استیلای درد رشد دهنده است!
آنچه از بررسی عمیق جوهر هویت انسانی می توان فهمید آنست که:
۱ ـ انسان برای انسان ماندنش به مراتب به درد انسانی بیشتر از آکسیجن نیازمند می باشد.
۲ ـ انسان به اتکاء به غیب به مراتب بیشتر از آکسیجن نیازمند است. اگر چه این غیب یک غیب نسبی و در رابطه با یک نیاز مادی باشد! لذا هر چه فرد بیشتر آدم بشود و به جوهر آدمیت نزدیکتر گردد، نیاز او به غیب شدت، عمق و معنای بیشتری می یابد.
۳ ـ انسان به پرستش به مراتب بیشتر از آکسیجن نیاز دارد، منتها گاهی این نیاز را از طریق پرستش قدرت جبران می کند، گاه از طریق دل سپردن به شهوت و زمانی از طریق پرستش شهرت و…!
لذا تنها زمانیکه به هویت ربانی خود نزدیک می شود، متوجه آنچه واقعاً و حقاً شایستۀ پرستش می باشد می گردد! و طبعاً متناسب با رشد خود بدان اعتماد پیدا می کند، دردش را به جان می خرد، بدان متکی می شود، و می چسبد و عشق می ورزد.



[۱] – تضادهای درونی ما، کارن هورنای، ترجمۀ محمد جعفر مصفی، انتشارات بهجت، چاپ ششم، ۱۳۶۹ ، ص۱۱.

[۲] – نهج البلاغه فیض؛ ص ۹۹۸

[۳] – راههای نو در روانکاری، کارن هورنای، ترجمۀ اکبر تبریزی، انتشارات بهجت، چاپ اول، ۱۳۶۹، ص ۲۰۹.

[۴] – فروید، تا خود آگاه و روانکاوی، تألیف: ژان پل شاریه، ترجمه و اقتباس: دکتر سید علی محدث، نشر نکته، چاپ اول، ۱۳۷۰ صص ۴۱ و ۴۲.

[۵] – همان، صحفۀ ۴۲.

[۶] – همان، صحفۀ ۴۲.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.