سخن مدیر:
بدون دیدگاه

شرح صد و یک حدیث امام جعفر صادق علیه السلام

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید
حجم: ۱۴ مگابایت

اعوذبالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین. الحمدلله الذی نوّر قلوب العارفین بذکره و قدّس ارواحهم بسرّه و برّه و شرّح صدورهم بنوره و انطقهم ببیانه و شغلهم بخدمته و وفّقهم بعبادته والصلوه و السلام علی خیر خلقه و اشرف بریته الذی سمّی فی السماء بأحمد و فی الأرضین بأبی القاسم مصطفی محمد [نامفهوم] و سلامه علیه و علی ابن عمه سید الموحدین امام العارفین علی بن ابیطالب و اولاده المنتجبین.
اما بعد قال امام الصادق علیه السلام: نجوی العارفین تدور علی ثلاثه اصول: الخوف و الرجا و الحبّ. فالخوف فرع العلم، فدلیل الخوف الهرب، فإذا تحقق العلم فی الصدر خاف و إذا صحّ الخوف هرب و اذا هرب نجا و إذا أشرق نورالیقین فی القلب شاهد الفضل و إذا تمکّن رجا. صدق القدس مولانا الصادق علیه السلام.
بحث های قبلی ما پیرامون مقدمات مسئله ی ولایت و امامت بود، از این جلسه بعون الله و با استفاده از معارف پیشوای امامیه، آقا امام صادق علیه السلام بحث های عملی داریم یعنی درس های ما و بحث های ما از این به بعد جنبه ی نظری مطلق و خاص ندارند بلکه حرف هایی هستند برای حل کردن، برای شناختن خود و قرار دادن خود در این جایگاه؛ لذا با این مباحث و فرمایشات آقا امام صادق علیه السلام دو گونه می توان برخورد کرد. یک برخورد کاملا ذهنی و بی غرض و بی مرض و بی طرفانه، خوب است یا بد است به ما کاری نیست. ما شنیدیم و تمام.
برخورد دیگر مال آن هایی است که دل شان حداقل به خودشان می سوزد و بر آن هستند که پا جای پای امام صادق علیه السلام بگذارند و از مرص این امام توشه برگیرند و فیض بگیرند و در زندگانی خود را از نظر داشتنی های ولائی و خدائی به امام صادق (ع) متشبه بسازند، شبیه آن بزرگوار بسازند، اگر او علم دارد بکشوند که از علمش چیزی بگیرند، اگر معرفت دارد می کوشند تا چیزی بگیرند و از آن خود کنند و در خود بپرورانند و از خود شکوفا سازند و همینطور.
مبحثی که بنده انتخاب کرده ام صد حدیث است از آقا امام صادق (ع) که هر حدیث را شاید ما بتوانیم در ۳ جلسه یا ۲ جلسه یا ۴ جلسه خدمت عزیزان تقدیم داریم. حالا پایان کار ما زنده باشیم یا نباشیم از همین اولین جلسه دوستان فکر کار را بردارند که زمینه زمینه ی عملی هست.
اولین حدیث از این مجموعه ی صد حدیثی همین بود که بخشی از این حدیث را تیمناً قرائت کردم که آقا می فرماید: «نجوی العارفین تدور علی ثلاثه اصول» احول و اطوار عارفان بر ۳ محور دور می زند. «الخوف والرجا و الحبّ» کلام چون کلام آقا امام صادق (ع) هست، معلم امام اعظم ابوحنیفه هست و سائر ائمه ی مذاهب نیز از محضر مبارکش فیض ها و بهره ها برده اند و همه ی عرفا خودشان را ریزه خوار مکتب این بزرگ و پرورش یافته ی دامان وحی می یابند کلام روشن است. نجوای عارفان می توانیم بگوییم، نجوای قلبی عارفان، دغدغه ی باطنی اهل معرفت، خلجان های قلبی اهل علم و اهل دانائی روی ۳ محور دور می زند، روی ۳ قضیه دور می زند، نه مردم مادون [نامفهوم] امثال بنده نه! چون ما باید بیاییم و سال های سال بدویم و بدویم و بدویم شب و روز تا به مرحله ی معرفت دست پیدا کنیم، کسانی که به معرفت ولایت دست پیدا کرده اند، کسانی که به حقایق ولایت آگاهی پیدا کرده اند، کسانی که خونشان در طریق ولایت جریان دارد و قلبشان برای ولایت می تپد، کسانی که ما را شناختند و حق معرفت نسبت به ولایت ما پیدا کردند یک دغدغه ی باطنی دارند، جانشان، زبانشان بسته است، از دهان جسمانی و طبیعی سخن نمی گویند، چیزی نمی گویند اما قلبشان در یک شورش قرار دارد.
در اندرون من خسته دل ندانم کیست – که من خموشم و او در فغان و غوغاست
قلبشان و جانشان در فغان هست در غوغا هست، چه نجوا دارد این قلب؟ روی چه مسئله ای می تند و می پیچد؟ ۳ تا قضیه هست. «الخوف والرجاء والحب».
قلب دچار یک نوع هراس است، یک نوع بیم است و از طرفی نه تنها در هراس و بیم به سر می برد و می تند بلکه گاه در عالم رجاء هست، دور می زند روی این محور، روی این دایره و در دایره رجاء و حب نیز می چرخد.
از این کلام اولیه و ابتدائی چه نتیجه ای می گیریم؟ چه درس عملی می گیریم؟ اگر نداریم درس عملی این است که: ای کسی که ادعای ولایت ما را می کنی و خودت را به ما منتسب می دانی و می گویی من از امام صادق (ع) پیروی می کنم، من پیرو امام صادق (ع) هستم، پیشوای مذهب من، یعنی روش گاه من، راه و طریق من، امام صادق (ع) است، باید که جانت دغدغه ی خوف و رجاء و حبّ را داشته باشد. در خوف و رجای عملی به سر ببری. اگر بدون خوف و رجا بودی آزادی! معنایش این است که تو دیگر مقید به قید مذهب و ولایت نیستی! هیچ دغدغه ای نداری! آزادی! بی خیالی! این دغدغه را بایستی در خود پیدا کنیم و به ظهور برسانیم!
اولش خوف است. «الخوف والرجاء و الحبّ». خوف از چه؟ خوف یعنی چه و از چه؟ چند محور را بنده یادداشت کردم، کلّی هست، ولی در خود فروعات زیادی دارد که اگر که بخواهد وارد عمل در این میدان بشود به شاخه های زیادی برمی خورد و باید بچیند از بین آن ها. خوف از ترس، ترس و بیم از عذاب الهی. ما چه می فهمیم با این اعمالی که کردیم و داریم! با آن کارهایی که نکردیم و می خواستیم بکنیم، اهل نجاتیم یا اهل عذاب؟
از کجا بفهمیم که این خوف در ما هست؟ خیلی راحت، اگر از زشتی ها دوری گزیدیم و به نیکوئی ها پایبندی نشان دادیم معنا می شود که خوف در ما زنده است، بیدار است.
دو تا مسئله است، ما همه می گوییم ما از عذاب الهی می ترسیم، ما از خدا می ترسیم، ما از عذاب الهی می ترسیم، اگر این ترس واقعی باشد و حضور داشته باشد، انسان از زشتی ها دوری می کند و به نیکوئی ها پایبندی نشان می دهد، دروغ نمی کند، غیبت نه می کند نه می شنود، بردگی مادون حق را نمی پذیرد، چه سیاسی باشد، چه اقتصادی باشد، چه غیره و ذلک. چون زشت است، یکی از فحشاها بردگی و بندگیِ غیر حق است و به خصوص از اهل قدرت، از این ها دوری می کند، از این زشتی ها دوری می کند و به نیکوئی ها پایبندی نشان می دهد، وقتش را، به خصوص جوان ها خوب دقت کنند، وقتش را بی خود هدر نمی دهد، عمرش را تلف نمی کند برای چیزهایی که به درد نمی خورد، برای زمینه هایی که آینده اش را تضمین نمی تواند بکند عمرش را هدر نمی دهد، برای خوشی ها، گوهر عمر را هدر نمی دهد به پای لذت ها نمی ریزد. اگر بنده در حالیکه هیچ تشنگی مرگ آوری هم نداریم یکی پیدا می شود یک لیوان بسیار، شربتی خوبی می آورد می گوید این خیلی خوب است، خیلی عالی است، منتها شرطش این است که تو این انگشتر یک ملیون تومانی را به من بدهی تا بنده این پیاله شربت را به تو بدهم، اگر شماها دیدید که من چنین معامله ای کردم معنایش چه است؟ معنایش این است که من به زشتی ها پشت کرده ام یا روی آورده ام؟ به حماقت ها پشت کرده ام یا روی آورده ام؟ آیا لحظات عمرمان و آینده ی مان، این گوهر حیات، از یک نرمه سنگ بی ارزش تر است؟ که انسان او را به پای خوردنی ها و آشامیدنی ها، چیزهای لذّی، آنچه لذت دارد، دیدنی ها، بریزد؟ اگر این دغدغه در ما حضور داشت که تا زشتی را دیدیم، روی گردانیدیم و تا زیبایی را دیدیم روی آوردیم معنایش این است که خوف در ما حضور دارد. آقا تا آنجا نرسیدیم ما پیرو امام صادق (ع) نیستیم! خودمان را قلابی جا می زنیم، به زور آنجا جاسازی می کنیم!
شخصی در ابتداء راه معرفت بود، می خواست به قول آقا امام صادق (ع) از عارفان بشود، نزد پیری آمد، نزد مرشدی آمد، درس های ابتدایی فرا گرفت، بعد از مدتی از مرشد خواست، پیرا! مرشدا! این خرقه ی خود را به من بده یا مثل این خرقه یکی به من عنایت کن! چون خرقه های عرفانی در قدیم اینطوری بود که کسی که آن خرقه را از استاد و مرشد و پیر و مراد ماقبل می گرفت دیگران می دانستند که این شخص به جایی رسیده که صاحب این خرقه شده، بی خود، همین الان هم هست در حوزه های ما، در حوزه های اهل تشیع و اهل تسنن، از راه و ابتداء نه عمامه به سر طلبه می گذارند نه عباء به دوشش، باید درس بخواند، از امتحان های متعدد بیرون بشود بعد محفل عمامه گذاری برگذار می شود، شیرینی پخش می کنند، ۱۰ تا طلبه، ۵۰ تا طلبه ای که آماده شده عمامه به سرش می گذارند و عباء به دوشش می کنند بعد مردم متوجه می شوند که این آقا از طرف این مجتهد به آن درجه ای از لیاقت رسیده است که این عباء و عمامه را دارد. نزد اهل معرفت هم همین طور بود، گفت که این خرقه را یا شکل این خرقه را به من عنایت کن! استاد که می فهمید، مرشد و پیر که می فهمید این شخص به جایی نرسیده، خواست که او را مجاب کند، گفت عزیز من! اگر مردی چادر زنان به سر کند زن می شود؟ می شود؟ یک مردی چادر زن را به سر کند، یک برقه ای به سر خود کند برود بیرون، هرچه هم اداء و اطوار در بیاورد که خیلی هم تمرین کرده باشد مثل خانم ها راه برود، آیا زن می شود؟ اگر زنی ریش و سبلت مرد در خود بچسباند و عمامه بر سر نهد و به بازار اندر شود، مرد می شود؟ به او فهماند که تو هم با این خرقه مرشد نمی شوی! با این ریختی که ما داریم که نه نفرت از زشتی ها داریم، نه اشتیاقی به زیبایی ها، ما پیرو امام صادق (ع) نمی شویم! ادعا می کنیم ولی خُب نمی توانیم بشویم! ما اگر این دو تا دغدغه بود، بیم و ترس از عذاب الهی که دوری از زشتی ها و پایبندی به نیکوئی ها را همراه دارد، معلوم می شود ما اهل خوفیم، خوف از چه باشد؟ یکی همین.
دوم: بیم و هراس از ناآشنائی با حق و احکام حق و راه حق. ما هراس داریم از اینکه خدا را نمی شناسیم؟ ما دغدغه باطنی داریم که چرا خدا را نمی شناسیم؟ خدا چه است؟ شبانه روزی پنج وقت نماز می خوانیم، در اکثر رکعات هم بعد از حمد «قل هوالله» را می خوانیم، آیا شده برویم یک طلبه ای را محکم بگیریم، یک روحانی ای را محکم بگیریم، یک مولوی ای را محکم بگیریم، یک استاد دانشگاهی را، که همین جا هر روز می خوانیم «قل هوالله احمد» همین احد کی است؟ کی است؟ این چه است؟ چرا گفت «قل هوالله احد، لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد» «لم یلد و لم یولد» خب این که معلوم است خدا نمیزاید، چه رقم نمی زاید؟ چه رقم زائیده نشده؟ این دغدغه را داریم؟
برای بچه ها یاد می دهیم، اصول دین بر چند؟ می گوید بر پنج. دستش را بلند کرد، طفل است ولی می داند، اول توحید، توحید یعنی چه؟ یعنی خدا یک است و دو نیست. خُب یعنی چه؟ یعنی خدا یک است و دو نیست. خُب یعنی چه؟ اگر کسی آمد گفت خدا دو تاست، خدای خیر سوا است، خدای شر سوا است، مثل قدیمی ها، خدای نور سوا است، خدای ظلمت سوا است، به چه دلیل می توانی تفکیک کنی؟ می گوید در روی زمین شرّ وجود ندارد؟ چرا. بدی وجود ندارد؟ چرا. همین خدا آفریده این بدی ها را؟ چه بگوییم؟ همین خدایی که می گوییم «بسم الله الرحمن الرحیم» «الرحمن الرحیم» هم رحمن است هم رحیم است، هم رحمت رحمانی دارد یعنی عام دارد، هم رحمت رحیمی دارد یعنی خاص دارد برای بعضی ها باز رحمت خاصه عنایت می کند. همین این همه بدی ها و شرّها را آفریده؟ چه بگوییم؟ این دغدغه را داریم یا نداریم؟ اگر داریم پیرو امام صادق (ع) ایم، اهل خوفیم. دغدغه اینکه خانه نداریم چه؟ دغدغه اینکه بایسکل نداریم، موتور نداریم، ماشین نداریم، فرش خوب نداریم، ظرف خوب نداریم، لباس اتو کشیده نداریم، این ها را داریم یا نداریم؟ دغدغه اینکه عقل خوب نداریم، که با این عقل خوب خدای خوب را بشناسیم، چرا نداریم؟ بدجوری گیر افتادیم ماها. فقط هنری که داریم بدنام کردن خدا، پیغبر (ص) و ائمه (ع) است.
ما توقع نداریم که جوان های زیر ۲۰ سال ما این چیزها را بفهمند، ولی توقع هم نداریم که مردان و زنان بالای ۵۰ سال ما این حرف ها را نفهمند، توقع نداریم که بی سوادان ما بفهمند، هیچ توقعی نداریم! اما این توقع را هم نداریم که باسوادهای ما هم نفهمند! دانشگاه، خب رفته دانشکده را خوانده، دانشگاه را خوانده، ۱۶ سال، ۲۰ سال تحصیل کرده، نمی داند، این دغدغه را هم ندارد.
عده ای در حوزه ها تحصیل کردند، چسبیدند به مسائل فرعی! این ها هم نمی دانند. متأسفانه اکثر گرفتار این مسئله هستیم.
به هر حال دومین زمینه ی خوف، زمینه ی بیم و هراس از ناآشنایی با حق است. اگر این دغدغه در ما بود و خوف داشتیم از اینکه ما ناآشنا باشیم، بیگانه باشیم و ضمناً خود به خود وقتی خوف از ناآشنایی داشته باشیم حبّ به آشنایی در ما بیدار می شود، ذوق آشنایی بیدار می شود، اهل ولایتیم و اهل معرفتیم و پیرو امام صادق (ع) ایم. اگر نیستیم [نامفهوم]
و سوم، محرومیت از انس با او. ما اشتیاق داریم به بهترین تفریح گاه ها برویم، داریم یا نداریم؟ اشتیاق داریم به بهترین محفل های شادی برویم، اشتیاق داریم با جمعی که می نشینیم شاد باشیم، شاد بنشینیم، شاد هم برخیزیم، اشتیاق داریم با خوبانی که مورد تخیل یا توهم ما هستند انس داشته باشیم، انس با موبایل داریم، با تلوزیون داریم، با کامپیوتر داریم، با فوتبال داریم، با سایر ورزش ها داریم، با پارک ها داریم، با خوردنی ها داریم، با پوشیدنی ها داریم، با نوشیدنی ها داریم، انس با حق چه؟ یعنی آن دیگر به اندازه فوتبال هم ارزش ندارد کاری بکنیم با او انس بگیریم؟ به اندازه ی تخت سفر یا نمی دانم کجا است دیگر این جای تفریح گاه، باغ ملت، باغ دولت، نمی دانم باغ عشرت، یعنی خدا همین قدر هم ارزش ندارد؟ کنار دریا، کنار کوه ها. چرا اینقدر خدا بی ارزش شده؟ چرا انس با حق از ما فرار کرده، گم شده؟ و مهم این نیست که گم شده، مهم این است که ما اصلا بی خیالیم، دغدغه نداریم که چرا ما با خدا انس نداریم! اصلا بی خیال مثل اینکه خب کفش کهنه ای بوده دیگر چهار پنج پوشیدیم، الان هم از مُد هم رفته، خب حالا آن را می گذاریم کنار کوچه که آشغالی ببرد، دیگر بودن و نبودن از این برای ما چه اهمیت دارد؟ همانجور که انس با این کفش کهنه ی فرسوده ی از مُد برگشته دیگر نداریم الان ما با خدا هم انس نداریم! و نسبت به این محرومیت هیچ دغدغه ای هم نداریم! همیشه تلاش می کنیم به تلوزیون نزدیک باشیم، به دیدنی ها نزدیک باشیم، به خوردنی ها نزدیک باشیم، به پوشیدنی ها نزدیک باشیم، به داشتنی ها نزدیک باشیم، در حد توان ما، فقیر ما چرخ بایسکل می خواهد داشته باشد، موتور سیکل داشته باشد، موبایل داشته باشد، لباس خوبی داشته باشد، به بایسکل و موتور و تلوزیون و نمی دانم ساعت و عینک و این و آن نزدیک باشد، از این ها دور نباشد، اما چرا دوست نداریم با خدا نزدیک باشیم؟ چرا این موضوع از ما گم شده، اصلا بی خیالیم، قرب با خدا به اندازه قرب با موبایل هم ارزش ندارد؟ با قرب مُد امسال ارزش ندارد؟ کجاییم ما پیروان امام صادق (ع)! ما یک گُل بهشت جای ماست! برای چه؟ برای اینکه ما پیرو امام صادق (ع) ایم! بله! چه پیروانی! به به! که خدای آقا امام صادق (ع) نزدش به اندازه ی یک بایسکل و موتور و یک نمی فهمم ضبط صوت و تلوزیون یا موبایل یا رایانه ارزش ندارد! این است!
« نجوی العارفین تدور علی ثلاثه اصول: الخوف و الرجا و الحبّ. فالخوف فرع العلم» خوف از کجا بدست می آید؟ امام صادق علیه السلام می فرماید: «الخوف فرع العلم» چون این قصه اش کمی دراز است و امشب شما را بیشتر از شب های دیگر زحمت دادم و برای اینکه به خصوص مطالبی که به عرض رساندم با سایر مطالب درهم نشود، قاطی نشود، بهم نپیچد، بحث اینکه خوف زاده ی چه هست؟ از کجا پیدا می شود؟ چگونه رشد می کند؟ آثارش چه هست؟ می گذاریم به شب آینده و جلسه ی آینده.
ان شاالله که خداوند برای همه ی ما، به آبرو، ما که آبرو نداریم، به آبروی امام صادق (ع)، به مظلومیت همه ی ائمه (ع) این توفیق را عنایت کند که اهل خوف باشیم، آن هم خوفی که آقا امام صادق (ع) مرضیّ اوست.
رزقنا الله و ایاکم والسلام علینا و علیکم و علی عبادالله الصالحین.

 

 

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.