سخن مدیر:

درک علل وجودی گروههای سیاسی

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

    بررسی آنچه بنام فلسفۀ سیاسی نامیده میشود، بازگو کنندۀ امری در خور دقت و کاوش است که میرساند، تشکیل و تشکل گروههای سیاسی در هر جامعه یی روی قوانین و اساسی ست که از نظمی ویژه و متعادل و قانونمندی یی خلاف ناپذیر و مسلم حکایت میدارد؛ و این قانومندی چیزی جز قسمتی از کل نظم و قانونیکه به تمامیت رویدادهای اجتماعی حاکم است نخواهد بود.
ما درین جا نمی خواهیم وارد فلسفۀ تاریخ شده بدرک نهادهائی خویش را نزدیک سازیم که باعث حرکات انسانی در جامعه میشود.
چه اینکار با آنچه اینک ما در پی بررسی آنیم و می خواهیم به اصطلاح زمینه های روبنائی اعمال و کردار انسان اجتماعی را تدقیق داریم، ضرورتی ویژه را ایجاب نمی کند، لذا میکوشیم از ابعاد و زمینه هائی سخن به میان آوریم که تحقیق، به مسئلۀ نهادها نینجامد، و یا اگر در ضمن بررسی، به زمینۀ زیربنائی تاریخی ـ اجتماعی برخوردیم، آنرا نه بعنوان اصل زیربنائی و از دیدگاه فلسفۀ تاریخ بلکه بعنوان یک نهاد اجتماعی، بررسی خواهیم کرد.
و اما آنچه باعث ایجاد گروههای سیاسی در تاریخ معاصر افغانستان شده، میتواند از این قرار باشد:
الف ـ نبود عدالت اجتماعی: مثل اینکه تقدیر بر این بوده است که تاریخ افغانستان تاریخی شاهی باشد، چه کمتر اتفاق می افتد تا ما در تاریخ این مملکت به رژیمی غیر شاهی برخوردنمائیم. حتی آنگاه که سپیتمان زرتشت، به سرزمین بلخ می آید و دین خویش را پهن میدارد! خلاصه درین سرزمین یا شاه است که حکم میراند و یا امیر و خلیفه که فقط در اسم با شاه اختلاف دارند نه در رژیم سیاسی یی که به مردم تحمیل میکنند.
گفتن ندارد که اگر رژیمی بخواهد مردمی باشد، نمیتواند شاهی باشد، چه نخستین مسئله یی که در رژیم شاهی با شدت تمام خویشرا بر درک انسانی تحمیل میدارد مسئلۀ امتیاز و وجود امتیازدارانِ خویشتن را قانونی ساخته، میباشد و طبیعتاً چون اصل امتیاز اصل معنوی نبوده و بر پایه های مادیت قرار دارد، خود موجودیت امتیازات مادی، زمینۀ تبلور حق کشی، خودگرایی، ستمگری و در نتیجه بیعدالتی را در متن خویش به حیث ویژگیهای قوام دهندۀ امتیازات مادی نهفته دارد.
مشخصۀ بارز و قابل لمس بیعدالتی را انسان میتواند در موجودیت دردبار تضاد طبقاتی به تجربه بنشیند که این تضاد گذشته از آنکه در به انحراف کشانیدن هویت اجتماعی سهم بارزی دارد، از دو طرف قضیه قابل درک است.
صاحب امتیاز نمیتواند در جریان برخورداریهای نفرت بار خود و محرومیت های فلاکتبار امتیازنداران، به کشف چند رابطۀ دردانگیز نایل نیامده و برخورد نکند:
فهم داشتن امتیاز برای او یکی از دو حکم را تحمیل میدارد، یا او خویش را برتر از دیگران به حساب خواهد آورد و در زمینۀ سرشت تکوینی جامعه به نوعی دوگانگی و سه گانگی و… ایمان پیدا خواهد کرد که در نتیجۀ قبول این پندار بیمارگونۀ بی محتوی، ضرورت وجود تضاد طبقاتی را واجب خواهد شمرد و طبعاً نه به فرض این مسئله، موضوع ستمگری و تجاوز در اندیشه اش نه تنها عمل در زمینۀ کردارهای ضد انسانی نخواهد بود که اعمالی واجب شمرده خواهد شد و بروز دردهای زاده شدۀ دیگر از آن نیز؛ چنانکه تاریخ سیاسی ملل نه تنها وجود این بیماری مدهش را نزد شاهان و درباریان با ارائه ی نمونه هائی زیاد به ثبت رسانیده است که گاه موضوع تا آنجا دامن زده شده که برخی از فلاسفه را نیز بدین باور کودکانه کشانیده و تاریخ نظریات سیاسی پر است از اندیشه هایی اینگونه از جانب صاحب نظرانی اندیشمند!
و یا صاحب امتیاز، با شناخت واقعییِ خویش و نیز شناخت راههای کسب امتیاز، به این باور خواهد رسید که او یک غاصب متجاوز است، این طرف قضیه نیز او را به پیروی و گردن نهادن به یک سلسله باورها و اعمال مجبور خواهد کرد.
فهم غاصب بودن، خواهی نخواهی در وی ایجاد هراسی ابلهانه خواهد کرد و این هراس زایندۀ باور به لزوم تداوم تخریب و متلاشی کردن نیروهای مدرک زمینۀ امتیاز خواهد شد. و این جریان ناسالم و مخالف با هویت و فطرت و درک منطق و جهت رابطه ها، همیشه زمینۀ بی عدالتی را دامن زده و شخصیت اجتماعی یک ملت را متلاشی و در جهت های متخالف و متضاد به حرکت وامیدارد که در اینجا، او ـ به عنوان غاصب ـ مجبور به تشکیل گروهی و یا پیوستن به گروهی خواهد شد([۱]) و اما طرف دیگر قضیه.
محروم و بدون امتیاز نیز نخواهد توانست در جریان تحمل بار سنگین محرومیت و رنج فراوان و درک برخورداریهای صاحب امتیاز به کشف روابطی چند برخورد نکند که برخی از این روابط در هر دو طرف قضیه مشترک بوده و لیکن نتایج آنها متفاوت و گاه متضاد خواهد بود، مثلاً، به عین ترتیب، فهم محروم بودن برای وی یکی از دو حکم را تحمیل خواهد کرد: یا وی به پست بودن سرشت خویش ـ که طرف دیگر این باور، برتر بودن صاحب امتیاز خواهد بود ـ ایمان خواهد آورد و در زمینۀ سرشت تکوینی جامعه بنوعی چندگانگی و کاست تراشی پناه خواهد برد؛ که باز هم در نتیجۀ این پناه گزینی بیمارگونه و ذلت بار، ضرورت وجود طبقات را واجب خواهد شمرد؛ و برین فرض طبعاً نه تنها زمینۀ ستمگری و تجاوز و بیعدالتی، مفهوم خویش را نزد وی از دست خواهد داد که فلسفۀ وجودیش را برای بهره دهی و رنج کشی و خرحمالی کردن توجیه و تعلیل خواهد کرد.
و یا متوجه پهلوی دیگر قضیه شده با شناخت واقعییِ خویش، یعنی آنچه میشود بدان اصطلاح خودآگاهی تاریخی یا انسانی داد، و نیز فهم درست راههای کسب امتیاز به این واقعیت معترف خواهد شد که او یک محروم شده و در یک کلام یک مستضعف است.
رسیدن به این ذهنیت، او را در جهت مخالف امتیازدار قرار داده و ضرورت جهت گیری حق طلبانه را بر وی تحمیل میدارد، رسیدن بدین مرز از بینش است که در او احساس ضرورتِ تشکل را ایجاد کرده، و درین رابطه یا خود به جمعبندی افراد و تشکیل گروه همت می گمارد و یا در گروهی و جمعی می پیوندد.
هر چند پیش از بیان فروعات وعدۀ بیان موجز را داده بودیم اما در نخستین گام، ایجاز ما به تفصیل انجامید و این تفصیل را از آن جهت موجه پنداشتیم که اقلاً در یک زمینه، ذهن خوانندۀ محترم را به حرکت و پایه های حرکت ارگانیک تکوین قوانین اجتماعی و سیاسی، هر چند به صورت نامنظم و دست و پا شکسته ارجاع کرده باشیم تا در اخیر با اطمینان بیشتری بتوانیم اعلام داریم:
یکی از زمینه های تشکیل گروههای سیاسی در جامعۀ انسانی و درین مقطع تاریخی جامعه افغانستان نبود عدالت اجتماعی بوده است.
     باء ـ نبود فرهنگی همگام، همزمان و همزبان با تودۀ مردم: به همانگونه که در جوامع سالم، فرهنگ سالم، نیرومند، یکدست، هماهنگ، کارآفرین، مؤلد، مسئولیت زای، تکامل گرای و تعالی بخش است، جوامع آسیب دیده و معلول از فرهنگی برخوردار است که در قدم اول زخمواره های آن خود را بر دیدۀ بصیرت آدمی میکوبد، و علائم پراکندگی و عدم اعتدال آن انسانرا متأسف میسازد، لذا بخواهیم یا نخواهیم از بیماری دردبار فرهنگیان فرهنگ ناسالم و به ضعف کشیده شده و ناتوان، به بیمار بودن و پندارگرا بودن و غیر متعهد بودن و غیر مؤلد بودن و فاسد کننده بودن و انحطاط زا بودن و در یک کلام محدود و مادی بودن فرهنگ آن جامعه راه خواهیم یافت.
ما در زمینۀ فرهنگ حاکم بر جامعۀ افغانستان به ویژه از نظر لزوم بررسی های سیاسی فرهنگ و ویژگیها و محتوی و هدف وجودی آن به تفصیل سخن خواهیم راند اما در اینجا باید متذکر شویم، فرهنگ حاکم بر سرنوشت مردم افغانستان با همۀ بارهای پرتوان، تحرک آفرین، مسئولیت زای، تعالی بخش، عرفان آلود، ایثار بار، اخلاص جوش، آزاده ساز، تکامل گرای و خداجوی اسلامیش، همیشه توسط فرهنگ و ایدئولوژی درباری منحط، تخدیر کننده، زبونساز، تردیدزای، ستمبار، ترس آفرین، شهوت گزین، مسئولیت گریز و تباه کننده، به عقب زده شده و به ویژه از آن زمان که دست استعمار خارجی نیز درین زمینه از آستین بی مایگان داخلی بیرون آمد، و چون جمعی از اینان جامعه خویشرا از نظر فرهنگی، منزوی، مطرود، بی همزبان و ناهمگام با زمان خویش می یابند، خلأ فرهنگی، نوعی احساس فقر را در آنها تولید کرده و راه جبران این فقر کشنده و تحقیر کننده را بر آن می بینند تا به نوعی فرهنگ همخون با هویت و معنا و هدف و زبان و زمان خویش روی آوردن؛ خلجان این نیاز شدید آنان را به سوی گروههایی می کشاند که در رابطه و پیوند با آنان، احساس هماهنگی، همزبانی و هم فکری میکنند.
به علت گرایشهای مختلف و گاه متضاد جامعه ئی چون افغانستان، در مورد خودش گریزی خواهیم زد، ولی از آنجا که ما اصل موجودیت مسایل انسانی، اعم از زمینه های سیاسی، فرهنگی، اخلاقی و… را بر مبنای ایمان و عمل و تحرک قرار دادیم، درین زمینه (فرهنگ) نیز همان ملاک را رعایت کردیم؛ لذا با آنکه فرهنگ بارور و دست نخوردۀ اسلامی و در افغانستان به شکل یک نهاد غیر متحرک و مومیائی شده موجود است، ولی چون این فرهنگ در جوهرۀ فعالیتهای مردم این جامعه و در بطن تلاشهای عملی شان نهفته و از آن متبلور نیست و یا اینکه نگذاشته اند، رسوخ و تجسم عملی و عینی یابد، جامعۀ افغانی را فاقد فرهنگی همگام و همزبان با توده قلمداد کردیم، نه آنکه متمایل بوده باشیم تا وجود فرهنگی دربردارندۀ همۀ ارزشهای متعالی را انکار نمائیم.
    جیم ـ نبود نظام ارزشی واحد: یکی از نهادهای توانزا، کارآفرین و تحرک بخش اجتماعی نظام ارزشی است، چه جامعه بر مبنای رویکرد به نظام ویژۀ ارزشی است که میتواند به ایجاد نوعی هدف واحد نائل آید، بر این نیستیم که بنگاریم رویکرد به نظام ارزشی، ایجادگر هدف اجتماعی واحد خواهد شد بلکه میکوشیم نتیجۀ رویکرد عملی به ارزشها را در رابطه به تأثیر و تأثرات متقابل، مورد تأکید قرار دهیم؛ از جانبی وقتی ارزشهای سیاسی، اجتماعی، اخلاقی، هنری و… در جامعه یی تثبیت و همجهت شد، پراکندگی ذهنی و عملی را خنثی کرده نوعی همگرائی نظری و عملی را ایجاد میدارد.
اما در جامعۀ افغانستان، ارزشها از خاک تا خدا، و در دو سوی متضاد و دو جهت ناهمگون و دو پهلوی ناهمساز مورد نظر بوده است، یکی بر آن بوده است تا با تکیه و رویکرد به ارزشهای اقتصادی و مادی و یا برای رسیدن به مقامها و مراتبیکه میتواند اشباع کنندۀ نوعی عقده ها و تمایلات ریشه ئی آنها باشد ارزشهای اخلاقی و معنوی را اکثر در عمل و کردار اجتماعی و گاه هم در نظر و عمل بدست کم گرفته و با این رویه، نوعی گریزگاهی را برای خویش از سرزنش آنچه میججشود عنوان وجدان جمعی باو داد مهیا نماید.

و آن دیگری با رویکرد و پیروی از ایدئولوژی خداگرایانه و انساندوستانه بر آن بوده است تا با تکیه زدن به دیوارۀ غرور آفرین و شکوهبار ایثار و از خودگذری، و برای رسیدن به اخلاق خدائی، ارزشهای مادی را که بهتر است بدانها عنوان «زمینه های سودمحور و مفید» را داد، در مراتب دست سوم و چهارم قرار داده با پذیرش نوعی عرفان انقلابی، نوعی زهد انقلابی، نوعی زهد علمی و انقلابی، عملاً آنها را پلی برای گذشتن، نه منزلی برای رسیدن تلقی نماید. چه جامعۀ افغانستان با آن ریخت ناهمساز و ترکیب استعماری ـ استثماری حاکم بر سیاست آن، خود گواه روشنی است بر اینکه تداوم تخریب کننده و متلاشی سازندۀ این سیاست جز به تباهی کامل انسانیت نخواهد انجامید! ما از وجود دردانگیز پدیدۀ بی عدالتی حاکم بر این جامعه سخن گفتیم، از اینرو، خوانندۀ محترم خود خواهد توانست به این نکته پی ببرد که ساختمان و دستگاه ارزشی امتیاز داران و روشی که سیاست این دستگاه جهت تحقق آن ارزشها ایجاد میدارد و گذشته از ایندو، خاستگاه اصل و نهادین و هدفمندی نهفتۀ در آن وجهتیکه این هدفمندی برای پیروان خویش تحمیل میدارد و همه و همه نه تنها نمیتواند با نظام ارزشی طبقۀ مستضعف و محروم همساز و همگون باشد، که با قبول هر یک از پهلوهای فرضی مسئله و خاستگاه باورمندانِ بدان مفروض ها، طبیعتاً هر دسته ای، سیاست و روشی ویژه را در جهت تحقق آن ارزشها از خویش تبارز داده و در پی تحقق هدف و آرمانهای خاصی ست که از منابع و نهادهای دیگری برخاسته است.
درین جریان، آنکه در پی ارزشهای خالص مادی ست، رویکرد به استعمار و قبول ستمگری و تجاوز و حق کشی و بهره کشی و خونخواری برایش، کوچه هایی است رسیدن به میدان اقتصاد باز و پرزرق و برق خرید و مصرف و مصرف و خرید را. گفتن هم ندارد که همۀ امور او در زمینه و محدودۀ همین مسائل، محصور و دربند کشیده شده میباشد، او خوابش اقتصادی است، خوراکش اقتصادی است، دیدنش اقتصادی است، شنیدنش اقتصادی است، خندیدنش اقتصادی است، گرییدنش اقتصادی است، تخیلش اقتصادی است، زنش اقتصادیست، ایمانش اقتصادی است، کفرش اقتصادی  است، فرزندش اقتصادی است و حتی میکوشد بگونه ئی اقتصادی شهوت خویش را اشباع دارد، لذا به خوبی در مییابیم که ابعاد انسانی وجود این موجود، به زنجیر کشیده شده و شلاق میخورند تا در جهت اقتصاد بحرکت آیند.
و از سوی دیگر، آنکه در پی شکوفا ساختن ویژگیهای خدائییِ انسان است، گرایش انحطاط آور و ذلت بار و انسانیت کش و تخدیر کنندۀ ضد فطری به سوی ارزشهای مادی را پلیدترین مانعی می یابد در راه تحقق آن ارزشها؛ و لذا بخواهیم یا نخواهیم، به همانگونه که گرایش های ارزشی اینان در دو جهت مخالف و متضاد سیر میکند، نظام سیاسی مورد نظر و عمل اینان باید جدای از هم و در دو جهت متضاد قرار داشته باشد، و همین موجودیت نظام ارزشی غیر متجانس، مردم جامعه را به دنبال نظام سیاسی یی میکشاند که زایندۀ نظام ارزشی واحد تواند شد و اینجاست که مردم مجبوراند متناسب با ذهنیت و ایده آل شان یا گروهی را متشکل سازند و یا به تشکیلاتی ملحق شوند.
     دال ـ نبود استقلال و آزادی: بحث پیرامون ضرورت وجود استقلال و آزادی در زمینۀ سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و حتی نظامی چه در زندگی فردی و چه در زندگانی اجتماعی، نسبت روشن بودن مطلب، کاریست که اگر نگوئیم بیهوده، حتماً وقت کشنده هست؛ چه تا کنون کمتر انسان و یا جامعه یی را میشود سراغ داشت که در مورد لزوم و ضرورت وجود استقلال و آزادی نظری منفی داشته باشد، حتی آنانکه از نظر فلسفی انسان را به چوب زخم بار جبر بسته و حتی در زمینۀ اندیشه حاضر نمی شوند به وجود آزادی برای بشریت موردی قایل باشند، واقعیت های جاری حیات و زندگی نمیگذاردشان که در زمینه های عملی به ویژه زمانیکه جهت رویدادها و مسایل زندگی در رابطه با مفاد و یا مضار و یا اینکه در مسیر ارزشهای مورد قبول آنها باشد، جانب آزادیرا نگیرند.
از جانبی این نبشته نمی خواهد به مسایل از دیدگاه فلسفی نظر دوخته و بررسی را در رابطه با زمینه های فلسفی و علل و معالیل وجودی شان در نظر بگیرد، چه خواسته ایم تا مسائل را فقط از نظر سیاسی مورد دقت قرار دهیم؛ و لذا اگر گاهگاهی زمینه هایی را بیشتر بدقت می نشینیم و میکوشیم به نوعی ریشه پالی همت گماریم، از آنجهت است که احساس ضرورت بحث میرود، لذا موضوع آزادی را در رابطه با سیاست و پی آوردهای آن مدنظر گرفته و میکوشیم آنرا در پرتو واقعیتهای ملموس در جامعۀ افغانستان مورد تحقیق قرار دهیم.
استقلال افغانستان پس از دورۀ حکمروائی تیمور ابدالی دستخوش یک سلسله حوادث و رویدادهای تأسفبار تاریخی ـ سیاسی شد و پس از آنکه استعمار انگلیس در هند به صورت کامل استقرار یافت و درین طرف برادران سدوزائی بجان هم افتادند، استقلال افغانستان بگونۀ ناروشنی، تحت تأثیر سیاست استعماری انگلیس قرار گرفته و این زمینه گسترش یافت تا آنکه در دورۀ خانوادۀ محمودزائی با فروختن قسمتی از سرزمین افغانستان به استعمار انگلیس، تحت سلطه استعمار قرار گرفت.
باید متذکر شد که ازین مسئله یعنی تحت سلطه قرار گرفتن افغانستان در اوائل، جز درباریان خودباخته و عده یی که دیدی روشن و اندیشه یی سالم داشتند تودۀ محروم مردم خبر نداشتند؛ گذشته از آن، حکومتها و شاهان همیشه برای خالی ساختن و مشوب ساختن ذهن روشن بینان با خبر از این مسئله، دم از استقلال و آزادی میزدند و تنها رابطۀ دولت را با دیگران بر پایۀ روابط سالم سیاسی و حسن همجواری تفسیر و توجیه میکردند.
این وضع تا دورۀ روشنگریهای سید جمال الدین و ملیونی چون طرزی و بعدیها ادامه یافت تا آنکه مسلمانان و ملیون پس از شکست های ننگینی که بر اردوی استعمار انگلیس وارد آوردند، توانستند در زمان امان الله خان (۱۲۹۸ هـ  . ش) استقلال سیاسی کشور را بدست آورند. پس از این دوره است که افغانستان همه ساله استقلال سیاسی خود را جشن می گیرد.
قبل از اینکه در زمینۀ آزادی مردم افغانستان در رابطۀ با خود (روابط افراد) و در رابطۀ با حکومت صحبت نمائیم خوبست اندک تأملی در زمینۀ معنای راستین استقلال و آزادی و ویژگیهای آنها در رابطۀ با بود و نبود آنها در جامعه، و فرآیند این بود و نبود در زمینۀ عملکردهای اجتماعی مردم کرده باشیم. زمینۀ درک فلسفی و احساس ضرورت وجودی استقلال و آزادی نمیتواند چیزی جز موارد متضاد آنها یعنی، محکومیت و سلطه گری بوده باشد، بدین معنا که انسان زمانی احساس ضرورت آزادی را مینماید که در محکومیت بسر برد و یا تصور امکان تحمیل اجبار و محکومیت بدو دست دهد، چه اگر یک طرف این تضاد (جبر و محکومیت) نبود طرف دیگر آن را درک نکرده و احساس نیازی به وی نمی نمودیم.
اما آنچه از معنای آزادی در رابطۀ با زمینه های سیاسی حاکم بر یک جامعه میتوان فهمید اینست که «هستن آزادی» این امر را بذهن تداعی و متبادر میسازد که افراد جامعه در زمینۀ انتخاب روش سیاسی مورد نظر، طرح تقدیر به خویش، جهت بخشیدن به ایدئولوژی خویش، به تجربه بستن اندیشه های سیاسی خویش، تبلور ارادۀ خویش و طرح نظام زندگانی جمعی خویش، باید متکی به برداشتها، باورها، شناخت ها و تجربه های پاگرفته از نظام ارزشی و نهادهای اجتماعی و نیازهای فطری خویش باشند، که تنها با فرض وجود این مسئله جامعه و افراد دارای ویژگیهای رشد یابنده و کمال بخش انسانی بوده، و بارزترین آنها را میتوان در نمودهای:
الف ـ رشد فرهنگی فرد و جامعه؛
باء ـ رشد اقتصادی فرد و جامعه؛
جیم ـ رشد اجتماعی فرد و جامعه، به گونۀ چشم گیری به مشاهده نشست، رشد زمینه های موردنظر گذشته از اینکه به رشد و نموی زمینۀ نظامی پایان خواهد یافت، اگر حرکت تکاملی از مسیر انسانی خود منحرف نشده باشد کمال باری، کارآئی و به بار نشستن فضایل و مکارم اخلاقی را نیز تضمین نموده و در نهایت به رشد و اوج گیریِ معنویت خدائی انسان ـ که همۀ آن امور و مسائل، ابزار رشد و کمال همین امر محسوب میشوند ـ خواهد انجامید.
گفتن ندارد که نبود آنچه بنام آزادی و استقلال انسانی نامیده میشود، طبیعتاً در بطن خویش تبلور و تجسم دهندۀ تمام موارد نقیض بیان شده خواهد بود.
آزادی معنایش پر بودن و سرشار بودن است، سرشار از عظمت، از عصمت، از شهامت، از وقار، از عشق، از مروت، از حقیقت، از نجابت، از اخلاص، از تواضع، از خشم، از نیایش و تسلیم و تکریم، از عصیان و تازش و جوشش، از شعر، از شعور و در نهایت از خدا.
و تهی بودن است از دروغ، از تردید، از ترس، از شکست، از ناپاکی، از دنائت، از تشویش، از کینه و نفاق و تزویر، از جهل و جمود و تمرد، از هوس و فریب و فساد، از شقاوت و تملق و استکبار و در نهایت از شیطان.
آزادی شعر بزرگ رسالت خدائی انسان است در زمین، و حیف که در طول تاریخ سیاست چند صد سالۀ افغانستان، این شعر به دست شاعران دروغین افتاد و از آن، همان چیزی را به مردم رسانیدند که «قارون» آرزویش را داشت.
چه تاریخ افغانستان، به ویژه تاریخ صد سالۀ اخیر بیانگر این واقعیت تلخ است که نسبت نبود آنچه قبلاً تذکرش رفت، معنای آزادی نیز دستخوش دگرگونیهای مغرضانه و شیطانی شده، نخست مردم در روابط اجتماعی سیاسی بازاری و عادی، نسبت موجودیت تضاد مذهبی، لسانی، نژادی و جغرافیائی و دامن زدن به زمینه های تخریبی و تشدید جو تضاد تا حد دشمنی های خونریزانه از جانب چپاولگران و استعمارگران داخلی و خارجی، برخوردار از آزادی نبوده و نمیتوانستند در روشنائی روز هویت واقعی خویشرا در معرض نمایش قرار دهند؛ و ثانیاً چون دولت ها و شاهان این دوره اغلب به صورت غیر مستقیم نوکر بودند، طبعاً سرزمین افغانستان برخوردار از استقلال سیاسی به معنای حقیقی کلمه نبوده است، هر چند همیشه برخی از ممالک دیگر از نظر تعارفات و تعاملات سیاسی افغانستان را آزاد و مستقل خطاب میکرده اند.
از آنجا که روش تحقیق نوشته برین است که خود را به روح حقیقی موضوع برساند، لذا میخواهد تا در بند تعارفات نباشد، چه در صورت قرار گرفتن در جو سیاست حاکم و متعارف امروزی که اکثراً استعماری هم نمیتواند که نباشد، آموزش اجتماعی و درک جوهرۀ قانونمندی رویدادهای اجتماعی را اگر نگوئیم نفی و نابود میدارد که ناقص و کند حتماً نمیتواند که نکند، پس چه بهتر که به واقعیت های ساری و جاری در جو زندگانی اجتماعی خود بگونۀ ایمانداران پرجتقوی نظر افکنده حقانیت ها را جهت رهیدن و رهانیدن از چنگال بیرحم فریبجها و خیانتها، انتخابی عالمانه و مؤمنانه نمائیم.
براستی اگر غیر این بود، نمیتوانست زمینه های اقتصادی، علمی، اخلاقی، مذهبی، اجتماعی، سیاسی و نظامی، مملکت ما را از حرکت تکاملی اش باز بدارد.
و همین درک محرومیت و محکومیت و فشار اجبار و تسلط حاکم بر زندگانی اجتماعی است که انسانرا بدرک و احساس ضرورت ایجاد شرایط آزاد زیستن و آزادانه مردن نزدیک میسازد و پر روشن است که انسان رسیده به این شگفتگی و پر شده از خلجان تکامل یا مجبور است خود برای تحقق آرمان خود دست به تشکیل و تنظیم نیروهای تحقق بخش این زمینه زند و یا به گروهی پر از اضطراب این معنا بپیوندد که باز هم رسیدیم به همان علل و معلول اولی.

     هاء ـ نبود نظام ایدئولوژیک روشن: قبلاً در زمینۀ مسائل سیاسی ـ ایدئولوژی و تداخل مفاهیم قدرت و سیاست بیان شد که درین سرزمین سیاست مستقل و مردمی یی که بتواند حیات اجتماعی آنسامان را سامان بخشد وجودی فعال نداشت. و نیز از اینکه این مردم با وجود برخورداری از نظام ایدئولوژی سیاسی دین اسلام، نظر به اینکه نتوانسته اند تا آن نظام سیاسی ـ ایدئولوژیک را در زندگی سیاسی خویش پیاده نمایند به چنگال استعمار ـ گاه داخلی، و گاه هم داخلی و هم خارجی و نتایج ذلت بار و آدمیت کش آن ـ گرفتار آمدند سخن گفتیم.
نبود نظام ایدئولوژیک روشن و منظم در افغانستان افزون بر اینکه نوعی پراکندگی سیاسی ـ ایدئولوژیک را در اذهان مردم عوام ایجاد کرده بود، به دلیل تشدید جو ناسالم سیاسی، نسبت منضم شدن استعمار خارجی بر استعمار و استثمار داخلی، این پراکندگی دردبار، محدودۀ ذهنیت مردم عوام را شکسته و بگونۀ خطرناکی اذهان درس خوانده ها و مدرسه دیده های ما را نیز مشوب ساخت بود؛ چه مردم نظر به قرابتی که با فرهنگ اسلامی داشتند، کمتر امکان این مسئله میسر بود تا دولت بتواند جلو رسیدن رئوس و پایه های اصول ایدئولوژی سیاسی اسلام را به مردم بگیرد؛ و از جانبی تمام قدرت تبلیغاتی حکومت در روشنگری اصول و روش سیاسی رژیم های شاهی، و درین اواخر به اسم بدون مسمای جمهوری، به مصرف میرسید، درک و مقایسۀ این دو زمینه که غیر ممکن بود بتوان از تجلی و نمودار شدن تضادهای خیلی بارز آن پیش گیری کرد، مردم را در یک «نمیدانم چه طوری» سرگیجه کننده یی قرار داده بود که نظر به تزویرها و پلیدیهای دستگاه و دربار و همچنین نظریه موجودیت ضعف فرهنگی و بیسوادی شرم آلود در حیات اکثریت مردم، مردم نمیتوانستند به التقاطی و در نتیجه ضد اسلامی بودن نظام سیاسی ایدئولوژیکی دربار و نیز به مسخ و انحراف مفاهیم سیاست اسلامی پی ببرند!
طبیعی است که هرگاه در جامعه یی جهت فرهنگ معین نباشد و نهادهای اجتماعی و اصول فرهنگ و ایدئولوژی و سیاست حاکم بر اندیشۀ مردم با نهادهای درباری و اصول فرهنگ، ایدئولوژی و سیاست حاکم بر اندیشه و نظام دولتی در تضاد و تقابل قرار گیرد، اصل واحد هویت و شخصیت جامعه متلاشی، تخریب و یا چند پاره شده و این تخریب و چند پارگی خود نهادیست برای رشد و نمو عوامل از خود بیگانه ساز و مسخ فرهنگی و بروز و تکوین هویت و شخصیتهای بیمارگونۀ متعددی برای شخص واحد.
در جریان تکوین این فاجعۀ تألمبار، قانونمندی مسئله طوریست که عیسی و قیصر هر دو بگونۀ رنج آوری به سوی تباهی کشانیده میشوند، چه قانونمندی جامعه و جهت تکوین و رشد هویت فطری جامعه بر این مبنی قرار گرفته شده است که جز در پیروی از جهتی یگانه و کاربرد ارزشهایی واحد، تعیین و پیاده ساختن فرهنگی واحد، پویا، انسانی، همگون با نیازها و نهادهای اجتماعی و همساز با زمان و همزبان با اندیشۀ مردم و با دیدگاهی معناجوی از هستی و انسان و هدف مند برای جهان و بشر، با پشتوانه ئی از عدالت و همگامی و همزبانی و همراهی و همکاری همۀ مردم بعنوان یک وجود اجتماعی واحد، میسر نگردد.
پیدایش دوگانگی، دوئیت و دوپاره گی در هر یک از زمینه های بر شمرده شده زمینه ئی خواهد بود برای دوپاره و چند پاره شدن سایر زمینه ها؛ و در نهایت، این همه تخریب و چند پارگی، جز تلاشی، چه چیزی را به ارمغان خواهد آورد؟ آیا میتوان تصور کرد ماشینی که برای پاره پاره کردن کتلۀ واحد مثلاً کاغذی ساخته شده باشد در صورتیکه آن کتلۀ واحد بدو سپرده شود، او را پارچه پارچه نسازد؟
قانومندی اجتماع که بر روی چرخ و دنده و پایۀ ارزشها، نیازها، باورها، گزینشها و سایر موارد و اصول اجتماعی کار میکند، ماشینی است که با دو نوع حرکت متضاد از کثرت به وحدت و از وحدت به کثرت عمل می نماید؛ بدین معنی که گاه با حرکتی، اجزاء، را بیک واحد بدل نماید و زمانی با حرکتی، وحدت را به اجزاء، و این حرکات مربوط میشود به فعالیتهای مردم؛ و آنگاه که همۀ مردم بخواهند پندار، گفتار و کردار سیاسی ـ ایدئولوژیک خویش را در زمینۀ کل فعالیتهای انسانی جامعه در جهتی واحد قرار دهند، ماشین از کثرت به سوی وحدت حرکت خواهد کرد وگرنه بر خلاف.
از جانبی اگر بخواهیم علل حرکات انسانی و معنای تاریخ را پی جوئی نمائیم، با روشنی درخواهیم یافت که همۀ حرکات تاریخ پا گرفته از ایمان و اعتقادات انسانی خواهد بود. و در حقیقت زمینۀ بسیار تحرک آفرین جهان بینی و ایدئولوژی بشری است که همگرایی و یا عکس آنرا ایجاد خواهد کرد و طبیعتاً نبود زمینۀ روشن سیاسی ـ ایدئولوژیک، میتواند زمینۀ دیگری باشد برای پا گرفتن، تکوین و رشد گروههای سیاسی…

    واو ـ نوعی رقابت ناسالم در حزب تراشی: یکی از دردبارترین زمینه هائیکه توانسته است در ایجادگروهها و سازمانهای سیاسی در جوامع و در دوره های اخیر، در افغانستان بویژه نقش چشم گیر ولی قشرگرایانه داشته باشد مسئلۀ رقابت و گروه تراشی های بی موجب بوده است.
مسئلۀ گروهتراشی، همیشه خاستگاهی ایدئولوژی ـ سیاسی نداشته و گاه حتی، چه بسا موارد که خاستگاه یک گروه سیاسی هوسها، و آرزوهای پلید شیطانی باشد! و همین مسئله خود یکی از علل اساسی و عمیق کمباری، کم تحرکی و حتی گاهی نازائی و… فعالیت های گروهی در ممالک کم رشد میباشد، بدین معنی که گاه اتفاق میافتد در مملکتی مثل افغانستان، چندین گروه سیاسی فعال موجود است که هر یک ادعای اصالت بیشتر و تحرک بیشتر را داشته لیکن با وجودیکه اینان تا حد ممکن و توان و امکانات در دست داشتۀ خویش فعالیت سیاسی هم دارند، اما نتیجۀ فعالیتهایشان آنقدر چشم گیر و در جهت منافع و رشد اندیشۀ سیاسی مردم نیست و حتی چه بسا که اینان متناسب با زحمات خویش نتیجۀ سیاسی نمیگیرند.
اینجا ما بدرک روشن این مسئله میرسیم که چون نهادها و جوهره ئی که این اندیشۀ سیاسی از آن پا گرفته یگانه و یا لااقل همگون و هم جهت نبوده اند لذا مسئله ادعای تکامل و رشد و توسعۀ سیاسی نه تنها نتوانسته است برای آنان هدفی واحد ایجاد نموده و آنان را به هدف اصلی نزدیک کند که نتوانسته است متناسب با فعالیت های شان در راه رشد بینش و شعور سیاسی مردم و جلب همگرائی ذهنی و عینی آنان ثمربخش بوده باشد.
در تمام مملکت استعماری (ممالکی که جهت دولت و ملت یکی نیست و بویژه در مملکت افغانستان) این نکته سخت قابل دقت است که همیشه دولت کوشیده است تا در کنار احزاب ملی اصیل و غیر اصیلِ هوس محور، گروههایی را با پوشش ادعاهای رنگارنگ سیاسی بتراشد، تا از جانبی گروهها را به زد و خوردهای گروهی مشغول کرده و در زمینه به تلاشی قدرت آنان دست پیدا کند و از جانبی هم بتواند جو سیاسی را مشوب نموده تا در بازار آشفتۀ سیاست، ذهنیت مردم دچار نوعی شک شده، تا در نتیجه، تکوین نوعی بی اعتمادی و بدبینی نسبت به گروههای سیاسی را ببار آورد.
علت و زمینۀ دیگری که باعث بروز و ازدیاد گروههای سیاسی، با دیدگاههای متفاوت و گاه متضاد شده میتواند، مسئلۀ رقابت ناسالم و همانطور که گذشت قدرت پرستی و پذیرفتن اصل قدرت سیاسی، به جای نظام و اخلاق سیاسی میتواند باشد.
تاریخ سیاسی معاصر بیانگر این واقعیت تاریخی است که اغلب حکومت داران، نخست بگونۀ گروهی سیاسی در جامعه عرض اندام کرده و پس از طی مراحلی، یا توانسته اند قدرت کامل دولت را فراچنگ آورند و یا به پستی و مقامی دهن پرکن و چشم گیر برسند. این مسئله زمینه ئی میشود برای رقابت هوس جویان و قدرت پرستانی که جز ایدۀ رسیدن به قدرت، خلجان مکتبی دیگری آنانرا به این سوی نمیکشاند.
اینجا دیگر مسئلۀ تشکیل و تشکل و احساس ضرورت تشکیلات سیاسی ـ ایدئولوژیک مطرح نبوده بلکه فقط مسئلۀ تکثر گروهها مورد تأمل قرار دارد؛ هر چند هم که خود می تواند به حیث پایه و علل شناخت و بروز تکوین گروههای سیاسی نقشی هم بازی کند.
از زمینۀ رقابت های ناسالم که بگذریم، نبود نظام پیشرو سیاسی در میان گروهها، خود میتواند زمینۀ تکثر و ازدیاد گروههای سیاسی باشد. چه در صورتیکه در میان این گروهها یکی دارای نظام سیاسی پیشرو، مترقی، مردمی و در جهت نیازها و ضرورت های مادی و معنوی جامعه باشد، بخواهیم و یا نخواهیم نسبت برخورداری از همکاری و پشتیبانی مردم، سایر گروهها را تحت شعاع قرار داده و یا آنان را به ادغام و انحلال در خویش وامیدارد و یا به عقب نشینی و متلاشی شدن. این مسئله در افغانستان سخت جالب و چشم گیر است. چه گروهها نخست در دو بخش و یا سه بخش تقسیم می شوند و در قدم دوم گروههای سیاسی مسلمان که تا حدی سازگاری با فرهنگ و تاریخ مردم این سرزمین دارند نیز، نظر به اینکه هنوز از بینش اصیل مذهبی و سیاسی و نظامی منسجم و پیشرو در سیاست برخوردار نیستند، نتوانسته اند از عهدۀ کاهش بخشیدن به تشتت و پراکندگی های گروههای سیاسی موفق بدر آیند.
اینان خود علل عمده میتواند داشته باشند، از قبیل وجود فعالیتهای استعماری، چه در رابطه با استعمار داخلی و چه خارجی و نیز نبود مقام رهبری مورد قبول همه و مجهز به سلاح تقوی و علم و تجربه و… که نمیخواهیم بیشتر درین زمینه ها صرف وقت کرده باشیم.

 

 


[۱]ـ نمونه های تاریخی این بیماری را میتوان در انبوه کتله های جوامع محروم و به فلاکت کشیده شده چه اکنون و چه در جریان تاریخ به مشاهده نشست.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.