سخن مدیر:

در سوگ معنا

بدون دیدگاه

   اریک فروم می نالد که:
« وقتی در مردم به دیدۀ شتابزده بنگریم، به نظر می رسد که به خوبی بانجام وظایف اقتصادی و اجتماعی مشغولند، خطر در این است که با همین نگاه بگذریم و آن غم عمیق را که در پس نقاب اطمینان بخش چهره هاست، نبینیم. وقتی معنای زندگی از دست رفت، انسان با تمام قوا بتلاش می افتد. همانگونه که مرگ در نتیجۀ گرسنگی جسمی از آدمی فریاد بر می آورد. مرگی که از گرسنگی روحی می رسد نیز آمیخته با غوغاست. اگر تنها به نیازهای اقتصادی مردم « بهنجار » نظر بدوزیم و رنج ناهشیار آنان را که به صورت ماشین در آمده اند نادیده بگیریم، در برابر خطری که از اساس انسانی اجتماع ما سر بر می کشد و بنیان آن را تهدید می کند، کور شده ایم. این خطرآمادگی خلق است برای پذیرفتن هرگونه ایدئولوژی و هر پیشوائی که بتواند شوری در دلها بیفکند و ساختمان سیاسی و نشانه هائی عرضه کند که به ظاهر، زندگی فرد را معنی می بخشد. بارورترین خاک برای رؤیای مقاصد فاشیستی، دل نومید انسانهای ماشینی است. » ([۱])

    مارکوز هم دارد که:
« در اثر پیروزیهای تمدن صنعتی پیشرفته و تکامل سریع تولید مادی و ذهنی، بیهودگی شکل تازه ای یافته و به همان نسبت که آراء و عقاید نو در فرایند تولید مستهلک شده، خردگرائی تکنولوژی نیز عامل ظهور اندیشه های طرد و انکار و بیهوده پنداشتن وضع موجود گردیده است. ظهور فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم این حقیقت را آشکارا ساختند. » ([۲])
« نظام تکنیکی… به علت فاقد بودن « معرفت انسانی » لازم برای تبیین کامل حیات بشری، آنرا تهی از معنی ساخته و همین فقدان معنا سبب بروز « بحران معنوی » جاری در زندگی انسان متمدن معاصر گردیده است تا آنجا که مورخ نامی معاصر، آرنولد توین بی، انسان امروز را به قماربازی تشبیه می کند که همه چیز خود را در یک بازی جنون آمیز به خطر انداخته و به ریسکی تن در داده است و معتقد است که گرچه تا کنون در مسیر تاریخ به چنین بازیهای خطرناک دست زده اما هرگز خطر باخت بمانند امروز شدید و مهیب نبوده است.» ([۳])

      پرفسور ایزوتسو استاد دانشگاه مک گیل کانادا دربارۀ اگزیستانسیالیزم در کنفرانسی که در سال ۱۳۴۸ شمسی در این زمینه در تهران داد گفت: « اگزیستانسیالیزم معاصر غربی، بدون شک محصول دوران خاص ماست، دورانی که در چنگال علوم مادی و برداشت انسانی آن یعنی « تکنولوژی » دست و پا می زند، نظام تکنیکی جامعه جدید و صنعتی غرب، انسان را به انزوائی علاج ناپذیر کشانده است. این طریق زندگی که ساخته و پرداخته تکنولوژی است، در واقع چیزی جز یک بی نظمی نیست، چه اساس این نظام را پوچی و فقدان معنی تشکیل می دهد. اکنون انسان غربی در یک جامعۀ مکانیکی غیر انسانی زندگی می کند که از دریافت معنی و مفهوم آن عاجز است. محیطی که فردیت و شخصیت او را شدیداً به مخاطره انداخته است.

      در چنین موقعیتی، انسان جدید بناچار از طبیعت و نفس راستین خویش جدائی گرفته است. اگزیستانسیالیزم جدید غربی نمایشگر انسانی منزوی است. » ([۴])

     الکسیس کارل ابراز داشته است که: « تمدن ما نتوانسته است محیطی در خور فعالیتهای روانی آدمی ایجاد کند، باید قسمت اعظم کمبود هوش و اخلاق مردم این روزگار را معلول بی کفایتی و بدی ترکیب محیط روانی ایشان دانست. تفوق ماده و اصول آئین صنعتی، فرهنگ و حس زیبائی شناسی و اخلاق را لگدکوب کرده است ».([۵])
« … از اینقرار، ارزشهای فرهنگی به شکل کالای روزمره در آمده، به ابتذال گرایید. و آن آهنگ روحانی به خروش سوداگرانه مبدل گردیده است. در این شرایط تنها چیزی که به حساب می آید ارزشهای مبادلاتی است. حقیقت متاعی است که از رونق افتاده است. نظام جامعه بر بنیان ارزشهای مبادلاتی مستقر گردیده و ارزشهای دیگر به دور افکنده شده اند. » ([۶])
« … انسان جدید در قبال حیاتی ترین مسئله ای به مانند « هدف از حیات » و « معنای زندگی » که به مراتب بیشتر از آب و نان به فهمیدن آن احتیاج دارد، حیران و سرگردان گشته و نمی داند در پهنۀ هستی جا و موقعیت او چیست و اساساً او کیست و برای چیست و لذا در نظر او، به قول اریک فروم، ساختمان زندگی درهم ریخته و به صورت قطعات خرد و بیربطی در آمده است که « معنای کلی » از آن برخاسته و انسان دوران معاصر، در حالی که در جهانی به این وسعت و عظمت و در بین همنوعان خارج از شمار خود مقهور احساسی از تنهائی و ناتوانی است، « همچون کودکی که باید از تکه های کوچک و رنگینی که دردست دارد خانه ای بسازد » به این قطعات می نگرد « با این تفاوت که کودک می داند که خانه چیست و در تکه های بازیچه ای که دارد، اجزاء مختلف خانه را باز میشناسد، حال آنکه بزرگسال معنای « کل » را که قطعات آن در دستش ریخته، نمی بیند و حیرت زده و ترسان در تکه های بی معنی و کوچکی که دارد، خیره می ماند. » ([۷])
« … و به خاطر همین بهت زدگی و سرگردانی در قبال سئوال از « غایت هستی » است که از قرن نوزدهم میلادی به بعد عده ای از نویسندگان و هنرمندان غرب نغمۀ پوچی و بیهودگی زندگی را
سر داده و عده ای « پوچ گرایی » و یا « نهیلیسم » را مکتب خود ساخته و برای خود پیروانی یافته اند. فرانتس کافکا در کتاب « قصر » تصویری از درماندگی و سرگردانیِ بشر امروزی را در قالب سرنوشت اضطراب آلود کسی ترسیم می کند که می کوشد به ساکنان مرموز کاخی که باید به او بگویند چه کند و جایش در جهان چیست، دسترسی یابد ولی عمرش در این تلاش به سر می رسد و بالاخره به این کار موفق نمی شود و احساس بیهودگی و درماندگی و بلاتکلیفی بر او چیره
می شود.»([۸])
« در این جامعه معنویت و تعالی انسان، دیگر زندگانی او را توجیه نمی کند و فرهنگ عالی بشری جزئی از فرهنگ مادی به حساب آمده و بسیاری از ویژگی های خود را از دست داده است… جامعه ی تکنولوژیک، دسترسی بدین ارزشها را غیر ممکن ساخته است.»([۹])



[۱] ـ گریز از آزادی، ص ۲۵۱

[۲] ـ انسان تک ساحتی، ص ۱۹۴

[۳] ـ سرمایۀ تاراج رفته، ص ۱۱ و ۱۲

[۴] ـ سرمایۀ تاراج رفته، ص ۱۱۵ و ۱۱۶

[۵] ـ ادعانامه ئی علیه تمدن غرب، ص ۲۲۶

[۶] ـ انسان تک ساحتی، ص ۸۹

[۷] ـ گریز از آزادی، ص ۳۴۷

[۸] ـ گریز از آزادی، ص ۱۴۱

[۹] ـ انسان تک ساحتی، ص ۹۰

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.