سخن مدیر:

جلسه ۶: ذکر زیاد

بدون دیدگاه

ذکر زیادبرای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی ۴۳ دقیقه
آرمانهای نبی اکرم(ص)
جلسه ششم
ذکر زیاد
اعوذباالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله رب العالمین الحمدالله اولی بلا اولین کان قبله والاخربلا اخرین یکون بعده الذی قصورت عن رویته ابصارون ناظرین وعجزت عن نعته اوهام الواشفین ابتدأ بقدرته الخلقه ابتداآ وخترعهم علی مشیته اختراعا ثم السلک بهم طریق ارادته وبعثهم فی سبیل محبته ثم الصلاه والسلام علی خیر خلقه واشرف بریته الذی ثم یف السما ً باحمد وفی الارضین بی ابا القاسم المصطفی محمد ص صلوات الله وسلامه علیه علی بن عمه سیدالموحدین امام العارفین علی بن ابی طالب واولاده المنتجبین .
اما بعد قال رسول الله ص : اللهم الجعلنی اعظم شکرک واکثر ذکرک .
بارپروردگارا مرا آنگونه قرار ده آنگونه ام بساز که شکرت را بزرگ میدارم وذکرت را زیاد.
شدی پیرو همان در بند غفلت میکنی جانرا
به پشت خم کشی تاکی چوگردون بار امکان را
ریاضت غره دارد زاهدان را لیک ازین غافل
که ازخود گرتهی گشتند پرکردند همیان را
بود ساز تجرد ،لازم قطع تعلق ها
بریش آرد به ارض بی نیازی تیغ عریان را
مروت گردلیل همت اهل کرم باشد
چرا بر خاک ریزد آبروی ابرنیسان را
به ذوق کامران های عیش آباد رسوایی
زشادی لب نمی آید به ام، چاک گریبان را
بجز تسلیم ،ساز جرات دیگر نمی بینم
خمیدن میکشد بیدل، کمان ناتوانان را
بحث ما پیرامون آرمانهایی نبی گرامی اسلام ادامه دارد . وهدف همان مقارنه ومقایسه است،
خود آزمایی است ، خود شناسی هست ، برای اینکه ببینیم ایا ادعای ما ؛ با عمل ما با موضع گیری های ما ، با آرمان تراشی های ما ، با هدف گزینی های ما وآرزوهای ما هم سازی وهم خوانی دارد یا ندارد ؟
شب گذشته مساله شکر مورد تحلیل وتجزیه قرار گرفت ، وام شب آرمان دیگری را از این انسان اعجوبه هستی مورد توجه قرار میدهیم ،وخود را به آزمون مگذاریم آنهم نزد خود وبرای خود بی انکه به دیگری ؛حتا ،به نزدیک ترین فرد که در کنارمان هست ، یا به او اعتماد داری پرده از انچه در جان داری برگیریم ، خود را می آزماییم ،.
وارزیابی میکنیم وبه سنجش میگیریم ، اللهم الجعلنی اعظم شکرک واکثر ذکرک.
انسان از یک دید گاه ویژه ؛ اگر بخواهیم جوهر هویتش را مورد تحلیل وتجزیه وارزیابی وشناسای قرار بدهیم ، میبنیم جز یاد چیزی دیگری نیست ، حالا هر اسم دیگر که رویش بگذاریم ،:
یکی معلم است یکی نجاره یکی خیاطه یکی کاری دیگری میکنه ، ولی وقت کارهای هرکدام از این انسان هارا تحلیل میکنیم وجلو میرویم میبنیم به یک نکته میرسیم ، وآن اینکه :
این موجود یک ذاکر هست ،وجز ذکر چیزی نیست ، به خود مراجعه میکنیم در یکی از شب ها پشنهاد کردم که دوستان ذهن شان را مورد ارزیابی قرار بدهند ویک تجربه تازه یی در زنده گی ذهنی شان انجام بدهند ، جلو تفکرات وتخیولات خود را بگیریم ،.
ببینیم چه قدرمیتوانیم ؟
چند دقیقه یا چند ثانیه ؟
نمیدانم دوستا انجام دادن چنین تجربه یی را یانه ؟
ان هم در لحظات که کاملا از هر حیث ذهن آرام است ، دغدغه ندارد حراس ندارد ، مشغولیت گرم وداغی ندارد ، راحته ؛ میتواند جلو تخیول را بگیرد ؟
جلو تفکر را بگیرد ؟
خیلی کم صورت میگیرد ، خیلی کم ،خیلی کم ممکن میگردد ؛ و وقت متوجه تخیول وتفکر وتوهمش میشیم ، میبنیم در هر کدام از این حالات که باشد ، چه به چیزی فکر کند چه در خیال چیزی باشد وچه در گمان امر یا مقوله یی ، بالاخره ازخود بیرون شده خود را رها کرده خود را ترک کرده ، به چیزی دیگری مشغول است .
حالا این هرچه میخواه باشه ،
یکی پسرش به مسافرت رفته ،یکی همسرش به جای رفته ،یکی نان ندارد گفتن نان بیار،یک گفتن میوه بخر بیار ، یکی به فکر کار های فردا هست ، فردا کارها را چنین ردیف کنم وبه شاگرد ها وهم کارها چنین بگویم .
بالاخره به فکر چیزی دیگری هست ، از ضمیر متکلم بهره میگیرد بدون اینکه به متکلم یا متفکر یا متخیل فکر بکند ، از خود بیرون شده ولی هنوز ضمیر متکلم را به کار میگیرد ،
مثلا میگوید ؛ فردا به فلانی بگویم ، این میم برمیگردد به من ، ولی متوجه نیست که من چه هستم ؟
فقط به فکر فلانی است ، که بگویم چنین بکن چنین نکن ، فلان جا برو فلان جا نرو ، چه بخر چه بده چه بستان ، به هرحال :
انسان در تحلیل نهای یک ذکر است یا اگر خیلی برایش رحم میکردین ، بگین یک ذاکر است،تاخودش را هم بحساب اورده باشیم ، دربرابر مذکور خودش را هم به حساب اورده باشیم .
هرچند عده از بزرگان اهل معرفت وانهای که میخواند به مقامات عالیه از تجرد دست پیدا بکنند ، همه تلاش شان ظرف سی سال چهل سال پنجاه سال یا متناسب به همت که به خرج میدهند ومتناسب با فیض که از ان طرف میگرند ، تلاش شان بر این است ، که این من
دیگه از جلو دید شان گم بشه ، فی الحال یک رباعی به یادم امد (که به یادم نبود ).
دوبیتی : دوبیتی زیبای هست ؛ شاعر میگه ،
خداوندا مرا از من جدا کن (این اوج ارمانش هست )
کسی که بخواهد پیرو علی بن ابی طالب باشه که در نماز تیر از پایش بکشد و او نفهمد ، خواستش همین است ارزویش همین است ، که خود را نبیند ونیابد و نفهمد ،
خداوندا مرا از من جدا کن
به داغ بی دلی ها اشنا کن
دعای من اگر نبود قبولت
خودت ام شب به حق من دعا کن
به هر حال ؛ دست ما که از این مراتب کوتاه است ، نمیتوانیم بگویم انسان یک ذکر است ، حالا متناسب با عقل نارسای خود مان، ودرک ضعیف وناتوان خود مان.
میگوییم درتحلیل نهای انسان یک ذاکر است ، مساله که در اینجا به میان میاید این هست که ذکر ، برخلاف فکر فرع بریافتن است ، بروجدان است ، بر داشتن ودیدن وحضور است ، حال گاه این حضور فزیکی ومادی هست ، گاه ملکوتی ومثالی هست ، که تخیول به ان تعلق میگره وگاه اشراقی هست ، که از ملکوتی هم بالا تره .
که انجا فقط مراتب اخرقلب را اگر کسی طی کرده باشه وبه مرتبه روح رسیده باشه موجود مجرد اند، فهم که نمیتوانیم بگیم ، (اشراق کرده میتوانه ، وجدان کرده میتوانه ، میتوانه بفهمه وبه نحو حالا ای بحث را بگذاریم کنار ، کار این جلسه وجلسات این دست نیست ).
ذکر فرع بر یافتن است ،تا انسان چیزی را نیابد وخودش را به نحودرکنارش ،در برابرش حاضر نیابد ، و وجودش را درک هستی مندانه نکند ، ذکرتعلق پیدا نمیکند ،.
نکته عرشیه : خوب دقت کنید که بر مبنای همین دید هست که مفسیرین البته بعضی ازبزرگان مفسیرین وقت که صحبت از ایه مبارکه الا بذکرالله تطمن القلوب به میان میاید ، میگوید بلی.
علت چه هست ؟
که جان آرام میشه ، همه دغدغه ها پودر میشه به هوا میره ونابود میشه ، همه احساس های خلجان بار گم میشه مفقود میشه ، وانسا ن به آرامیشی قدسی وعرشی دست پیدا میکند ،چرا؟
چه کار کرده ؟ ذکر الهی کرده .
خیلی خوب ما وشما شبانه روز پنج بار نماز میخوانیم ، چرا دغدغه های مان کم که نمیشه هیچ اضاف هم میشه ؟
سر نماز هم که هستیم تازه او چیز های که یک هفته قبل گم کردیم و برون از نماز هر چه فکر کردیم که به کجا گذاشتیم یاد مان نیامد ، سر نماز یک باره یاد مان میایه همانجا که میگیم ایا ک نعبد وایا ک نستعین باز میگیم جان خوب شد که پیدا کردیم ،.
مملکت های اسلامی نباید دغدغه داشته باشند ، جوامع اسلامی نباید دغدغه داشته باشند ، ناراحتی داشته باشند ،اضطراب داشته باشند ، این همه اضطراب مال چیه ؟
نماز نمیخوانند ؟ میخوانند .
در جلسات ذکر شرکت نمیکنند ؟ میکنند .
قران نمیخوانند ؟ میخوانند .
پس این همه ترس چیه ؟ اضطراب چیه ؟ استرس چیه ؟ از کجا آمده ؟
دو چیز را گم کردند :
دوچیز را گم کردند :
یکی ذاکر را گم کردند که خود شان باشند ، یکی مذکور را گم کردند (خدا).
نی از ذاکر خبری هست ، وموقفش وشناخت عضمتش وجایگاهش ، نه از مذکور ، خوب طبیعتا ؛ به یک عادت بدل شده ، این ساعت ها ، حالا این کوچکش هست ، بازهم صدا دارد.
دور میزنه ، خودش هم نمیفهمه که چرا دور میزنه؟
برای که دور میزنه ؟ نمیفهمد.
الان در چه موقفی قرار داره ؟ نمیفهمد.
جایگاهش در این هستی کجایه ؟ نمیفهمد .
حرکت دارد ها ! صدا هم داره ! ما ها بعضی وقت ها که خدا مارا میزنه ، ببخشید شیطان مارا میزند ، چون خدا زدگی که چیز خوبیه ، کاش خدا انسان را بزند.
اون هم گاهی که بنده شوخی میکند ، میگه کاش با کفش کهنه اش بزنه ، حد اقل کتک از دست مبارک ایشان بخوریم ، ما به نفرین شیطان گرفتار شدیم .
حرف داریم ، ذکر داریم ، صلوات داریم ، لا اله الاالله داریم ، نماز داریم ، ایاک نعبد وایا ک نستعین داریم ، سبحان ربی الاعلی وبحمده داریم .
فقط اونیکه این همه را انجام میدهد نداریم ؛ به یک موجود میکانیکی بدل شدیم ، که نمیفهمیم چه کار داریم میکنیم ؟
به پیشگاه کی ایستادیم ؟
خطاب میکنیم ایاک نعبد وایا ک نستعین اما نی خود را میفهمیم ، نی او(خدا) را .
این طوری نیست که خطاب نکنیم ، ای برای کسی امده که طرف را میبینه وبعدحضورا اشاره هم میکنه.
به هرحال ؛ ذکرفرع بروجدان ویافتن است ، و دیدن است ، وشناختن است ، واحساس حضور است ، واحساس مقابله کردن است ، مقابل بودن است ، برخلاف فکر .
بزرگان از اهل حکمت و انسان شناسان بزرگوار معتقد هستند که ؛ تا زمانیکه انسان مطلوب ومنظور ومذکور خودش را ندیده باشه و نیافته باشه ، ذکر صورت نمیگره واین درسته ،.
تجربه هم همین است که داریم انجام میدهیم ، چون ما خدارا نیافتیم ، ذکر ما بی اثر است ، چون خدارا نمیبنیم ، ذکر ما بی اثر است ، نی به ما فایده داره ،نی به جامعه ما، نی به فرهنگ ما ،نی به هنر ما، نی به دیانت ما ،نی به آرامش ما، نی استرس زدا هست ،نی اضطراب زدا هست ، نی دغدغه زدا هست .
یک چیز هست؛ یا بگیم دو چیز ،یک چیزی که یک طرفش مثل سکه هست ، پشت ورو دارد،
یک ؛ وقت گیرنده ، وقت ما را ضایع میسازه ، اقا جان برو یک کاردیگه بکن بجای پنچ وقت نماز حد اقل جیبت که پر میشود ،یک فایده مادی دارد پول پنج تا نون که درمیاد .
با این نماز که هیچ فایده ندارد چه ؟
کمترین حد از ناراحتی های روانی را ضایع کرده نمیتواند خوب ای چیه ؟
اون طرف سکه هم این هست؛ که ما اسلام را، قران، خدا ،پیغمبروامامان همه را بد نام میکنیم.
طرف بنده نگاه میکنه میگه مسلمان همیه ؟
بلی تازه این پر ادعای شان هم هست ، بلی !!!
از روی شان معلوم میشه که پیغمبرشان کیه، از روی ای اقا معلوم میشه که خدایش چه بوده ، متاسفانه این واقعیت است ، وعلت همان است که چون ما نیافتیم ، پس ذکر تحقق نیافته ،
ما نی خود را یافتیم ،نی حق را یافتیم ، ونه حتی معنی واقعی ذکر را یافتیم ،در واقع هر سه گم است .
ذاکر گم است
ذکر گم است
ومذکور هم گم است
تمام .
ذکر کی صورت میگیره ؟
وقت که ذاکر خودش وموقفش را بیابد ، وذکر را بیابد ومذکور را بیابد وببیند ، وخودش را در برابرش احساس کند ، درغیر این صورت ذکر صورت نمیگیرد .
منتها تفکر ؛ به امور مفقوده هم تعلق میگره ، حتی به امور اعتباری هم تعلق میگیره ، که خوب بحثش را ما اینجا کار نداریم،میگذریم .
اگر بخواهیم علل واقعی این مساله را پیدا کنیم ، که چرا انسان از ذکر محروم میشود ، درحالیکه خوب ؛ بخصوص ما مسلمان ها یکی از ارمانهای پیامبر ما این هست ؛ که ذکرش را خداوند زیاد بگرداند ،.
ماها توجه به ذکر که نداریم هیچ ؛ محرومیم ازهمه طبعات واثار و پیامد های ذکر ، دلیلش چیه ؟
یکی ازدلایل این هست همانطوریکه عرض کردم :
فردخودش راگم کرده دراینجا چه باید بکنیم؟
ما سریک دو راهی قرارداریم،محرم است ، یه چند روزی دیگه هم ازسفرگذشته ازاربعین گذشته، داره میگذرد ،وفات نبی اکرم نزدیکه چندروزی دیگر هست،بیاییم یک تجدیدی نظری بکنیم ،حالا میخواهیم خود رامتهم کنیم ،میخواهیم خدا را ، میخواهیم پیامبرشه.
اگرخیلی به خود مان اعتماد داریم،راحت میتونیم خدا وپیغمبر را متهم بکنیم ، بگیم خدا مابیست سال سی سال چهل سال رواین فرش نشستیم، دری این خانه راهم زدیم ،این چیز های هم که بزرگتر ها برای ما گفته بودند انجام دادیم ،اما به هیچ چیز نرسیدیم پس معلوم میشه که کار توخرابه ، ارباب!
پاهای تو خرابه !
این پیغمبرتو هم چندان یاری نتوانست باما با این حرف های که دارد بکنه.
حالا بیا یک مردی بکن ، به خدا بگیم ؛ مشکل نداره ها !!!
بیا یک مردی بکن ؛
یا مارا بکش انقدر بالاکه حقایق را ببینیم ،
یا حقایق را انقدر بیاور پایین وروشنش کن تا ما بتوانیم مشاهده اش کنیم ،
حد اقل ما بیفهمیم من که چهار روز دیگرروز وفات رسل گرامی اسلام است ، بیست سال خود را متهم به مسمانی ساخته ام و او را متهم به اینکه من پیرو تو هستم وتو رهبر وپیشوای من وامام من هستی ، خوب به هیچ جا نرسیدم ، بیاییم یک کار بکنیم؛
برگشت بزنیم بگیم ما چه هستیم ؟
من چه هستم ؟
آهو هستم ، کبوتر هستم ، سی مرغ هستم ، جین هستم ، فرشته هستم ، سینو گلابی هستم ، چیه ام ؟

تا بدانیم چیه هستیم ، کی هستیم ، ماهیت مان ویا هویت مان ،چه هست ؟

وقت که این هویت را یافتیم ، از خود بپرسیم شایسته این هویت چیه هست ؟

این خیلی مهم است ، خوب دقت کنید دوستا ؛ اگر کسی ادم بودن خودش راباور کند ، یعنی قبول کند که من ادم هستم ، وقت که به خود مراجعه کنه ، به این تخیولات خودش ، تفکرات خودش ، تذکرات خودش ، این یاد یادهای که سر تا پای ذهنش را وجودش را فرا گرفته ؛از خجالت اب میشه ،.
ایا شایسته من این هست به عنوان انسان ،که انچه به ذهن من میاید همین ها باشد ، گاهی فکرم به دنبال خوردنی ها باشه ، ای نهایت خوردنی ها به کجا میرسه ؟
بهترین غذاهای عالم را برای ماوشما مهیا کنه بگن بفرمایید ، خوب میپرسیم ته این ها به کجا میرسد ؟
صلوات بفرستید ….
خیلی سالهای قبل این نکته را خدمت سروران در یکی ازجلسات عرض کرده بودم :
عارفی ازکوچه از میلانی میگذشت ، و کنا سان مذبله همی خالی کردند (مذبله =چاهی دست شوی ).
در همین لحظه دو سه نفر از ادم های خیلی خود خواه هم از کنار این عارف گذشتند ودست ها را به بینی گرفتند شروع کردند به پیف پیف … پیف چه بد است فلان است .
بعد عارف امد به این ذباله ها نگاه کرد ، خیره شد ، چند لحظه یی خیره بود که انها برگشتند ؛
گفتند: چه نگاه میکنی ؟
گفت: بیایید جلو ببینید چه میگویند این ها ؟
انها شوخی کردند مزاح کردند که این دیوانه را نگاه کن .
گفت : بشنوید گوش دل بسپارید میفهمید چه میگوید .
به هرحال گفتند چه میگوید ؟
عارف گفت : این ها میگویند ؛ شیخا ! مرشیدا ! ما سه چهار روز پیش در بازار در تبله عطاران و بقالان و فروشنده گان بودیم ؛ اینان که مبینی ازما متنفر اند ، امدند سکه دادن ، زیور دادن، ما راخریدند ، در بغل گرفتند ، به خانه بردند ، به همسر ها فخر فروختند ، که برای شما چنین چیز های آوردیم.
برنج آوردیم سیب آوردیم گلابی آوردیم ، کره آوردیم مربا آوردیم ، فقط دو سه روز با اینان بودیم ، به این روزمان در آوردند .
حال شیخا تو خود قضاوت نما ، ما باید از اینان فرار کنیم یا اینان از ما ؟
ایا درسته انسان ذکرش وفکرش متوجه معده اش باشه ؟
که اگر از او بپرسه دست بزند روی معده اش بگوید داخل ای چیه ؟
حرف زده نمیتواند که چیه چون مترسه که اگر بگه اسمش ، ممکن پسره بپرسه اینها را کی خوردی ؟
به هر حال ؛
اگر شخص خودش را بیابه وجایگاه وجودی اش را بیابه ، وبداند که شایسه این وجود و این هویت چه هست ؟
ذکرش فرق میکند ، آنچه فنا پذیر اند دیگه اجا نمی دهد به ذهنش بیاید ، آنچه خراب شدنی هست اجازه نمی دهد به ذهنش بیایه .
نی ذهنا یاد میکند نی بیانا نی عملا .
چون ذکر سه مقام دارد .
گاه ذکر پنداری هست ،در تخیول یا گما یا تفکر خطور میکند .
گاه به بیان هم میایید گفتار را هم احتوا میکند .
و گاه بگونه که ما همه متاسفانه گرفتار هستیم ، هر کسب که داریم ؛ با همه وجود با همه اندام ، باچشم با گوش با لب ودهان با دست وپا با اعضای داخلی به دنبال ذکر هستیم که متاسفانه جز درد سر تا حالا برای ما چیزی خلق نکرده .
یا ذاکر گم شده ، با مذکور ومطلوب گم شده است ، حالا اگر مطلوب را خدا بگیریم که مشخص است ، برای اموزش های متخلف ما بچهای مانرا به جایگاه های متنوع آموزشی فرستادیم ومیفرستیم ، پول های هم خرج میکنیم ، وقت های را هم هزینه میکنیم .
اما برای اینکه خدا را بشناسند چه کار کردیم ؟
یا نه او لازم نیست شناخته بشه ؟
چون چیزاست روشن همه میفهمه خدا چیه ،
چند تا کلاس برای شان گذاشتیم ؟
چند تا روحانی را دعوت کردیم بیا فقط کلاس خدا شناسی بگذار ؟
و برای مان درس توحید بده ؟
ای لازم نیست ؟
فقط موتور وموتر چرخ و فرش و ظرف وخانه و خوردنی ها وپوشیدنی ها لازمه ؟
خوب گم کردیم دیگه ؛ ای باعث میشه که ؛ خدا شناسی ما در حد فرموده های شش صد هفت صد سال قبل عمه ها وخاله ها باشه .
خدا کیه ؟ خدا کسی است که همه کاینات را خلق کرده ، خوب واقعا عجیب اند !
قدش چند اندازه اند ؟ به کجا زنده گی میکند ؟ چه میخورد ؟ جواب داریم برای همه این ها ، ها! خوب اگرمیشناسیم ، چرا به او بیگانه ایم ؟
حتی وقت که میگیم ایا ک نعبد و ایا ک نستعین درحضورش نیستیم ، او که هیچ در محضرش هم خود را نمی یابیم ، حد اقل این طوری نیست که بگیم :
یک مثال برای جوان تر ها ؛ اگر یقین داشته باشیم که پشت این بام همسایه امده وداخل حیات ما را نگاه میکند ، ایا لخت (عریان) بیرون میشیم ؟
یقین داریم که همسایه نگاه میکند ، یا چشم الکترونیک داره دستگاه را گذاشته میبینه ، به هرات ما همین کار شد ؛ این نیروی های خارجی پشت بام های شان گشت میدادند ، همسایه ها متازی شدند خانم میخواست بیاید داخل حیات لباس بشوید آستینش را بالا بزند ، نمیتوانیست ، آخرآمدند گفتند با با ما مملکت اسلامی هستیم مثل شما که نیستیم سروپا برهنه خانم ها بیرون بشود.
خوب اینها میخواهند بنده های خدا وضوبگیرند ، نمیتوانند ؛ میخواهند لباس را آب بکشند ، نمیتوانند ؛
گفتند تشریف بیاورید بیایید ، آنها را برده بود خانه ، بعد آنها به فرد گفتند تلویزیون را روشن کن ، دیدن که تا دو سه سرای دیگر هم که داره دیده میشه ، یکی داره پیاز ریزه میکنه ، به تلویزیون هست ، آن یکی دیگه لباس بچه اش را عوض میکنه ، به تلویزیون هست ،
چون هرکدام را به این طرف و آن طرف گذاشته بودند .
گفتند عجب ما فکر میکردیم فقط همین چند تای که پشت بام هست ما را میبیند ، بعد دستور داده بود بیایید پایین ، گفتند همین ها شما را نگاه میکند ؟
گفتند بلی ؛ بعد گفتند اقایون شما برون بروید ، خانم ها بیایید ، به این ها دستور داد بودند لباس های خود را در بیاورد ، در آوردن دیدن همه دختر اند ، گفتند ما الاغ نیستیم ما میفهمیم که این جا شما مسلمان هستین ، این ها لباس مردانه پوشیده اند خود شان هم زن اند ، شما بروید راحت وضو میگیرید ، لباس میشوید ، هر کار میکنید بکنید ،…
حالا برمیگردیم به اصل قضیه ؛ اگر ما یقین داشته باشیم بام همسایه یا دستگاه همسایه ، مارا می پاید ، لخت (عریان ) بیرون میشیم داخل حیات ؟
مشخص اند نه ، چرا ؟
چون یقین داریم که کسی مارا میبیند ؛! حالا ما او را نمیبینیم ولی او ما را میبند ، وقت که میگیم ایاک نعبد وایا ک نستعین یقین داریم که خدا مارا میبیند ، یا نه ؟
اگر یقین داریم چرا گوش ما به جای دیگری هست ؟
او فقط جسم مارا میبیند یانه باطن مارا هم میبیند ؟
او ته ته ته دل ما را میبیند یا نه ؟
اگر میبیند وقت که سر به سجده میگذاریم و میگوییم سبحان ربی الا علی و بحمده
چرا به بازار هستیم ؟ به یاد مذکور دیگر هستیم ؟
ای انسان که دلت به خودت میسوزد !!!
ای انسان که میخواهی حد اقل خودت به خودت خیانت نکرده باشی !!!
ای کسیکه میخواهی حداقل خودت به خودت احترام نهاده باشی !!!
متوجه ذکرت باش ببین در تخیولاتت و در توهماتت چه میگذرد ؟ !!!

اگر حق است ویاران حق ، بیشترش کن وازخدا بخواه که زیاد ترش کند سنگین ترش کند ، مداوم ترش کند ، زیباترش کند ، عمیق ترش کند ، والاترش کند .
اگرنیست حد اقل به خودت بیش از این خیانت مکن .
این های که بجای رسیدند ، از بی خیالی نرسیده اند .
امروز دوستا تشریف اورده بودند با بنده همکاری بکنند ، یک باره همین جوری شوخی بنده ، میدانید که گاهی گل میکند ؛. گفتم :
نگاه کن یک دانه امام حسین بود ، بیشتر که نبود ، خدا چند تا امام حسین داره ؟ خدا چند تا داره ؟ یکی .
تاریخ را بهم ریخته !!! حالا میگه معصوم بوده نواسه پیامبر بوده .
حضرت عباس را نگاه کن ، یک داغ به دل همه گذاشت ، همه اایمه بعد واقعه کربلا ، وقت که صحبت از عموی شان عباس میشه یک آه میکشد ، و آه شان متوجه این نکته هست .
که عمو داغ دار از جهان رفت ، چرا ؟
تا آخرین لحظه هم اقا امام حسین به او اجازه نداد برود وجنگ بکند ، آرزوی یک جنگیدن عباس وار به دل این اقا ماند ، آرزوی اینکه شمشیر را بشکد وبه قصد جهاد بسوی دشمن حمله ببرد به دلش ماند ، در آخرین لحظه هم گفت : برادر اجازه میدهی ؟ اشاره کرد به مشک آب ، گفت : مگر زجه طفلان را نمیشنوی ؟
چه بود ؟ والله جز اینکه جانش به حقیقت ذکر پیوسته بود چیزی دیگری نبود ،.
وسلام علینا وعلیکم وعلی عبادالله الصالحین ، برخاتم النبیا محمد صلوات …

 

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.