سخن مدیر:
بدون دیدگاه

«هر چـه گویـم عـشق را شرح و بیـان
چون به عشق آیم خجل
گردم از آن».

     آرزویم این بود اگر نمی توانم عشق را به شرح و بیان نشینم، بتوانم برداشت های بلخی را از عشق، باز نمایم، اما مثل اینکه تقدیر چنین رفته است که این آرزو را باید با خود به گور ببرم و یا لااقل در گورستان آرزوهای خویش به شکل عاریت به خاک بسپارم.
من، منِ آواره، منِ بی خانمان، منی که جائی برای بودن و راهی برای رفتن ندارم، منی که خودم را از یاد برده ام و هیچ ملتی مرا از خویش نمی شناسد و هیچ دولتی به خویش نمی پذیرد؛ منی که در موج خیز خون مطهر بیش از یک ملیون شهید، نفرین قرن را به تماشا ایستاده ام و نفرت زمانیان را، منیکه از دیدن نفرت و نفرین لبریزم چگونه می توانم از عشق و محبت سخن بگویم. پس سخن گفتن درین مورد را نیز به سخندانان رازدار و رازشناس وا می گذارم و بیتی چند از اشعار بلخی را به عنوان نمونه نقل نموده و جانهای مشتاق و عطش آلود راهیان این کوی را به سرچشمۀ گوارا و زلال اشعار بلخی اشارت می نمایم.
در موردی دیگر آمد که بلخی پس از طی مدارج و مراحلی دریافت که برای رسیدن به قسمتی از رازهای عالم وجود پای عقل ناتوان می باشد و باید به فکر وسیله ای دیگر بر آمد و در دنبالۀ همین جستجوی بود که سر از کوی جنون برآورد و نعره سر داد:
با پای تعقل نرسیدیم به منزل
این وادی لیلاست، خرد باز و جنون شو

     وزان پس پای افزار عقل گرائی از پای جان در آورد و با قدم صدقِ محبت، پای در وادی لیلای حقیقت نهاد؛ و هم درین وادی بود که به ریشه و کُنه حقایق وجودی آشنائی بهم رسانید و دریافت، آنچه را توان دریافتنش را داشت، و هم در همان حال بود که این نغمۀ هوش ربای را سر نمود که:
جز ریشۀ محبت فرع است هر چه بینی
ارباب عشق دانند، اسرار زندگانی

     زیرا که ریشه و جوهر حیات و ملکوتِ هستی موجودات با چشم خرد قابل اندر دریافت نبوده و چراغ عقل نمی تواند همۀ زوایای رازناک این عالم را روشن ساخته و در معرض دید قرار دهد و تنها با طلوع خورشید عشق از شرق هستی و حیات است که راز زندگانی فرادید قرار می گیرد.
طبیعی ست که این نعمت کسی را میسر آید که تحت تربیت رب النوع محبت قرار گرفته و هستیِ موهومش در شرارۀ دلنواز عشق خاکستر شده باشد. از خود گذشته باشد و به عشق رسیده باشد. چشم منیت فرو بسته و چشم محبت باز کرده باشد تا با همین چشم به هستی نگاه کرده و دیده باشد که:
محواند کائنات سراسر به کار عشق
غوغای دهر نیست به جز گیر و دار عشق
ذرات را چراست تکاپو به هر طرف؟
دارند هر چه هست دل بیقرار عشق

     و چون جانش در لمعات دیرین پای چونین شهودی منور گردید، پرده ای دیگر از راز حیات از مقابل چشم سرش بر افتاده و به عین الیقین دریابد که:
حیات جاودان عشق است و جز آن
به کام افعیی محو و زال است

     و چون به گذشته و رنج هائی که در مسیر رسیدن به این مقام تحمل نموده و بخیالاتی که قبلاً در اسارتشان بسر می برده و… بنگرد، با نشاطی وصف ناپذیر نه تنها نغمه سر نماید:
نیک دانم که زیانی نبرد پختۀ عشق
ضرر آنکرد که جوشی نزد و خام گذشت

بلکه فریاد برآورد که:
به راه عشق مردن به که هستی
قتال اندر قتال اندر قتال است

   لذا دستور می دهد که:
هر چه داری یک نفس بفروش در بازار عشق
حاصل از این دوره گردی چیست ای هرجائی فروش

    از اینجاست که فریادش رنگی دیگر و عطش جانش شراره های بیشتری بخود گرفته، با آنکه دل را به نیم نگاه از دست داده اینک ادعا می کند که:
ما را ز فیض عشق «نگاهی» کفایت است
دلبر که دل ربود به نیم نگاه برد

    و نتیجتاً اعلام می دارد:
غواص همت ما جز عشق بر نیارد
از بحرلایزالی نیکو گهر گرفتیم

    و آنگاه که می خواهد به وصف این نیکو گهر بحرلایزالی «عشق» بپردازد، واژه ها تن به تألیف و ترکیب نداده، صور معانی پا بفرار می گذارند و چون نه می تواند و نه می خواهد که شنونده را در انتظاری کشنده باقی گذارد، ناتوانی خود را چنین توجیه می دارد:
وسعت دفتر دل داند و این علم که عشق
مطلبی نیست که در شرح و بیانی آید

و یا:
تا خواست شرح عشق کند زیب دفتری
آتش گرفته خامه و کلک ادیب سوخت

     اما از آنجا که می داند شاید کسی پیدا شود و بپرسد: حال که «شرح عشق و عاشقی» را به خود عشق حوالت کردی، مرا از کمال عشق خبر ده؛ به سادگی خود را از زیر بار بحث و فحص و مناظره و… نجات بخشیده و پاسخ گفته است:
کمال عشق نباشد مگر به دادن هستی
مرا ببر کنم انجام این معامله آنجا

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.