سخن مدیر:

روان و آگاهی

بدون دیدگاه

   انسان نسبت به هر امری غافل و یا جاهل باشد نسبت به «خود» (روان، نفس، من، خویش)
نمی تواند غافل باشد. زیرا که نفس یا روان جوهر دراکی است که بر کلیۀ نیروها و قوای خویش اشراف و احاطه، حاکمیت و سلطه دارد.
اینکه می گوئیم نفس جوهر دراکی است مراد «جوهر» باب قاطیغوریاس (مقولات عشر) نبوده بلکه مراد، مرادف با «چیز» بودن است، زیرا که نفس فوق مقوله است.
به هر حال، اینکه قرآن در رابطۀ آدم و ابلیس دارد که:
إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلَىٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ * نحل ـ ۹۹

     یکی از مصادیق روشنش مر اهلِ خرد و اسرار را، همین امر است. و دقیقاً بواسطۀ همین اشراف و احاطه است که نسبت به کوچکترین حرکات برونی یا درونی این قوا، آگاهی داشته، بلکه به تعبیری دقیق تر، اصلاً دستور حرکت از وی صادر می شود. چه وی بکار گیرنده و به کار اندازنده قوای حرکتی و مراکزآنست. از اینرو اگر ما روی عادت ـ و نه از روی عمد و دقت ـ کاری را به قوه ئی منتسب می داریم، مثلاً دیدن را به چشم نسبت داده و یا تفکر را به قوۀ عاقله و امر و نهی های ارزشی و اخلاقی را به وجدان و امور ویژه ئی را مثلاً به قوۀ زیباپسندانه و… در واقع از روی مسامحه و نظر به ظواهر است، نه اینکه واقعاً، عامل اصلی اینها باشند.

     از سوئی باید مجدداً یادآوری کرد که: اگر چه علم با عالم نوعی اتحاد وجودی دارد، ولی باید دانست که روان یا نفس بر هیچ یک از دانستنیها، آرمانها، انگیزه ها و صورت تعیین یافته برخی از آنها (رفتارها) کاملاً منطبق نمی باشد. زیرا که فرد، بدون توجه به آنها، به خود آگاه است. در حالیکه اگر منطبق بود، باید در موقع آگاهی از «خود» به همۀ آنها هم آگاه می بود، و چنین نیست! هر چند که انسان هرگز و به هیچروی، آگاهیها، آرمانها، گرایشها و رفتارهای خود را، بیرون از خود هم نمی داند!

     اینکه گفته می شود: انسان گاهی به «خود» هشیار است و گاهی از «خود» غافل و گاهی این هشیاری کامل است و گاهی صورت مبهمی دارد، معنایش آن نیست که مثلاً وقتی انسان از خود غافل است، از خود غائب و بیرون می شود! چه در حالاتی از ایندست، در واقع فرد متوجه جنبه هائی (نیازها، خواسته ها، خواهشها، بلند پروازیهای وهمی، خیالی و یا عقلییِ) روان بوده و چون خود، متوجه تلاشهای خود، و یا بگو: چون خود متوجه و بررسی کنندۀ کارها و توجه ها و گرایشهای خود(= قسمتی از روان) نمی باشد، مسامحتاً گفته می شود که فرد از خود غافل است. اما در مورد اینکه می گوئیم انسان نسبت به هرکاری که می کند آگاهی دارد، اولاً: از نفس خودِ همان کار ثابت می شود. زیرا که غیر همان را انجام نمیدهد و نظم عملی را به هم نمیریزد!

     ثانیاً، توجه و اقدام به زمینۀ مورد گرایش بدون آگاهی و شناخت آنها ناممکن است. چه تا فرد، زمینه و موضوع گرایش و روش برخورد با آنها را و نیز نتیجۀ گرایش و… را نشناسد و به همۀ قانونمندیهای مربوط به آنها اذعان و ایمان جزمی نداشته باشد، اصولاً نمی تواند داخل اقدام و عمل شود.

    ثالثاً چون گرونده هرگز و به هیچروی بدون معیار و ضابطه نمی تواند باشد، و به عبارتی روشن تر، چون گرونده هرگز و به هیچروی نمی تواند بدون «خود آرمانی» باشد، می توان معتقد شد که گرونده به خوبی و بدی کار خویش نیز، آگاهی دارد. زیرا نفس توجه و کار روانی، در لحظاتی که به اصطلاح روان از خود غافل می باشد، اثبات کنندۀ حضور و اشراف و آگاهی روان به همان بخش است.

     از آنطرف بر مبنای نگرشی کاملاً ویژه می توان ادعا کرد که: «خود» انسانرا محتوای «خودآگاهی» او تشکیل می دهد. چیزیکه فرد بهترین و برترین محصول حیات و عالی ترین جلوۀ کمال خود را در مورد آن بکارگرفته و در رابطه اش به خدمت گرفته است. چیزیکه انسان بالفعل درباره اش و در جهت آن فعال است! زیرا که یا محتوای فکری او را «آگاهی» به عنوان فعل و عمل باطن تشکیل می دهد و یا محتوای رفتاری او را آگاهی به عنوان فعل و عمل ظاهر تشکیل می دهد! اینکه مولانا
می گوید:

گر بود اندیشه ات گل، گلشنی

     و دیگری می گوید: «کمال انسان در تکمیل و ترقی قوۀ نظری و قوۀ عملی اوست، و رئیس کمالات معتبر در قوۀ نظری معرفه الله است و در قوۀ عملی طاعه الله، و برای ایندو مرتبه، درجاتیست…» در تحلیل نهائی به محتوای خودآگاهی نظر دارند. به آنچه بالفعل بدان آگاه بوده و قوای روانیش را به کار کشیده است. نفس این توجه کافیست تا شخص دریابد که رفتار فرد، تابع محتوای آگاهی اوست، یعنی این محتواست که وضع فرد را مشخص می سازد. زیرا که وضع او در جهت همان محتوا بوده و هموست که به فرد رنگ، جهت، شکل و در یک کلام هویت می بخشد.

     اینکه در میان برخی از افراد رایج است که می گویند: انسان همان آرمان خویش است، بدان معنی است که آرمان، اگر چه در تحلیل نهائی غیر از خود روان بوده و به عنوان یک ارزش (کمال، سعادت، عزت، رشد و…) در برابر روان پدیدار شده و روان پس از ارزیابی و دقت های بسیار شگفتی زای، آنرا به عنوان هدف خویش اختیار می کند، ولی از آنجا که:
روان کمال، رشد، عزت و سعادت وجودی خود را در گرو آن می بیند؛
روان کلیه نیروهای خود را در جهت تحقق و رسیدن به آن به کار می گیرد؛
روان بواسطۀ توجه و غرقه شدن در آن ـ و به اعتباری «فنا»ی در آن ـ محوریت را بدان می بخشد، لذا آرمان، به گونه و تعبیر ویژه ئی حقیقت انسانرا نمودار می سازد.

    با این مایه از بینش می توان گفت: ناهنجار شدن انسان به هنجار، یقیناً زادۀ تبدیل شدن محتوای آگاهی او می باشد. چه تا این محتوا صحت خود را از دست ندهد، تا این محتوا فساد نپذیرد و تا این محتوا آفت و آسیب نمی بیند، سلامت رفتاری فرد ـ چه عمل ذهنی و چه جسمی او ـ دچار اختلال نخواهد شد. بلکه نتواند شد.
لذا هر چه محتوای فکری ناصواب تر، متزلزل تر، محدودتر و… رفتار فرد ناهنجارتر خواهد بود. یعنی اگر محتوای آگاهی را «گُل» تشکیل دهد انسانرا در عمل خودش گلشن می سازد، اگر خار، خارستان و…! چه این محتوا مبین هویت اوست.

    اینکه مسامحتاً گفته می شود: بیمار از درک درست خود، از فهم وضع خود، از انحطاط رفتار خود، از فساد جهت خود، از شناخت گرایشهای خود و… محروم است و سر در نمی آورد، علت اصلی و ریشه ئی آنست که محتوای آگاهی او فاسد، بی ربط و مغایر صلاح و سلامت وجودی خود اوست. یعنی آگاهی او اسیر چیزیست که علیه اوست. و این آگاهیِ فاسد، باعث شده تا او نتواند، چنانکه شایستۀ خود اوست، به خود بیندیشد!
در واقع، آن محتوای ناسالم، هستۀ وجودی بیمار را، از حوزۀ آگاهیِ او طرد کرده و دیدۀ خرد بیمار را از نگرش به آن مانع گردیده و در حوزۀ نگرش و گرایش به خود، فعال ساخته است. و اینک خود به عنوان حجابی، مانع توجه بیمار به فهم خود و حتی مشاهدۀ هستۀ وجودی خودش می شود.
اینکه می بینیم: انسانی از پاکی، از راستی، از عدالت، از آزادی و آزادگی می گریزد، معنایش آنست که این گریز، زادۀ هراسی ظاهراً ناپیدا است و این هراس، مایه گرفته از محتوای هراس انگیز آگاهی ئی می باشد که فرد گرفتار آن شده است.
آنچه در این رابطه ناگفته پیداست آنکه: هر خودآگاهی ئی حتماً درست هم نتواند بود. چه مفهوم خودآگاهی در اینجا، همانگونه که آمد غیر از مفهوم آن در علوم سیاسی ـ اجتماعی است. چه درآنجا قیدی دارد که در اینجا از آن قید آزاد است. خودآگاهی در آنجا جلوه ئی از کمال است. در حالیکه در این سطور معنای ویژه ئی دارد که عبارت از چیزی باشد که روان عملاً و بالفعل بدان آگاهی داشته و با آن نوعی معیت دارد.
به هر حال، بیماریکه فکر «رهایی از وابستگی» برایش دلهره انگیز است، محتوای خودآگاهیِ او را، محدودۀ تنگ حیات پرازیتی تشکیل می دهد. یعنی تا او خود را در محدودۀ تنگ وابستگی اسیر نسازد، تا چنین نپندارد که در هم شکستن روابط وابستگی یعنی در هم ریختن حدود زندگانی من! یعنی نابودی من! یعنی بیخود شدن من! یعنی متلاشی شدن «منِ» من!

    تا او اسیر این واهمه نشود که در «آزادی از دیگری» نمیتوانم رشد خود را، تشخص خود را، معنای خود و… را به نمایش گذارم، دچار هراس نمی شود! و همۀ اینها نمودهای مشخصِ بود و حضور دیگریست که در آینده از آن سخن خواهیم گفت.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.