سخن مدیر:

روش و گرایش

بدون دیدگاه

بررسی تاریخ علم، و دقت در روند تکاملیِ «روش شناسی» مؤید این واقعیت می باشد که در جریان تاریخِ تکامل علم، روش بررسیی پدیده هایی که در حیطۀ فعالیت های دانشمندان قرار می گرفته است، از نظرهایی کمال یافته و تغییر پذیرفته است؛

     بدین معنا که در کنار دستیابی به روح حقیقی وقایع و پدیده ها، روش موثق تر و اصولی تر و زودرس تر به درک راستین پدیده ها نیز در بوتۀ آزمایش قرار گرفته و پالایش شده است، تا آنجا که می توان ادعا کرد؛ امروز برای درک و شناخت واقعیتی، هم می توان زودتر به آن رسید ـ از نظر زمانی ـ و هم مطمئن تر و کم مصرف تر ـ از نظر نیروی انسانی ـ نسبت به چند قرنِ پیش از این.

     تا آنجا که این زمینه، اینک از اصطلاحات، تعابیر و حتی، گاه القابی برخوردار می باشد که در گذشته نبود. امروز اصطلاحات «روش تجربی»، «روش علمی»، «روش منطقی» و گاه هم اصطلاحات «ایدآلیستی»، «فاشیستی» ـ در زمینه های اجتماعی ـ فلسفی ـ ، «فلسفۀ علمی»، «دگماتیسم» و… نه تنها برای عدۀ زیادی از کتاب دیده ها آشنا و مأنوس شده است که گاه نزد عده ئی تولید حساسیت ـ مثبت و یا منفی ـ را نیز می کند.

     آنچه مسلم می نماید این است که امروز در میان کتاب دیده ها و به ویژه «کتاب زده ها» بهترین روش بررسی پدیده ها ـ اعم از پدیده های طبیعی و اجتماعی ـ روش تجربی می باشد و علت آن نیز تا حد زیادی مبرهن است.
علوم طبیعی (تجربی) طی چند قرن اخیر از نظر کارآیی و توان ـ البته نیروی فیزیکی ـ توانسته است خودی بنمایاند و در جریان کارآیی و خودنمایی جلب توجهی نیز کرده باشد، هرگاه به این زمینه ها، نو بودن جریان را، چه از نظر پدیده های تکنیکی و صنعتی، و چه از نظر تولید احساس و کسب تجاربی نوین در انسان و همچنان، تصادم و برخورد ارزشها و تغییر موضع ارزشها درین جریان، و ایجاد زمینه های سرگرم سازنده و مسایل جنبی و فرعی دیگرِ این ابعاد را، با در نظر داشت روابطی که روش علوم در گذشته بر زندگانی انسانی به صورت عام تحمیل کرده بود، و باز همچنان، میزان کارآیی و توان زائی آنها را بیفزائیم، خواسته باشیم یا خواسته نباشیم، اگر در گرونده نوعی احساس تقدس نکرده باشد، ایجاد حس احترام و باورمندی به این روش و این علوم را حتماً خواهد کرد.

     در اوج شکوفائی این باورمندی و گرایش، نظر به عوامل برشمرده شده از جانب عده یی از آنها که در جریان الیناسیونِ روش شناسی و به ویژه گرایش به روش تجربی قرار گرفته و توان پایداری دقیق، عالمانه و انسانی را نداشته اند، این خطا بروز کرد که می توان علوم انسانی را نیز با همان معاییر، ضوابط و اصول علوم تجربی به درک نشست! و نه تنها با اطمینان به نتایج آن روی آورد که باید کوشید تا به این روش بررسی علوم انسانی، اگر نه رنگ تقدس بخشید که باور و احترام مردم را نسبت به آن بر انگیخت!

     این اشتباه گاه تا آنجا بزرگ شد که علوم انسانی اصالت و تعهد خود را به فراموشی سپرده و در بازار هوس پرستانۀ علم زدگی حیثیت پدیده یی را یافت که فقط بایدش دید که «چگونه می باشد»! چه گرایش به نگرش واقع بینانه و بدون دخل و تصرف تا آنجا به افراط و ابتذال کشیده شد که اساس ذهنیت تکامل جویانه و برین، در زمینه های انسانی نیز مترادف با روش «ایدآلیستی» در رابطه با دریافت های علمی ـ فلسفی پنداشته شد و چه پنداری هراس انگیز!
«ایدآل» در رابطه با داشتن ذهنیت متعالی از حیات انسانی که در آن انسان در اوج عظمت معنوی و تکامل روحی قرار داشته باشد، همسنگ «ایدآلیسم» منحطی شد که در روش شناسی علمی و یا فلسفی مطرح بود!

     «ایدآل» در زمینۀ «چگونه باید بودن» که بیانگر و ارائه دهندۀ مثال کمالی ست که انسان از انسانیتی خدا گونه و برین دارد، و بیشتر در بررسی های هستی شناسی می تواند مطرح باشد، با «ایدآلیسم»، که می تواند در موارد معرفت شناسی و روش شناسی به کار گرفته شود مخلوط شد و بر انسان رنجی رفت که تاریخ را به ننگ خویش آلوده ساخت.

     چه در این جریان معرفت شناسانۀ غیر «بودن شناسی» و گریزان از گرایش به انسان و انسانیت، محقق، «به جای چگونه باید بود»، انسان را در معرض بررسی های بیروحِ «چگونه می باشد» قرار داد و در این رابطه انسان مساوی شد با هیچی!
انسان = یک وانهاده، یک پدیدۀ مادی میکانیکی، و انسانیت یعنی یک ذهنیت مرتعشِ غیر تجربیی ذهن ساختۀ ایدآلیستی!

     ثمرۀ دیگر این نوع برخورد در رابطه با روش شناسی علوم انسانی این شد که از آن پس انسان موجودی غیر از موجودات دیگر و دارای خمیره ئی برتر و متکامل تر از سایر پدیده ها نبوده و تنها در مسیر بودن خویش از این شانس برخوردار شده است که از نظر ریخت و هیئت حیاتی، طبیعت او را بیشتر یاری داده است و از این پس نیز او را یاری خواهد کرد تا نقایص طبیعی خویش را رفع نموده و در زمینۀ حیات جمعی خویش اگر جبر حیات ـ که گاه با هیئت شهوت فرویدیسم خودنمائی می کند و گاه به گونه ارادۀ شوپنهاور و زمانی هم به ریخت اقتصاد مارکسیستی ـ اجازه داد و همگامی و همراهی اش کرد، می تواند از قدرت بیشترِ سازندگی برای مصرف بیشتری برخوردار باشد! و اگر این شانس را نیاورد که معلوم نیست باز بر او چه خواهد آمد!

     آیا تاریخ پس از دیدن خواب کمونیسمِ بعد از سوسیالیسم نوپایِ کنونی به دام بردگیی مجددِ مثلاً قرن سی و چندم! خواهد افتاد و این بار، بر انسان به جای انسان، ماشین حکم خواهد راند؟! و یا اینکه جز تائی چند از بازماندگان وحشی و مستقر در جنگلها، بمب های تخریبی، همۀ این واماندگان وانهادۀ به خود را در کام دود و آتش دفن خواهد کرد؟! معلوم نیست.
انسانِ «مادی» و «مجبور»! چه موجود عفن و بدبختی! موجودی ماشینی، بدون «اراده»، «ایدآل»، «هدف»، «معنا» و…!
و اما سومین نتیجۀ این روش این شد که انسان از نظر هدف، اقتصادی معنا شود. معنای این سخن، توجه دادن ذهنیت خوانندۀ گرامی به اندیشه های فلسفی ـ سیاسی مارکسیسم نمی باشد، بلکه بدبختی گسترده تر و ریشه دارتر از این پهنۀ محدود و پایابِ انحراف ذهنی و احیاناً فلسفی ـ علمی ست.

     اگر قرار را بر همان واقع بینیِ حاکم بر روش شناسی و در تعمیم گسترده تر آن، بر انسان شناسی امروزی بگذاریم، به روشنی و با کمال تأسف در می یابیم که معنای کنونی انسان و یا اینکه غایۀ انسان کنونی، اقتصادی ست؛ بدین معنا که اگر هر بعدی از ابعاد انسان کنونی را در رابطه با هدفی که دنبال می کند مورد تأمل و تحقیق قرار دهیم، بدون درنگ به این حقیقت می رسیم که این هدف، نمی تواند جز هدفی اقتصادی باشد.

     روح حاکم بر کل فرهنگ انسان امروزی، نه تنها مادی ست که اقتصادی نیز هست! انحطاط تا آنجای فرهنگ امروزی رسوخ دارد که هیچ زمینه ئی فرهنگی را نمی توان سراغ داد که در آن از بازده اقتصادی آن سخنی به میان نیامده باشد. بگذریم از اینکه کوشش اکثریت مطلق دانشجویان، متوجه رشته هایی ست که از بازار اقتصادی قابل توجهی برخوردار می باشد.
سیاست و زمینه های سیاسی امروز، به گونه ئی هراسبار اقتصادی و هوس پرستانه مورد توجه قرار می گیرد.

     تمام جنگ های سیاسی بر پایۀ قدرت، موازنه و محاسبه می شوند؛ و تمام استدلالهائی که در این رابطه آورده می شود به گونۀ رنج باری در رابطه با اقتصاد و مصرف است! و شاید، نتوان هرگز دوره ئی را در تاریخ نشان داد که نه تنها عملاً که با بدبختی تمام علماً، انسان این همه مادی و مصرف پرستانه و بی دلیل و مضحک تفسیر شده باشد.
آیا می توان میزان این بدبختی را در مورد انسان به سنجش نهاد که در استدلال علمی، موضوع انسان باشد و زندگانیش ولی اصالت به اقتصاد داده شود نه به حیات انسانی و کمال و انسانیت؟!
در لفظ، و در استدلال انسان در مرکز است، موضوع است، هدف است، ولی در عمل انسان راه است و انسانیتش نیز، محمول است و وسیله!
سوسیالیسم که خود را بزرگترین، علمی ترین و محقق ترین مدافع انسان می شمارد بر آنست تا ثابت کند که در جامعۀ سوسیالیستی، قطر شکمهای همه بیک اندازه خواهد بود.

     و «فلسفۀ علمی»! که خود را صائب، با حقانیت ترین و راست ترین نوع شناختِ اصیل «انسان» می پندارد! می گوید این شکم توست که حیات، که هدف، که ایدآل، که آزادی و آزادگی، که غرور، که عشق، که… های تو را معنا می کند و معین؛ و تو چیزی هستی از جنس شلغم و کدو و موش و میمون…! و برترین و معقول ترین فلسفۀ زندگانی آنست که تو را در همین حد نگهدارد و چاره ئی بیندیشد که شکمت همیشه پر باشد! و اگر چنین نکرد، آن اندیشه غیر علمی است، زیرا که برای تو کمالاتی را قایل است که هیچ کدام را نه تنها نمی شود با پول خرید و با ماشین ساخت! که نمی شود با درک دیالکتیکی نیز آنرا به فهم نشست؛ و فقط اندیشه ئی می خواهد آنرا به درک نشیند که انسان و جهان را در شکم خلاصه نکند و بگذرد و بگذراند؛ و البته که باید و شایسته نیز آنکه چنین اندیشه یی «ایدآلیستی» باشد.

     و باز آیا می توان میزان این بدبختی را بدرک و سنجش نشست که هرگاه برای انسان کمالاتی از قبیل، عشق و ایثار و آزادی و غرور و تعهد و… که نمودهای بیرونی هرکدام را هر یکِ از ما بارها مشاهده کرده ایم و نه آنکه با تخیلاتی موهوم آنها را به ریشش بسته باشیم ـ هر چند هرگاه جهان غیر ماده نبوده و تفکر و تخیل، انعکاس آن باشد، گریز به مسایل تخیلی و وهمی، جز فرار به عدم توانمندی و تبیین واقعیات نخواهد بود ـ قایل شدیم، بر ما اَنگ «ایدآلیسم» را بزنند؟

     واقعاً هراس عجیبی دارد و بدبختی یی دردبار! و در اینجا است که دیگر نمی توان شلاق زخم آفرین استعمار را در پشت سرِ این همه «علم زدگی» و «واقعیت گرایی» و «انسان شناسی» احساس نکرد.

     به هر صورت، اگر بخواهیم انسان را در محدودۀ تمسخربار مادیت منحط و مصرف پرستانۀ امروزی تفسیر نکرده باشیم، باید معترف باشیم که روش کار ما در زمینۀ علوم انسانی اشتباه بوده و نیز نگرش ما به انسان و انسانیت از زاویه یی تنگ و کم خردانه برخاسته است؛ و اگر بخواهیم قدری بر خویش ترحم کرده باشیم و از موضع عدل و انصاف بر خویش نگریسته باشیم، مجبوریم که راهی شایسته و در خور را پیشه سازیم.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.