سخن مدیر:

رویداد هفتم ثور

بدون دیدگاه

برای آنکه بتوانیم دورنمای درستی از فاجعۀ ننگبار و خونین هفتم ثور ارائه دهیم، بهتر می نماید تا مسایلی چند را پیرامون آنچه در حول و حوش زمانی و مکانی پدیده هفتم ثور قرار دارد، از نظر بگذرانیم.
آنچه قبل از همه به تأملی ژرف و دقتی شایسته نیازمند می باشد، متن تاریخ میان سالهای چهل و هفت تا پنجاه و هفت می باشد.
ملت مسلمان و مبارز افغانستان که پس از سال های ۱۳۲۵ به فکر ایجاد حکومتی عدالت پرور، مستقل، آزاده و اسلامی بودند، و رویکار آمدن داود خان و آنهمه پستی و جنایت و زورگوئی و اختناق و ستم و… همه فریادها را در گلوهای شان ضبط کرده بود، بموازات سالهای بین ۴۱ تا ۴۷ متوجه فعالیت های سیاسی و بیشتر سیاسی ـ فرهنگی در قبال اصول اندیشه های اسلامی شده و پس از آنکه فضای سیاسی برای سردادن فریاد های خفته در گلو تا حدی آماده شد توانستند با تشکل بیشتری فریاد قرآن و اسلام را مبنی بر ایجاد حکومتی اسلامی و لاجرم سرنگون ساختن نظام مستبد شاهی به گوش همه اقشار ملت رسانیده و این نعره توحیدی و فطری که با ژرفای روح ملت ما و ذره ذره وجود شان پیوند داشت توانست در اندک زمانی ضرورت تحقق این خواست فطری را در مغزها و قلب های یکایک مسلمانان افغانستان بیدار کرده و استعمار جهانی را به هراسی جنون آمیز دچار نماید.
واقعیت این امر را زمانی بهتر درک کرده می توانیم که در روشنایی بررسی تاریخ این دوره، متوجه می شویم که روسهای استعمارپیشه نه تنها مزدوران گوش به فرمان خویش در ارتش افغانستان را امر به خدمت گزاری در جهت منافع پلانهای ظاهری داودخان می نمایند که می بینیم با وقاحت، کادرهای مرکزی و اعضای برجسته حزب پرچم و خلق را دستور می دهند تا در جهت تحکیم حاکمیت کودتای داودخانی جانفشانی نمایند! .
روسها به خوبی متوجه این واقعیت شده بودند که حکومت ظاهرخانی چون از بیخ و بن ضد انسانی بوده و نظر به جنایاتی که انجام داده و بی توجهی هائی که نسبت به سرنوشت ملت و سرمایه های مادی و معنوی آنان تبارز داده است، اصلاً نمی تواند از هیچگونه جاذبه ای انسانی، ملی، سیاسی، اسلامی و… برخوردار باشد؛ و از دیگر سوی، به نیکی دریافته بودند که رشد سریع اندیشه های اسلامی و بیداری وجدان سیاسی ملت ممکن است هر روز کار را به جائی بکشاند که دیگر با هیچ نیرنگی نتوان آن را به نفع خویش چرخانید؛ لذا با همه امکانات و با همه وقاحت و افتضاح خود را دربست در اختیار کودتائی گذاشتند که قبلاً طرحش را خود ریخته بودند.
اگر بخواهیم به ارائه ی همین مختصر از تاریخ افغانستان بسنده کرده و سری به بیرون از سرزمین خود زده و به رئوس و نقطه های بسیار بارز سیاست منطقه و جهان نظر اندازیم، بخوبی درک می کنیم که وضع سیاست خارجی و استعماری سوسیالیست های روسی در رابطۀ با ممالک ظاهراً هوادار شوروی فلاکتبار است.

    مرگ جمال عبدالناصر در مصر و رویکار آمدن انورسادات آنهم با آن اندیشه های سیاسی مسخره و بیرون راندن بیست و پنج هزار کارشناس نظامی و… شوروی از مصر درکمتر از ۴۸ ساعت ضربه ئی را بر سیاست استعماری روسها وارد کرد که تا هنوز هم گیج و منگ می باشند. هر چند رسوائی سیاسی این امر به عقیده ما مسئله ئی بود که تاریخ سوسیالیسم را به گند و سخریه کشانید! نمیری و سرگرد عطاء رهبر جامعۀ سودان که روسها، سالهای سال با وی نرد سیاست بازی کرده بودند، چون با تحریک و پشتوانه سیاسی و غیر سیاسی اینان به حاکمیت این مملکت دست یافت پس از چندی که متوجه شد، اینان بر آنند تا از وی فقط به عنوان ابزار اشباع هوسهای استعماری خویش استفاده نمایند، با شیطنتی ویژه، به غرب روی آورد و آستان بوس بی آبروی شیطان بزرگ گردید.
بنگلادش، با کودتابازیهای مسخره و سرنگونی مزدوران روسی، به این مرکز نفاق و دورنگی و استعمار و زورگوئی و… (روسیه) پشت کرد و راهی راه سیاست تازه ئی شد.
هند که متوجه اوضاع سیاسی ـ استعماری جهان بود بیشتر تحت تأثیر اندیشه های حفظ بی طرفی و هویت جویانه قرار گرفته و بر اندیشه ئی تأکید می کرد که مبنی بر آن، روابط سیاسی با شرق و غرب و هندو و مسلمان را متوازن و متعادل به صلاح هند تشخیص داده بود.
در پاکستان، هواداران سوسیالیست روسیه روز بروز تضیعف شده و بویژه آنگاه که کودتای ضیاءالحق به عنوان پدیده ئی آمریکائی بر این کشور متبارز شد امید های استعماری روسیه، به کلی نقش بر آب گردیده و چنان به دست و پا افتاده بود که نمی دانست با چه تاکتیکی این، عقب افتادگی و ورشکستگی استعماری را جبران نماید.

    در عراق جناح مخالف حسن البکر،‌ بر اوضاع و رگه های اصلی حاکمیت سیاسی تسلط یافته بود و می رفت که بگونه جدی از ارباب روسی بریده و بدرگاه ابر جنایت پیشه دیگری بوسه زند. خلاصه، درین مقطع از تاریخ، در کل خاورمیانه از وابستگان روس دو سه مملکتی باقی مانده بودند که در مقایسه با آنچه از دست داده بود، نه تنها هیچ بودند که همه اینها مثلاً به پایه مصر هم نمی رسیدند.
از جانبی، وضع آمریکا در منطقه و بویژه ایران بواسطه تجلی پرشوکت و غروربار انقلاب اسلامی شدیداً به تزلزل افتاده بود و می رفت تا بزرگترین پایگاه نظامی خویش را در این منطقه از دست داده و روحیه اسلامی و عزت انقلاب اسلامی جانشین آن گردد، و این مسئله (شکوفائی انقلاب اسلامی ایران) و ابعاد گسترده ئی که می توانست در رابطۀ با حرکت و نهضت اسلامی افغانستان داشته باشد ـ بویژه که ایران و افغانستان از نظرگاه های متعدد نژادی، زبانی، تاریخی و مذهبی به یکدیگر از چنان پیوندی برخوردار بودند و هستند که تنها در تاریخ بعد از اسلام، حدود «ده» مرتبه اصلاً این دو خطه توسط یک حکومت، افغانی و یا ایرانی اداره می شده است ـ روسها را به مخمصه ئی جنون آمیز دچار ساخته بود؛ چه اینان از سوئی قدرت و نیرومندی اسلام را در افغانستان بزرگترین عاملی می شمردند که توان آنرا دارد تا با ایجاد حکومتی الهی همه خوابهای طلائی سوسیالیست های استعمارگر روسی را مشوش سازد و از سوئی هم، می ترسیدند که با پیروزی انقلاب اسلامی، همبستگی اسلامی ملل افغانستان و ایران از بیداری خیره کننده ئی برخوردار شده و این ایده شوکتبار، دست استعمار شوروی را از پشت به چوب سیاست نه شرقی و نه غربی ببندد!

    لذا با متحد کردن احزاب خلق و پرچم و بکارگیری زدوبندهای استعماری در هفتم ثور یکهزار و سیصد و پنجاه و هفت کودتای مارکسیستی ئی را در سرزمین اسلامی افغانستان براه انداختند، داود و حکومت داودی توسط طیاره های روسی نابود شد و تره کی را برتخت بردگی و خودفروشی نشانیدند.
ظاهراً روسها قبل از همه به تحکیم سیاست استعماری خویش موفق شده بودند؛ هم اهداف و اندیشه های اسلامی ملت و هم ایده های استعماری آمریکا و انگلیس در مورد حاکمیت سیاسی به شکست مواجه شده بود، اما! آنچه را تاریخ بعد از هفتم ثور اثبات کرد، درست صد در صد مخالف این قضیه بود.
در واقع، می توان شروع بشکوه و غرورآفرین انقلاب اسلامی مردم را بمعنای کامل و همه جانبه آن بعد از رویکار آوردن «تره کی» به حساب آورد. چه پس از این مرحله است که قیام الهی و قدرت برانداز مردم در جبهه ئی به وسعت خاک افغانستان رنگی جهانی گرفته و تا آنجا از امدادهای غیبی پروردگار بهره مند می شود که در زمانی نه چندان زیاد، عظمت، شکوه، ابهت و جلالت بزرگترین ارتش روی کره زمین، یعنی ارتش سرخ روسیه را در پیش چشمان ریزبین انسانهای قرن بیستم به خاک مذلت می کشاند!

    شرح این مختصر را کتابها ساخته و داستان ها پرداخته اند و ما را در این مقاله کوچک توان وارد شدن در آن نمی باشد. اما ناگزیر از گفتن این نکاتیم که طی این مدت استعمارگران روسی، برای مقابله با ملت مسلمان ما و تحکیم سیاست استعماری خویش نه تنها مجبور شدند به چند کودتای ننگین و استعماری دیگر متوسل شوند که، مجبور شدند، برای پیشبرد زمینۀ رقابت های استعماری در مقابل دید همه ملتهای جهان، صدها هزار سرباز ارتش سرخ را برای چپاول و غارت این کشور کوچک در پناه طیاره ها و تانک ها و… وارد این کشور کوچک اسلامی نمایند! اما مگر با همه اینها موفق شدند؟!
متأسفانه آری موفق شدند که حدود یک میلیون مسلمان را از زن و مرد و پیر و جوان بخاک و خون بکشند و بیش از چهار و نیم میلیون از ملت ما را آواره سازند، صدها هزار خانه را به آتش بکشند، همه شهرها و قصبات را با بمب و خمپاره ویران کنند، اما موفق نشدند که حاکمیت خویش را بر این ملت تحمیل نمایند.
طبیعی است وقتی در مملکتی بیست میلیونی حدود یک میلیون، شهید راه آزادی و اسلامیت می شود، چه دردها، چه فجایع و مصیبت هائی رونما می شود. لذا همانگونه که در اول این نبشته آمد، مسئله را در پرتو جاذبه های انسانی به بررسی خواهیم نشست. چرا که در پرتو اصول و معاییر ارزشی و واقعیت گرایانه می توانیم متقین باشیم که «کودتای» هفتم ثور، پرده از روی بسیاری از واقعیت ها بر داشت و ما دیدیم که پیروان شعار فلسفه علمی، جامعه طراز نوین و… در عمل چگونه متوسل به روشهای ماقبل قرون وسطائی و معاییر پلیدیزای قدرت پرستان دوران بردگی شدند.
اصل توسل به«کودتا» به همه دلهای بیدار و چشمهای حقیقت نگر روشن ساخت که اعمال و کردار سوسیالیست های روسیه بر چه «مبنائی» قرار داشته و از چه «مبانی و معاییری» جانبداری می کند.

    در واقع، پدیده کودتای هفتم ثور، روح فلسفه سوسیالیسم و اصل الاصول اندیشه های اجتماعی آنرا بنمایش گذاشت و ثابت کرد که سوسیالیسم نمی تواند به اصالت و جوهر فطری انسان، خویش را نزدیک نماید! چه اینان کودتا کردند و هر کسی که عاقل و واقع نگر باشد به یقین می داند که کودتا و نظام گرویده به کودتا، «جاذبه» انسانی ندارد! و چون فاقد این جاذبه است، برای تحقق وجودی خویش ناچار دست توسل به جانب زور و قدرت دراز کرده است. در صورتی که اگر دارای جاذبه انسانی بود، از طریق پویائی و تحریک روانهای بیداری که در آنها خانه کرده بود، نظام بدون جاذبه کهن را متلاشی می کرد و خود بر ویرانه های آن کاخ رفیع آزادی و سعادت مردم را پی می افکند!
از سوئی درد اینان تنها رویکرد به قدرت و کودتا نبود! چه غیر ممکن نیست که زمانی، عده ئی با درک و لمس درد و نیاز مردم، برای رهائی آنان عجولانه متوسل به کودتا شوند و در این امر از تعدادی هم فکر و هم میهن کمک بگیرند! اما درد کودتاچیان هفتم ثور، نخست درد ملت نبود! تا نیاز مردم را بفهمند و در قدم دوم، اینان برای رهایی ملت متوسل به کودتا نشدند! بلکه همانگونه که امروز همه مردم عالم متوجه می باشند، اینان برای اسارت مردم خود به کودتا متوسل شدند. و باز اینان برای تحقق خواسته استعماری به ملت مراجعه نکرده، بلکه متوسل به کسانی شدند که وابستگی شان به استکبار شرق ثابت بود!
تازه اگر از همه این مسایل بگذریم، کودتای هفتم ثور به هیچوجه من الوجوه با اصول و اندیشه های سوسیالیسم قابل توجیه نمی باشد. چه بنا به اعترافهای متعدد و مکرر روسها، خلقی ها، پرچمی ها، شعله ئی ها و دیگر سوسیالیست ها، افغانستان هنوز که هنوز است به دوران شکوفائی فئودالیسم نرسیده است! طبیعی ست، آنکه اندک اطلاعی از اصول نظریات سوسیالیستی دارد، با همه وجدان خویش یقین می کند که توجیهی برای غیر استعماری و ضد انسانی بودن این کودتای ننگین و پایه ها و اهداف کارگردانان روسی آن باقی نمی ماند.
حقیقت این واقعیت ها زمانی ملموس می شود که می بینیم همه ملت، کودتاچیان را به خوبی شناخته و از وابستگی شان به روسیه کاملاً آگاهی داشته و متوجه قدرت پرستی قدرت بدستان پیرو فلسفه علمی و سیاست سوسیالیستی! شده اند.

    بهر حال، همه این زمینه ها و واقعیت های تلخ و زشت دست به دست هم داده و کودتای هفتم ثور را بر ملت تحمیل کرد و طبیعی ست که از کودتائی با این مایه و پایه چیزی جز محکومیت و ستم و اختناق و بدبختی و انحراف از اصالت ها و ارزشهای انسانی و لغزیدن به الحاد و فرهنگ الحادی و متوسل شدن به منافقت و توطئه و ترور و تخریب و زورگوئی و ستمگری و هزاران درد بیدرمان دیگر، چیز دیگری ببار نخواهد آمد!
اما از آنجا که خداوند هم حکمتهائی دارد، بر مبنای اصل لطف الهی، چون نباید بشر فطرت خویش را از یاد برده و در هر شرایطی بگونه ئی «باید» رحمت ربانی شامل مردم مؤمن و مسلمان بشود، به مسائلی بر می خوریم که جز بر پایه همین اصل وجوب لطف قابل تأویل و تفسیر نبوده و گذشت تاریخ تجربی معاصر هم، نادرستی همه برداشتها و محاسبات دیگر را به اثبات رسانید.
یکی از جمله مهمترین این مسائل «پیروزی انقلاب اسلامی» در ایران بود. چیزی که در محاسبات و برداشت های روسیه به عنوان عامل پشتیبانی و کمکی به فعالیت استعماری تلقی و قلمداد شده بود! که دیدیم: این عامل به عامل تلاشی و تخریب عمل و اندیشه سوسیالیستی روسیه بدل شد. و طبیعی ست که شرح این قصه درین مقاله از باب آنکه گفته اند: «بحر را در کوزه ئی جا نتوان داد» امکان پذیر نمی باشد! اما از آنجا که ذکر بسیار بسیار اجمالی آن خالی از فایده نمی باشد، شایسته آنکه از بیان آنچه ممکن است خودداری ننمائیم.
باری،‌ روسها کودتای هفتم ثور ۱۳۵۷ را در زمانی مرتکب شدند که ایران در تب انقلاب اسلامی می سوخت و جانهای مشتاق را حرارتی دلسوز و تکاپوآفرین می بخشید. روسها و در کنار روسها، خلقیهای وطنکی، همانگونه که آمد هم از نتایج فرداهای این انقلاب می ترسیدند و دست پاچگی شان نمودار بود، و هم روی دلایل مسخره دیگری این طوفان را به نفع خویش دانسته و بر این خیال بودند که با تلاشی و تخریب همه جانبه قدرت آمریکا در منطقه، آنان دل آسوده به تحکیم حاکمیت استعماری خویش خواهند پرداخت، چه گمان شان بر این بود که اسلام کهنه است، مسلمین بی سیاستند و… لذا در برابر تجارب سیاسی نظام سوسیالیستی، کاری از پی نخواهند برد! و چه خیال باطلی!

    از سوئی دیگر، مسلمانان نیز دل به نزول رحمت پروردگار بسته و امیدوار بودند که موج این بحر رحمت دامنه افغانستان را نیز فراگیرد.
و درست در گیرودار پیروزمندانه تحکیم حاکمیت انقلاب اسلامی بود که دیدیم، پس از گذشت حدود یکماه و اندی از پیروزی انقلاب اسلامی (۲۲بهمن ۵۷) نخستین موج توفنده و دشمن برانداز این بحر رحمت خطه عرفان پرور«هرات» را فراگرفت و مردم این سرزمین در مقابله با خلقی ها و دولت دست نشانده روسی (دولت تره کی) آنهم در طول چند ساعت و در یک روز (۲۴ حوت) حدود بیش از سی هزار قربانی به قربانگاه عشقِ به قرآن و اسلام فرستادند و دولت را در شهر هرات ساقط نمودند.
سخن کوتاه، دامنۀ این موج به هرات محصور نمانده و چنان به پیشروی ادامه داد که در مدتی نه چندان دور، نه تنها همه سرزمین افغانستان را فراگرفت که عطر روحپرور و بیداری آورش، دماغ پشت مرزنشینان را نیز، معطر ساخت!

    دشمن برای مقابله با این موج زیبنده و غرورآفرین انقلاب اسلامی، از همه امکانات و تمامت روشها استفاده کرد، اما نتوانست با آن مقابله نماید؛ به کودتا های متنوع و مسخره دست توسل دراز کرد، اما دامنه موج انقلاب بیشتر شد، تا آنکه به دنبال کودتا های بی اثر و شکست خورده تره کی و امین با تجاوز آشکار سربازان قشون سرخ دولت سوسیالیستی روسیه، در ششم جدی ۱۳۵۸ ببرک را بروی کار آوردند تا شاید با این وسیله بتوانند حاکمیت استعماری خویش را تحمیل نمایند، اما نشد که نشد!

    از آن تاریخ به بعد، روسها تنها از ارتش سرخ پنجاه هزار نفر تلفات داده اند و این در شرایطی ست که کمتر از ده در صد از سنگینی جنگ های افغانستان بر دوش سربازان ارتش سرخ می باشد! طبیعی ست آنکه اندک شم فکری و منطقی داشته باشد، از همین یک رقم (پنجاه هزار کشته سرباز ارتش سرخ) می تواند هم سایر جنایات روسیه را در افغانستان ارزیابی نماید و هم موفقیت آنرا از نظر قوت و ضعف حدس بزند!
بررسی همه جانبه نقاط قوت و ضعف روسها و دولت ببرک کارمل و نیز ارائه ی تصویر روشن و همه جانبه ئی از رسائی و نارسائی های مردم ما در ابعاد فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، نظامی و… درین مقاله نمی تواند محلی داشته باشد. اما از آنجا که استکبار جهانی اعم از شرق و غرب خود را در برابر موج تکاپو آفرین انقلاب اسلامی مشاهده کرده اند؛ لذا همگام و همجهت برای مقابله غیر مستقیم با انقلاب اسلامی دست به یک سلسله توطئه های ننگبار و ضد انسانی زده و بر آن شدند تا با توسل به روشهای ابلیسی، مانع رشد و مانع تحکم حاکمیت اسلام و حکومت اسلامی در این سرزمین گردند.
اینان برای تحقق این هدف شیطانی خود، زمینه های متعدد و متنوع زیادی را مورد توجه قرار داده اند که ما در بخش دوم این مقاله بگوشه بس اندک ولی مهم این فعالیتها، آنهم فقط در زمینه های سیاسی، فرهنگی پرداخته و در حد حوصله این مقاله آنرا باز خواهیم نمود، اما از آنجا که فهم جوهری و عمیق  مطالب نیازمند آنست که مجدداً به روح سیاست و فرهنگ سیاسی اسلام، تماس بگیریم، نخست بصورتی بسیار موجز و گذرا، جوهره و روح فرهنگ اسلامی را مورد تأمل قرار داده و سپس به اصل مسئله خواهیم پرداخت.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.