سخن مدیر:

ریشه های محکومیت افغانستان در تاریخ و در تاریخ معاصر

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

  آنچه می خواهیم تحت این عنوان بخوانندۀ نهایت گرامی عرضه نمائیم، جمله هائی خبری است از بیان حال تاریخ افغانستان! نه جریان کامل تاریخِ سیاسیِ این مملکت؛ با کمال اطمینان این واقعیت نزد همگان روشن است که مسئلۀ محکومیت ملت ها و ظلم و ستم دولتجها و جوامع آزمند، پدیده ئی نیست که طی هزاره و یا هزاره هائی نزدیک بما به گونه ئی تدریجی تکوین پذیرفته باشد؛ چه تا آنجا که مشاهدات تاریخی نشان می دهد، همۀ اقوام و ملل قدرت گرای، همیشه در به محکومیت کشانیدن ملل ضعیف، اعمالی ننگین را مرتکب شده و «در تاریخ معاصر بشر» نیز می توانیم شاهد رشد بسیار شگفتی زای قدرتهایی آزمند مثلاً در تاریخ مصر، ایران، روم و… باشیم که متأسفانه از جانب قدرتگرایان، به نام دورۀ ظهور و شکوفائی تمدن قلمداد شده و خودِ صاحبانِ قدرت نیز به این اصطلاح وقیح دامن زده اند!

همزمان با این دوره ها، افغانستان مملکتی است آزاد و حتی گاه نمودهائی از حالت گسترش را در میان ملت آن به نواحی جنوب (هند) و غرب (فارس) و گاه هم به جانب شمال (ماوراء آمو، روسیه و اروپای شرقی) مشاهده می داریم.

از ارائه و ابراز نظر در مورد هستۀ مرکزی رشد و گسترش اروپائیان و هندیان که در تاریخ، عقاید دانشمندانی را بخود جلب کرده می گذریم، چه این کاریست دشوار و حوصله جوی! !………
آنانیکه در تاریخ و به ویژه در بررسیهای تاریخی ـ زبانشناسی اطلاعاتی دارند، خوب متوجه شده اند که بر خلاف نظر عده ئی از دانشمندان، که با الهام از اندیشه های استعماری و نژادپرستانۀ غرب، مرکز رشد آریائیها را در بیرون از افغانستان کنونی (آریانای قدیم) می پندارند، عده ئی زیاد برآنند که مرکز رشد اصلیِ اینان مرکز و قسمت هائی از شمال افغانستان کنونی (بلخ در قسمت نسبتاً شمالی و قسمت های هندوکش و پکتیا و… در جنوب شرق) بوده و از آنجا باز گسترده و گسترده تر شده اند.

لذاست که ایندوره را بی آنکه در آن آزمندی ها و جنایاتی نظیر جنایات و آزمندیهای قدرت مداران مصر و بابل و روم و… مشاهده نمائیم دوره ئی می یابیم که در آن نه تنها از محکومیت این ملت خبری نیست بلکه با وفور نعمت نیز همراه است!

اگر بخواهیم همانگونه که آمد، تصمیم را بر ایجاز بگیریم، افغانستان را جز در دوره هائی کوتاه که محکوم قشون سکندر و… می یابیم تا پس از اسلام این ملت را در بندِ بندگی کسانی یا سراغ نداریم؛ و یا کمتر سراغ داده می توانیم.

آمدن اسلام به این مملکت، خلاف نظر عده ئی مغرض، با زور و جنگ و کشتار بگونه ئی که در زمینه های مشابه، مورد عمل و نظر قرار می گیرد محلی نداشته و اینان تا آنجا در برابر قشون اسلام مقاومت می دارند که هدف قشون اسلام را متوجه شدند.

پس از اسلام نیز متوجه می شویم که جز در دورۀ چنگیز آنهم نه بصورت همه جانبه ـ چه از نظر جغرافیای طبیعی و چه انسانی، اقتصادی و… ـ هرگز آنها را در بند عوامل خارجی نمی یابیم. جنگهای منطقه ئی بین حکمروایان محلی دورۀ اسلامی را بدان جهت نادیده می گیریم که نزد «مردم» این دیار اغلب جنگ اسلام با کفر نبوده بلکه اغلب بر زمینۀ حکومت ها می چرخیده است!

این واقعیت را زمانی بهتر می توان درک کرد که متوجه سیاستهائی باشیم که عموماً از جانب حکمروایان در مورد هدف جنگهای منطقه ئی و محلی ـ مثل جنگهای حکمروایان عرب و عجم ـ ارائه می شد. اینان اغلب عدم صلاحیتِ اسلامی حکمروایان قدرت بدست را علم می کردند و ملت هم که اغلب بی خبر از همه جا بود، در راه اسلام و سپردن حقِ حکومت به اهلش قیام را دنبال می نمود.

در تاریخ معاصر افغانستان، برای نخستین بار می توان قیام ملت را علیه انگلیس ها مشاهده کرد، که درآن شاهان و امیرانِ خائن برای بدست آوردن حکومت، ملت و ارادۀ آن، مملکت و امکانات آن، خود و هویت خویش را به انگلیس ها فروخته بودند! ولی بعد از بیرون راندن انگلیس ها نظر به عواملیکه در نوشته های دیگر نگارنده قسماً شرح شده، انگلیس ترها را پذیرفتند.

پس از راندن انگلیس ها، این دومین باریست که عده ئی بی آبرو بر آن می شوند تا بصورتی علنی و بی پرده، با همه چیز این ملک و این ملت بازی کرده، و دربست آنرا در اختیار استعمار سوسیالیزه شده بگذارند!

ملت هم که بیدار شده بود، فرصت را از دست نداده و با تمام ایمان و اخلاصِ خویش بر آن شد تا با گذشتن از جان و مال و دادنِ خون شهدائی عزیز و گرانقدر، چنان پوزۀ روسها را بر زمین بمالد که دنیا از وی درس عبرت بیاموزد.

طبیعی ست که این کار، به امید خداوند، رهائی همه جانبۀ این ملت و این سرزمین را بدنبال خواهد داشت؛ آنچه در این جریان مهم بوده و قابل بررسی است، عملکرد مردم افغانستان ـ که بیشتر به شعری حماسی با واژه هائی سخت تغزلی و عارفانه شبیه می باشد ـ نیست! چه اینان کاری کردند که فقط زبان شعر را یارای اندک بازگوئی آن تواند بود؛ بلکه عملکرد و اتخاذ روشِ روسهاست در زمینۀ سیاستِ خارجی و مسابقۀ ننگین استعماری آنان با امریکا! تا آنجا که استعمار پلید آمریکا توانسته بعضی از ذهنیت های پاک، خوش باور و رشد نیافته را به این باور برساند که تاکنون در کدام یک از ممالک جهان! ارتش آمریکا را با این همه سفاکی می توان مشاهده کرد.

و باز، آنچه به نظر نگارنده، نگرانی زای و قابل توجه و دقت می نماید اینست که استعمار کُلاً توانسته است نزد عده ئی زیاد از ذهنیت های نیمه روشن افغانستان، این باور را بوجود آورد که جنگ آمریکا در ویتنام، در «حقیقت جنگ با ملت ویتنام نبوده بلکه جنگ غیر مستقیم با سوسیالیسم محلی (روسیه و قسماً چین) بوده است.»

روسها، پس از روی کار آوردن «ترکی» و بروز و تظاهر نیرومندِ عدم توانائی وی در زمینۀ حکومت، به جای اینکه به بررسیِ همه جانبۀ شکست سیاسی خویش و نیز چاره جوئی آن بپردازند، حتی برخوردهای شدید داخل حزبی را نیز خوشباورانه سر بزیر برف بردند!

آنگاه که اختلاف نظرها از حد چشم پوشی هم گذشت و تبارز هراسبار آن برای روسها با کشتن تره کی بدست امین خود نمائی کرد، باز بجای رسیدگی به روح قضیه و نیز بجای درس عبرت گرفتن از زمینه، به حیله هائی جدید متوسل شده و سیاست تازه ئی را پیش گرفتند.

نمودهای اتخاذ روش جدید سیاسی را زمانی بهتر متوجه می شویم که امین بقدرت می رسد و روسها وی را و حکومت وی را نیز به رسمیت شناخته آنرا گامی تکاملی در مسیر «انقلاب سوسیالیستی افغانستان!» قلمداد می دارند.

از روزیکه امین به قدرت رسید، سیاست آدم خواری روسها در افغانستان نسبت روشن شدنِ ضعف کامل و همه جانبۀ دولت چه از نظر نظامی و چه از نظر نیروی اداری، دگرگونی حاصل کرد؛ بدین معنا که نخست خود را به زمینه های به اصطلاح نظامی لوژستیکی و قطع مواد خوراکی و در محاصره گرفتن شهرچه ها دلخوش کردند که نسبت یورشهائی بشکوه مجاهدان، تاب مقاومت از دست داده و مردم توانستند با نمودار ساختن روحیۀ اخلاص بار جهاد اسلامی و قبول رنج و استقامت، نیرومندی خود را به آنها آشکار سازند.

از جانبی چون به اثر حرکات خودپرستانه و دست پاچگی استعمار در عوض کردن مهره های کثیف خلقی، به اصطلاح حکومت افغانستان نیروی کارآئی و تفکر و تعقل خود را از دست داده بود، در صورت تصمیم به تداوم، به یک بازسازی و سازماندهی جدید نیازمند بود، چه نسبت ازدیادِ روزافزونِ جنایات دولت دست نشاندۀ روسی در افغانستان، پرسونل ارتش ـ البته آنانیکه مردمی تر و با شعورتر بودند ـ فرار را بر قرار ترجیح داده و حکومت را کاملاً فلج ساخته بودند.

پس از مطالعه و دقت و شور و کنکاشِ زیاد، راه حلی که به نظر روسها جهت استعمار کامل، همه جانبه و متداوم افغانستان رسید، این بود که نیازمندیهای ارتش افغانستان را از نظر نیروی انسانی و نیز مهمات تسلیحاتی خود به گردن گرفته و با آوردن صدها هزار سرباز از ارتش سوسیالیستی مملکت روسیه و صدها طیاره و هزاران تانک و چندین ده هزار کلاشنکوف، این نقیصه را از میان بردارند.

این کار نسبتِ داشتنِ تجارب استعماری و تجاوزهای گذشته برایشان آسان بود و تکرارش کردند؛ امّا آنچه نزد آنها قدری مشکل می نمود مسئلۀ پرسونل اداری بود که درین زمینه نیز به تصمیم رسیدند که با نابود کردن امین و آشِ آشتی پختن برای افراد گروههای خلق و پرچم معضله را از میان بردارند.

امین کشته شد، ببرک هم آواره شد و در ظاهر، افرادِ این دو گروه نیز با هم آشتی کردند و سربازان روسی هم افغانستان را به اشغال خود در آوردند! بمباران ها هم آغاز شد، به توپ بستن ها آغاز شد، در اثر قشون کشی های مجهز با تانک و هیلی کوپتر نیز، مسلمانان فوج فوج به جمع شهیدان قدسی مرتبت نائل آمدند، اما مشکل استعمار همچنان باقی ماند! تا آنجا که پس از چندی نه تنها اثرِ آشتی ناپدید شد که نمونه های بارزِ تخاصم هم میان آنان از نو پدید آمد.

اینک باز روسها در وضعیتی قرار دارند که می توان آنرا با همان دورۀ امین و مشکلات مشابه آن تمثیل کرد؛ منتهی با این تفاوت که در آن دوره افراد هر سه گروه متناسب با دریافت و دید خویش از زمینه های داخلی و هوس جوئی ها و خودکامگی ها با هم دشمنی می ورزیدند و هنوز نسبت به سردمداران کرملین جز عده ئی با خبر از جریانات، عقده ئی بدین پایه و مایه نداشتند، ولی اینک چند زمینۀ دیگر و چند بار منفی، ضد انسانی و استعمارگرانۀ دیگر بر آنها افزوده شده است؛ بدین معنا که درآن زمان چنین احساس نمی شد، دولتی که دعوای پیروی از سوسیالیسم را دارد، جهت استعمار هر چه بیشتر مردمی بی پناه، چنان ملت محروم افغانستان، تا این حدّ بی آبروئی، جنایت، خون آشامی و ظلم روا داشته و دست به تجاوزِ مستقیم و کشیدن قشونی تحت پوشش ارتش سرخِ به اصطلاح «سوسیالیستی» بزند! از جانبی عده ئی زیاد از گروندگان به این احزاب هرگز منتظر نبودند تا در مقابل این همه خوش خدمتی، خود فروختگی و صداقتِ در خدمت گزاری به استعمار روسیه تا این حد مورد بی الطفاتی و حتی فراموشی و تجاوز و تعدی قرار گیرند!

از اینروست که اینک بارهای منفیِ تجربیِ این افراد نسبت به حکومت و نیز خود روسها خیلی ها ازدیاد حاصل کرده و هر چند حکومت برای کسانیکه شامل کارهای حزبی و به ویژه نظامی می شوند از چهار چند تا ده چند حقوق قایل می باشد، ولی هنوز نتوانسته است ضعف مرگبار خودش را جبران نماید.

ممکن چنین پنداشته شود که در صورتیکه قدرت نظامی کل افغانستان نزد روسهاست، دولت چه نیازی به افراد خودی خواهد داشت؟ این سئوال فقط به عنوان سئوال و به عنوان یک پنداشته، می تواند ارزش داشته و در همان حد جلب توجه نماید؛ چه همۀ آنانیکه به مسایل نظامی و نیز روشهای استعماری آگاهی دارند به این نکته خیلی خوب پی برده و متوجه هستند که ارتش روس با زبانی دیگر و روحیه ئی دیگر و افزون بر این با عدم آشنائی به منطقه جز به معاونت افراد خودی نمی تواند، بر این منطقه مستولی شود، لذاست که حکومت به آن حیله و حیله هائی دیگر دست می یازد.

مسئلۀ قابل توجهی که این روزها در همین زمینه دامنگیر ببرک کارمل شده است، اینست که با تانک و توپ اطراف یک محله را گرفته و افراد ارتش روسیه با همکاری عده ئی خودفروخته بخانه ها و جوانان و نوجوانان بین ۱۵ تا ۴۵ ساله را گرفته، با خودروهای ارتشی به زور به خدمت زیر پرچم می برند! و از این هم قابل توجه تر آنکه تمام دانشجویانی که در خارج تحصیل می کنند و جهت دیدن خانواده به افغانستان آمده و یا می آیند، دولت آنان را گرفته و به زور به جبهه می فرستد.

این مسئله عدۀ بسیار زیادی از دانشجویان داخلی، معلمین، کارمندانِ جوان و… را به مهاجرت واداشته و از جانبی، این عمل ضد مردمی حکومت روسها در افغانستان، دانشجویان خارج از کشور را بدان وا داشته است تا حتی برای دیدن خانواده و اقوام خویش به افغانستان برنگردند.

آنچه به عنوان اندیشه ای خلجان آلود، خود را بر ذهن انسان می کوبد اینست که روسها و ببرک، چرا تا این حد از مرحله دور افتاده اند؟ آیا آنان واقعاً می دانند که دارند چکار می کنند؟ آیا آنان با رویکرد به این اعمالِ ناشیانه، ضد مردمی و جنایت بار، در انتظار چه نتیجه ئی رضایت بخش می باشند؟ و از همه مهمتر، آیا با همین روش، حتی می توان به تداوم اعمال استعماری مطمئن بود؟ آنچه ما از زمینه برداشت می داریم اینست که اینان نسبت عدم تشخیص ارزشهای بهیمی از ارزشهای انسانی و نیز نسبت رویکرد همه جانبه به هوس جوئی و خودپرستی و نیز خودفریبی، اصلاً نمی دانند که چه می کنند، چگونه انجام می دهند، برای کی می کنند و چرا به این اعمال روی می آورند! و…

و این برداشت به ما ایمانی واثق می بخشد که اینان هرگز به پیروزی نخواهند رسید و پیروزی حقیقی از آن ملت شجاع، رزمنده، مسلمان و پراستقامت افغانستان می باشد. ولی رو سیاهی را استعمارگران روسی با خود به عنوان سندی سخت ضد انسانی به کاخ کرملین به ارمغان خواهند برد.

مبارزات اسلامی، آزادیخواهانه و ضد کمونیستی مردم غیور افغانستان درین روزها ابعاد تازه ئی پیدا کرده است، و چنان امیدمان می بخشد که درآینده ئی نه چندان دور به نمودار ساختن خطوط تقدیری نوین و مستقل و اسلامی منجر شود.

از طرفی دیگر، فعالیت های ضد مردمی و نوکر مآبانه ببرک کارمل که جهت تحکیم فرمانروائی استعمار شوروی انجام می دهد، نیز؛ و از دیگر سوی استقبال ظاهراً فریبنده و غفلت آور روسها و اعلام همکاریهای جدی حزب کمونیست و حکمرانان دولتی روسیه، از نوکری تا آنجا گوش به فرمان که اگر گفتند: تو حتی نباید از نفاق ها، دوروئیها و فجایع ما چنان ناراحت شوی که دست به خودکشی بزنی، چه این مائیم که باید تو را بکشیم و بهتر آنکه اینک تا رسیدن فرمان زنده «بمانی» و او نیز بپذیرد، ما را بر آن می دارد تا به صورت بسیار موجز و خلاصه به این مسئله نظر اندازیم که آیا روسها توسط ببرک می توانند وجود خویشرا در افغانستان برای همیشه تحمیل نمایند، یا خیر؟

فهم درست این مسئله را زمانی کسب خواهیم کرد که یک سلسله مسایل دیگری را که در مجموع، تحقق بخش این آرمان استعماری روسها تواند شد، مورد تأمل و کنکاش قرار دهیم.

این مسئله روشن است که تا هنوز مردم روی این کرۀ خاکی به نام نظام سیاسی ئی دست نیافته اند که آن نظام سیاسی ـ اجتماعی مستغنی از احساس ضرورت دستگاهی به نام دولت باشد؛ و اگر عده ئی هم برای آینده ئی دور، این خواب را می بینند، خواب پنبه دانه در فصل زمستان است.

لذا تا به این دورۀ از تاریخِ جوامع بشری و تاریخ سیاسی ملل، معمول چنین بوده و هست که روابط اجتماعی ـ سیاسی جوامع اعم از روابطِ به اصطلاح حسنه و استعماری و احیاناً بین البین، از طریق دستگاه های دولتی تنظیم، تحکیم و به کار بسته شود؛ لذا نه تنها احساس ضرورتِ وجود دولت از طرف ملتها مطرح می باشد که در رابطه با اعمال قدرت های استثماری از جانب استثمار، ضرورتِ وجود کارگزارانی مزدور به عنوان فضلاءِ! حاکم و مجری دستگاه دولتی! احساس
می شود، تا استعمار بتواند توسط آنها غارت گری، چپاول و جنایات خویش را قانونیت بخشد.

اما در این میانه آنچه مهم به نظر می رسد اینست که آیا با همۀ این کوشش های ضد انسانی و با همۀ پلیدیهاییکه استعمار در زمینۀ تراشیدن چنین اوباشانی خود فروخته به عنوان دولت مردانِ یک جامعه، انجام می دهد می تواند بر سرنوشت، تاریخ و مهمتر از همه و همه و عالی تر از هر چه می توان بدان رسید (بر قلب انسانهای کمال جوی و آزادیخواه آن جامعه) خود را حاکم بسازد؟!

جواب دادن به این پرسش مستلزم روشن بودن معنای حاکمیت می باشد، چه در صورتی که حاکمیت را بر مبنای برخورد از موضعِ قدرت و تحمیل فشار و زور معنا کنیم و به این معنا نیز باورمند باشیم، باید بگوئیم: آری می تواند و تاریخ اکثریت مطلق جوامع بشری در طول موجودیت چنین دستگاه هایی بیانگر، معنای همین روابط ضد انسانی و استعمارگرانه بوده است.

لیکن اگر حاکمیت را، احساسِ ضرورت همبستگی، کشش و جاذبه ئی عشق آلود به ایفای وظیفه و مسئولیت، جهت رشد و تکامل همۀ نیروها و استعدادهای انسانی معنا کنیم، آنوقت باید بگوئیم که «هرگز این کار در طول هستنِ انسان و هستی استعمار تحقق نیافته و نخواهد یافت».

آنچه از تاریخ بر می آید بیشتر بیان واقعیتهائی ست که از موضع برخورد بر مبنای قدرت و تحمیل زور برخاسته و اگر ملتی را در زیر ضربه های مرئی و نامرئی قدرتمدارانی خون آشام ساکت می یابیم نه بدان جهت است که وضعیت موجود را به معنای همبستگی، کشش و جاذبه ئی عشق آلود در رابطه با اهداف عالیۀ انسانی گرفته باشند، بلکه این سکوت پا گرفته از احساس
اجبار آلودی است که از شدت تحمیل فشار، ببار آمده است.

همین رابطه و همین احساسِ ضرورتِ وجود تشکیلاتی بنام دولت و کسانی به نام دولتمردان، از جانب مردم و نیز استعمار است که ما را به بررسی همه جانبۀ دولت می کشاند، تا پس از بررسیی معنای وجودی و نیز ویژگیها و عوامل تداوم آن بتوانیم به این حکم دست یابیم که این دولت می تواند در جهت ایفای تعهد خویش به ملت و یا به استعمار دوام یابد یا خیر؟! چه دولت محلی زمانی می تواند به صورت مستمر و متداوم به ملت و یا استعمار خدمت نماید که ازین ویژگیها برخوردار باشد.

همانطور که قبلاً گفته شد، جوامع بشری جهت تحقق ایده ها و اهداف اجتماعی ضرورت وجود دستگاه و یا سازمانی بنام دولت را احساس می کنند، پس از این مرحله است که اینان یعنی ملت، یعنی کسانیکه یک جامعه ئی را به وجود آورده اند و با تجمع خویش مجبور به ایجاد یک سلسله روابط میان همدیگر شده، یعنی مردم، خودشان و نه هیچ کس دیگری از بیرون این جامعه، که به اصطلاح در غم و شادی این کتلۀ بشری شرکت ندارد، تصمیم می گیرند تا این دستگاه را بوجود آورند؛

لذا پس از درک معنای وجودی دولت که بیان شد و همانطوریکه آمد اولین ویژگییِ یک دولت باید این باشد که از جانب مردم تهیه دیده شده باشد؛ در غیر این صورت آن دولت نه معنای وجودی پیدا کرده می تواند و نه هم می تواند به مردم و یا استعمار خدمت نماید؛

و باز، همانگونه که همه دیده ایم، این دولت مسئولیتی باید داشته باشد تا به تحقق و اجرای خواسته هائیکه آن جامعۀ معین، ضرورت وجودی آنها را احساس می دارد بپردازد. در این زمینه نیز این خودِ مردمِ همان جامعۀ معین می باشند که از میان خویش، و باز نه از بیرون جامعۀ خود کسانی را که در زمینه های مورد نظر از همه داناتر، کارآتر، مهربان تر، صادق تر، قانع تر، عادل تر، مصمم تر و مردم دوست تر باشند، برگزیده و زمام امور اجرائی کارها، بر آورده ساختن نیازها و تحقق
ایده آلهای خود را بدست آنان می سپارند تا آنان با استفاده از تجارب خویش و نیز، با به کار بستن نیروی خود و دلسوزی و خودگذری در مقابل افراد اجتماعِ خود و با تحمل رنج و قبول مسئولیت در راه تحقق آرمانهای مردمِ آن جامعه بکوشند.

لذا بروشنی متوجه ویژگیِ بسیار تعیین کنندۀ دیگر دولت می شویم و آن اینکه کارگزاران نیز باید از مردم و مورد اطمینان و انتخاب خود همین مردم باشند.

ویژگی دیگریکه در بیان این زمینه ها نهفته می باشد و برای هر چه بیشتر روشن شدنِ مطلب، به روشنی مجدد خویش می ارزد اینست که دولت و دولت مردان را باید مردمِ خود جامعه، با مغز و اختیار خویش تهیه ببینند.

البته گفتن ندارد که شکل دولت و روابطی که این دولت باید از آنها به عنوان اصول اولیه و اساسی روابط اجتماعی پیروی کند و مورد عمل و نظر قرار دهد، حتماً زادۀ بازیافت، قبول و انتخاب خودِ افرادِ همان جامعه خواهد بود.

پس از اطمینان به وجود حتمییِ این ویژگی هاست که می توانیم مطمئن باشیم دولت می تواند از عهدۀ ایفای مسئولیت متداوم برای مردم یک جامعه و یا برای استعمار، برآید.

اینک مسئله را در رابطه با افغانستان و دولت ببرک و نیز رابطۀ این هر دو زمینه را با استعمار شوروی، مورد تأمل قرار می دهیم تا ببنیم آیا می توانیم این حکم را صادر نمائیم که دولت ببرک می تواند بر مردم افغانستان جهت چپاول و غارت روسها از این مملکت تداوم یابد، یا خیر!

برای اینکار بهترین و قابل اطمینان ترین محکی را که می شود در بازیافت حقیقتِ این وقایع از آن استفاده کرد، یعنی بررسی ویژگیهای دولت را، مورد استفاده قرار می دهیم.

طوریکه به همۀ حلال زاده های این منطقۀ از جهان روشن می باشد بدون شک و تردید و با روی گردانیدن از تطویل کلام، دولت ببرک فرم و یا شکل ساختمانی آن، خودِ ببرک و سایر کارگزارانش هرگز از طرف مردم افغانستان، که هستۀ وجودی و علت موجودیت دولت افغانستان را تشکیل می دهند، برگزیده نشده اند؛ خواستها، ایده آلها و نیازهای مردم را درک نمی کنند؛ و نیز در صورت درک و فهم آن نسبت مزدورِ دیگری غیر از مردم افغانستان (روسها) بودن، نمی توانند به آنها جامۀ عمل و تحقق بخشند.

و از همین روست که مردم یکپارچه علیه او برخواسته اند و اینک می رود که حرکت آنها به لحظه های تعیین کنندۀ خود برسد؛ و با وجود همۀ جنایتهای روسها، نگذارند که ببرک و دولت او به استعمار خون آشام شرق خدمت نماید؛ و این حقیقتِ نهفته در بطنِ خودِ اینگونه دولتهاست که قبلاً بیانش کردیم.

و اگر می بینیم که روسها باز هم از رو نرفته و با وجود درک عدم موجودیت معنا و ویژگیهای یک دولت در نظام آنچه اینک بنام دولت افغانستانش می خوانند، دست و پا می زنند تا شاید بتوانند به این کالبد متعفن روحی تازه دمیده و از زمینه بنفع خویش بهره برداری نمایند، نباید فریبمان دهد که می توانند به این امر استعماری ادامه دهند.

اینک ما، با درک واقعیتهای روشنِ این مسئله، پایان کار ببرک و حکومت او در رابطه با استعمار شوروی را اعلام می داریم و با توصیه به استقامت پراخلاص اسلامی و تداوم بخشیدن به انقلاب اسلامیِ مردم غیور خویش مژدۀ پیروزی آنان را نیز ابراز می داریم.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.