سخن مدیر:

زمینه شناسی

بدون دیدگاه

  انسان سالم، دلسوز و حرمتگزار به خویشتن، به دلیل فرهیختگی و غنائی که پیدا کرده است، یکی از نیازهای مبرم، محوری و تعیین کنندۀ خود را نیاز به زمینه شناسی می شمارد! چرا که باور دارد: این مسئله به همان میزانی که در رابطه با سازندگی، رشد، باروری و سلامت او مؤثر می باشد، در رابطۀ با تخریب، تلاشی و ویرانسازی هویت او نیز مؤثر است!
اگر مقدارکی خودمانی تر صحبت کنم باید یادآور شوم که مشکل اصلی افرادی چون من انبوهی زمینه ها و فعالیتهائی که ما را در خود غرق ساخته نمی باشد هر چند این انبوهی هم می تواند ما را ـ گاهی ـ شدیداً بخود مشغول و از تلاشهای محوری و تعیین کننده غافل سازد بلکه مشکل اصلی اولاًپرده نشین شدن ـ یا پرده نشین ساختنِ ـ هویت ربانی ماست؛ و ثانیاً اصلی گرفته شدن هویتِ غیرربانی و تقلبی ما! آنهم تا آنجا که در مورد برخی از افرادی هم چون من، نه تنها مؤلفه های اصلی، وجودی و فناناپذیر هویت به باد تمسخر و فراموشی سپرده می شود! که متأسفانه لباس اصلی (عفاف، تقوا و طهارت) فراموش شده و اصلِ لباس و پوشش برونی تلقی می گردد! و غذای اصلی (علم و حکمت و بصیرت) فراموش شده «آنچه در معده و روده» جای می گیرد غذای اصلی انسان! تلقی شده و بر سر تصاحب آن آبروها، عزتها، وقارها و… بر باد داده می شود!
آنچه در این رابطۀ ویژه بسیار مهم می نماید اینست که: اصل و یا اصول و امور انحرافی در مورد خودِ کارها نیز رخنه کرده و «ما» کار انسانساز را از کار انسانکُش، و به دیگر عبارت کاریکه در خدمت انسان و رشد و غنا و سربلندی و پاینده سازی انسان می باشد، از کاری که انسان را به خدمت بکشد و بکُشد و… تمیز نمی دهیم! لذا، با آنکه مثلاً رنج آموزش و انجام ظریف ترین و پیچیده ترین زمینه های آموزشی را در زندگانی جمعی و فردی خود متحمل می شویم، اما کمتر به ظرافتهای ریشه ئی قضایا اهتمام می ورزیم!
یکی از پی آمدهای اینگونۀ از برخورد، گرفتاری بدام «عمل زدگی»، آنهم در کلیۀ زمینه ها و امور می باشد! و متأسفانه آنهم تا بدان حد، که نفس عمل زدگی را، ابلهانه عمل گرائی خیال می کنیم! در حالیکه عمل زده، نه به گوهر کنش خود، نه به ریشه های کنش خود، نه به جهت کنش خود و… استشعار بهم رسانیده است؛ نه به آثار کمال زای و تعالی بخش، یا پی آمدهای تخریبی و پلشتی زای آن! تا دریابد که کنش من، مرا مصرف ونابود می دارد؟! یا بر من می افزاید؟! و اگر می افزاید، چه می افزاید؟! آنچه می افزاید ماندنی و فناناپذیر می باشد؟ یا رفتنی و فناپذیر؟! این افزوده ها تا کجای هستی من و بودن من مرا یاری می کنند؟!
در جهت غنامندی و کمال و سلامت و آرامش یاریم می کنند؟! یا در جهت زوال، ناامنی روانی، دغدغۀ فکری، بیهودگی حیاتی و…؟!
به هر حال، عقل سلیم حکم می کند که انسان سالم باید به «سازندگی هویت خود، به سازندگی محیط و طبیعتِ بیرون از خود و اجتماع خود عشق ورزد! و این، عشق به زمینه شناسی را در وی بیدار می سازد! تا بتواند به درجاتی برتر و عزیزتر و شریفتر از رشد و کمال و نشاط ملکوتی و آرامشِ قدسی و… نائل آید.
و این عشق، فرع بر شناخت، مقایسه، انتخاب و رویکرد امور و زمینه های مربوطه می باشد. و لازمۀ رسیدنِ به چنین موضعی آنست که زمینه شناس، از تخریب خود، زمینه ها و امور برون از خود و جامعۀ خود تنفر داشته باشد، تا بتواند از درجاتی از نقص، خسران و فساد و… جلو گیرد و دور بماند. طبیعی است که این نفرت نیز فرع بر شناخت، مقایسه و انتخاب و اعراض از زمینه ها و امور مربوطه می باشد.
حالا که سخن به اینجا کشیده شده است، بد نخواهد بود تا به نکتۀ دیگری که به ذهنم رسیده است اشاره ئی کرده باشم و آن اینکه:
در وهلۀ نخست، هر کدام از ما چنین خیال می کند که «خود را دوست میدارد!» و لذا، خیال می کند در خدمت خود قرار داشته و در مواقع لازم از «خود دفاع» می کند!
درست و یا نادرست بودن این تخّیل وقتی مشخص می شود که ما بصورتی عالمانه، بی غرضانه، واقع پذیرانه و لاغیر، دریابیم که:
اولاً، چه مقدار از وقت و توان خود را وقف خودشناسی کرده ایم؟
ثانیاً چه مقدار از عمر و نیروهای حیاتی خود را صرف زدودن زائده ها و نقایص و آفتهای متنوع خود ساخته ایم؟!
ثالثاً، چه مقدار از وقت و امکانات و سرمایه های وجودی خود را در جهت رشد، کمال، سلامت، آرامش مینوی و جاودان سازی خود بکار گرفته ایم؟!
رابعاً، در لحظۀ کنونی، به کدام مرتبه و حدّ، از کمال عقلانی، کمال اخلاقی، کمال هنری، کمال اشراقی و… قرار داریم؟! و…
بررسی های دقیق نشان میدهد که بیشتر ماها، هنوز میان «خود» و «داشتنیهای خود» نمیتوانیم تمایزی برهانمندانه را به نمایش گذاریم. چرا که اغلب: خود را در همان داشته ها نگاه می کنیم؛ خود را در همان داشته ها می یابیم؛ خود را در همان داشته ها نشان میدهیم؛ خود را با همان داشته ها ارزیابی می کنیم و…! لذا، در موقع شناخت خود، دوست داشتن خود، خدمت نمودن به خود، دفاع کردن از خود و… موضع عوضی گرفته، بجای خود، داشتنیهای خود را قرار میدهیم! و…!
از اینرو، بجای اینکه به شناخت دقیق از خود و هویت الوهی خود نایل آئیم سر از شناختِ دقیق داشتنی های خود در می آوریم!
هر چند باید اعتراف نمائیم که بیشتر ماها، نسبت به داشتنی های خود شناخت بیشتری داریم تا از خود!
ما، مزاج و خواص و آثار و ویژگیهای آنچه را در معدۀ ما جای می گیرد خیلیبهتر و بیشتر از خواص و آثار و ویژگیهای آنچه در «عقل» و یا در «قلب» ما جای می گیرند می شناسیم!
لذا بسیار طبیعی است که در مورد: دوست داشتن خود؛ احترام نهادن به خود، خدمت نمودن به خود و دفاع کردن از خود و… نیز به همین دردها گرفتار باشیم!
به هر حال، گمان نمی کنم که کسی ـ از امثالِ منِ تبه روزگار ـ مدعی باشد که ما به درجات قابل توجهی از «عشق به سازندگی» نائل آمده و به درجاتی از «تنفرِ از تخریب» مجهز شده باشیم؟! زیرا از وی پرسیده خواهد شد که:
* ثمره و نتیجۀ آن عشقِ به خوبیها و ارزشها، و آن تنفّر از بدیها وآفتها کُو؟
* آیا نارسائیهای عقلانی، ایمانی، عاطفی، ارزشی ما زایل و رسائیها جانشین آنها شده اند یا نه؟! اگر شده اند، پس این همه نارسائی، اضطراب، سرگردانی و… در خودیابی و خودسازی و… زادۀ چه آسیب ها، غفلت ها و جهالتهایند؟!
* ما به سازندگی کدام بعد از ابعاد وجود خویش نائل آمده ایم
* آیا مشغول ساختن «خود» هستیم؟ یا مشغول تخریب و تلاشیِ خود؟
* نیروهای ما، عملاً در کدام جهت فعال می باشند؟ و غیره.
توجه به زمینه، امور و پرسشهائی از ایندست مشخص می سازد که:
* ما به شناخت دقیق و واقعی خود نیازمندیم.
* ما نیازمند مقایسۀ خود با غیر خود ـ و به ویژه داشتنیهای خود هستیم.
* ما شدیداً نیازمند «انتخاب» خود ـ و نه داشتنیهای خود ـ جهت آشنائی، انس، احترام، دلسوزی و خدمت به جان قدسی خود می باشیم!
* ما نیازمند رویکرد فوری و عملی برای سازندگی خود و… می باشیم. و لذا باید باور نمائیم که تا این مرحله را پشت سر نگذاریم، به تخریب خویش مشغولیم!
و همۀ آنچه آمد، مؤید نیاز شدید ما به «زمینه شناسی» می باشند.
گمان می کنم برای گسترش فهم گوشه های نارسای عرایض بنده، خوبست تا به موضوعی توجه داده شود که تقریباً برای اغلب ما، موضوعی تجربه شده به نظر می آید. بدین شرح که اگر بپذیریم که یکی از عمده ترین وظایف ما را بازیابی «کیفیت موضع گیری» خودِ ما در رابطه با همین «خواب و بیداری» شناخته شده و طبیعی ما تشکیل میدهد، می توانیم بپرسیم که:
آیا ما خواب طبیعی خود را در خدمت بیداری طبیعیِ «خود» ـ به عنوان انسان عاقل ـ قرار میدهیم؟! یا نه؟! اگر پاسخ مثبت باشد باید شدیداً و قویاً توجه و بررسی نمائیم که: پس از بیداری، فعالیتهای ما که کُلیۀ ظرفیتها و استعدادهای وجودی ما را ـ آگاهانه و یا ناآگاهانه ـ به خدمت دارند، آیا باز هم در خدمت «بیداریِ ما» به عنوان فرزند آدمی عمل می کنند یا نه؟!
به گمان من، واقعیتی که در چنین احوال و مواردی سر بر می نماید اینست که با همۀ وجود و خرد و… متوجه می شویم که: بیداری ما در خدمت یک سلسله تخیلات بلاهتجوش و رؤیاهای خجالت انگیزی قرار گرفته است که خود این رؤیاها و خیالات حتی خواب طبیعی ما را نیز دچار کابوسهای وحشت آوری نموده اند! چرا که افراد ناسالمی که چون من، اغلب در بیداریهای خود، در خیال رسیدن به فلان گونۀ ویژۀ از داشتن، بودن، زیستن و… غرق می باشیم! و جالب اینکه از غرقه شدن در این رؤیاهای دروغین خودبافته لذت هم می بریم.
در چنین وضعیت و حالاتی مشکلۀ اصلی قضیه اینست که ما: در اینگونۀ ویژۀ بیداری هم «فقط رنج» رؤیای آنگونه زیستن را تجربه و دنبال می کنیم و نه «گنج» و پی آمدهای واقعی و هستیمند آنگونه زیستن را!
و این مؤید آنست که «بیداری» ما، خود گونۀ دیگری از «خواب پریشان» می باشد، آنهم خوابیکه نه تنها در خدمت بیداری نیست، که نابود کنندۀ خواب و بیداری آدمی وار می باشد.
اگر خودبینی را کنار نهاده و کمی واقع بینانه با قضیه برخورد نمائیم در خواهیم یافت که در چنین وضعیتی، آنچه حضور فعال و تعیین کننده دارد «افت» هائی است که از ناحیۀ خود ما بر خود ما تحمیل گردیده است! چرا که در چنین حالات «خوابنمائی» انسان از نظر رتبه و هویت، تا مادون مرتبۀ نباتی و جمادی «افت» می کند! چرا که نبات و جماد هیچگاه خلاف فطرت و هویت خود عمل نکرده ولی این بیمار بدبخت به عنوان فرزند آدمی عملاً خلاف فطرت و هویت خود جبهه گرفته و عمل می کند! زیرا هم از لحاظِ «ارادی» اُفت می کند؛ هم از نظر ارزشی افت می کند؛ و هم از سایر جنبه ها و دیدگاهها! چرا که: هم ارادۀ او، هم جهت گیریهای ارزشی و بالاننده او، هم فعالیتها و جهت گیریهای عقلانی، ابداعی، ارزشی و … او عملاً از تکاپوی معنیدار انسانی و سازنده و غنابخش باز می مانند!
بر مبنای همین نگرش و پس از مشاهدۀ همین افتها می باشد که به شخص عنوان «انسان خوابیده» را میدهند! هر چند باید بپذیریم که هراسبارترین اینگونۀ از خوابزدگی آنست که: نائم، بحال خود آگاه نبوده و در حینیکه به عمیق ترین و هراسبارترین گونۀ خواب غیر انسانی گرفتار و اسیر می باشد ـ چرا که همۀ قوه ها و استعدادهائی را که در جهت آدمیت او عمل کرده اند مختل کرده و از کار باز داشته است! خود را بیدار پنداشته و صدای بیداران را نه تنها جوابی در خور نمی دهد ـ و از این طریق افتِ دیگر وجود خود را به تماشا می گذارد ـ که آنرا «لالائیِ» خواب آوری گمان می نماید!
او (انسان بیدار غمخوار…) بر سرش فریاد می زند که: «بخود باش، که دیو خواب هستی برانداز»، همۀ سرمایه های وجودیت را به تخریب و تلاشی سوق داده است! ولی او گمان می کند که: ویرا به دست کشیدن از تلاش و تکاپو (= به بی پروائی نسبت به داشتنیها و زائده ها و آفتها و…) فرا می خواند!
او فریاد می زند که توجه نابخردانه به زائده ها همۀ هستیِ تو را به خدمت گرفته و تو را از رشد لازم آدمیت و هویت تو بازداشته است! اما او از اینگونه بیدار شدن کنار می کشد! و این بدان علت می باشد که افرادی از این دست، با آنکه احساس تعهد جدی و واقعی نسبت به خود ندارند، در عین حال خیال می کنند که همۀ تلاشهایشان در جهت احساس تعهد به خود می باشد! در حالیکه اگر دقت لازم و ژرفکاوانه به عمل آید مسجل خواهد شد که:
اینان از نعمتِ زمینه شناسی ربانی محروم بوده، همیشه زمینه های فرعی را به جای اصلی، اعتباری را بجای وجودی؛ ضدارزشی را بجای ارزشی؛ رشد کاهنده را بجای رشد زاینده؛ دون محور را بجای علومحور؛ نفسانی را بجای رحمانی و… گرفته اند!
چنانکه ـ مثلاً ـ گاهی ادعا می کنند که ما در مسیر کارهای خداپسندانه عمل می کنیم! در حالیکه اگر دقت شود، روشن خواهد بود که آنانرا «پذیرشِ از خود کمتران» و یا هراس از عدمِ پذیرش آنان و… هدایت می کند!
به هر حال، همۀ کسانیکه در موضع و جهت و مرتبت وجودی منِ سیه روزگار به سر می برند «دیگران» خودی شده هستیم!
این زمینه شناسی و موضعگیری از ما چه ساخته است؟! دیگری و یا مزدور دیگری؟! نه، بلکه عامل تخریب دیگری! چرا که مزدوری بدیگری، در جهتِ «خیر» او باید باشد. در حالیکه ما با اینگونۀ از زمینه شناسی و برخورد:
اولاً به خود ستم کرده و خود را تا سرحد عامل تخریب ـ و به گمان ابلهانه دیگری تا سرحد آلت پذیرش انحرافبار ـ دیگری پائین کشیده و افت مرتبه داده ایم!
ثانیاً، خود را بجای خدمت بخود و یا دیگری، به ویرانگری و افساد خود و دیگری فعال ساخته ایم!
زیرا، وقتی کنشها و جهت گیریها در جهت پذیرش دیگری باشد، عکس العملها هم در جهت ویرانگری دیگری خواهد بود! چه، همانگونه که من عامل تخریب و تلاشی دیگری می شوم با قانونی و طبیعی شدن این نگرش و موضع گیری و از میان رفتن «حرمت و قباحت و…» آن دیگری را نیز در موضع خودم کشانیده و به عامل تخریب و فساد خود بدل می نمایم! یعنی هم خود از موضع تعهّدستیزانه و ارزش براندازانه عمل می کنم! هم دیگری را به سقوط در چنین موضع ابلهانه و شرمزائی تشویق کرده و می کشانم!
واقعیت وجودی این گپها و گفته زمانی ملموس خواهد شد که هر کدام از ماها بر مبنای اصول زمینه شناسی انسانمدار، به محاسبه و ارزشیابی نتایج قدسیِ حاصل از سراسر عمر خود ـ بنشینیم! و هر کدام در هر موقف، رشتۀ کاری و عملی ئی که هستیم خود را، هویت ربانی و ثمرات سرتاسر عمر خود را «وزن» نمائیم!

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.