سخن مدیر:
بدون دیدگاه

 یکی از ریشه های پلیدیزای هدف استعماری شوروی در مورد سیاست استعمارگرایانۀ تحمیل شده بر افغانستان را در زمینۀ مادیت و ایدئولوژی مادی و گسترش نامیمون آن را در ابعاد مختلف فرهنگی، اجتماعی و سیاسی مورد بررسی قرار دادیم، اینک با در نظر گرفتن آن زیربنای ایدئولوژیک می رسیم به ویژگی و نهاد برخاستۀ دیگری از آن سرچشمۀ ناپاک ایدئولوژی مادی.
تاریخ به کرات نشان داده است که هرگاه جامعه ئی اساس ایدئولوژی و فرهنگ خویش را بر مبنای مادیت محض نهاده باشد، نه تنها جامعه، هویت راستین انسانی خود را از دست داده که در اثر رشد ارزشهای مادی و ضعف ارزشهای متعالی انسانی، جامعه چه از نظر انسانیت و چه از نظر انسان، نسبت بروز حوادثی خونبار به زوال و نیستی می گراید، لیکن آنچه در این میان چشمگیرتر و در نتیجه اسفبار تر می نماید اینست که ارزیابییِ جوامع انسانی در حد دوران معاصر هیچگاه متکی به زور نبوده و اگر واقعیت های ملموس حاکم بر سرنوشت جوامع کنونی را مورد نظر قرار دهیم بدون تکلف در می یابیم که در دوره های معاصر معمول چنین شده است که محاسبه ها و موازنه ها بر اساس قدرت (زور) برقرار شود، و برای همین است که مثلاً آمریکا و شوروی را در مقابل هم قرار می دهند و یا می گویند: «قدرت علمی» فلان کشور نسبت به فلان کشور بیشتر و یا اینکه ملت فلان کشور نسبت عدم موجودیت امکانات توان زا و نیرو آفرین، نمی توانند در مقابل حکام چپاولگر و میهن فروش خویش که از وسایل مدرن و سنگین تسلیحاتی برخوردار است، قیامی انقلابی نمایند؛ به ویژه استعمار که همیشه برای بزرگ جلوه دادن و در نتیجه محق جلوه دادن و قانونی و شرعی ساختن اعمال ننگین خود فقط از قدرت و نیروی تسلیحاتی خود، دم می زنند و بس.
در حقیقت اینان یاد شان می رود که خود قبل از زورمند بودن و صاحب قدرت تسلیحاتی بودن، بشر اند و انسان. و برای انسان، شایسته آنکه قبل از متکی شدن به «زور» متکی به «انسانیت» شود.
آمریکا را بنگرید، در قبال پلیدی هائی که نسبت ظلم و جور و غارت و چپاولی که بر مردم ایران تحمیل کرده و عمال خویش را وامی دارد که به فعالیت هائی ضد روابط انسانی دست بزنند و وقتی مشتش باز می شود بجای پوزش خواهی و غرامت پردازی و تن دادن به اصالت های روابط انسانی، مثل کودکان بیمار بهانه گیر کودن، از مداخلۀ نظامی و ناوهای هواپیمابر گپ می زند!
اگر بخواهیم علل این مسئله را پیجوئی داریم خیلی زود به این نکته می رسیم که: چون اینان هرگز خویش را از دریچه انسان بودن خود، و از منظر فضایل و مکارم اخلاقی و انسانی و در رابطه و پیوند با پاکی ها و خوبی هائی که انسان را از حیوان ـ که مشخصۀ بعضی انواعش بیشتر در «زور» تجلی می کند ـ ننگریسته اند، تا می گوئی آدم باش، و کاری آدمی وار بکن، این اعمال ننگین هم تو را به هزاران درد بی درمان دچار می کند و هم ما را، خشونتی زور مدارانه را پیشه می دارند، تا شاید بشود از این راه خود را باز به همان خواست ها و ایده آلهای فرعی برسانند.
اینگونه محاسبه و موازنه کردنها بیشتر از جانب دهریون و آنهائی که برای جهان معنویتی و غایتی و نتیجه ئی قایل نیستند طرح می شود، لیکن مردم با ایمان نه تنها به اینگونه محاسبه ها باوری نداشته و ندارند که همیشه جدیت به خرج داده اند تا آثار اینگونه باورها را در ریشه بخشکانند.
در نهضت اخیر افغانستان که مردم مجاهد و غیور در مقابل چپاولگرانی می جنگند که اساس محاسبه و موازنه را بر مبنای زور نهاده اند، با استفاده از حوادث تاریخی و نهضت های ضد انگلیسی آن سرزمین به تقلید و استفاده از روش انقلاب اسلامی ایران که فقط با سلاح ایمان به پیروزی رسید، عملاً نشان دادند که اسلام «زور» را اساس محاسبه و موازنه قرار نمی دهد و لذاست که در این مکتب انسان ساز، شهید با نثار خون خود ـ که فریادی است جاری در طول تاریخ و ندائی ست برخاسته از انسانیت مظلوم و محکوم ضد خدائی ـ نه تنها بر همۀ زورها و زورمدارها غلبه می کند و پیروز می شود که خود به مثابۀ یک واقعیت زنده و ارزش پایدار باقی می ماند و حتی اگر بخواهیم با همان منطق نادرست مادیون که همه چیز را با زور می سنجند و همه چیز را در رابطه با قدرت در نظر می گیرند، محاسبه را برقرار داریم، باید بگوئیم: قدرت ایثار و خون یک شهید افزونترین قدرتهاست و دلیل آنهم دوام و بقای عمر این یادآوریست. و اگر بخواهیم این حقیقت را در رابطه با تکوین تمدنها و دوره های تاریخی مورد تأمل قرار دهیم به روشنی درمی یابیم که بر مبنای همین بینش و ارزیابی مادی و زورمدارانه بوده است که تاریخ در مسیر زادن، رشد کردن، توسعه یافتن، پیر شدن و در نهایت مرگ و فناء تمدنها، گواه وجود غولهائی بی غواره و جدا از مسیر فطری اجتماع به نام «ابرقدرت»ها بوده است. دوره های معین تاریخ ـ نه به مفهوم مارکسیستی آن ـ همواره دروغهائی از این گونه را با بروز فجایع و حوادثی در خود ثبت کرده است که در پایان هر دوره راست بودن این «دروغ»ها تثبیت شده است. دورۀ ما نیز محروم از این فاجعۀ اسفبار نبوده و دروغهای بزرگی را بنام ابرقدرتها بر مردم تحمیل کرده است. بررسی ویژگی های عمومی یا کلی و مشخصه های فرعی این پدیده ها می رساند که تنها چیزی که نبوده اند ابرقدرت است؛ چه با همۀ تلاش و کوششی که درین زمینه بخرج داده اند، باز هم ویژگی های زبونی و ضعف و بیچارگی و ذلت و سستی و بی مایگی شان نمودار بوده و چه بسا که از این مسئله همیشه رنج هائی نیز داشته اند. ویژگی های کلی و عمومی این ابرقدرتهای دروغین را می توان درین موارد مشاهده کرد، البته اینان را که بر می شماریم نمی تواند تبارزدهندۀ همۀ ویژگی های آنها باشد، چه درین زمینه شایسته آنکه کتابی نگاشته آید و تحلیل و تدقیق بگونۀ مدرسی و منظم باشد.
نخستین ویژگی این ابرقدرتها را می توان در زمینۀ «فقر» به مفهوم نیازمندی به مشاهده نشست، فقر در اندیشه، فقر در عمل، فقر در اخلاق، فقر در هنر، فقر در اخلاص، فقر در انسانیت، فقر در شهامت، فقر در خودسازی، فقر در ایثار، فقر در عرفان، فقر در عشق و تنها جائی که نتوانسته است فقر به سراغش رود، زمینۀ «فقر» بوده و بس.
اثبات اینکه این ابرقدرتها گاه با داشتن همه نوع ابزار و وسایل قدرت آفرین فقیر بوده اند کار مشکلی نیست، هر چند در شرایط امروزی و عصر ما که دروغهای بزرگتری چون «بریتانیا» و «فرانسۀ» دیروز و «شوروی» و «آمریکای» امروز را بنام ابرقدرت بر ما تحمیل کرده اند و تمامت نیازهای شان را بی نیازی، دروغ های شان را راست، ظلم های شان را عدل و خیانت های شان را محبت جلوه داده اند، این کار نزد بعضی ها مشکل چه که غیرممکن و نامعقول بنظر می رسد.
اگر ما انسان را موجودی اجتماعی بپنداریم و او را در رابطه با پیوند انسان به انسان ـ که می پنداریم ـ لازم می آید همۀ زمینه های اجتماعی مربوط به آن را در رابطه با پیوند انسانی در نظر بگیریم، که اینگونه پیوند، ویژگی های خاص خود را دارد که با فقدان و نادیده گرفتن این ویژگیها، و زمینۀ مربوطه، از مفهوم اصلی خود تهی شده و همین تهی گاه است که ایجاد فقر را می نماید، چه یکی از معانی ریشه ئی فقر نیز همین است.
اینک با در نظر گرفتن این حقایق و باورداشت ها، تحقیق را در هر گوشه ئی از زمینه های حاکم بر جامعۀ قدرتمداران که پیاده داریم، چون زمینه، مثلاً زمینۀ علم، از بارها و ویژگی های اصیل انسانی با آن مفهوم ژرف و بلند آن ـ که به ویژه در اسلام مطرح است ـ خالی ست و نمی تواند بر مبنای خالص و پالودۀ مفاهیم انسانی قرار داشته باشد، اثبات می شود که فقر بگونۀ چشمگیری نمایان است.
باور به این مسئله نزد خود این ابرقدرتها! تثبیت و روشن تر از آن است که نیازی به توضیح و کوشش برای بازیافت دلایل جدای کردار و گفتار خود آنها داشته باشد، و این مائیم که ناباورانه به حقیقت فقر آنها نگاه می داریم نه آنها. چه اگر غیر این بود دروغهای میان تهی با آنهمه شدت و حدّت و تلاش و کوشش به اثبات خویش کمر نمی بستند تا دروغی را، راست جلوه دهند، و خیانتی را، عدالت. بنگرید به نوشته های خودشان که چگونه دربارۀ خویش می اندیشند، آیا عالم دربارۀ خود می نویسد که من عالمم؟ آیا انسان دوستِ از خود گذرِ پُرخلوصِ با ایمان جز در کردار و رفتار خویش، خود را به ثبوت می رساند؟!
ویژگی دیگر این ابرقدرتها! «ترس» است و بیشتر ترس از فقر، ترس از نداشتن قدرت که اینک وسیلۀ سیالی است برای چهره گردانیدن نیروها؛ باز هم «ترس» در هر زمینۀ فردی و اجتماعی؛ فرعون از ترس، پسرهای مردم را بخاک و خون می کشید تا نیرویی ـ هر چند بالقوه ـ در مقابلش پدیدار نگردد و افزون برین همیشه بر آن بود تا بر نیروی پاسدار خویش بیفزاید! آمریکا و شوروی، آیا جز همین کار را می کنند؟! فرعون می دانست که من نه تنها از مردم و برای مردم نیستم که بر مردم و دشمن مردمم و اگر هستم از طفیل وجود ارتش و قوای آنم! آمریکا و شوروی مگر بر روی قلب مردم زندگی می دارند؟ مگر این ابر قدرتها جز بر پای تسلیحات نظامی ابرقدرت شدند و هستند؟
آیا رویکرد به ارتش و نیروی غیر، جز زادۀ ترس می تواند بود؟! ارزیابی دقیق و آمار درست بررسی موافقین و مخالفین «دولت» آمریکا و شوروی بیانگر این واقعیت دردانگیز است که هیچ یک از این دو غول بیغواره نه تنها تبلور و تجسم اراده و انتخاب «ملت» خویش نیستند که اعمال و ایده آلهای شان درست در جهت خلاف آرزوهای مردم محروم این ممالک و متضاد با آنست.
ویژگی دیگر ناشی ازین دو شاخص در هم کوبندۀ هویت راستین یک انسان متعادل را می توان در بیمار بودن و عقده ئی بودن و در نمود خطرناک «خود کم بینی» علناً مشاهده کرد. قدرتمداران دروغین همیشه ازین بیماری ها بی نصیب نبوده و حتی زمانی در بحران این بدبختی به اعمال ننگینی دست می آلایند که انسان از شنیدنش خجالت می کشد. کشتارهای دستجمعی، زندانی کردنها، به اسارت کشیدنها، آواره کردنها، همه و همه بروز نمودهای عینی این ویژگی هاست.
خودکم بینی این قدرت پرستان را می توان در سایر زمینه های اجتماعی به گونۀ چشمگیری بتماشا نشست، بیمار درین حالات چون از نظر روانی خویش را فقیر و در زمینه های معنوی، ذهنیت خویش را تهی می یابد، همۀ کوشش خود را در آرایش تجمل پرستانۀ مادی متوجه می سازد! و چون عقلش بیشتر در چشمها و گوشهای اوست، می پندارد دیگران نیز به چنین پندار ابلهانه ئی تن در می دهند، و از همین رو است که اگر به چیزی روی می آورد نخست زمینۀ آن سخت مادی ست و گذشته از آن بگونۀ ابلهانه ئی بیش خواهانه است چه تکنیک باشد، چه مصرف، چه ارتش باشد و چه لذت پرستی! و چون در فقر کشندۀ بینشمندی قرار داشته و نمی تواند به جوهریت علل ضمانت بخش فرهنگ و تمدن انسان در مسیر مداوم تاریخ انسانی پی ببرد، بیشتر متوجه زمینه های مادی و پهنۀ تحکم ارزشهای خویش است، بی آنکه بداند این فقط یک بعد و یک پایه از نهادها و پهلوهای موجودیت زمینه و امری می تواند باشد.
آمریکا و شوروی را در تحلیل روانشناسانۀ اجتماعی بگونۀ خطرناکی بیمار می یابیم، مگر بیماری و انحرافی بدتر از این وجود دارد که انسان هائی گرسنه و در حال احتضار در روی زمین بسر برند و آمریکا مازاد گندم ضروری خود را به دریا بریزد؟!
خود کم بینی چند تا بی هدف قدرت بدست آمریکائی در بر آوردن نیازهای عاجل انسانی مردمی به فاقه کشیده شده از طریق ارسال گندم بدانها اشباع نمی شود، چه اینکار نمی تواند انتهای قدرتمندی! «خرافت اندیشه، فقر انسانیت و نهایت زبونی و ترس» او را از رشد مردمی «محروم شده» نشان دهد؛ لذا آنان را به فساد می کشاند، تا آن مردم نیز به تباهی کشیده شوند و آمریکا از جانب شان احساس ترس کشنده را ننماید. آنان که به تحلیل و تجزیۀ روانکارانه آگاهی دارند همۀ این مسایل را در نظر اول ادراک می کنند. آیا در جهانی که بیش از نصف مردم آن از ضروریات و نیازهای اولیۀ خود محروم اند، جز عقدۀ خود کم بینی و جز احساس فقر و ترس می تواند موجد این همه تخریب و به هدر دادن نیروهای انسانی در زمینۀ تسلیحاتی از جانب روسیه و آمریکا باشد؟!
لذا با وضاحت نظاره می داریم که اینان جز دروغهائی استعماری برای بهره کشی و جنایت بیشتر و استضعاف مردمی واقعاً مردمدار و تمدن ساز نخواهند بود.
ابرقدرت بایست «خودکفا» باشد، که اینان نیستند. اگر یک ماه نفت جهان سوم و به ویژه ممالک اسلامی بروی این پهلوان پنبه یی ها بسته شود، همه به هلاکت خواهند رسید، اگر گندم زیادی دارند تا به دریا بریزند، برای اینست که نفت جهان سوم را چپاول می کنند. اگر چند من آهن را به مقابل چند سال عمرمان به نام یک ارزش دروغین به ما تحمیل می کنند، از قدرت نفت است. مگر یک کارمند پر در آمد چقدر مدت باید زحمت بکشد تا پول یک ماشین سواری آمریکائی را پیدا کند؟! یعنی این مائیم که آنها را ابرقدرت ساخته ایم و به شرّ شان نیز مانده ایم!
خودکفائی، اعتماد به نفس را بار می آورد که این چپاول گران با تجاوزها، ظلم ها، تمرکز و تکاثر طلبیهای پلید و جبارانۀ خویش این روشن را روشن تر می دارند که فاقد همۀ این ویژگی های یک ابرقدرت راستین می باشند.
جای بسی شکرانش در این است که این دروغها با همۀ حیله ها و مکرها و شیطنت هائی که بکار می بندند برای همیشه ناشناخته نمی مانند. و همانسان که قدرتهای دروغین در طول تاریخ از راه شناخت ویژگی های قابل انهدام خویش به نابودی کشیده شده اند، در این عصر نیز بینشمندان انسان دوست واقع گرا، با درک و شناخت زخمواره های فسادآور و به تباهی کشندۀ این قدرتمداران دروغین قیام علیه آنان را یگانه راه نفی و شناسانیدن راستین این دروغها نموده اند. تاریخ استعمار بیانگر واقعیت شورانگیزی ست که یگانه خاستگاه پرتوان و ایمان زای عصیانگران آزادی طلب، علیه این حکمروایان دروغین، ملل ضعیف و درین دوره بخصوص مسلمین بوده اند. انگلیس را نخستین بار مسلمین از سرزمین شان بیرون راندند، فرانسه را نیز، اما آنچه افتخارآفرین و غروربار است، نفی و به زبونی کشانیدن «ابرقدرت»ی بنام آمریکا بوده از طریق انقلاب اسلامی مردم ایران و به زانو درآوردن غول دیگری بنام شوروی از طریق انقلاب رشد یابنده و پهنه یاب مسلمان افغانستان!
انقلاب ایران و در کنار آن جهاد انقلابی افغانستان، اثبات کرد که در جهان، باور به وجود این ابرقدرتها از جانب هر که و هر چه نمی تواند جز پذیرش امری استعماری و دروغین باشد که استعمار برای ایجاد چنین باوری سالهای سال کوشش پیگیر و مستمر به خرج داده است.
اینان نه تنها ابرقدرت نیستند که به مسخ وقیحانۀ یک ابرقدرت چپاولگر، غاصب، جانی، شرور، خون خوار، خود فریب، بیمار، عقده ئی و نابخرد می مانند. و جالب اینجاست که پس از تحمل شکست ننگین شان در جبهۀ مبارزۀ با حق، هنوز از رو نرفته به جای آنکه نقاب شرم بر چهرۀ ننگین خویش ببندند، با آرایشی وقیحانه صحنه را عوض و به جای ترمیم اشتباه و عدم بینش مندی خود، راه را برای غارت هر چه بیشتر انسان و نابودی انسانیت خود هموار می دارند.
آمریکا پس از تحمل شکست خویش در ایران به این عمل کودکانه و احمقانه دست زد تا مگر بتواند زمینه را برای انحراف ذهن ها آماده سازد ولی ملت غیور، آگاه، مسلمان، انقلابی و ضد امپریالیستی ایران با درک دسیسه ها و شیطنت های مرتجعانه و استثماری و با استفاده از زمینۀ شکست و سرگیجکیِ آمریکا، ضربه ئی آنچنان گیج کننده و هیجان آوری را با اشغال سفارت توطئه خیز و جاسوسی اش، بر آن وارد کردند که نه تنها لبخند پیروزمندانه و غرورآفرینی را بر چهرۀ مسلمانان ایران و جهان شکوفا کرد و نه باز هم تنها همۀ مستضعفین جهان را خوشحال و به شورش، اعتراض، تظاهرات و عصیانهائی سازنده و ضد امپریالیستی واداشت، که ضربه ئی شدید بر پیکرۀ این غولهای بزرگ انسان خوار و تابش چشمگیری در شناخت واقعیت آنها شد. عکس العمل احمقانۀ آمریکا در مقابل این عمل قهرمانانه و خواست قانونی ـ انسانی و مشروع مردم ایران در قبال باز پس گیری خودفروختۀ آدمکش و دزدی چون رضا پهلوی و جهت گیری های مردم جهان ـ بویژه محافل سیاسی و اجتماعی ـ بار دیگر ثابت کرد که آمریکا نه تنها یک ابرقدرت نیست که یک فقیر نیازمند بدون اندیشه ئی ست که رسیدن به قدرت را با وحشیگری و خون ریزی و استعمار و استثمار می خواهد تحقق بخشد.
در زمینۀ افغانستان و تجاوز شوروی نیز می توان به روشنی درک کرد که ترس از رشد شتابناک ایدئولوژی اسلامی که زائیدۀ رهائی از چنگال استعمار می باشد، شوروی را چنان به وحشت انداخت که حتی فرصت استفاده از نقابی استعماری و مکارانه را از وی گرفته و این به اصطلاح ابرقدرت ترسو، کاری کرد که جز خجالت چیزی به بار نیاورد. چه شوروی را این باور کودکانه بر آن داشت تا با استفاده از دهها هزار سرباز و تانک و هواپیما، از ترس رویگردانیدن مردم از جبهۀ باطل و فهم اندیشه های استعمارگرایانۀ شوروی، به افغانستان حمله کند، و جالبش هم اینجاست که عده ئی این فاجعه را بر مبنای پیروزی شوروی و شکست آمریکا توجیه می دارند! آیا این راست است؟
برای اینکه به فرایند بینش مادی و الهی در زمینۀ عملکردهای انسان در جامعۀ بشری نزدیکتر شده باشیم و از جانبی زمینۀ درک واقعی اندیشه و عمل زورمدارانۀ شوروی را بهتر درک نموده باشیم، تحلیل مختصر از مفاهیم شکست و پیروزی را ارائه می دهیم.
مفاهیم «شکست» و «پیروزی» را نمی شود در محدودۀ خاصی و در تنگنای محصوری قرار داد و اگر گاهگاهی چنین عملی صورت می گیرد ـ چه در گذشته و چه هم اکنون ـ مسئله در رابطه با شرک (نظام مقابل انسانیت و در شکل حاد و منحطش نظام علیه انسان، نظام استبداد، استثمار و استعمار) مورد عمل قرار گرفته و کوشش به عمل آمده است که زور را در لباس حق و حق را در رابطۀ با زور، اساس «دریافت» و «سنجش» قرار داده، مفاهیم «پیروزی» و «شکست» را در بعد عینی یا زورمدارانۀ نظامی و آنهم نه در «جوهرۀ حقیقت وقایع» که در «نمودهای حسی» محصور دارند.
اساساً انسانها از مفهوم شکست دو برداشت مختلف و متضاد داشته و بر آنند تا در زمینۀ حیات جمعی برای دفع خطر و رفع شر و در پهلوی ایجابی آن، جلب منفعت با استفاده از امکانات و ضوابط و معاییر ممکن از آن دوری جویند، و این واقعیت ناشی می شود از طرز نگرش آنها به هستی و به انسان و برداشتی که از این دو دارند.
پیروان مکتب «شرک» چون خود را در مقابل جهان، در مقابل مخلوقات، در مقابل انسان و ژرف و بلندتر از آن در مقابل انسانیت مشاهده می دارند، هراس زده شده از فقر ـ فقر در برداشت، فقر در نیت، فقر در هدف، فقر در اراده، فقر در ایثار و اخلاص و عرفان و عشق و عمل و سازندگی و تکامل ـ آنها را به سوی کانونی می کشانند که بر هم زنندۀ خمیرۀ هویت انسانی آنهاست، کانونی که نه تنها بر مبنای پوچ مادیت تهوع آور زورمدارانه است که در همین رابطه نیز محدود، تنگ نظرانه، نامطمئن، ناپایدار و «ترس آفرین» است. اینان تنها به نیروی حاضر در معرض مصرف از مجاری مختلف پناه می برند. این پناه گزینی ناشی از هراس، زادۀ از فقر و زایندۀ هراس و زادۀ از نیروی ضد انسان و انسانیت است.
درین رابطه نه تنها به معنویت هستی توجهی نشده و با تمام قدرتِ ناشی از هراس، این مفهوم مسئولیت آفرین خلجان زای اضطراب آلود سازنده نفی و طرد می شود که به انسانیت انسان که یگانه وجه ممیزۀ انسان از حیوان می باشد، نیز توجهی نشده، انسان را در رابطه با خواستهای حیوانی آن بگونه ئی وحشی تر و نیرنگ بازتر و مکّارتر و نیرومندتر و خبیث تر مورد نظر قرار می دهد. طبیعی ست در این بینش، شکست متوجه کسی ست که، زجر کشیده، شکنجه برده، محکومیت دیده، آوارگی چشیده و در اشکال زننده ترش، کشته داده و کشته شده است، نه آن کسی که زور گفته، شکنجه داده، ستم کرده، آواره کرده، داغدار ساخته، کور ساخته، کر ساخته، شلاق زده، بدار آویخته، به گلوله بسته، به آتش کشیده، تهاجم برده، زندانی و شهید کرده است.
و اما پیروان مکتب توحید چون خود را از هستی و در کنار هستی و در اوج شکوفائی این باور، چون خود را از خدا و در کنار خدا و برای خدا می دانند، انسان و انسانیت برایشان مفاهیمی بازتر، ژرفتر و بلندتری را القاء می دارد که فقط و فقط در رابطه با خدا و انسانیت انسانی و هستی ایمان ـ که روح زنده بودن را در خویش دارد ـ و هستن پایدار ارزشهای خدائی ست که مفهوم شکست را به تحلیل و بررسی می نشیند، و درین رابطه و از همین باور و درین بینش چون احساس نیازمندی و فقری نمی کنند، هراسی بر آنها مستولی نمی شود و چون هراسی بدانها راه نمی کند، خود را در تنگنای ابتذال آور و کدرِ گرایشهای زورمدارانۀ مادی محصور نمی دارند؛ و چون به زور پناه نمی برند، به آزادی می رسند و آنگاه که آزادگی را در خود و خویش را در آزادی شناور یافتند، انسانیت در برداشت شان، در نیت شان، در هدف شان، در آرزوی شان، در عمل شان، در ارادۀ شان، در بیان شان و عرفان و اخلاص و ایثار و بودن شان متبلور شده، هراس ناشی از فقر و هراس زاده از نیروی ضد انسانی جای خود را به عشق زاده از ایمان و ایثار زاده از آگاهی می بخشد.
در بینش اینان شکست برای جبهۀ حق اصلاً بی مفهوم و بدون توجیه است. چه حق، حق است و نمود حق و پیروی از حق و بیان حق و عشق به حق و تپیدن در راه حق در هر جلوه و هر شکل و هر شرایط و هر زمان و هر مکان نشانۀ پیروزی است نه شکست.
لذا، زجر کشیدن، شکنجه بردن، محکومیت و محرومیت دیدن، ستم کشیدن، زندانی شدن، شلاق خوردن، داغدار شدن، آوارگی چشیدن، بر دار شدن، بر آتش افکنده شدن و شهید گشتن در راه حق، نه تنها علامت پیروزیست که همۀ اینان با فریادی به طول راستی، شکست پیروان شرک و گروندگان به زور و ظلم و استبداد را اعلام می دارند. و درین مقطع از زمان، استعمارگران جهان به پیشوائی شهوت زده هائی بی خود و بی جلو، یله در هوسجوئی های زورمدارانه، چنان شوروی و آمریکا و رقبای همگام و هم باورشان، مسئلۀ شکست را در مفهوم نخستین آن می فهمند و مسلمانان آگاه، مبارز، متعهد و جانباز و نیز همه انساندوستان و باور آورندگان به معنویت هستی و انسانیت و آزادگی به مفهوم دوم آن.
استعمار شوروی که شکست و نابودی کامل خود را در، به دست کشیدن از چپاول و غارت و قتل عام و ستم گری، در کمبود نیرو، در کم زوری و در فقر مادی می یابد، توطئه آمریکا ـ زورمند شدن، غنامند شدن و در بینش کرملین نشینان، پیروزی آمریکا ـ را در افغانستان بهانه قرار داده، مردم بی پناه، تهی دست و آزادۀ افغانستان را بخاک و خون می کشد.
یکی از علتهای مهمی که باعث برچسب غربی و شرقی زدن به نهضت های اخیر ممالک جهان سوم شده است، برداشت استعمار از مفهوم شکست به گونۀ گفته شده می باشد. استعمار چون از مفهوم انسانیت و در نتیجه، مفهوم پیروزی و شکست برداشتی شرک آلود دارد، و چون خود همیشه شکست خویش را در فقر نیروی مادی می پندارد، می کوشد تا علت همۀ جنبشهای رهائی بخش و آزادی پسندانه را در همین رابطه به تفسیر نشیند؛ و مضحکتر از آن که گاه ماسک شناخته شدۀ بی اثر انساندوستی را بر چهره می بندد.
دقت در تجاوز استعماری شوروی در افغانستان و ادعاهای پوچ و بدسگالانه اش مبنی بر سرکوبی عوامل مزدور امپریالیسم، نخست خود بیانگر فقر در برداشت از زمینه های سیاست جهانی، فقر در هدف و نیت انساندوستانه، فقر اندیشه در روش برداشت از روابط حسن همجواری ـ البته و صد البته نمایش دهندۀ غنای کامل ستمگری، تجاوزطلبی، جنایت و کشتار، آواره سازی و تولید هزاران بدبختی دیگر است ـ و حتی فقر در زمینۀ ارائۀ بهانه است. شوروی، انسان دوستی نسبت به مردم افغانستان ـ کدام مردم؟! ـ و دلسوزی به آنها را در رابطه با استعمار امپریالیسم آمریکا، بهانۀ پیاده کردن بیش از یکصد هزار سرباز و صدها هواپیما و چندین صد عراده تانگ و قتل عام هزاران انسان بی گناه قلمداد می دارد، این راست است آیا؟! اگر این حقیقت دارد، آیا ملت یکپارچۀ در حال مبارزۀ افغانستان آنقدر بی شعور است که حاضر است کشته دهد و کشته شود، اما حاضر نیست حقیقت را پذیرفته، و احسان! دلسوزی! و نوعدوستی! مدافعین از حق خود! یعنی شوروی! را قبول نماید؟ این بی منطقی جز در منطق فاقه زده هایی که در اندیشه و عمل، در ابتکار و اخلاق، در انسانیت و شرف و… به فاقه زدگی گرفتار آمده اند ـ چنان پیروان راستین شرک ـ و جز در نظام بی نظم و منطق استعمار شوروی نمی تواند جائی داشته باشد.
شوروی می خواهد با این عمل انساندوستانه اش! به مردم افغانستان چه ارمغانی را به هدیه سپارد؟ نظام سوسیالیسم؟! این بردگی قرن بیستم را. چرا؟ برای رسانیدن شان به مادیاتی در حد خورد و خوراک و پوشاکی بیشتر؟! آیا خنده آور نیست که دروغی اینسان ابلهانه را بهانه استعمارگری و تجاوز طلبی و ستم گری قرار داده و خنده آورتر نیست که قیام اسلامی و یکپارچۀ ملت تهی دست را به تحریک آمریکا قلمداد می دارد؟! آیا اگر باز ـ توجه و دقت کافی تان را درین فرض محال خواهانیم، چه می ترسیم از بازار شلوغ توطئه سازی و بر چسب نهادن های غیر حقیقی ـ آمریکای جنایت پیشه و نامرد نامردم، دروغ دیگری را بریش خویش بست و عین ادعا را مبنی بر اینکه جهت رهائی مردم مستضعف از چنگال خونخواران شوروی ـ که عملاً مهره های کثیفی چون تره کی، امین و ببرک را رویپوش تجاوز استعماری خود قرار داده اند و به این اعمال دست زده است ـ علم کند، برای شوروی چه توجیهی جز خجالت باقی خواهد ماند؟ هر چند مکرراً عرض می داریم این یک فرض محال است اما از آنجا که استعمارگران امروزی جهان پلیدتر از آنند که خجالت به سراغشان بیاید، بیان ننگ آور این فرض را ارائه کردیم.
و باز اگر این مسئله حقیقت دارد که شوروی را انسان دوستی به این کار واداشته است، آیا فلسطین و فلسطینی ها در سرزمین خود و در خانه های خود زندگی می دارند؟ آیا آزادیخواهان مسلمان آفریقا در زیر چکمه های استعمارگران امپریالیسم غرب جان نمی دهند؟ آیا ملت رنجیده و ستم کشیده مصر جز بواسطۀ همین مسایل نبود که بکام امپریالیسم آمریکا افتاد؟
کجایند سربازان شوروی؟ هواپیماهای روسی و تانگ ها و مسلسل های داغ؟ شاید باز هم از وجود پیمان همکاری نظامی در افغانستان و عدم پیمان همکاری نظامی، چرندیاتی را بلغور کنند؛ اما دیگر دیر شده است و مردم نیک دریافته اند که چه راهی باید بگزینند و چه دلایلی را بپذیرند.
شوروی با این عمل خود مرگ ننگین مارکسیسم را از طریق همۀ زبانهای گویای مردم جهان اعلام کرد، هر چند این مکتب در حال احتضار بسر می برد. نمودهای روشن این واقعیت را نه تنها می توان در ابراز انزجار و نفرت عمومی ملت ها و انسان دوستان جهان و به ویژه امت اسلام دریافت، که در ابراز انزجار و نفرت نوکران پوزبند زدۀ خودش در همۀ جهان مشاهده کرد. این حقیقت به مردم مبارز و مسلمان افغانستان که: شکست را احساس ضعف و پناه بردن به زور می فهمند، امید می بخشد تا هر چه بیشتر از موضع اسلامی خود در مقابل شوروی دفاع کرده، با بدست آوردن پیروزی که ـ خداوند وعده اش را برای مدافعان راه حق و مستضعفین زمین داده ـ نظاره گر تحمل رنج و شرمساری و سرشکستگی در چهرۀ پیروان شرک و در این مقطع از زمان استعمار شوروی باشند.
مسئلۀ دیگری که به شکل یک نالۀ خلجان آلود و حسرتزای از اندیشه و قلب عده ئی سر بر می کشد اینست که ملت افغانستان تنهاست و مظلوم و هنوز که هنوز است و این ملت صدها هزار شهید گلگون کفن را هدیۀ راه آزادی و اسلامیت کرده است، نه تنها، تنهائیی او با همیاری و همگامی هیچ جامعه ئی آزاده و متعهد و مسلمان به جمعیت نپیوسته که حتی ندای تنهائی و مظلومیت اش آنسان که باید، به گوش جهان و بویژه ملل محروم و مستضعف نرسیده است. ملت محروم افغانستان با وجود ضعف اقتصادی دردباری که از چندین سال به این طرف بر او تحمیل کرده بودند، در زمانی قد برافراشت که شایستۀ شخصیت اجتماعی جامعه ئی اسلامی می باشد. در زمانی که شب بود، سراسر شب، در سالهائی که خفت و دغلبازی، رنگ زیرکی و هوشیاری به خود گرفته بود و می رفت تا به جای تعقل، به جای کشف و کاربرد تعاملات پایدار و مهرانگیز انسانی، اندیشه ها و عملهای جهانیان را از مسیر فطری آنها محروم سازد.
در سالهائی که شهوت، بیش خواهی، تمرکز، تکاثر، تجمل پرستی، مصرف زدگی، هوسرانی، عبث گرائی، مادیت اندیشه و عمل ـ که نمودهائی از شخصیت حیوانی انسان است ـ همۀ ابعاد سازنده و هویت فطری انسان را در محور خویش به چرخش گرفته و وسیله ها هدف شده بودند و هدف ها، وسیله هائی کوچک و ناچیز. در سالهائی که جنایت، ستمگری، بیداد، جور، تجاوز، حق کشی، بهره کشی، کشتار و آواره سازی، سیاست معرفی می شد. در سالهائی که چهرۀ بردگی را عوض کرده بودند و انسان بجای بردگیی انسان در بازار مکارۀ مصرف به عبادت ابزار رفاهی زانو زده بود، و آزادی و شرف را به میزان برخورداری از ماشین مقایسه می کردند. در سالهائی که شاعران به تمسخر، بردگی را آزادگی می نوشتند، تا انسان را به یاد خودش آورده باشند. در سالهائی که عشق، عرفان، ایثار، اخلاص، نیایش و تفاهم، واژه های کهنه ئی بودند که می باید در شعرهای کهنه سراغشان را گرفت، و مردم آنقدر در ابتذال مکرر بودن ناپایدار روزمرگی گیج شده بودند که بیداری شان را، تنها یک معجزه می توانست تعهد کند. در سالهائی که ظلم و بیداد را، عقل قلمداد می کردند و خونریزی را ایفای مسئولیت نام می نهادند.
در سالهائی که خودپرستی و اشباع کردن هوسهای پلید خویش را بدون کمترین خجالتی و ننگی از عبودیت دنیامداران زر اندوز و قدرتمند (استعمار) گذر می کردند.
در سالهائی که برای رسیدن به آب و علفی بیش، نه تنها استعمار را پرستش و تبلیغ می کردند و نه تنها دستهای پلیدش را در خون ریزی و چپاول آزاد می نهادند که در به یغما دادن هستی مردم، با وی همدست می شدند.
در سالهائی که شوروی نه تنها برای بهره کشی از گاز، لاجورد، لعل و سایر مواد معدنی افغانستان، و تحت سلطه قرار دادن ملت مستضعف آن می کوشید که قصد داشت با سلطۀ بر افغانستان و استفادۀ از اختلافات خودساختۀ بین افغانستان و پاکستان در زمینۀ منطقۀ پشتونستان و در نهایت، تجزیۀ پاکستان و حلقه بستن به دور چین و زیر نظر گرفتن خط تجارتی بحر هند و بدست آوردن بازار تجارتی و به هراس افکندن و مشغول داشتن چین، هند، جاپان، ایران و حتی استعمار جهانی به پیشوائی آمریکا، در زمینه های تسلیحاتی، خود را بر این منطقه از جهان و با نیرنگ و فریب از مجاری مختلف بر جهان سوم و جهان محروم و به ظلم کشیده شده و شکنجه دیده و نامتعادل، تحمیل نماید.
در سالهائی که دیگر نه مردی و نه زنی، نه جوانی و نه پیری می توانست جز به پایهای خویش، قوامش را متکی و مطمئن باشند. مردمی از تبار محرومیت، قومی پا گرفته از رنج و استضعاف، از تحقیر و تحکم، تکبیر گویان به پا خاستند.
به پا خاستند تا به همه اثبات کنند که خود را لمس می کنند، که می فهمند وجود دارند. به پا خاستند تا به همه بفهمانند، زیستن را و آزاده زیستن را می شناسند و دستهای شان را خود به اختیار بلند می کنند و قلب های شان با احساس های خود شان می زند.
به پا خاستند تا به جای آواره سازی، حق کشی، بیداد، تحقیر، تجاوز، بهره کشی، ستمکاری، تجاوز و جنایت، مهر، عطوفت، دست گیری، تعاون، همگامی، ایثار، اخلاص، بی نیازی و تفاهم را سیاست، معرفی نمایند.
برخاستند تا انسان را که در قربانگاه شهوت مصرف و مصرف شهوت در انتظار دردانگیز مرگی پوچ و در راهی بس پوچ تر نشانده بودند، آزادگی و استغنا بیاموزند، تا بردگی را رهائی نپندارد و بداند که بادارش که قبلاً بشری چون خودش بود اکنون تنزل منزلت و مرتبت یافته و ابزار و وسایل رفاهی شده است.
برخاستند تا جوهرۀ استعمارطلبی، استبدادجوئی و استثمارگرائی خفته در خمیرۀ مارکسیسم را که چنان روحی در کالبد شوروی پنهان و جدا ناشدنی است، در تبلور خون شهیدان خویش، به همۀ مستضعفین جهان و پاک نیتان فریب خورده نمایان دارند.
برخاستند تا به شوروی بفهمانند، به یغما بردن معادن افغانستان به صورت کل و نفت و گاز به ویژه، بدون از دست دادن قدرت تداوم حیاتی مارکسیسم و راه را به روی انقلاب خلق مستضعف و در بند کشیدۀ شوروی ـ که هنوز در پی آنست تا آنان را از جریان جنایات خویش دور نگهدارد ـ و جهان باز کردن مقدور نیست.
برخاستند تا با شهید دادن، زنگ بیدار باش، برای انقلاب توحیدی را در جهان به صدا در آورند.
برخاستند و کشته دادند، تا فردا این تجربه بر پیکرۀ به خون خفتۀ جوانان مسلمان ایران، پاکستان، عراق، سوریه، اریتره، فیلیپین و… و بر ویرانه های آرزوهای ملت محروم هند و… مستضعف جهان، تکرار نشود.
برخاستند، تا شوروی به افغانستان تسلط نیابد و مسلمانان دلیرش را به خفت و زبونی نکشاند، تا پاکستان تجزیه نشود، تا بحر هند به دست روسیۀ استعمارگر نیفتد و مردم هند، جاپان، چین و جهان سوم از ترس یورش شوروی بر خویش نلرزند و نیروهای خلاق شان را در جهت یافتن راه دفع اهریمن پلید شوروی بکار نیندازند.
برخاستند تا استعمار جهانی به پیشوائی آمریکا، در خونخوارگی و بیداد و جنایت، استثمار و استبداد را بهانه ئی بدست نگیرد.
تا عرفان و نیایش، تا اخلاص و ایثار، تا بزرگی و پاکی و آزادگی و شرف و غیرت و پایمردی و تعاون و عشق و اخلاق تجسم عینی خویش را در حرکتی شکفته و پهنه مند تبارز دهند.
برخاستند تا اعجاز قرآن به اثبات رسد و اسلام «دین» زندگی گردد؛ برخاستند تا ابلیس را از مرکزیت پندار، گفتار و کردار جامعۀ انسانی بردارند و خدا را در آن تمرکز عملی بخشند، تا رژیم شرک را در هم بشکنند و نظام توحیدی را بر ویرانه های آن بنیاد نهند.
اما سوگند به مردی مردان و پاکی پاکان که برخاستن شان را جز مردانی از تبار عرفان و ایثار تبریک و تکبیر نگفتند، آزادگان بردگی را بهانه کردند و خفقان را و ترسوها مصلحت را، مستضعفین به شنیده ها و نچ نچ و پچ پچ ها تکافو کردند و مستکبرین به محاسبۀ قدرت نشستند.
آیا چه افسونی بر امتی عظیم دمیده شده بود که نظارۀ ذلت و ستم بر انسان را با آهی سرد و لعنتی زیر زبانی، کافی می شمارند؟!
سکوت و اگر نگویم سکوت، عدم نشان دادن شدت انزجار مسلمین در زمینۀ دخالت شوروی بر افغانستان، روشنی نینداختن بر مسئله، نکردن دفاع مؤثر را از موضع نهضت اسلامی افغانستان و مداخلات استعماری ممالک سرمایه داری و استعماری جهان در زمینه تا آنجا که تشکیل مجلس شورای ملل متحد به درخواست اکثریت همین ممالک صورت می گیرد سیلی دردناکی است بر گونۀ خوابزدگان افیون استعمار که اگر به خود نیایند فردا شهوت استعمار جوانان آنان را نیز به سوی قربانگاه خویش گسیل خواهد بخشید.
هر چند ملت افغانستان با خدای خویش پیمان بسته اند، همانگونه که قرآن را از زیر چکمه های استعمار انگلیس نجات بخشیدند، تا رسیدن به حکومت حق و عدل الهی از پا ننشینند.
اما این نکته را نیز به همۀ ملت های اسلامی و آزادیخواه و مردم در بند کشیده شدۀ جهان اعلام می دارند که اگر بی خیال بنشینند، استعمار جهانی از این تجربه و زمینۀ آمادۀ آن برای جذب و حل ساختن شما، با هم به توافق خواهند رسید.
پس به پا خیزید تا ارادۀ خداوند که بخشیدن خلافت و امامت زمین به مستضعفین است به دست توانای شما تحقق یابد.
    و الی الله المصیر  

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.