سخن مدیر:

سیاست فریب و صدور آن

بدون دیدگاه

   هر چه از عمر استعمار می گذرد، بر تجارب غیر انسانی و فریبکارانه اش افزوده می شود تا آنجا که گاه تراکم تجارب ابلیسی پیروان این سیاست را دچار غرور کرده و قدرت تعمق و ژرف نگری را از آنان می گیرد.
تجارب استعماری در طول دورانهای متعدد به دنیا پرستان قدرت جوی اثبات کرده است که بهترین روش استعمار و استثمار دیگران صدور مقوله های پر زرق و برق و فریبنده ئی ست که محتوائی جز «پوچی» و «هیچی» ندارد. بررسی تاریخ استعمار نشان دهندۀ این واقعیت می باشد که در اوج روشهای استعماری، مسئلۀ دلسوزی به جوامع استعمار شده از جانب استعمارگران مطرح شده و چون در طول تاریخ بشریت اغلب حقانیت ها را به تحریف سوق داده و مفیدیت را بجایشان گذاشته اند، و بر اثر این انحراف اغلب ذهنهای نپخته ارزشهای مادی را بیشتر از ارزشهای معنوی و الهی مورد توجه قرار داده اند، زندگانی پر زرق و برق تجملی، زندگانی «معیاری» شناخته شده و از آنجا که استعمارگران جهانی و پیروانشان مجهز به زمینه های فریبندۀ حیاتی هستند و می کوشند تا همۀ آنها را نتیجۀ نحوۀ اصول سیاسی مورد نظر خویش قلمداد نمایند، مزورانه جدیت به خرج می دهند تا جهت هر چه بیشتر به اسارت در آوردن ملل محروم صدور اندیشه های سیاسی را بهانه قرار داده و از طریق تسخیر مغز سیاسی جامعه به چپاول آنان بپردازند.
در همین رابطه و زمینۀ ویژه تا آنجا که تاریخ سیاسیِ جهان نشان می دهد و تا آنجا که تاریخ ننگبار استعمار گواهی می بخشد، هیچ رژیم استعماری ئی و هیچ چهره استعمارگری مثل رژیمهای سوسیالیستی و دولتمردان استعمارگر روسیه، از زمینه سوء استفاده نکرده است و شگفتی مسئله در این است که تا به هم اکنون هیچ دولتی و هیچ سیاست مداری این همه از موضع اصلی خود انحراف نکرده و این همه بدنامی را به مسلک سیاسی و رژیم استعماری خود تحمیل ننموده است.
سوسیالیست های روسیه، پس از تحکیم قدرت سیاسی خویش بر ملت در بند کشیده شدۀ روسیه، به اسارت کشیدن سایر جوامع محروم و محکوم را مورد توجه فعالانۀ خود قرار داده و چون دیدند که حنای ننگین شان رنگین کنندۀ مغز هیچ با خردی نیست، همانگونه که آمد به وحشیگری و بربریت ماقبل تاریخ پناهنده شدند با این تفاوت که ثابت ساختند انسانهای ماقبل تاریخ موجوداتی ارزش جوی، سازگار با فطرت خویش و نیز مردم دلرحمی بودند!
تاریخ سیاسی نیمۀ دوم قرن بیستم را نگاه کنید، به خوبی متوجه خواهید شد که پیشگامان سیاست فریب در رابطه با جهانِ محرومین چه وحشیگریهای بی سابقه ئی که نکرده اند. تنها در میان ممالک جهان سوم، چه دولتهائی را از طریق «کودتا» به نفع خویش بر سرکار نیاوردند.
ممکن است، عده ئی خوشباور و ساده اندیش با خود اندیشیده و متوجه شوند که سایر استعمارگران این قرن نیز از روشهائی مشابه بهره گرفته باشند که از نظر نگارنده افتاده است! و شاید بپرسند آمریکا چی؟ که جواب روشن است.
وقتی نگارنده را عقیده بر اینست که اگر پیدا شد شخصی ـ فردی ـ گروهی و یا دولتی که خود را پیرو سیاست اخلاص و صدق و راستی قلمداد می کرد ولی در عمل پیرو سیاست فریب بوده و عملش زایندۀ زمینه هائی بود که تاکنون برشمردیم، آن فرد، آن گروه سیاسی و در نهایت آن رژیم (نظام) و آن دولت پایبند و پیرو سیاست فریب می باشد، وضع آمریکائی که در تحلیلی، روسیه خلف نامشروع وی و در تحلیلی، شریک جنایات و وحشیگریهای اوست، روشن خواهد بود!
روسیۀ جنایت پیشه وقتی متوجه می شود که منطق سیاسی اش با شکست مواجه شده است به زور متوسل می شود و آنهم از طریق تحمیل روشهای تروریستی! چه ما همانگونه که در جائی دیگر نیز بیان داشته ایم، کودتا را نوعی ترور دسته جمعی بیش نمی دانیم که گاه این عمل ننگین از جانب تروریست های بین الدولی همچون روسیه و یا برادرانشان بر ملتی تحمیل می شود.
بررسی نحوۀ صدور اندیشه های سوسیالیستی جهت استثمار هر چه بیشتر ملل محروم از شگفتی های قابل توجهی برخوردار است، که یکی از این شگفتی ها، تحمیلی بودن روش و بینش سیاسی سیاستمداران استعمارگر می باشد و تا آنجا که واقعیت ها نشان می دهد سایر سیاست پیشگان فریبکار نیز به بهانۀ صدور بینش و روش و تجارب سیاسیِ حاصلۀ از روش سیاسی خویش آن را «تحمیل» می دارند.
دانستن علل تحمیل سیاست و روش سیاسی ـ استعماری رژیم های استعمارگر خالی از لطف نبوده و می تواند ما را در شناخت و موضع گیری هر چه بهتر و بیشتر کمک نماید.
روسهای سوسیالیزه شده چون جدیت به خرج می دهند تا خود را پیرو فلسفۀ علمی! جا بزنند، ابائی ندارند از اینکه سیاست، اصول سیاسی و زمینه های مرتبط به آن را نیز علمی معرفی نکنند!
اینان اگر طرف مقابل را کم خرد و یا ابله و خود باخته و خود فروخته دیدند، بیشرمانه کوشش به عمل می آورند تا سیاست و اصول سیاسی خویش را علمی، ضروری و اجتناب ناپذیر اثبات نمایند، لذا پا فشاری می کنند که اولاً چون سیاست ما علمی ست باید بدون چون و چرا پذیرفته شود و ثانیاً چون ما قبل از شماها عملاً با زمینه های تطبیقی آن مواجه شده ایم تجاربی به دست ما رسیده است که شماها فاقد آن تجربه های سیاسی می باشید و ثالثاً پیرویِ بلاقید و شرط این سیاست، شما را در ابعاد مختلف به قدرت می رساند، لذا با همۀ این موارد آنچه برایش مجال عرض اندامی باقی نمی ماند مسئلۀ جبر و تحمیل است! چه اگر شما استعمارزده های بدبخت به این مسایل علمی! پی برده باشید متیقن خواهید شد که ما نه تنها ارادۀ تحمیل عقیدۀ خویش را نداشته بلکه بر آنیم تا با در اختیار قرار دادن همۀ این تجارب! و واقعیت ها! زمینۀ جهش تکاملی شما را فراهم آوریم!
علت دیگر تحمیل سیاست و روشهای سیاسی ـ استعماری که تنها به روش استعماری سوسیالیست های روسیه متعلق نبوده و سایر استعمارگران نیز از آن استفاده می نمایند اینست که نخست روش سیاسی خود را پا گرفته از یک انقلاب فرهنگی جا می زنند و می کوشند ثابت نمایند که سیاست و روش سیاسی، پس از رشد و گسترش بسیار وسیع فرهنگ و دانش و پس از تکامل اندیشه های اجتماعی ـ سیاسی طرح و پی ریزی شده است.
اینان اغلب دنیای خود را، مملکت خود را، و جامعۀ خود را «فرهنگی» و آنهم در سطح بالای دانش و تمدن توصیف می دارند، جای تأسف قضیه در اینست که اینان اغلب به مرده ریگهای گذشتۀ اغلب توهمی و دروغینی دلبسته اند که جز خودشان دیگر خردمندان را کمتر می توانند سرگرم و دلخوش و امیدوار نگهدارند.
این روش تمسخربار مربوط به استعمارگرانی چون روسیه و آمریکا نبوده و گاه در میان استعمارزده هائی که ادای اربابهای خویش را در می آورند، مشاهده می شود، شاه سابق ایران را مد نظر بگیرید، چنان دچار «ایرانی» زدگی کودکانه ئی شده بود که حتی آنگاه که دل به مرده ریگهای گذشته گرم می کرد، نمی دانست در چه حال و هوائی می چرد! لذا اگر صحبت از تمدن آریا یا آریانای کهن می کرد از «بلخ» به عنوان اولین مرکز تمدن «ایران» خودش یاد می کرد و اگر از زبان، دقیقی بلخی و سنائی غزنوی را ایرانی می خواند و اگر از زبان پارسی، آن را منسوب به کوچه باغهای نیاوران می دانست و اگر از سیاست دم می زد، سلطنت را ودیعه یی الهی قلمداد می کرد، تا حقوق بگیران حزب رسواخیز نپندارند که از سیاست و گروه سیاسی ئی پیروی می دارند که بدون سابقۀ فرهنگی و بدون پشتوانۀ تمدن و دانش می باشد!
و پس از این مرحله است که استعمارگران می کوشند به نیرنگ غیر انسانی دیگری تن در دهند که آنان و سیاست شان را خالی از جوهرۀ انسانی می سازد و آن اینکه مجدانه سعی می ورزند تا با استفاده از روشهائی کاملاً شیطانی دیگران را تحقیر نموده و دیگران را به این باور برسانند که هر چه هست استعمار است، اگر علم است، نزد اوست و اگر صنعت است نیز و اگر سیاست و روشهای سیاسی ست همانست که نزد استعمار وجود دارد و در این رابطه ما جز بی فرهنگهای بدتقدیر و نابخردی بیش نمی باشیم. قسمت جالب قضیه در این است که متوجه می شویم این کار را با پر روئی، وقاحت و حتی گاه با گرفتن چهره ئی آمرانه، دلسوزانه و حق به جانب انجام می دهند.
این روش نیز مربوط به تنها روسها و یا آمریکائی ها باقی نمانده و امروزه اکثریت نظامها و رژیمهایی که پیرو اخلاق قدرت مداری هستند از آن استفاده کرده و می کوشند تا اگر شد به همانگونه که آمد دیگران را تحقیر نمایند و اگر نشد، لااقل اینکه خود را، دانش خود را، ملت خود را، نظام خود را، اخلاق خود را، هنر خود را و… از دیگران بهتر و برتر جلوه دهند.
علت دیگری که سیاست فریب اصلِ تحمیلِ سیاست خود را با آن توجیهی سیاسی می نماید اینست که مدعی ست، نظامی که می خواهد از طریق صدور سیاست به دیگران ارمغان فرستد نظامی ست عادلانه!
اگر تفلسفهای نفرت انگیز روسیه مبنی بر اصل عادلانه بودن سیاست و نظام سیاسی سوسیالیسم را مورد دقت قرار دهید به خوبی متوجه خواهیم شد با وجود اینکه این تفلسفها، هیچگونه هماهنگی ئی با اصول فلسفۀ ماتریالیسم دیالکتیک ندارد، چقدر شیادانه در پی اثبات این مدعاست که می خواهد نظام عادلانه ای را هدیۀ دیگران نماید! به ویژه اگر دقت شود که این دیگران مثلاً مردم افغانستان باشند!
ادعای نظام فریب تحکیم عدالت است، اما چه جنایت هائی را که در پوشش این نام مقدس انجام ندادند، می خواهند عدالت را تحکیم بخشند اما نخست با کودتای مزدوران و اگر نشد با کشتار دسته جمعی و اگر نشد با قشون کشی و به توپ و تانک و طیاره بستن ها! و به خاک و خون کشیدن صدها هزار انسان بی دفاع و میلیون ها انسان آواره!
و از آن طرف، آمریکا را متوجه می شویم که مدعی تحکیم عدالت از طریق دموکراسی بوده و با وجود این ادعا چه فجایعی را بر مردم جهان تحمیل نمی کند. و آن دیگری نیز…!
تحمیل سیاست فریب علت های دیگری هم دارد که نظر به عدم گنجایش این مقاله با ارائه فقط یک مورد، از ذکر سایرین خودداری می نمائیم.
سیاست مداران استعماری و به ویژه روسها معتقدند که سیاست و نظام سیاسی شان دارای ضابطه های ثابت بوده و از اینرو لازمۀ تحقق مبانی چنین سیاستی اعراض از جروبحثهای مختلفه و پذیرش بی قید و شرط آن از جانب استعمارزده ها است.

ناگفته پیداست که ضابطه های سیاسی این سیاست تا زمانی ثابت و بدون تحول است که هر امری در رابطۀ نزدیک با استعمار مدِّ نظر گرفته شود و گرنه هر جا که پای مصالح استعماری به میان آمد نه تنها متحول و متغیر می شود که اگر لازم بود به کلی کنار گذاشته می شود، مثلاً: قوانین بین الدولی و ضابطه های مربوط به آن در سیاست فریب تا آنجا ثابت است که به مصالح استعماری روسیه و یا آمریکا صدمه ئی نزند، و همینکه در زمینۀ استعماری و چپاولهای آن صدمه ئی وارد شد از بیخ و بن مورد انکار قرار می گیرد، آن گونه که عدالت و اخلاق و شرف و انسانیت، و ما به خوبی دیدیم که هرگاه پای چپاولگری های استعماری به میان آید، همین استعمارگران پلید، قراردادهای خودساختۀ بین المللی را به کلی فراموش کرده و حتی با تجاوز به ملتی، دست به جنایاتی می زنند که هیچ حیوان درنده خوئی تصوری از آن را در ذهن خود ندارد.
نمودهای این مرض رنجبار در میان سران ممالک به اصطلاح اسلامی نیز مشاهده می شود؛ مثلاً دولتی که مدعی پشتیبانی از اسلام و قوانین غیر قابل تحول آنست، چگونه آنگاه که پای فواید اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و… به میان می آید، قوانین ثابت و ضابطه های غیر متحول را به نفع خویش تغییر می دهد.
درک همین مسایل بود که ما را باورمند به آن کرد که سیر سیاست های غیر الهی، قهقرائی بوده و محتوم به شکست است.
نمودها و مشخصه های تحمیل سیاست فریب و علل میل به این عمل خفت بار در پوشش اصطلاحِ فریبندۀ صدور انقلاب، زمینه های دیگری نیز دارد که می توان در صدر آن این واقعیت را احساس نمود که سیاست فریب خود را مرجع توان علمی، اقتصادی، نظامی، سیاسی، اجتماعی، هنری و غیره می داند!
بدین معنا که سیاستمداران نظام های ضد الهی و منحرفان از اصول و ارزشهای انسانی چنان می پندارند که آنان نخست در شناخت جهان و پدیده های آن و قوانین و سنن حاکم بر این پدیده ها و نیز در شناختن انسان و ابعاد وجودی او و روابط اجتماعیِ حاکم بر انسانها، نسبت به همۀ مردم دیگر، کامیاب تر و پر معلومات تر هستند! و در قدم دوم چون اینان صاحب شناخت اصولی جهان، انسان و جامعه و راز و رمزهای آن می باشند، می پندارند که توانسته اند با استفادۀ از این دانسته ها بیشتر از دیگران، جهان و پدیده های وی را به استخدام خویش در آورند!
از اینرو، این پندار انحرافی، آنها را به این باور شیطانی رسانیده است تا چنین بپندارند که می توانند تسلط خویش را بر انسانیت نیز مطابق زور و هوسهای خویش گسترش داده و اهداف و آرمانهای انسان ها را بازیچۀ خود قرار دهند!
شگفتی مسئله زمانی بهتر تبارز می کند که متوجه می شویم: اینان خود را مالک کسانی می پندارند که از نقطه نظر مادیت و قدرت مادی از آنها ضعیف تر می باشند و بر مبنای همین پندار احمقانه است که حق طرح، ارائه و انتخاب زمینه ها و ابعاد سیاسی را به خصوص به خود قلمداد کرده و عملاً حقوق ملتها را زیر پا می نهند.
لذا نمود دیگر سیاست فریب در زمینۀ صدور و تحمیل این سیاست جلوه می کند و آن اینکه: در سیاست فریب انتخاب زمینه های سیاسی مخصوص و مربوط به خود آنها بوده و دیگران را یا مجبور به پذیرش آن زمینه ها می سازند و یا با توسل به هزار نیرنگ و فریب، روی گردانندگان از این سیاست را از میدان بدر می کنند.
این عمل استعماری و ضد انسانی گاه با تحقیر و تمسخر نیز همراه بوده و کوشش به عمل می آید تا با القاء بیشرمانۀ مفاهیمی از قبیل اینکه:
شما، علمتان به جائی نرسیده است که بتوانید این مسایل را بفهمید.
این کار در خور فکر بسیار و قدرت بیشتری هست که شما ندارید، یا سطح فرهنگ شما پائین است.
شما دانشمند سیاست مدار ندارید، مردمِ شما بی عرضه اند، و هزاران تحقیر و طعنه و تمسخر دیگر، مردم را مجبور از پذیرش خواسته های سیاسی خود نمایند.

اینگونه سیاست بازی و به اصطلاح صدور انقلاب ـ و در حقیقت صدور استعمار ـ بازتابها و نتایجی دارد که در تحلیل نهائی، خودِ همین نتایج سیاست فریب را با شکست مواجه می نماید. زیرا که انسان تا یک حدی می تواند خرفتی را تحمل نماید و چون از حد گذشت فطرت انسانی سربلند کرده همۀ عوامل فاسد و انحرافی را از سر راه بر می دارد.
و چون این مقاله توان شرح نتایج این عمل تحریف و تخریب کنندۀ هویت انسانی را ندارد، به ذکر عنوان وار قسمتی از پی آمدها بسنده می داریم:
۱-   اینکار مردم را انفعالی بار می آورد.
۲-   اینکار مردم را به غیر متکی می سازد.
۳-   اینکار مردم را به خود بی ایمان می سازد.
۴-   اینکار قدرت ابتکار را از آنان می گیرد.
۵-   اینکار صادر کنندگان سیاست را مرجع و مرکز اتکاء قلمداد می کند.
۶-   اینکار ایجاد نومیدی و بدبینی و تردید به انسان و آزادی می کند.
۷-   اینکار، خودمحوری برای استعمار ایجاد می کند.
۸-   اینکار مبارزۀ انسانها را در جهت کسب آزادی اندیشه و عمل و انتخاب و… بی معنا جلوه داده و از «آدم» کاریکاتوری می سازد که هر یک از ما به روشنی می توانیم آن را در چهرۀ «خود فروختگان» به این و یا آن قدرت و رژیم مشاهده نمائیم.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.