سخن مدیر:

سیمای انسان در فن سالاری

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

    از آنجا که به قول « مارسل بوازار »:
« تصوری که یک جامعۀ سازمان یافته، از « انسان » در زمینۀ واقعیت ذاتی، مقام و تأثیر او در گروه دارد، برآوردی از ارزشهای تمدن آن جامعه را بدست می دهد. هر قضاوت تطبیقی دربارۀ نظام های فرهنگی یا فلسفی، همیشه در آخرین تجزیه و تحلیل به مفهوم « انسان » در گروه مربوطه، معطوف می گردد »([۱])؛
ما هم خواهیم کوشید تا به طور فهرستوار، ویژگی های انسان فعال در حوزۀ احکام و مناسبات مدرنیسم را ـ دقیقاً بر مبنای باورها و عقاید ادعاهای متفرعنانه و فخرفروشانۀ خود آنان ـ مورد توجه، تحلیل و ارزیابی قرار داده، تصویر تمدنِ مورد ادعای آنان را به نمایش گذاریم تا انسان واقعاً « تمدن طلبِ کمالجوی »، خود به ارزیابی آن همت گمارد.
مجدداً تأکید می داریم که، این ویژگیها، هرگز و به هیچ روی ساختۀ ذهن ما و یا القاء تهمت هائی از سوی مخالفان نبوده، بلکه اصولِ عقیدتی ـ عملی و در نتیجه به شکلی متعبدانه و متعصبانه مورد استقبال، تأیید و تأکید خودشان بوده و از جملۀ افتخاراتِ مذهب فن سالاری به شمار می روند!
مقدمتاً و به عنوان یک واقعیت انکار نابردار باید پذیرفت: میان تصویری که کارشناسان و نظریه پردازان فن سالاری در نوشته های نظری و بافته های تبلیغاتی خود از انسان بدست می دهند تا واقعیتِ بالفعل و مشخصی که در حوزۀ حاکمیت فن سالاری ـ به نام انسان ـ حضور داشته و نگرشها و گرایش هایش چهرۀ واقعی و انکارنابردار او را ترسیم می کنند، تفاوت، کمی بیشترک از زمین تا آسمان خواهد بود! چرا که انسانِ مبلغان و نظریه پردازان، نه می تواند حضور پیدا کند و نه هم اگر به فرض حضور پیدا کرد، اجازه خواهد یافت تا هویت ادعائی در نگرشها و گرایشهای خویش را به نمایش گذارد!
در واقع مدافعان فن سالاری فقط بدان جهت از چنین انسانی جانبداری نظری می کنند که اولاً: فقط در تخیلات، تصاویرِ بی اثر ذهنی، اقالیم پنداری و دنیای سراپا وهمیِ افراد معین می توانند حضور داشته باشند؛ ثانیاً: دارای هیچ قدرتِ عملی، نقش تعیین کننده و توان جهت بخشندۀ ضد فن سالاری نمی باشند؛ ثالثاً: برای پر کردن خلاء فکری عده ئی از ساده اندیشانِ خوشباورِ خیالاتی بکار می آیند؛ و رابعاً: برای سرپوش نهادن بر اهداف و مقاصد ضد انسانیِ آنها، کاربرد افسونکارانه ئی دارند!
به طور مثال، نظریه پردازانِ فن سالاری طی چندین دهه ـ و بلکه چند قرن ـ با بوق و کرنا و ابراز احساساتی شگفتی انگیز و با تفاخر و تبختری بی سابقه خود را طراح اندیشۀ « اومانیسم » ( = انسان سالاری ) معرفی کرده و دفاع از احکام و مناسبات این « عقیده » را از افتخارات ویژۀ خود قلمداد می کردند! زیرا به طور ناشیانه و وهم آلود گمان برده بودند که بر کلیسا ـ و اگر خواستی بی پرده تر و روشن تر بگوئی، بگو: بر خدا ـ فائق آمده، محوریت امور را از وی گرفته و به « انسان » سپرده اند! تا از این به بعد، او خود، سرنوشت ـ یا هویت و صورتِ انسانیِ ـ خود را طراحی، احکام و قوانین لازم برای تحقق آن هدف و پیشبرد حیات فردی و جمعی را معین، ارزشهای مورد طرد و یا گرایش را معرفی، و در یک کلام: « محوریت و اصالتِ وجود خویش » را، آنسان که خود تشخیص داده و می خواهد، به نمایش گذارد!
این نحوۀ نگرش به انسان، به او اصالت، محوریت و قدرتی مقدس و بلا منازع را تفویض و هبه می نمود که قبلاً فقط در اختیار خداوند ـ و جانشینانِ کلیسانشین او ـ قرار داشت؛ روشن است که طبیعت ذاتیِ چنین موجودی اقتضا نماید که وی: خود را موجودی « آزاد و مستقل » پنداشته و سلطۀ هیچ قدرتی ـ اعم از خدا، اشیاء و امور ـ را نپذیرد!
خود را یگانه و بیبدیل پنداشته، محوریتِ کلیۀ نگرشها و گرایشها را فقط از آن خود و متوجه خود بشمار آورد!
خود را برتر و مافوق ارزشها، اعتبار کننده و اعتبار بخشندۀ ارزشها پنداشته و همۀ آنها را ابزار و وسیلۀ حیات و حاکمیت « خدای گونه »ی خود قرار دهد!
خود را محترم و ارجمند، و بلکه مبدأ ظهور و بروز آنها پنداشته و هیچ چیز دیگری را در این مورد شریک و بدیل خود به حساب نیاورد!
خود را ملزم و متعهد حمایت، دفاع و جانبداری از احکام یاد شده پنداشته و عملاً خویشتن را مسئول مبارزه با هر نگرش و گرایشی پندارد که می خواهد اصالت، محوریت، مکانت و ارزش وجودی او را مورد تهدید قرار دهد!
خود را برتر، والاتر و شایسته ترِ از آن پنداشته تا تحقق چیزی ـ ولو که بهترین ابزار ساختۀ دست و فکر و… او ـ و یا حضور امری بخواهد آرامش و نشاطِ او را نابود ساخته و « خودِ او » را وسیلۀ تقرر خود قرار دهد!

     و دهها موردِ دیگر! اما با کمال تأسف، کلیۀ رویدادها و واقعیت های دردبار و حسرت انگیز افشاگر این امر رنجبار شدند که: این تخیلات و توهمات، بنابر خصلتِ ذاتی خود، پا از دائرۀ وهم و خیال بیرون ننهاده و در عالم واقع، نه تنها هیچیک از این پندارها لباس تحقق نپوشیدند که انسان بدبخت بیچاره را بیچاره تر کردند! آنهم تا آنجا که دردها، رنجها، فسادها و رسوائی های بالا خزیده از واقعیت های ملموس جاری، کار را به جائی کشانید که: خودِ نظریه پردازها، به جای پذیرش شکستِ توهمات بی ریشۀ خود در میدان عمل، به توجیه گریهای شرم بار روی آورند که حس ترحم و دلسوزی هر سنگ دلی را نسبتِ به اینان بیدار و فعال می ساخت! از اینرو، در حوزۀ حاکمیتِ نظام فن سالاری، که متأسفانه امروزه کل دنیای غرب([۲]) را در بر گرفته است، ما با موجوداتی به نام انسان مواجه هستیم که نفس نگرشها و گرایشهای خودِ آنان ـ و نه برداشت و تأویل ما ـ از آنان چهره ئی را به نمایش می گذارد که فقط برخوردار از ویژگی های آتی و پیامدهای تردید نابردار حضور فعال و فرایند استقبال از آنها می باشد و لاغیر:



[۱] ـ انسان دوستی در اسلام، ص ۶۱

[۲] ـ روشن است که منظور ما از غرب، نه غرب مکانی و جغرافیایی است؛ که غربِ نگرشی ـ گرایشی و یا با قدری اغماض « غرب فرهنگی » می باشد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.