سخن مدیر:

ششم جدی در پرتو معنویت انقلاب اسلامی

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

هوالقادر المتعال

بررسی و کاوش عالمانۀ بعد معنوی انقلاب اسلامی و میزان تأثیرگذاری و حرکت بخشی و شدت فزائی آن در موضع گیریها و فعالیت های مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و غیره کاری است لازم و روشنگر، بویژه آنگاه که این بررسی عالمانه در رابطه با روند تکاملی انقلاب اسلامی بصورت یک مکتب و باز، در رابطه با انقلاب اسلامی ملت مسلمان افغانستان مورد عمل قرار گیرد.
ضرورت هر چه شدیدتر و سریعتر این کار زمانی بیشتر احساس می شود که متوجه شویم در زمینۀ جوهری و زیربنائی، کاری شایستۀ مقام و مرتبت آن انجام نیافته است، هر چند کلیات مسئله، گاه به صورت مستقیم و مشخص و گاهی هم به صورت مقدماتی و یا فرعی مورد تأمل، مداقه و تأکید قرار گرفته است که چون صورت تحلیلی نداشته است، متأسفانه تا کنون در سطح لازم، نتوانسته است ضوابط و معاییری را جهت بررسی مسائل سیاسی بدست داده و مردم ما بتوانند، رویدادهای سیاسی را با آن محک مورد تحلیل و نقد و بررسی قرار دهند. طبیعی است با گستره و ژرفای بسیاری که این بعد دارد، نمی توان آن را در یک کتاب و یا جزوه و مقاله ئی ارائه کرد. ولی به حکم ضرورت، نمی توان از ورود به آن هم خودداری کرد. لذا مقالۀ هذا حکم مقدمه ای را دارد که فقط وظیفۀ تذکر مطلب و ضرورت توجه به آن را بعهده گرفته و رجامندی خویش را از دانشمندان و اندیشه وران، مبنی بر راهنمائی و راهگشائی امور مربوط به این بعد را، اعلام می نماید.
باورمان بر این است که می توان رویدادهای سیاسی، اجتماعی و… را از دیدگاههای مختلف و زاویه های متعدد مورد بررسی و کاوش قرار داده و واقعیت مسائل را شناسائی کرده و سپس بصورتی انسانی و عالمانه از تحقیق، کاوش و نتایجی که به دست داده و یا می دهد، بهره و ثمر گرفت؛ و ما، بر اساس همین باور، مسئلۀ ششم جدی (روزی که روسها، ارتش سرخ را به گونه ای تجاوزکارانه، وارد افغانستان ساخته، علیه امین، یار و همکار دیرینۀ خویش، کودتا کرده و با حمایت ارتش سرخ، ببرک را به جای وی نشانیدند) و علل و پی آوردهای آن را از زاویه ای دیگر و در پرتو معنویت و جوهر معنوی و الهی انقلاب اسلامی، مورد توجه قرار می دهیم و برای آنکه بدانیم استکبار شرق در چه حدی از معنویت انقلاب اسلامی ضربه خورده و دامنۀ رسوائی، شکست، زبونی، بدبختی و… آن تا کجاها کشیده شده است، لازم می نماید مسائل و مواردی را دقیقاً مورد توجه قرار دهیم.

ما معتقدیم که روسها، هم در براه انداختن کودتای عجولانه مارکسیستی، در بهار ۵۷ توسط تره کی، هم در تجاوز ارتش سرخ و هم در قبول ننگ بسیار فجیع و ذلت بار سازش با غرب، بصورتی سخت ناآگاهانه از معنویت انقلاب اسلامی ضربه خوردند. ولی از آنجا که نه تنها با این بعد تحرکزای و قدرت آفرین آشنائی نداشته و بلکه می خواهند و می کوشند تا به صورتی لجوجانه آن را انکار نمایند، حاضر نمی شوند تا واقعیت امر را بپذیرند؛ چه خیال می کنند ـ و این واقعاً خیالی رنجبار و نابخردانه است ـ که اولاً پذیرش و قبول نقش و قدرت معنوی انقلاب به ضرر سیاسی و ایدئولوژیک آنها بوده و این ضرر می تواند ساحۀ بسیار وسیعی را در زمینه های مختلف فرهنگی، نظامی، اقتصادی و… فرا گرفته و باب نوینی را بر روی نارسائیها و شکستهای ایشان باز نماید و ثانیاً می پندارند ـ و این پندار ابلهانه مایۀ بسیاری از گرفتاریهای امروزی اینان و بشریت امروزی را تشکیل می دهد ـ که قبول نداشتن بعد معنوی انقلاب و رد کردن آن می تواند به توان سیاسی ـ ایدئولوژیک آنها افزوده و یا لااقل، در تضعیف روحیۀ مخالفان آنها تأثیر گذارد تا اینان بتوانند با نفی و نابودی این اعتقاد و جایگزین کردن اعتقادی دیگر، مسیر رسیدن به اهداف خویش را کوتاه کنند. که متأسفانه بررسی تشریحی این بحث از عهدۀ این مقدمه بیرون می باشد و برای آنکه مسئله توانسته باشد عمق خود را نمودار و توجه ما را به خویش جلب سازد می پرسیم آیا:
اگر استکبار بصورت کل و بصورتی خاص و ویژه استکبار شرق، حتی بصورت خشک علمی به این واقعیت (حاکمیت بعد معنوی انقلاب بر رویدادهای مختلف اجتماعی) گردن می نهاد و آن را به عنوان یک واقعیت انسانی پذیرا می شد، اینهمه دچار سبعیت، وحشی صفتی و انحراف از مسیر درست و اصول رشد و تکامل اجتماعی و نهایتاً لغزش در پرتگاه مهیب، متعفن و رنجبار مسابقات استعماری و تسلیحاتی و… با جانیان و ستم پیشگان غرب می شد؟ یقیناً در این حد بسیار بسیار ننگین نمی شد. این سخن معنای آن را نمی دهد که خیال کنیم پذیرش قدرت معنوی انقلاب اسلامی به تنهائی می تواند همۀ خصایل فکری استکباری را تغییر داده و پس از تحت الشعاع قرار دادن ویژگی های استکباری، مانع سبعیت، درنده خوئی و… آنان بشود. بلکه همانگونه که آمد شاید در این حد وسیع و این همه عمیق و درد انگیز، به پستی و بدی تن نمی سپرد.
به هر حال، آنچه امروزه در پرتو بررسی ها و کاوشهای دقیق علوم انسانی برای خیلی از انسانها تثبیت شده است، این است که این دسته از انسانها بین پدیدۀ «انقلاب» به عنوان یک رویداد عمیق و همه جانبۀ اجتماعی و تغییرات و تحولات غیر بنیادی تفاوت قائل بوده و ریشۀ انقلاب را در سینۀ فطرت و تمایلات فطری انسانها و دامنه و گستردۀ آن را تا همیشۀ تاریخ ـ آنهم در بخشِ فطری، آگاهانه، معقول و آگاهی بخش تاریخ جوامع و ملل ـ جستجو می کنند. و باز تا آنجا که از موضع گیریهای معقول فلاسفه و حتی سیاستمداران با انصاف و واقع نگر، پیداست، این نکته به دست می آید که اینان معتقدند که در تاریخ بشر انقلابهائی به وقوع پیوسته است که ریشه و جوهر اصلی آن بر معنویتی والا و معقول نهفته بوده و همان معنویت، توانسته در اندک مدتی تمدنی عظیم و حیرتبار ایجاد نماید. چنانکه در مورد تمدنهای متعددی که در پی بعثت پیام آوران الهی بوجود آمده، نمونه های متعدد آن را می توانیم مشاهده نمائیم.
در تاریخ و فرهنگ الهی ما، سلیمان و داود و ابراهیم و… «علیهم السلام» اند که می بینیم تمدن می آفرینند، آنهم نه بر پایۀ زور و زورمداری که بر پایۀ محبت، تعاون، ایثار، برادری و… که یکی از صدها ثمرۀ تکامل آفرین و عزت بخش و نشاط بار و… این بعثت ها ـ که منجر به پدید آوردن تمدن شده اند ـ عدالت اجتماعی است و مساوات و آزادی. طبیعی ست که ایمان به «عدل» و عشق به «آزادی» را نمی توان با زور ایجاد کرد، همانگونه که زورگویان و قدرت پرستانی همچون شرق تجاوزپیشه، در طول تاریخ نتوانستند آن را از مغز و قلب انسان ها بیرون کشیده و نابودش کنند. چرا؟ چون مسئله با معنویت و ملکوت و اساس هستی آدمی پیوند دارد و به اصطلاح خواستی «درون ذات» می باشد نه فرعی و برون ذات. پیام آوران، که نظر ما متوجه سلسلۀ اسلام و اسلامی آنهاست، همانگونه که پیام شان پالوده و مصفا از مشرب زور و هوس و… بوده و باطن انسانها را بسوی «عشق» و برابری می خواندند، به همانسان برای ایجاد انقلاب و پی ریزی تمدن نه تنها همچون رسوایان رو سیاه روسیۀ تجاوزگر، از طریق زورگوئی اقدام نکردند که هسته و مرکز فرماندهی انقلاب و تمدن را قلب و باطن انسانها قرار داده و نهایتاً مسیر تاریخ را به دست گرفتند و به دنبال خود و معنویت پیام خویش کشانیدند، نه اینکه مسیر تاریخ را گم کنند و خود ناهشیارانه و دیوانه وار دنبال تاریخ سرگردان باشند.
در واقع چون اینان اولاً خود به معنای دقیق و مصداق واقعی کلمه «انسان» بودند و مردم را به سوی انسانیت خوانده و در ثانی می دانستند که میان «انقلاب انسانی»، «تمدن انسانی» و… «تاریخ انسانی» که مبتنی بر جوهر و دارای عصارۀ الهی می باشد، با سایر تحولات و تاریخ ها و… تفاوت بسیار زیادی وجود دارد؛ چرا که پیام شان با عشق شروع می شود و با محبت، نه با شمشیر و تجاوز. آنهم با عشقِ به حق که به واسطۀ وسعت و سرشاری و غنای جوهری اش، عشق به خلق را در خود دارد؛ و نیز نفرتِ نسبت به دشمنان حق و دشمنان محبت حق و دشمنان مخلوق را. و همین پیام آشنا بود که در جان آشنا نشست و تاریخ ساخت و تمدن آفرید و اگر امروز می بینیم که مثلاً مارکسیست های تجاوزپیشه، مدعی ایجاد حکومت و حاکمیت عدل و برابری هستند، ریشه در آنجا داشته و اینان مزورانه و منافقانه با تاریخ معنویت انسانی برخورد نموده و چون قدرت نفی وحی و فرار از ساحۀ پر جذبۀ معنویت تاریخ و تمدن انسانی و دست آوردهای پیام و معنویت پیام آوران الهی را ندارند، تحت همان عنوان و گاه چه ناآگاهانه، به جنگ با خویش و هستی خویش و انسانیتِ نداشته خویش بر می خیزند. وگرنه آنکه انسان را موجودی در عرض سایر موجودات به حساب می آورد، نسبت به آزادی و عدالت و عشق و… چه معرفتی می تواند داشته باشد؟ این نکتۀ ظریف را از آن جهت متذکر شدیم که در دنیای امروزه به ویژه در فرهنگ غیر انسانی استکباری، ادعای مدنیت، پیشرفت و… زیاد به گوش می رسد. ولی آنچه کمتر به آن توجه می شود، عناصر جوهری تمدن و فرهنگ انسانی، بصورت کل و عناصر و پایه های به اصطلاح تمدن غربی به صورت خاص می باشد.
بیانِ دیگر این اندیشۀ تلخ اینست که اغلبِ از ماها تلاش و کوشش به خرج نمی دهیم تا نخست معنای «تمدن انسانی» از «تمدن غیر انسانی» را تمیز دهیم. و در قدم دوم بررسی نمائیم که پایه ها، اصول و ضوابطی که از تألیف آنها «تمدن انسانی» ایجاد می شود کدام هایند و پایه ها و اصول و ضوابط آنچه «تمدن انسانی اش» نمی توانیم بخوانیم کدام ها؟ چه اگر تنها اجتماع عده ای از انسانها به تنهائی معیار «تمدن» باشد که باید برای گله های زیادی از آندسته حیواناتی که به صورت دسته جمعی زندگی می کنند تمدنِ مثلاً حیوانی قائل شده در کنار «تمدن انسانی» به تمدن مثلاً «زنبور عسل»، تمدن «مورچه ها»، تمدن «گوزن ها»، تمدن «فلان پرنده» و غیره رسمیت بخشیم!
درست با درک همین مسئلۀ بسیار مهم است که ما باید میان تمدن انسانی و آنچه اینک در غرب به نام تمدن، بر انسان و اجتماع انسانی می گذرد تفاوت قائل شویم. چه داشتن و به کار گرفتن وسائل علمی و صنعتی چیز دیگری ست و داشتن تمدن انسانی و قرار دادن وسائل صنعتی در جهت گسترش و رشد تمدن انسانی چیزی دیگر! زیرا که وسائل صنعتی امروزۀ جهان مربوط به غرب نبوده بلکه نتیجۀ و ثمرۀ کل فرهنگ انسانی از سراسر دنیا می باشد و این چیزی ست که همۀ منصفان عالم و حتی دانشمندان باوجدان دنیای غرب آن را اعتراف می کنند. لذا اگر ما به صورتی موشکافانه متوجه فرهنگ انسانی و پایه هایش نشده و هر ادعائی را پذیرفتیم، یقیناً دچار اشتباه شده و چه بسا گرفتار به اصطلاح تمدنی شویم که از مدنیت جز حرفی ریز و یا درشت، دیگر هیچ مایه ای ندارد.
تاریخ و تمدنی که با معنویت اصیل انسانی پی ریزی شده، می گوید: «از آنچه بدان محبت می ورزی، بده»، می گوید: «در راه محبت و محبوب و معشوق و انسان و انسانیت، ایثار کن». تاریخ الهی سرشار از بیان معقول و عارفانۀ برابری و محبت و عشق و تعاون و ایثار و… است و در عین حال فریادش بلند است که: «لا اِکْراهَ فِی الدّین» در راه و روش زیستن و در طریق اندیشیدن و عمل کردن و انتخاب کردن و رفتن و رسیدن و یا نرفتن و ماندن و… اجبار و اکراهی نیست. اما تمدن امروزی غرب با آنکه مایه در خون و حیات و آزادی محرومین دارد، فریادش زور است و ظلم است و زدن! ره آورد و ثمرش تجاوز و غارت و کشتار! و آنگاه که پس از صدها سال ادعا، مغزهای متعددی از کشورهای متعدد به بررسی نارسائیهای آموزشی و بهداشتی محرومین جهان می پردازند و بودجۀ مورد نیاز رفع آن زمینه ها را مورد ارزیابی قرار می دهند، می بینی که این بودجه به نهصد میلیون دلار نمی رسد، اما مصارف یک سالۀ بخش نظامی آمریکای «متمدن»، در حدود سه صد و چند میلیارد دلار اعلام می شود! بر همین مبنا می توان بودجۀ نظامی یگانه رقیب این غول بیمار (روسیه) را حدس زد.
تأسف و تأثر مسئله در اینست که کمتر افرادی حاضرند، جهت ارزیابی دقیق مسئله، تن به رنج بازیافت و بازشناخت عوامل راستین و جوهری آن همه غنا و رشد و پاکی و اصالت و… تمدنها و تاریخهای ساخت دست و پیام پیامبران ـ که ریشه در آیندۀ تاریخ دوانیده ـ داده و علت این همه فقر، بدبختی، عفونت، ظلم و زور و جبر و… ـ که ریشۀ انسان را از تاریخ انسانیت او درآورده ـ پیدا کنند، تا بیش از این، انسان در ورطۀ خودگمکردگی و خود فراموشی، سرگردان نباشد!
تاریخ و تمدن واقعی و انسانی آن است که قدرت و جاذبۀ عمیق انسانی اش، نه تنها در گذشته و حال، پهن و حاکم باشد. بلکه شایستۀ اینسان تمدن تاریخی آنست که جلوه و جاذبه اش، به عنوان
ایده آل انسانی و الگو و اسوۀ زیستن در آیندۀ تاریخ نیز نمودار باشد و در این رابطه است که می بینیم معنویت اسلام و پیام ملکوتی اسلام و جاذبۀ زیبنده و زیبای آن در افق آینده طالع بوده و انسان را به خلوص در ایمان، محبت، برادری، ایثار، پاکی، راستی، اخلاص، عرفان، عشق و… می خواند. و در طرف مقابل، اعلام نارسائی و ناتوانی نظام ـ باز هم تأکید می داریم «نظام» نه حرکتی و یا حرکاتی تجاوزکارانه و معدود، و نفرت و نفرین و بیزاری از نویدها و… مکاتب ـ شرق و غرب و مقاومت و جنگ و عادلانه و آزادی بخش و افشاگرانه و نابود سازنده علیه جنایات و تجاوزگری های شرق و غرب از فلسطین تا فلیپین و از جنوبی ترین نقطۀ آفریقا تا شمال اروپا!

به هر حال، امروزه جهان بشری نمونه های بارز و روشنی هم از تاریخ و هم از تمدن هر یک از این دو گرایش را دارد. نمونه هائی که با صرف وقت، به خوبی می توان به عناصر و مؤلفه های وجودی، به ثمرات و ره آوردها، به جاذبه ها و دافعه ها، به تحرک و بالندگی و باروری و خمود و خجلت و خصومت فزائی آنها پی برد. ادعا، الگو و ایده آل مورد ادعای شان را دید و عمل شان را با آن تطبیق کرد، و در یک کلام از شعارشان به شعورشان نقب زد و از نمودشان به بودشان راه یافت. ولی قبل از اینکه در پرتو همین بینش، به فاجعۀ تجاوزگری و لشکرکشی در ششم جدی نظر اندازیم، خوبست قدری به عقب برگشته، عوامل و نتایج سوء معنویت زدائی را در تاریخ یاد آوریم. چه به عقیدۀ ما یکی از علتهای اصلی فاجعۀ ششم جدی، همان دور بودن از معنویت و نور و جاذبۀ آن می باشد، هر چند به هیچ روی نمی توانیم جز به طریق اجمال مسئله را مورد تأمل قرار دهیم.
آمد که معنویت و پیام معنوی اسلام در تاریخ انسانی، انقلابها و احیاناً تمدنهائی را به وجود آورده است. آنچه لازمۀ طبیعی این واقعیت تاریخی می باشد اینست که پیام معنوی اسلام در هر دوره ای متوجه زمینه هائی بوده که یا مورد تجاوز و ستم قرار گرفته و یا به فراموشی سپرده شده است. و به دیگر سخن، هرگاه جامعه حالت اعتدال انسانی خود را از دست داده و بسوی فقر و جهل و ظلم و جور و هوس و ترس و مرض و پستی و… روان گشته، ضرورت پیام و تحقق محتوا و مصداق پیام، از ناحیۀ دعوت و عمل انقلابی پیام آوران الهی احساس شده است. لذا طبیعی ست که حرفی و پیامی از ایندست مخالفینی داشته باشد، به همانگونه که شیفتگان و پیروان و معتقدان متعدد و متنوعی داشته باشد. چه آنهائی که معتاد به زندگانی بی نظم و بدون ضابطه، زندگی یله و بی لگام، زیستنی حیوانی و آنهم به گونه ای افسار گسیخته بوده که اصل نعمت و حیات را در همین بی نظمی حتی ضد حیوانی سراغ گرفته اند، چون در برابر نظم و ضابطه ای قرار می گیرند که از حاق معنویت برخاسته و برآنست تا بنا به خصلت معنویت گرائی و تعدیل کنندگی خویش و نیز برای تجلی و رشد جوهر انسانی و تکامل روح انسانیت، به تعدیل و کنترل پندار، گفتار و کردار انسانها پردازد، هراس سراپای آنان را فرا گرفته و بیمارگونه در برابر آنچه مایۀ سعادت آنها می باشد  بی جهت لجاجت بخرج داده، از جهتی ترس و از سوئی امید آنان را به تلاش و تکاپو وا می دارد. ترس و هراس از بیداری، رشد و رسیدن مردم به آزادی و آزادگی و ایجاد برادری، عدل و ضابطه برای ایجاد حیات جامعه و تاریخ انسانی که این مقدمات خواهی نخواهی نفی کننده و متلاشی سازندۀ هوسهای بهیمی این دسته از مردم بوده و اینان، همانگونه که آمد، خیال می کنند که این مسئله با خوشبختی های آنها سازگار نمی باشد، زیرا که خوشبختی را در لجام گسیختگی و
زورگوئی و خویشتن را با زور و ظلم بر دیگران تحمیل کردن و اسم آن را حاکمیت گذاشتن و غیره پنداشته اند! و از سوئی هم تلاش و تپش و… برای ایجاد غفلت و جهل و سستی و انحراف و بی تفاوتی و ترس و محدودیت و اسارت دیگران، و علم کردن یک سلسله مسائل و موارد و ضد ارزشهائی در برابر ارزشها و جاذبۀ ارزشهای معنوی!
تلاش اینان همیشه بر این بوده است تا در برابر جاذبه هائی که روح و قلب انسانها را به خود جذب می نمایند و زمینه هائی را ببار می آورند که در آن انسانیت انسان بشکفد، آزادی پهنه مند تر شود، اخلاص ببالد، ایثار جلوه کند، عرفان عمق و ژرفا پذیرد، عدل همه گیر شود، محبت شکوفه بندد، راستی متبارز گردد، پاکی و طهارت حکومت کند، عشق ظهور یابد و معشوق حقیقی (خدا) حاکم بر همه وجدانها و جلوه گر در همه قلبهای مصفا باشد، ضد ارزشهائی را علم کنند که به حاکمیت خود آنها و حاکمیت اهداف محرومیت بار، دست و پاگیر، و متلاشی سازندۀ اخلاق و عفت و پاکی، ایجاد کنندۀ بی غیرتی و سستی و بی تفاوتی، توسعه دهندۀ هوسجوئی و شهوترانی و در نهایت نابود کننده و متلاشی سازندۀ اراده، اختیار، آزادی، طهارت، پاکی و همۀ آنچه مربوط به قلب و عقل و روح انسانها است می انجامد!
و از همین روست که در طول تاریخ موجودیت این دسته از انسانها، حتی در آن مواقع که اینان بر اساس همین ضابطه های پلید و پلیدیزای به قدرت رسیده اند، وقتی دقیق به آنها و به اطرافیان آنها نگاه می کنیم می بینیم کلیۀ زرق و برق و قدرت و نیروی اینان، مایه از ستم و غارت و خونریزی و جنایت و قساوت و… گرفته و جز عده ای از چاپلوسان و فرومایگان و زشت کرداران و خودفروختگان و مزدوران بی اراده و بی اختیار و بی غیرت و… کسی در اطرافشان نمی باشد، هر چند خوب بود در یک جمله می گفتیم: جز «ناکسان» در اطراف اینان «کس»ی نیست.
طبیعی می نماید که حاکمیت این روند انحرافی در درازمدت می تواند، عده ای را در برابر قبح حیات جابرانه و زورمدارانه، بی تفاوت نماید؛ عده ای را در برابر زشتی ذلتبار حیاتی پر از وابستگی به قدرت و سرشار از اسارت و بردگی و… بی تفاوت نماید؛ عده ای را نسبت به ارزشهای متعالی و آزادی بخش مشکوک سازد؛ عده ای را که جهت نابودی ضد ارزشها و حاکم نمودن معنویت انسانی تلاش و مبارزه می نمایند خسته و سست سازد؛ عده ای را به آنچه از جزئیات حیات متعالی، که از زیر ذره بین ظلمه گذشته است، راضی و قانع سازد و… که باز هم خودِ تاریخ شاهد روشها، ابزار و نمونه های متعدد و متضادی از هر یک از این انواع بوده و می باشد که همه جا به حاکمیت «هوسها»ی عده ای و محکومیت «آزادی» و حقوق عده ای دیگر انجامیده است.

این رویداد شرم آور که متأسفانه نزد عده ای با نوعی غرور و انحراف فکری همراهی داشته، ضد ارزشهای تخدیر کننده ای را ایجاد و از طریق افسون کلام و ایجاد تبلیغات انحرافی، حتی در زبان و ادبیات نیز اصطلاحات ویژه ای را ایجاد و حاکم نموده است که اگر بخواهیم یکی از بدترین نمونه های آن را به عنوان مثال ذکر نمائیم، می شود جانشین شدن «قدرت و زور» را به جای «شرافت و حقانیت» یادآوری کرد، و درست پس از رسیدن به درک همین واقعیت تلخ است که متوجه می شویم چرا پیام رسولان الهی پاکی و اخلاص و برادری و ایثار و… است و شعار مستکبرین را در طول تاریخ قدرت و شهوت و نخوت! چرا شعار پیامبران در وجدان تاریخ و انسانها جا باز می کند و تاریخ را می سازد و به دنبال خویش می کشد ولی پیام قدرتمندان را جز
عده ای گداصفت و مزدورخوی و نوکرمآب و چاپلوس و بی اراده و بی احساس و جانی و اوباش که همه در سراسر تاریخ ننگ خود و جامعۀ انسانی هستند، پذیرا نمی باشند!
وقتی معنویت پیام «…لَا تَظْلِمُونَ وَ لَا تُظْلَمُونَ* بقره۲۷۹» است و مشتاقِ این ندای دلکش و روح نواز، مدار زندگانی و حیاتش را بر این قانون قدیم قدرت آفرین قادر قیوم نهاده، نه تن به ابتذال تجاوز و ظلم بر دیگران می دهد و نه ذلت ستم و تجاوز و زورگوئی ظالمان را می کشد، آزاد می زید که فطرتش و معبودش و محبوبش او را به آزادی از قید ظلم و ظلم پذیری، و آزادگی خوانده است، اما وقتی استکبار پیام می دهد، محتوای پیامش را قدرت مادی و تواضع و تسلیم محض بودن و پذیرفتن نوکری و وابستگی های خفتبار و متنوع تشکیل میدهد.
پیام معنویت اسلامی در طول تاریخ بشری، مبشر حاکمیت پاکی، راستی، درستی، عزت، آزادی، برادری، عدل و… بوده و در پرتو تحقق این زمینه ها، می خواهد انسان را بر مسند شایسته وی بنشاند و او را قدرتی چنان بخشد که دیگر هرگز هیچ قوه ای از قوای متعدد وجودی او، از قبیل شهوت و غضب و… نتواند او را مغلوب خویش ساخته، هم سایر قوه ها، از قبیل محبت و ایثار و تواضع و… را محکوم و مغلوب خویش نسازد و هم بهترین و برترین مشخصۀ انسانی (آزادی و اختیار) وی را از او سلب نکند! ولی پیام استکبار درست بر خلاف آن و در جهت حاکمیت اشیاء و ابزاری ست که انسان خودش ساخته است.
نمرود مردم را به سوی هیاکلی دعوت می کند که مزدوران دربارش از سنگ و با استفاده از «کلنگ و تیشه و…» ساخته اند! تا روح وارستگی را در آنها خفه کرده، جهالت و غفلت را پهنه و عمق بخشیده و آنها را در جهت اهداف خویش براه اندازد. اما ابراهیم (ع) پیامش نه تنها شوریدن بر بتهای بیجانی ست که نابخردان درباری که اینک نام هنرمند بر خویش نهاده و آنها را ساخته اند، که شوریدن و هجوم بر دربار و روابط درباری و ایدۀ درباری و تفکر درباری و… که می کوشد وسایل و ابزار و نیروی آنها را جانشین عزت و شرف و اختیار انسانها نماید! و فرعون نیز و قیصر، هم چنان!
و دقیقاً به واسطۀ همین تلاشهای ویرانگر و اسارت بار و ادامۀ همین خط پلید استکباری بود که هم در گذشته و هم در زمان معاصر، انسانها به «آزاد» و «برده» و جوامع به «مستقل» و «وابسته» تقسیم شدند، و بدترِ از آن در تاریخ معاصر، کار به جائی رسید که به وابستگی کشانیدن ممالک دیگر و غارت آنها در فرهنگ سیاسی اینان، خود ارزشی تازه شد و طبیعی ست که قدرتمندان و استعمارگران امروزی هم، مثل پیشوایان دیروز خویش، آن را با حیله و نیرنگ قانونیت استعماری! بخشیده اند، ورنه، اصولاً تقسیم ممالک جهان به ابرقدرت و غیر آن یعنی چه؟! آیا در این تقسیم بندی جز مسئلۀ قدرت چه چیزی می تواند مطرح باشد؟ آنهم قدرتی که بیشترین بخش و عمده ترین وجهۀ آن را قدرت تسلیحاتی و در واقع قدرتی تشکیل می دهد که برای نابودی انسانها ساخته و پرداخته شده است.

به هر حال اگر از بحثِ بیشتر پیرامون زمینۀ مورد بحث بگذریم و بصورتی مشخص، حول مسئلۀ ششم جدی دقت نمائیم، می بینیم که استعمار شرق در طول فعالیتهای استعماری خویش به تجاربی دست یافته و واقعیت هائی را باز شناخته بود که اگر می خواست از آنها درست و منطقی استفاده نماید، او را از ورطۀ هلاکتی که امروز بدان افتاده است، نجات می بخشید.
بدین تفصیل که: موقعیت امروزی دولت روسیه در نزد اکثریت مطلق کسانی که به مسائل سیاسی توجه می نمایند، چنان زشت و نفرتبار است که وقتی اسم روسیه برده می شود، تصوراتِ استعمارگری، تجاوز، زورگوئی، غارت ملل، همگامی با استکبار جهانی و… در ذهن ایجاد می شود! و این واقعیت چنان روشن و همه گیر شده که حتی خود سردمداران دولت روسیه نیز بدان وقوف و علم پیدا کرده و حتی از آن بیزارند. ولی از آنجا که در محدودۀ اندیشۀ مادی و روابط غیر انسانی و استکباری و… قرار داشته و تجربه ئی از اندیشۀ باز الهی ندارند، بیزاری آنها از وضع نفرتباری که بدان خود را گرفتار ساخته اند، محدود در این می شود که: آرزو دارند مردم آنها را آنگونه نشمرده و بدان نظر به آنها ننگرند!
بدبختی عمیق اینان در این است که خیال می کنند اگر کسی اینان را بد نگفت و بد نخواند، جهان به کامشان بوده و در نتیجه دیگر «بد» نخواهند بود! و این پندار نابخردانه به آن می ماند که روباهی بدبخت با آنکه می داند که روباه می باشد، آرزو کند که دیگران او را مثلاً شیر پنداشته و شیر خوانند و روباهش نشمارند! و او به همین گفته دل خوش کرده و در پی واقعیت وجودی خویش نرود!
به هر حال آنچه واقعاً مایۀ تعجب هر انسان عاقل و با وجدان می باشد این است که چرا روسها از رویدادها و تجاربی که رویدادهای اجتماعی جهان ارائه کرده اند استفاده نکردند تا به دردی گرفتار نمی شدند که حتی خودشان هم به گونه ای ـ هر چند ـ نابخردانه از آن موقعیت «بیزار» باشند؟!
شرح تفصیلی و علل اصلی این بدبختی ها در این مقاله نگنجیده و فقط به صورتی موجز و مؤکد می گوئیم که علت اصلی را دور شدن از دین تشکیل می دهد و به کار نبستن احکام دینی! چه آنگاه که انسان و اجتماع انسانی برخوردار از نعمت تعهد دینی و احساس مسئولیت باطنی نباشد، بواسطۀ به فراموشی سپردن و عاطل و باطل داشتن معنویت هستی خود، در چوکات نیازهای قشری و فرعی قوای ظاهری مانده، اسیر تمایلات و هوسهائی می گردد که با همۀ سطحی بودن خویش، اشباع نشده جلوه می نمایند. که البته عدم احساس مشبوعیت خود نیز مسئله ای می باشد که از عطش باطنی سربر زده و چون اینان نمی دانند و نیز، با همین معتقدات مادی نمی توانند نیاز و عطش اصلی وجود خویش را شناسائی کرده و در جهت رسیدگی و اشباع آن بر آیند، همچون کوران ره گم کرده به دره های مخوف بدبختی گرفتار می آیند که یکی از صدتای آن را می توان در شکل «بیزاری از خود» نزد اینان مشاهده کرد!
روسها حتی سالها قبل از جنگ جهانی دوم و شاید هم خیلی جلوتر درک کرده بودند که آنچه او را «سوسیالیسم» و روابط سوسیالیستی می خوانند، نمی تواند در نجات جامعۀ بشری و راهنمائی او بسوی سعادت واقعی وی کارساز باشد؛ اما چون همۀ این اصطلاح تراشی ها و باند بازی ها را زمینه ای جهت تداوم حیات انگلی خود و غافل نگهداشتن میلیون ها انسان و غارت سرمایه های مادی و معنوی آنها می دیدند، نه تنها هرگز بروی خویش نمی آوردند که بی شرمانه ماسک منافقت بر چهره زده و از آن به عنوان «اندیشه ای مترقی» و پیشرو و دیموکراتیک و «خلقی» و… دفاع هم کردند!
از سوئی، چون روسیۀ تجاوزپیشه در زمینۀ استعماری، در مسابقۀ با غرب قرار گرفته بود و می کوشید تا در زمینۀ غارت ملل محروم به دام وابستگی کشانیدن آنها از غرب عقب نیفتاده و از هر وسیله ای جهت تحقق این هدف شوم استفاده می کرد، مجبور بود در کنار به کار بستن صدها حیله و نیرنگ و ستم و… از رویدادهای تاریخی و اجتماعی نیز بهره گرفته و مطالعۀ تاریخ را نیز در خط استعمار و اهداف استعماری قرار دهد.
روسها پس از آنهمه سر و صدا و تبلیغات به نفع رویداد اکتبر و کشیدن قدرت سیاسی از دست منشویکها، متوجه شدند که آنچه برایش این همه دست و پا زده بودند، نه تنها نمی تواند در برابر آنچه انسانها در جستجو و پیدا کردن آن هستند، جواب قانع کننده ای بدهد، که اگر دیر بجنبند، مردم متوجه واقعیت های تلخ و نفرت آوری شده، یا به اندیشۀ دیگری پناه برده و نسبت به سوسیالیسم شک می کنند و این امر، به شکست کامل نظام دروغین آنها و درهم ریختن و نابود شدن زمینه های هوسپرورانۀ حکامشان خواهد شد و یا، جذب زمینه های سیاسی ـ استعماری رقیب غربی آنها خواهند شد؛ بویژه که مطالعات دقیق تاریخ معاصر این نکته را به اثبات رسانیده بود که معنویت نظام اسلامی توانسته است در رویدادهای سیاسی قرن، بویژه در برابر قلدران و گردنکشان، نقش بسیار مؤثر و توجه انگیزی را ایفا نماید. هنوز فریاد رسا و امید بخش سید جمال الدین که همچون رعدی هراس انگیز بر کاخ اندیشۀ قدرتمندان هجوم می آورد، در گوش شیفتگان راه آزادی و عدالت طنین انداز بود، و امکان بسیار زیادی می رفت که سرداری دیگر، پرچم هیبتناک او را به اهتزاز آورده و در رابطه با استکبار شرق آن نماید که مسلمانان هند در برابر انگلیسیها نمودند و علماء عراق نیز، و مصری ها در دو جبهۀ انگلیسی و در این اواخر جبهۀ اسرائیلی آن نمایند که هرگز استعمار تصور آن را نکرده بود.
فعالیتهای اسلامی مسلمانان ایران، بویژه پس از سال ۱۳۴۰ هجری شمسی، که می توان گوشه ای از عظمت شکوفای آن را در پانزده خرداد ۱۳۴۲ به تماشا نشست و در مقطعی دیگر به پیروزی انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ کشیده شده و حامیان و پیروان انقلاب اسلامی آرزوی آن را دارند که این خط آزادی آفرین به رهائی همۀ انسانها از زنجیر اسارت افکار غیر الهی و رژیم های فاسد بینجامد، بویژه که یقین داشتند تأثیر قیام الهی مردم ایران در پانزدهم خرداد، روی دلایل متعددی و از جمله اشتراک فرهنگی، نژادی، زبانی و… ملت ایران و افغانستان به سرعت مردم مسلمان افغانستان را تحت تأثیر و جذبۀ اسلامی و روحانی خود خواهد کشانید، زنگ خطر را برای روسیه شدیداً به صدا درآورده و نمونه های بسیار زیاد دیگری نیز، آنها را به این هراس انداخته بود که نکند فریاد معنویت پرور و پر جذبه ای بلند شده و همۀ رشته های استعماری آنان را پنبه نماید، لذا با همۀ حواس متوجه فعالیتهائی بودند که بوی معنویت بدهد، تا با همه قدرت بر آن هجوم برده، اگر توانستند آن را متلاشی سازند، اگر نتوانستند به استعمار غرب نسبت داده و با وابسته نشان دادن آن حرکت آن را خدشه دار نمایند! چه به خوبی دریافته بودند که مردم، بویژه بیداران قوم، به خوبی متوجه پوچی و بی محتوائی اندیشه های غربی بوده و اگر جریانی منتسب به او شد، و نزد مردم مشکوک جلوه کرد، نه تنها مردم به آن گرایشی نشان نداده بلکه دیگر هیچگونه خطری سیاست استعماری روسیه را تهدید نخواهد کرد. این مسئله چنان روشن است که مطالعۀ موضع گیری روسها در برابر رویدادهای سیاسی هر یک از ممالک اسلامی بخوبی می تواند آن را اثبات نماید، زیرا نشان می دهد که روسها طی چند دهۀ اخیر، هرگز شدت برخورد و موضع گیری هایشان در برابر اندیشه های غربی به حدی نبوده است که در برابر اندیشه های اسلامی بوده است! که باز هم متأسفانه این مقاله نمی تواند به تشریح نمونه های آن بپردازد.

پس از آنچه آمد اگر نظری دقیق و گذرا به مسائل و فعالیت های اسلامی در افغانستان، ایران و… بیندازیم، و موضع گیری های روسیه را در برابر فعالیت ها مورد مداقه قرار دهیم متوجه خیلی از واقعیت ها خواهیم شد، که هراس شدید روسها از فعالیت اسلامی ملت افغانستان بین سالهای ۴۷ تا ۵۷ یکی از آنها می باشد.
روسها که در سال ۵۲ با زد و بندی استعماری و برای جلوگیری از رشد معنویت اندیشه های اسلامی دست به کودتائی بسیار شرم آور و رسوا کننده به سردمداری سردار داودخان زده بودند، در نیمۀ سال ۵۶ متوجه شدند که از سوئی قدرت آمریکا در ایران رو به کاهش رفته و پیام نوینی، آنهم در همسایگی روسیۀ سوسیالیستی، شکفته می شود، به این یقین رسیدند که جذبۀ معنویت این پیام دامن دل صدها هزار مسلمان افغانی را که به صورت آواره در ایران به کار مشغول می باشند خواهد گرفت و این امر می تواند زنده کننده و روشنائی بخش میلیونها قلب عاشق عدالت، برادری، ایثار و غیره باشد، لذا جهت تحریف این جهت معنوی و حفظ مواضع استعماری ـ سیاسی خویش، در پی چاره بر آمدند.
ضرورت این چاره جوئی، بصورتی خاص زمانی بهتر و روشنتر احساس می شود که شناخت و شناسائی روشنی از جو سیاسی حاکم بر افغانستان در دهۀ پنجاه داشته باشیم، چه بدون این شناخت، علل و هدف قسمت زیادی از فعالیتها و موضع گیریهای روسیه برایمان پوشیده و نامفهوم خواهد ماند.
روسها از حدود چند سال قبل، ناباورانه متوجه جلوه و ظهور اندیشه های اسلامی و راه یابی این اندیشه ها در مغزها و قلبهای مردم شده بودند و همانگونه که اشاره شد، نمونه های متعدد این جلوه ها را در ممالک اسلامی نیز دیده بودند، و در افغانستان این تظاهر و تبارز فکری و عقیدتی بخصوص پس از سالهای ۴۸ بسیار توجه طلب بود، تا آنجا که خیلی از تحلیل گران امور سیاسی و مسلمان افغانستانی را عقیده بر این بوده است که: یکی از علتهای عمدۀ کودتای داودخان علیه پسرعمویش ظاهرشاه را همین رشد اندیشه های اسلامی و اقبالی که مردم از آن به عمل می آوردند، تشکیل می دهد.
طبیعی ست وقتی اندیشه ئی راه قلبها را پیش گرفته و در جهت انقلاب و یک تحول انقلابی روانه گردد، رفرم ها و تحولات پوچ و مسخره ای که از طریق کودتا به میان آورده می شوند، نه تنها نمی توانند جذابیت، قدرت و تحرک آن را از بین ببرند که نفسِ حدوث و وقوع کودتا و رفرم و… ذهن عده ای را متوجه علل زمانی، مکانی، کمی، کیفی و… آن کودتا نموده، از سوئی مردم را نسبت به کودتاچیان مشکوک ساخته، آنها را نسبت به ادعاها و شعارهای کودتاچیان بی اعتماد می سازد و از دیگر سوی، اعتقاد و استقبال آنها را نسبت به اندیشۀ اصلی انقلاب بیشتر می سازد، به ویژه وقتی که متوجه شوند کودتا و… پیام تازه ای نداشته و بدتر از آن، در موضع گیری سیاسی ایدئولوژیک خود، کودتاچیان و حاکمان جدید، با حاکمان از بین برده شده همگام و هم جهت بوده و نابخردانه با اندیشه های انقلابی مردم مخالفت می کنند. چنانکه در مورد داودخان و کودتای وی، عین این عمل و موضع گیری به مشاهده رسید.
بنابراین روسها و همدستان شان با شیطنت و حیله ای ویژه متوجه بودند تا از یکسو رژیم داودخان را، همانگونه که توسط نوکران خویش بوجود آورده بودند، حفظ کرده و نگذارند که در جهت منافع استعماری غرب قرار گیرد و از سوئی هم در برابر اندیشه های اسلامی، هم در داخل و هم در کل منطقه، طوری موضع گرفته و برخورد نمایند که: اول نتواند این اندیشه ها رشد نماید و یا لااقل در صورت رشد نتواند بگوش مسلمان رسیده و همچنان مهجور و بیگانه بماند و در قدم دوم نتواند ضربه ای به حکومت مورد نظر اینان در افغانستان و ایران وارد نماید! و در همین مقطع تاریخی بود که متوجه شدند، داودخان دیگر آن نوکر چاپلوس قدیمی نبوده، گاهی با شاه ایران هم پیاله می شود و زمانی با شیخ سعودی و کویتی و اوقاتی هم با سادات مصری! در واقع این آخری (سادات) روسها را خیلی عصبانی، خیلی خیلی عقده دار و بسیار بسیار رسوا کرده بود!
روی هم انباشته شدن همۀ این موارد، بویژه احساس این نکته که ایران و افغانستان ویژگی های مشترک فراوانی داشته و احتمال فراوانی می رود که رشد روز افزون انقلاب اسلامی ایران دامنه اش به افغانستان نیز کشیده شده و راه تازه ای را نخست پیش روی سیاست افغانستان و ایران و برای آینده پیش روی همۀ ممالک اسلامی بگشاید و باعث تحت الشعاع قرار گرفتن شعارهای سیاسی ـ استعماری سوسیالیستی گردد، روسها را عمیقاً به تلاش و هراس انداخته بود.

آنچه قبل از سایر موارد برایشان مهم و ضروری فرض می شد، این نکته بود که: اولاً پیام و محتوای انقلاب ایران را با وسواس و موشکافی مورد تحلیل و تدقیق قرار دهند؛ جهت سیاسی، نظامی و اقتصادی آن را دقیقاً شناسائی کنند؛ جاذبه و قدرت جاذبه و نیروی تحرک آن را بازجوئی و مورد سنجش قرار دهند؛ خط دهندگان انقلاب و میزان دقت و قدرت و جاذبه و مدیریت و… آنها را ارزیابی نمایند؛ با هوشیاری کامل میزان ابتکار و حضور و وجهۀ اجتماعی ـ سیاسی گروههای درگیر و پیش برندۀ انقلاب را بسنجند؛ میزان و درجۀ انعطاف پذیری، سازش و یا موضع گیری جدی و سرسختانۀ گروهها در برابر سیاستهای فعلی حاکم بر جهان را به صورت تقریبی باز شناسند؛ درجۀ تأثیرگذاری خود و سیاست خویش را بر انقلاب و گروه های انقلابی معلوم نموده و در یک کلام دوستان و موافقان سیاست خویش را از دشمنان و مخالفان آن تمیز داده و در قدم ثانی برنامه ای را طرح و مورد عمل قرار دهند که بتواند آنها را به ایده های استعماریشان برساند!
بررسی دقیق موارد یاد شده از جانب روسها این نکته ها را برایشان تثبیت کرد که:
۱ ـ نقش گروه های سوسیالیست موافق سیاست استعماری روسیه در این انقلاب چیزی مشابه صفر است و یا قدری کمتر از صفر! البته این گفته معنای آن را نمی دهد که آنها هیچگونه فعالیتی نداشتند، بلکه فعالیت های آنها از نظر جهت و هدف به نفع انقلاب و مردم و در نتیجه به ضرر رژیم نبود که، با در نظر گرفتن اسناد و مدارک موجود و اعترافات تکان دهندۀ سران و رهبران حزب توده، قسمتی از این فعالیت ها به نفع رژیم هم بود!
۲ ـ نقش گروههای جانبدار غرب اولاً بواسطۀ خصلت ذاتی آنها که بیگانه پرور و دوست فریب و با وجود داشتن نقاب انقلابی بر چهره محتوای خط غرب را با آب و رنگ و برگ تازه ای پیاده کردن و عنوان کردن و… بود، و ثانیاً بواسطۀ تضاد واقعی نداشتن با غرب و شرق و نتیجتاً در عمل و حتی در شعار و بیان دچار تناقض گوئی و اتخاذ موضع متناقض گرفتن می شد، و ثالثاً نظر به نداشتن پیام جدیدی که روح عطشناک مردمی را که از حاکمیت فرهنگ غربی متنفر بودند، بتواند جلب نماید، و سرانجام بواسطه نداشتن وجهه مردمی، تجارب عملی تشکیلاتی و… خیلی بهتر از نقش و موقف گروههای وابسته به روسیه نبود!
۳ ـ آنچه از همۀ این موارد برای روسها تعجب انگیز تر و حیرت آفرین تر می نمود این بود که می دیدند: عده ای روحانی، از پلۀ منبر و یا از محراب مسجد مردم را به انقلاب فرا می خوانند و صحنه آرائی انقلاب به دست همین عده بوده و پیامشان برادری و آزادگی و شعارشان تکبیر است!

حال می خواهند با این اسلام اسلام گفتن و شعار نه شرقی و نه غربی دادن چکار بکنند، برای روسها معلوم نبود. آنها می دیدند، با وجود ادعای داشتن طرح و نظام اقتصادی، حقوقی، اجتماعی و… پس از قریب شصت سال حاکمیت مطلقه در روسیه، هنوز که هنوز است نتوانستند به یک دهمِ از ادعاها و شعارهای خویش جامۀ عمل بپوشانند! و داد مردم بلند و فغانشان از پشت دیوارهای آهنین روسیه جهان را فرا گرفته است! اما می بینند در ایران یک عده روحانی، بدون آنکه برنامۀ سیاسی، اساسنامۀ تشکیلاتی، پلان اقتصادی، مبانی و مبادی حقوقی و… خویش را اعلام کرده باشند، صحنۀ انقلاب را آرایش شگفت انگیزی داده و زلزله ای در کاخ سیاست جهان ایجاد کرده اند که همۀ کارشناسان امور سیاسی از بازشناخت، تبیین و تحلیل علت و مسیر و جهت و هدف آن ناتوان می باشند و فقط در پاسخ خیلی از پرسشهای خویش می شنوند که: ما بسوی «حکومت اسلامی» روان می باشیم! حال این حکومت اسلامی چیست؟ مؤلفه هایش کدام است؟ ضابطه های اصلی آن چیست؟ با نیازها و شرایط کنونی ایران چگونه تطبیق خواهد کرد، و صدها ابهام دیگر آشنا نبودند!
اما، یک مسئله را به خوبی دریافته بودند که هر چه باشد، نمی توان به آن اعتماد نموده و خوشبین بود! چه عدم توافق و تضاد جوهری آن با سوسیالیسم، و از سوئی با استعمار خشن سوسیالیستی، بخوبی روشن می باشد. از سوئی عمل انقلابی و موضع گیریهای سیاسی روحانیون به روشنی این نکته را اثبات کرده بود که: اینان به عنوان مبتکران و صحنه آرایان انقلاب از یکسو، و جهت معنوی و یا نظری انقلاب، که تفکر و ایمان اسلامی اینان باشد، از سوئی دیگر، برای دست یابی به حکومت و حاکمیت تلاش نمی کنند، زیرا کسانی که در جهان سیاست، بصورتی حرفه ای، تلاش و تقلا دارند، دقیقاً متوجه جوّ سیاسی حاکم و نیز جهت قدرت و… بوده و می کوشند از زمینه ها جهت اهداف خویش بهره گیرند، اما اینان جز مخالفت با جو سیاسی حاکم بر جهان و ایران و اعلام مخالفت با آن و پشت پا زدن به همه مسائل و مصالح سیاسی که در نهایت منجر به حاکمیت خود آنها باشد و… عملی انجام نمی دادند!
و درست پس از درک همین واقعیت ها بود که متوجه شدند: خطر و قدرت تهدید این انقلاب به مراتب بیش از دگرگونی ها و سیاست بازیهائی است که بر مبنای اندیشۀ غربی، که ظاهراً مخالف سوسیالیسم و نظام سیاسی روسیه می نماید، می باشد.
لذا در فکر پیاده کردن طرحی شدند که اگر بتوانند جلو سقوط رژیم شاه را گرفته و از این طریق انقلاب را سرکوب نموده و نگذارند که محتوای عمیق و فیض بارش شکوفا شده و مردم با پیام و معنویت پیام انقلاب بیگانه مانده و از این طریق به پلانهای استعماری خویش جامۀ عمل پوشند! لذا نخست شروع به همکاری با شاه کردند و آن زمان که متوجه شدند این فعالیتهای ابلیسی، کاری را به نفع آنها از پیش برده نمی تواند، طرح دیگری را مورد آزمایش و عمل قرار دادند که در محتوا ناشیانه تر از همکاری با رژیم شاه خائن بود! و این طرح همان: کودتای مارکسیستی هفتم ثور (اردیبهشت) سال ۱۳۵۷ افغانستان بود!
روسها که در برابر قدرت معنوی مردم مسلمان منطقه سرگیجه و دستپاچه شده بودند، به صورتی حماقتبار دست به تجربه ای زدند که به قیمت ریختن آبروی آنها تمام شد و نتیجه هم نداد. آنها به این خیال بودند که با ایجاد کودتا در افغانستان می توانند به این موارد جامۀ عمل پوشند:
۱ ـ به عده ای از ارتشبدهای قدرتمدار و در عین حال کم خرد چنین القاء نمایند که شما نیز می توانید برای به دست آوردن قدرت و حاکمیت با یک زد و بند سیاسی ساده با ابرقدرتها، کودتائی را براه انداخته و زمام امور را به دست گیرید! بویژه در این موقع حساس که ملت ایران شعار «مرگ بر شاه» را ورد زبان خویش کرده است!
۲ ـ به ملتهای دیگر چنین القاء نمایند که: در جهان کنونی سیاست، فکر و اندیشه قدرتمندی وجود ندارد که بتواند از عهدۀ ایجاد انقلابی واقعی در همۀ شئون حیاتی مردم، اعم از مادی و معنوی، بر آید! و لذا، سرنخ و محور اصلی دگرگونیهای سیاسی ممالک، بویژه جهان سوم و ممالک اسلامی، در دست ابرقدرتها می باشد!
روسها بر این خیال بودند که القاء غیرمستقیم این اندیشه ها، اولاً می تواند مردم ایران را نسبت به اندیشۀ اسلامی انقلاب شان بی اعتماد سازد! و در ثانی خواهد توانست این ذهنیت را به مردم القاء نماید که: آخر فعالیت های این مردم (مردم ایران) نیز به کودتا منجر خواهد شد و عده ای قلچماق ارتشی، قدرت را به دست گرفته و مردم را تحت فشار حکومت نظامی سرکوب خواهند کرد!
۳ ـ با طرح و عملی کردن کودتای مارکسیستی این فکر را به مردم القاء نمایند که هنوز در جهان سوم اندیشه های سوسیالیستی طرفدارانی داشته و این طرز فکر سیاسی (سوسیالیسم) در افغانستان در حدی از رشد و توان رسیده است که می تواند به صورت حکومت ـ حال از طریق کودتا هم که شده ـ تبارز و تظاهر نماید!
۴ ـ کودتای مارکسیستی هفتم ثور را نشانۀ پیروزی سیاست استعماری خویش در کنار ناکامی و شکست های رسوائی انگیز سیاست رقیب خویش (آمریکا) در ایران قلمداد کرده و به کم خردترین و خوشباورترین افراد نوع بشر چنین قلمداد کنند که اینان در زمینۀ سیاسی افغانستان دارای زمینۀ «برد» می باشند نه باخت!
۵ ـ از طریق آمدن خدمتکاران شان در صحنۀ سیاست افغانستان از سوئی غرب را از حضور خویش به افغانستان تهدید نمایند و با این تهدید زمینۀ اخذ امتیاز استعماری را به چنگ آورند و از دیگر سوی او (غرب) را تحریک نمایند تا ناشیانه و به صورتی حماقتبار، با استفاده از نیروی نظامی مزدوران ایرانی خویش، با توسل به کودتائی خونین جلو انقلاب را بگیرد! چه روسها با همۀ وجود ایمان آورده بودند که اگر حکومتی از طریق کودتای نظامی در ایران بروی کار بیاید، کودتا در کودتا براه انداختن مشکل چندانی ندارد، اما اگر اندیشۀ انقلابی مردم منجر به ایجاد حکومتی مبنی بر آن اندیشه شد، هرگز کودتا علیه آن حکومت و آن اندیشه نمی تواند خودی بنمایاند، یا استقرار و تداوم پیدا کند، همچنانکه هرگز نخواهد توانست در برابر جذابیت های انقلاب رنگ و بوئی داشته باشد! و دهها مورد دیگر که جای آن در این مقاله نتواند بود!
اما آنچه را با همۀ محدود بودن مجال سخن و مقاله باید مجدداً و مؤکداً اظهار داریم این است که وقتی می گوئیم: «آنها به این خیال بودند که با ایجاد کودتا در افغانستان می توانند به این موارد جامۀ عمل بپوشند» نمی خواهیم اظهار نمائیم که روسیه از کودتا فقط و فقط، اهداف بر شمرده شده را تعقیب می کرده است، نه، بلکه دقیقاً همانطوری که آمد نظرمان این است که روسیه فقط جهت جلوگیری رشد معنویت اسلامی و یا لااقل به تحریف کشانیدن محتوای این پیام دست به کودتا زده و خیال می کرده که: کودتا خواهد توانست به موارد یاد شده جامۀ تحقق پوشیده و باز، موارد یاد شده در قدم دیگر بتوانند مانع و جلوگیر رشد انقلاب شوند!
به هر حال، روسها با اتکاء به تخیلات استعماری خویش و جهت پیشبرد اهداف پلید آن، به امید تحقق آن آرزوهای ابلهانه، کودتای هفتم ثور را ایجاد کردند. اما از آنجا که عمل شان جز بر پایۀ حدس و گمان و خیال و وهم و… استوار نبوده و از دانش و قوانین علمی و اجتماعی بهره نداشت، انقلاب اسلامی ایران نه تنها منجر به کودتا نشد که پیش رفت ـ چنانکه باید می رفت، و رژیم شاه را سرنگون ساخته، خود همچنانکه زمام دلهای پاک مؤمنان را بدست داشت، زمام امور سیاسی را بدست گرفت.
آنچه در رابطه با قدرت، جوشش، جذابیت و حرکت آفرینی بعد معنوی اسلام و انقلاب اسلامی قابل تأمل، دقت و توجه می باشد این است که روسها، توسط تره کی در هفتم ثور ۱۳۵۷ کودتا کردند؛ انقلاب اسلامی ایران در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ به پیروزی رسید و مردم مسلمان و انقلابی شهر هرات افغانستان در ۲۴ حوت (اسفند) ۱۳۵۷، یعنی درست ۳۲ روز بعد از انقلاب اسلامی ایران قیامی قدرت برانداز براه انداخته و با دادن حدود سی هزار شهید، شهر را کاملاً آزاد کرده، پادگان و سایر مراکز دولتی را از لوث مزدوران روسیه پاک کردند!
و درست پس از قیام خونبار ۲۴ حوت هرات بود که انقلاب افغانستان انقلاب شهری و عمومی و همه جائی و همگانی شد و کودتاچیان هم همه جا با جنایت و قساوت و سفاکی و کشتار و قتل عام و زنده به گور کردن و به چنگال و دهان سگها افکندن و مثله کردن و در آب جوش غوطه دادن و… به مقابلۀ انقلاب پرداختند! اما از آنجا که نیروی انقلاب و بار معنوی و جذابیت آن غیر قابل انکار تثبیت شده بود و نورانیت پیروزی انقلاب اسلامی ایران هم آن را تأیید می نمود، روز به روز قدرت انقلابیون افزایش و از مزدوران روسیه کاهش پیدا کرد تا آنکه پس از کودتای امین علیه تره کی و امکان حتمی سرنگونی وی توسط انقلابیون مسلمان، روسها تصمیم احمقانه ای گرفتند که جز خودشان هیچ احمق دیگری موجه بودن آن را تأیید نمی توانست بکند! و آن تجاوز مستقیم ارتش سرخ روسیه بداخل افغانستان، در ششم جدی (دی) ماه ۱۳۵۸ و کودتائی توسط ارتش سرخ علیه امین و رویکار آوردن ببرک کارمل بود! هر چند بعد ها پیدا شدند احمقانی از ممالک متعدد که این حماقت استعماری و شرم آور را تأیید نمایند!
این ننگ که دارای انعکاس شگفتی زای جهانی بود، دلائل متعددی داشته و اهداف مختلف و متنوعی را تعقیب می نمود که جای بحث آن در این مختصر نمی باشد. اما آنچه به عنوان زنگ خطر و افشای نیرنگی استعماری برای ملت مسلمان افغانستان قابل یادآوری می باشد اینست که: گمان نکنند که آمریکای جنایت پیشه، بصورتی واقعی و جدی، مخالف لشکرکشی ارتش متجاوز روسیه در خاک افغانستان بوده است! نه، هرگز و هرگز!
آمریکا از سوئی به صورت جدی از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، ضربه های گیج کننده خورده بود و زمانی ناچار از پذیرش قدرت معنوی اسلام شده بود که مسلمانها، دم این روباه حیال را بریده و چنگال استعماریش را قطع کرده بودند و از طرف دیگر، آمریکائیها و کارشناسان مجرب و حرفه ای و کارکشتۀ امور سیاسی آن به خوبی و درستی باور کرده بودند که انقلاب مردم مسلمان افغانستان از جریان انقلاب اسلامی ایران تأثیر بسزائی پذیرفته و بر آنست که در افغانستان همان کند و همان آورد که در ایران کرد و آورد، و مهمتر از این دو متوجه این خطر گسترده و پرتحرک و پرجاذبه شده بودند که: اگر تجربۀ ایران در افغانستان تکرار شد، در قدم اول پاکستان، مصر و عراق را از دست خواهند داد و آتش استعمار سوز اسلام در آن جاها نیز روشن خواهد شد و طبیعی ست که بعد چه خواهد شد و بر سر استعمار چه خواهد آمد؛ و در قدم دوم، ممالک دیگر اسلامی به آنها خواهند پیوست. و چون حضور نظامی روسیه را تهدید و تجدیدی برای اسلام و انقلاب اسلامی ایران به شمار می آورد، با لشکرکشی روسیه به افغانستان مخالفت جدی نکرده و حتی بعد ها خود در جهت نفی و نابودی اسلام و انقلاب اسلامی و به خاموشی کشانیدن شعلۀ معنوی آن با روسیه همداستان شد که خواهد آمد! هر چند، هدف سکوت و رضایت آمریکا در امر این تجاوز محدود به همین مورد نبوده و آمریکا اهداف متعدد دیگری را در زمینه های مختلف تعقیب می نمود!

به هر حال این لشکرکشی در زمانی صورت گرفت که حاکمیت انقلاب اسلامی ایران مسجل شده و در منطقه ظاهراً جنگ و دعوائی مشاهده نمی شد. ولی از آنجا که آمدن و تجاوز روسها نه تنها باعث ارعاب و هراس مجاهدین مسلمان افغانی نشده بود که خشم آنها را بیشتر ساخته و آنها را مصمم تر گردانیده بود که ذلت تن سپردن به استعمار و حاکمیت استعمار را هرگز نپذیرند، جهاد این مردم سلحشور نه تنها کم نشد که اوج، پهنا، ژرفا و عظمت پیدا کرد.
اما از آنجا که روسها، همانگونه که در اول این نبشته آمد، به انحراف فکری در زمینۀ مسائل، رویدادها، ارزشها و ایده آلهای انسانی و اجتماعی دچار شده و عقل سیاسی خام و خشک خویش را نیز از دست داده بودند و این انحراف عقلی و لغزشی در پرتگاه قدرت طلبی آنها را به جهنم زشت و زورگوئی فرو کشیده بود، این بار نیز یگانه راه نجات خود و مزدوران خود را در قتل و غارت و بمباران و ویرانگری و توپ و تانگ و طیاره و… دیدند!
کشتار وحشیانه، بمبارانهای کور مناطق غیر نظامی، به آتش کشانیدن مزارع و خرمنها، به توپ بستن خیابانها و شهرها و مغازه ها، آنهم نه در یکجا و دوجا که در خیلی از استانها و شهرها، ایجاد رعب و وحشت و خفقان، سرباز گیریهای غیر منطقی و رسوائی بار، بهم ریختن نظم و انضباط فرهنگی مدارس و دانشگاهها، بر هم زدن تعادل قیمت ها و ده ها مورد دیگر به نفع سلطۀ نظامی ارتش سرخ بر ملت، نمونه های کوچکی بود که ماهها وقت بسیاری از منابع و مراجع خبرگزاری های مختلف و متعدد جهان را به خود اختصاص داده و جالبتر از همه اینکه تمام بوق و کرناها و روزنامه های وابسته به استعمار شرق در خدمت تبلیغات واهی مربوط به پیشرفت ها و ظفرمندیهای قوای ظفرمند و بیدار امنیتی ارتش سرخ! و جمهوری! دیموکراتیک! افغانستان ـ که رهبر فعلی آن (ببرک کارمل) حتی اجازۀ خودکشی را ندارد، چنانکه خواست و نتوانست ـ قرار گرفتند.
وقتی کسی و یا کسانی، از انسانیت، آزادگی، پاکی، راستی، محبت، برادری، نوعدوستی و… تجربه ای نداشته و فقط به «زور» و زورگوئی ایمان آورده باشد! چون جای اعمال زور را ندانسته و همه جا از یک نسخه کار می گیرند، طبیعی است که نمی توانند همه جا از زور به نفع خویش استفاده کنند، چنانکه در مورد افغانستان نتوانسته و حتی پس از لشکرکشی، به جای اینکه خفه خون گرفته و روی مصلحتی صرفاً سیاسی ـ نظامی از جنایات ارتش سرخ در افغانستان پرده بر نگرفته و خود را در سطح جهانی رسوا نسازند، به خیال خام خویش، جهت تحت الشعاع قرار دادن تبلیغات مجاهدین و دست آوردهای انقلابیون مسلمان، به بیان واقعاً دروغ پردازانۀ ظفرمندیهای ارتش سرخ پرداخته و مردم را با جنایات ارتش سرخ، آشنا و آشناتر ساختند! تا آنجا که نزد خیلی از مردم جهان این پرسش مطرح شده بود که: در حالی که خود روسها معتقد به این حد از فعالیت نظامی وکشت و کشتار و جنایت و تخریب و ویرانی هستند و از بیان آن خود را ناچار دیده و بدون کوچکترین احساس شرم و خجالتی آن را اعلام می دارند، ناگفتنی ها چه خواهد بود؟ و عمق این خیانتها تا کجا تواند بود؟!
درست همین وضع آشفتۀ روسها، فعالیت های ناشیانه و بی نتیجۀ آنها از یک طرف و تنها بلند شدن نعره و فریاد و کشت و خون و توپ و تخریب و… از افغانستان و آنهم، علیه روسها از طرف دیگر باعث شد که توجه ملتهای آزادۀ دنیا و بویژه مسلمان منطقه بدان سو (افغانستان در برابر ارتش سرخ) معطوف گردد. طبیعی ست که این جنگ ولو متضمن پیروزی ارتش سرخ هم باشد، در شرایطی که منطقه از نظر نظامی، جز در سطح محدودی از فلسطین، در حال صلح بسر می برد به ضرر روسها می باشد و به نفع پیام انقلاب اسلامی! زیرا از یک طرف مردم، تجاوز و جنایات روسیه را در افغانستان مورد توجه قرار می دهند و از سوئی رشد معنوی، سیاسی و… انقلاب اسلامی ایران را و از جانبی هم رشد و عمق و گسترۀ فعالیت های مجاهدین مسلمان افغان، آنهم در برابر خطرناکترین و مجهزترین ارتش جهان امروزی را! و از تطبیق و مقایسۀ اینها به نتیجه گیری پرداخته، آنی را بر می گزینند که به راستی با فطرت و سرشت انسانی آنها سازگارتر باشد.
دقیقاً به واسطۀ احساس دردناک همین ضربۀ گیج کننده از معنویت انقلاب اسلامی و نیز احساس همدردی کردن با «شیطان بزرگ» در قبال معنویت الهی اسلام و نیز پس از تفاهم با غرب بود که دست به حیلۀ دیگری زدند تا در پناه آن بتوانند اهداف بسیاری را برآورده سازند که تائی چند از این قرار تواند بود:
۱ ـ هجوم و تمرکز تبلیغات مسموم کننده را از روی افغانستان و جنایات ارتش سرخ کم کردن و منتقل ساختنِ آن به زمینه ها، مسایل، موارد و جایگاه دیگری.
۲ ـ انقلاب اسلامی را با یک یورش ناگهانی از پا درآوردن و ریشه اش را سوزانیدن و اگر نشد: او را مشغول حوادث و موارد رنجبار و مصیبت باری ساختن و از این طریق رشد را از او گرفتن!
۳ ـ زمینۀ فعالیت به دشمنان انقلاب اسلامی را فراهم آوردن و از این طریق زمینه سازی برای خدشه دار کردن و مشوب ساختن انقلاب و فعالیت مزدوران شرق و غرب و باز کردن باب تازه و خوراک جدید تبلیغات، در برابر تبلیغاتی که به نفع انقلاب اسلامی در جریان است.
۴ ـ جواب الطاف محبت های غرب و سکوت مرگبار وی را در رابطۀ با مسئلۀ تجاوز ارتش سرخ، از طریق همکاری نظامی با دشمنان انقلاب اسلامی دادن و آمریکا را راضی ساختن!
۵ ـ مجاهدین مسلمان و سنگرنشینان جان بر کف افغانستان را به شبهۀ تنهائی انداختن و القاء این نکته که: چون انقلاب اسلامی خود در پهنه و زمینۀ وسیعی مشغول و گرفتار می باشد، شما تنها بوده و نمی توانید به آن متکی و دل گرم باشید!
۶ ـ و بالاخره مردم دلباخته به انقلاب اسلامی را در سراسر جهان نسبت به آیندۀ انقلاب اسلامی مردد ساختن و لااقل در انتظار پیروزی انقلاب اسلامی بر دشمنان داخلی و خارجی نگهداشتن و دهها مسئله دیگر! و آن حیله که منتظر این همه نتیجه از آن بودند، تحمیل جنگ صدامی علیه ایران و انقلاب اسلامی آن بود!
اید اعتراف نمائیم که نسبت تنگی میدان مقاله، نمی تواند همۀ اهداف روسیه به همین موارد خلاصه شده و در کنار اهداف یاد شده اهداف اقتصادی، نظامی و… را هم در حال و هم در آینده دنبال نکرده و مورد توجه قرار نداده باشد! ولی ما نسبت محدودیت فقط به ذکر نکته هائی بسنده کردیم که برای اکثر مردم روشن تواند بود. همچنانکه نتوانستیم خیلی موارد و مسائل دیگری را که بویژه در رابطۀ با جنگ ایران و عراق مطرح تواند شد، مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهیم.
اما از آنجا که انقلاب ریشه در معنویتی مطهر و تطهیر کننده داشته، از چشمه سار فطرت انسانی و از ملکوت باطن آدمی آب می خورد، نه تنها رشته های استعماری شان در برابر نعمات رحمانی و تلاشهای مؤمنان به اسلام و قرآن پنبه شد که: صدام در نخستین روزهای تجاوز، عین حالت روزهای نخستین ارتش سرخ روسیه، به ناتوانی خود اذعان پیدا کرده و در پی چاره جوئی بر آمد و ملت افغانستان که منافقت، سبعیت و درنده خوئی روسها و همگامی و همراهی شان را با غرب جنایت پیشه بهتر و بیشتر از پیش باز شناخته بودند، بدون کوچکترین احساس ضعف، تنهائی، خستگی و… و حتی با اعلام آمادگی جهت شرکت در جنگ تحمیلی علیه صدام، هم علیه تجاوزگران روسیه با همۀ قدرت تاختند و سنگرها را تا لحظۀ حاضر داغ و هراس آفرین برای دشمنان خویش نگهداشتند و هم با حیله های سیاسی ـ استعماری غرب که می خواست از زمینه به نفع خویش بهره گیرد، به مقابله پرداختند!

به هر حال، از آنجا که معنویت الهی اسلام، باطن این مردم را منقلب ساخته و بسوی ارزشهای متعالی، پایدار، حرکت آفرین و ایثار برانگیز کشانیده است، حاضر شده اند رنج هر گونه خسارۀ مالی و جانی را تحمل نمایند. اما، از بیم بردن رنج، تن به پستی، به بدی، به ذلت، به اسارت، به محکومیت، به ظلم، به ستم، به قلدری، به زورگوئی و… ندهند! و با اتکاء به خداوند و در شعاع فروزان معنویت اسلامی، پذیرای رنج حدود یک میلیون شهید عزیز و افتخارآفرین باشند.

نتیجۀ همۀ آن نیرنگها و جنایتها و پلیدی ها، و همۀ این پاکبازیها و خلوص ها و ایثارها و مقاومت ها و… آن شد که: اسلام، پیام الهی اسلام و معنویت روحنواز اسلام رشد و گسترش یافته از سوئی باعث شکست و سرافکندگی دشمنان اسلامی گردد و مردم جهان بخصوص ملتهای مسلمان عراق، لبنان، سودان، مصر، آفریقای جنوبی و… را متوجه قدرت و توانمندی مکتب نجات بخش و حیات آفرین اسلام بسازد و از دیگر سوی، مردم جهان سوم و بویژه مردم مسلمان را آگاهی بخشیده و نه تنها نسبت به شعارهای پوچ سوسیالیسم بی اعتماد ساخته و هرگونه امیدشان را نسبت به این اندیشه و شعارهای ادعائی آن به یأس مبدل نماید که شدیداً آنها را متوجه خطر آن نیز گردانید. چه این ملتها به خوبی دریافتند که پلانهای نظامی روسیه در مورد افغانستان کارآئی و نتیجۀ مثبتی که نداشته هیچ، علاوه بر رسوائی و فضیحت روسیه، شکستهای سیاسی، اقتصادی، نظامی و… متعددی را نیز بر وی تحمیل نموده است، و این واقعیت را به صورتی اجمالی حتی می توان در مورد سکته های پی در پی رهبران روسیه نیز مورد شناسائی و بازیافت قرار داد که در ظرف سه سال، چهار رهبر این مملکت که با مسئله به صورتی درگیر بودند، سه تایشان سکتۀ نمی دانم قلبی و مغزی و…! کردند!
آنچه آمد، هرگز و به هیچ روی نمی تواند بیانگر نیرو و قدرت قطره ای از بحر مواج معنویت اسلامی باشد و ما فقط به مسائلی پرداختیم که احدی را یارای چشم پوشی از آنها نتواند بود و نه همۀ آنچه در این زمینه تواند بود!
به هر حال، روسها که به خوبی متوجه کهنه شدن، فرسوده شدن و رسوا شدن شعارها و ادعاهای سوسیالیستی خویش و نیرومندی و فعال بودن اندیشه های اسلامی شده و به این یقین رسیده اند که تسلط سیاسی ـ نظامی بر ملت مسلمان افغانستان ـ تا این ملت مسلمان می باشند ـ محال می باشد، بر آن شدند که جهت رهائی خود و سربازان ارتش سرخ، جهت فرار از ننگ، تجاوز و شکست، جهت سرپوش نهادن به شکست ایدئولوژی خویش، جهت تحریف اذهان ملل محروم جهان سوم، جهت تحریف مسیر انقلاب، و دهها مورد دیگر، با شریک جرم همیشگی و همپیالۀ استعماری خویش (آمریکا)ی جنایت پیشه، سر یک میز مذاکره نشسته و جبران شکستها و راه ترمیم و سرپوش نهادن به نارسائی ها و ناتوانی های خویش را به توافق برسند! بدا و بدا به حال اینان! اینان که به یک حساب، تمام قدرت تسلیحاتی و سیاسی جهان کنونی را در دست دارند، در برابر پرتو خیره کننده اسلام چنان به تزلزل و تذبذب افتاده اند که همۀ شعارهای بیشرمانۀ خویش را زیر پا نهاده و در پیش چشم مردم جهان و همانهائی که در برابر شان شعار سازش ناپذیری با امپریالیزم را سر داده بودند، رهبر امپریالیست های خون آشام جهان را در آغوش می گیرند و با وی روی خون و ایده آلهای میلیونها انسان به مصالحه و سازش و توافق و… می رسند! ننگ تان باد از چنین خجالتی!

هر چند این مقاله جز به کلیات نپرداخته، اما گمان ما براینست که از آنچه آمد، قدرت معنوی اسلام تثبیت شده است و قدرت شکنی آن نیز! لذا معتقدیم که اگر امت اسلامی و ملت مسلمان افغانستان به جهاد مقدس خویش با دلگرمی شایسته و لازمی آن ادامه داده و چراغ معنوی جهاد اسلامی را فرا راه خویش داشته باشند، پرتو نورانی وی، همانسان که تاریکیها و زوایای پنهان نارسائی، خدعه و شکست استکبار شرق را نمودار ساخته است، می تواند، کدارتها و تاریکیهای توافق های اخیر سران استکبار، در مورد افغانستان، را نیز از بین ببرد. چه اعتقاد جازم داریم که تا معنویت اسلامی در خانۀ قلب یکایک ملت مسلمان افغانستان می درخشد و شعاع تابندۀ آن ابعاد مختلف حیاتی آن ملت را روشنائی می بخشد، نه تنها امکان سلطۀ روسیه تجاوزپیشه بر کیان و کانون اندیشه و عمل این مردم نمی رود که دیری نخواهد پائید که جوشش و خیزش سیل توفندۀ انقلاب اسلامی، پوزۀ استکبار را به خاک مالیده و معنویت اسلام بر کرسی حاکمیت آن دیار تکیه خواهد زد. انشاء الله! که:

أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ…

این مقاله در جزوۀ تحت عنوان ششم جدی در پرتو معنویت انقلاب اسلامی از طرف ستاد برگزاری مراسم ششم جدی ـ خراسان، در تاریخ اول دیماه (جدی) ۱۳۶۴ هـ ش به تیراژ ۵۰۰۰ جلد چاپ گردیده است.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.