سخن مدیر:

عناصر نظام های باورمند به انسان

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

  از دوره های بسیار بسیار قدیم مردم و به ویژه طرفداران نظام های فلسفی ئی که دنیا را در محدودۀ همین پدیده های محسوس و ملموس و روابط بین آنها محصور نمی دانستند، اعتقاد و باور داشتند که علاوه بر آنچه محسوس می باشد و دیدنی و شنیدنی هستند، واقعیت های دیگری نیز وجود دارند که در حیطۀ درک و شناخت حواس ظاهری قرار نگرفته و آلات حسی و ظاهری انسان، دارای آن قدرت و توانائی نمی باشند تا آن زمینه ها را مورد بازیافت و شناسائی قرار دهند.
به دیگر سخن، اینان معتقد بودند که چشم و گوش و … برای درک و شناسائی پدیده های معین و مخصوصی ساخته شده اند، نه برای شناخت همه گونه موجودات. لذا، موجوداتی وجود دارند که تحت سیطرۀ این آلات ادراکی قرار نمی گیرند، و در این سلسله از زمینه های عقلی گرفته تا خدا بالا رفته و شاهد مثال هائی هم ارائه می کردند.
اینان را عقیده بر این بود که هستی و به بیانی دیگر، دنیا و پدیده های مادی و فیزیکی، مادّی محض نبوده و دارای ابعاد و جوهره های غیر مادی نیز می باشد که در هر یک از پدیده های جهانی، یکی از ابعاد غلبه، حاکمیت و ظهور بیشتری داشته و آن دیگری را تحت حاکمیت خویش قرار داده است، یعنی ظهور و بطون اشیاء و ابعاد و ویژگیهایش، متناسب با فطرت وجودی و استعداد خودشان و نیز حکمت خلقت می باشد، در سنگ بعد مادی و خصلت های مادی و فیزیکی ظهور و غلبه داشته و نیروهای عظیم شگفتی زای و حرکت های سرسام آور باطنی و… آن در خفا است و در انسان بعد مادی مخفی و تحت سیطرۀ ظهور و غلبۀ ابعاد غیر مادی وی قرار گرفته است، تا آنجا که در پست ترین افراد بشر که غلبه و ظهور هوای نفسانی بر ملکات فاضلۀ انسانی آنان می چربد به نیکی در می یابیم که باز هم غلبه و ظهور از آنِ ابعاد غیر مادی است. چه فرق است بین کردار پاگرفته از هوس و منبعث از شهوت تا کردار و عمل ناشی شده از روابط فیزیکی مشخص و مادی. زیرا که در اولی امکان جهت گیری مخالف و متضاد وجود ندارد و در دومی دارد. آتشِ گلوله نمی تواند که نسوزاند و تخریب نکند و بهم نریزد، اما کسی که آتش می کند، می تواند نکند و یا در جهت مخالف آتش نماید.
بهر حال، باورمندان به نظام های طرفدار به انسان معتقدند که: «انسان» با آنکه شباهتهائی با سایر موجودات، از نقطه نظرها و ابعادی دارد، دارای امتیازات و ویژگیهایی است که هیچ موجود دیگری جز خودش ندارد. بر خلاف باور آنهائی که بین انسان و حیوان هیچگونه تفاوتی جز در زمینۀ کمی قایل نیستند.
بحث و بررسی افکار و عقاید آنهائی که انسان را صرفاً حیوانی متکامل تر از سایر حیوانات پنداشته و می کوشند با دلایلی ذهن ساخته و خودپرداخته آن را درست و منطقی جا بزنند، کاریست گسترده و مقالۀ کوچک حاضر نمی تواند از عهدۀ حل و فصل آن بدر آید. لذا در این رابطه به اجمال بسنده کرده و میگوئیم که باورمندان به این نظام ها بر آنند که «انسان حیوان مطلق» نمی باشد، بلکه دارای عناصر و ابعادیست ویژه و خاص خودش.
برای بیشتر روشن شدن این مسئله، ذکر مثالی می تواند ما را به بخش کوچکی از براهین این دیدگاه و طرفداران این عقیده نیز آشنا بسازد.
تا آنجا که همگان متوجه شده ایم، «انسان» جانبدار تعاون و همکاری می باشد، آنهم تا آنجا که این اصل را نه بعنوان یک میل طبیعی سر زده از نیاز به محبت و یا نیاز به اشباع خواسته های غریزی مورد توجه قرار می دهد که آن را یک اصل ارزشی و انسانی تلقی کرده و حاضر است در جهت تحقق ایدۀ تعاون، از همۀ نعمت ها، دل کنده و آن را در حیات انسانی محقق بسازد.
کسانی که معتقدند که انسان حیوانی تکامل یافته بیشتر نمی باشد می گویند: ریشۀ این کار و این باور یا غرایز طبیعی و حیوانی بوده و چون هر حیوانی به سیاق طبعش از محبت خوشش می آید، تعاون را از منظر مهر نگریسته و از آن جانبداری می نماید، و یا اینکه چون نفس تعاون اشباع کنندۀ یکی از نیازهای حیوانی است، بشر تعاون را می پسندد.
پیروان نظام های باورمند به انسان به مفهوم انسان، این عقیده را نظر به نارسائیهای متعددش و از آن میان با استفاده از برهانِ خودِ این نظریه پردازان مخدوش می دانند، اینان می گویند: اگر درست است که غرایز حیوانی علت جانبداری انسان از تعاون می باشد، هرگاه پای تعدیل و یا تجدید غرایز به میان آید همین موجود پایبند و محکوم به غرایز حیوانی باید و صد البته که باید به دستور و غلبۀ همان غرایز جهتی مخالف (در جهت اثبات و اشباع غرایز و نه نفی و تعدیل آنها) اختیار کند، در حالی که می بینیم، هزارها و میلیونها انسان، ایثار را پیشه کرده، خود و غرایز خود را جهت آرزوی تحقق آن اهداف و اصول عالیه در جهت نابودی قرار می دهند.

از دیگر سوی، پس از آنکه پیروان نظام های ناباور به انسان و انسانیت دیدند که براهین و استدلالهای شان درین زمینه دارای ارزش علمی و عقلائی نمی باشد دست به حیلۀ ابلیسی ـ سیاسی زده و این نظریه را به میان انداختند که ویژگی و خصلت یگانه ئی که انسان را از سایر حیوانات ممتاز و جدا می سازد اینست که: «انسان خودآگاه به خویش (نفس = من) و نیازهای خویش بوده و دیگر هیچ مشخصۀ برتری از سایر حیوانات ندارد!»
نارسائی این بیان و در حقیقت نیرنگ بازی و خود فریبی پیروان این عقیده بسیار روشن تر از آنست که ضرورت شکافتن را داشته باشد. اینان چون سر واقعیت نگری و حقیقت جوئی ندارند دست به لفاظی و ساختن و پرداختن عبارات مغالطه آمیز زده و می خواهند با شیادی حقایق روشن را در لفافۀ بیان پنهان نمایند. در حالی که باورمندان به نظام های انسان گرای را عقیده بر اینست که یگانه وجه امتیاز انسان از غیرش همین خود آگاهی نبوده، چه هر حیوانی متناسب به دستگاه وجودیش آگاه به خویش، و احیاناً در مواقع ایجابی، به نیازهای خویش آگاه می باشد. بلکه اینان را عقیده بر اینست که اینها (عناصر مشخص سازندۀ انسان از حیوانات دیگر) همه، عناصری ثبوتی و واقعی بوده و همانطوری که هیچ رنگی از اعتبار و قرارداد، در آنها به مشاهده نمی رسد، این عناصر دارای خصلت دور سازندگی شرور و مفاسد در همۀ زمینه ها بوده و نیروی پاک کنندگی و پیرایش دارند؛ به هر حال، بحث و بررسی پیرامون این دو بخش بسیار ژرف و تکامل آفرین نیز در خور این مقاله نتواند بود.
باورمندی و اعتقاد به این اصول، ناقض باور و ایمان به زمینه های نقیض شان می باشد، بدین معنی که اگر کسی معتقد شد که محبت و ایثار و… مشخصه های بارز وجودی هویت واقعی انسان می باشد، نه تنها به نیکی باور خواهد کرد، بلکه اذعان خواهد نمود که عداوت و خودمحوری و هوس بارگی و…، نمودهای فسادبار و تخریب کنندۀ هویت انسانی بوده و با همۀ وجود خویش خواهد کوشید تا از زمینه هائی این چنین روی گردانیده و به عناصر منزلت آفرین گرایش عملی داشته باشد.
با این مایۀ از بینش، اگر بر آن باشیم تا از طریق عملی و با معاییر مشخص رفتارشناسی، اعماق نفس و روان انسان ها را کاویده و مبانی عقیدتی شان را مورد شناسائی قرار دهیم، با در نظر گرفتن کردار و گفتار و موضع گیری افراد در قبال مشخصه های وجودی و منزلت های اصلی هویت انسانی، می توانیم به سادگی روح و جوهرۀ اعتقادی فرد، جامعه و حتی نظام فلسفی، سیاسی، فرهنگی و اخلاقی حاکم بر آن جامعه را بدرک بنشینیم، چه به قولی: «رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ درون»؛
و هر آنگاه که عناصر قوام دهندۀ روان فرد و یا جامعه ئی عناصری واقعی و ثبوتی باشد، کردار پاگرفته از این عناصر نمی تواند انحرافی، پندارگرایانه، بیماریزای، فسادآور و… باشد. و طبیعیجست، آنگاه که روان عملی جامعه ئی فاسد، علیل، پریشان و در جهت عناصری متضاد با ویژگی های واقعی هویت آن قرار داشته باشد، اگر چه عده ئی روی مصالحی ادعا هائی مبنی بر اصالت و اندیشه و اعتقادات و باورها و مبانی اینان ابراز نمایند، هرگز قابل اعتماد و اطمینان نتواند بود. چنانکه هم امروز، در میان مدعیان و منادیان فریبکار «انسان گرائی» در شرق و غرب عالم به چشم سر و بدون تحمل رنج تحقیق مشاهده می نمائیم که هر یک فریاد ادعاهای شان گوش فلک را کر کرده و ثقل اعمال شرم آور ضد انسانی شان پشت زمین را شکسته است. آنهم تا آنجا که این مرض فسادبار و متلاشی سازندۀ هویت انسانی، دامن ما مسلمانان را نیز گرفته، در ادعا (اَعِزَّهٌ عَلَی المُؤمِنینَ وَ اَذِلَّهٌ عَلَی الْکافِرینَ) را شعار و دست مایۀ خویش قرار می دهیم، ولی در عمل، درست جهت گیری ئی متضاد را پیشۀ خود ساخته و هر جا مشتی داشتیم بر سر مظلوم محروم فرود می آوریم و هر جا کرنشی داشتیم و سازشی، در برابر آنست که قدرتی بیشتر دارد و امکان مقابله و جنایت فزونتری از جانبش می رود.

بهر صورت در رابطه با مسئلۀ مشخص (ششم جدی) و عناصر ایجادی و مبانی عقیدتی آن، هر چند نیازی به بازشکافی ژرف و عمیقی ـ نسبت روشنی بیش از حد مطلب ـ نمی رود، اما باز هم می کوشیم تا به گوشه هائی از ویژگی ها و عناصر آن تماس گیریم.
با در نظر گرفتن آنچه در صدر این نبشته آمد، متوجه شدیم که مکاتب دوگونه اند. و درین رابطه، جالب قضیه اینست که روسها هنوز هم خود را در جرگه نظام ها و مکاتب اجتماعی ئی قلمداد می کنند که معتقد و باورمند به «انسان» می باشند.
ما برای آنکه بفهمیم، واقعیت وجوهرۀ این ادعاها با اصول نظام شان منطبق می باشد یا نه، راه های متعددی را می توانیم پیش گیریم، که از ملموس ترین آنها بررسی موضع گیری، جنایات، فجایع، خون ریزی ها، ویرانگریها، به توپ بستن ها، آتش کشیدنها، بمب اندازیها، مثله کردنها، به دار آویختن ها، زنده به گور کردن ها، شکنجه دادنها و… می باشد. اما از آنجا که بررسی این زمینه ها در جهانی که نه همۀ چشمها و باز نه تنها همۀ مغزها که همۀ قلب ها متوجه قدرت، شهوت و لذت است، جز برای ملت درد کشیده و زخم دیده و طعنه شنیده و محروم مانده و قد راست ایستاده و… مفهوم و میسر نمی باشد، ناچاریم از راه دیگر وارد مسئله بشویم. چه تا آنجا که به واقعیت پیوسته، افغانستان و انقلاب اسلامی ملت افغانستان مظلوم و آنهم مظلوم قرن قرار گرفته است. مظلومی که هیچ وسیله ئی برای فریاد کردن خون حدود یک میلیون شهید خویش ندارد؛ مظلومی که نعره تکبیر مجاهدانش را جز گوش خونین شهداء، پناهگاهی نمی باشد؛ مظلومی که فریاد زیبای فطرت الهی انسان را در قرنی به عظمت همۀ خفت ها و زبونی های ابلیسی لبیک گفته ولی همسنگ راستی تنها مانده و چونان «حقیقت» به انزوا کشیده شده است.
مظلومی که عزت نفس و استغنایش را حتی مدعیان دوستی، با سنگ طعنه و تیر تکبر جواب می گویند و عظمتش را به چوب انحراف و التقاط و دیگر قلنبه های تهی شدۀ استعماری می سپارند.
مظلومی که همۀ عظمت های قرن حاضر در پیشگاه اخلاقش شرم گین است و ایثارش را ستیغ های ستبر و با صلابت هندوکش در خویش حمل می کند؛ مظلومی به برازندگی عشق و رقت عرفان؛ مظلومی پاکباخته و بی باک، حتی به مظلومیت خویش.
لذا می کوشیم این نظام و ادعاهایش را با سنگ محک دیگری به نقد و عیارسازی بنشینیم. راهی که هر صاحب نظر منصفی را بدرک حقیقت و کشف واقعیت خواهد رسانید.
تا آنجا که نزد همگان روشن می باشد، انسان گرائی و باورمندی به انسان ایجاب می کند که اصالت به صاحب اصلی و واقعی اش سپرده شده و فروع، گرد محور اصلی چرخیده و عوارض قائم بر جوهره ثبوتی و واقعی باشند، و نه غیر آن. چه خلاف آنچه آمد با هیچ معیار و ضوابط منطقی قابل توجیه و تثبیت نتواند بود. لذا نظام و فلسفه ئی که معتقد به اصالت انسان می باشد، از اصول اساسی اش حاکمیت انسان است بر غیرش و نه معکوس.
نظام ها و فلسفه هائی که معتقداند انسان به نوعی از انواع محکوم شرایط طبیعی، نژادی، اجتماعی و اقتصادی و… می باشد، اصلاً از بیخ و بن معنی اصالت دادن به انسان را نفهمیده و شعار زیبائی را بدون درک و فهم محتوای اصلی و واقعی آن، طوطی وار به نطق ایستاده اند.
اینان نمی دانند، محکومیت با اصالت متناقض است، اینان متوجه نشده اند، انسانی که تحت حاکمیت و سیطرۀ دیگری عمل کند، نه صحت و اصالت عملش متوجه خود اوست و نه فساد و تباهی آن، چه وی را در این زمینه و در این رابطه اراده و انتخاب و اختیاری در کار نبوده و صرف بگونه ئی فیزیکی و ماشینی عملی از وی تراویده است. لذا، چون نظام فلسفی و سیاسی مهاجمین و متجاوزین ششم جدی، بر مبنای جبر نهاده شده و اصالت را از انسان گرفته و به نیروهای تولید تفویض کرده است، ادعاهای اومانیستی و عدالت طلبی وی چیزی جز شعار ابلیسی نتواند بود.
تجاوزگران ششم جدی ادعا می کنند که ما انسان را صاحب منزلت های انسانی شمرده و برآنیم تا با ایجاد نظام سوسیالیستی در افغانستان ـ ولو از طریق لشکرکشی و تجاوزکاری و ایجاد روزهای ننگینی چون ششم جدی ـ ارزشها و عناصر غارت شده را به وی باز سپاریم! با وجود آنکه در فلسفه و سیاست ما، آنهم هیچ گونه آزادی اصولی به انسان قایل نمی باشیم!
اندک تأمل در جوهرۀ این ادعاها و مبانی عقیدتی آنها، این واقعیت را قابل لمس می سازد که در این نظام، انسان نه تنها دارای صلاحیت و اصالت انسانی پنداشته نشده که حتی از حیوان هم فروتر قرار گرفته شده است، چه هیچ گاه و هیچ کس مدعی نشده است که حیوانات تحت عوامل برون ذاتی خویش قرار داشته و محکوم و اسیر روابط حاکم بر پدیده های غیر غریزی هستند؛ ولی متأسفانه وقتی پای انسان در نظام فکری اینان به میان می آید، متوجه می شویم که وی را (انسان) اسیر روابط حاکم بر پدیده های برون ذات پنداشته و منزلت وی را از سطح حیوانی اش هم فروتر برده اند.
اینان اگر به انسان اصالت قایل می بودند و باور می داشتند که هویت انسانی دارای عناصرِ «خاص انسانی» بوده و رشد تکامل وی در گرو گرایش به همین عناصر ویژۀ انسانی است، نه تنها ضرورت رشد و پرورش این عناصر ویژه را از طریق ارائه ی منطقی، سالم، مردم پسند، همه گیر، احترام آمیز و… احساس می کردند، که نخست می کوشیدند، همۀ این موارد را در اخلاق و سلوک خویش متبارز سازند و سپس آن را به ما القاء نمایند. و باز، اینان نه تنها به اینگونه مفاهیم باور و اعتقادی ندارند که حتی به اصول خود ساخته و خیال پرداختۀ سیاست خودشان نیز اعتقادی ندارند! زیرا که اگر مؤمن به اصول مسخرۀ نظام فلسفی ـ سیاسی خویش هم بودند، آن نظام برای هر دوره ئی و هر سیاستی زمانی ویژه و شرایطی خاص قایل بوده و قبول و درک این معانی آنان را از تجاوز و ستم و کشتار و خونریزی باز می داشت! ولی نداشت. لذا به نیکوئی لمس می کنیم که در مبانی عقیدتی این تجاوزگری، جز هوس پرستی و زورگوئی و… چیزی وجود نخواهد داشت.
ششم جدی با زمینه گسترده اش ثابت کرده است که تجاوز و زورگوئی چیزی جز لحظۀ شکست منطق سیاسی متجاوزین نتواند بود.
ششم جدی اثبات کرده است که اگر در نظام فلسفی و سیاسی متجاوزین عناصری انسانی برای ارائه و پذیرش وجود می داشت، آنان نابخردانه دست توسل به دامن ستم نمی آویختند.
ششم جدی در حقیقت، خود فریاد رسای شکست ننگین مارکسیسم برای قرن خواب زده و خوشباور ما می باشد؛ آنهم فریادی با خون مطهر ایثارگرانی دلباخته و پاک نهاد؛ ایثارگرانی که جهت اثبات حقیقت و روح والای اندیشه و عمل و مکتب و مرام خویش، چنان در خون خویش دست و پا زدند که «شهادت»، بیت الغزل شعر بشکوه و باعظمت قرن شد، شعری به زلالی همۀ چشمه ها و به دلربائی دامن همه کوهپایه های لاله خیز و عطر پرور.
ششم جدی به رسائی اعلام کرد که در فرهنگ و قاموس متجاوزین، انسان جز وسیلۀ قدرت و هوس شدن دیگر معنائی ندارد. اینان اصالت را به «هوس» و «لذت» بخشیده، قدرت و بکار گیرندۀ قدرت و از آن میان «انسان» را وسیلۀ تحقق و اشباع هوس قرار داده اند، آنهم تا آنجا که در این نظام، همۀ اصول فلسفی، سیاسی، اخلاقی، هنری و… گرد همین اصل پلشت ابلیسی گردیده و انسانیت و عناصر ویژۀ انسانی را بپای هوسی ناچیز می ریزند. و سرّ اصلی مطلب هم، همین است. بدین معنا که اگر اینان به انسان و عناصر کمالزا و کرامت آفرین وی ارزش قایل می بودند هرگز دست به تزویر، مکر، نفاق، ریا، جنایت، ستم، لشکرکشی، تخریب، کشتار، چپاول و… نمی زدند. بررسی تاریخوار اعمال شرم آور این نمونه های ستم و قلدری، که بالاخره منجر به ششم جدی، این فریاد رسای پیروزی و حق طلبی و آزادگی و مردمی و مرد مداری و ایثار و اخلاص و عرفان در سرزمین مردخیز مجاهدان عاشق شد، نشان دهندۀ توسل این هوسپرستان منافق سیرت، به همه گونۀ عناصر خجلت بار ضد انسانی و ضد منطقی می باشد. که اگر بخواهیم زمینه را به صورتی بهتر مورد بررسی قرار دهیم ناچار از بیان اجمالی قسمتی از خباثتهای پنهان و آشکار ایشان خواهیم بود.
صرف نظر از مراحل خفتبار و زمینه های شرم آوری که پیروان نظام ستم و تجاوز در مراحل تکوین و تحکم و تداوم حاکمیت خویش در روسیه مرتکب شده و بدان توسل جسته اند ـ که یقیناً پی آمد ننگبار آن را در به محکومیت کشیدن ملت روسیه می توان نظاره کرد ـ نخستین خفت اخلاقی، سیاسی، انسانی و… اینان را در ساختنِ با دربار و نظام شاهی و درباریان محمد ظاهرشاه مشاهده می کنیم. اینان با ظاهرشاه چنان روابط محکم و دوستانه ئی! برقرار کرده بودند که مطالعۀ شمه ای از جراید و نشریات آن روزۀ این دو دولت اثبات کنندۀ این واقعیت است که در نظام سوسیالیستی آنچه به هیچ وجه نمی تواند دارای ارزش و اصالت به حساب آید «انسان» می باشد.
اگر راست است که سوسیالیسم نظامی است که نه تنها طرفدار عدل اجتماعی می باشد که دشمن همیشه سر سخت نظام های استبدادیست ـ با اغماض از خیلی موارد ـ چرا لااقل در طول دورۀ چهل ساله، حتی یکبار فریاد مظلومیت ملت دربند افغانستان را به جائی نرسانید؟
آیا ملت همیشه مسلمان این مملکت در طول این مدت هیچ زندانی ئی، هیچ دربند شده ئی و هیچ گونه شهیدی در جهت عدل و آزادی و… نداشته است؟!
این سازش، در نهایتِ تحلیل، پرده از زیربنای عقیدتی ئی بر می دارد که در آن، اصالت جز به هوس و لذت داده نشده و درین رابطه انسان جز آلت دست برای تحقق آن نتواند بود! این واقعیت زمانی بهتر لمس می گردد که متوجه می شویم سازش و سکوت مرگبار دولت سوسیالیستی روسیه از پلیدی دیگری جان گرفته و تا آنجا این ایده از خباثت لبریز است که نه تنها از ارائه ی طریق منطقی محروم شده که اجباراً دست توسل به سوی نفاق هم دراز کرده است. بدین شرح که در دورۀ رشد مبارزات اسلامی و ملی مردم، چون روسها متوجه می شوند که دولت ظاهرخان در مقابل موج نیرومند مبارزات به تنگنا قرار گرفته، موقع را غنیمت شمرده برای تحقق ایده های خبیث استعماریشان پیشنهاد تشکیل گروههای مارکسیستی را به حکومت می دهند. تا پس از پخش و ارائۀ اندیشه ها و اهداف اینان، مبارزۀ علیه حکومت و علیه ظلم و جنایت و ستم و دربار شاه و شهبانو به مبارزۀ علیه کفر و الحاد تغییر جهت یابد! و که نمی داند که اینکار، هم خیانت به ملت است و هم خیانت به دولت! هم خیانت به خود روسیه است ـ چه آن را از عناصر انسانی و هویت فطری تهی کرده است ـ و هم خیانت به انسان و انسانیت؟
درین رابطه اینان به همه خیانت کردند، به شاه (ظاهر شاه) خیانت کردند، چون منافقانه گروههائی را در جهت تخریب بنیان دولت وی با دست خودش ایجاد، تقویت و به راه انداختند؛ به ملت خیانت کردند، چون نه تنها عده ئی را در جهت استعمار و استثمار و تخریب و تلاشی آنان مجهز ساختند که باعث نابودی و سرکوب اهداف عالیۀ انسانی و به تباهی سپردن آزادگان و مبارزان ملت شدند. به خود خیانت کردند، چون فرصت اندیشه و انتخاب راه درست و منطقی را از خویش سلب کرده و قدم در جادۀ نفاق و تباهی خویش برداشتند! به دست پرورده های مزدور خویش خیانت کردند، چون آزادی و یکرنگی و… را از ایشان گرفته، همه را اسیر هوسها و لذت های آنی ساخته و با منافقت و حیله آنان را از اهداف پلید خویش بی خبر نگهداشته و در آخر هم باعث بی آبروئی شان شدند.
و پس از آنهم که دیدیم به جنایاتی از قبیل کودتاها و ارتش کشی ها و نابودکردنهای هول انگیز دست یازیدند که بشریت از عواقب وخیم تر و هول انگیز تر آن در هراس است. جنایاتی که نه تنها دامنگیر ملت مظلوم ما شده که دامن خودشان را نیز چنان آتش زده که راه نجات و طریق منطقی رهائی را نسبت دست پاچگی و انحراف گم کرده اند!
انحراف از فطرت و زیر پا نهادن اصول، اهداف و آرمانهای مقدس انسانی نمی تواند عواقبی جز این داشته باشد. روسها روزی که بفکر گروههای مزدور و میهن فروش در افغانستان افتادند، با منطق انسانی وداع گفتند و با آنکه هر روز خود شاهد تخریب هر چه بیشتر هویت و تلاشی دستگاه فلسفی و سیاسی خویش بودند، نه تنها به ندای وجدان و فطرت توجهی نکردند که هر روز وحشیانه تر از روز پیش بجای ترمیم هویت خود و منزلت های سرکوفتۀ وجودی خویش و ترمیم سلوک و اخلاق سیاسی حاکم بر جامعۀ خود و… به تخریب همۀ این جهات همت گماشته و آنگاه هم که از هر دری مأیوس شدند به کودتا پناه بردند! آنهم چه کودتائی! کودتائی که از ترس رسوائی هر چه فاجعه آمیزتر، نتوانست حتی پنج تا از کودتاچی های اصلی را به ملت معرفی کند، لذا منافقانه به مکر و حیله و تزویر پناهنده شده، داودخان! را به عنوان انقلابیگرِ بزرگ تاریخ افغانستان به صحنۀ نفاق کشیدند و کودتای کمونیستی اش را «انقلاب سپید» لقب دادند! پس از آنهم که نیک مشاهده کردیم، انقلاب! به جای گرایش به مردم و رسیدگی به اهداف و آرمانهای انسانی، در جهت نابودی مردم دست به کودتای روسی دیگری زد که سرانجام ناکامی اش را با لشکرکشی و تجاوز و آفریدن سالروز ننگین استعماری، چون ششم جدی پرده پوشید. روزی که برای ملت ما، روز سربلندی، سرافرازی، افتخار و هر چیز تواند بود و برای استعمار شرمساری و ذلت و…!

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.