سخن مدیر:

غربت معنوی

بدون دیدگاه

   « پروفیسور سی. پی. اسنو C.p snow منتقد و شیمیست معروف انگلیسی… در رساله ای که… آنرا « دو فرهنگ » نام نهاده است، ضمن تحلیلی از اوضاع تمدن حاضر، اظهار می دارد که: امروزه در فرهنگ ممالک پیشرفته شکافی ایجاد گردیده که در نتیجۀ آن، فرهنگ غربی به دو قسمت مجزا از هم تقسیم گشته که در قسمتی از آن دانشمندان علوم دقیقه، بخصوص علوم فیزیکی و در قسمتی دیگر نویسندگان و اهل ادب قرار گرفته اند که هیچیک از آنها زبان افکار و روحیات همدیگر را نفهمیده و در عین اختلاط و معاشرت در ظاهر، نه تنها نسبت به هم غریبه و بیگانه اند « بلکه در حد فاصل بین دو گروه، گردابی از عدم تفاهم متقابل و حتی گاهی نفرت و انزجار وجود دارد »؛ و این عدم تفاهم یا این « غربت معنوی » در غرب سبب گردیده که فرهنگ آن با شکافی عمیق که روز بروز بر ژرفای آن افزوده می گردد، دو شقه شده و حالت وحدت و یکپارچگی خود را از دست بدهد. اسنو سپس می افزاید که این شکاف که به طور متزایدی فرهنگ سرتاسر جهان غرب را به دو قطب تجزیه می کند، خسارت سنگینی از نظر فرهنگی بر پیکر تمدن غربی وارد می آورد. »([۱])

     اریک فروم بر این باور است که:
« … این کیفیت غریب افتادگی یا بیگانگی منحصر به اقتصادیات نیست بلکه در روابط شخص نیز رسوخ کرده است. روابط موجود، روابط میان آدمیان نیست، روابط بین اشیاء است. مهمترین و مخرب ترین صورت این وضع، یعنی آلت قرار دادن دیگران و بیگانگی، در رابطۀ شخص با خودش به ظهور می رسد. آدمی فقط کالا نمی فروشد، بلکه خودش را نیز می فروشد و خویشتن را کالا احساس می کند. آنکه از زور بازو نان می خورد، نیروی جسمانی خویش و کسانی چون بازرگانان و پزشکان و کارمندان دفتری، « شخصیت » خود را می فروشند. برای فروش محصولات یا خدمات خود، دستۀ اخیر ناگزیر باید « شخصیتی » خوشایند و صفاتی چون انرژی و ابتکار یا هر نکتۀ دیگری که شغل مورد نظر ایجاب می کند دارا باشد. آنچه ارزش و حتی احتیاج به وجود این صفات را معین می کند بازار است. اگر از صفاتی که شخص عرضه می کند سودی نرسید، باید گفت اصولاً صفتی را دارا نیست، درست همانگونه که اگر کالائی قابل فروش نبود گویند بی ارزش است، هر چند ممکن هنوز به درد بخورد و یا به کار آید. بدین ترتیب مشاهده می کنیم که اعتماد به نفس یا « احساس وجود » فقط نشانۀ آنست که دیگران دربارۀ انسان چه می اندیشند. اعتقاد به ارزش شخصی بدون درنظر گرفتن محبوبیت یا موفقیت در بازار میسر نیست. اگر به دنبال شخص آمدند، معلوم می شود کسی است، اما اگر محبوبیت نداشت کسی نیست. سبب آنکه محبوبیت در نظر انسان جدید اهمیتی چنین عظیم یافته آنست که عزت نفس وی به مقبول افتادن « شخصیت » او وابستگی پیدا کرده است. اگر کسی در عرضۀ « شخصیت » موفق شد، نه تنها در امور روزانه کامیاب می گردد، بلکه بجای اینکه خویشتن را با احساس حقارت دست به گریبان بیابد، خواهد توانست در خود به دیده احترام و بزرگی بنگرد. » ([۲])



[۱] ـ سرمایۀ تاراج رفته، ص ۸۰ و ۸۱

[۲] ـ گریز از آزادی، ص ۹ ـ ۱۲۸؛ به نقل از: سرمایۀ تاراج رفته، از ص ۸۶ به بعد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.