سخن مدیر:

فصل سوم-انسان در فن سالاری

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

    قبل از پرداختن به اصل قضیه این نکته را متذکر می شویم که بحث ما پیرامونِ عنوان این فصل به شدت محدود، موجز و اشاره وار خواهد بود! اشاره هائی که بتوانند موقعیت ارجمند انسان متمدن و تمدن واقعاً انسانی را از ضد او ( فن سالاری غرب ) نمایان سازند.
در این رابطۀ ویژه، آنچه برای هر انسان واقع بین و منصفی از بدیهیات بوده و هیچ گونه تردیدی را بر نمی تابد اینست که نه تنها انسان و هویت متعالی او در غبار خفقانزای دنیای ماده پرستی و احکام و مناسبات فن سالاری به طرز هراسباری ناشناخته مانده است که بدبختانه به شکل بی سابقه و ترحم انگیزی مورد تحقیر و تمسخر قرار گرفته است! چرا که مدافعان سودپرستِ لذت محورِ وهم زدۀ دنیای فن سالاری، اولاً: با حیوان خواندن و نوادۀ میمون شمردنش نه تنها از وی شخصیت زدائی نموده، مکانت و شرافتِ ربانی او را منکر شده و به تمسخر نشستند! که با وقاحتی تهوع آور، خودِ این پندار را یک اصل مسلم علمی قالب کرده و تا سرحد یک کشف اسطوره ئی، آنرا عظمت و تقدس بخشیدند!
« پروفسور ویلیام چیتیک » دانشمند فرهیختۀ آمریکائی که با نظام های فکریِ شرق و غرب آشنائی ویژه ئی بهم رسانیده و در زمینۀ دیدگاههای انسان شناسانۀ این نظام ها صاحب نظری واقع بین می باشد، در جواب پرسش مجلۀ « نقد و نظر » مبنی بر اینکه: « آیا تجدد نیز تعبد گرائی و اسطوره سازی خاص خود را دارد، یا فقط این ادیان بودند که اسطوره می ساختند، یا سنت بوده که اسطوره می ساخته است؟
آیا علوم جدید هم مبتنی بر تعبدگرائی خاص خود نیستند؟ » می گوید:
« مسلم است. البته… دنیا به مرحله ای رسیده است که اکثریت حاضر نیستند فکر کنند که شاید دنیا دارد اشتباه می کند و اینکه ممکن است نهضت عظیم تاریخی تمدن یک اشتباه محض بوده باشد. مردم نمی خواهند باور کنند؛ چون بالاخره زندگی خودشان را در همین راه باخته اند… بشر بدون اله نمی تواند زندگی کند؛ این که انسان بداند معبدی دارد و به آن معبد رو می کند. دانشمندان جدید غیر از این نیستند، آن ها نیز معبدی دارند؛ من همیشه این حرف را می زنم. عده ای از متفکران غربی هم همین حرف را می گویند. وقتی که ما با دوستان حرف می زنیم می گویند دانشمندان رشتۀ طبیعی هم همین طور هستند.
اگر به اصطلاح بنیادگرایی توجه کنیم همین است. طرز فکر بنیادگرایی در مذهب، به نظر من پدیدۀ جدیدی است؛ سابق که نبود. این پدیده در مسیحیت و در ادیان مختلف مطرح است. یک تعصب عجیب و غریب است. من این بنیادگرایی را یک پدیدۀ جدید می دانم. محصول علوم جدید است. کسانی که در علوم جدید هستند فکرشان به این محدود می شود که این تنها راه حقیقت است. به هیچ عنوان حاضر نیستند که قبول کنند که چیزی می تواند ماورای آن باشد. این غرور عجیب و غریبی است. »([۱])
« در تمدن جدید اسطوره این است که انسان از خاک شروع می شود و طی مراحلی به وضع فعلی ما می رسد که سرآمد همه چیز هستیم و از این بالاتر می آید؛ یعنی همان تکاملِ داروینیسم. اما بقیۀ تمدنها، ما در اول کار بالا بودیم و آمدیم پایین و دوباره باید بالا برویم. و این به کوشش خودمان است؛ اجباری نیست و طبیعت اقتضا نمی کند که ما دوباره آسمانی بشویم؛ در دست خود ماست. تمدن جدید می گوید نه، اجباری است؛ یعنی همان طرز فکر داروینیسم اجتماعی، که در قرن نوزدهم، انگلیسی ها برای بردن تمدن ( به خیال خودشان ) به تمامی جهان لشکرکشی کردند و مدعی بودند که ما از همه بهتر هستیم. طرز تفکر غرب اینگونه است که ما از همه بهتریم، و این بر می گردد به فراموشی اصول الهیِ تمدن مسیحیت و یهودیت. این که ما از بالا به پائین آمدیم فراموش شده است و این، خود دلایلی دارد و البته تاریخ تمدن غربی خیلی پیچیده است و دلایل مختلفی است که منجر شده به این نظر که بشر مستقل بالاترین مرحلۀ تکامل است و ما هم که غربی هستیم بالاترین تمدن هستیم. بعداً من متوجه شدم که این شعار ابلیس است ( اَنَا خَیرٌ مِنهُ ) از الحاظ اسطوره، این خیلی مهم است که بدانیم معنای فکر غربی چیست و از کجا سرچشمه می گیرد. »([۲])

      « … به صورت اسطوره بیان کنم که رساترین زبانها است؛ باید بگویم آدم هبوط کرد، و تا آدم به حالت غفلت است، هبوط ادامه دارد. نجات بشر در یادآوری و تذکر است. اگر فراموش کنی که کی هستی، در هویت کاذب غرق می شوی. مشکل اصلی غربی ها همین هویت کاذبی است که بر آنها حکمفرماست. تمام علوم جدید به این هویت [ = هویت کاذب ] اضافه می کنند. »([۳])
     و ثانیاً ، با کشانیدن وی در خدمت سود مادی و اسارت فرآورده های صنعتی، وی را از مرتبت وجودی شایسته اش ساقط نموده و تا حد آلت دستِ ابزار ماشینی تنزل بخشیدند! روشن است که برخوردی از این دست و گرفتن موضعی این همه شرم آور و خجلت انگیز هرگز نمی تواند بدون طرح و برنامه و خارج از حوزۀ روابط، احکام و مناسباتی باشد که ضامن تحقق چنین جریان ننگباری است.
معنای ضمنی این گفته آن تواند بوده که: برنامه های متنوع حیاتی انسانِ اسیر دنیای فن سالاری نه تنها مایه گرفته از جهالتی عفن و تحقیر کننده نسبت به هویت متعالی انسان می باشد که بر مبنای احکامی تنظیم شده اند که پیامدهایشان جز به شرافت زدائی، آزادی ستیزی، آرامش زدائی، حاکمیتِ احساس خلاء و پوچی، احساس بی ریشگی و بی اتکائی، تشدید اضطرابهای متنوع، تقویت احساس ناامنی در رابطه با زمینه های تفاوت، اسارتها و اجبارهای متنوع نتواند انجامید. و این مساوی تواند بود به اینکه: انسان متوجه هر چیز تازه ئی بوده، خواستگار هر چیز نو و مدرنی بوده، در خدمت هر چیز شیک و چشم نوازی بوده، به فکر تهیه و بهره وری از هر چیز سرگرم کننده ئی بوده و نیروهای خود را صرف توجه و کسب و مصرف آن بکند، به جز هویتِ الهی خود!
این، بر مبنای نگرش و تبیین الهی پی آمد همان سنت تخلف نابرداری است که قرآن مفادش را چنین ابلاغ داشته است: « … نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ… * حشر ۱۹ »؛ چیزی که نمونه های فراوان و انکار ناپذیرش در میان بردگان و اسیران دنیای فن سالاری بیشترِ از آنند تا کسی را نیاز به معرفی افتد.
دنیای فن سالار امروز به طرزی ناشیانه و توهمی، ظاهراً بیشتر نیروها و امکاناتِ وجودی خود را صرف تولید بیشتر و در نتیجه، از طریق فرایند خجلتبار آن ( = مصرف و تخریب ) سود بیشتر ساخته، ولی باطناً و واقعاًَ همۀ آنها را در خدمت سرکوب ارزشهای استعلائی هویت معنوی خویش، استعدادهای ربانی خویش، شرافت و مکانت بی بدیلِ انسانی خویش، طهارت و طراوتِ مینوی خویش، آزادی و آرامشِ معنیدار و الهی خویش ساخته است. چرا که او را به شیئی بدل کرده است که جز تولید بیشتر و مصرف بیشتر و تلمبار کردن سود بی معنای بیشتر ـ آنهم نزد عده ئی خرد باختۀ معدود ـ هنری از او سر نمی زند!
دنیای فن سالاری امروز به بهانۀ تحقق آزادی و رهائی از روشها و مناسبات شرک آلود مذاهبی تحریف شده، مرده، بی روح و بی نشاط، نه تنها خود را اسیر همه جانبۀ روابطی ساخته است که از جوشش و بالشِ ابعاد معنادار، زیبا، نوازشگر و آرامش دهندۀ حیاتی او مانع می شود که وی را عبد ذلیلِ مفلوک بی کفایت مذهبی ( ماشینیزم سود محور مخرب ) ساخته است که احکامش در جهت فساد و تلاشییِ معبود او ( = ماشین ) قرار دارند. همین نظام عقیدتی است که « آرنولد پیسی » برایش اصطلاح « تکنوکراتیک » را برگزیده و در کتاب « تکنولوژی و فرهنگ » به تبیین مؤلفه ها و ساز و کارهای وی پرداخته و چنین نتیجه می گیرد:
« … از اینرو مشاهده می کنیم که همۀ جنبه های متغیر عقل متعارف که در فصلهای پیشین تشریح گردید با همدیگر تناسب دارند. آنها مجموعه ای را تشکیل می دهند که میتوانیم آنرا به عنوان نظام ارزشی تکنوکراتیک توصیف نمائیم؛ آنها چیزی را به وجود می آورند که غالباً جهان بینی « تکنوکراتیک » نامیده می شود که به طور تک هدفی بر روی یک برداشت بدون ابهام از پیشرفت، حل مسئله، و ارزشها پافشاری می کند. کلمۀ « تکنوکراتیک » اصطلاح مناسبی است، زیرا این جهان بینی چندان جائی برای آن دموکراسی در تصمیمات مؤثر بر تکنولوژی باقی نمی گذارد. هر اندیشه ای دربارۀ انتخاب تکنیک ( یا تغییر اولویتها، یا شرکت مردم در تصمیم گیری ) نشانۀ عدم قطعیت به شمار می رود که اساساً برای دارندگانِ این نظر غیر قابل پذیرش است. برای آنان هیچ گونه شق معقول دیگری از تکنولوژیها نمی تواند وجود داشته باشد، زیرا فقط یک راه حل منطقی پیشرفت وجود دارد. از نظر آنان، منتقدان تکنولوژی همیشه مخالف به حساب می آیند نه اصلاح طلب. »([۴])

     « هورکهایمر » باورمند است که:
« جنبۀ غیر عقلانی سرمایه داری توتالیتر که شیوه اش در برآوردن نیازها شکل عینی دارد که با سلطه تعیین شده [ و از اینرو ] بر آوردن نیازها را ناممکن می کند، و به سوی انهدام انسانیت پیش می رود، نمونۀ اصلی خود را در قهرمانی می یابد که از قربانی شدن با قربانی کردن خویش می گریزد. تاریخ تمدن، تاریخ جنبۀ درونی دادن به قربانی کردن است. به زبان دیگر تاریخ تبرا جستن است. »([۵])

      علت واقعی آنچه آمد اینست که ماشینیزم نه تنها انسان را به شیئی بی معنا، بی ارج، بی حرمت و بی تقدس بدل کرده؛ آزادیهای بشکوه استعلائیش را در عمل ابطال و پایمال کرده و در جهت زوال و فساد عینی و عملی اش قرار می دهد که همۀ این کارها را در رابطه با خدای فن پرستان ( ماشین ) نیز اعمال می نماید! زیرا که تأکید جنبه های عملی تعبدش بر « مصرف » دور زده و تعبدش از طریق تخریبش تحقق پیدا می کند و لاغیر. معنای ضمنی این گفته آن است که فن سالاری با همۀ ادعاهای رنگ و روغن داده اش اولاً: نه تنها نتوانسته است انسان را با آزادی معنادار انسانی او آشنا سازد! که وی را به انواع اسارتهای وهم ساختۀ هوس پرداختۀ بد سرانجام محکوم نموده؛ و ثانیاً: نه تنها نتوانسته است از زنجیرهای مذاهبی خرافی نجاتش بخشد که یوغهای مذهبی خشن تر ( ماشینیزم ) را بر گردن روان او محکم کرده است! و این، چیزی است که دنیای فن سالاری با همۀ نیرنگها و ترفندهایش از انکار آن ناتوان می باشد. زیرا در نخستین نگاه شتابان و گذرا به محکومین این نظام، انسان متوجه می شود که: اینان یا اسیر ثروتهای معنا باخته می باشند که در جهت تکاملِ ربانی آنان قرار نداشته و مصرف نمی شوند! یا اسیر قدرت و ریاستی هستند که قدرت انسانی و ریاست و کرامت ربانیِ آنان را خدشه دار ساخته است! یا اسیر هوسهای بی محتوائی می باشند که آنانرا از رسیدن به نشاط معنوی و دلزندگیِ معنادار انسانی مانع شده است! یا اسیر زمینه ها و ابزاری هستند که به درد تحقق هر چیز مبتذل و فسادبار و تقدس برانداز و اضطرابزای و ناامنی آور و
شرم آفرین و… می خورد، مگر به درد تحقق شرافت انسانی، آزادی ربانی و آرامشِ واقعیِ آنان! و لذاست که اینان را عیناً و عملاً موجوداتی مضطرب، نامطمئن، معنا باخته، تقدس گریز، تهی از طهارت، خالی از یقین، لبریز از احساسِ پوچی و بی معنائی، سرشار از هراس و اضطراب بی ریشگی و بی اتکائی، فاقد آشنائی، بصیرت و انس با ارزشهائی آرامش دهنده، و در یک کلام، یله و بی جهت، تنها و سرگردان و… می یابیم. چه خوبست تا ابراز صریح و روشن همین برداشت را به صورتی درد دل گونه، از زبان یکی از موقعیت شناسان غرب مرور نمائیم:
« … « سیمل » در مقاله ی « کلان شهر و زندگی ذهنی » … شرح می دهد که چگونه ما به گوناگونی تجربه هایی که زندگانی در کلان شهر به ما « تحمیل » می کند پاسخ می دهیم، و آنرا از نظر فکری و روانی، به موقعیتی « درونی » تبدیل می کنیم. در کلان شهر ما از زنجیر « وابستگی های متقابل و سوبژکیتو » خلاص می شویم، یا دست کم فشار آنها را کمتر احساس می کنیم، و بارها بیش از زندگی سنتی احساس آزادی می کنیم. اما این آزادی ها را به بهای در نظر گرفتن دیگران همچون ابزار و چیزها به دست آورده ایم. دیگری فقط در محاسبه های خشک و بی عاطفۀ مالی، یا به بیان بهتر در جایگاهش در تقسیم کار اجتماعی شکل می گیرد. حتی ادراک ما از زمان و مکان همخوان می شود با خردباوری ابزاری، اقتصادی و محاسبه گرانه. »([۶])
آنچه تذکرش را در همین رابطه از اوجب واجبات می شماریم اینست که هرگز نباید چنان پنداشته شود که آنچه آمد فقط در رابطه با مشتی سرخوردۀ عقده ئیِ منحرف بیمار چاقوکش قمارباز شرابخوار و بی بند و بار قابلِ انطباق بوده و ساحتِ به اصطلاح عالمان و بانیان و مدافعان و سیاستمداران و سیاست گزاران و تربیت شدگان هدایت کنندۀ دنیای غرب در ابعاد و زمینه های مختلف از اینگونه پلیدی ها و پلشتی ها و… پاک و مبری می باشد! زیرا که این گمان جز یک پندار وهم آلود احمقانه ـ بسیار بسیار احمقانه ـ نخواهد بود.
برای اثبات آن مدعی، رفع آن گمان و شفاف تر شدنِ این یقین کافی است نظری به زمینه های سیاسی ـ که به واسطۀ بالا کردن علم جانبداری از نظام به اصطلاح دموکراسی، از پر ادعاترین و پر طمطراق ترین زمینه های وهم بافتۀ دنیای فن سالاری است ـ افکنده و مثلاً علت برکناری دولتهائی را که ایتالیای مدرن، مترقی و مهد فلان و بهمان! در پنجاه سال اخیر به خود دیده است، جویا شویم.
منِ مسلمانِ افغانی، به دلیل احترام نهادن به شاعران و نقاشان و عالمان و هنرمندان برجستۀ این کشور ـ اگر چه همۀ آنها از نظر دینی موافق من نبودند ـ اصلاً خجالت می کشم تا بنویسم که در این کشور ( ایتالیا )، ظرف چهل و نه سال، پنجاه دولت به واسطۀ اختلاسهای مالی و زد و بندهای غیر انسانی ـ و نه هیچ امر ارزشی ـ محکوم به فنا شدند! چونانکه خجلتم فرا می گیرد تا بگویم که:
« بیل کلنتون » رئیس جمهور فعلی آمریکا، در موقع انتخابات ریاست جمهوری، به واسطۀ کسب آراء بیشتر، به بیشرمانه ترین توسل ممکن در ننگبارترین تاریخِ سیاستِ ننگبار متوسل شده و از همجنس بازها خواست تا به او رأی دهند تا وی …!
این در حالی است که وی اعلام کرد: حاضر است تا بدترین و بی شرمانه ترین امتیاز ممکنِ یک رئیس جمهوری، در تاریخ سیاستِ مکتوب بشری ( = تلاش در جهت تحقق اهداف متنوع هم جنس بازان ) را در قبالِ رأی آنان بپردازد! هر چند که ماجرای ارتباط های ننگ آور او با منشی وی ـ از جنبه ها و دیدگاههای مختلفِ حقوقی، سیاسی و…، دست کمی از امر بالا ندارد! این در حالی است که مردم آمریکا، سازمانهای متنوع مذهبی، تربیتی، هنری، اقتصادی، ارتشی و… همین مردک
را آنهم برای دورۀ دوم! به « رهبریِ » خود بر می گزینند! و علیلانه خیال می کنند که خود مردمی متمدن اند! و مثلاً آن افغانیِ پاک اندیشِ فلان دهکوره های جاغوری و یا کُنر و پکتیا غیر متمدن!

      من از خوانندۀ عزیزی که خواهان تحلیل زیرساختها، شرح پیامدهای ننگبار و تبیین معناهای ضمنی و متعفن چنین نگرشها و گرایشهائی می باشند عذر می خواهم. زیرا که حیای رقیق شده و
بی رنگ و روی من بی پناهِ سیه روزگارِ ته سری خوردۀ تحقیر شدۀ هتاکی دیدۀ طعنه شنیدۀ تمسخر چشیده ـ و حتی از سیاسان به اصطلاح دین پناهِ… ـ نمی گذارد تا قلم رابه لجن آنها بیالایم! حال تو خود حدیثِ مفصل بخوان از این مجمل!



[۱] ـ مجلۀ نقد و نظر، ش ۱۷ ـ ۱۸، ص ۱۳۹ و ۱۴۰

[۲] ـ همان، ص۱۳۷

[۳] ـ مجلۀ نقد و نظر، ش ۱۷ ـ ۱۸، ص ۱۳۸

[۴] ـ مدرک یاد شده، ص ۲۰۷

[۵] ـ مدرنیته و اندیشۀ انتقادی، ص ۱۳۲

[۶] ـ مدرنیته و اندیشۀ انتقادی، ص ۴۷

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.