سخن مدیر:

فصل چهارم – اعترافی حسرت جوش

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

   باید اذعان نمود که تحلیل های دقیق، راهنما و ارزشمندی روی مقولۀ « تمدن » از دیدگاه اسلام و معارف اسلامی صورت نگرفته است. تحلیل هائی که بتواند: گوهر تمدن را از چشم انداز معارف اسلامی معرفی کرده و به نمایش گذارد؛ مؤلفه های وجودی تمدن را از عوارض نمودی آن ممتاز ساخته و معرفی نماید؛ جهتِ تکاملی آنرا معین نموده و باز شناساند؛ ابزار و روشهای لازم برای تحقق، تداوم و شکوفائی آنرا از منظری ربانی مشخص و معرفی دارد؛ آفتهای تمدنِ معنیدار را شناسائی و معین نماید؛ انگیزه های گرایش بدان را بررسی، تعیین و فعال سازد؛ و… خلاصه، کارهائی که شایستۀ ملتی حکیم، خدا مدار و ارزش نمای باشد، تا هنوز صورت تحقق بخود نگرفته و یا بچشم من نخورده است!
باید یادآوری نمود که در این زمینۀ ویژه، اولین گامها را غیر مسلمان هائی برداشتند که متأثر از اندیشه ها و باورهای غربی بودند؛ مانند: « جرجی زیدان » ، با نوشتنِ « تاریخ تمدن اسلام » ، و « گوستاولوبونِ » فرانسوی با « تاریخ تمدن عرب و اسلام؛ و… و ما که دیدیم از ما تعریف و تمجید و… کرده اند، با ذوق زدگی و گاه، با ساده اندیشی کتابهای شان را به زبانهای خود ترجمه کردیم و تبلیغ نمودیم؛ حرفها و موضع فکری شان را تأیید کردیم؛ و به داشتنِ تمدنی مورد تأیید غربی ها ـ آنهم در گذشته ای ننگبار ـ افتخار کردیم؛ و در نتیجه در مغز جوانان خود ـ به عنوانِ اصلی تردید نابردار و انکار ناپذیر ـ فرو بردیم که تمدن همانست که نمودها و نمونه هایش را در کتابهائی از ایندست برای ما معرفی کرده اند! و ما، در گذشته، از خیرات سرِ سلاطین دین ستیز هوسبارۀ دنیاپرست، آنرا داشتیم؛ و امروز ـ متأسفانه! ـ نداریم! در حالیکه این تأیید و پذیرش چند اصل غیر واقع بینانه و منفی را بر ما و بر باورهای ما تحمیل کرد:
۱ ـ تمدن بر پایۀ « داشتنی » های مادی بنا شده است.
۲ـ مسلمانها فقط در گذشته نمونه های ابتدائی آنرا داشته اند و اکنون ندارند.
۳ ـ امروز، مسلمانان را متمدن گفته نمی توانیم.
۴ ـ جامعۀ اسلامی غیر متمدن، در سراشیب سقوط و دفاع ناپذیری قرار داشته و به چیزی « دور ریختنی » بدل شده است.
۵ ـ امروز فقط کسانی متمدن اند که از نمودهای پیشرفتۀ تمدن گذشتۀ ما بهره مند می باشند؛ و اینان یعنی: غربی ها.
۶ ـ راه رسیدن به تمدن، فقط الگو قرار دادن غرب ا ست و لاغیر؛ و…!

     روشن است که اینگونۀ از برخورد و باور، انسان مسلمان را یا در وضع احساس حقارت و ناچیزی قرار داده و اعتماد او را نسبت به موضع و موقعیت او ـ ولو که ربانی ـ باز می ستاند! و یا او را در غروری تخیلی ـ وهمی سقوط داده، به جای آنکه او را در جهت شناخت و تحقق تمدن واقعی و آثار استعلائی تمدن بر انگیخته و فعال سازد، وی را در جهت فخر فروشیهای کودکانۀ تخیلی ـ نسبت به داشته های گذشته، که خود نیز اجزای اصلی و گوهرین تمدن نمی باشند ـ پویا می سازد! و این یعنی: او را از هر نظر اخته کردن، و به تلاشهائی بی ثمر، پوچ و ضایع کنندۀ عمر و… واداشتن. به گفتۀ « مالک بن نبی » :
« از همین جا اثر منفی نتیجه گیری اندیشۀ استشراق آشکار می شود، همانان که از مسلمین و عرب و برای آنها می نویسد و گاه هم به عربی می نویسد تا نقش بیهوش کنندۀ خود را استمرار بخشد یا معرکه های خیالی ای را به وجود آورد که وقتِ انسان مسلمان را در یک دفاع بحث آمیز از مسایلی که بیهوده است، ضایع سازد.
هدف از این بیهودگی و بیهوشی آن است که جهان اسلام را در عین آنکه درهای آن برای دریافت اندیشه هایی که صادر می کنند و آن کار به تسلط سیاسی ـ استعماری آنان خدمت می کند گشوده است، از هرگونه جهت گیری بنیادی دورنگه دارند.
بر همین اساس است که برای ما روشن می شود که نتیجه گیری شرق شناسان برای جامعه اسلامی نا مطلوب و بد بود؛ چرا که این برداشت در تحولِ تحقّقی خود عقده ای محرومیت آمیز را بوجود آورد، چه آنجا که به صورت مدح و مبالغه بود، دقت در آن، واقعیت موجود ما را بر نمی تافت و در یک ناز و نعمت خیالی ای که در گذشتۀ خود می دیدیم فرو می برد و چه آنجا که به صورت تکذیبِ جایگاه و یا نمایشِ احتیاج و فقر ما به گونه ای بود که بی اختیار در یک جامعۀ در حال سقوط ما را حمایتگر ستم می کرد.
تکذیب و بیان فقر یا مدح و مبالغه در اینجا، صورت یک بازی نیرنگ آمیز فکری را تشکیل می دهد که یا وقت انسان را به جای بهره وری در محلی مثبت و سازنده در دفاعی منفی ضایع می سازد؛ یا داروی بیهوشی ای تزریقمان می کند، که ما را با گذشته ای درخشان که در ساختن تمدن جهانی مشارکت داشته آشنا کرده و اکنون نقش ملتهای دیگر است.
در چنین شرایطی است که زمینه برای شکار کسانی که دام غرب توان شکار آنان را دارد، خالی می شود و بدانان چنین القا می گردد که با این برنامه است که رهبری ملتها به سوی پیشرفت، با همکاری آنان محقق می شود.
… با این نقاب هدف استعماری محقق می شود و استعمار شده خود و ملت خود را با شعار پیشرفتی که در واقع پرده ای است با ظاهری خوش که در ورای آن توحش غرب و طمعهای آن پنهان است به کشتن می دهد.
حقیقت این است که بعضی از شرقی هائی که شاگردی مستشرقین را کردند، با الهام از محافل استعماری، زیر پوشش میان تهی و پر هیاهویی که می کوشد اسلام را از هر ارزش تمدنی نفی کند و بلکه در بعضی از موارد عقب ماندگی فعلی جهان اسلام را به آن نسبت می دهد، اعمال خرابکارانۀ خود را بر ضد اسلام پنهان می کنند. »([۱])
نکته ای که در رابطه با حضور و تقرر تمدن واقعاً انسانی مکتوم مانده و باید مورد توجه و دقت قرار گیرد این است که: وجود و شکوفائیِ تمدن با حضور و شکوفائیِ داشتنی های مادی، خوشباشیهای زیستی، لذتهای جسمانی ـ اعتباری، راحتی های معمولی و نشاط و سرورهای فناپذیر بی ریشه تلازم ندارد. هر چند که با جهت گیری ناب توحیدی ـ ارزشی، ضرورت تام و انفکاک ناپذیر دارد. یعنی اینطوری نیست که هر جا تمدنی سراغ دادیم، باید برای مردم آن رفاه و راحتی و نشاط و لذت و خوش باشی و نوکر و کلفت و بی بندوباری نسبت به ارزشهای استعلائی ـ آنهم به نام آزادی و… ـ و غوطه وری در شهوات و… را نیز نشان دهیم؛ بلکه آنچه محقق بوده و به هیچ برهانی نیازمند نمی باشد آنست که شکوفائی هویت انسانی بدون توجه به گرایش و
جهت گیری های توحیدی ـ ارزشی معنا نداشته و تحقق نمی پذیرد، از اینرو روشن می باشد که اگر در جامعه ای از تحقق هویت انسانی خبری نباشد، از تمدن انسانی هرگز و به هیچروی خبر و اثری نتواند بود. از همین روست که متوجه می شویم: قرآن نه تنها این تلازم را نمی پذیرد، که ضمن تبیین نگرشها و رفتارشناسیِ عیاشان و خوشباشان، نفسِ نگرشها و گرایشهای آنانرا مایۀ سقوط و انحطاط آنها معرفی می نماید که ما ضمن بحثهای آینده، بخشهائی قابل تأمل را مورد توجه قرار خواهیم داد.
ابن خلدون که از پیشروان بررسیهای جامعه شناسانه می باشد، گرایشهائی از این دست را مایۀ ویرانی، انحطاط و از هم پاشیدگی قلمداد کرده است؛ وی معتقد است که:
« به هر اندازه جوامع بیشتر در ناز و نعمت و تجمل خواهی فرو روند، به همان میزان به نابودی نزدیکتر می شوند. زیرا عادات و رسوم تجمل پرستی و مستغرق شدن در ناز و نعمت و تن پروری شدت عصبیت را که وسیلۀ غلبه یافتن است، در هم می شکند و هرگاه عصبیت زایل گردد، نیروی حمایت و دفاع قبیله نقصان می پذیرد تا چه رسد به اینکه به توسعه طلبی برخیزند. و آن وقت ملتهای دیگر آنان را می بلعند و از میان می برند. » ([۲]) همین دانشمند ( ابن خلدون ) در بخش دیگری از کتاب خود دارد که:
« تجمل خواهی و نازپروردگی برای مردم تباهی آور است. چه در نهاد آدمی انواع بدیها و فرومایگی ها و عادات زشت پدید می آورد و خصال نیکی را که نشانه و راهنمای کشورداری است از میان می برد و انسان را به خصال متناقض با نیکی متصف می کند. بنابراین تجمل پرستی ( و خصال زائیده شده از آن ) نشانۀ بدبختی و انقراض است که خداوند آنرا در آفریدگان خویش مایۀ نابودی ساخته است. از اینرو مقدمات نابودی و زبونی و پریشان حالی در دولت پدید می آید و گرفتار بیماریهای مزمن پیری و فرسودگی می شود، تا سرانجام واژگون می گردد. » ([۳])
به هر حال، از آنجا که ارزشهای معنیدار و استعلائی، پایه های اصلی یک تمدن واقعی و انسانی را شکل می دهند، در واقع، یکی از علل مهم دور افتادن مسلمین از روح و گوهر تمدن ـ که توسعۀ اقتصادی، عدالت ربانی و استقلال و آزادیِ مینوی را در خود و با خود دارد ـ ، بی توجهی آنان به ارزشهای یاد شده، به ابزار تحقق بخشنده آنها، به روشها و راههای مناسب آنها و… می باشد. ارزشهائی که در صورت تحقق مجدد و پویائی و شکوفائی دوبارۀ خود، تاریخ را تفسیری تازه به دست داده، آرمانهای متعالی را معرفی نموده و انسان را معنائی تازه، جذبه آلود و شکوهبار می بخشد.
روشن است که وقتی تلاشهای فراگیرِ ارزش محورانه به فراموشی سپرده شده و نیروهای انسانی در طریق تحقق هویت ناب و الهی او به کار گرفته نشده و در نتیجه افراد خود را از طریق دارائی های ربانی و ارزشیِ خویش ـ که در واقع گوهر تمدن الهی را نمودار می سازند ـ به نمایش نگذارند، راهی جز لغزیدن به مزبلۀ فسادبار شبه تمدنی که از توجیه تمامت گرایشهای خود به نفع انسان ـ به عنوان حیوانی در عرض سایر حیوانات ـ ناتوان است، باقی نخواهد ماند.
به هر حال، با همۀ آنچه که تا به حال آمد، باید این واقعیت تلخ را دوباره پذیرائی کنیم که: ما در رابطه با فهم و معرفی تمدن از نظر معارف اسلامی، و نیز نفس تمدن اسلامی، تاریخ و زمینه های شکفته و شکوفائی آن مشکل علمی داریم. گاهی با ذکر این نکته که: « به طور کلی اسلام نقش بسزائی در تمدن اروپا و غرب ایفا کرده است. » ([۴]) بخود می بالیم که تمدن امروز غرب وامدار تمدنِ اسلامی بوده و ریشه در تمدن اسلامی دارد! در حالیکه فن سالاری امروز غرب ـ که این نویسندگان متأسفانه از آن به عنوان تمدن یاد می کنند ـ با همۀ وجود و تمامتِ ابعاد در برابر اسلام و تمدن اسلامی است!
گاهی دورۀ شکوفائی و زمینۀ محوری آن را عوضی معرفی کرده و ناشیانه اعلام می داریم که:
« تمدن اسلامی که لااقل از پایان فتوحات مسلمین تا ظهور مغول دامنۀ اسلام را از لحاظ نظم و انضباط اخلاقی، برتری سطح زندگی، و توسعه و ترقی علم و ادب، طی قرنهای متمادی، پیشاهنگ تمام دنیای متمدن و مربی فرهنگ عالم انسانیت قرار داد، بی تردیدی یک دروۀ درخشان از تمدن انسانی است و آنچه فرهنگ و تمدن جهان امروز بدان مدیون است اگر از دینی که به یونان دارد بیشتر نباشد، کمتر نیست »([۵])
با آنکه هر تازه آشنائی به مؤلفه های راستین تمدن می داند که « تمدن » فقط علم و تنها پیشرفت های شگفتی آور در زمینۀ علوم و تکنولوژی و… هرگز نتواند بود، خوش خیالانه ـ تناقض گوئی را از یاد برده ـ اعلام می داریم که:
« … در قرن نهم در عصر مأمون اعراب، با صحت در خور توجهی محیط کرۀ زمین را اندازه گیری نمودند. باید هفت قرن دیگر می گذشت تا اروپای غربی کشف کند که کرۀ زمین مسطح نیست. در کمتر از پنجاه سال بعد از اکتشافات علمی شگفت انگیز در دوران مأمون، امپراطوری عرب از هم پاشید. هر چقدر هم که پیشرفت علم عالی و مفید بود، نتوانست امپراطوری را از هرج و مرج نجات بخشد. » ([۶])
یکی دیگر از اشتباهاتی که برخی از نویسندگان ما مرتکب شده و در گفتگوهای نسنجیدۀ خود تبارز می دهند این است که به گمان خود: میان مؤلفه ها و آثار تمدن مادی و مؤلفه ها و نمودهای تکامل ربانی انسان تمایز قایل نشده و ساده اندیشانه اعلام می دارند که:
« جنبه های معنادار و استعلائی جامعۀ بشری همگام و همطرازِ جنبه های مادی پیشرفت نمی کند! »؛ اینان با ابراز این برداشتِ خام لغزانندۀ درد زدای، به طور غیر مستقیم به اعلان این پذیرش تن در می دهند که: تمدن کنونی از بار معنوی ـ ارزشی و لاجرم « انسانی » تهی بوده و جنبه های مادی آن بر جنبه های انسانیِ آن غلبه و استیلا پیدا کرده است.
به هر حال، اصل پذیرش افتراق و تباین ماهوی این دو ـ به دلیل اصیل و محوری بودن
جنبه های ارزشی و معنوی ـ از یک طرف مؤید بی پایه و بی اساس بودنِ « آنچه غربیها تمدنش جا می زنند » بوده و عملاً به منزلۀ انکار آن است؛ و از دیگر طرف، مؤید این نکتۀ اساسی که تمدن، بدون تحقق و شکوفائی جنبه های ارزشی ـ استعلائی، اصلاً معنا نداشته و تحقق پیدا کرده نمی تواند. زیرا، اگر بپذیریم که تمدن از انسان، برای انسان و در جهت تحقق و شکوفائی امکانات و استعدادهای بشکوه و ربانیِ انسان می باشد، از آنجا که غلبه و استیلای گرایشهای غریزی، مادی، وهمی و اعتباری آزادی پروازهای اوج گیرندۀ استعلائی را تهدید کرده و مانع تحقق و شکوفائی ظرفیت های وجودی و ذاتیِ انسان می گردند؛ و باز، از آنجا که سودمحوری، توسعۀ فیزیکی سودمحورانه ـ چه از طریق نیرنگهای دیپلماتیک و چه از طریق سامان بخشیدن و گسترش دادنِ نیازنماهای تکنولوژیک و سیاست های همگام و هم جهتِ آن ـ عملاً جلو رشد و شکوفائی آنرا ـ چنانکه مشهود است ـ ، گرفته و می گیرد، هر جا و در هر شرایط و موقعیتی که انسان ـ به عنوان متعبدی موحد ـ محوریت خود را از دست داده و به قدرت، ثروت، لذت و شهرت و ریاست و… سپارد، از تمدن انسانی خبری نتواند بود؛ هر چند که وحشی های تمدن ستیزِ سود پرستِ عقده ئیِ هوسباره، با بوق و کرنا و نیرنگ و افسون تمدنش قلمداد نمایند.



[۱] ـ انتاج المستشرقین، م. س. ص. ۳۳؛ به نقل از مالک بن نبی اندیشمند مصلح ص ۱۸۲ ـ ۱۸۴

[۲] ـ مقدمۀ ابن خلدون، ج ۱ ، ص ۲۶۸؛ نویسندۀ کتاب « علل انحطاط تمدنها از دیدگاه قرآن » که این تکه را نقل نموده، در پاورقی افزوده است که:

« ابن خلدون غالباً بر روی مسئله عصبیت تأکید دارد، در حالی که اسلام روی ارزشهای الهی و دینی تأکید می کند. نیروی دین مافوق نیروی عصبیت است و اگر در جامعه ای دین حکومت کند، اختلاف نژادها و قوم ها ضربه اای به حس شجاعت آنان نمی زند، بلکه دین نیروها را به هم نزدیک می گرداند و شجاعت آنان را می افزاید. نمونۀ صادق آنرا در جنگهای صدر اسلام می یابیم. از طرف دیگر باید دانست که هر عصبیتی مذموم نیست، به عبارتی دیگر هر دوستی نسبت به قوم و نژاد عصبیت نیست بلکه عصبیت مذموم آن است که انسان تنها به خاطر قوم و نژاد خویش حق دیگران را بر باطل آنان ترجیح دهد. در حدیثی که از امام علی بن الحسین (ع) در این باره نقل شده، این معنی را تأیید می کند: «… سُئِلَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ (ع) عَنِ العَصَبِیَّهِ فَقالَ: الَّتی یَأثِمُ عَلَیها صاحِبُها اَن یَری الرَّجُلُ شِرارُ قَومِه خَیراً مِن خِیارٍ قَومٍ اخَرینَ وَ لَیسَ مِن العَصَبِیَّهِ اَن یُحِبَّ الرَّجُلُ قَومَهُ وَ لکِن مِنَ العَصَبِیَّهِ اَن یُعینَ قَومَهُ عَلَی الظُّلمِ. ( از امام سجاد (ع) در مورد تعصب سئوال شد، فرمود: تعصبی که به خاطر آن صاحبش گناهکار می شود آن است که کسی، افراد بدکار قوم خویش را از افراد !
” نیکوی اقوام دیگر بهتر بداند، ولی اینکه شخص قومش را دوست بدارد، تعصب ( مذموم ) نیست، بلکه تعصب مذموم آنست که فرد قوم خود را با آنکه ستمکارند یاری دهد. » ( کتاب یاد شده، به ترتیب متن و حاشیه صص ۱۵۱ و ۱۹۸ )

[۳] ـ مقدمۀ ابن خلدون، ج ۱، ص ۳۲۲؛ به نقل از مدرک یاد شده صص ۱۵۱ و ۱۵۲

[۴] ـ سرنوشت ابرقدرتها! و سقوط تمدنها، ص۷

[۵] ـ سرنوشت ابرقدرتها! و سقوط تمدنها، ص ۶

[۶] ـ همان، ص ۳۷

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.