سخن مدیر:
بدون دیدگاه

از فرار گاههای روانپریش فطرت گریز یکی قدرت طلبی است و طبیعی ست که این نگرش و گرایش بیمارگونه، غیر از نگرش و گرایش لازم و منطقی به قدرت، به عنوان وسیلۀ رشد می باشد. چه:
در نگرش و گرایش منطقی، فرد در حال فرار از خود نمی باشد؛
قدرت را به عنوان وسیلۀ تخدیر و ناهشیارسازی خود بکار نمی گیرد؛
خود را در پناه آن محو، بیرنگ و بی اثر نمی سازد؛

     از قدرت به عنوان وسیله ای در جهت اهداف انتخابی و اختیاری خود استفاده کرده و آنرا وسیلۀ تحقق آرمانهائی می سازد که متناسب با نظام عقیدتیِ وی و در جهت کمال و شکوفائی استعدادهای استعلائی خودش باشد و…! در حالیکه در نگرش و گرایش بیمارگونه، همۀ موارد به عکس می باشد!
در این بخش به علت اینکه هم در طول تاریخ، نمونه های بیماران قدرت زده بیشمار بوده و هم در زمان ما، این بیماری به گونه ئی رسوائی انگیز شایع بوده و حتی نفس بیماری، گونه ئی از سلامت جا زده شده است بیشتر توجه خواهیم داشت و کنجکاوی خواهیم کرد.
امروزه دامنِ این بیماری تا بدانجا کشیده شده که عده ئی «فحش ننگین» «ابر قدرت» را، لقبی افتخارآور می پندارد! امروزه عده ئی از خرد باخته های بیماری که به دلایلی به قدرت رسیده اند ـ و در واقع، تلاشهای قدرت طلبانه بیماری زای، آنها را به قدرت رسانیده ـ نه تنها خود آرزوی ابرقدرت شدن را دارند! که متأسفانه گاه داشتن رابطۀ ننگ بار، با یکی از ابر قدرتها را نیز برای خود «افتخار» می شمارند!

     انا لِلّه و انا الیه راجعون!
امروزه تبِ قدرت طلبی تا بدان پایه بشرِ بی جلوِ بی تقدسِ مسخ شده را فرا گرفته است که نه تنها از یاد برده است که قدرت طلبی گونه ئی از انحراف و بیماری روانی ست! بلکه این مصلحت قدرت پرستانۀ خود و مصلحت راز پردازانه و نا افشاگرانه خود را از یاد برده است که: حداقل، تبرا جستن از قدرت طلبی، خود به نفع نظام و گرایشهای قدرت طلبانه بوده و اخلاق و تاکتیک های اخلاق قدرت طلبانه ایجاب می کند خودِ قدرت طلب، قدرت طلبی را تأیید و تأکید ننماید. لذاست که متوجه می شویم: قدرت طلبی نه تنها بیماری شناخته نمی شود که نشانۀ سلامت هم قلمداد می گردد! نه تنها عامل تجزیۀ وحدت روانی و یکپارچگی شخصیت و بی رنگ کردن هویت و بی اثر کردن ماهیت انسان شمرده و شناخته نمی شود که عامل وحدت روانی و یکپارچه سازی شخصیت و جلایِ رنگ هویت و اثربخشی ماهیت انسانی جا زده می شود!

     امروزه دیگر الگو و اسوۀ اکثریت مطلق افراد و جوامع بشری ـ و حتی جوامع به اصطلاح اسلامی ـ فلاسفه و حکماء و اولیاء و پیامبران نبوده، بلکه قدرتمندان اند! و لذاست که متوجه می شویم هر دسته ئی تلاش می کند تا یا خود را قدرتمند و سمبول قدرت بسازد و یا اگر نشد و نتوانست، به قدرتمندان نزدیک ساخته، و در سایۀ قدرت آنها ـ و نه خودِ آنها ـ احساس هستی و حضور نماید!
در واقع اینان تلاش می کنند که یا به اوج قلۀ انحراف و بیماری برسند و یا اینکه خود را به خطرناک ترین و هراس انگیزترین بیماران نزدیک ساخته و در پناه نیروی بیمار و بیماری زای این بیماران، احساس هستی و اثر نمایند! در حالیکه، نه از داشتن چنین ذوق و هدف و آرمانی احساس شرمندگی می کنند و نه از گرایش به چنین زمینۀ شرمباری خجالت می کشند و نه از اظهار چنین مرام ننگباری احساس سر افکندگی می دارند!
من نمی دانم آیا وضعی اسف انگیزتر از این را «انسان» تجربه تواند کرد یا نه؟!
از اینرو باورم بر اینست که شایسته است به این نمود از بیماری بیشتر از سایر جنبه ها توجه گردد. چه امروز، در عمل و گرایشهای عملی، اختاپوس قدرت طلبی چنان در ادارۀ شئون و امور فردی و اجتماعی مردم نفوذ کرده که اغلب ابعاد و جنبه های شخصیت فردی و جمعی ما، به گونه انکارناپذیری هم در سلطه قدرت قرار دارند و هم آلت دست قدرت می باشند!

     امروزه سیاست، در چنگ قدرت طلبی اسیر است و نه در خط عزت گرائی و آزادگی و عدالت و نوعدوستی و…!
امروزه هنر در خدمت قدرت جان می کند نه اینکه پالایش عاطفۀ ناب انسانها را مورد توجه خود قرار داده باشد!
امروزه، آرامش اکثریت مطلق انسانها ـ و حتی آرامش معمولیِ طبیعیِ غریزی ـ در چنبر قدرت گرائی گرفتار است!
امروزه حتی خودِ قدرت ورای خود چیزی را مد نظر نداشته و لذا خودِ قدرت هم اسیر و پایمال قدرت گردیده است!
امروزه علم و فرهنگ، آلت دست قدرت طلبی گردیده و دانشگاهها و مدارس و… به جای آزاد ساختن انسان از زنجیر جهل نسبت به خیلی از زمینه ها، به زنجیر کردن انسانها در آستانۀ قدرت مشغول اند! امروزه افراد و دولتها، بدون هیچ شرمی، زمینه های عام المنفعه را به پایگاههای تحقق، کسب و تداوم قدرت بدل کرده اند!

     و در یک کلام: امروزه، روز قربانی کردن آدمیت و انسانیت در پای قدرت می باشد! لذاست که باید ـ و بر خلاف نظر و تأکید برخی از به اصطلاح روانکاوان جاهل و یا مغرض، باید و صد البته که باید ـ با تلاوت آیۀ استرجاع به خداوند پناه برد!
*آنچه در رابطۀ با قدرت گرائی بیش از سایر زمینه های انحرافی جلب توجه نموده و قابل توجه می باشد اینست که: قدرت گرائی محدود در یک زمینه ویژه نبوده، بلکه به دلایل متعدد، که در رأس همه، شدت انحراف و توسل تکاثرطلبانه و بسیار شدید و دامنه دار و پیگیر و… می باشد، زمینه های مختلفی را احتواء نموده است!

      آنچه پیش از ذکر نمونه های متنوع در زمینه های مختلف لازم است گفته آید اینست که قدرت طلب نیز، از نظر انحراف دارای همان ویژگیهای کلی و تأسف آوریست که هر روانپریش منحرفِ از فطرت گرفتارش می باشد. ولی از آنجا که در این زمینه بحث بیشتری خواهیم کرد، از ذکر این ویژگیها به صورت جداگانه صرف نظر می کنیم! به هر حال، آنچه در رابطۀ با قدرت طلبی به گونۀ روشنی نمایان می باشد آنست که: قدرت طلب، دچار تجزیۀ هویت خود و دیگر انسانها، اولاً به: خود و جز خود (خود و قدرت) می باشد! که در مراحل و شرایط حاد قدرتگرائی، بدون حضور قدرت از درک خود و احساس شئون حیاتی خود به کلی ناتوان است! و ثانیاً: روابط انسانی ر ا دچار تجزیه به «صاحب قدرت و فاقد قدرت» ساخته، اصل قدرت گرائی را جانشین اصل ارزش گرائی می سازد!
به عبارت دیگر: روانپریش قدرت گرا، معیار و مشخصۀ بارز و قانونی شناخت افراد انسانی را قدرت قلمداد می کند نه حکمت و صداقت و عدالت و محبت و دیانت و…! از اینرو روانپریش قدرت گرا، برای فهم خود و سایر انسانها به مؤلفه ها و ابعاد وجودی انسانها توجه ننموده، به آنچه ذاتی وجود انسانی ست اهمیت نداده، حتی در مواردی، چشم از عوارض لاینفک وجودی او نیز بسته، او را فقط از مجرای قدرت به درک می نشیند!
طبیعی ست که از این پس احکام او دربارۀ آنچه او «خود»ش و یا «انسان»ش می خواند فاقد اعتبار علمی بوده و نمی تواند بر موجودی به نام انسان قابل حمل باشد! چه این موجود، فاقد عینیتِ منطقی و هویت بوده، آمیزه ای ست از نما و تخیل. و دقیقاً به واسطۀ همین برخورد قدرتگرا با خود می باشد که قدرت گرا، خود را مجبور می یابد تا در بعد فردی خود را مرکز قدرت ساخته و عملاً هم در جهت تحقق این خواست تلاش نموده و محور حضور، حیات و تلاشهایش را در همین نکته قرار دهد! و در بعد جمعی نیز، به ایجاد مادر شهر، ام القراء، ام البلاد و کلن و… پردازد!
معنای این سخن آنست که از سوئی: قدرتگرا خود و دیگر انسانها را دچار تجزیه و تلاشی ساخته، منظومۀ فسادانگیز و تلاشیزائی از خود به عنوان ثابت، خورشید و مرکز و دیگران به عنوان اقمار و ابزار و بی هدفان دوره گرد ایجاد کرده و این انحراف را هم اصل و ارزش و قانون قلمداد می کند! چنانکه در تجزیه شهرها به همین کار روی می آورد! و در این راستا مصر فراعنه، یونان دوران سکندر، روم قیاصره، ایران ساسانی در گذشته و کاخ سفید و کاخ کرملین در امروز روز، نمونه های بارز این تجزیه گری توانند بود! چه اگر قدرت گرا خود را مرکز قدرت و شهر و دیار خود را مرکز زور نسازد، همانگونه که آمد: نمی تواند از خود احساس هستی و هویت نماید! زیرا که او از خود بریده و بر خود شوریده و با خود قهر کرده و با بیچارگی به قدرت روی نموده و چون خود را فقط در قدرت می تواند ببیند و بیاید، می دود و می تپد تا از مایۀ هستی خود (قدرت) دور نیفتد!

     لذا قدرتگرا تلاش می کند تا نیروها و استعدادهای خود را شناسائی، مهار، تقویت و متمرکز کرده و در جهت تحقق قدرت به کار اندازد! معنای دیگر این سخن آنست که: قدرتگرا خود را محدود و یک بعدی می سازد، چه او با قرار دادن همۀ نیروها و استعدادهایش در کانال قدرت، سایر ابعاد وجودی خود را فلج ساخته، از کار انداخته و به امید قابل پذیرش و قابل تحمل ساختن خود، به تمرکزطلبی و سراشیب عفن حرص و بیش اندوزی سقوط می کند! چه به قول قرآن، چون قدرت نمی تواند جانشین ارزشهای استعلائی شده و قدرت پرستی نمی تواند جانشین خداپرستی شود:

     اِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ اَمْوالُهُمْ وَ لا اَوْلادُهُمْ مِنَ اللهِ شَیْئاً… * آل عمران ـ ۱۰
لذاست که تلاش متکثرانه در زمینۀ قدرتگرائی، چون در جهت خلاف فطرت و از نظر واقع چون در جهت خلاف میل و ذوق باطن می باشد، جز اینکه بر میزان رنج و انحراف بیفزاید، کاری از پیش نتواند برد چه:

     … وَ لا یَزیدُ الظَّالِمینَ اِلَّا خَساراً([۱])

     اصل قضیه از این قرار است که: قدرتگرا با رویکرد به قدرت، به گونه ئی تخدیری از خود غافل می شود! و چون این غفلت او را از احساسِ رنج زاده از مواجه شدن با خودِ ناقصِ واقعی، موقتاً بر کنار می دارد، او خیال می کند که قدرت مؤثر افتاده است! ولی از آنجا که خود به حال خود بینا و بصیر بوده و در سیر کسب قدرت، در خود دگرگونی قابل پذیرشی نمی یابد ـ اگر چه افزایش قدرت وی چشمگیر تواند بود ـ به جای بازگشت به فطرت انسان مدار و خدا گرای خویش، به این خیال می افتد که هنوز به قدرت کافی دست نیافته است، ولی آنگاه که به قدرت کافی دست یابد، حتماً بر منزلت او، بر ارج او و بر مایه های وجودی او افزوده خواهد شد (… یَحْسَبُ اَنَّ مالَهُ اَخْلَدَهُ * همزه ـ ۳) و از این بی قدرتی بدر خواهد آمد! لذا به قدرت زدگی و تمرکز و تکاثر و بیش خواهی روی می آورد! ولی از آنجا که طبیعت این گرایش شدید یک بعدی، او را بیشتر دچار ساز و کارهای قدرت، راههای افزایش قدرت، ابزار تکاثر قدرت، روشهای حفظ و تداوم قدرت، زمینه های گسترش قدرت، مقابله با آفات قدرت و… می سازد و همۀ اینها آن ته ماندۀ فکر، نیرو و توجه او را نیز از خودش معطوف به قدرت می کند، دیگر اصلاً نه نیرویی برای توجه به خودش باقی می ماند و می گذارد و نه امیدی برای رهائی از آنچه گرد آورده و بدان معتاد شده است!

     لذاست که به قول قرآن، جز این که زیانکاری او تشدید و ویرانگریهای او چند برابر و خودگریزیهای او مضاعف شود، چیزی عاید حال او نمی گردد، زیرا بیمار قدرت گرا، به گونۀ واقعاً رقت انگیزی در جهت حذف و انزوای خود عمل می کند! چه قدرت گرا، در هر زمینه ئی قدرت را می جوید و به قدرت می نگرد! و این باعث می شود که بیمار نسبت به سایر ابعاد زمینه کور گردد!
قدرتگرا در هر رابطه ئی قدرت را تعقیب می کند! و این باعث می شود که او خود را از خیلی موارد دیگر محروم سازد!
قدرتگرا، در هر پیوندی معیار اصلی را قدرت قرار داده و لذا می کوشد با بهره گیری هر چه بیشتر از فرصت، برای تحقق و تحکیم قدرت بیشتر و برتر، از زمینه سود جوید!

     طبیعت این گرایش، خواه و ناخواه، پاره کنندۀ رشته ها و حلقه هایی ست که میان بیمار قدرتگرا و دیگران، و نیز میان قدرتگرا و قدرت وجود دارد. چه زمانی که قدرتگرائی در هر زمینه، در هر رابطه و در هر پیوندی اصل و محور قرار گرفت نفس عمل ضرورت تحکیم رشته های قدرت گرائی را ایجاب و گسستن سایر رشته ها را حتمی می سازد!

      اینکه بیمار قدتگرا از سیر در باغ، لذت نمی برد! این که بیمار قدرتگرا از همسر خویش لذت نمی برد! این که بیمار قدرتگرا از پیروزی فرزند خود در آزمونها و تجربه های زندگی لذت نمی برد! اینکه برای بیمار قدرتگرا، بهترین سرود، سرود قدرت و بهترین نغمه، نغمه قدرت است و…! برای آنست که او با هر زمینه ئی، از منظر و موضع قدرتگرائی برخورد می کند! مثلاً او در باغ، متوجه جلوۀ برین جمال گلها و طراوت بوته ها و نوازش جان نواز نسیم و… نبوده بلکه باغ را از جنبۀ قدرتی که می تواند متبلور سازد ارزیابی می کند، به همسر، از نگاه اتحاد هویت و همدلی و همزبانی که لازم و شایسته است پیدا کند ننگریسته بلکه از نظر قدرتی که در رابطه با ایجاد زندگانی تولید می نماید می نگرد!

      لذا، اگر در زندگانی بیمار قدرتگرا، میان او و پسرش و همسرش و مادرش و… هیچ گونه پیوندی را سراغ داده نمی توانیم، و هر کدام را از دیگری دور و تجرید شده می یابیم، و راز اصلی آن در افسون بی خود کنندۀ قدرتگرائی نهفته بوده و علت واقعی را گرفتاری بیمار قدرتگرا در نگرش و گرایش قدرتگرایانه تشکیل می دهد.
در واقع، بیمار قدرتگرا، با اصل قرار دادن قدرت باعث می شود تا نتیجۀ تلاشهایش در هر زمینه و رابطه و پیوندی، به حذف خودش و انزوای استعدادها و… بینجامد! چه قدرتگرا، از زمینه، از رابطه و از پیوند، قدرت را نمی جوید تا در جهت رشد و استعلای هویت خود عمل کند.

     از سوئی، چون قدرتگرائی به عنوان روشی عام مورد گرایش قرار گیرد ـ چنانکه امروزه قرار گرفته است ـ همۀ نگاهها، همۀ هدفها و همۀ تلاشها متوجه قدرت خواهد بود! و این یعنی:
بی توجهی به خود و به گوهر انسانیت! زیرا که نفس بی توجهی به خود را، حذف خود تشکیل می دهد! و اگر خواستی بگو: راندن خود از مرکز زمینه ها و رابطه ها و پیوندها! و دقیقاً از همین روست که بیمار قدرتگرا از زمینه ها، از رابطه ها و پیوند ها تجربه عاطفی اندوخته نمی تواند و از لذت ها و نیروهای حیات بخش و تکامل دهندۀ عاطفی بهره مند نمی شود! چه او، خودش ـ با توجه و اقبال و توسل و پیوستن به قدرت ـ خود را حذف نموده است تا قدرت را جانشین سازد! و چون در جریان عمل و گرایش، عملاً نسبت به خود غافل و بی توجه و نسبت به قدرت حساس و دقیق بوده است، بهره و نتیجۀ تلاشهایش هم متوجه چیزی نخواهد شد که از او غافل بوده است.

     معنای واقعی این تشدید گرایش نمی تواند چیزی جز قربانی شدن فطرت گریز روانپریش باشد! در واقع قدرتگرا، به جای زنده ساختن خود و به جای تلاش در جهت حیات مینوی و استعلائی خویش، لجوجانه و جحودانه به زنده دفن کردن خود در مغاک الم خیز قدرت زدگی مبادرت می ورزد! و در رابطه با درک همین نحوه از نگرش و گرایش است که متوجه می شویم بیمار قدرتگرا، از نظر عاطفی شدیداً دچار اختلال بوده، خود را از آثار حیاتی یک بخش عمده از وجود خود، محروم ساخته است! لذاست که با کمترین برخوردِ به بیمار متوجه می شویم که قدرتگرا، از تنها زمینه ئی که لذت می برد و تنها زمینه ئی که به شور و هیجانش وا می دارد قدرت است!
یعنی قدرت گرا لذتی را که از ارتباط با قدرت و اعمال قدرت می برد، از چیز دیگری نمی برد! قدرتگرا با اعمالِ قدرت و برون راندن رقیب و با ضعیف و ناتوان کردن دیگران، احساس حضور می کند. گر چه در واقع و نفس امر، این کار به ضرر خود او می باشد. او نمی داند ـ یا اگر می داند ذلیلانه تجاهل می کند ـ که با اینکار، میان خود و دیگران دیواری از نفرت بالا آورده است! میان خود و دیگران، آتشی از تنازع بر افروخته است! خود را از محبت دیگران، از همدلی و همزبانی با دیگران، خود را از تفاهم با دیگران و…. محروم ساخته است! خود را محکوم به جدائی، محکوم به گریز، محکوم به فرار، محکوم به تنفر و محکوم به دشمنی با دیگران و از دیگران نموده است!

     علت این لذت و آن غفلت آن تواند بود که بیمار قدرتگرا فقط یک چشم دارد، که آنهم جز قدرت و مناسبات قدرت ـ در اشکال متنوع آن ـ را نمی تواند ببیند! او، همانگونه که آمد، چون به قدرت تنها از یک دریچه نگاه می کند، خود را اسیر ذهن تجرید گر، اسیر شده و پریشان خود ساخته است! از اینرو، در رابطه با مناسبات قدرت گرائی، قدرتگرا همیشه منتظر است تا دیگران از او کسب تکلیف کنند! منتظر است تا دیگران خود را فاقد اراده، قلمداد کنند! منتظر است تا دیگران خود را فاقد ابتکار عمل و آمادۀ امتثال فرامین وی اعلام دارند!

     * قدرتگرائی وقتی چهرۀ اجتماعی به خود می گیرد خطرخیزتر و فساد انگیزتر می گردد. چه در این حال، چون قدرتگرا مجبور است تا متناسب با مقتضیات جمعی با زمینۀ قدرت برخورد کند، گاه به واسطۀ عام شدن قدرتگرائی، گاه به واسطۀ جذب ادغام پذیرهایِ یلۀ بی خود و گاه به واسطۀ محکومیت ناتوانها، در واقع، بیماریِ تجزیه و دفن نیز وسعت پیدا می کند! آنهم تا آنجا که اگر صدای مخالفی بلند شود، قدرتگرای منحرف نه تنها متوجه برکت و صداقت و محبت نهفته در آن صدا نشده؛ نه تنها متوجه این که این صدا او را در واقع به خودش فرا می خواند، نشده؛ نه تنها متوجه این که این صدا او را به آزادی دعوت می کند نشده؛ نه تنها متوجه این که این صدا او را از اسارت می رهاند نشده و نه تنها متوجه اینکه این صدا او را به ارجمندی، به اصالت، به ارزشهای برین و متعالی، به رشد، به پالودگی، به آزادی و به سلامت می خواند نشده که خیال می کند او را به ضد همۀ آنچه آمد می راند! لذا با هراسی رقت انگیز از همین قدرتی که برای فراچنگ آوردنش، آن همه مایه نهاده، هستی اش را به پایش ریخته و… برای خفه کردن این صدا استفاده کرده و در واقع خود را مصداق این سخنِ حق قرار می دهد که:

     اِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ لِیَصُدُّوا عَنْ سَبیلِ اللهِ … * انفال ـ ۳۶

     اصل این قضیه از این قرار است که قدرتگرائی وقتی در زمینه های سیاسی ـ اجتماعی رخنه می کند، تجزیه، تلاشی و پاشندگی مضاعف به بار می آورد. زیرا بیمار قدرتگرا، تلاشها و گرایشهایش به گونۀ حیرت آوری یک طرفه شده و می شود، و در هر آن هم، در مسیر «قدرتمند شدن» به پیش می رود! از سوئی چون نفس این تلاش با تشکیل ذهنیت و گرایش به خودمحوری و تک روی همراه می باشد، بیمار به تناسب قدرتی که دارد، تک روی می کند! و به تناسب انزجار و نفرتی که تولید می کند، اصل تک روی و رسیدن به قلۀ خودمحوری و تک روی را قانونیت بخشیده و عام می سازد! اگر چه این امر، در شرایط و زمینه هایی محدود، بسته و ذهنی باشد!
با همۀ اینها چون در مناسبات سیاسی ـ اجتماعی، بنا به طبیعت زمینه، به گونۀ مختلفی قدرت تقسیم می شود، خواهی نخواهی اصطکاک قدرت به وجود آمده و همین امر باعث و زمینه ساز فساد و پاشیدگی های مضاعف می گردد!

     آنچه در این رابطه تجربه شده و نسبتِ تکرار تجارب هزاران باره قابل تأمل می نماید آنست که بیمار قدرتگرا، نه تنها به واسطۀ روی کردن به روابط هویت برانداز قدرت گرائی، از خود تهی شده و به امید رسیدن به قدرت، سرمایه های انسانی خود را از دست می دهد! که در ضمن روابط سیاسی ـ اجتماعی، قدرت را هم از دست می دهد! چه هر کدام از این بیماران همیشه برای بالاتر آمدن در هرم قدرت تلاش ورزیده و چون نتیجۀ این تلاشها ـ هم از طریق خود آنها و هم از طریق جامعه ـ به خنثی کردن خودشان می انجامد، وقتی متوجه می گردند که به گوشۀ زندان گرفتار آمده اند!
طبیعی ست که در جریان این تلاش و این سرمایه گذاری، میدان اصلی نبرد را، روان انسانها تشکیل داده و جنگ اصلی را: جنگ قدرت طلبی و ارزش گرائی تشکیل می دهد! و به عبارتی ظریف تر، جنگ عملکرد و گرایش به نفع خود و به ضرر خود! چه بخواهیم نخواهیم، در جریان این در گیریها و فعالیت ها بیشترینه اذهان نپخته، نسبت به زمینه های بسیاری از ارزشها دچار تردید شده و احتمال لغزیدن به پرتگاه عفن قدرت گرائی برایشان میسر گردیده و امکان لغزش آنها را فراهم می آورد!

      لذا به میزانی که این نبرد پهنه و عمق یابد، روانپریشی اجتماعی پهنه و عمق یافته، افراد از تزلزل، ناهماهنگی و اضطراب بیشتری رنجور خواهند بود! زیرا که در شرایطی از ایندست، هر یک از افراد به تبع روحیه و رفتار قدرت طلبانه می کوشد، جبران بی قدرتی و بی هویتی خود را از طریق قدرت نموده و از این طریق بر رنج پاگرفته از درک نارسائی فائق آید. ولی از آنجا که این کار و این روش از روشن ترین نمونه های هویت زدائی و منزلت زدائی و… می باشد، نتیجۀ آن بیشتر به نفع روانپریشی خواهد بود و بس. چه این روش، بیشتر او را از خودش و در نتیجه از اشعار به نارسائیهایش دور می سازد. زیرا او با پشت کردن به خود و سرعت گرفتن هر چه بیشتر، فقط او خود دور تواند شد و بس.

     در واقع قدرتگرا، به میزانی که به قدرت و روابط و مناسبات قدرتگرائی می چسبد، اجباراً از خود دور می شود. زیرا انسان دوتا دل، دوتا مرکز توجه و دوتا مرکز گرایش ندارد تا با یکی مثلاً به قدرت میل کند و با دیگری به هویت ربانی خویش! چه به قول قرآن:
ما جَعَلَ اللهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فی جَوْفِه([۲])
از اینرو به همان میزانی که به قدرت می گراید و در جهت قدرت پیش می رود، از خود بریده و دور می شود. به همین دلیل، عناد و خشم و نفرت قدرت زده هم، از خودش بیشتر می شود.

     قضیه همانگونه که آمد از این قرار است که قدرت زده به خیال تحقق و قابل تحمل ساختن خود، به گونۀ وحشیانه ئی به قدرت رو می کند، ولی دیری نمی گذرد که با وجود تشدید این رویکرد و با وجود مایه ئی که در این زمینه نهاده و اخلاصی که به قدرت ورزیده و… متوجه می شود که طرفی نبسته و به نتیجه ئی نرسیده است! و لذا درست همچون کسی که گمان داشته و دارد: آنکه در درون او جای کرده مقصر اصلی همۀ حقارتها، سرگردانی ها، بی ارجی ها و فسادهای وجودی او می باشد، با خود در می افتد! نسبت به خود عناد می ورزد و نسبت به خود (آنی که در درون اوست) خشمگین است! یعنی، چون به تناسب تلاش، احساس عقیم بودن و بی اثری می کند، لذا به همان میزان هم، عنادش نسبت به خود افزون می گردد!

     * فطرت گریز قدرتگرای نیز، به گونۀ هول انگیزی وابستۀ قدرت و نیروهای مولد آنست. این واقعیت به ویژه زمانی ملموس می گردد که تضاد میان خود آرمانی و خود واقعی، به دلایلی از حیطۀ اشراف فرد دور شده ـ آنهم به شکل موقتی و به تعبیری کاملاً ویژه ـ و باز به معنایی کاملاً خاص، خود واقعی با زمینه های گرایشی خود تضاد پیدا می کند!
به عبارتی دیگر: وقتی بیمار با زمینه های قدرت درگیری پیدا می کند و مثلاً متوجه می شود که ماشین قدرت را حادثه ئی تهدید می دارد و یا ممکن است که محکومین قدرت، علیه او قیام کنند و…! به شدت هراسش بر می دارد! معنای واقعی این هراس آنست که مایه های دلبستگی ـ و در واقع وابستگی ـ خود را در حال تزلزل و زوال یافته و به گونۀ مبهمی متوجه می شود که سخت اسیر دست مثلاً زیر دستان خود می باشد!

      و لذاست که زوال آنها را عین زوال خود می یابد! از اینرو، با آنکه خود را مجبور از انتخاب خود یا طرف مقابل می یابد تا تضاد بوجود آمده را حل نماید، همچون نوزاد علیلی خود را از انتخاب عاجز می بیند! در واقع او به خداوند بی ریشه ئی شباهت دارد که در بندِ بندگی بندگانش دچار گردیده و خود، عبادتِ عباد خود را برگزیده است!
اربابی که به خدمت نوکرانش مشغول است، ولی این خفت خدمت گزاری را سروری قلمداد می کند!
نکتۀ بسیار جالب مسئله در اینجاست که صاحب قدرت وقتی متوجه تضاد میان خود و دیگری (فاقد قدرت) می شود، این نکته را ـ اگر چه در برخی از مواقع به گونۀ مبهم و کمرنگ تری ـ در می یابد که وی به شدت نیازمند و وابستۀ دیگری می باشد! چه متوجه می شود که با همۀ دبدبه و کبکبه، وجود و هستیش تابع متغیری از وجود دیگریست، این واقعیت را قدرت مدار استثمارگر امروزی، بیش از هر دوران دیگر تاریخ، دریافته، ولی متأسفانه، به جای تلاش برای رهائی خود، با توسل و ابداع روشهای پیچیده ترِ استثماری ـ استعماری، هر روز بر رشته های محکم اسارت و فساد و تباهی و تلاشی خود افزوده و از مسیر و موضع سلامت و طهارت دورتر می افتد! و این در حالیست که به روشنی احساس می دارد که هستی و هویتش بیشتر شبیه سایه ئی ست که شکل آنرا دیگری معین کرده و طرح می ریزد! موجود بی شکلی ست که مجبور است خود را در قالب و شکل دیگری به نمایش بگذارد! و در یک کلام، متوجه می شود که طفیلی ست.

     درست همچنان که فاقد قدرت وقتی متوجه تضاد مسخره میان خود و قدرتگرا شده و درمی یابد که موجودیست فاقد اراده و فاقد جهت، که به گونۀ هول انگیزی اراده و جهت او را قدرتگرا معین می دارد! درمی یابد که هستیش را تسلیمی غرورکش و شرمبار رنگ می بخشد! متوجه می شود که شیئی است در دست قدرتگرا، که در جهت منافع و خواست او ـ فقط ـ می تواند کاربرد داشته باشد و بس!
موجودیست بدون ته، بدون مغز و بدون محتوا، که محتوای ذهنی او را فقط قدرت و قدرتگرا تعیین می کنند! و بالاخره متوجه می شود که به شدت فاقد خود گردیده است!
و درست در همچو یک حالتی ست که هر دو از آنچه هستند بیزار بوده و از آنچه در آن قرار دارند متنفر بوده و این گونه از بودن را غیر قابل تحمل، فاقد بار انسانی، ظالمانه، غیر معقول و حتی غیر حیوانی می شمارند!

     با همۀ اینها، وقتی صحبت از تغییر برود، اصلاً متوجه تغییر تکاملی و بهنجار و آزاد سازنده نبوده، بیشتر به تغییر تعویضی می اندیشد! و این واقعاً از آنجا ناشی می شود که روانپریش فطرت گریزِ قدرتگرای با پشت کردن به خودِ آرمانی، رابطۀ خود را با بسیاری از مقوله ها و مفاهیم و زمینه های ارزشی و انسانی قطع کرده، و این قطعِ رابطه باعث شده است که به مرور، صور ذهنی این مقوله ها را نیز با هزار نیرنگ و دوز و کلک کمرنگ نماید. چه به واسطۀ تداعیِ آزاد و غیر ارادی، هر وقت بیمار قدرتگرا، با یکی از این صور ذهنی مقابل می شود، چون تداعی کنندۀ نارسائی های او، و در نتیجه بر انگیزانندۀ اضطراب و عناد او می باشند، با همۀ وجود تلاش می کند تا این صور ذهنی را نیز از عمل باز دارد! ولی از آنجا که از محو کامل و فلج سازی همه جانبه و بیرنگ کردن و… آنها ناتوان است، حتی آنجا هم که به صورتِ غیر مستقیم و از طریق گرایشهای دیگران با این مقوله ها و زمینه ها مواجه می شود، تمام کاخ وهمی هویت جدید او متزلزل شده و او را اضطرابی مرگ آور فرا می گیرد! نتیجۀ این شدت بیگانگی، بی همزبانی و تضاد میان خود واقعی و آرمانی، رنج کشنده مداومی است که او را دنبال می کند! و نفرت زهرآلودی است که تحمل می کند! و عناد
دلهره انگیزی است که با خود می ورزد!

     * یکی از آثار مخرب قدرتگرائی اینکه قدرتگرا از یکسو و قدرت زده از دیگر سو برای خودشان الگوی ذهنی و عینی قدرت تراشیده و تلاش می کنند خود را به آن برسانند. اینکار نه تنها باعث می شود تا زمینۀ تخدیر بیمار و درجۀ انحرافِ از خود عمیق تر شود، بلکه باعث می شود تا: قدرتگرا و قدرت زده ـ ولو موقتاً ـ موضع عینی و ذهنیِ خود را از یاد برده و یا نسبت به موضع روانی خود غافل بمانند؛ باعث می شود تا به گونۀ موقت، زشتی و قبح موقعیتی که در آن سقوط کرده اند، از نظرشان پنهان بماند! باعث می شود تا انحراف به گونه ئی طبیعی و اجتناب ناپذیر جلوه کند، چنانکه امروزه و به ویژه در رابطه با سیاسیات و اقتصادیات چنین می نماید! باعث می شود تا بیماری قدرتگرائی قانونیت پیدا کند! و بالاخره، چنانکه امروزه ما بدان دچار هستیم، باعث می شود تا قدرتگرائی و به عبارتی دیگر «بیماریِ گرایش به فرارِ از خود، در هم کوبیدن هویت خود و…» امری لازم جلوه کند!
در واقع، همین درجۀ از خود بیگانگی و ناهنجاریست که روانپریش های امروزی را به پرستش قدرت و گریز حیرت انگیز از خود، از سلامتِ خود، از آرامش خود و… کشانیده است! و باید افزود که قسمت عمدۀ این موارد نیز، زادۀ ذهن و روان ناسالم، لجوج و عقده مند روانپریش است؛ زیرا، فطرت گریز قدرتگرا، در برابر قانونیت های خود آرمانی، در برابر آنچه خود آرمانی فطری و طبیعی جلوه می دهد و بالاخره در برابر آنچه خود آرمانی نیاز و ضرورتِ رشد هویت معرفی می دارد، لجوجانه قدرتگرائی را قرار می دهد تا شاید بتواند خود را برای خود، قابل تحمل سازد!

     او که از قانونیت انسانی خود فرار کرده، او که از تمایلات فطری خویش بریده و در نهایت، او که از نیاز های اساسی خود دور افتاده، اگر با زور، با لجاجت و سرسختی و وقاحت، قدرتگرائی را هدف خود قرار ندهد و انتخاب نکند، هیچ بهانه و معنائی برای زیستن نداشته، هیچ جاذبه ئی او را به ادامه حیات وادار کرده نتوانسته و هیچ انتظار و امیدی نخواهد توانست توجیه گر تحمل رنجهای متنوع زندگانی وی باشد.
در واقع این الگوتراشیها نیز، پناهگاه دیگری ست که قدرتگرای در پناهگاه اولیه (قدرت) تعبیه کرده و برای دست بسر کردن خلجان کوبندۀ ذهن خود از آنها استفاده می کند تا بتواند حداقل در پناه قدرتگرائی، از سرزنش خود آرمانی، فرار کرده و نفسی براحت بکشد!

     آنچه در این رابطه به شدت قابل تأمل می باشد اینکه عقل قدرتگرا، به این توجیه گریها هرگز صحه نگذاشته، در صعق باطن خود با آن مخالف بوده، آنرا محکوم کرده و از آن بیزار و رویگردان می باشد! حتی گاهی این مسئله چنان روشنی پیدا میکند که فرد، علناً هم آنها را محکوم و رد می کند! اگر چه بیمار قدرتگرا، به علت اینکه خودش نسبت به خودش آشنا و نسبت به گرایشهای خود بینا می باشد، حتی در مراحل اولیۀ رویکرد به قدرت نیز از قدرت گرائی ـ به عنوان عامل تخدیر و ناهشیارساز ـ راضی نبوده و رنج می برد. چه خودش می داند که به تخدیر خود و به بی خود ساختن خود، مشغول می باشد. ولی چون رنج می برد، می کوشد تا خود را از رنج رهائی بخشد و اما چون هر چه بیشتر می کوشد، کمتر می تواند موضع خود را قابل قبول سازد، وقیحانه به قانونیت بخشیدن گرایشهای قدرت گرایانه خود متوسل می شود. چه بدون مشروعیت بخشیدن به قدرتگرائی و برخورد ضدِ انسانی با دیگران، نه می تواند به تمایلات قدرت طلبانه و به تمایلات حفظ و تمرکز و تکاثر قدرت در چنگ خودش جامۀ عمل بپوشد و نه می تواند خود را از رنج سرزنش باطن و مواجه شدن با خودِ پوچ قدرتگرا نجات بخشد! چه فقط در صورتی می تواند از فرارگاه نفرت انگیز قدرتگرائی بهره جوید که قدرتگرائی را امری طبیعی، قابل توجیه و… جازده، سیرۀ قدرتگرائی را خشن، زشت و ویرانساز تلقی ننماید!

      طبیعی ست که در اینصورت ـ چنانکه در اکثر زمینه ها مشاهده می شود ـ قدرتگرا خود را حق به جانب، قدرتگرائی را تنها طریق نجات خود و ناچار از پذیرش در میدان تنازع بقاء قلمداد می دارد! و درست از این به بعد است که به تبعیت پرستش قدرت، قدرتمندان نیز مورد پرستش قرار می گیرند! و درست از این به بعد و دقیقاً برای رهیدن از شر رنج ناشی از مقابله با خود واقعی ست که کلیه نیروهای فکری بیمار قدرتگرا، صرف توجیه قدرتگرائی می شود! ولی از آنجا که واقعیت انکارناپذیر گرایشهای قدرتگرای را، واقعیت های وهمی و اعتباری تشکیل می دهد نه بدیهی، و باز از آنجا که عقل، این گرایشها را محکوم کرده و از تأیید آنها سرباز می زند، و نیز چون تنها مؤید این گرایشها وهمِ اسیر فرد بیمار می باشد و بس، نه می تواند فرد قدرت گرا را عقلاً قانع بسازد و دائماً راضی نگهدارد و نه می تواند او را پر، کامل و رشید بسازد. و لذاست که با وجود داشتن قدرت کافی ـ برای خود و اولاد و آینده و هوسهای خود و… ـ باز هم به قدرتِ بیشتر متوسل می شود!
به سادگی می توان پذیرفت که رجوع وی به قدرت بیشتر مؤید آنست که توجیه گریها، مشروعت بخشیدنها و قانونیت پردازیهای او همه نقش بر آب بوده و در واقع برای بی خودسازی بیشتر، ناهشیارتر ساختن خویش و همانطور که قبلاً آمد، برای فرار از رنج مقابل شدنِ با خود است!
از سوئی، چون بیمار همه نیروهای خود را صرف زمینه های وهمی، اعتباری و غیر واقعی و غیر مؤثر می دارد، از شناخت موضع خود، از شناخت امکانات رشد خود، از شناخت راهها و ابزار آزادی خود، از شناخت زمینه های تحقق سلامت خود و… دور افتاده، محروم مانده و در نتیجه از تحقق هویت خود دور می ماند!
با همۀ اینها، فطرت گریز قدرت گرا، تا زمانی که پایبند به این الگوها بوده و بر مبنای معاییر پاگرفته از این بینش بیماری زای عمل می کند، مجبور است: نظام طبقاتی و تبعیض را تحمل کند. چه نفس قدرتگرائی ایجاب می کند که عده ئی صاحب قدرت باشند و عده ئی فاقد قدرت؛ چنانکه نفس قدرت گرائی ایجاب می کند که قدرت نزد قدرت گرای تمرکز یابد! و این ایجاب می کند که از چنگ دیگران بیرون کشیده شود! و باز خودِ این یکی ایجاب می کند که قدرتگرا، وقتی خودش قدرت دارد و تا این گرایش به نفع او و در جهت منافع اوست به «آقائی» خود و «بردگی» دیگران تن در داده و بر آن مُهر صحت گذاشته و وقتی به نفع دیگری و در جهت منافع دیگریست، بردگی خود را طبیعی و قانونی و ضروری پنداشته و به آقائی دیگری مُهر صحت بگذارد! در حالی که نمی پندارد و نمی گذارد! آنهم بویژه وقتی قدرت در جهت مخالف قرار می گیرد! چه، انسان وقتی به خود توجه می کند، به نفس خود و به ناداریها و نارسائیهای خود بیناست، و لذاست که وقتی که قدرت هم دارد، باز هم خود را ناچیز و بی مایه یافته و از همین رو هم هست که به قدرت بیشتری می چسبد! و وقتی ندارد که وضع روشن و بی نیاز از مشاجره است.

     آنچه در این رابطه به تذکرش می ارزد آنکه فطرت گریز قدرتگرا، بدون اینکه خود متوجه شود، در عمل از خود بریده و تا مرحله ابزار توجیه قدرت تنزل ماهیت پیدا می کند! چه قدرتگرا مجبور است، یعنی نحوۀ موضعگیری و موقعیت او، او را وا می دارد تا برای راضی ساختن خود، برای موجه ساختن موضع خود، برای قابل قبول ساختن موضعگیری خود و… به زمینه هایی توسل جوید که مهمترین آن: توجیه قدرتگرائی و قانونی و شرعی جلوه دادن این سیرۀ ضد فطری
می باشد.
این عمل باعث می شود که منحرف قدرتگرا، همۀ نیروها و استعدادهای خود را، عملاً در خدمت توجیه قدرت قرار داده و خود را به ابزار سلطۀ قدرت بدل سازد! از این پس، قوای فکری او در این میدان به عمل پرداخته، تخیل، وهم و سایر نیروهای ادراکی وی در این زمینۀ مسخره به تلاش و تقلا مشغول خواهند بود.
از سوئی، چون خود مبلغ قدرتگرائی شده است، به گونۀ بسیار مشمئزکننده ئی، نیروها و استعدادهای سایر انسانها را نیز در این زمینه کانالیزه می کند! و این نحوۀ برخورد با قدرت به نحوۀ غیر مستقیمی اعلام ارجحیت قدرت بر انسان را به عهده می گیرد! و این از نفرت انگیزترین نتایجی است که قدرت گرا، علیه خود و علیه انسانیت تدارک دیده است!
در واقع، از این پس، قدرتگرا خود را به شیئی تبدیل کرده است که خدمتگذار قدرت تواند بود و بس! و لذاست که هر چه تلاشهای او عمق، شدت و گسترش یابد، به همان میزان ازآدمیت و هویت انسانی او کاسته شده و به شیئیت او افزوده می شود!
بیمار قدرتگرا، تا وقتی در خدمت قدرت قرار دارد، به گونۀ ناهشیارانه ئی راضی به نظر می رسد، ولی همین که بنا به عللی این پرده کنار کشیده شود و یا جزئی ترین حادثه و رویدادی که او را متوجه خودِ او سازد، توفانی از نفرت و عناد در باطن او ایجاد شده و همه کاخها و پلهای ظاهری را بر باد می دهد! عبارت دیگر این معنا آنست که بیمار قدرتگرا تلاش می کند تا قدرت را تحت سیطرۀ خود در آورد. اما چون در حین عمل و نحوۀ برخورد با قدرت، خود را از اراده، از هویت، از اصالت، از ارج و… تخلیه داشته و از موضع غنا و بی نیازی رانده و در موضع انفعال و نیازمندیهای کاذب محبوس می دارد؛ چون از موضع «کسی که» خودش قدرت را به کار می گیرد، خود را به موضع «چیزی» که قدرت او را به کار می گیرد سقوط می دهد، به جای آنکه به تسخیر قدرت پرداخته و بر قدرت استیلا یابد، قدرت او را مسخر و مسخرۀ خود ساخته و بر او استیلا حاصل می کند؛ از این پس بنا به سنت لایتخلف هستی، از نظر اعتبار ذهنی، او مالک قدرت می باشد، ولی از نظر سیطره و حاکمیت واقعی ـ به تعبیری ویژه و از منظری خاص ـ قدرت بر او حکومت می کند!

      او قدرت دارد اما هویت ندارد، چنانکه حق استفاده از قدرت به نفع هویت استعلائی خود را ندارد! قدرت دارد اما راحت و نشاط پا گرفته از راحت و آرامش را ندارد! قدرت دارد اما جرأت مقابل شدن با خود را ـ چنانکه واقعاً هست ـ ندارد! قدرت دارد امّا با این قدرت شئون ذاتی خود را رشد نبخشیده است، هیچ، که فاسد هم کرده است! قدرت دارد اما قدرت اینکه از این قدرت در جهت کمال خویش بهره جوید ندارد! قدرت دارد اما حق استفاده درست از قدرت را از خود سلب کرده است! قدرت دارد اما قدرتِ بهره گیری از قدرت در مسیر غیر قدرت را ندارد! قدرت دارد اما قدرتِ مقابله با قدرت را ندارد و…!

    * یکی از پی آمد های پذیرش بینش طبقاتی گرایش به جانشینی ست، نه گرایش به آزادسازی! به این معنا که قدرت طلب، وقتی با زمینه های قدرت و مولد قدرت تضاد پیدا می کند، وقتی غالب است و صاحب قدرت، به فکر حذف زمینه های متضاد و جانشین کردن موارد رام و سازشگر است، نه اینکه تلاش کند تا معنای واقعی تضاد (تخاصم) را یافته، جهتِ واقعی تضاد (اسارت) را یافته، نتیجۀ واقعی تضاد (تلاش هویت) را یافته و در جهت آزادسازی خود و آزادسازی زمینه، در جهت نجات خود و نجات زمینه و در جهت بازیافت و پرورش هویت اصیل خود و زمینه بر آمده و مسیر سلامت روانی را پیش گیرد! ولی آنگاه که فاقد قدرت می باشد، همۀ اندیشه اش حول این محور می چرخد که قدرتگرای را از مسند قدرت به زیر کشیده، خود بر جای او بنشیند! چه او به واسطۀ الگوی وهمی ئی که برای خود تراشیده است، خیال می کند همینکه موضع عوض شد (موضع قدرت) و روابط اعتباری دگرگون شد خود او هم عوض می شود! در حالیکه اگر اندک تعقلی به خرج می داد، می توانست بفهمد و دریابد که تغییر در رابطۀ مالکیت، اصلاً و ابداً کاری به تغییر ماهوی هویت ندارد.
چه درآنجا یک اعتبار ذهنی سلب و یک اعتبار ذهنی دیگر فرض و یا اثبات می شود. در صورتی که لازمۀ تغییر در هویت فرد، تغییر عینی واقعی ست. بیمار فطرت گریز، به واسطۀ شدت وابستگی و تخدیر، چون فرصت پیدا نکرده است تا میان تغییرات ماهوی یا زمینه های عینی بدیهی با تغییرات اعتباری و زمینه های مربوط به آن فرقی قایل شده و وجه امتیازشان را دریابد، به شدت در دام نگرشها و گرایشهای ناهنجار تلاشیزای دست و پا می زند.
* یکی از ویژگیهای کاملاً خاص قدرتگرا، تخریب مضاعف نیروها و استعدادهای خودش می باشد. اینکه قدرت گرا بواسطۀ کانالیزه کردن توان خود و دیگران در جهت مخالف خود و ضد خود، در واقع به تلاشی و تخریب هر چه بیشتر نیروها و استعدادهای خود مشغول است، حرفی نیست؛
اینکه مثلاً قوای فکری او به جای فعالیت در جهت رهائی ذهن و روان و رشد و کمال خود او و قوای فکری او، در جهت محکومیت و تحدید و اسارت ذهن و روان و تلاشی و فساد خودِ او و قوای فکری خودِ او و دیگران عمل می کند، مبرهن است، چه قدرتگرا به جای این که بیندیشد: چگونه، با چه وسیله و ابزاری، با چه روشی و از چه راهی می تواند به حداقل پذیرش و قابل قبول بودن خویش برسد؟ چگونه می تواند روان خود و دیگران را آزاد بسازد؟ از چه طریقی می تواند به خویش برسد؟ با چه وسایلی می تواند خود را رشد دهد؟ چه روشی را برای آشتی کردن، سازگار کردن و تفاهم برقرار کردن با خویش، پیش گیرد و… همۀ نگرش او متوجه آنست که: چگونه می تواند از سرزنش خود فرار کند؟ چگونه می تواند از مشاهدۀ نارسائیهای خود، خود را غافل، بیگانه، بی خبر و ناآگاه سازد؟!

      اندک توجه به گرایشهای بیمار قدرتگرا مؤید این واقعیت است که همۀ قوایش متوجه قدرت، ابزار قدرت، روشهای تمرکز و تکاثر قدرت، راههای وصول به قدرت، مبارزه با آفات قدرت، طریقه و وسایل حفظ قدرت، گسترش و تداوم قدرت می شود! روشن است که هر یک از اینها در واقع، تلاشی است برای فرار از خود، توبیخ خود، تحقیر خود، تخریب خود، بیگانگی با خود و…! ولی آنچه این تخریب را مضاعف می سازدآنست که قدرتگرا، به واسطۀ قدرتی که بدست می آورد، قوی تر و تواناتر شده و چون از موضع قدرت و توانائیِ بیشتر با خود برخورد نموده و به ستیز بر می خیزد و چون از موضع توانمندی بر خود می شورد، هم نفس توانمندی و هم موضع روانی ئی که قدرت گرا، از آن موضع با خود در می افتد باعث می شود که تخریب مضاعف صورت گیرد!
از اینرو، به میزانی که قدرت فطرت گریز روانپریش افزایش پذیرفته و اتکای به توانمندیش افزون می گردد، تلاشهای تفاسدیش بیشتر و افزون تر می گردد. و لذاست که به همان میزان، امکان تداوی بیمار نیز مشکل تر می شود. چه در این موقعیت ویژه، از بیماری او تا به سلامت او دقیقاً مسافتی به طول شدت انحراف و تخریب وجود دارد. و اگر خواستی بگو: از بیماری تا به سلامت، پرتگاهی به عمق محکومیت او به قدرت، وجود داشته و تا این مسافت را باور نکرده و خودش ـ و نه هیچ کس دیگری ـ طی نکند، به سلامت نخواهد و نتواند رسید.
* در رابطه با اینکه عامل اصلی ناهنجاریهای روانی چیست، هر دسته ئی نظری دارند که اگر چه ما به ذکر پاره ئی از این نظریه ها در مباحث گذشته اکتفا نمودیم ولی باید مجدداً یادآور شویم که در این رابطۀ ویژه، در تحلیل نهائی: مارکسیست ها به نقش اقتصاد تکیه و تأکید دارند، فرویدیستها به نقش لیبیدو، فرهنگ گراها ـ همچون فروم، هورنای و… ـ به نقش فرهنگ و تعلیم و تربیت و سایر عوامل و زمینه های فرهنگی تأکید دارند! آنچه در این رابطه قابل تأمل ـ و بسیار هم قابل تأمل
می باشد ـ اینکه:
الف ـ اینان به اقتصاد، فرهنگ، جغرافیا، نژاد، قدرت، لیبیدو و غیره نقش زیربنائی می دهند. چه اینان مقوله و یا زمینه را اصل، علت و مقدم شمرده و هنجارها و ناهنجاریها را معلول، فرع و مؤخر به حساب می آورند.
باء ـ اینان به این زمینه ها با نگرشی مطلق پندارانه می نگرند، زیرا که چنان می پندارند که زمینه ها به گونۀ مطلق و از موضع مطلق عمل می کنند! در حالیکه به وضوح درمی یابیم که هر یک از اینها جلوه ئی از جلوات حیات و به زبان روان کاوی، جلوه ئی از جلوات خودِ فرزند آدمی ست. چنانکه در می یابیم، هر یک به گونۀ انکارناپذیری در دیگری اثر می کند، و مسئله هم روشن تر از آنست که به تحلیل و شرح و مثال نیازمند باشد.

     در واقع همین غیر مدلل بودن و تعامل انکار ناپذیر زمینه ها باعث شده است که مثلاً یکی اقتصاد را علت و فرهنگ را معلول قلمداد کند و دیگری بر عکس! اما از دید این رساله، همانگونه که آمد، عامل اصلی را همان پشت کردن به فطرت کمال گرای و روی آوردن به زمینه های تخدیری تشکیل می دهد و مسیر نیز همانگونه که آمد، مسیر فرار از جاذبه های خود آرمانی و لغزیدن به پرتگاه خودِ تخدیری و انحراف است! یعنی تا انسان به نیاز هائی که خود آرمانی ترسیم و تصویر نموده است پشت نکند؛ تا بر فطرت ـ که همان مسیر و را ه تحقق هویت اصیل و راستین او است ـ نشوریده و پشت نکند؛ تا ذلت تخدیر و اغفالِ خودِ مسکینِ تخدیری خود را نپذیرد و تحمل نکند و… دچار ناهنجاریهای روانی نخواهد شد!
چه از این دیدگاه، نیاز های فطری یعنی همان نیازهای گریز ناپذیر برای رسیدن به کمال؛ و سنن فطری یعنی همان سنن تحقق سلامت و تداوم آن. لذا عمل به فطرت که در این زمینه به شکل هماهنگی با خود آرمانی تبلور می یابد، عمل بی روح، تخدیری و ناهشیارساز و… نبوده بلکه عمل به فطرت یعنی: عمل برای تحقق سلامت، رشد، بیداری، ارجمندی، معنایابی و… خواهد بود! و لذاست که هر وقت اعراض شروع می شود، ناهنجاریها همچون سایه و همزاد نفرت انگیزی با وی جلوه می کنند!

     شاید پشت دیگر سکه این معنا را بتوان چنین مطالعه کرد و گفت که: عاملِ اصلی انحرافات و ناهنجاریهای روانی را رویکردن به «نسبی های مطلق شده» و «مطلق کردن نسبی ها» تشکیل می دهد. یعنی تا نسبی های مطلق شده را قبلۀ خود نسازد، تا به مطلق سازی نسبی ها دل نبندد و… به انحراف و ناهنجاری روانی دچار نمی شود. در واقع علت تداوم بیماری، علت خو گرفتن به بیماری، علت معافیت حاصل کردن در برابر زشتیها و قبایح و… همین مطلق انگاری و ارزش پنداری زمینه هائی چون قدرت، لذت، شهرت و… می باشد. چه طبیعی ست که در این رابطه، همانگونه که قبلاً هم آمد، هرکسی مثال کمالی دارد، یا الگو و اسوه ئی دارد که یا به زبان ایجاد و تکوین خود، دیگران را به خود می خواند و یا با زبان ایجاب و قرارداد. و در واقع همین الگو و اسوه است که هدایت فرد را به عهده دارد که قدرتگرا هم مستثنی نیست!
از مجموع گرایشهای بیمار قدرتگرا چنین به نظر می رسد که چون همۀ فعالیت های فرد بیمار در محدوده قدرت اسیر اند و در همین حوزه ظهور و بروز می یابند، پس قدرت است که راهنمائی و هدایت استعدادها، نیروها و تلاشهای قدرتگرا را به عهده دارد. ظاهر قضیه درست است، یعنی در ظاهر امر این قدرت و نیازهای قدرت گرائیست که هدایت تلاشها و فعالیتهای بیمار قدرت گرای را به عهده دارند! اما اگر بدانیم که چرا فرد به قدرت گرائی سقوط می کند، متوجه خواهیم شد که در واقع و نفس الامر، این هراس بیمار است که فعالیت های او را رنگ آمیزی کرده و شکل می دهد.

فطرت گریز قدرتگرا، چون از خویش بیزار، از مشاهده حقارتهای خود سرافکنده و از مواجه شدن با خود حقیر و نارسای خود هراسان است، به زمینه های انحرافی و از جمله به قدرت رو می کند! پس نقش اصلی هدایت او را به قدرت، هراس او از خودش، بازی می کند، و راهنمای تلاش او به سوی قدرت و حوزۀ قدرت هراس او از خود نارسای او می باشد. همانگونه که علت اصلی مطلق سازیهای او را همان هراس تشکیل داده و در واقع همین هراسِ اوست که هدایت گر ذهن بیمار او به سوی مطلق سازی ست. عین آنکه ارزش تراشیهای او نیز از همین مایه آب می خورد. زیرا، بیمار قدرتگرا در واقع از نقص و نارسائی هائی می گریزد تا در پناه قدرت، بر نقص خود چیره شده و به جبران آن پردازد. یعنی بیمار وقتی خود واقعی خویش را با خود آرمانی مقایسه می کند، شدیداً ـ از خود ـ منزجر شده و از شدت انزجار از خود واقعی فرار می کند. اما در واقع، به جای آنکه از نقص فرار کند، به نقص فرار می کند! چه نفس قدرتگرائی، همانگونه که روشن است، بیشتر از جسم، فکر و روان گرونده را فاسد و بیمار میسازد! زیرا وقتی فرد گرفتار این بیماری شد، همۀ نیروها و بیش از همه، نیروی فکریش، و همۀ تلاشها و بیشتر از همه، تلاشهای علمیش او را در چنبر روابط قدرت اسیر کرده و از خودش دور می سازد. چه قدرتگرا به دنبال تجارب و علومی می رود که در ظاهر به قدرتِ او بیفزاید، همچنانکه در زمینه هائی بکار می اندازد که در ظاهر، ضمانت تحقق و تداوم قدرت را بنمایند! اما در واقع او به دنبال تجارب، علوم و زمینه هائی می رود که او را از خودش بیشتر می گریزانند! او را از خودش بیشتر بیگانه می سازند! به خودش بیشتر زیان می رسانند! زیرا اگر خوب دقت کنیم، قدرتگرائی به گونۀ حیرت آوری رابطۀ خود را با نیاز های قدرتگرا (چیره شدن بر نقص و جبران نارسائی ها و…) از دست می دهد. قدرتگرای را نیازی به سوی قدرت کشانیده است، اما قدرت به سوی افزایش بر خود و به سود حاکمیت خود ـ و نه حاکمیت قدرتگرا ـ عمل می کند. از اینرو با هر قدمی که قدرت گرا به سوی قدرت بر می دارد، از خود فرار می کند! و به میزانی که خود را از طریق قدرت به تماشا می گذارد و تشخص می بخشد، به تخریب خود می پردازد! از این پس قدرتگرا، با تلاشهای جنون آسا به تلاشی و تخریب استعدادها و نیرویهای خود روی کرده و از طریق به کار انداختن آنها در مسیر قدرت و در رابطه با قدرت، شگرد ترحم آلودِ تخریب خود را دنبال می کند! لذا به جای آنکه سر از ترمیم و جبران نارسائی ها به در کند، از تخریب و تلاشیِ همه جانبه پرده بر می گیرد.

     بیمار قدرت گرا، بدون ارادۀ قبلی و طرح از پیش تعیین شده، قدرتگرائی را عقیده خود می سازد! و در واقع به این دام می افتد. طبیعی ست که قدرتگرا این کار را نه بر اساس «ارجحیت»، «کارآیی» (رشد دهندگی، آزاد سازنده گی، تطهیر کننده گی و…) قدرت گرائی انجام می دهد و نه به حساب این ویژگیهایش بر می گزیند، بلکه برای قدرتگرا اصل غالب بودن، برتر بودن، مسلط بودن و… می باشد. یعنی قدرتگرا به محتوای انسانی نظر نداشته بلکه به واسطۀ نفوذ و غلبه و استیلا، آنرا گردن می نهد! اینکار دقیقاً مساویست با بریدن از همۀ باورهای قبلی، یا پشت کردن به عقاید قبلی و نیز مساویست به: وسیلۀ استیلای ناهنجاریهای روانی شدن! ابزار دست گرایشی نادرست شدن! یاور حاکمیت افکاری ضد انسانی شدن! کمک تثبیت ذهنیت بیمارگونه شدن! جلو رشد و نفوذ عقیده و آرمان سالم و بهنجار را سد کردن! مانع گسترش آرمانهای انسانی شدن! تولید شک و تردید نسبت به ارزشها نمودن! اذهان ساده را به ورطه تزلزل و تذبذب کشانیدن و …! و آنچه در این رابطه ناگفته روشن است آنکه معیار عقیده اینان را نیز «تمرکز» و «تکاثر» قدرت تشکیل می دهد و نه چیزی دیگر!
اینان (بیماران قدرت گرائی که قدرت گرائی را عقیده خود ساخته اند) با رویکرد به این خلق و سیره، در واقع داخل باند تروریست های عقیدتی شده، نه تنها به ترور نظام عقیدتی و پی آمدهای ایدئولوژیک آن دست می آلایند که بدتر از آن، قدرت را و قدرتگرائی را به نام عقیده، بر خود و دیگران تحمیل می کنند. و لذاست که به روشنی در می یابیم: درست از آنچه فرار می کردند (ایمان به حق و ارزشهای فطری و…) خود را گرفتار ساخته، ذوق می زنند، شادی می کنند و جست و خیز می زنند و بدان افتخار می کنند و از آن آبرو و عزت و پاکی و آزادی و سلامت و آرامش باطنی می جویند! و بدتر از هر گوساله پرست متعصبی، از «عقیده!» خود دفاع می کنند! و در حالیکه گاوپرستی را خرافه قلمداد می دارند خود به «خر پرستی» افتخار می کنند !
البته خوانندۀ زیرک ما می تواند تصویر انکارناپذیر «خر» را که اینک او را به خدائی برگزیده اند، بدانان نشان دهد!
آنچه در رابطه با این مسئله به طرح خود می ارزد اینست که: این گرایش تا زمانیست که گرایش می تواند به نیاز های قدرتگرایانه اینان پاسخ داده و هم جهت با منافع اینان باشد.

     بیمار قدرتگرا با پشت کردن به هویت انسانی خود، عملاً به جوهرۀ وجودی انسانها پشت می کند. به دلیل اینکه یقین داریم کسی که به خود ظلم روا دارد، اصولاً نمی تواند ـ از همان بعد و همان ناحیه ـ به دیگران کمک نماید. و نیز آنیکه دلش اسیر قدرت، دیده اش متوجه قدرت و مظاهر آن می باشد، چون محکوم روابط و مناسبات قدرت می باشد، نمی تواند برون از حوزۀ اسارت خویش عمل کند. به عبارت دیگر، تا قدرتگرا اول به خود ستم نکند و روی از خود بر نتابد به قدرت روی آورده نمی تواند. پس قدرتگرا با تخریب خود و دیگران، با متلاشی ساختن هویت خود و دیگران، با ناتوان کردن خود و دیگران و با بی رمق کردن خود و دیگران نه خود را که قدرت را افزایش می بخشد! چه اگر خوب توجه کرده باشیم، قدرت گرا با تخریب دیگران به تعمیر خویش نمی پردازد، بلکه با تخریب خود و دیگران به تعمیر قدرت می پردازد!

     بدی قضیه در اینست که وقتی قدرتگرای بیمار، قدرت سیاسی جامعه ای را قبضه کرد، سیرۀ حاکمیت بیمار قدرتگرا آن می شود که انسانها را اسیر روابط قدرت، عاشق قدرت، منتظر قدرت، ستایشگر قدرت و… ساخته، از آنها موجودات یک بعدی بسازد؛ چنانکه امروزه متوجه هستیم که ساخته های دست اینان کم نیست! قدرت زده های قدرت پرستی که ایجاد رابطه با فلان نماینده قدرتِ بیشتر را تاج کرامت خود قلمداد می کنند! تأیید فلان قدر قدرت را مایۀ افتخار و سر بلندی خود می شمارند! همفکری و همداستانی با فلان مرکز قدرت را ـ ولو برای کشتن ملتی ـ اوج سعادت خود می شمارند! و از همین طریق، خود را برای خود قابل تحمل ساخته و بر نارسائی های خود پردۀ تغافل و تخدیر می کشند!
* تحلیل رابطۀ قدرتگرا با قدرت و با دیگر انسانها عبرت انگیز است؛ بیمار قدرت گرا، با قدرت رابطۀ «انسانی» و بر پایۀ هویت انسانی خودش برقرار کرده نمی تواند! چه اگر بخواهد با قدرت رابطۀ انسانی برقرار کند، چون نمی تواند خود را انسان نداند و اشرف نشمارد و عزیز ندارد، مجبور خواهد شد به قدرت به عنوان ابزار دست انسان و به عنوان واقعیتی مادون هویت خودش نگریسته و به گونه ئی برخورد نماید که هویت او همیشه اعز و اشرف باقی مانده و دچار تحقیر نگردد. به عبارتی دیگر، وی مجبور خواهد بود تا با قدرت طوری رابطه برقرار نموده و برخورد نماید که او به عنوان انسان، همیشه آقا و فعال باشد، نه برده و ابزار. و چون روشن است که رابطۀ بیمار قدرتگرا با قدرت رابطه «هم هویتی» یعنی رابطه بر اساس تساوی هویت نبوده، بلکه دقیقاً رابطۀ هویت پریشانه است! و این در حالی است که رابطۀ بیمار قدرتگرا با سایر افراد، متأسفانه از این هم بدتر است! چه بیمار قدرت گرا به واسطۀ در هم کوبیدن هویت و آثار و احکام هویت انسانی خود، از برقرار کردن رابطه انسانی «بر پایۀ هویت واحد» انسانی، محروم و ناتوان است! او توان باور و گرایش اینکه بتواند در یک هویت با دیگری به هم بپیوندد، به هم برسد و رابطه برقرار کند ندارد!
در ارتباط سالم انسانی، دو موجود (دو انسان یا دو کتلۀ انسانی، دو جامعه و…) از طریق هویت انسانی و از مسیر هویت واحده به هم می رسند، و لذا: یکی اصل و دیگری فرع: یکی آقا و یکی برده، یکی ابزار و دیگری به کار گیرندۀ ابزار نیست! یک دسته، دستۀ دیگری را به عنوان وسیلۀ تمایلات خود نمی بیند و به کار نمی کشد. ورای همدلی چیزی آنانرا به خود نمی خواند. «من» به عنوان مرکز اراده و موضوع اراده ـ به عنوان دو هویت جداگانه ـ معنی ندارد! اما در رابطۀ با بیمار قدرتگرا، اصل هویت انسانی افراد، دیگر مطرح نمی باشد که هیچ، رابطه بر اساس تفوق بخشیدن قدرت بر هویت انسانی برقرار می شود! چه قدرت گرا نمی خواهد انسانهای دیگر، حتی در حد قدرت ارج و بها داشته، بلکه می کوشد از سایر آدمیان به عنوان وسیلۀ تحقق قدرت بهره جوید!
این نگرش مؤید آنست که انسان در برابر قدرت حتی از ارزش مساوی هم برخوردار نبوده، بلکه می تواند به عنوان ابزار تحصیل قدرت مورد استفاده قرار گیرد! حال اگر بپذیریم که قدرت گرا از طریق موضعگیری جدی و فعال و عملی خود یک اصل و یا یک قانون را به اعلام و نمایش می گذارد، باید بپذیریم که بیمار قدرتگرا وقتی به قدرتگرائی مشغول می باشد، با زبان عمل، موضعگیری و گرایش خود صریحاً اعلام می دارد که قدرت بر او رجحان داشته و او از قدرت پست تر و بی ارزشتر است!
آنچه در این رابطه قابل تأمل می باشد اینکه: به میزانی که قدرتگرا تلاش می کند تا خود را از خود دور، غافل و ناهشیار نگهدارد، نیروی هراس، نیروی عناد و نیروی نفرت او علیه خود واقعی، منحرف و نارسای او متراکم شده، در صورت بروز فرارگاهی، متراکم و با فشار تراکم، عکس العمل نشان می دهد! لذاست که متوجه می شویم، وقتی که بیمار قدرتگرا به خود می آید، به گونۀ ترحم آلودی در هم شکسته به نظر می آید.

     در رابطه با همین نحوۀ موضعگیری، آنچه امروزه در ابعاد وسیعی و به ویژه در بعد سیاسی و اقتصادی به چشم خورده و قابل تأمل می نماید آنست که اغلب استعمار شده های سیاسی و اقتصادی متوجه این اصل شده و به خوبی درک می کنند که رابطۀ شان با استعمار گران و استثمارگران، رابطه ئی مادون ابزاری است! چه هیچ قدرت گرا و یا بیمار منحرف دیگری، از هیچ ابزاری توقع نداشته و نخواسته است تا از موضع مادون ماهیت خودش با زمینه برخورد نماید! ولی هر لحظه از انسان، به عنوان شیئی، خواسته می شود تا از موضع مادون هویت انسانیِ خود با قدرت و یا سیاست و… برخورد نماید!
با همۀ اینها، چون این موجودات زبون ذلیل بی مقدار، درحدی از نفرت با خود قرار دارند که خودشان هم تصور نمی کرده اند و چون به ناروا خود را عاجز از بازگشت به خویش می پندارند،
به جای توجیه واقع بینانه بازگشت خویش به هویت متعالی؛ به جای توجیه منطقی و قابل قبول رها کردن موضع از خودبیگانگی و به جای توجیه زاینده گرایش به هویت راستین خویش، به گونه ئی بسیار هراس انگیز، این نحوۀ برخورد را به توجیه نشسته و این رابطه مادون ابزاری را طبیعی، قابل تحمل و در نهایت، ناچار از پذیرش جلوه داده و قلمداد می کنند! در واقع اینان نیز قدرتگرای اند و توجیه گریهایشان نیز از مایه های حقیرانه قدرت گرائی آب می خورد! اما چون راهی دیگر برای تحقق تمایلات قدرت گرائی خود ندارند، ابزار دست قدرتمند بودن، برای قدرتمند شدن را توجیه می کنند!
اینان که با وقاحتی ننگبار این چهره از رابطه را پذیرفته و توجیه می کنند، هم خود را از آثار عزت بار و ارزش آفرین رابطۀ انسانی و بر پایۀ هویت انسانی منع و محروم می سازند! هم سایر بیماران قدرت گرای را و هم دیگر افراد انسانی را! اینان از سوئی با برخورد غیر منطقی و بلکه ضد منطقی با مسئله، و از سوئی با قابل تحمل قلمداد کردن این رابطه و نیز: مقاومت نکردنِ به موقع در برابر این بینش و پشت نکردن مجدانه به آن و تحقیر نکردن و… در واقع عملاً دست به ایجاد شرایط و اوضاعی می زنند که به گونه ئی سخت ضد انسانی، قدرت را بر انسانیت مسلط می سازد! هویت انسانی را بی ارج جلوه می دهد! انسان را وسیلۀ تحقق قدرت برای قدرت می شمارد! صور ذهنی فرزند آدمی را نسبت به هویت او به شدت مغشوش، بیرنگ و مبتذل می سازد! نگرش مادون ابزارگرایانه را نسبت به انسان طبیعی جلوه می دهد! قبح این نگرش را از بین برده، آلت دست قرار دادن انسانرا به عنوان ابزار قدرت قانونی جلوه می دهد! و در یک کلام: تخریب و تفسید خود انسانرا به دست خودش به توجیه می نشینند!

   * از جمله ستم هائی که بیمار قدرت گرا به خود و بر دیگران روا می دارد یکی اینکه بال و پر مرغ فکر و به ویژه شاهین بلند پرواز عقل را سوزانیده و افق جولان و پرواز او را بسیار محدود می سازد. چه متأسفانه بیمار قدرت گرا به خود اجازه نمی دهد تا قدرت را از زاویه های مختلف و متضاد، از چشم اندازهای متنوع و مختلف و از جنبه های گوناگون و ناهمسوی بررسی و ارزیابی کند!

     گویا او می ترسد از اینکه به قدرت از جنبه کارآئی آن در جهت ارزشهای عقلانی ـ عقیدتی و یا اخلاقی ـ عاطفی نگریسته و از این دیدگاه به بررسی و ارزیابی آن همت گمارد! گوئیا او می ترسد از اینکه به قدرت از نگاه کارآئی آن در جهت آزادسازی ذهن و نیروهایش، آزادسازی عاطفه و جلوه هایش و… بنگرد! گوئیا او می ترسد میزان کارآئی قدرت را در تکامل استعدادها و نیروهای خود و دیگران مورد ارزیابی قرار دهد! یعنی بیمار قدرتگرا به واسطۀ گرایشهای یک طرفه بیمارگونه اش، کار را به جائی می کشاند که به تدریج نه تنها ابعاد و استعدادهای انسانی خود را از دست می نهد؛ چه آنها را صرف تحصیل و تمرکز قدرت برای قدرت می کند، که شعور و آگاهی خود را نیز نسبت به ابعاد استعدادهای انسانی خود از دست می دهد! زیرا فکرش بیشتر متوجه قدرت بوده و بیشتر از طریق قدرت محوری به تخدیر خودش مشغول می باشد! از اینرو اگر با دقت بیشتری به مسئله نگاه کنیم، متوجه می شویم که بیمار قدرتگرا به تدریج از خود خلع ید، سلب اراده، نفی احساس و عواطف و… نموده، با گرایش بیشتر به قدرت: خود را اسیر احکام قدرتگرائی، خود را اسیر مناسبات قدرتگرائی، و خود را محکوم قوانین پاگرفته از قدرتگرائی ساخته و هر چه بیشتر در این مسیر پیش می رود، خود را بیشتر از خود، به عنوان موجودی برترِ از قدرت، تهی ساخته، خالی کرده و از صحنۀ حیات، به عنوان انسان و به کار گیرندۀ قدرت، خارج می سازد تا به عنوان ابزار تحقق قدرتِ خود به نمایش بگذارد!

     از این به بعد، او حتی صاحب قدرت هم نتواند بود! همچنانکه از این پس او قدرتمند هم نبوده بلکه فقط ابزار دست قدرت است و بس! در واقع، به واسطۀ قرار گرفتن او در همچه یک موضع نفرت انگیزی است که وی را «قدرتگرا» خوانده اند! چه قدرتگرا، به واسطۀ زندانی کردن خود در وهمیات پوچ، از این به بعد، خود را از درک مسایل عمده و مهمی، از درک مسایلی که شدیداً به درک آنها نیازمند است محروم می سازد! مثلاً، قدرتگرا، خود را از فهم و پذیرش محدود بودن زمینۀ قدرتگرائی، از فهم و پذیرش محدود بودن نیروی تخدیر قدرت، از فهم و پذیرش محدود بودن محدودۀ زمانی قدرتگرائی، از فهم و پذیرش محدود بودن عمرِ خودش، از فهم و پذیرش محدود بودن تحمل خودش، از فهم و پذیرش محدود بودن رغبت خودش و بسیاری مسایل دیگر محروم می سازد! یعنی او از درک این معنا محروم است که قدرت گرائی مرزی، حدی و سرانجامی داشته و توان او نیز برای قدرت گرائی محدود است! چه او خیال می کند برای هر حد و اندازه ئی از قدرت گرائی توان دارد! در حالیکه چنین نتواند بود! ولی از آنجا که خود را از فهم و پذیرش سنن و قوانین حاکم بر قدرتگرائی محروم ساخته و از فهم و پذیرش امکان درگیری با قدرتگرائی غافل گردانیده است، لذا به این که ممکن است روزی خود او و یا دیگری با قدرت گرائی در بیفتد، و یا ممکن است مجبور شود با خود آرمانی مواجه شود باور ندارد! هر چند باید اذعان نمائیم که وی تلاش می کند تا خود را به این امر ممکن ـ با آنکه ممکن است ـ بی اعتقاد جلوه دهد!
طبیعی ست که با امر ممکن بدینگونه برخورد کردن و ممکن را مطلق و یا ناممکن را ممتنع شمردن، فقط کار بیماریست که خود جلو عمل عقل خود را سد نموده باشد.
در واقع بیمار قدرتگرا، خود را از طبیعی ترین جلوه های زندگانی معقول و از معمولی ترین فعالیت های فکری و عقلی و درک و پذیرش واقعیات محروم کرده است! و این یعنی به اسارت درآوردن عقل، از ترس تحمل رنج!
از سوئی، چون انسان را ـ که به تعبیری ویژه، عبارت از همان آراء و عقاید و اندیشه های اوست ـ اصلاً نمی توان محکوم به سکون و ایستائی کرد، چه به قول قویم حق: بَلْ یُریدُ الْاِنْسانُ لِیَفْجُرَ اَمامهُ… ([۳])

     و چون با سوزانیدن بال و پر اندیشه و محدود ساختن افق پرواز این طایرِ قرارناپذیر هرگز نمی توان جلو تکاپوی آنرا گرفته و آنرا از تلاش و تپش باز داشت؛ و نیز چون هرگز نمی توان با تغییر دادن جهت فکر از خود آرمانی به خود واقعی و از خود واقعی به زمینه تخدیر و انحراف، جلو حرکت و اندیشه و فکر را گرفت، بناگزیر تلاشهای فکری، به گونه ئی ویرانگر و متلاشی سازنده در محدودۀ قدرتگرائی فعال شده، و به جای تکامل قوای خود و رشد نیروها و استعدادهای فکری و حتی تکامل واقعی و انسانییِ قدرت، به تلاش تخریبی خود و قدرت عمل کرده و می انجامد. و دقیقاً به همین واسطه، تنها و تنها به ناهنجاریها دامن زده، اضطراب و ناسلامتی و نفرت و ترس و عداوت را گسترش می دهد! چه فکر بیمار قدرت گرا در چهار دیوار ذهن تنبل، تخدیر شده و اسیر اعتباریات وهمی او در بند شده، به جای آنکه بطور روز افزون از محدودۀ زمان، مکان و خود طبیعیِ محکومِ به زمان و مکان گذشته و در ورای خود طبیعی، در افق ایده ها و ارزشهای نامتناهی پرواز کند، یا اسیر روابط ذهن ساخته تخیلی می گردد و یا در چهارچوب مناسبات قدرتگرائی زندانی شده، نهایت افق پروازش محدود به فراهم آوردن ابزار قدرتگرائی، شناخت راههای قدرتگرائی، دریافت روشهای گسترش، توسعه و تداوم قدرتگرائی می شود!

     بدترین ثمره ئی که این روابط ناهنجار قدرت گرایانه در زمینۀ فکر و دنیای فکری ببار می آورد آنست که نمونۀ اعلای تفکر را قدرت گرائی و فعالیت در این حوزه قلمداد می کند و نمونۀ اعلای دانش را، دانشی می شمارد که به قدرت گرائی مربوط باشد و نمونۀ کامل متفکر را آن تلقی می کند که به گونۀ شگفتی آوری در حوزۀ قدرتگرائی تجربه اندوخته باشد!
و دقیقاً از همین جاست که متوجه می شویم بیماری از وضع بیماری خارج و بیمار از موضع بیماری بدر شده و هیئت نماینده طرز فکر و طرز تلقی یی را به خود می گیرد که سر آن دارد تا نحوۀ تلقی خود را عام سازد!
به جرأت می توان گفت که اگر امروزه قدرتگرائی به گونۀ ویژه ئی از زندگی و نحوۀ ویژه ئی از کنش و برداشت در آمده است فقط زادۀ همین شجرۀ خبیثه است، چه قدرتگرای امروزی از کنش خود احساس شرمساری نداشته و زشت ترین و تهوع آورترین روشهای قدرتگرائی را در ابعاد مختلف زیرکی قلمداد می کند!
قدرتگرای امروزی به واسطۀ شدت بیماری جز در مواقع معدود و محدودی حاضر نیست اصلاً با کنش قدرتگرائی برخوردی منطقی و معقول نموده، نفس قدرتگرائی را از دیدگاه عقل محض و خردناب مورد بررسی و ارزیابی و قضاوت و داوری قرار دهد! چه با همۀ وجود و با همۀ پرروئی سر آن دارد تا با هر نیرنگ و تزویری شده، زشتی و قبح انکارناپذیر قدرتگرائی را نادیده گیرد.
فائده ئی که بیمار قدرتگرا از این روش برخورد می برد آنست که خود را از تحمل رنج ناشی از مشاهدۀ عمل خود (قدرت گرائی) موقتاً برکنار می دارد و با این کار تلخی دهشت آور احساس بی محتوایی، احساس ناچیزی و… را عقب می اندازد!
* بیمار قدرتگرا به واسطۀ اینکه رابطۀ معقول و منطقی با قدرت ندارد، در واقع و نفس الامر تلاشهایش به فاسد کردن قدرت ـ هم قدرت و هم کارآئی قدرت ـ منتهی می شود!
قدرتی که فرزند آدمی به تحقق و تولید و کسب و تمرکز آن مبادرت می ورزد بخواهیم یا نخواهیم صبغۀ انسانی دارد، زیرا که نتیجه کار آدمی ست و نه نتیجه کار صرفاً فیزیکی ـ طبیعی. لازمه تفکیک نابردار این ویژگی آنکه این قدرت در جهت تحقق استعدادها و نیروهای متعالی انسان به کار رود، که متأسفانه به کار نرفته و این ایده را بر آورده نمی سازد.

     بیمار قدرتگرا چون به تمرکز و تکاثر قدرت برای قدرت می پردازد و نه قدرت برای تحقق خود، هر چه بیشتر تلاش می کند، بیشتر خود و نیروهای حیاتی خود را به هدر می دهد و فاسد می سازد.
از سوئی، چون قدرت را به نفع خودش به کار نمی گیرد، قدرت را نیز فاسد می کند! این واقعیت زمانی بهتر جلوه گر می شود که یا قدرت را از نظر غایت انسانی ئی که دارد و ثمری که بخشیده است در نظر بگیریم، که اغلب مشاهده می شود قدرتگرا، از توسل به قدرت هیچ غایت انسانی نداشته و هیچ ثمره ئی هم فرا چنگ نیاورده است! و یا اینکه قدرت را از نظر اعتدال، رشد، کمال و سلامت روانی ئی که ایجاد نموده مورد سنجش و ارزیابی قرار دهیم!
آنچه در مورد بیماران قدرتگرا تردید نابردار است اینکه: هر چه اینان بیشتر به قدرت می چسبند، بیشتر از خود دور شده و هر چه بیشتر از خود دور می شوند، بیشتر از خود آرمانی فاصله گرفته و هر چه این فاصله بیشتر می شود نقایص بیشتر و نمودارتر شده و هر چه نقایص نمودارتر می شود، نفرت از خود بیشتر و ترس از مواجه شدن با خودِ نارسا بیشتر می گردد، تا آنجا که به گونۀ وحشت آوری خود را از هرگونه امکان بازگشت محروم ساخته و با قضاوت نادرست در مورد خود و طرح تصویری ناصواب از خود واقعی و امکانات و نیروها و استعدادهای خود، دیواری بلند و نفوذ ناپذیر در برابر آزادی و رشد و سلامت خود ایجاد کرده و دست آخر به عنوان موجودی ذلیل و علیل و اضافی و بی محتوی، ناسلامتی و ناهنجارئی مضاعف را به عنوان تنها یادگار دورۀ انحراف پذیرا می گردد و تحمل می کند!

     * بیمار قدرتگرا به نیاز قدرت طلبی خود از تحقیر، بی قدر سازی، پوسندگی و… لباس تحقق می پوشد، زیرا: ارزش مرکزی را قدرت پنداشته و خیال می کند از طریق ناچیز کردن دیگران به احساس حضور و وجود دست می یابد! می پندارد با خوار کردن دیگران بهتر می تواند از آنان در مناسبات قدرت بهره کشی نماید! گمان می برد ساده تر و بهتر و بیشتر می تواند از خود غافل بوده و خود را از خود پنهان بدارد. قرآن در این باره دارد که:

     فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاَطاعُوهُ اِنَّهُمْ کانُوا قَوْماً فاسِقینَ * زخرف ـ ۵۴
«قوم خویش را ذلیل و زبون داشت که همه مطیع فرمان وی شدند که آنها مردمی فاسق و نابکار بودند».

     از اینرو ذهن قدرت گرا همیشه متوجه و معطوف به فساد، پوسندگی و ناچیزیست! با همۀ اینها، او با همین مایه از نگرش و گرایش و ذهنیتی تا بدین حد کثیف برآنست تا خود را به کمال رساند!
او در درون خود جهانی از مناسبات ضد انسانی، جهانی از مناسبات کثیف، تحقیر کننده و ناچیزساز، ایجاد می کند. او خود را مجبور می دارد تا این دنیای زشت باطنی را تحمل کند و با خود بکشد! او متوجه نمی باشد که از طریق بی قدرسازی و آلت دست قرار دادن دیگران، فرد عزت و بزرگی نمی یابد! چه وقتی عده ئی رام مناسبات قدرت شدند، کارپذیر شدند، حاضر شدند در برابر قدرت، ارادۀ انسانی خود را فراموش ساخته و در نتیجه به آلت فعل و هوس تبدیل شده و به قول قویم حق قدیم «فاسق» شده و تن به اطاعتِ بی چون و چرای قدرت گرا سپردند، چون بیقدر و حقیر می شوند، آقائی بر این موجودات، خود به خود ارزش خود را می بازد!
به عبارتی برتر، عمل قدرت گرای تحقیر گر، ابطال کنندۀ ارزش و نتیجۀ عمل می باشد. از سوئی، رتبت و شرافت وجودی وقتی می تواند مطرح باشد که انطباق و مقایسه میان دو و یا چند موجودی صورت گیرد که اختلاف هویت دارند! حال آنکه درین رابطه، مقایسه میان آلت فعل قدرت با آلت فعل دیگر قدرت صورت می گیرد. چه قدرت گرا نیز، با انحراف از خود و اعراض از فطرت استعلائی خویش به آلت فعل قدرت بدل می شود.
این امر از چشم انداز دیگری نیز قابل توجه است و آن اینکه: سروری و آقائی زمانی ارزشمند است که سرور و آقا، آقا و سرور عده ئی از ارجمندان، عزت مندان، طهارت محوران، آزادگان و صاحبان کمال و فضیلت و… باشد. آقائی بر یک مشت میمونِ بی ارادۀ پوسیدۀ حقیرِ رام ادغام پذیر بردۀ غافل فعل پذیر چه قدر و ارج و ارزشی می تواند داشته باشد؟!
اشتباه قدرت گرا در همین نکته بوده و همین نکته هم هست که ابطال کنندۀ عمل او می شود! در حالیکه اگر قدرت گرا، دیگران را ارج می نهاد، بزرگ می کرد، محتوا می بخشید، عزیز می کرد و از طریق بخشیدن به دیگران خود را آقا می ساخت، چون بر عده ئی آقا، آقا و سرور بود، آقائیش مسجل بود و ارزشمند!
در حالیکه قدرت گرای بیمار، در این اشتباهکاری تا بدان حد افراط می کند که منتظر است فعل پذیرش، حتی به واقعیتهای انکارناپذیر نیز، بدون اراده و اجازۀ او اعتراف و اقرار ننماید. قرآن از این روحیه چنین پرده بر می گیرد:

     قالَ فِرعَوْنُ امَنْتُم بِهِ قَبْلَ اَن اذَنَ لَکُمْ… *([۴])
پس واقع امر ثابت می کند  که بیمار قدرت گرا چون می خواهد از طریق تحقیر ـ که نتیجۀ تحقیر دیگران است و با تحقیر دیگران تحقق می یابد ـ خود را از حقارت بدر آورده، به تحقیر بیشتر گرفتار می شود. چه همانگونه که آمد، اول او باید در خود، روابط تحقیر کننده را تحمیل کند! و در ثانی، از تلاش و عملکرد، نتیجۀ بر عکس می گیرد! و این مؤید آنست که قدرت گرا، نیروها و استعدادهای خود و دیگران را در جهت تخریب، تخدیر، فساد و تلاشی خود و دیگران بکار می اندازد.

     قدرت گرا چون هویت خود را در آئینۀ قدرت مشاهده کرده و چون تحقق قدرت وی، بدون ضعف و تلاشی قدرت دیگران ممکن نیست، می توان گفت که قدرت گرا هویت خود را در بی هویتی دیگران جستجو می کند!
حال، اگر درست است که نداشتن قدرت مساویست با نداشتن هویت، چون قدرت گرا، تأیید خود را نه از نفس قدرت، بلکه از تحقیر و ضعف ناقدرتمندان (= بی هویت ها) تهیه می دارد، در واقع چون بی قدرتِ بی ارزش ناچیز (بی هویت) غیر قابل توجه است، تأییدش نیز بی ارزش می باشد! لذا: قدرت گرا نیز بی ارزش و بی قدر خواهد بود.
آنچه در این رابطه مهم است آنکه قدرت گرا، متوجه این ظرافت نمی باشد!
به هر حال، اگر بخواهیم پی آمدهای نفرت انگیز قدرت طلبی را یکی یکی بررسی و بیان نمائیم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود! ولی اگر بخواهیم همچون بخش های گذشته، فهرستی سوای آنچه قبلاً آمد، از این پی آمدها، ولو هر چند با جمال، ارائه دهیم، قسمتی از آن فهرست اینها خواهد بود:
اسیر بی منطقی شدن، یا تن دادن به فحشاء عقیدتی؛
در عمل مروج فحشاء عقیدتی بودن؛
همیشه در توجیه گریهای عفن دست و پا زدن و از موضع خود دفاع کردن؛
مبلغ گرایشها و یا سیرۀ توجیه گرایانه بودن؛
ریا کاری و منافقت ورزیدن، به ویژه در مورد اهداف و آرمانها!
زور پرستیدن و از زور و مظاهر زور تندیس هراس تراشیدن، هم خود ترسیدن و هم دیگران را ترسانیدن!
عملاً جلو اندیشه، جلو آزادی و جلو رشد را سد کردن و خود و دیگران را محروم ساختن!
اسیر شهوتِ قدرت، در جلوه های گوناگون آن شدن!
نسبت به موضع نابحق خود تعصب ورزیدن و نسبت به فطرت ـ و موضع فطریات، عناد و لجاج بخرج دادن!
به شدت دچار حرصِ به زمینه شدن!

     به زندگانی پر از حسرت و رشک خو کردن و صدها مرض دیگر! که اگر خوب دقت شود، این نکته مسجل خواهد شد که تازه همۀ اینها مربوط به یک روی سکه بوده و روی دیگر این سکه را بازماندن از بیشماری زمینه های ارزشمند و متعال و رشد دهند ئی تشکیل می دهد که برخی از آنها امروزِ روز از اکسیر احمر و از آب حیات کمیاب تراند!



[۱] – اسراء ۸۲؛ فاطر ۳۹؛ اسراء ۶۰.

[۲] – احزاب ـ ۴.

[۳] – سورۀ قیامه، آیه ۵.

[۴] – اعراف ۱۲۳.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.