سخن مدیر:

قرآن و روح سیاست اسلامی

بدون دیدگاه

هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِّنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ
آیَاتِهِ وَ
یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ …*

جمعه ـ ۲

     آنگاه که به تفکرات سیاسی و ابعاد مختلف اندیشه های تکوینی ملل و جوامع انسانی نظری می اندازیم، متوجه می شویم که ماهیت و جوهره فکری هر مسلک و مکتبی را «چیزی» تشکیل می دهد که با روح و جوهره نظام فکری آن مسلک دیگر مغایرت دارد. ملتی از مرامی و مسلکی پیروی می کنند که جوهر فکری آن مرام را «لذت» تشکیل داده و خود به اصالت این جوهر، چنان پایبندی نشان می دهند که در تاریخ تفکرات بشری، باعث تبلور و تبارز مکتبی بنام «مکتب اصالت لذت» می شوند و قومی دیگر خویشتن را پیرو نظامی قلمداد می کنند که جوهر این نظام را «اصالت نفع» تشکیل می دهد و بهمین نحو، خیلی از مکتبها و مرامهای دیگر با خیلی از جوهرها و نهادهای عقیدتی و فکری دیگر، وجود داشته اند، موجودند و بوجود خواهند آمد، که یکی از آن میانه، نحله فکری و عقیدتی ویژه یی ست که از دیر زمانی مردم، آنرا بنام «اسلام» می شناختند و هنوز هم!

     پیش از آنکه داخل اصل مسئله مورد نظر این نبشته شویم، لازم می آید که با استعانت از صاحب اسلام به روح و جوهره واقعی این مسلک و سپس به کردار و موضع گیریهای نظری و عملی خود و جوهر وجودی این کردار و موضع گیریها نظر انداخته بین روح نظام اسلام و جوهره کردار و موضع گیریهای خویش مقایسه ای به عمل آورده و از این طریق باور و ایمان خویش را به سنجش و ارزیابی بگذاریم.

     در اینکه روح اندیشه اسلام را «قرآن» تشکیل می دهد و معاییر و اصول و ضوابط اساسی این مکتب را همین کتاب ترسیم می کند، کسی تردیدی ندارد، لذا، وجیبه نخستین و ضروری هر آنکه بخواهد در میدان بازیافت و بازشناخت مسائل اسلامی، وارد تحقیق و تدقیق شود، این خواهد بود که، اسلام را از دیدگاه قرآن و زمینه هائی که انسان محقق را به روح قرآن و به فهم آن نزدیک تر می نماید، مورد بررسی قرار دهد، نه از نظر شرایط و مصالح سیاسی، اقتصادی، و… روز!

     قرآن،  در جائی خود را «کتاب هدایت» می نامد، و در جائی دیگر با صراحتی روشن اعلام می کند: «ذَٰلِکَ الْکِتَابُ لَا رَیْبَ فِیهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ*بقره ـ ۲» اما این اعلام صریح و روشن، مبنی بر توانائی هدایت این کتاب متقیان را، بدون هیچ قید و شرطی نبوده بلکه با ظرافتی ویژه، شرطی بسیار اساسی را به عنوان:« الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ*بقره ـ۳»ابراز می نماید. هیچ اصلی بدون «ایمان به غیب» آنهم نه غیب مقابل شهادت فیزیکی و طبیعی، که غیب مطلق، معنای حقیقی و اصلی خویش را پیدا کرده نتوانسته و ساحه اصلی و گسترده شایستۀ این نظام کامل و ژرف نگر را، به روی انسان ها باز کرده نمی تواند.

     در این نظام، همانگونه که هستی، دارای وجهه غیب و شهادت می باشد، نظام «فکری» و «نظام رفتاری» انسان هم به معنای وسیع و کامل کلمه از این ویژگی، برخوردار بوده و اگر باور و اعتقاد به غیب تضعیف و… شود، بالطبع، آن تفکر و آن عمل، شرط اساسی و جوهری خویش را از دست داده و آن اثرِ قرآنی و الهی را نخواهد داشت.
در واقع، چون ماهیت و جوهر هر اندیشه و باور، عامل خط دهنده و جهت بخشنده آن نظام فکری و یا رفتاری بوده و این جوهر و ماهیتِ آن نحله اندیشه است که، جهت و خط راهروان و پیروان خویش را ترسیم می دارد، به فراموشی سپردن و نادیده گرفتن آن ماهیت و جوهر، خود معنای انحراف و انصراف از خط و جوهر اصلی و اساسی آن نظام فکری و رفتاری را می رساند.
بر مبنای این باور، آنکه جوهر و ماهیت تفکر اسلامی را بیاد داشته باشد، به نیکی متوجه می باشد که نباید موضع گیریهای فکری و عملی اش روح و جوهر الهی خویش را به باد فراموشی سپرده و در خط و جهتی قرار گیرد که با همه ادعاها، دیگر «قرآنی» نتواند بود. که در اینصورت یقیناً نتیجه ای را ببار خواهد آورد که رابطه ای با جوهر رفتاری قرآنی نداشته و از روح اسلام جدائی پیدا کرده است. بهر حال، هر چند همین یک آیه پر برکت و فیض بار، می تواند در بازشناخت جوهر اندیشه این نظام فکری به تنهائی بسنده باشد، اما از آنجا که برآنیم تا مسئله را با آوردن شواهد پرتو افکنی از کلام الهی تا مرتبه «اطمینان قلبی» ارتقا بخشیم، خوانندۀ عزیز و فهیم خویش را از فیض مطالعه این آیات، محروم نمی سازیم.
آنچه برای همه مسلمانان بیداردل و بینشمند روشن و خالی از شک و شبهه می باشد، اینست که: قرآن، اسلام را در مجموع، یک «دین»، یعنی یک راه و روش معین و کامل و کمال آفرین فکری و عملی معرفی می دارد. و چون این راه و روش را الهی قلمداد می کند، لذا برای «تخلق به اخلاق الهی»، همه ابعاد نظری و عملی آنرا، وابسته به خدا می داند، یعنی آنجا که می گوید: «وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَکُونَ فِتْنَهٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلَّهِ …* انفال ـ ۳۹» می خواهد تثبیت این معنا را کرده باشد که: مؤمن به غیب الهی، در دین، هیچگونه اختیاری از خویش نداشته، «تسلیم» بی چون و چرای احکامی ست که از مکمن غیبی، جهت هدایت و رستگاری وی، نازل و ارائه شده است. هر چند قرآن، در جائی دیگر و در رابطه دیگر به آنها که خویش را متقی و مؤمن به غیب می شمارند می گوید که: «وَ مَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لَا مُؤْمِنَهٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ … * احزاب ـ ۳۶»

     چه معنای درست ایمان به غیب، در واقع خویشتنِ علمی و خویشتن عملی خود را تسلیم امر الهی کردن می باشد و بس! آنچه قبل از ذکر آیات دیگر، به گفتن خویش می ارزد اینست که جوهر و روح این غیب گرائی را، روحیه عرفان زای عشق آلود پرستش گرایانه «عبادی» تشکیل می دهد. و چون این جوهره «عبادی» به همانگونه که از واژه «عبد» بر می آید پهنه ئی بس متکامل و ژرف دارد لازمه اش، «اخلاص» در آن می باشد که یقیناً بدون فهم تجربی این مرحله از ایمان به غیب، معنای «اَلا لِلهِ الّدینُ الْخالِص» نه تحقق پیدا می کند و نه هم میسر می شود.

     با این مایه از بینش، متوجه می شویم که اصلاً، روح، جوهر و ماهیت نظام اسلامی، «عبادی» بوده و بخشهای مختلف آن فقط از جنبه ها و پهلوهای «عارضی» مورد دسته بندی به «افکار و اعمال سیاسی» و «اعمال و افکار اقتصادی» و «عبادی» و «فلسفی» و… قرار می گیرد، نه بر مبنای زمینه های ذاتی. چه در این نظام الهی تفاوتی جوهری، میان این بخشها و پهلوهای ظاهراً متنوع دیگر موجود نبوده و به قول امیر مؤمنانِ به غیب و اسلام، «بهترین افعال انسان به نزد خدای تعالی همانست که مقرون به اجابت باشد»، و گفتن ندارد، که بایسته و لازمه این گونه افعال، داشتن جوهره ایمان و اخلاص نیرومند آنها می باشد و نه چیز دیگر.

     از سوئی، حکماء راستین و علماء عارف به حق را به پیروی از متون اصولی اسلام و بر مبنای براهین واثق حکمی، عقیده بر اینست که واقعیت و جوهر هر پدیده نظری و عملی، در رابطه با «آلی» بودن و یا «اصالی» قرار گرفتن، مربوط می شود به «علت غائی» آن. در واقع، علت غائی هر پدیده بیانگر، جوهر حقیقی آن بوده و پرده از روی ذات و ذاتیات آن بر می دارد، و چون متوجه می شویم حق (ج) علت غائی و نهائی خلقت را «وَ مَا خَلَقْت الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ*
ذاریات ـ ۵۶» تبیین می نماید، بنا به حکم روشن «چونکه صد آمد، نود هم پیش ماست» به نیکوئی درک خواهیم کرد که علت غائی بعثت ارسال رسل و انزال کتب و طرح و ترسیم ساحه ها و ابعاد نظری و عملی ادیان و مذاهب اعم از بخش های سیاسی، فلسفی، نظامی، هنری، اقتصادی و… در یک کلام مانع و جامع «عبادت» حق جَلَّ وَ عَلی شَأْنَهُ تواند بود و بس. لذا شایسته انسان مؤمن و گرایش مخلصانه وی به اسلام به عنوان یک مکتب، نه یک بخش نظری و یا یک بخش عملی، نه یک بخش فردی و نه یک بخش اجتماعی، بلکه باز هم با تأکید مؤکد، اسلام به عنوان یک مکتب کامل، آنست که روح و جوهر «مخلصانه عبادی» آنرا در تمام ابعاد و جوانب چونان فانوسی روشنگر، فراراه اندیشه و عمل خویش قرار داده و در پرتو همین روشنائی به طی طریق و سیر منازل نظری و عملی پردازد.

     حال، اگر به نظام اسلامی، و ابعاد گسترده آن، به عنوان یک نظام واقعاً دینی و عبادی نگریسته و لازمه ضروری عبادت و گرایش کامل دینی و عبادی را به قول مولای متقیان علی (ع): اول الدین معرفته و کمال معرفته التصدیق به و کمال التصدیق به توحیده و کمال توحیده الاخلاص له…» بدانیم، آن وقت یقین حاصل خواهیم کرد که: نفی و یا به فراموشی سپردن اخلاص در زمینه ئی، چون در واقع امر چیزی جز از یاد بردن حق در همان موضع و لاجرم گرایش به ناحق، چیز دیگر نمی تواند باشد، در این حالت، بر مبنای حدیث مشهور و متواتر: « کل ریاء شرک…» شخص و یا ـ خدای نکرده زبانم لال ـ جامعه به دام شرک جلی و یا خفی گرفتار خواهد آمد! این زمینه معین، چه باشد، تفاوتی نمی کند، چه در این نظام روح اصلی، روح عبادی ست و لاغیر.
از اینجاست که می بینیم، قرآن، فلسفه بعثت انبیاء و نزول وحی و کتاب را، همین عمل پیرایش و زدودن آثار شرک باطنی و کسب نور معرفت و حکمت دانسته و انسان را به سیر در این مسیر و رسیدن به سرا پرده ملکوت و تمکن در مقام شایسته خودش، که مقام فناء در حق می باشد، دعوت می دارد که:«… در واقع، ایمان به غیب و تسلیم و تمکین در مرتبه نهائی «عبادت» یعنی همین.»

    از دیگر سوی، آنگاه که خداوند، می خواهد به روشنگری علت و معنای: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ… * اسراء ـ۷۰» بپردازد و سرِّ حقیقی: «وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَهِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً…* بقره ـ ۳۰» را علنی سازد، به ارائه و تبیین این اصل «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ… * بقره ـ ۳۱» می پردازد که خود بیانی است از آن تنور و بصیرت جوهری که در پرتو آن، حتی باطن گرایشات غیبی و ایمانی آدم برای راسخین در علم جلوه گر شده و استعداد سیر تکاملی وی را در قوس صعودی، به جانب حق، تضمین می دارد.
طبیعی ست که در زبان قرآن، بهمانگونه ئی که «هر عالمی» نمی تواند جز در شرایط و موضعگیری ویژه ئی عالم باشد و این کلام الهی (قرآن) «عالمان ناراستین» را حیوان بارکش(خر) و گاه بدتر و راه گم کرده تر از حیوان ها معرفی می دارد، هر دانشی را هم، دانشی راهنما قلمداد نمی کند. در واقع قرآن بر مبنای جوهره دانش است که به معرفی «دانشمند» می پردازد، و در بینش این کتاب آن دانشی ارزشمند است که بتواند، انسان را فقط و فقط به سوی مبداء اصلی و محبوب واقعی آن (خداوند) راهنمائی نماید و نه غیر آن؛ چه اگر مراد فقط راهنمائی بود که میان حیوان که بر مبنای غرایز حیوانی خویش راهنمائی شده و در نهایت به آخرین حد تکامل نهائی خویش نائل خواهد شد، و انسانی که بر مبنای فطرت الهی و ربانی خویش باید راهبری و راهنمائی شود و در نهایت به ندای: «ارْجِعِی إِلَىٰ رَبِّکِ رَاضِیَهً مَّرْضِیَّهً * فجر ـ ۲۸» لبیک گفته و در بهشت ذات، بقای خویش را در بقای محبوب جستجو نماید، تفاوتی نخواهد بود!

     در واقع آنچه راه حیوان را از انسان جدا می سازد، همین مسئله بوده و اینکه قرآن مسئله را با فقره اصل سبیلاً بیان می دارد، می خواهد به ما «راه گمکرده ها» بفهماند، که فرق شما از حیوانات فقط در همین انتخاب راه بوده و اگر، راهی جز آنچه خدا و فطرت خدائی شما بر آن نهاده شده است، اختیار نمائید، خود از حیوان هم، راه گمکرده تر خواهید بود.
در پرتو همین بینش حقانی ست که خود به نیکوئی می توانیم علت بعثتهای مکرر پیامبران الهی را در یافته و اذعان داشته باشیم که قاعدۀ لطف بی پایان الهی و گستره و سبقت همه گیر رحمت واسعه حق، ایجاب می دارد، هرگاه جامعه و یا ملتی، به تبع از هواها و امیال نفسانی، به نسیان ارزشهای وجودی و ربانی خویش دچار شده و در سراشیب تاریک فسادبار «ره گم کردگی» با سقوط مواجه شدند، دستی از مکمن غیب برون آمده و بر سینه نا محرم بکوبد و انسان را با انسانیت وی آشتی دهد.

     چه انسان برای پرستش آفریده شده و شایسته است که قلب وی بارگاه عشق به معبود بوده و سرّ و ملکوت آنرا عملاً عرش الهی تشکیل دهد و هرگاه که نامحرمان هوی و هوس و لذت پسندی و قدرت گرائی و استراحت طلبی و تعیش و ستمگری و ستم پذیری و… بر این «حرم سرای سرّ عفاف» رخنه کرده و طهارت و صفای آنرا زنگار اندود ساخته و راه رستگاری و نجات را به بیراهه «گمراهی» و ضلالت تبدیل نمایند، باید راهبری شایسته، با شایستگی و شکیبائی دست این ره گمکرده های مواجه با سقوط را گرفته، آنانرا به فطرت و سرشت الهی رهنمائی فرماید.
از دیگر سوی، درک فلسفه بعثت ها و ظهور و حضور پیامبران الهی در تاریخ، ما را به این امر مهم و اصل اساسی دعوت می دارد که در طول حیات چند روزه خویش بگونه ئی جدی و متداوم، متوجه ندای پیامبر باطنی خویش بوده با توجه به تزکیه مستمر و پیگیر و محاسبه نفس، بعثت تدوینی و تکامل باطن خویش را از یاد نبرده، شخصیت راستین و الهی خود را در استغناء کامل از غیر خدا و بریدن و آزاد شدن از همه هوسها و نیاز های بی ارزش دروغین و دل سپردن به محبوب و آنچه مورد رغبت و رضای اوست، جستجو نمائیم.
آنچه از این بحث بدست آمده می تواند اینست که غفلت از جوهره و روح عبادی ادیان، علت اساسی انحرافها و تبلور و تجسم فسادها و گمراهی ها و… بوده و در سراسر تاریخ، بعثت و نهضتی ربانی را سراغ نداریم که پیش از حاکمیت یافتن این انحرافها و… صورت گرفته باشد. چه تا آنگاه که سنگر تزکیه و علم و حکمت راه گشاینده دینی و ربانی را سنگر نشینان دل سپرده به نغمه توحید و تن رها کرده در توفان عشق و محبت، پاسداری کرده و «حریم و حرمش» را از تجاوز نامحرمان و… حفظ کرده اند، قلب انسان و جامعه در پرتو ذکر خداوند آرامش و اطمینان شایسته خود را در اختیار داشته و بدبختی و ضلالت و رنج و مصیبت های ناشی از «خدا فراموشیِ» زاینده «خود فراموشی» دامن گیر آنان نبوده است و با فراموش کردن جوهره عبادی دین و ترک سنگرهای علم، حکمت و تزکیه است که همه بدبختی ها و مصیبت ها و ضایعات، سر به دنبال فرزند آدمی کرده و او را به پرتگاه نقمت و غضب و خشم الهی گرفتار می سازد. تا آنجا که اگر کسی را یارای بررسی خسارات مادی و معنوی یی باشد که از ناحیه ترک سنگرهای تعالی بخش علم و حکمت و تزکیه بر انسان و انسانیت تحمیل شده است، یقیناً آن مثنوی، مثنوی یی بیش از هفتصد من کاغذ خواهد شد.

     بهر حال، آنچه در این رابطه به مقصد این نبشته بیشتر نزدیک می باشد، اینست که بدانیم، اسلام یکی از این ادیان و یکی از همین مکتب هاست که در طول تاریخ موجودیت خویش دچار دگرگونیهای ملموس و روشنی شده است. طبیعی است، این معنا تبارز دهنده این مفهوم نمی باشد که جوهر و ماهیت اسلام دستخوش دگرگونیهائی شده، بل، مقصود تحولاتیست که دامنگیر به اصطلاح گرویدگان به آن بوده و توانسته است گاه خساراتی و گاه هم، فواید و غنایمی را به بشریت ارمغان و یا تحمیل نماید. شرح تفصیلی این مسئله از عهده این نبشته نارسا خارج بوده و نمی توان جز به روش گزارش گونه ئی که نمی خواهد آنچه بارها شرح شده، باز شرحی تازه  ارائه دهد، متوسل شد.

     با همه آنچه آمد، همانگونه که هر مسلمان مؤمنی یقین دارد که بعثت پیامبر اکرم(ص) در تاریخ بشریت و انسانیت برکتی شکفته و وجود آن حضرت بنا به نص صریح قرآن «رحمت جهانیان» قرار گرفت و انسانیت را از زنجیر زبونی و ستم تباهی و در یک کلام از «گمراهی» نجات بخشید، دیدیم که در تاریخ همین دین برکت و رحمت و دین کمال یافته و بی نیاز از هرگونه تجدید نظر و اصلاح طلبی، انحراف از خط و جهت حقیقی و از یاد بردن جوهر الهی این دین و سنگرهای علم و حکمت و تزکیه بنا بر سنت لایتخلف الهی، ضایعات، رنجها و مصیبت هایی بر پیروان و به اصطلاح گرویدگان به این مکتب وارد آمد و تحمیل شد که مثلاً نمونه ناروشن و بسیار بسیار بد و تثبیت ناشده آن، نظام سیاسی و اجتماعی اموی ها و کوچکترین نمود زشت آن کشتار فرزندان پیامبر و برهنه کردن سر دختران فاطمه (ع) و… بود. که با در نظر گرفتن همین مورد، نمونه ها و نمود های بد ثابت شده آن، روشن و مشخص تواند بود. چه نظام فکری و عملی یی که پیامبر اکرم (ص) ارائه داده بود، در پرتو عینیتی که عملاً پیامبر (ص) و… به جوهره و روح آن نظام بخشیده بودند، چنان در وجدان بیدار عاشقان و دلباختگان به حق جا باز کرده بود، که به مجرد رویکار آمدن و تبلور نظام سیاسی معاویه، مردم متوجه فقدان روح عبادی و نیز خاستگاه ضد الهی آن شده، نه تنها آن را نظامی قرآنی نمی انگاشتند که جهاد، در جهت سرنگونی پاسداران سنگرهای این نظام انحرافی و دور از اسلام را بر خود واجب می شمردند. حال با این انحراف منافقانه بر سر مسلمین چه آمد وچه دگرگونیهائی را در بینش و کنش اینان، در رابطه با مکتب اسلام و نظام سیاسی آن تحمیل نمود، خود روشن است.

     اموی ها، دینی را که خدای تبارک وتعالی با آیه: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ…*مائده ـ ۳» کمال و عظمت آنرا بیان کرده بود، مورد تجدید نظر قرار داده و با ایجاد بدعت در نظام سیاسی آن، نه تنها خود را به شرک جلی و بدعت گزاری در دین و جانشین کردن سلطنت بجای ولایت و… گرفتار کردند، که زمینه بحران تخریب و تلاشی هویت اسلامی مردم را با دستهای خویش فراهم آوردند، آنهم در حدی که امروز بیدار دلان پاک طینت، نقطه مقابل حکومت الهی علوی را، حکومت شیطانی اموی، ذکر می کنند و باز آنهم نه اهل تشیع، که خود ره یافتگان خداجوی اهل تسنن! و نه در یک کتاب و مقاله و پیروان یکی از مذاهب چهارگانه که در کتب متعدد و پیروان هر یک از این مذاهب اسلامی!

    قابل تأمل است تا گفته شود که این مسئله به هیچ روی مربوط به دیدگاه فرقه ای و مذهبی «تسنن و تشیع» نبوده، مستقیماً به روح اسلام پیوستگی دارد، چه آنگاه که اسلام را وارونه توجیه و تفسیر کنند و مسلمین را به راه های انحرافی و تهدید کننده هویت اسلامی آنها، به مشی وادارند، وظیفه همه مسلمانان است که قرآن و اسلام و حقایق دینیه را فدای شخصیت پرستیهای غیر الهی و شرک آلود نساخته، زمینه انحراف شخصیت اسلامی خود و اشخاص قدرت پرست و شهرت طلب را فراهم نیاورند. هر چند هم، دیری نخواهد پائید که خداوند خود، حق را و حقیقت و روح اسلام را روشن و اثبات خواهد کرد، چنانکه تا کنون کرده است. چه قرآن خود با گفتن: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ * حجرـ ۹» این وعده را داده است.

    لذا، هر آنگاه که روح و جوهر در خطر باشد، شایسته ترینِ مسلمانان و شیعه ترین پیروان علی(ع) همان سنیانی توانند بود که برای حفظ جوهره اسلامی فقط از حق دفاع کرده و سنی ترینِ شیعه همانهائی خواهند بود که عملاً با تمام قوا، سنت سیاسی و الهی نظامی اسلامی را با هدیه کردن خون خود و… حفظ نمایند.

     بهر حال، این فراموشکاری و ترک سنگر توحید در یک کلام هویت الهی مسلمانان را دچار بحران ساخته و زمینه های بروز و ظهور بدبختی را در حیات شان آماده ساخت! طبیعی است، آنگاه که هویت انسانی دچار بحران شود، خودگرائیها، خودمحوریها، خودباختگی ها، خودفراموشی ها، خودفروختگی ها، خودبیگانگی ها، خودسریها و… آماده هجوم بر سرشت و سرنوشت انسان شده، هزاران درد بیدرمان را بر پیکر جامعه تحمیل می کند که کوچکترین نمونه اش: ضعف و پراکندگی و وابستگی و اسارت ـ علمی و عملی ـ و ذلت و زبونی و… خواهد بود که متأسفانه، دیدیم که اینهمه، نتیجه همان یک امر بود! که ما را درین مقاله سر بیش از این گفتن نیست.

    اثبات این مسئله که سعادت واقعی انسان فقط و فقط در پرتو گرایشهای عمیق وجدانی و ایمانی وی به روح و جوهره راستین ایمان و اخلاص و ارزشهای ایمانی بوده و سنت تاریخ بر این نهاده شده است که هرگاه جامعه ئی، سر از خط فطرت توحیدی خویش بکشد، حتماً دچار انحراف و پریشانی هویت و لزوماً بدبختی و محکومیت و… می شود، و این کاری نیست که تنها در پرتو معتقدات مذهبی و ادله و براهین کلامی محصور و محدود باشد، چه زمینه های تجربی و عینی آن به حدی است که محقق را می تواند در همه ساحه ها و ابعاد سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و… یاری دهد. و هر چند که تواریخ ملل و اقوام مختلف در دورانهائی مختلف و تمدنهای مختلف مشحون از این سلسله تجربیات و واقعیات های تجربی ست، اما، ما برای هر چه روشن تر و ملموس تر ساختن زمینه، بویژه در آنچه این نبشته عهده دار بررسی آن می باشد، زمینه هائی را زیر نظر قرار دادیم که به دوران ما، به تاریخ معاصر خود ما و حتی گاه به فرهنگ و سرنوشت ما، نزدیکی غیر قابل انفصالی دارند.

     برای اینکه خسارات ناشی از ترک سنگر فرهنگ و نظام ارزشمدارانه اسلامی را در تاریخ معاصر به روشنی ترسیم کرده بتوانیم، ایجاب می کند که در نخستین قدم، موضوع را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم نموده و هر یک را در رابطه با زمینه های مشخص خودش مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهیم.
همانگونه که همه ملل جهان باور دارند، جهان غرب و نظام سرمایه داری مربوط به آن، در ابعاد مختلف علمی و تکنولوژیک پیشرفتهای شایانی را نصیب شده است. تا آنجا که امروزه رگه اصلی حیات مادی و فیزیکی بشر را بدون چون و چرا بر گرده تکنیک و زمینه های تکنولوژیک تحمیل کرده و در حقیقت، انسان را بگونۀ هراسبار و زجر دهنده ئی وابسته تکنیک و زمینه ها و نیازهای کاذب تکنولوژیک ساخته است.

     از سوئی، طبیعی می نماید که هیچکس را یارای انکار کارآئی و خدمات اندیشه ها و ابزار تکنولوژیک نبوده و کسی با علم و صنعت سر جدال و ناسازگاری ندارد، اما آنچه توانسته است، ذهن عده ئی را متوجه بدبختی های حاکم بر انسانِ جوامع پیشرفتۀ صنعتی بنماید، روابط نابهنجار و ضد انسانی یی می باشد که بر زمینه های تکنولوژیک حاکمیت یافته و در واقع، انسان را زبون دست تکنیک و روابط غیر انسانی حاکم بر آن ساخته است.

     مسئله حاکمیت یافتن روابط غیر انسانی تکنیک و نظام مربوط به آن و خساراتی که از این ناحیه گریبانگیر ملل این ناحیه از جهان شده و عوارض بسیار زشتی را که بر انسان امروزی تحمیل کرده است، چیزی نیست که بتوان در مقاله بس کوچک و نارسا، مورد تحلیل قرار داد؛ چه وضع امروز جهان تکنولوژیک بگونه ئی ست که انسان و حیثیتهای متنوع علمی، هنری، اخلاقی، فرهنگی و… او، دربست، محکوم روابط نیروآفرین صنعت و تکنیک شده و در واقع، انسانِ امروز جهان صنعت، بیشتر به آله و شیئی شباهت دارد که در خدمت سیاست تکنوکراتیک به سر می برد!
انسان زنده است، برای اینکه صنعت فعال باشد، انسان جان می کند تا صنعت نخوابد! و انسان ـ در همۀ ابعاد حیاتی ـ با ذلت و زبونی و… می میرد تا تکنیک زنده بماند.

     درین دنیا، صنعت و نیروی صنعتی ست که به حیات و بودن انسان ها، معنا می بخشد! و طبیعی ست که انسان از خود و برای خود و در خود هیچ ارزش و جاذبه ئی، هیچ جوهر و کرامتی، هیچ احترام و منزلتی نخواهد داشت؛ چه درین فرهنگ، ارزش، مربوط به صنعت و نیروها و امکانات و فرآورده های صنعتی ست و انسان زمانی «انسان» و آدم وقتی «آدم» تواند بود که از فرآورده ها و محصولات صنعتی بهره مند و برخوردار باشد! و چون جامعه ئی و مردمی به چنین باور خفتباری رسیدند، لازمه اش، بخشیدن ارزشها و اصالتها به منبع و سرچشمه آنها بوده و طبیعی ست که با نبود آن منابع ارزشی، نه آدم می تواند «آدم» باشد و نه انسان می تواند از «انسانیت» و هویت و منزلت و کرامت و… برخوردار باشد.

     در واقع، در جهان تکنولوژیک امروزی و از دیدگاه بینشی که امروز دامن گیر این ملل به اسارت رفته گردیده، انسانی بیشتر از «انسانیت» برخوردار می باشد که از محصولات صنعتی بیشتری همچون ماشین و تجملات مدرن تری و شهرت بیشتری و مقام دهن پرکن تری برخوردار باشد. حال اگر ماشین این کس مدرن تر و پرقیمت تر بود، طبعاً از دیدگاه این بینش، آدم بودنش هم، بیشتر خواهد بود!
در حقیقت، درین رابطه ها، معیار «آدم بودن» جاذبه های جوهری، ارزشهای واقعی و علم و پاکی و… نبوده، بلکه آنچه آدم را آدم ساخته و آدمیت بخشیده ثروت است و زمینه ها و محصولات صنعتی! یعنی «آدمیت» در بیرون از ذات و وجود او قرار گرفته و اگر او، توانست، با پولی که از طریقی فراچنگ آورده و یا امکانات و قدرتی که از راهی کسب نموده «آدمیت» را برای خویش از فلان مغازه و فلان بنگاه می خرد! جالب است اعتراف شود که این اندیشه دامنگیر خیلی از ما اسیران تمدن غرب هم شده است!

     از سوئی، همانگونه که بعضی ها به نیکوئی متوجه شده اند، یکی از ویژگی های خاص انسان خصلت «بازی» کُوشی وی بوده و درین رابطه تا آنجا، گاهگاه پیش رفته و افراط کرده است که برخی از روی طعنه وی را: حیوان بازیکوش و تفریح طلب، تعریف کرده اند.
این مسئله با ولخرجیهای بسیار سرسام آوری که صرف تحقق بازیها و سرگرمیهای مختلفی از قبیل فوتبال و شنا و… می شود و یک بخش از عمر نازنین شانرا صرف تماشای صفحه تلویزیون می نماید، بی نیاز از بحث و تفصیل می نماید؛ اما، آنچه ما در رابطۀ با این ویژگی انسانی مطرح می نمائیم اینست که: با وجود اینکه این روابط تحقیر کننده شخصیت آدمی و تحریف دهنده و حتی متلاشی سازنده هویت انسانی بوده و اصولاً تعریف انسان را از موجودی معقول و ارزش آفرین، به ابزار تحقق و وسیله تداوم سیاست ضد انسانی تکنوکراتیسم مصرفی، تنزل داده است، انسان امروزی متأسفانه بر مبنای خصلت تفریح طلبی خویش، گرایش به نظام صنعتی و فرآورده های آن را مورد توجه قرار داده است.

     قبول این مسئله هر چند دربادی امر تا حدی خالی از اشکال نمی باشد، اما وقتی انسان اسیر جهان تکنولوژیک را بویژه از نظر روح و جاذبه های وجودی و ربانی مورد بررسی قرار دهیم، به روشنی متوجه این معنا خواهیم شد که انسان غربی امروز خود را یک موجود تنها، بیکس، بی هدف، بی جهت، بی سرانجام و رهاشده در برهوتی از «خود»های کاذب و اسارتبارِ تحمیل شده بر «خود» الهی و حاکمیت یافته بر آن می بیند! چیزی که در نهایت تحلیل و کاوش و بازشناخت دقیق «خویش»، دانشمندان غرق شده در این نظام همچون «سارتر»، «کامو» و بویژه «هایدگر» از خود بدست داده و ترسیم کرده اند.

     اینان و دانشمندانی همفکر اینان، چون در واقع به جوهر اصیل و راستین خویش نرسیده اند، دردمندانه «آنچه هست» را به جای «آنچه باید باشد» گرفته و با کشف ویژگی ها، احکام و عوارض حاکم بر شخصیت کنونی خویش، نه آن شخصیتی که می باید می داشتند، دست به ترسیم ذات و جوهر ذاتی انسان و انسانیت زده و خواسته اند تا از این طریق به این خویش ناراستین و بیگانه با جوهر راستین ولی ناشناخته خویش کمک نمایند. و ایکاش عکس مسئله نیز درست بود!

     بهرحال، آنچه لازم است با دقتی کم نظیر مورد توجه قرار گیرد اینست که غرب با گرایش به تکنولوژی، بورطه هلاکت نیفتاد، بلکه آنچه او را بکام نابودی کشانیده انحراف از معنا و منطق گرایش به تکنیک و صنعت بود. غرب اگر با دقت، معنای گرایش به تکنولوژی را مدّ نظر گرفته و منطق به رابطه انسان و تکنیک را از دست نمیداد، یقیناً فرهنگ آن از جهات متعدد، و در ابعادی پهنه مند، اینهمه بدنام و اسارتبار و تحریف کننده از آب در نمی آمد، تا در ژرفائی اینهمه خوف انگیز، نه از عهده توجیه خویش بدر آمده بتواند و نه از عهده توجیه معنای گرایش به خود! و لذاست که متوجه می شویم، این فرهنگ با انحراف از جاذبه ها و جوهره هائی منطقی، بدام ضد ارزشهائی گرفتار آمد که آنرا نه تنها از وجهه انسانی خارج ساخت که مسیرش را بجانب تلاشی و تخریب هویت انسانی تغییر داد.

     جالب است توجه شود که ساحه این تخریب و تلاشی محدود به غرب نمانده و آنگاه که ما روی دلایلی گنگ و ناروشن، تحت تأثیر این فرهنگ و آن روابط خفتبار شهوت انگیز قرار گرفتیم و رسیدن به نظام تکنولوژیک غرب و تشبه به درهم کوبیده شدگان این فرهنگ را ـ که ظاهراً از آزادی و رفاه و… بر خوردار بودند ـ وجهه همت خویش قرار دادیم و استعمارگران این منطقه متوجه رویکرد ما به این فرهنگ و زمینه های متعدد آن شدند و حرص و طمع آنان را به فکر پهن نمودن دامهای استثماری انداخت. چون در تحکیم مبانی همین فرهنگ مسخره در ممالکی چون ایران، لبنان و… دچار انحراف شده و حتی نتوانستند معنا و منطق ظاهری آنرا حفظ کرده و آنرا به عنوان یک ضرورت اجتماعیِ دارای نتایجی «سودمند» و نه ارزش آفرین ـ که میان ایندو تفاوت بسی زیاد است ـ در وجدان مردم بکارند، نتیجه همان شد که در قدم نخست مردم این سرزمین ها، فقط با روحیه ای تفریح طلبانه و بازیکوشانه، بدان روی کرده و بی آنکه خود متوجه شوند بکام درد ها و مصیبتهای از خود بیگانه ساز آن گرفتار آمده و نیز راه برای رشد زمینه های انحراف دهنده هویت انسانیِ بیش از پیش غرب آماده گردید و در قدم دوم، آنگاه که همین ملتها متوجه منافقت (تضاد) کشنده درونی این فرهنگ با خودش شده و بر آن شدند تا زنجیرهای محکومیت زای زشتی آفرین و تباهی آور را از پای شخصیت انسانی و هویت الهی خویش بگسلند، دیدیم که این کارِ درست، منطقی و ارزش آفرین با چه بهای گزافی فراچنگ شان آمد. هر چند هنوز هم، همه روزه، صدها جوان رعنای این مرز و بوم جهت حفظ همین دست آوردی که تجلی بخش جوهره انسانی و الهی آنانست توسط ره گمکرده های خویشتن پرست به خاک و خون کشیده می شوند!

     اینک که مسئله انحرافات فرهنگ غرب در محدوده ئی بس اندک و فشرده مورد تأمل قرار گرفت، شایسته است، حرفی از انحرافات و خسارات ناشی از فرهنگ شرق نیز ارائه داده، هدف اصلی این نبشته را دنبال نمائیم.

     قبل از هر چیز گفتن این نکته ضروری می نماید که از نظر ما و بر مبنای اصول مکتب نورانیت آفرین، صفابخش و بصیرت زای اسلامی، جوهر و هویت نظام فرهنگی و سیاسی شرق و غرب یکی بوده و خط و جهت هر دوی اینها در نهایت الحادی و حیوانیت گرائی می باشد. و طبیعی است که در این نظام ها، آنچه باعث افتراق و امتیاز یکی از دیگری تواند شد، همان روشهایی می باشند که هر یک از این مکاتب برای تحقق اهداف خویش برگزیده و مدعی می باشند که آن روشها زودتر می توانند هواداران خویش را به مقصد برسانند!

     حال با این باور الهام بخش و بینش آفرین، می توانیم بگوئیم: آنچه باعث شکست فرهنگ غرب در ایران و لبنان و… و پدید آمدن آنهمه از خود بیگانگی ها، انحرافها، مصیبتها، دردها و رنجهای بیکران گردیده، همانها (انحراف از اصول انسانی و ندیده گرفتن جاذبه ها و ارزشهای تکامل آفرین و از یاد بردن معنا و منطقِ گرایش به تکنولوژی و نظام تکنولوژیک غرب) باعث شکست نظام سیاسی و… شرق در مصر، عراق، افغانستان و… شده و پدید آورنده آنهمه مصیبت و رنج و فجایع سنگین گردیده است. بدین معنا که اگر شرق بر خلاف غرب، از هویت خویش سرپیچی نکرده بود و زنجیر ذلتبار انحراف بر دست و پای روان وی نمی افتاد، نخست خود بدان درهم شکستگی هویت و لجن مال شدن شخصیت سیاسی، فرهنگی و… گرفتار نمی آمد تا در ثانی، آنهمه از خودبیگانگی، مصیبت ها، دردها و رنجها را بر ما تحمیل نماید.

     بهر حال، نمونه های عینی زیادی را که تاریخ معاصر به اختیار ما می گذارد مبین این واقعیت می باشند که اگر انسان و جامعه ئی، سنگر علم، ایمان به غیب، باور به تزکیه، اذعان به حکمت و… را از دست بدهد، تنها و تنها یک راه برایش باقی می ماند و بس و آنهم: راه خروج از انسانیت و پیوستن به حیوانیت و بلکه فروتر رفتنِ از آن!

     از آنچه آمد چند مسئلۀ اساسی به روشنی نمایان شد و فهمیدیم که جوهره و روح فرهنگ و سیاست اسلامی کلاً «عبادی» بوده و خط و جهت و غایتش را «خداگرائی» محض و شورانگیزی تشکیل می دهد که همه زمینه های مادی و معنوی، فردی و اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و حتی دنیایی و آخرتی وسیله تحقق آن می باشند؛ طبیعی ست آنکه در عبادت خدای تعالی چیزی و یا کسی را شریک قرار می دهد و به دیگر سخن، آنکه خداگرائی پیشه کرده است، اگر توجه به مسئله دیگری نماید در واقع چنان است که آن زمینه دیگر را در کنار خدا و در صف خدا مورد گرایش و مبدأ اثر و ارزش تلقی کرده و از این پس جهت تفکر و عملش نه «خداگرائی» محض که دوگانه گرائی و سه گانه گرائی و چند گانه گرائی خواهد بود! نعوذ بالله من ذلک! و چون دانست که نباید در کنار خدا، گرایش به چیز دیگری را مورد توجه خویش قرار دهد، و باز چون دانست که نباید میان زمینه های مختلف و متعدد عبادی تمایز جوهری قایل شد، هرگز و هرگز در معامله های سیاسی و در روابط اقتصادی و… دوگانه و یا چندگانه گرائی پیشه نکرده فقط با هدف «خداگرائی محض» زمینه را مورد توجه و عمل قرار خواهد داد و این وسیله ساده بی ثبات را هدف نپنداشته مقام شامخ و خلیفه اللهی را با توسل و تمسک به زمینه های ناپایدار و ظاهراً لذت آفرین بدل نخواهد کرد، چه رسد به آنکه خدا نکرده، زمینه های عبادی یی همچون سیاست اسلامی، فرهنگ اسلامی و… را وسیله تحقق هوسها و هوی های حیوانی و شهوانی قرار داده و برای رسیدن به «حظ و یا حظوظ نفسانی» اوامر و نواهی خدای را نادیده گرفته و تحقق شهرت و لذت را با
بی اعتنائی به لطف و رحمت (اوامر و نواهی) حق گذر نماید. و از سوئی هم توانسته ایم روح و جوهره مکاتب مادی جهان و بویژه نظام سوسیالیستی را به صورتی ملموس مورد بازشناخت و سنجش قرار دهیم و به این باور حقانی نائل آییم که ظاهر و باطن این نظام را چیزی جز مادیت و حیوانیت و لذت و شهوت پرستی تشکیل نداده و دل بستن و ره جستن بدان، جز بدبختی و گمراهی و سرافکندگی نمی تواند ببار آورد! و باز تا حدودی به علت اصلی و شکل دهنده بدبختیها و مصیبتها و… ی انسان کنونی و جهان تکنولوژیک ـ که همان اعراض و رویگردانیدن از سرشت الهی و ترک سنگرهای ایمان و علم و حکمت و تزکیه بود ـ اشاره کردیم و گفته آمد که روش برخورد جهان غیر مسلمان و بویژه روش برخورد و فرهنگ جهان شرق و غرب نسبت به انسانیت و انسان از چه مایه های پلیدی زائی برخوردار بوده و دارای چه موضع گیریهای مشخص و ملموس می باشند، از این پس برآنیم که مسئله را از دیدگاه دیگری طرح کرده و از طریق بررسی روشهای این دو جناح در رابطه با خودمان و انقلاب اسلامی مان، در واقع به نوعی تحقیق و بررسی «خود»مان و « انقلاب» مان پرداخته باشیم، تا با استمداد از این سیر تحقیقی کمر همت خویش را نه تنها در جهت دفع و رفع نارسائی ها و ناتوانائیها و اشتباه ها و خودسری ها و خودمحوری ها و خویشتن پرستیها و… ببندیم که همۀ اینها را به رسائی ها و توانائیها و یقین ها و خدامحوری ها و بت شکنی ها و… تبدیل نمائیم.

     باورمان بر اینست که اگر در این سیر به نکات و نیرنگ هائی برخوردیم که این دشمنان اسلام و عالم انسانیت بدان متوسل شده و برآنند تا با بکارگیری آنها، ما را و فرهنگ ربانی ما را به انحراف، تخریب و تلاشی بکشانند، باید با دقت و حوصله انقلابی و الهی، در پی بازیافت و عواملی در میان خودمان برآئیم که بواسطه رسیدن به هوسها و آرزوهائی بی ارزش، حاضر شدند، ابزار دست قرار گرفته، خودآگاه همچون خلقی ها و پرچمی ها و… و یا ناخودآگاه ـ همچون خیلی از خوش باورانی که فریب دلسوزیهای ظاهری غرب و اقمار آنها را می خورند ـ اهداف جهان سرمایه داری و سوسیالیستی را تحقق بخشند!

     از آنچه آمد، شایسته است به چند نکته مهم بذل توجه نموده و در خور گنجایش این نبشته به تحلیل و بازشناخت عوارض و اهداف آنها همت گماریم. در صدر این نکات، بررسی وضع روانی استکبار در رابطه با انقلاب اسلامی ما قرار گرفته است.

      استکبار جهانی بنا به خصلت جوهری خویش چون فطرت خویش را از یاد برده است بگونه ئی، ناچار از پذیرش پریشان روانی شده و این عارضه دردبار نه تنها روان سیاسی قدرت بدستان زورگوی و هوسباره شرق و غرب را به اغتشاش و فساد و تزلزل و تباهی کشانیده است که بصورتی عارضی هرجا که پای این پریشان روانان تباهی جوی کشیده شده است، آنجا نیز در تب انواع «خود» یت ها و پریشانکاریها و پریشانگوئی ها و… می سوزد. نمود های متنوع نظری و عملی این حالت فساد بار را می توان در تمام ابعاد زندگی مادی و غیر مادی ممالک قدرت بدست، به تماشا نشست و تا آنجا که به زندگانی سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ما مربوط می شود. فعالیت های ذلتبار و وابستگی آور اینان را مشاهده کرده و دردهای ناشی از تحمیل این روشهای استعماری را در اعماق روح و روان خویش و فرهنگ و اقتصاد و نظام و سایر شئون حیاتی خویش احساس می داریم.

     اینان را بینش و گرایش مادی در حدی به فساد و تباهی کشانیده است که نه تنها متوجه انحراف شخصیت وجودی و هویت انسانی خویش از مقام انسانیت به مرتبه سبعیت و هوسبارگی و لذت پرستی و شکمبارگی و در یک کلام نفی هویت وجودی خویش نمی باشند، که اصلاً این فساد و فلاکتهای تباهی آور آن، به آنها فرصت اندیشیدن به این واقعیت را نمی دهد که بدانند، استعمار دیگران، زورگوئی، بهره کشی، ستم و… اساساً و اصولاً منافی با هویت و سرشت انسانی بوده و انسانیت و آدمیت را در وجود انسان خفه ساخته، روح حیوانی و هوسها و امیال و غرایز حیوانی را بیدار و جایگزین آن می سازد!

     اینان اگر اندکی سلامت روانی می داشتند با اندک توجه و تحقیق در نحوه عملکرد خویش لااقل به این باور می رسیدند و به این نکته توجه می کردند که این ملتهای دیگر هم مثل ما، آدم می باشند و لازمه این باور اینست که با آنها رفتاری آدمی وار داشته باشیم، نه اینکه سبعانه و نابخردانه، یا در کنده و زنجیرشان بکشانیم و یا به آتش مسلسل و توپ و تانک و… به ذغال شان تبدیل کرده و به یتیمی کودکان و بیوگی عروسان و هزاران فاجعه غیر انسانی دیگر، همه جاذبه های وجودی و انسانی خویش را نابود کنیم.

     آدمی که از سلامت روانی برخوردار باشد، می داند که ظلم نه تنها هیچ جاذبه ئی را تولید کرده نمی تواند که علاوه بر ایجاد و زایش نیرومند دافعه های متنوع، انسانیت و جهان انسانی را نسبت به «ظالم» مشکوک و نسبت به آدم بودن وی مردود می سازد! انسانِ با خود (کسی که عاقل است و روانی سالم دارد) به حکم فطرت خویش می داند که اختناق و استبداد و ایجاد جوّ رعب و هراس و تحکیم مبانی سیاست زور و محکومیت و اسارت، در واقع گرایش عملی به نوعی خودفریبی و خودکشی می باشد؛ چه انسان به حکم اینکه انسان است مخالف اینهاست و طبیعی ست که اگر در پی نفی هر یک از اینها برون آید دست به نفی عوامل اصلی آنها هم تواند زد، و از همین طریق است که بساط زورگوئی و قلدری و زورگویان و قلدران و… بر چیده می شود و معنای خودکشی ظالم و زورگوئی وی محقق می شود.

     اما، آنچه امروز مشاهده می شود و کسب جاری و واقعی جهان استکبار قرار گرفته است، همانهائی ست که می بینیم نزد هیچ آدم سالِم اندیشه و عاقلی، نمی تواند توجیهی منطقی و انسانی داشته باشد! لذا به یقین می رسیم که این همه فجایع و کشتار و زورگوئی و حیله گری و نیرنگ سیاسی باختن و حیله نظامی ساختن و به تحقق پدیده هایی چون زندان و ستم و اسارت پرداختن نمی تواند جز بر مبنای پریشانروانی اینان (شرق و غرب) توجیه شود.

     از سوئی چون این پریشان روانی ـ که در واقع نتیجۀ مستقیم همان فراموشکاری فطرت توحیدی می باشد ـ در حدی شگفتی بار، از شدت و بحران عمیق و همه جانبه برخورداری حاصل نموده است که زمینه تحقیق و بررسی ابعاد وسیع انسانی را از آنها گرفته و همه مغز و اندیشهآنها را محصور در محدوده امکان زورگوئی و زورپذیری، برای راه یافتن به هدف، ساخته است؛ اینان نمی دانند که وقتی کسی و یا کسانی نسبت انحراف هویت و افتادن بدام پریشانروانی متوسل به زور و ستم و کشتار و جنایت و… شدند، طبیعی ست که طرف مقابل، برای همیشه ـ بر مبنای خصلت وجدانی و جوهری ـ یارای تحمل آنهمه انحراف را نداشته بالاخره دست به عصیان، قیام و مقابله می زند و می ایستد!

     بحران پریشان روانی اینها در حدی رسیده که به درک این واقعیت و حتی این ضرورت حیاتی نمی توانند برسند و گمان می کنند، چون اینان زور دارند، این زور، خود برایشان حق حاکمیت مطلق و بکارگیری زور را در هر کجا و همیشه تفویض کرده است! و چون با خیالاتی از ایندست عمر بسر می برند و در عمل به خلاف تخیلات و خوابهای مسخره خویش به آزادیخواهی و عدالت جوئی و حق پرستی و حرکت هایی در جهت نفی و طرد زورگوئی و… مواجه گردیده ولی چون ـ متأسفانه ـ خودشان چیزی جز زور و جوهری جز زور و انسانی جز با منطق و معیار زور نمی شناسند، شکست خیالات و اشباع عقده های خویش را هم از طریق زور گذر می کنند! تا آنجا که نابخردانه، مثلاً: هفتم ثور، ششم جدی، بیست و چهارم حوت و… می آفرینند؛ به مشتی کودتاچی متوسل شده و راه ننگین کودتا را با پای خویش می پیمایند و هزاران درد بیدرمان دیگر که شرح هر یک در جای خودش «مثنوی را هفتاد من کاغذ کند!».

     با درک جوهر این نظامها و پریشانروانی و عقده مندی و عصبانیت پیروان و کارگردانان شان می توانیم به این واقعیت دردبار و خجلت آور نائل آئیم که در این صورت و در این شرایط، هرگاه اینان کسانی را در مقابل خویش ببینند که برآنند تا در مقابل سرکشیها و خودگرائیها و گردن فرازیها و… شان بایستند و با ایمان به حقانیت راه و کرامت انسانی و اتکای به نفس و… خویش ابهت و قدرت سیاسی، فرهنگی و نظامی اینان را در هم بشکنند، چون از هیچگونه اعتدال روحی برخوردار نبوده و عقده مند گردیده اند، لذا از تحمیل و گرایش به هیچ گونه جنایت و دنائت رویگردان نمی باشند! و چون رویکرد اینان به زمینه های جنائی و حیوانی بیشتر از آنست که کسی را نیازی به بازگفتنش باشد، از ارائه و شرح همه جانبه نمونه های عینی و ملموس و مشخص بسیاری از این زمینه ها خودداری کرده و به ذکر زمینه های معدودی بسنده می داریم که در روند انقلاب اسلامی خودمان، بدانها توسل جسته اند!

     هدف اصلی از بررسی و بازشناخت این زمینه ها و روشهای مربوط به آن، اینست که در کنار شناخت و فهم نیرنگهای دشمن، مردم ما به شناخت زمینه ها و افراد و گروههائی نائل آیند که یا آگاهانه و روی عللی مزدوری استعمار را پذیرفته و در جهت تحقق اهداف وی، خدمت می نمایند و یا ناآگاهانه و بدون فهم جوهر و روح فعالیتهای استعماری، موضعگیری نظری و یا عملی شان، در نهایت به نفع استکبار جهانی تمام می شود!

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.