سخن مدیر:

قسمت هفتم رمان شکوه شهادت

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

  در آخر یکی از جلسات بواسطۀ اینکه مسایل دو سه جلسۀ اول کلاس بیشتر بر محور روشها و قواعد خاطره نویسی دور زده بود و بچه ها هر کدام خیال  می کردند، چیزهائی درین زمینه آموخته اند، روغنیان با حالت تردیدآمیزی رو به یوسف کرد وگفت: آقای مهاجری اگر من قسمتی از خاطره هائی را که از فعالیت های برادر صحرائیان دارم بنویسم و روش پخش شبنامه ها و اطلاعیه ها و راه انداختن اعتصابات توسط ایشان در دورۀ طاغوت را تصویر نمایم، شما آنرا مخصوصاً اصلاح می کنید تا من به نقایص کار خودم آشنا بشوم!
زارعیان که بغل دست او نشسته بود، یواشکی سُرّید که اگر خاطره های دوران جبهۀ مصطفی رهائی را بنویسی، به نظر من، هم جالب تر است و هم پر ثمرتر.
یثربی که متوجه حرفهای این دو نفر بود، تبسم کنان گفت: بهتر است هر کس دیدنیهای خودش را بنویسد، چه ما که در جریان همۀ رویدادهائی که دیگران دیده اند نبوده ایم… تازه اگر قرار هم بگیریم، از داشتن احساس معینی که شرایط اصلی روی شخص بیننده می گذارد محرومیم.
درین لحظه یکی دیگر از بچه ها گفت: به نظر من از بس بچه ها از جبهه گفته اند، خاطرات جبهه و اینها، هم تکراری شده و هم دیگر به آن صورت چنگی به دل نمی زند… لذا اگر بتوانیم خاطرات انگیزاننده و مهم افراد و اشخاص بزرگی را بنویسیم خیلی جاذبه خواهد داشت.
صحرائیان می خواست چیزی بگوید که رهائی پیش دستی کرد و گفت: اولاً کاره ئی نبوده ایم و فعلاً هم نیستیم، ثانیاً نسبت به اینکه بزرگ نشده ایم و روش نوشتن را هم هنوز یاد نگرفته ایم، لازم نیست خاطره های بسیار مهم افراد بزرگ را به نیش کشیم.

     گذشته از این چون ما در دورانی قرار داریم که برای جامعه و تاریخ ما دوران جنگ و جبهه و جهاد است و امام هم فرموده اند: «الآن جنگ در رأس همۀ امور است» و جبهه ها هم این همه عظمت و والائی آفریده اند، گمانم از همه بهتر اینست که از جبهه ها بنویسیم و از دلاوریهای سنگرنشینان، هم تقدیری به عمل خواهد آمد و هم تشویقی.
یوسف که هنوز فرصت پیدا نکرده بود تا پاسخ روغنیان را بدهد، در شرایط عجیبی قرارگرفته و احساسات متضادی بر او تسلط پیدا کرده بودند! هم خوشحال و امیدوار بود و هم نوعی هراس و دلهرۀ مرموزی او را آزار می داد.
می ترسید، نکند مردم قدر این ارزشهای متعالی را ندانند، نکند از روی جهل و یا غرور کفران نعمت کنند… نکند این بچه ها… و در یک لحظۀ زودگذر به این فکر افتاد که مثل خیلی از جوانهای خوب دیگر، شهید بشوند… و با ناراحتیی هرچه بیشتر خود را از چنگ این افکار و تخیلات رها ساخته و زیر لب زمزمه کرد: نه انشاء الله… نه استغفرالله.

     جلسات بعدی نیز اغلب با همین بگو مگوها ادامه داشت… اغلب بچه ها کارهای شان را به یوسف نشان می دادند و او هم آنها را به اشتباهات شان آگاه می ساخت و چون اغلب اشتباهات شبیه هم بود، در ادامۀ همین جلسات، وقتی یکی از بچه ها گوشه ئی از خاطرات و شخصیت دوستش اسدالله رزمدیده را به قلم آورده بود، یوسف بعد از آنیکه آنرا مطالعه و بررسی کرد، برای اینکه همۀ بچه ها را به این اشتباه تقریباً عمومیت یافته آشنا سازد، در پیش روی جمع به او فهمانید که نباید پیش از موضوع اصلی داستان و یا خاطره، به جزئیات کم اهمیت پرداخته شود، آنهم در مورد کسی که زندگانی پرحادثه و پرمشقتی داشته است… و درحالی که به دیدگان نویسنده خیره شده بود، گفت: مثلاً در مورد نوشتۀ شما: زندگانی رزمدیده سرتاسر حادثه است، در نوجوانی پدر را از دست داده… بعدها دیده می شود که برای تأمین مخارج زندگانی کار  می کند… بعد به همین واسطه با مدرسه وداع می گوید… ولی با آنکه با مدرسه وداع گفته… با انقلاب وداع نمی کند، لذا گاهی با کمیته، زمانی با شورای محل و بعد مشتاقانه به بسیج می پیوندد… دو مرتبه به جبهه می رود و با آنکه از ناحیۀ پا زخم بر می دارد ولی از پا نمی نشیند و…
لذا به روشنی در می یابیم که همۀ اینها موضوع هستند و مهم… وقتی در زندگانی کسی مثلاً جبهه و خاطرات جبهه… وارد ایفای نقش می گردد، همۀ خاطرات فرعی دوران کودکی و مدرسه و غیره را تحت شعاع قرار می دهد.
برای اثبات شخصیت و تعهد جوانی کم سن و سال ـ که بیش از ۱۸ سال ندارد ـ همین قدر کافی ست تا گفته شود: داوطلبانه و بدون اجبار، چند ماه را در یک و یا مثلاً دو نوبت به جبهه رفته است!

     روش کار یوسف این بود که با عنوان کردن اشتباهات عده ئی در جمع، هم بچه ها را با زمینه هائی که امکان ببار آوردن نارسائی را داشتند، آشنا  می ساخت و هم با انگشت نهادن روی نقاط قوت زمینۀ رشد سریع آنها را در نویسندگی مهیا می ساخت.
جلسات مربوط به داستان نویسی، روزهای آخر خود را سپری می کرد… در یکی از همین روزهایی که اغلب درس ها پیرامون مسایل فرعی و دست سوم داستان دور می زد یوسف متوجه شد که یثربی غائب است، ولی چیزی نپرسید و صبر کرد تا درس تمام شود، وقتی درس تمام شد و نوبت به بررسی کارهای بچه ها رسید، مبصرکلاس را مورد خطاب قرار داده پرسید: مثل اینکه یثربی نیست… و با لحن شتاب آلودی ادامه داد: چرا نیامده است؟!
کارگرفرد با ادب کاملاً ویژه ئی گفت: مثل اینکه قبلاً برای رفتن به جبهه نام نویسی کرده بوده و امروز بواسطۀ تکمیل بعضی کارها نتوانسته است بیاید.
یوسف که طی این مدت با روحیۀ بچه ها و از جمله یثربی آشنا شده بود، به صورت تعجب آمیزی زیر لب گفت: عجب!
بعد رو به کارگرفرد نموده و پرسید: تنها… نام نویسی داده است، یا از بچه های آشنا کس دیگری هم هست؟!
کارگرفرد که از تعجب یوسف به تعجب افتاده و زل زده به او نگاه  می کرد گفت: نه، ناصری هم با اوست.
یوسف به سختی توانست ناصری را به یادش بیاورد، ولی همین که چهرۀ ناصری در ذهنش نقش بست، دلش لرزید و به فکر فرو رفت.
می اندیشید: چطور می شود بچه هائی به این کوچکی، ذوق هائی به این عظمت دارند و تحرک شان توفان را خجل می سازد؛ چگونه به این انتخاب بزرگ و هیبت شکن، دست زده اند؟! ارزش و عظمت زمینه ها را با چه معیاری بدست آورده اند و… ؟!
و چون لغزیدن در رؤیای این اندیشه ها بیادش آورده بود که ناصری خیلی کوچک  می باشد، گفت ناصری که هنوز خیلی کوچک می باشد،…
صدائی از میان بچه ها آمد که: این بار دوم اوست آقای مهاجری… و او پس از اینکه زیر لب لاحول و لا… گفت، روکرد به بچه ها و ادامه داد: اگر دوست شما یثربی حضور ندارد، خوش بختانه نوشته اش حاضر است و ما هم امروز نوشتۀ خوب او را بررسی می کنیم.
بچه ها از بررسی کارها خیلی خرسند و خوشحال می شدند، چه در ضمن برخورد با رویدادهای تازه، برداشتهای بدیع و تکمیل تخیل قدرتمندانۀ آنها، به نارسائی هایی پی می بردند که با دیدی سطحی کشف شدنی نبود.
یثربی با صداقت ویژه یی زندگانی جوان پاسداری را تصویر کرده بود که با وجود مشکلات اقتصادی، درس و مدرسه را تا دورۀ راهنمائی بپایان می رساند، و چون در خانواده ئی مذهبی تربیت شده و انقلاب همۀ روح او را تسخیر نموده، با ضد انقلاب و چهره های کثیف منافقین نزاع و مجادله دارد.
وقتی دامنۀ جنگ به آبادان می رسد و صدامیان تلاش می کنند تا خود را به آبادان برسانند، او بدون کمترین درنگ و یا احساس ضعفی از همان روزهای اول، مدتی را در جبهۀ آبادان سپری می نماید.

     تصویری که یثربی از مشکلات جبهه، در این دوران ارائه کرده بود، جالب و غرورآمیز می نمود، زیرا که اوایل جنگ، کم تجربگی، نارسائی هائی متعدد و غیره را توانسته بود به خوبی ملموس بسازد.
یوسف همۀ این موارد را… با آب و تابی تشویق آمیز تحلیل نموده و ادامه داد: یکی از کارهای خوبی که دوست شما یثربی انجام داده اینست که متوجه یک بعد از زندگانی قهرمان نوشته اش… که بخش مربوط به خانوادۀ او باشد، شده است.
تصویر روشنی که او از این جوان می دهد، خواننده را به این واقعیت آشنا می سازد که با وجود اینکه عباس… یعنی قهرمان این نوشته، تنها فرزند خانواده می باشد و روزهای پرنشاط بیست سالگی اش را می گذراند، نه خودش دارای روحیۀ خود فریفتگی و ناز فروشی ست و نه هم خانواده اش او را، نازنازی تربیت کرده و به صورتی جنون آمیز به وی دلبسته اند. لذا هرگاه متوجه می شوند که عمل مورد نظرش، در جهت انقلاب و حفظ دست آوردهای انقلاب می باشد، نه تنها جلوگیر نمی شوند که حتی در مواردی که احتمال خطر کار هم موجود می باشد، تشویقش هم می نمایند.
وقتی حرفهای یوسف به اینجا رسید، روغنیان سؤال کرد: آقای مهاجری، با این همه دقت و موشکافی، بالاخره توانستید قهرمان این خاطره را هم شناسائی بفرمائید یا نه؟!
یوسف که متوجه شده بود، روغنیان حتماً در جریان کار یثربی بوده است گفت: چون در جریان ذهن یثربی نبودم، از آنچه در نوشته آمده بود نتوانستم قهرمانش را مشخص کنم… اگر تو در جریان بودی و می شناسی بگو تا ماها هم با آن قهرمان آشنائی بیشتری پیدا نمائیم.
روغنیان درحالی که تبسم ملیحی لبهایش را آذین بسته بود گفت: آقای مهاجری، قهرمان نوشتۀ یثربی برادر کارگرفرد می باشد.

     یوسف با شنیدن این حرف هم شگفت زده شد و هم خوشحال… شگفت زده ازاینکه ذهن بچه ها اغلب بر محور ارزشهای متعالی اسلام و زمینه های ارزشبار و عزت آفرین و غرورآمیزی، همچون جبهه و جهاد دور می زند… و مهمتر از آن، بچه ها از ترس لغزیدن به پهنۀ مواج تخیلات بی لگام و مهار ناشده و از دست دادن صداقت تجربه و برداشت، اغلب به ترسیم خاطرات و یا شخصیت کسانی مبادرت می ورزند که آنها را از نزدیک می شناسند! تا هم کاری در جهت رشد و توسعۀ ارزشها انجام داده باشند و هم صداقت را در حد معقول آن حفظ کرده باشند… و خوشحال بود از اینکه با آشنائی بیشتر به خصال روحی و تصاویر عملی بچه ها، هم آنها را خوبتر می شناسد و هم با پندی که می گیرد، زمینۀ رشد خودش فراهم می شود.
چند روز بعدش، دیگر جلسات از حال فنی در آمده بود و چون بیشتر به بررسی کارهائی پرداخته می شد که مربوط به مطالعۀ دقیق و عمیق کتابهای مهم بود، هر چندگاه یکبار دیده می شد که یکی از بچه ها غایب است.
یوسف که تصمیم گرفته بود، در صورتی که بچه ها از کلاس بهرۀ درستی گرفته باشند، کلاس دیگری را آغاز نماید، در پایان یکی از جلسات، درحالی که بچه ها را توجه می داد گفت: خوب گوشهایتان را باز کنید، عصر روز یکشنبه امتحان است… هر کسی که نمرۀ خوب بیاورد، برایش جایزه ئی هم تعلق خواهد گرفت، طبعاً آنهائی که نتوانند از عهدۀ امتحان به خوبی بدر آیند، در کلاسی که برای آموزش هنر شاعری و بررسی تکنیک های شعر برگزار می شود، پذیرفته نخواهند شد.
بچه ها با آنکه بواسطۀ شنیدن این سخن امیدآفرین ذوق زده و خوشحال شده بودند، اما نسبت احساس عدم آمادگی کامل برای امتحان… بهانه جوئی می کردند و هر کدام چیزی می گفتند.
کارگرفرد که روی هم رفته بیشتر متوجه ظرافتهای عمیق هنر داستان نویسی شده بود، گفت، آقای مهاجری، من در روزهای اول گمان می کردم، داستان نویسی مشکلی نداشته و ظرف چند جلسه یاد می گیرم، ولی حالا نگاه می کنم، آنچه از هنر داستان نویسی و ریزه کاری های هنری نمی دانم، بیشتر است از آنچه می دانم.
رزمدیده که برای شوخی کردن و سر به سر نهادن، زمینه را آماده یافته بود رو به کارگرفرد نموده با خندۀ معنیداری گفت: خیال کردی مثل جبهه رفتن آسان است؟ نه آقا… خیال کردی.
سید مسعود مروج که می دانست یوسف او را دوست داشته و شوخی هایش را جدی نمی گیرد، درحالی که چشم به دیدگان سیاه و براق یوسف دوخته بود، با آهنگ شوخی آمیزی گفت: راستش داستان نویسی کار مشکلی نمی باشد، ولی علت اصلی اینکه ما هنوز چیزی یاد نگرفته ایم، آنست که آقای مهاجری، راز و رمزهای اصلی را یادمان نداده اند.
بچه ها هم که اغلب به این نتیجۀ ابتدائی از وضع خود نسبت به داستان نویسی رسیده بودند زدند به زیر خنده… و حالا نخند، کی بخند!

     صحرائیان با کلماتی شمرده و لحنی جدی، درحالی که دستش را به حکم اشاره به چیزی بر روی کیفش می زد گفت: تا جائی که من نوشته های اقنائی را دیده ام، برایم ثابت و روشن شده است که آقای مهاجری همۀ راز و رمزهای داستان نویسی را به ما انتقال داده اند، اما مثل اینکه تمرین بیشتری لازم دارد و زمان طولانی تری تا ما بتوانیم بر همۀ راز و رمزها مسلط گردیم، وگرنه، نوشته های اقنائی این همه خوب از آب در نمی آمد.
زارعیان مثل کسی که بخواهد از روی شوخی حرف کسی را تأیید نماید گفت: بلی، منتها بیشتر از خاطره نویسی به درس اخلاق شباهت دارد… و سعید اعظمی ادامه داد: جملات عربی دعای کمیل را هم جای داده بود!
یاعلی رو به یوسف نموده پرسید: راستی آقای مهاجری، وارد کردن جملات عربی در یک داستان… از نظر قواعد نویسندگی اشتباه نیست؟!
یوسف درحالی که خود را برای بیرون شدن از کلاس آماده می کرد گفت: اگر با دقت کامل انجام پذیرد… و آن فقرات و جملات، با ذهن مردم بیگانه نباشد، اشتباه نمی باشد، ولی…!

     بالاخره آنروز پس از بگو مگوهای زیاد، بچه ها توانستند به یوسف بقبولانند که امتحان شان را پس از اینکه از مسافرت برگشت بگیرد، ضمناً قرار بر این شد که هرکدام از بچه ها طی این مدت درکنار آماده کردن درسهای شان، خاطره و یا داستان کوتاهی نیز بنویسند.
مقرب که از این مسئله خوشحال شده بود خود را به یوسف نزدیک ساخته گفت: آقای مهاجری، من دوست دارم، خاطرۀ قربانی کردن گوسفند عید را به قالب داستانی کوتاه بریزم، ولی چون می خواهم آنرا با مسئلۀ «اسمعیل (ع)» پیوند دهم، هرچه تلاش می کنم، زمینۀ ارتباط ارکانیک و فعال آنرا پیدا کرده نمی توانم… چکار باید بکنم که…
یوسف با گفتن یک… بعله، حرف مقرب را قطع کرده و گفت: پیوند بخشیدن به این مسایل، وقتی قرار بر این باشد که از قالب داستان استفاده شود قدری حوصله بکار دارد و تحلیل و ترکیب، لذا فعلاً که تجربه ات کمتر است، چیز ساده تری را بنویس.

      اقنائی که بیشتر متوجه و شاهد صحنه های پر احساس و عاطفه انگیز دوران جنگ بود، مثل کسی که از داشتن چیزی بر خود ببالد گفت: من اگر توانستم و خداوند توفیقی عنایت کرد، خاطرۀ خداحافظی یکی از بچه ها را با مادرش، که خود عازم جبهۀ جنوب بود، به قالب داستان می ریزم… واقعاً خیلی عجیب بود و هیچ وقت یادم نخواهد رفت… نگاههای حسرتبار مادر، نشاط روحنواز فرزند… دلداری های تشویق بارمادر و مهربانی ها و ناز آوردنهای تشکر آلود فرزند… به راستی خیلی عجیب بود.
در وقت خداحافظی عده ئی از بچه ها که گویا احساسی دیگر و از منبع دیگری داشتند، دور یوسف حلقه بسته بودند و اطراف او را رها نمی کردند، گویا برای شان چنین الهام شده بود که این آخرین دیداریست که با یوسف دارند و این حرفها، شوخی ها و با مزه گی های آخرین آنها با یوسف می باشد.
یوسف نیز با محبت و حرص عجیبی به بچه ها نگاه می کرد و بر خلاف گذشته، پاسخ گفته ها و پرسشهای شان را مفصل می داد و سربه سرشان می گذاشت.
کم کمک بچه ها خود را برای جدائی آماده می کردند… که مقرب با لحنی که بوی فراق و جدائی از آن هویدا بود پرسید: آقای مهاجری، انشاءالله که سفر شما خیلی خوش بگذرد اما ما باز شما را چه وقت زیارت خواهیم کرد؟!
یوسف که می دانست حمید نیز برای رفتن به جبهه نام نوشته، از شنیدن حرف مقرب دلش لرزید، نگاه و آهنگ پرسش مقرب برای یوسف خبرهای دیگری می دادند… بدون آنکه علتی درکار باشد، وقتی بچه ها را ور انداز کرد، عقدۀ عجیبی به او دست داده بود… ولی چون متوجه شد که صحرائیان به اضطراب روحی اش پی برده، از ترس اینکه دیگران متوجه نشوند به سختی و تلاش بر خود مستولی شده و پاسخ داد: می بینیم… شاید هم خیلی زود… و ادامه داد: حتماً می بینیم.
با آنکه آهنگ صدایش چیزی را بیان نمی کرد ولی خود همین دیر جواب دادن به پرسش حمید را به فکر فرو برد ولی جو لحظۀ خداحافظی به گونه ئی بود که نتوانست به چیزی دست یابد.
یوسف از اینکه مجبور بود به واسطۀ انجام وظایف اداری برای مدتی کلاس و بچه ها را ترک نماید، قلباً احساس ناراحتی می کرد… ولی هرچه بیشتر تلاش می کرد تا علت این اندوه قلبی و حزن باطنی را درک نماید، کمتر به نتیجه می رسید.

     در تمام طول روز، همچون ماتمزده ها غرق در اندوه و تخیلات گیج کننده به سر می برد و حتی شب موقعی که می خواست به رختخواب برود، از خود پرسید: چرا امروز دلم لرزید؟ نکند حادثه ئی در کمین است؟ و آرزو کرد تا اگر حادثه ئی در کمین است، متوجه او باشد، نه متوجه بچه ها… و باز به این فکر افتاد که چرا این روزهای آخر بچه ها شیرین تر شده بودند؟!

    چرا امروز دور و برم را رها نمی کردند و منهم اصلاً نمی خواستم از آنها جدا شوم؟!… و بدون اینکه جواب تسلی بخشی پیدا کند، به امید اینکه این دلهره ها بی خود و ناشی از مؤانست و… باشد، با زمزمه کردن استغفار و ترنم لاحول و لا… تلاش کرد، تا از هجوم این افکار و تخیلات زجر دهنده فرار نماید.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.