سخن مدیر:

قسمت چهارم رمان شکوه شهادت

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

چند دقیقه به ساعت دوازده شب مانده بود که یوسف داستان را به پایان رسانید، تمام بدنش داغ شده بود و مثل کسی که یارای کوچکترین حرکتی را نداشته باشد، همانطور که به متکا تکیه زده بود، خودش را رها کرد.
موج توفندۀ افکار و اندیشه هائی که بر صخره های مغز او هجوم آورده بود او را سست تر از لاشۀ بی نفس و بی رمقی برگوشۀ اتاق کوبیده بود.
آنچه او را بیش از همه چیز به حالت متضادی از نشاط و تعجب و حسرت و حرمان، در آورده بود، الگوهائی بود که بچه ها برای بودن داشتند؛ الگوهائی که اوج لحظات حیاتشان را تپیدن عاشقانه در خون شان تشکیل می داد… و به قول قدمای دانشمند خودمان «مثال کمال»ی که اینان برگزیده اند، چنان با عظمت، با جلال و با جبروت است که هستییِ انسان بیننده را در شکوه خویش مستهلک می سازد!
او تمام شب را به همین افکار دست به گریبان بود و حتی قسمت عمدۀ مشغولیت فکری روز بعد او را همین اندیشه ها تشکیل می داد و بارها، به شگفتی و حیرتی عظیم از خود می پرسید: اگر در طول همۀ این سالهای سیاه که رژیم ها و نظامهای غیراسلامی بر ما و بر مردم ما حکومت کردند، اسلام حاکمیت می داشت، جوانان و مردان این سرزمین به چه اوج پر برکتی از اندیشه، عمل و اخلاص می رسیدند؟! و بعد با اندوه و حسرتی وصف ناپذیر ادامه داد: اگر کتاب زده های پرمدعائی مثل آقای مهاجری، برایشان میدان می دادند!

     ساعت چیزی به چهار بعدازظهر نمانده بود، سایه تمام خرند کنار حوض را پوشانیده، و سایۀ تارتار شاخه های خرما که در وزش نسیم می رقصید، بر دیوار پائین و بالا می رفت که یکبار صدای زنگ تلفن بلند شد.
سیمین گوشی را برداشت و پس از آنکه گفت: بلی، گوشی… یوسف را، اشاره کرد که کارت دارند.
یوسف پس از سلام و علیکی متوجه شد که زارعیان است. زارعیان پس از خوش و بش و تعارفات لازم، مسئلۀ رفتن به مجلس ولیمه را یادآور شد و گفت: حتماً شما هم تشریف بیاورید.
یوسف پرسید: از کجا تلفن می کنید؟
ـ  از مغازۀ دوست صحرائیان!
ـ  حتماً خودش هم هست؟!
ـ  آره… فرمایشی برایش دارید؟!
ـ  نه خیر، فقط می خواستم بدانم، می خواهد جائی برود، برنامۀ چیزی دارد یا نه؟!
ـ  پس بفرمائید با خودش صحبت کنید.
یوسف هم پس از سلام و پرس و جوئی گفت: پس من منتظرم، تشریف بیارین، با هم به مجلس ولیمه می رویم.

     سیمین به درخت نارنگی آب می داد که بچه ها رسیدند. نخستین چیزی که یوسف بعد از سلام و تعارف به صحرائیان گفت این بود که: نوشته ات برخلاف گفتۀ تو حزن انگیز بود… درست که رسول و دوستانش به شکل معجزه آسائی از چنگال پاسگاه ژاندارمری نجات پیدا کردند، اما… و بعد از اینکه آه غم آلودی کشید، با صدای حزن آوری ادامه داد: اما اوج و معراج هستی اش حزن انگیز و حیرت آلودتر بود، حیف… و همانگونه که آه می کشید ادامه داد: حیف رسول و سایر رسول هائی که پیام آزادی و عدالت و عشق و ایثار و عرفان را در سینه داشتند! حیف.
سکوت حزن انگیزی اتاق را فراگرفته بود و تا لحظه ئی که سیمین برای آوردن چای وارد اتاق شد، ادامه داشت.
وقتی صحرائیان می خواست، استکان چایش را بردارد از یوسف پرسید: راستی آقای مهاجری، نوشته را اصلاح هم کردید یا نه؟! و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: میشه بهش گفت: داستان و… ؟!
یوسف که به واسطۀ پرسشهای صحرائیان از دنیای خاطرات و زندگانی رسول بیرون کشیده شده بود، پس از آنکه چایش را پیش کشید و آب دهنش را فرو داد، گفت: داستان که داستان بود، شکل داستان و معیارها و ضابطه هائی که هر داستان نویس برای پرداخت و ارائه ی کارش مورد عمل قرار می دهد تفاوت دارد، این نوشته همۀ تکنیک هائی که فعلاً در داستان نویسی معمول و مطرح می باشد، در بر ندارد… حال یا اینست که نویسنده با تکنیک و عناصر و معیارها و شکل ارائه و پرداخت داستان آشنائی چندانی نداشته و هنوز پخته نشده و مجرب نگشته، آنرا به صورت تجربه ئی ابتدائی و تمرینی نوشته و فرصت بازپرداخت و ترتیب و تکمیل آنرا نداشته است و یا اینکه به راز و رمز داستان نویسی آگاه بوده اما نمی خواسته از شیوۀ معمولی که اتفاقاً از نظر هنری و تکنیکی، با ارزش هم می باشد، کار بگیرد… و پس از اینکه چایش را سرکشید ادامه داد:
آخر همانطور که شما مطلع هستید، داستان نویسی یکی از هنرهای مهم، پرظرافت و مؤثر تشخیص داده شده و از نظر پرداخت شکل و ارائه ی محتوای عالی و نحوه های مختلف ارائه ی محتوا نیز، به ظرافتهای جدی و قابل تأمل و ریزه کاریهای زیبائی پسندانه ئی نائل آمده است.
البته عده ئی هم هستند که مثل شبیخون زنندگان به سایر ارزشها و سرمایه های انسانی، به این زمینه نیز شبیخون زده اند و از همۀ این ضرافتها در جهت تحریف ذهنیت ها، سوء استفاده می کنند!
به هرحال نحوۀ شروع داستان غیر معمول و ابتکاری به نظر می رسید. در قسمت تصویرسازی به اشخاص و اشیاء و حالات و… دقت زیادی نشده بود. خواننده بیشتر با عمل و تفکر برهنه و صریح مواجه می باشد تا با نقش ها، تصویرها و زمینه هائی که مفسر و یا تداعی دارنده و القاء کنندۀ هدف نویسنده اند!
با همۀ اینها اگر نویسنده، با آگاهی این شیوه را انتخاب کرده باشد، نمی توان روش او را کاملاً مورد انتقاد قرار داد… و لحظه ئی که می خواست برای جمع کردن استکانها بلند شود، پرسید: راستی نگفتی آنرا چه کسی نوشته است؟! مال بچه هاست؟!
صحرائیان درحالی که تبسم ملیحی بر لب داشت جواب داد که نه… بعد درحالی که آه حسرت آلودی کشید، با کلماتی شمرده و آهنگی حزن آلود ادامه داد: اونیکه داستانو نوشته، داستان زندگیشو هم با خونش و قلم خونمال استخوانهای درهم شکسته اش، نوشته…
او واقعیت حیاتش را در قطعه ئی از جنوب، با پاره های نیم سوختۀ گوشت بدنش، و با رنگ همیشه دل آرای خونش تصویر کرده، لذا نیازی نداشته تا مثل عده ئی که به جای زیبا و زیبنده زندگی کردن… و متبلور ساختن زیبائی های معنوی حیات انسانیی خود، تصاویر زیبائی از کلمات را ارائه می دهند و هستن را خوب تخیل! و تخیل را خوب زندگی می کنند، کلمه بازی، ترکیب سازی و تصویرپردازی نماید!
او عشق را تصویر کرده، ایثار را رنگ زده، آزادگی را قد کشیده، اخلاص را در سنگر داغ خویش سرود گفته، شهامت را با داستان استخوانی پرمحبتش ناز داده و هراس و ترس و شک و تردید و لذت پرستی و استراحت طلبی را گوشمالی داده، برجسته و پرواز کرده، آنهم از سرِّ هستییِ خویش نه از روی هستییِ کلمات، تراکیب و تصاویر!
او هنرمندی بوده که برترین، والاترین، ظریف ترین و دل انگیزترین تصویر، از لحظه های مستی و بی قراری رازآلود جان مشتاق و روح ناآرام خویش را در تبعیدگاه زجرآلود زندگی، جان بخشیده، عملی ساخته و واقعیت بخشیده است، نه اینکه با تخیل فلان حالت اشیاء و اشخاص خوش باشد و مغرور و بدتر از همه، خیال پردازی یگانه هنر عالی پنداشته و آنرا وسیلۀ افاده فروختن به مردم و تحقیر دیگران قرار دهد… او رفته، اما هنرش را بی ریا به هنرمندان زندگی سوز و بهشت ساز، ارمغان کرده است…
و درحالی که زنگ صدایش طنین کاملاً ویژه ئی پیدا کرده بود ادامه داد: بلی، آقای مهاجری او همۀ دلها را با هنر خود و بدنبال خود کشانیده و جانها را به تصویرسازی، آنهم از آن نوع نادر و بدیع واداشته است… و درحالی که عقده گلویش را به سختی می فشرد و دانه های درشت اشک، حلقۀ دیدگانش را پرساخته بود، با لحن تمسخرآلودی گفت: بلی، او به تکنیک های داستان نویسی… آنطور که نزد داستان نویسان بزرگ معمول می باشد، آگاهی نداشته است!
سکوت برای دومین بار همۀ اتاق را فراگرفته بود، یوسف که تازه متوجه روح قضیه شده بود، از حرف خود سخت پشیمان شده ولی نمی دانست چگونه توجیه نماید! لذا پس از اندک تأملی، با خونسردی و لحن اطمینان آلودی گفت: البته شما متوجه هستید که زندگی و واقعیت لایه ها، درجات، گونه ها و شئون مختلفی داشته و هریک از این لایه ها و شئون می توانند به صورتهای مختلفی از خوبِ خوب گرفته تا… تجلی و تبلور نمایند.
لذا، متن واقعیت یک زندگانی خوب و معنیدار و هدفمند و با جهت چیزیست و تصویر آن زندگی در قالب کلمات و الفاظ و تراکیب خوب چیزی دیگر، چنانکه تصویر زیبا، دقیق و خوشرنگ و روی یک خوشۀ انگور و یا مثلاً یک گلابی چیزی ست و خود گلابی و خوشۀ انگور واقعی چیز دیگر… !
طبیعی ست همانطورکه از نظر واقع، اثر و ارزش هریک با دیگری تفاوت ذاتی دارد، احکامی که بر هریک حمل می شود نیز تفاوت ذاتی دارند، لذا اگر حکمی را در مورد گونه ئی از واقعیت سلب و یا ایجاب کردیم، معنای آنرا نمی دهد که این سلب و ایجاب در مورد گونۀ دیگر و شأن ثانی همان واقعیت، که با اولی تفاوت ماهوی داشته، صدق می کند و یا مؤثر می باشد.
در مورد داستان نویسی هم این مسئله می تواند صدق پیدا کند، یعنی این امکان وجود دارد که نویسنده بتواند یک زندگانی واقعی و خوب را با بکار گرفتن هنرمندانۀ ظرافتهای بیانی و تخیلی، آنرا بسیار زیبا و دل انگیز ارائه نماید و یا یک زندگانی عادی را… همانگونه که عکس آن نیز در مواردی درست می باشد!
بعد پس از آنکه نگاهی محبت بار به بچه ها انداخت ادامه داد: البته… همانطور که قبلاً عرض کردم، گاه مسایل حالت مضاعف به خود می گیرد، چنانکه در مورد نویسندۀ داستان، این واقعیت را می توانیم مشاهده نمائیم، او هم خوب زندگی نموده است، هم خوب مرده و هم، بر آن بوده است که زندگانی خوب، انسان خوبی را با مهارت به تصویر کشاند!
کاش ما هم بتوانیم، یک هزارم زندگانی زیبای اینها را درک کنیم و عملاً در حیات خودمان تحقق بخشیم… و بعد ادامه داد: البته منظورم از «ما» خودم هستم، وگرنه شماها که جای خودتانرا دارید.
صحرائیان که تازه از عالم اندوهبار خاطرات دوستش بیرون شده بود، با آهنگ خراشداری که حاکی از باقی بودن عقدۀ گلویش بود، گفت: خواهش می کنم، ما خود ما، خجالتمان را داریم، کاش ماها می توانستیم گوشه ئی از حیات پرفیض انسانی را در خودمان زنده و بیدار کنیم.
در این لحظه به یاد مروج و اینکه می خواست از زارعیان درباره اش چیزهائی بپرسد افتاد، لذا هم برای حاصل کردن شناخت بیشتر و هم برای اینکه صحرائیان را از جو غم انگیز خاطرات دوستش بیرون بیاورد، پرسید: راستی، این آقا مسعود چکاریه؟! چون به نظرم جوان معقول، سنگین و بامزه ئی می آید!… و رو کرد به صحرائیان و گفت: تو او را می شناسی؟!
صحرائیان با لبخند غم انگیزی جواب داد: با زندگانی و افکارش زیاد آشنائی ندارم، اما مثل اینکه برادر زارعیان او را بیشتر می شناسد. ولی آنچه مسلم می نماید اینست که جوانی باوقار و مخلص و بی مدعا می باشد.

     زارعیان به رسم تأیید سرش را تکان داد و دنبالۀ حرف صحرائیان را اینگونه تکمیل کرد: براستی پسری با این سن و سال و این همه تلاش و اخلاص کمتر دیده شده، با آنکه نوزده سال بیشتر ندارد، ضمن تحصیل و دانش آموزی و فعالیت هائی درساحۀ مدرسه و دانش آموزی، مثل عضویت در اتحادیۀ انجمن های اسلامی دانش آموزان، از جملۀ اولین کسانی بود که همراه با پا گرفتن بسیج عضویت آنرا پذیرفت.
در یکی از جبهه ها که به گمانم عملیات طریق القدس باشد، شرکت داشته و در همین عملیات بود که در تنگۀ جذابه خمپاره به پا و شکمش آسیب می رساند!… حدوداً چهارماه بستری بیمارستان بود… و این مدت فرصت خوبی برایش مهیا ساخت تا نسبت به خیلی از مسایل تفکر و تعمق بیشتر بکند. داشتن خانواده و تربیتی مذهبی هم کمک کرد تا مروج بیشتر از زندگی معمولی بهره ببرد و با پناه بردن به نماز و دعا و نیایش، روحیه ئی عرفانی و کمال جویی پیدا نماید.
و دقیقاً پیدایش و رشد همین روحیه هم باعث شد که پس از بهتر شدن از مریضی، به کارهای سادۀ تبلیغی فرهنگی در انجمن بسنده نکرده دوباره با شرکت در گردان دانش آموزی، رهسپار جبهه ها بشود.
یکی از بچه هائی که مسعود را در جبهه دیده بود، با تعجب ویژه ئی می گفت: با آنکه یکبار پای مسعود صدمۀ زیادی برداشته بود، شوق و تلاش و ایمانش او را «به آر پی جی» زدن در خط مقدم جبهه کشانیده و تجربه ئی که از جنگها بدست آورده بود باعث شد او را به فرماندهییِ دستۀ سه از گردان ۹۹۳ دانش آموزی انتخاب نمایند.
درین لحظه پس از آنکه زارعیان استکان چایش را بلند کرده و به صحرائیان تعارف نمود، با آهنگ سنگین تری ادامه داد: از وقتی که از جبهه برگشته، مسئول امور اجتماعی و خدمات اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان است و شب و روز تلاش می کند… روز قبل بعد از اینکه من و شما در بین راه از هم جدا شدیم، می گفت: اگر آقای مهاجری قبول بکنند برای عده ئی از بچه ها کلاس می گذاریم، تا در زمینۀ مقاله نویسی، خاطره نویسی، نوشتن داستان و چیزهائی از همین قبیل آموزشهائی صورت پذیرد، و فکر می کنم این مسئله را خودش هم با شما در میان بگذارد.
یوسف که تا این لحظه به هوم، هوم گفتن بسیار آهسته، سرش را تکان می داد، وقتی متوجه شد حرفهای زارعیان به پایان رسیده است گفت: از وضع ظاهر و برخوردش هم معلوم بود که پسر پرجوش و خروشی ست و میل دارد تلاش و تقلای بیشتری داشته باشد.
یوسف در اطراف پاکی و استعداد و اخلاص بچه ها گپ می زد که صدای خواندن قرآن بلند شد،… صحرائیان حرف بچه ها را قطع نموده، و درحالی که از جایش نیم خیز شده بود گفت: یاالله، نماز مغرب و عشاء را در مسجد می خوانیم، بعداً هم ولیمه… !
یوسف نیز پذیرفت… و بچه ها بیرون در منزل منتظر ماندند تا یوسف هم خود را برای رفتن آماده نماید!
حاج رمضانی بیرون در منزل و صحن حیاط را با چراغهای رنگ وارنگ و پرچم های کاغذی مثلثی شکل تزئین نموده، چندتا گلدان بی جون و حال و چند نهال مرکبات را نیز جزء وسایل تزئینی ساختمان قرار داده بود… و با آنکه حاج رمضانی از پولدارهای سرشناس بود، اما وضع اتاقهای ساختمان تقریباً معمولی به نظر می رسید. هال بزرگ که با لوستر چند خوشه ئی قدیمی و با یک فرش خوشبافت و ریزه نقش اصفهانی آراسته بود، آدم را به یاد کاخهای رنگ و رو رفتۀ قدیمی می انداخت. اتاقهای دیگر نیز چیزی بیش از هال نداشتند و فقط، سالن پذیرائی طویل و عریض با گچبری های ظریف خوشبافی در دیوار و سقف، از دیگر اتاقها، زیباتر می نمود، و چون سالن تقریباً ده متر طول داشت، برای روشن کردنش از دو تا لوستر، کارگرفته بودند… چند چراغ زیبا و کوچک دیواری با لامپ های کم نور و دو تا تابلو بزرگ با قاب های مطلا آنرا امتیاز خاصی بخشیده بود.

     مهمانها تقریباً همه آمده بودند و دوتا دوتا با هم گپ می زدند. یثربی که دربارۀ ثروت و پولداری حاج رمضانی خیلی چیزها شنیده بود، یواشکی بیخ گوش جوانکی گفت: وضع ظاهری که نشان می دهد بابا پولدار نباشد!
جوانک که یوسف او را بجا نیاورد در جواب یثربی گفت: وضع ظاهری بنی صدر هم نشان می داد که چنان نباشد.
یوسف از جواب کوتاه، قانع کننده و پرمعنای جوانک ناآشنا حدس زد که باید او هم یکی از بچه هائی باشد که سرشان برای خیلی از مسایل درد می کند.
جوانک که بیشتر ساکت به نظر می رسید بعد از اینکه اطراف خود را نگاهی کرد، با صدائی بسیار آهسته که جز دو سه نفر اطرافش آنرا نمی شنیدند گفت: فرشهای خوب را برداشته اند تا کثیف نشود،… خاک بر سرشان… اگر مجلس رقاصی و شرابخواری می بود که برنمی داشتند ولی چون مجلس روضه و قرآن هست، جمع کرده اند… لیاقت به کار دارد، هرچیزی برای جائی و موردی ست.
لحظه ئی که چشمش به پنجره ها افتاد گفت: پرده ها را هم باز کرده اند. همۀ وسایل تزئینی را از اتاقها و کمد ها برداشته اند… حتی درها را هم برداشته اند!
تازه، همۀ آنچه در این جا بود، در برابر ثروت بابا مثل قطره ئی ست در برابر دریا! و پس از مکث نسبتاً کوتاهی، درحالی که تبسم شوخی آمیزی به لب داشت، رو به یثربی کرد و گفت: می خواهی موضوع را از زبان دوستانش بشنوی؟!
یثربی، پس از آنکه سرش را به علامت مثبت تکان داد گفت: چرا نه،… اما چطوری؟! و جوانک لبخندزنان گفت: صبرکن، اینطوری،… و هر دو ساکت شدند.
سه چهار نفر مهمان تازه وارد اتاق شدند که یکی از آنها حمید مقرب بود و یکراست رفت کنار مسعود مروج نشست، یثربی که تقریباً با یوسف رو باز شده بود، درحالی که دست خود را آهسته آهسته روی زانوی یوسف می زد گفت: آقای مهاجری، اونهم حمید مقرب… اونیکه پهلوی مروج نشست.
یوسف با خوشحالی او را نگاهی کرد و چون اتفاقاً در همین لحظه مروج نیز یوسف را به او معرفی می کرد، هر دو به هم از دور سلام دادند، و تعارف و احوال پرسی کردند.
هنوز سر جنبانیدن یوسف و مقرب ادامه داشت که جوانک رو به مرد میانه قد و باریک اندامی که مقابلش نشسته بود کرد و پرسید: آقای ملایری، شنیدم یکی از باغهای حاجی رمضانی را شما خریده اید؟!
یثربی که تازه متوجۀ قضیۀ: «چطوری؟!…. اینطوری…» شده بود، چهارچشمی متوجه پاسخ طرف شد… و آقای ملایری هم عین کسی که بخواهد برای یک سخنرانی علمی خود را آماده نماید، پس از آنکه چهار زانو زد پاسخ داد: می خواستم بخرم ولی نشد… و پس از آنکه خاکستر سیگارش را در جاسیگاری انداخت ادامه داد: حاج رمضانی از اونهائی نیست که زیر پایش را آب بگیرد، او که متوجه شده بود وضع از چه قرار است، حدود بیست، بیست و پنج هزار هکتاری از زمین ها را همراه با چندتا باغ وقف نمود… بعد آمد ده دوازده باغ را به اسم پسر و دختر و عروس و نوه هایش کرد… از این ور هم گاه گداری به بعضی جاها، بعضی نهادها… مثل جبهه و غیرهم کمک هائی می کنه… باغهائی هم که می خواهد بفروشد، اتفاقاً هیچ کدامشان جوان نیست و باید خاک هر سه تاش را از بیخ عوض کرد،… قطره ئی هم نیست… منهم به او گفتم: اگر باغ هجده هکتاری را بفروشی حاضرم بخرم و الا هیچی… !
جوانک با زرنگی قابل توجهی پرسید: آقای ملایری، مثل اینکه وضع تجارت بیرونی، یعنی تجارت خارجی حاجی هم خوب نیست چون کمتر به تهران و این طرف و آن طرف مسافرت می کنه؟!

     ملایری درست عین کسی که از همۀ کارهای حاجی رمضانی با خبر باشد، درحالی که دود سیگارش را به هوا می فرستاد پاسخ داد: والله شما خودتان بهتر توجه دارید که وضع تجارت فعلاً خوب نیست، همۀ سوراخ سمبه ها را دولت گرفته… وضع تجار واقعاً گریه آوره، دل سنگ به حالشان آب می شود، تاجری که در دورۀ طاغوت دویست سیصد میلیون تنها مالیات و نمی دانم عوارض گمرک می داد… حالا بیچاره از ترس حوصله نمی کند بیست میلیون جنس بخرد و به این خراب شده وارد نماید.
خودم وقتی نگاه می کنم قیمت ها این همه بالا رفته، آتیشم می گیره… دولت اگر اجازه بده که تجار هرچه می خواهند وارد بکنند، قیمت یک دانه نعلبکی… نعلبکی، به ۱۵ تومان نمی رسه،
نمی دونم چرا حاضر نمی شن بفهمن… اصلاً نعلبکی باید یکی دو تومان باشه، نه بیشتر… همین طور هرچیز… فقط مرگ ارزون شده، هشتاد تومان یا صد تومان صندوقی بکار داره… برو جبهه، بعد هم بمیر و بلند شو بیا! برات حجله هم می آرند! هی… هی… ! و بعد از اینکه ته ماندۀ سیگارش را خاموش کرد، ادامه داد: بابا بیایین این جنگ لعنتی چه بدرد ما می خوره، این جوانهاین که بدرد ما می خورن و به درد ملت و مملکت ما می خورن… بیایند جنگ را خاموشش کنند… غرامت هم بگیرند، هم مملکت آباد می شود، هم جوانها حیف و هدر نمی روند!… به باالله العظیم، من خودم اگر حس کنم دیگر جنگی نیست… حاضرم ده تا مدرسه را آباد کنم، بیمارستان بسازم… اما حالا چی… حالا می ترسم فردا بیاید تهران را هم ویران کند.
یوسف که دید مجلس روضه خوانی حاج رمضانی دارد به متینگ تبلیغاتی سرمایه دارها تبدیل می شود، رو به ملایری کرد و با زرنگی ویژه ئی پرسید: راستی از تجارت بیرونی حاج رمضانی می فرمودید؟!
و او هم مثل کسی که چیز بسیار مهمی را به یاد آورد، خود را تکانی داد و گفت: ها، بلی… خلاصه وضع تجارت خرابه… اما نه برای حاجی خود ما. رمضانی چه غم دارد؛ دختر وسطی و دامادش به انگلیس اند و پسر بزرگش هم به ایالات متحده… و بعد از اینکه آه سوزناکی کشید ادامه داد: حاجی مثل ما بیکس نبود تا همۀ پولهایش را در همین خرابشده، بده مثلاً باغ و زمین بخره… او بعد از اینکه سر و چشم بچه هایش در خارج باز شد، بیشتر پولهایش را نقل داد، فقط ماند یک ثروت جزئی مثل چند تا باغ و خرت و پرت دیگری… حالا هم الحمد الله تجارت خارجش خوب خوبه!… خودش اینجا را دارد… پسر و دامادش هم آنجا را… خدا بده برکت.
کم کمک مجلس داغ شد و انتقادها و توجیه کردنها، و جانبداری ها اوج گرفت، ولی آنچه برای یوسف قابل توجه می نمود، این مسئله بود که جوانک مزبور، هرگز مستقیم طرف نمی شد، و حتی وقتی مسئله ئی را می خواست نفی و یا اثبات کند، کسی را محق جلوه می داد و یا غیر محق، شیوۀ مناظره و برخوردش ملایم و منطقی بوده، می کوشید با استدلال قوی و ارائه ی نقاط برتر، طرف را متقاعد بسازد.
مجلس آنشب بیشتر به جلسه ئی سیاسی شباهت پیدا کرده بود… هرکس چیزی می گفت: عده ئی مستقیم و عده ئی غیرمستقیم دولت را می کوبیدند و نارسائی ها و نقاط ضعف آنرا در مقایسه با دولت حضرت علی (ع) بزرگ و گاهی هم غیر قابل جبران جلوه می دادند.
راستش، واقعیت مطلب این بود که همه بدخواه نبودند، و گذشته از اینکه عده ئی واقعاً از اینکه قسمتی از شهرهای مملکت شان بدست دشمن افتاده و ویران شده بود، غصه می خوردند و از بی تفاوتی عده ئی استراحت طلب و غربزده رنج می بردند… از اینکه می دیدند استعمارگران شرق و غرب با همۀ توان زیر بغل صدام حسین بی اراده و خونخوار را گرفته و می کوشند، با دامن زدن به جنایات و وحشیگری های ضد انسانی او، شکست او را به تعویق بیندازند،… و باز اینکه، نمی توانستند مظلومیت دردناک جمهوری اسلامی را تحمل کنند، سخت ناراحت بودند، اما زمینه طوری بود که گاه حتی دوستان انقلاب نیز، به واسطۀ سادگی، بلندگوی تبلیغاتی دشمن می شدند.
یوسف، که ضمن تعقیب این جر و بحث ها، از ادب حضور و سعۀ صدر و برخورد پروقار جوان ناآشنا خوشش آمده بود، وقتی مسئلۀ دانشگاهها و انقلاب فرهنگی محور بگومگوها قرارگرفته و هرکس نظر خود را در مورد تعطیل بودن دانشگاهها و بیکار بودن جوانان ابراز می کرد، رو به وی نموده پرسید: ببخشید آقا، می خواستم نظر خودتان را در مورد دانشگاهها و وضع سیاسی فرهنگی بدانم… البته اگر مانعی نباشد!
جوان که یوسف را می شناخت و طبق معمول لبخند محبت آمیزی بر لبانش نقش بسته بود گفت: راستش آقای مهاجری، نظر دادن کار بزرگان است، اما اگر عقیدۀ بنده را بخواهید، اینست که ملت ما تا قبل از انقلاب اسلامی خود، در ابعاد وسیعی اسیر بوده است. ما محکوم به احکامی بودیم که دیگران صادر می کردند… هم از نظر فرهنگی اسیر بودیم، هم از نظر اقتصادی و سیاسی… و بهترین دلیل بنده هم اینکه در طول همین مدت، به فکر استقلال و تکامل خودمان و جامعۀ مان نیفتادیم… و درست به واسطۀ همین اسارت و محکومیت فکری بود که اکثریت مطلق ما حتی اسارت خود را هم احساس نمی کردیم! گذشته از اینکه عده ئی بی خرد و عده ئی مغرض و میهن فروش، مثلاً بی بند و باری و بد اخلاقی را… آزادی قلمداد می کردند، هرچند آزادی به یک معنا، یعنی به معنای عمیق قرآن آن، که همان رسیدن به مقام رستگاری، فلاح و استغناء باشد… یعنی رسیدن به مقام بی نیازی از خلق، خیلی دور است و نباید توقع داشت به این زودی بهش رسید… باید تلاش کرد و جدیت ورزید و خون دل خورد تا به آن دسترسی پیدا کرد.
فهم و رسیدن به این مقام هم، به سن و سال ارتباطی ندارد، هرچند بدون ارتباط هم نیست، بعضی ها پنجاه سال عمر می کنند اما از عمر و تجربۀ پنجاه ساله، فقط این را یاد می گیرند که متناسب با شرایط و اوضاع ، رنگ عوض کنند مثلاً از گذاشتن ریش بیشتر به عنوان جواز کسب استفاده نمایند… و بعضی ها هم مثل دوست شما آقای صحرائیان که بیش از ۱۴ سال ندارد، خیلی از بزرگان را کمال، شهامت، پاکی، اخلاص… عرض کنم استغنا و عزت نفس می آموزند!
هنوز حرفهای جوان ناآشنا پایان نپذیرفته بود که سفره آوردند و بگومگوها را بهم ریختند.
یوسف با استفاده از وقفۀ ایجاد شده، بگونۀ ماهرانه ئی از یثربی پرسید: آقا را بجا نیاوردم، تو او را می شناسی؟!
یثربی با تکان دادن سر به علامت مثبت به یوسف فهمانید، و بعد به آهستگی گفت: آقا علی مهماندوست، یکی از دوستان سید مسعود مروج می باشد.
وقتی مجلس به هم خورد، و مروج نزدیک یوسف آمد، مهماندوست را به عنوان دوست خود به وی معرفی کرد، یوسف هم با تعارفات معموله با او گرم گرفت. در آخر وقتی می خواستند از هم دیگر جدا بشوند، با مروج برای پس فردا عصر وعدۀ ملاقات گذاشت، و با هم خداحافظی کردند!

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.