سخن مدیر:

مأموران تغییر

بدون دیدگاه

گفتیم که دانشگاههائی از این دست، در واقع کارخانه های مزدورتراشی بوده و تا آنجا که مشاهدات چهار دهۀ اخیر مملکت خود ما و همسایگان و هم بندان ما در زمینه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، نظامی و فرهنگی نشان می دهد، این واقعیت ملموس و مسجل می باشد که تلاش مرگبار فن سالاران سود پرست ـ اعم از غربی و شرقی ـ همیشه متوجه تهیه، آماده سازی و نقش بخشیدن به متخصص های هویت باختۀ انتخاب شده ئی بوده است که بتوانند اهداف اربابهای خود را در حوزه های مورد نظرشان تأمین نمایند!
فن سالاران استعمارگر را باور بر اینست که فرایند تلاشهای اینان ـ به واسطۀ موقعیت فرهنگی و اجتماعی آنان ـ در زمینه های متنوع، از یکسو تغییر باورهای بومی و عقاید و افکار محلی را ممکن تواند کرد؛ و از دیگر سوی، امکان مجهز شدن عدۀ دیگر با برداشتها، باورها و معتقدات اینها را میسر ساخته و از این طریق، به صورت مستقیم و غیر مستقیم، هم اندیشه ها و اندیشمندان مخالف را حذف توانند کرد؛ هم اندیشه ها و باورهای خود را قالب خواهند نمود؛ و هم به تحقق اهداف پلید و هویت زدایانۀ خود دست خواهند یافت.
« سالها پیش کوزر به همین نکته اشاره کرد و نشان داد که چگونه بنیادها، همچون « نگهبانان دروازه های عقاید و آراء » عمل می کنند. منظور وی قطعاً این بود که بنیادها به واسطه منافع مالی سرشاری که در اختیار گردانندگانشان قرار دارد، در موقعیتی قرار گرفته اند که بتوانند پژوهش دربارۀ موضوعات خاصی را تشویق کنند و موضوعات دیگر را مورد بی توجهی قرار دهند یا آن را بی اهمیت جلوه دهند. »([۱])

    « برنامه ریزی هدایت شده از سوی نخبگان، از آغاز یکی از ابعاد اصلی فعالیتهای بنیادها بوده است. این بازتابی از باور بنیادهاست که معدودی افراد متخصص به مراتب بهتر از توده ها قادر به ادارۀ جامعه هستند، خاصه اگر این افراد معدود، مورد تأیید بنیادها نیز باشند.
چنین نگرشی این پرسش را مطرح می کند که: چه کسی از این وضع، که در آن افرادی انگشت شمار مشخص که چه چیزی به نفع اکثریت است نفع می برند؟ شواهدی در دست نیست که ثابت کند کوششهای بنیادها جز برای عده قلیلی از اتباع جهان سوم [ یعنی مزدوران غرب ] نافع واقع شده باشد. و این واقعیتی است که بنیادها خود نیز به آن اذعان دارند. اما شواهد زیادی موجود است که نشان می دهد این وضع به پیشبرد منافع ایالات متحده ـ خصوصاً شرکت های بزرگ و مؤسسات مالی آمریکایی فعال در مناطقی که برنامه های بنیادها در آن اجرا می شود ـ کمک کرده است. »([۲])

    باید خاطر نشان کرد که همیشه تأکید فن سالاران استعمارگر متوجه این نکته بوده است که در انتخاب این افراد، درجۀ برتر خود باختگی، اشتیاق ادغام و تشبه همه جانبه به فرهنگ و باورهای استعمارگر مد نظر گرفته شده و اولویت به آنهائی داده شود که با همۀ وجود عاشق و مفتون غرب بوده و بیشترین حرف شنوی را دارند!
« مطالعات پکنهام دربارۀ آراء متداول در زمینۀ توسعۀ سیاسی به آن نحوی که از سال ۱۹۴۷ تا ۱۹۶۸ رواج داشت، نشان می دهد که توافق عمومی بر آن بود که نوسازی به بهترین وجه می تواند از طریق دگرگونی تدریجی تحت رهبری معدودی از نخبگان تحصیل کرده و سرشار از اعتقاد به کارآئی ایده آلهای دموکراتیک ـ از نوعی که در نظام حکومتی واشنگتن یا وست منیستر تبلور یافته است ـ تحقق یابد؛ نخبگان که به اصل رشد مستمر اقتصادی اعتقاد دارند. این اتفاق نظر عمدتاً ناشی از کمکهای خارجی است که به گروهی از دانشگاهیانی که به دقت انتخاب شده اند اعطاء می شود. »([۳])

     « بنیادهای عمده با اعمال کنترول بر تولید و اشاعۀ فرهنگ، به گسترش سلطۀ طبقۀ مسلط کمک می کنند. ارائه ی منابع مالی، به طور استراتژیک آنها را قادر می کند که دیدگاههای خاصی را مشروعیت بخشیده و به طور همزمان دیدگاههای دیگر را بی ارزش جلوه دهند. »([۴])

     باید خاطر نشان ساخت که تلاش فن سالاران استعمارپیشه محدود در گزینش مروجین خودباخته، بلندگوهای اسیر و مزدوران تربیت شدۀ ارزش ستیز آنها نبوده، بلکه پس از ساختن این آدمک های آدمیت خوار می کوشند تا از همین بردگان فکری و خردگریز، کاشفان بی بدیلی در زمینۀ علوم اجتماعی ـ اعم از روانشناسی، اقتصاد، هنر، دین، سیاست و جامعه شناسی ـ تراشیده و ردای مقدس پیامبرانی را بر بالایشان اندازند که به کشف اصول و مبانی آن علوم نایل آمده اند. این کار را می توان « ابداع اندیشه و باور » و نیز « تعیین جهت و ارزش » برای نگرشها و گرایشها و در یک کلام جامع « راهبری اندیشه و عمل » نامید. چیزی که طرح ابعاد و مؤلفه های وجودیش از دیرباز نزد کارشناسان امور استعمار، مشخص و مدون بوده است. به طور مثال در کتاب « رسانش نوآوریها » در این رابطه آمده است:
« رهبری افکار عبارت است از میزان توانائی فرد در تأثیرگذاری غیر رسمی بر بینش و رفتار دیگران، در جهتی دلخواه و با تواتری نسبی. این تعریف، نوعی رهبری غیر رسمی است که ربطی به موقعیت رسمی و یا منزلت فرد در نظام ندارد. فرد از طریق تخصص و مهارت در رفتار با مردم و سازگاری با هنجارهای جامعه رهبری افکار را کسب می کند. »([۵])
     بطور کلی رهبران افکار در مقایسه با پیروانشان (۱) بیشتر در معرض ارتباط خارجی هستند، (۲) جهانشهری ترند، (۳) نو آورتر بوده ( اگر چه درجۀ نوگرائی آنها به هنجارهای نظام بستگی دارد ) و (۴) دارای منزلت اجتماعی بالاتری می باشند.
رهبران افکار معمولاً اعضای نظامی هستند که در آن نفوذ دارند. گاهی افرادی که به عنوان مأمور تغییر وارد نظام اجتماعی می شوند، ممکن است آن نظام را تحت نفوذ خود در آورند. مأمور تغییر فردی است حرفه ای، که تصمیمات نوآوری را در جهت مطلوب مؤسسه ی خواهان تغییر، تحت تأثیر قرار می دهد. مأمور تغییر معمولاً به دنبال پذیرش ایده های جدید است، اما تلاش می کند از نشر نوآوریهای نامطلوب [ برای نظام و مؤسسۀ خودش ] جلوگیری کند. مأموران تغییر، معمولاً از رهبران افکار به عنوان یاری دهندگانی در ایجاد تغییر برنامهه ریزی شده استفاده می کنند.
شواهد پژوهشی نشان می دهد که رهبران افکار، توسط مأموران تغییری فرسوده می شوند که بیش از حد از آنان استفاده می کنند. ممکن است رهبران افکار، از دید دوستان خود شبیه مأموران تغییر تلقی شوند که این امر موجب تضعیف اعتبار آنان نزد پیروانشان می شود. »([۶])
     « رهبری افکار عبارت از میزان توانایی فرد در تأثیرگذاری بر تفکر و یا رفتار دیگران در جهتی دلخواه و با تواتری نسبی می باشد. برنامۀ نشر، با شناختن رهبران افکار و بکار گرفتن فعالانه ی آنان بوسیله ی مأموران تغییر، می تواند موفق تر باشد. بنابر این… میزان موفقیت مأمور تغییر دارای رابطه ی مثبتی با میزان بهره گیری وی از رهبران افکار می باشد.
… اساساً، استفاده از رهبران افکار، دامنۀ فعالیتهای مروج را توسعه می دهد . مأمور تغییر می تواند نوآوری را با تعداد کمی از رهبران افکار در میان گذارد، سپس دهان به دهان انتقال خواهد یافت.
مأمور تغییر، فزون بر کمک گرفتن از رهبران، حمایت و قدرت محلی را برای مورد استقبال قرار گرفتن ایده هایش بدست می آورد. بدین ترتیب، تغییر جهت داده شده، به شکل تغییر خودجوش در می آید. استفاده از رهبران، اعتبار نوآوری و در نتیجه احتمال پذیرش نوآوری را افزایش می دهد. در واقع پس از اینکه رهبران افکار در نظام اجتماعی یک نوآوری را پذیرفتند، جلوگیری از انتشار بیشتر آن غیر ممکن است. »([۷])
طبیعی است که این دستۀ از تلاشهای شیادانه باعث خواهد شد تا برای مدتی عده ئی از سهل انگاران ساده  اندیش گمان برند که یافته های اینان واقعاً « علمی و ضروری » و لاجرم دارای قداست و مشروعیتی تمام عیار می باشد! اینان با این شیطنت طراحی شدۀ از بیرون تحمیل شده اولاً: این دستۀ از مزدوران خود را به عنوان کاشفان عوالم و علوم انسانی جا زده و برداشتهای ارائه شده از جانب آنانرا وحی منزل و یگانه برداشتها و منتج ترین یافته ها در زمینه های مورد بحث قلمداد
می کنند؛ و ثانیاً، با توسل به نیرنگهای ابلیسانه ئی از این دست، نظریه های خام و ظاهر فریبشان را تقدس و مشروعیت می بخشند! این در حالی است که به قول مؤلفان کتاب رسانش نوآوری:
« … بیشتر تغییرات، نتیجۀ پدیده های اتفاقی نیستند، بلکه حاصل فعالیتهای برنامه ریزی شده ی مأموران تغییر می باشند.
گستره ی این گونه مأموران تغییر، در بر گیرنده ی مروجین کشاورزی، داوطلبین سپاه صلح، فروشندگان تجاری، مأمورین سیاسی محلی، معلمین و مانند آنانند. »([۸])
باید متذکر شد که این فقط بخشی از تلاشهای استعمار در زمینۀ مورد بحث را تشکیل داده و مربوط به حوزۀ درونی ممالک استعمار شده می باشد! چه استعمار با جذب با استعدادترین بچه دانشجوها و انتقال آنها به فرنگستان و تربیت آنها در مراکز معلوم الحال، حوزۀ تلاشهای ویرانگر خود را اکمال نموده و با نفس همین کار نیز چندین حرکت شیطنت آمیز دیگر را به سرانجام می رساند و از آن جمله:
یکم ـ تشدید حس رقابت برای دریافت بورسیه های خارجی؛
دوم ـ ارزشمندتر جا زدن تعلم در فرنگ؛ اگر چه مربوط به علوم انسانی هم باشد!
سوم ـ معتبر و کارآمدتر قلمداد کردن تحصیل در فرنگ؛
چهارم ـ برخوردار قلمداد کردن تحصیل در غرب از پشتوانۀ پذیرش، مزایا، حقوق برتر و تفاخر علمی؛ هر چند که متأسفانه هم امروز، هنوز عدۀ زیادی از ساده اندیشان ما چنین « خیال » می کنند!

     نکته ای را که در رابطه با طراحی و تبلیغ نظریه ها و تعریف های تحریفی لازم است روشن نمائیم آنست که: استعمار به خوبی متوجه شده است که طرح و تبلیغ نظریه ها و تعریف های جدید و متناسب با نظر و هدفِ فن سالاران استعمارپیشه، اولاً عده ئی را نسبت به داشته های فکری، سرمایه های فرهنگی و نظام ارزشیِ بالیده از اصول آنها مردد و مشکوک ساخته، هم موضع فکری و هم موضع گیری های متنوع آنانرا سست، بی ریشه، نامطمئن و متزلزل می سازد؛ و ثانیاً، رویکرد به نظریه ها و تعریف های مورد نظر استعمار، بخش قابل توجهی از سرمایه های فکری، باورهای عقیدتی و نظام ارزشیِ آنانرا تحت پوشش خود خواهد گرفت.
پی آمد طبیعی چنین باورهائی، نه تنها سقوط کردن در موضع فکری ئی می باشد که استعمار انتظارش را می کشیده است؛ که سقوط کردن در نظام رفتاری و ضد ارزشی ئی است که مدافعان فن سالاری تهیه دیده بوده اند! روشن است که اسیران چنین مزبله هائی از این پس در ابعاد عقیدتی، اخلاق، سیاسی، اقتصادی و حتی عاطفی به آدمکها و کاریکاتورهایی شبیه خواهند بود که استعمار طراحی نموده و به رقص شان واداشته است. اینان در فلان شهرکِ سنتی جهان سوم، همان باورها و نظریه هایی را بلغور کرده و پراکنده می سازند که اربابهای شرافت باختۀ آزادی ستیزِ ارزش گریزشان از غرب، به دهانشان انداخته اند! همان ادا و اطواری را به نمایش می گذارند که امراء مغرض شان آموخته و اجرایشان را از اینان مطالبه کرده اند! و خواستار مصرف همان چیزهایی ـ از خوراک و پوشاک و ابزار و اوهام و… ـ هستند که غرب، ارزشمندشان قلمداد نموده است.
حرص و اشتیاق اینان در رابطه با مصرف کردن باورها و ابزار مدرن تکنولوژیک بسیار قابل تأمل می نماید. شاید اینان به پیروی از برداشتهای وهمی ـ تخیلی فن سالاران استعمار پیشه متوجه شده اند که: رویکرد و بهره وری از این باورها و ابزار در میان برخی از جوامع و یا افراد، منجر به رویکرد و بهره مندی از آرمانها و ارزشهایی تواند شد که گاهی همراه و زمانی در پشتِ سرِ رویکرد به آنها قرار دارند!
واقعیت های متنوع تجربی مثبت این واقعیت تلخ، شرمبار و هراس انگیز اند که در جوامع اسلامی وقتی افراد خام و محروم از عقاید، اندیشه و افکار معقول و بی نصیب از نظام روشن و متکامل اخلاقی و عبادی، بدام مصرف باورها و ابزار مدرن تکنولوژیک افتاده اند، پس از چندی، نه تنها نسبت به باورهای عقیدتی، ارزشی، فلسفی و غیرۀ خود بی توجه شده اند که نابخردانه و بطور تقلیدی، افکار پلشت و ضد ارزشی استعمار پیشگان را بلغور کرده اند!([۹])
به هر حال، این نکته از مسلمات است که در جوامعی از این دست و در میان ابلهانی از این قماش وابستگی های ذلتبار فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و… ملازم تلاشهائی از این نوع بوده و استعمار نیز به خوبی دریافته است که بهترین راه سواری کشیدن از بی خردانی از این دست، خالی کردن ذهن آنان از باورهای برهانمندِ ارزشی و پر ساختنش از باورهای وارداتی تواند بود. پیامد ننگبار این روند از دیدگاه انسانشناسی، همان سقوط انسان به مرحله ئی از بدبختی، فلاکت و پستی می باشد که در نهایت دسته ئی را به شیئی ساختن همنوع شان و بهره وری ابزار گونۀ از آنها واداشته و دستۀ دیگری را به پذیرش « هویتِ ابزاری » خودش وا می دارد! و منِ بنده را معتقد آنست که انسان هرگز نمیتواند به مرحله و مرتبه ای بدتر، ننگبارتر، ضد ارزشی تر، رذیلانه تر، فلاکتبارتر و رسوائی انگیزترِ از این سقوط نماید.
در رفتارشناسیِ مزدوران و مدافعان و بلندگوهای خود فروختۀ نظام فن سالاری آنچه به شدت مایۀ تأسف می نماید این نیست که اینان حقایق و واقعیت ها را وارونه جلوه داده و طبیعت ضد استعلائی این نظام را، استعلائی؛ جهتِ ضد انسانی آنرا، انسانی؛ روابط اغفال کننده و تخریبی آنرا بیدار کننده و تعمیری؛ احکام خرد ستیزانۀ آنرا معقول، مناسبات ضد ارزشیِ آنرا ارزشمند؛ ابزار معنویت ستیزانۀ او را بی طرف و در یک کلام: روشهای هویت براندازانه اش را انسانی قلمداد می کنند! چه اینان مزدورند و معذور! بلکه آنچه مایۀ تأسف و دلسوزی بیشترِ انسان ـ حتی نسبت به موقعیت بسیار بد خود اینان ـ می شود اینست که اینان با شیادیهای متنوع نمی گذارند تا مردم بفهمند که: آنچه ذاتاً مایۀ فساد، تلاشی و تخریب هویتِ الهی فرزند آدمی بوده و این واقعیت را در ابعاد مختلف حیات انسان غربی ثابت کرده است، چگونه می تواند مایۀ صلاح، تعالی، تشدید، و شکوفائی هویت الهی او گردد؟! اینان برای اینکه بتوانند از عهدۀ این تلاش ننگبار سرخ رو و سرافراز بدر آیند، متوسل به نیرنگ هائی می شوند که از یک طرف، همۀ بدبختی های جامعه را ناشی از « باقی ماندن در محدودۀ حیاتِ ارزشی ـ سنتی » و تحمل نظام عقیدتی و روی نکردن مجدانۀ مشتاقانه به نمودهای سیاسی، اقتصادی و… نظام تکنولوژیک ( دموکراسی ) بشمار آورند و از دیگر طرف، نظام فن سالاری ـ آنهم از نوعِ ارزش گریز و دین پیرای آن ـ را حلال همۀ مشکلات فردی و اجتماعی جا زده و تحقق رهیدن از همۀ بدبختی ها و رسیدن به همۀ خوشبختی ها را در گرو رویکرد مجدّانه و مشتاقانۀ به آن قلمداد نمایند! هر چند که خود با همۀ وجود متیقن می باشند که این نظام، نه تنها از چنین توان و امکاناتی برخوردار نمی باشد که خود زایندۀ دردها، مشکلات و ناامنی های متنوع تازه ئی برای گردن گذاران و دلبستگان خویش می باشد!

     روش کار این مغرضان هویت ستیز معمولاً بر این بوده است تا در گام نخست دست پروردگان بردۀ خویش را با چنین پندارهای ابلهانه ئی مجهز ساخته و آنها را وسیلۀ القاء این باورِ وهن آلود در میان اکثریت افراد خام جامعه سازند؛ و در گام بعدی با رونق مادی و اعتباری بخشیدن به زندگانی آنها ـ از طریق دادن امتیازهای مادی، تحت عناوین مختلف و رسانیدن آنها به پست و مقام های دهن پرکن ـ مردم را گرفتار این توهم سازند که: واقعاً بهبود زندگانی و وجهۀ فرهنگی، اجتماعی و… در گرو رویکرد مشتاقانه به نظام فن سالاریست! امری که اندک توجه به ساختار برونی نظامهای وابستۀ به غرب ـ چه در شکل سوسیالیستی و چه امپریالیستی آن ـ و گردانندگان مزدورشان در کل ممالک تحت سلطۀ استعمار، هر عاقل منصفی را از استدلال بی نیاز می سازد. و این واقعیتی است که نویسندگان غرب از آن چنین گزارش کرده اند:
« برنامه های بنیادها در داخل و خارج همواره بر این اعتقاد مبتنی بوده است که تخصص فنی می تواند مشکلات فراوانی را که در راه بهبود شرایط اجتماعی و توسعۀ کشورهای جهان سوم قرار دارد، مرتفع کند. »([۱۰])

     و دلسوزان جهان اسلام نیز در موردش اینگونه شکوه نموده اند:
« مدت هجوم استعمار به جهان عرب و اسلام طولانی گردید و گروههایی از جوانان دانشجو در دانشگاههای غرب و نمایندگیهای آن در کمینگاههای فرهنگی و فکری استعمار قرار گرفتند و با استعمار در کوششهای ویرانگر ضد اسلام همراهی کردند، و چنین تصور نمودند که راه حل مشکلات جهان عرب و اسلام داروهای بسته بندی شده ای است که از داروخانه های اروپا درخواست می شود و آن داروها در دستگیری ملتهای عقب افتاده به سوی تمدن، نقش واسطه دارند. »([۱۱])

     نگرش اینان به قضیه از این قرار می باشد که بهره وری از ابزار مشغول سازنده، غفلتبار و لذت انگیز تکنولوژی و اشاعه ی باورهای مبتنی بر ضرورت تحقق احکام و مناسبات تمدن جدید در میان اکثریت مطلق افراد جامعه که به دلایلی از نظام عقیدتی و عقلانی قوی و نیرومند و از امتیازات رهانندۀ رسانندۀ نظام ارزشی و اخلاقی مستحکم برخوردار نمی باشند، به گونۀ قابل توجهی جاذبۀ باورهای عقیدتی ـ ارزشی را کم ساخته و گرایش به زمینه های لذی و نشاط بار را ـ ولو که با عقاید دینی و ارزشهای اخلاقی منافات داشته باشد ـ آماده تر می سازد.
این امر بیشتر در بین کسانی که از گرایشهای ژرف و نیرومند عقیدتی برخوردار نبوده، با زمینه های عبادی انسی نداشته، از امنیت نسبیِ اقتصادی بهره مند بوده، میانگین سن آنان پائین ( = جوانان ) بوده و از تبلیغات مؤثر و زمینه های عملی تبلیغی محروم بوده و یا از مبلغان و مدعیان عقیده و اخلاق و… به دلایلی زده شده باشند، هم صدق بیشتری دارد و هم آثار تخریبی بیشتری را در زمینه های عقیدتی و ارزشی بجای گذاشته و می گذارند.([۱۲])

     « دانشمندان و روشنفکران دنیوی موجود در میان مسلمانان، به صورت عمده از مغرب زمین الهام می گیرند. آنان از لحاظ اندیشه ورزی به همان خط نزول « نوسازان » نوینگر و پیروان ایشان تعلق دارند؛ و بعضی از آنان به نگرشهای « نوسازان » سنتگرا و پیروان ایشان تمایل نشان می دهند. اکثریت آنان از داشتن مقدمات لازم عقلی و روحی و زبان شناخت اسلام و شناخت شناسی اسلامی دور مانده اند. بدین گونه شناخت آنان از اسلام در پائین ترین درجه قرار گرفته است. بدان جهت که موقعیتی مهم در میان جامعه ها دارند، اگر به صورتی مؤثر راههای تفکر و اعتقاد خویش را تغییر دهند، خطر بزرگی برای آسایش و خوشبختی مسلمانان خواهند داشت. »([۱۳])

      آنچه در این رابطه ( استعمار فرهنگی ) هیچ گونه تردیدی را بر نمی تابد آنست که مدافعان و کارشناسان نظام فن سالاری با همۀ قدرت و سرعت تلاش می ورزند تا اولاً: از گردن نهادن و تسلیم شدنِ تکنولوژی ـ و احکام و مناسباتش ـ به فرهنگ معنیدار انسانی و ارزشهای استعلائی جلوگیری کرده و چنین رویدادی را « فاجعه تکنولوژی » ( = فاجعه ای برای توسعۀ مادی ) جا بزنند! و ثانیاً: در مرحلۀ اول، اصل نظام فن سالاری و احکام پا گرفتۀ از آن را به نوعی « فرهنگ » و یا به صورتی کاملاً نامرئی و حساسیت زدایانه، به نوعی ایدئولوژی و مذهب بدل ساخته، نه تنها به یکه تازیهای خجالتبار و فساد انگیزش قانونیت و مشروعیت بخشند، که: اعراض و گریز از آن را مایۀ زیان و سرافکندگی و بی فرهنگی و توحش و بی لیاقتی و بی شخصیتی و… معرفی دارند! و در مرحلۀ دوم: اصل مصرف کالاهای متنوع و جدید و مدرن و باب روز را « ارزش » قلمداد کرده و از این طریق « نظامی ارزشی » را بر مردم تحمیل نمایند که در تحلیل نهائی گرایشها و اعمالی جز « خود ستیزی، هویت پریشی و خود ویرانگری » را به ارمغان نتواند آورد. زیرا، انسان مد پرستِ مصرفی، نه تنها همۀ درآمد خود را ـ از طریق خرید، مصرف و به نمایش نهادنِ خرت و پرت های غیر ضروری ئی که استعمارگران تکنوکرات به بازار ریخته اند ـ به جیب صاحبان کارخانه ها،
کارتل ها و تراست ها سرازیر می کند! که: عمر و امکانات متنوع حیاتی خود را در مسیر فراچنگ آوردن پول، برای خرید آنها و مصرفِ بی جا، بی هدف، غیرضروری و ابلهانۀ آنها هدر می دهد! حال، در آخر کار چه دارد؟ خاطراتی تلخ و گزنده از تپش، تلاش، رنج، اضطراب، عرق ریزی، مصرف، خنده، دور ریختن و دیگر؟! هیچ! و همۀ اینها یعنی: تلاش برای هدر دادن و دور ریختن گوهر بها ناپیدای حیات و استعدادها و سرمایه های قیمت نابردار حیاتی خویشتن و لاغیر!

     باید متیقن شد که: آنچه در فرایند این تلاش فسادبار رسوائی انگیز فراچنگ اربابان قدرت، صاحبان کارخانه ها، تراستها، کارتلها، کارشناسان امور استعمار و استثمار و مزدوران بی آبروی شان می آید نیز بیشتر از « خود ویرانگری، هویت پریشی و سیه روئی » نتواند بود! زیرا اینان نیز، عمر و امکانات بیبدیل حیاتی شان را در مسیر برنامه ریزی های مکارانه، روشهای تحمیری، موضع گیریهای استثمارگرانه و تلاشهای وهم محورانۀ دشمن انگارانۀ ابزار انگارانۀ همنوعان خویش، برای بدست آوردنِ پول بیشتر و قدرتِ تحمیل کالاهای مصرفی رنگین تر و تصاعد رقم ثروت هدف باخته ـ و اگر خواستی دقیق تر بگوئی، بگو: برای تفسید و تلاشییِ حیات و هویت و مغز و قلب و آثار ربانی و ارزشبار خود و همنوعان خود ـ به باد داده، در آخر غیر از سرمایه های مادی انباشته شده ئی که جز در جهت تخریب انسانیت عمل نکرده اند ندارند! سرمایه ای که نه ارزشِ یک شب بیدار خوابی و تحمل رنج طراحی برنامه های استعماری ـ استثماری را دارند و نه بپذیرش ننگ و رسوائی روشهای تحمیری و ویرانگرانه می ارزند.

     به هر حال، آنچه این تلاش پدیدار ساخته و تحکیم و گسترش خواهد بخشید آنست که انسان را از محوریت انداخته و اسیر توهمات خام مشتی بیمارِ علیلِ خود ویرانگر می سازد. زیرا در این نظام تنها وظیفۀ مقدس و گرایش ملتزمانه و متعبدانه ئی که به انسان سپرده می شود « مصرفِ » ابزار نو و مدرن بوده و تنها هنر پر سر و صدائی که دارد: « تخریب خود و ابزار » تولید شده می باشد! از اینرو، همۀ ارزش و کرامت وجودیش را همین اصل ننگبار نفرت آفرین تشکیل داده و او را از هر گونه عزت وجودی، سعادت واقعی، آزادی معنادار انسانی، آرامش برکتبار و نوازشگر ربانی و خلاقیت واقعاً معنیدار و استعلائی محروم می سازد! چه روشن است که نهادهای استعمار پیشۀ دنیای فن سالار، بدون هیچ گونه شک و تردیدی، فقط و فقط در تحقق، تداوم، گسترش و شکوفائی اغراض اساسی تکنوکراتهای سودپرست فعال می باشند.
این نهادهای پول خوارِ آدمیت زدای ـ که در واقع، عمر گردانندگان و وابستگان اسیر خود را متلاشی کرده و به ابطال هویت هر دو طرف سرگرم بوده و هستند ـ عمیقاً و شدیداً اهداف سود محورانۀ ضد ارزشی داشته و به عنوان مرکز تدوین و پخش نگرشها و مرجع تصمیم تلاشها و گرایشهای نظام فن سالاری و بردگان فکری آن در سراسر حوزۀ فعالیت های آنها در دنیا تلاش می کنند.
این نهادها به عنوان دهندگان اصلی و محوری خط اندیشه و عمل، نگرشها و گرایشهای ویژۀ مورد نظر خود را تدوین، تبلیغ و پخش نموده، عملکرد دقیق آنها را از مزدوران بومی خود در سایر ممالک مطالبه می نمایند.
« جایگاه بنیادها در دولت سرمایه داری سبب می شود که آنها به حمایت از آنگونه نهادهای آموزشی ـ بخصوص دانشگاهها ـ در داخل و خارج از مرزهای ایالات متحده بپردازند که افرادی را تربیت می کنند که نه تنها دیدگاههای خاص بنیادها را پذیرفته اند، بلکه از نفوذ خود برای « قبولاندن »آن به کسانی که اطمینان کمتری نسبت به امتیازات این دیدگاهها دارند، استفاده می کنند.
گرامشی نشان داد که چگونه جهان بینی طبقۀ متوسط جامعه، نه به زور اسلحه، بلکه از طریق پذیرش مجموعه ای از باورهای مشخص از جانب اکثر شهروندان اشاعه می یابد.
وظیفۀ « قبولاندن » را عمدتاً روشنفکرانی تقبل می کنند که به گفتۀ بیتز می خواهند « جهان بینی حکومت کنندگان را به حکومت شوندگان منتقل کنند و به این وسیله توافق توده ها را برای پذیرش آزادانۀ نظم و قانون کشور تضمین نمایند » این گونه روشنفکران ـ یا به گفتۀ بیتز  « فروشندگان » ـ این موقعیت میانی بین طبقۀ حاکم و مردم را اشغال می کنند. پذیرشِ برداشت طبقۀ حاکم از واقعیت ها، که به عنوان حقیقت مورد تأکید قرار می گیرد و به ظاهر بدیهی به نظر می رسد، به تلاشهای این فروشندگان بستگی دارد. کمک هزینه های تحصیلی که از سوی بنیادهای کارنگی، فورد و راکفلر اعطا می شود، هدف تربیت این فروشندگان یا روشنفکران را در دانشگاههای مورد حمایت آنها در داخل و خارج پیگیری می کند. »([۱۴])

     « بسیاری از برنامه های بنیادها توسط سازمانهایی اجرا شده و می شود که توسط خود آنها برای همین منظور ایجاد شده اند. سازمانهایی به ظاهر مستقل مانند صندوق پیشبرد آموزش، مرکز مطالعات عالی علوم رفتاری، شورای بین المللی توسعۀ آموزشی، شورای پژوهشهای علوم اجتماعی، مؤسسۀ آفریقا ـ آمریکا، آموزش و امور جهانی، کمیتۀ خارجی شورای آموزشی آمریکا، مؤسسۀ توسعۀ خارجی، و بسیاری دیگر، از طریق کمکهای مالی، اشتراک عضویت [ افراد در ] هیئت مدیره ها، و دیدگاههای مشترک در زمینۀ امور داخلی و خارجی، رابطه نزدیکی با بنیادهای عمده دارند.
تشکیل کنفرانسهای بین المللی و انتشار نتایج آنها و تأمین نیازهای مالی برنامه های مطالعاتی به ظاهر مستقل نیز بخش عمده ای از این فعالیت ها را تشکیل می دهد. آنچه در این تحلیل روشن می شود اینست که چگونه این سازمان ها، گردهمائی ها و نشریات، دیدگاههای بنیادها را تأیید و تقویت می کنند.
تائید این برنامه ها از سوی پژوهشگران به فعالیت بنیادها مشروعیت می بخشد، زیرا افراد ذینفع می توانند ادعا کنند که مؤسسات مستقل و انتشارات آنها در بیان دیدگاههایی که خود برگزیده اند آزادند. »([۱۵])
با این مایۀ از باور و برداشت و بر مبنای صدها مورد شاهد واقعی و گزارش افشاگرِ رسوا کننده در زمینه ها و ابعاد مختلف ـ آنهم در سطح دنیا ـ بلاهت و حماقت محض خواهد بود اگر کسانی گمان نمایند که اولاً: فن سالاران سود پرستِ لذت بارۀ غرب بدون هیچ گونه چشمداشتی با صرف آنهمه وقت، نیروی انسانی و پول و… در جهت راحتی، رفاه و تکامل همه جانبۀ ما تلاش می کنند! و ثانیاً: تعاریفی که از مقوله های متنوع و از جمله تمدن، به خورد ما می دهند، واقعاً درست و بدون غرض و مرض باشد.
با همۀ آنچه آمد، برای تکمیل این مبحث باید افزود که متأسفانه یکی از خطرجوش ترین، رنجبارترین و فسادانگیزترین زمینه هائی که با فن سالاری ویرانگرِ غرب به هماهنگی رسیده و همۀ ابزار و امکانات خود را در جهت تحقق اهداف پلید آن قرار داده، هم آوا شدنِ برخی از « شاخه های نوپای » علوم انسانی ـ و در واقع، کارشناسان این رشته های از علوم و نظریه های وهم ساختۀ غرض آلود آنها ـ است با فن سالاری هویت برانداز. در واقع، این دستۀ از نظریه ها و نظریه پردازها خود را قراولان و جاده صاف کن هائی ساخته اند برای ورود بی قید و شرط احکام و مناسبات ارزش برانداز تکنوکراسی! و همینانند که با همۀ امکانات و ترفندهای ظریف و لطیف، زمینۀ تسلیم ـ و در مواردی داوطلب شدن مشتاقانۀ ـ اکثریت مردم خوشباور را بدام های مرئی و نامرئی هیولای فن سالاری آماده می کنند.
آنچه در این رابطه به عنوان مشکلی جدی و قابل تأمل باید مورد تذکر قرار گیرد اینست که اکثریت افراد ساکن در ممالک غیر صنعتی و بدور از دانش، احکام و مناسبات سلطه گرانۀ فن سالاری از یک طرف، به دلیل اینکه خود را به بازار مصرف پر رونق فرآورده های تکنولوژیک بدل کرده اند؛ از دیگر طرف به واسطۀ اینکه فن سالاران فاسدِ سود جوی اسیر پرور، همراه با این دستۀ از خرت و پرت های صنعتی، دانش، فهم و برداشت دیگری جز دانشِ مصرف کردن را بدانجاها گسیل نداده و ارزش دیگری، جز ارزش مصرف کردن وسایل هر چه نوتر و مدرن تر را تبلیغ و القاء نمی کنند؛ از سوئی به واسطۀ اینکه تلاشهای « عقلی » و « ارزشی » در بیشترِ این ممالک به پائین ترین سطح ممکن خود تقلیل یافته و هر روز بلندگوهای اجیر استعمار، به تضعیف
و تحقیر بیشتر آنها همت به خرج داده و دانش صنعتی را یگانه دانش، سرور و آقای دانشهای بشری، مفیدترین و با ارزش ترین بخش علوم فرزند آدمی قلمداد کرده ـ دقت شود ـ رشد، توسعه و ترقی را منوط به « رویکرد » به آنها ـ و نه شناخت و فهم دقیق خودشان به عنوان انسانِ ابزارساز و بهره ورِ از ابزار، تحلیل و شناخت میزان مفیدیت شان، شناخت و ارزیابی « ارزشهای » بالیده از بهره گیری و مصرفشان، برآورد و دریافت میزان سهم گیری آنها در رشد معنوی، در تبلور آزادی، در تحقق عزت و سعادت و طهارت، در تجسم جلال و شکوه هویت و در شکوفائی و تداوم آرامش همه جانبه و معنیدار انسانی ـ جا می زنند! و از دیگر سوی به دلیل اینکه این دستۀ از مردمِ خوشباورِ فریب خورده، قدرت تحلیل و ارزیابی روابط پیچیدۀ حاکم میان این شاخه های علوم هماهنگ شده با فن سالاری هویت برانداز غربی را ندارند؛ از جانبی به علت اینکه راز و روش و راه و جهتِ بهره جوئیهای ارزشبار از علومِ واقعاً انسانی را از آن کتمان کرده و فقط آنان را به بدترین نحوه ها و روشهای بهره گیری از ابزار تکنولوژیک آشنا کرده اند؛ و از جانبی به دلیل اینکه نظام ارزشیِ اینان دستخوش بحران و تلاطمی هراسبار شده و اهداف و ارزشهائی را وجهۀ همت خویش قرار داده اند که از تبلیغات فسادبار نظام فن سالاری نیرو و الهام گرفته؛ و به دلایل متعدد دیگر، کارشان نه تنها به جائی رسیده است که میان گرایشهای مورد القاء، تشویق، تبلیغ و حمایت شیطان صفت های نظام فن سالاری با گرایشها و تلاشهای همسو با کمال و آزادی و آرامش و عزت وجودی خود تعارضی نمی یابند! بلکه: تلاشهای آندسته از نظریه پردازهای مغرض ( نظریه پردازان هماهنگ شده با فن سالاری ) کارشان را بدانجا کشانیده که اگر مثلاً بچه دانشجوی خود باخته و یا خود فروخته ای، از سر شوخی ادعا کند که مثلاً تکنولوژیستهای غرب از ذغال سنگ، روغن خوشگواری تحصیل کرده اند که سرطان « سنگ کلیه » را از میان می برد! نه تنها متوجه روابط طنزآلود میان واژه های مورد بهره وری گوینده و در نتیجه دچارِ استبعاد نظر نسبت به نفس قضیه نشده و به هیچ گونه تشکیک و تلاشی مستدل و برهان جویانه نمی پردازند که ابلهانه آنرا با دیدۀ تعجب و تحسین نگریسته و پذیرفته! و به عنوان دست یابی به دانشی جدید و تازه وارد ـ و احمق پرور! ـ نقل مجالس خویش می دارند!

     به هر حال، این نحوۀ برخورد با خود، با احکام و مناسبات فن سالاری و با ابزار تکنولوژیک باعث می شود تا افرادی از این قماش، نه تنها در رابطه با تبلور گوهر حیات و ارزشهای حیاتی مشارکت و هماهنگی نداشته باشند، که باعث می شود تا اصلاً متوجه گوهر حیات، جهتِ تکاملی حیات انسانی، ابزار مورد نیاز چنین حیاتی، روشهای تحقق و شکوفائی حیات معنیدار انسانی، ارزشهای بالیده از حیات ناب ربانی و نهایتاً: هدف غائی و نهائیِ آن نشده، چونان عروسکهائی بی اراده و بی هدف، به ساز فروشندگان ثروت اندوز و سود جوئی برقصند که در تحلیل نهائی از آنان و هویتِ ناب انسانی شان اشیاء و ابزاری ـ فقط ـ خرید کننده، مصرف کننده، از بین برنده و دور ریزاننده می سازند!

     یکی از دهها پیامد ننگبار و ذلت آفرین چنین برخوردی با غرب و نظام فن سالاری آن بوده و می باشد که این دستۀ از مردم نه تنها میان « تمدن انسانی » به معنای دقیق و واقعی کلمه، با « رویکرد به نظام مصرفیِ » مورد حمایت و تشویق تکنوکراتهای پول پرست تفاوتی قایل شده نتوانند، که متأسفانه باعث شده است که همین رویکرد مصرف محورانۀ ویرانگر را « تمدن » پنداشته و با حالتی شیداوار، سر به دنبال وی بگذارند! این درحالی است که همۀ واقعیت مؤید آنند که در این فرایند، به گونه ئی چشمگیر و انکار نابردار، هم ابزار به شکل وحشیانه ئی مصرف و تخریب می شوند ـ تا جایشان را چیزهای نوتری پر کند ـ و هم تمامت استعدادها، نیروها و امکانات وجودیِ بکار گیرندگان، تولید کنندگان و مصرف کنندگان این وسایل! چرا که تنها هنر و تلاش اینان صرف تخریب و تلاشیِ خرت و پرت های مصرفی بوده، به جای توجه به خود و حسن عاقبت و حاضرت خویش، نیروهای خود را صرف تخریبی عبث، خجلتبار و هستی برانداز کرده و دست خالی در میدانی به وسعت ندامت و بدبختی، بی هویتی و بی ریشگی، پوچی و بی حرمتی و… نظاره گر تهیدستی، بیچارگی، پوسیدگی، آلودگی و بد سرانجامی خویش اند.
به هر حال، آنچه در این رابطه به شدت قابل تأمل بوده و به عنوان وظیفه ئی انسانی، دلسوزانه و ارج مدارانه مطرح می باشد اینست که: شایستۀ هر انسان به ما هو انسان آنست تا در قدم اول، به عنوان یک شک علمی و فلسفی، نسبت به این برداشت خود از تمدن و ارزشهای مربوط و متوجه به آن « تردید » روا داشته و بر مبنای تشکیک و تأسیس آراء و نظریه های متضاد، با دقت و حوصله ای درخور به ارزیابی عالمانۀ ارزش مدارانۀ معنیدارِ انسانی ـ شایستۀ مقام انسانی خود ـ پرداخته، هم نگرشها و هم گرایشهای خود را ارزشمند و برهان محور سازد؛ و هم به این نگرشها و گرایش ها « تعریفی نو و وجهه ئی دفاع پذیر » بخشاید.
و اما در قدم دوم، به تحلیل اندیشه ها، ارزیابی آراء و باز شناخت و سنجش اهداف کسانی همت گمارد که با همۀ شور و حرارت علیه نظام فن سالاری قیام کرده، ساز و کارها، تلاشها، جهت گیری ها و اهدافش را ضد انسانی قلمداد می کنند. چرا که تا چنین نکند، برخورد و موضع گیریهایش، چه له و چه علیه هر جهت و طرفی که باشد، بار علمی، انسانی و معنای اختیاری ـ ارزشی نداشته، خود را و گرایش های متنوع خود را ـ گاهی تا سطح میمونهای باهوش و زمانی تا سطح ابزار فیزیکی ـ تنزل وجودی بخشیده است!

     در پایان این مبحث، بهتر آن می نماید تا برای آشنائی با روش فعالیت ها، ابزار مورد توجه و بهره وری، و نیز درک و لمسِ جهت و اغراض این دستۀ از بازیگران صحنۀ فن سالاری، و دادن زمینۀ بررسی و تحقیق در مورد تاریخ گذشته و حال جامعه و ملت خودمان، برای جوانان پاکدل آن سامان، تکه هائی از کتاب افشاگرِ « رسانش نوآوری ها » را مورد تأمل قرار دهیم؛ این نحوۀ برخورد با قضیه باعث خواهد شد تا رد پای استعمار فرهنگی را به طور تجربی و عینی، در حوزۀ حیات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود ـ به عنوان ملتی ستمدیده از استعمار ـ تعقیب کرده و مورد ارزیابی قرار دهیم:
« مأمور تغییر، در فرایند معرفی یک نوآوری به ارباب رجوع خود دارای هفت نقش پیاپی می باشد.
۱ ـ بر انگیزی حس نیاز به تغییر. مأمور تغییر غالباً بایستی احساس نیاز به تغییر رفتار را در ارباب رجوع خود بوجود آورد. این نقش بویژه در کشورهای کمتر توسعه یافته حائز اهمیت می باشد.
برای شروع فرایند تغییر، مأمور تغییر بایستی راه حلهای گوناگون مربوط به مسئله را نشان داده، اهمیت مسائل را روشن کرده و ارباب رجوع خود را قانع کند که توانائی راهیابی مسایل را دارند. در این مرحله، مأمور تغییر نه تنها بایستی نیازها را مشخص نماید، بلکه آنها را به صورت عامل سازنده و مشوقی برای پیشرفت ارائه کند.([۱۶])
۲ ـ برقراری رابطه ی تغییر. هنگامی که نیاز به تغییر ایجاد شد، مأمور تغییر بایستی با ارباب رجوع خود رابطه برقرار کند. وی می تواند با اعتبار بخشیدن، ایجاد اعتماد، همدلی با نیازهای آنان، این رابطه را تحکیم کند. اعضای نظام اجتماعی، می بایستی پیش از پذیرش نوآوری، مأمور تغییر را پذیرفته باشند.
۳ ـ تشخیص مسئله. مأمور تغییر مسئول است که مسایل ارباب رجوع خود را واکاوی کرده و مشخص سازد که چرا روشهای موجود نمی توانند نیازهای آنان را بر آورده کنند. مأمور تغییر بایستی برای دستیابی به نتایج تشخیص خود، موقعیت ها را از نگاه ارباب رجوع خود ببیند.
۴ ـ ایجاد انگیزه ی تغییر در ارباب رجوع. مأمور تغییر پس از بررسی راههای دستیابی ارباب رجوع به اهداف خود، بایستی وی را به تغییر و نوآوری تشویق کند… در این مرحله، مأمور تغییر نقش یک مشوق را ایفا می کند.
۵ ـ تبدیل نیت به عمل. مأمور تغییر بایستی تلاش کند تا به توصیه های مبتنی بر نیازهای ارباب رجوع [ = نیازهائی که به صورت شیادانه، خود را در آنها ایجاد و شکوفا کرده است ] ، در رفتار آنان تأثیر گذارد.
۶ ـ تثبیت تغییر و جلوگیری از عدم ادامه. مأمور تغییر می تواند به گونه ای مؤثر، رفتار جدید را با فرستادن پیام های تشویقی، تثبیت و پایدار کند. این عمل، معمولاً زمانی انجام می گیرد که فرد در مرحله ی آزمون و یا مرحله ی ترغیب فرایند تصمیم نوآوری است.
۷ ـ دستیابی به رابطه ی نهایی. هدف نهایی هر مأمور تغییر این است که فرد را از وابستگی برهاند و به مرحلۀ اتکاء به خویشتن([۱۷])برساند.»([۱۸])

 



[۱] ـ کنترول فرهنگ، ص ۲۰

[۲] ـ همان، ص ۲۶۰

[۳] ـ کنترول فرهنگ، ص ۱۲

[۴] ـ کنترول فرهنگ، ص ۴۶

[۵] ـ رسانش نوآوری ها، ص ۴۲

[۶] ـ رسانش نوآوری ها، ص ۴۳

[۷] ـ رسانش نوآوری ها، ص۲۶۱ و ۲۶۲

[۸] ـ همان، ص ۲۴۳

[۹] ـ و این واقعیت ملموسی بود که ما، هم قبل از انقلاب اسلامی گرفتارش بودیم! هم در دوران انقلاب و هم امروز که انقلاب را به تحریفی خجلتبار کشانیده اند!

[۱۰] ـ کنترول فرهنگ، ص ۱۴

[۱۱] ـ مالک بن نبی، ص ۲۷۹

[۱۲] ـ این وضعیت در شرایط کنونی مردم ما که به دلایل متعدد و از همه مهمتر: « بی کفایتی رهبران سیاسی و
بی مبالاتی رهبران دینی نسبت به احکام اولیۀ نورانی اسلام » از همه چیز زده شده و نسبت به همه چیز و همه کس اعتماد خود را بطور هراسباری از دست داده و چشم امید به دنیای غرب بسته اند، بسیار تأمل انگیزتر و هراسبارتر می باشد.

[۱۳] ـ اسلام و دنیوی گری، ص ۱۱۶

[۱۴] ـ کنترول فرهنگ، ص ۲۰

[۱۵] ـ کنترول فرهنگ، ص ۱۳

[۱۶] ـ حال چرا آنهائی که دلشان به همسر و برادر و… خودشان نسوخته و حاضر نیستند تا سه قِران به یکدیگر قرض بدون پشتوانه بدهند! اینهمه اصرار برای پیشرفت ما دارند؟! تو بگو.

[۱۷] ـ تأمل در سوء استفاده از اصطلاحات پایه ئی و تحریف فسادبار آنها، مایۀ شگفتی تواند بود! به ویژه وقتی متوجه شویم که مأمور تغییر می خواهد فرد را از وابستگی به فرهنگش، به تاریخش، به زبانش، به عاطفۀ زیبا شناختی و هنریش، به ارزشهای اعتقادی و اخلاقی و عرفانی و غیره اش « آزاد » کرده و به استعمار متکی سازد!

[۱۸] ـ رسانش نوآوری ها، با اندکی تلخیص از ص ۲۴۵ ـ ۲۴۶

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.