سخن مدیر:

ماتریالیسم، جهان و انسان

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

  روسها، از دیر زمانی ست که مدعی پیروی از نظامی فکری بنام «ماتریالیسم دیالکتیک» می باشند و گذشته از اینکه سیاست و نظام حاکم بر این کشور (سوسیالیسم) را پا گرفته از ماتریالیسم و بر اساس بینش ماتریالیستیک می پندارند، برآنند که دیگران را متقاعد سازند که نخست نظام سوسیالیستی مبتنی بر عدل اجتماعی بوده و می تواند به پراکندگی ها و تزاحم و تنازع ناشی از حاکمیت ظلم و بیداد خاتمه بخشد و ثانیاً جهد می ورزند تا به بیرونیان از مرزهای روسیه بباورانند که در کشور روسیۀ فعلی عدل! حکومت می کند!
البته برای جهان ثابت شده است که اگر روسها به افغانستان لشکر کشیده و در حدود یک میلیون افغانی را به خاک و خون کشیده و چهار میلیون از جمعیت این مملکت را به ممالک دیگر متواری کرده اند، عملی ست عادلانه! آنهم زائیده عدل علمی! چه این عدل از فلسفه علمی! مایه می گیرد و طبیعی ست که نمی تواند خود علمی نباشد! بگذر.
بهر حال، سیاست فریب مبتنی ست بر ماتریالیسم دیالکتیک که بنا به قول خود آقایان بر مبنای دستگاه فلسفۀ علمی شکل گرفته است، و طبیعی ست که نقد و بررسی همۀ نشایسته ها و نبایسته ها و ناتوانیها و نواقص یک دستگاه فلسفی را نمی توان در یک مقاله گنجانید، آنهم اگر این دستگاه، چنان ماتریالیسم دیالکتیک، نظام فلسفی ئی باشد که هیچ جایش با هیچ جای دیگرش هماهنگ و هم دست نباشد! گذشته از اینکه قسمتی از نارسهائیهای ماتریالیسم دیالکتیک را دیگرانی دانشمند و حقیقت جوی در رسایل و کتب جداگانه و مفصلی ارائه داده اند و طالبین به آن مباحث شایسته آنکه به آن نوشته ها تمسک جویند.
دستگاه فلسفی سیاست فریب برآنست که «جهان» از بیخ و بن مجموعه ای است مادی که در آن هیچ عنصر غیر مادی (معنوی ـ الهی) جائی ندارد.
در جهانی که فطرت و خمیرۀ آن در جهت معنویت سرشار و مطلقی بوده، هست و خواهد بود، در جهانی که از دیر و دیرترین باز، مشعل های معنوی هدایت، دست به دست پیام آوران الهی داده شده و بشر نه تنها از طریق فطرت با معنویت احساس آشنائی می کند که سراسر تاریخ وی، فریاد معنویت و الوهیت است، سیاست بازانی چند، قد می افرازند و می گویند جهان ذاتاً مادی است و هیچ عنصر الهی در آن جائی ندارد، تازه اینان مایل اند که همگان این پندار حقیر شان را باور کنند.
اینان متوجه نیستند، در جهانی که کلاً مادی است چگونه و از چه راهی ایدۀ عدل و الوهیت تبارز کرده است؟!
لذاست که متوجه می شویم، جهان بینی دستگاه فریب، نظر به تنگی زاویۀ دید و تناقض گوئی با اصول خویش، نخستین عامل شکست نظام سیاسی خودش می شود. چه نظام فلسفی اش نظر به نواقصی که دارد نمی تواند، حقایق و وقایع جهان را حتی بر اساس اصول خودش توجیه و تبیین نماید.
یکی از علتهائی که سیاست و جهان بینی نظام فریب را به پرتگاه شکست نزدیک ساخته است نواقصی است که در زمینه های «ابزار شناخت» و «روش شناخت» دارد، چه ابزار شناخت این دستگاه وسایل حسی بوده و پا از مرز احساس فراتر نمی گذارد و حتی نابخردانه «عقل» را بباد تمسخر می گیرد و در بخش دوم پایبند ساحۀ محدود و کریه دیگری ـ که نوعی دیگر از شناخت حسی است ـ بوده و هر آنچه را که در حیطۀ تجربه نیاید، نفی می دارد.
شگفتی مطلب در اینست که اینان همه جا چنین نیستند و آنگاه که مصالح سیاسی شان تقاضا می کند از هر ایدآلیستی مسخره تر به مسایل ایدآلیستی می چسپند! برای اینکه خوانندۀ محترم از منافقت بازیگران سیاست فریب و جهان بینی منافقانۀ شان بهتر آگاهی حاصل نماید و ضمناً سخن نگارنده بدون مثال نبوده باشد، در رابطه با آنچه آمد، بهترین مثال را می توان مقولۀ تضاد دانست.
آنهائی که فلسفه می فهمند، نیک دریافته اند که «تضاد» یک مقولۀ اعتباری است نه بدیهی و نیز نیک باور دارند که رسیدن به درک مفهوم تضاد از طریق حس و تجربی غیر ممکن است، چه آنچه برون از ذهن کسی وجود نداشته باشد، درکش حسی و تجربه نیست و اصولاً ما در برون پدیدۀ (چیزی) واحدی نداریم که برخورد با او ایجاد درک «تضاد» را بنماید.
با همۀ اینها، سیاست بازان نظام فریب، تضاد را اصل و نهاد زیربنای همۀ افکار مادی! و دستگاه فلسفۀ علمی! خود قرار داده اند! مسخرۀ در مسخره.
چون تضاد نه با ابزار شناخت این نظام و نه با روش شناخت آن درک شدنی است، بخواهی نخواهی، نزد باخردها پرسشهائی را ایجاد می دارد که روشنگر تناقض گوئی دستگاه فلسفی نظام فریب است با خودش؛ و یقیناً آخر امر هم، سنت های حقانی هستی که بر مبنای نفی باطل و اثبات و تجلی حقیقت استوارند، حق را جلوه گر ساخته و نظام فریب را از چشم انداز باورها انداخته و به منجلاب شکست و نابودی می کشاند. و اگر سیاست پیشگان نظام فریب، نخواسته باشند بیش از این به فریب دادن خویش ادامه دهند، باید باور کنند که سالهای سال است شکست ننگین مارکسیسم اعلام شده و خردها و دیدگان حق نگر، حتی از تماشای شکست واقعی این اندیشه و نظام سیاسی بازگشته اند.
از جانبی جهان بینی سیاست فریب بر زمینه هائی بنا شده که رسیدن به حقایق و جوهرۀ آن زمینه ها نیاز مبرم و شدیدی به فلسفه بافی و بحث های کشدار ندارد.
اساساً تا آنجا که هر انسان معمولی ئی متوجه شده است در همین دنیای خاکی ما، هیچ چیز به خودی خود پدید نیامده است و هر چه ـ اعم از پدیده های محسوس و یا روابط و قوانین حاکم بر این پدیده ها ـ را مشاهده می کند، پدید آورنده ئی داشته است! جز جهان به این عظمت؟!
ماتریالیسم می گوید که: جهان را کسی به وجود نیاورده، بوده، هست و نیز خواهد بود! جالب قضیه اینست که می کوشد به دیگران بقبولاند که جهان را کسی به وجود نیاورده است! اما باز مسخره تر اینکه می گوید تکامل هم می کند.
قسمت جالب قضیه در اینست که اینان با همۀ فقری که در زمینۀ پیدایش، تعلیل، تفسیر و توجیه مفاهیمی چون: «علت»، «ضرورت»، «خدا» و… در ذهن دارند نابخردانه وارد بحث آن قضایا می شوند، در صورتی که موجه آن بود که چون ماتریالیسم دیالکتیک نمی تواند از طریق شناخت حسی رابطۀ «علت و معلول»، «ضرورت و امکان» و… حل نماید وارد بحث آنها هم نمی شد؛ چه برسد به اینکه مثلاً در رابطۀ علی ـ معلولی، خدا را نفی کند! چه این دستگاه فلسفی حقیرتر و ناتوان تر از آنست که حتی بتواند با در نظر گرفتن اصول حسی شناخت، چگونگی ذهنیت باور به خدا را توجیه نماید، زیرا که این روش فلسفی معتقد است: هرگاه چیزی در بیرون وجود نداشته باشد ممکن نیست ذهن انعکاسی از چیزی معدوم را در خود نمایش دهد، ولی وقتی مسئلۀ خدا پیش می آید این فلسفه با چشم پوشی از تحلیل و تفسیر چگونگی پیدایش آن، آن را مورد انکار قرار می دهد!
و هر چند به هدفدار بودن جهان و نیز به تصادفی بودن جهان صریحاً حرفی ندارد! اما از محتوای سخنان آنان بر می آید که هم به تصادف مؤمن اند و هم به هدفداری جهان! و اما چه هدفی! هیچ معلوم نیست!
و چون همۀ این نارسائیها روشن تر از آنست که کسی جهت فهم آنها نیازی به مسایل غامض فلسفی احساس کند، دستگاه را به مسخره و شکست مواجه گردانیده است.
در مورد انسان شناسی این نظام همین بس که از شدت بهیمی پنداشتن انسان، نابخردانه برآنست که زیربنای همۀ فعالیت های انسانی را همان نیازهای حیوانی وی (نان، لباس و مسکن) تشکیل می دهد.
آن کسی که آدم باشد وقتی این فلسفه بافی تمسخر بار و ذلت آلود را مشاهده کند، شاید خنده اش بگیرد و شاید هم به گریستن مجبورش نماید. چه درین دستگاه آنهم در برجسته ترین تحلیلش، انسان، میمون زاده ئی ست که فقط می خواهد شکمش پر باشد و تنش پوشیده و جایش امن! طبیعی است که سیاست مداران پیرو این بینش، بر آنند تا انسانها را از هر طریق ممکن به اهداف منحط این سیاست حیوانی برسانند، چنانکه در افغانستان عمل می دارند.
آنچه در مورد فلسفۀ سیاسی این نظام باید ارائه شود اینست که طبق گفته های متواتر ایدئولوگهای این دستگاه، فلسفۀ سیاسی اش «حزبی» است! و صد البته که این فلسفۀ حزبی را جز باورمندان به زور که خود را از طریق تحمیل زور دولت نامیده اند کسی گردن نخواهد نهاد! چه اگر این فلسفۀ «حزبی» به معنای مردمی بودن آن می بود که لازم بود تا اکثریت مطلق مردم مثلاً روسیه را حزبی ها تشکیل می دادند و از نظام و فلسفه ئی که جانبدار مردم بود جانبداری می کردند! نه اینکه فقط آنهائی که دولت (زورداران و زورگویان جامعه) را تشکیل می دهند جانبدار آن باشند! و باز چه به ناحق و چه به دروغ و متناقض با آن!
و اگر قرار باشد، بدترین نتایج حاصله از تحقق سیاست و فلسفۀ سیاسی نظام فریب را ارائه نمائیم، به حق در رأس همۀ این نتایج ذلت بار، اعراض نود و اندی در صد مردم روسیه است از سیاست فریب و جهان بینی آن! و وقتی خود روسها اعلام می کنند که عدد تبلیغاتی حزب کمونیست دوازده میلیون نفر می باشد، آوردن دلائل دیگری جهت اثبات اعراض مردم ضروری نخواهد بود.
از دیگر سوی، انسان شناسی و فلسفۀ سیاسی اینان در مواردی چون اخلاق، آزادی، عدل و حتی آموزش و پرورش، از منحط ترین توجیهات و تحمیلات برخوردار بوده و چون این مقاله، برای مقصد دیگری نگاشته شده است از بحث بیشتر خودداری می داریم.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.