سخن مدیر:

زیر مجموعه های بررسی سیاست فرهنگی (۱-۷)

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

۱تولید نفرت نسبت به سیاست آموزشی حکومت:از آنچه در گذشته آمد خوانندۀ محترم به خوبی میتواند طبیعی بودن این نتیجۀ نامیمون را خود اعتراف و اذعان داشته باشد.

۲ ـ تولید نفرت نسبت به نظام سیاسی:این مسئله نیز روشن است که ذهنیت مردم و ابراز نفرت و انزجار همیشه در سطح معلول باقی نخواهد ماند و طبیعی است که درد و اضطراب، ذهنیت انسانرا به کنجکاوی واداشته و این کنجکاوی در نهایت خود را به علت ها خواهد رسانید، لذا تولید انزجار مردم افغانستان هم نمیتوانست همیشه در سطح سیاست آموزشی باقی بماند و بالاخره ذهنیت ها متوجه اصل سیاست تخریبی حکومت شد.

۳ ـ تولید نفرت نسبت به آموزشهای حرفه ئی:قبلاً گفتیم که آموزش در افغانستان بدل شد به ابزار اقتصادی و نیز به عامل ایجاد شکاف طبقاتی.

در مورد آموزشهای حرفه یی، چون این آموزشها در رابطه با استعمار فرهنگی دولتی و استثمار اقتصادی خارجی نمیتوانست رقابتی تکاملی داشته باشد، طبیعتاً از نظر کارآیی اجتماعی به دست دوم و سوم قرار گرفت، همچنانکه از نظر تولیدی و اقتصادی.

۴ ـ رویکرد به سیاستهای وارداتی: که بعداً موجز شرح خواهد شد.

۵ ـ رویکرد به فرهنگ وارداتی: که بعداً بصورت موجز شرح خواهد شد.

۶ ـ ایجاد بیرون محوری فرهنگی.

۷ ـ خودفراموشی و خودباختگی فرهنگی.

     آنچه درین زمینه آمد اگر چه نه همۀ آنهایی است که باید گفته شود، امید است آنانیکه فرصتی بیشتر دارند بتوانند درین زمینه با ظرفیتی بیشتر و تحمل رنج و فشاری مناسب تر، حق مطلب را ادا نمایند.
فرهنگ افغانستان را در گذشته افزون بر بخشجها و شاخه های تذکر داده شده باید برای بررسی بهتر به دو شاخۀ فرهنگ رسمی و دولتی و در نتیجه رسماً استعماری و ضد اسلامی و فرهنگ بومی و غیررسمی و سنتی که بیشتر محصور در چوکات مسایل مذهبی است و استعمار جز از طریق غیر مستقیم نتوانسته است بر آن مسلط شود، تقسیم کرد، و در این تقسیم آنگاه که میگوئیم، فرهنگ رسمی، ابعاد مادی «تکنولوژی وارداتی و کلیۀ زمینه های صنعتی» مدها، تجملات، و غیره… و ابعاد معنوی فرهنگ زیر نظر مستقیم دولت را در نظر داریم و نیز منظور از فرهنگ بومی نزد ما رسم و رواجها، آراء و عقاید، ایدئولوژی از کار انداخته شدۀ اسلامی، مدها، صنایع و ابزار مورد استفاده ئی ست که اکثریت قاطع مردم افغانستان بدین قسمت از فرهنگ گرایش داشته و یا وابستۀ به آن شده اند. در قسمت فرهنگ رسمی از پنجاه سال به این طرف استعمار بگونۀ دردناکی با ماسک علم پرستی دلسوزانهجئی، توانسته است خویشرا در قلب آن برساند!
فرهنگ رسمی افغانستان، در نهایت تحلیل یک وظیفۀ سنگین استعماری را به عهده دارد و آن اینکه در کنار آموزش مسایل نوین علمی و آشنا ساختن دانش آموز به زمینه های مورد نیاز از علم که میتواند در به رفاهیت و به قدرت رساندن انسان کمک های شایسته و فراوانی بنماید، نخست فقر علمییِ شدید و بازدارنده یی را در راه رسیدن به قدرت و رفاهیت، در ذهن دانش آموز القاء کرده و ثانیاً این تز دروغین استعماری را در وجدان رفعت جوی و کمال گرای نوآموز افغانستانی میکارد که رسیدن به قلۀ انسانیت را باید از طریق غرب و استعمار گذر کرد.
هر دو پهلوی ذکر شده پشت و روی سکۀ یک وظیفه و از هم جدا ناشدنی بوده و وجود یکی تداعی کنندۀ وجود دیگریست. چه زمینۀ تعلیم و آموزش را طوری طرح کرده اند که شخصیت انسانی را بیشتر در ابعاد بهره وری از زمینه های فرهنگ مادی محدود نماید.
واقعاً حیله و فریبکاری عجیبی است! اگر ما یکی از ابعاد شخصیت انسانی را حقیقت جوئی و در نتیجه علم گرایی بپنداریم، این امکان غیر موجه نیست که شخصیت انسانی را در کنار سایر زمینه هایی که قوام دهندۀ این شخصیت میباشد، مانند اخلاق، زیبائی پسندی و پرستش و زمینه های عبادی و عشق آلود، متمایل و منبعث از بعد فرهنگی نیز دانسته باشیم؛ لیکن استعمار توانسته است با افسون شیطانییِ خویش نه تنها سایر زمینه های بسیار مؤثر، ژرف و بلند شخصیت انسانی را یا
بدست کم بگیرد، و یا تحریف کند که اساس حقیقت جویی را، که یکی از ابعاد اساسی شخصیت ساز انسان است به انحرافی دردبار کشیده و انسانرا بدین باور شیطانی معتقد سازد که فطرتش را، جوهریتش را، کمالش را، بزرگواری و بزرگمردیش را، کرامت و شرافتش را، در بهره وری از زمینه های فرهنگ مادی جستجو کند و از همین روی است که در ممالک استعمارزده، وقتی با دانش آموزیکه زیر نظر فرهنگ رسمی و استعماری قرار دارد مواجه میشویم، اگر هدف تحصیلاتش را پیجوئی نمائیم، دردناکانه در می یابیم که واقعیتهای ذکر شده صددرصد در مورد وی صادق است، لیکن چون ویرا بدان باورِ غیر انسانی مجهز کرده اند، نخست ایدۀ خویشرا علمی و پیشرفته میپندارد و گذشته از آنکه اندیشه های سنتی را در مورد انسان و شخصیتش طرد و نفی میدارد، به هیچوجه حاضر نیست آن ایدۀ وارداتی را رها کند. شگفتی و رنج آوری این مسئله در اینجاست که طی این مدت هنوز پیروان این عقیده، و حتی رنج آورتر از آن اینکه روشنفکران دیگر این سرزمین یا نتوانسته اند با بررسی های همه جانبه و کامل به راز استعماری این مسئله پی ببرند، و یا اگر تنی چند از روشنفکران متعهد بدرک این مسئله رسیده اند نتوانسته اند ویا نگذاشته اند تا آنرا بگونۀ علمی و روشنگرانه ئی به خورد دیگران بدهند.
استعمار همیشه تاکید داشته است، آموختن و وارد شدن در زمینه های دانش نوین (دانشیکه میتواند ابزارساز و مجهز کنندۀ بیشتر انسان در مقابل طبیعت باشد) میتواند پس از چندی شما را به حد خودکفائی درین زمینه آماده سازد، لیکن پنجاه سال از بدو تاسیس مراکز فرهنگی غرب میگذرد و طی این مدت جز به هدر رفتن نیروهای توانزای جوانان در راه حفظ آموزش این مسایل هنوز کوچکترین قدم علمی یی که بتواند مردم را در کوچکترین زمینۀ صنعتی مجهز دارد، برداشته نشده است.
در حقیقت هدف از تدریس در مدارس دولتی و اسم بردن از زمینه های علمی صنعتی چیزی جز نمودار ساختن قدرت غرب و القاء اینکه: هر چه هست غرب است و هویت انسان و جوهریت فطری او، و در یک کلام انسانیت بشری در بهره وری از زمینه های قدرت مداری است که نمودار میشود، نبوده است، چه اگر هدف غیر این بود و حکومتهای دست نشاندۀ استعمار میخواستند مردم به خودکفایی در قسمت هایی که مورد آموزش قرار میگیرد، برسند، تجربۀ پنجاه ساله برای همۀ زمینه ها کافی بود .

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.