سخن مدیر:

مراتب گرایشها

بدون دیدگاه

  وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ … ق / ۱۶  انسان از دیدگاه قرآن سرشتی دوگانه نداشته بلکه خلقتش دارای مراتبی ویژه می باشد، تدبر و تعمق شایسته و فراگیر در آیات کتاب الهی نیز می تواند اهلِ تحقیق را به روشنائی واقعیت برساند. اینکه قرآن دارد:

     … خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ کَالْفَخَّارِ * «انسانرا از گِل خشکی چون سفال آفرید» رحمن ـ ۱۴.

     … وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَهٍ مِّن طِینٍ* «به راستی که انسان را از مایه ای از گل آفریدیم» مؤمنون ـ ۱۲

     … وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ * «انسان را از گِل خشک، از گِل سیاهِ بو گرفته ساختیم» حجر ـ ۲۶.

     … إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَهٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِیهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعًا بَصِیرًا* «ما انسان را از نطفه ای مخلوط آفریدیم که (به تکلیف) امتحانش کنیم، و او را شنوا و بینا کرده ایم» دهر ـ ۲

     … فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ* «و چون آنرا بپرداختیم و از روح خویش در آن دمیدم، سجده کنان برابر او بیفتید» حجر ـ ۲۹.
مبین مراتب تکوین همین موجود است.
حال اگر بپذیریم که انسان موجودی ذومراتب است، باید بپذیریم که: هر مرتبه از وجودش، وضعی ویژه، نیازهای ویژه و احکام بدل ناپذیر ویژه ئی دارد. از اینرو می توان اذعان داشت که وقتی روان انسانی به مرحله و مرتبۀ بلوغ و کمال خود رسید، نیازهائی کاملاً مخصوص به خود، وضعی منحصراً ویژه و احکامی کاملاً مخصوص به خود دارد. زیرا: همانگونه که بدن برای سالم و شاداب و معتدل ماندن ـ به واسطۀ اینکه مادیست ـ مثلاً به آب (از جنس خودش) نیازمند است، روان نیز به موادی ضرورت دارد که از جنس خود آنست.
لذا: دقیقاً به همان نحوی که ندادن آب مثلاً به بدن، پاکی و طراوت آنرا از میان می برد، بی توجهی به وضع و نیاز های روان نیز، آنرا پژمرده و علیل می سازد.
به هر حال، انسان دارای فطرتی الهی بوده و به مجرد رسیدن به مرتبۀ کمال نیک و بد خود را می فهمد. زیرا افزون بر اینکه از فیض الهام فجور و تقوی برخوردار گردیده، همیشه از نعمت رسالت انبیاء ـ که تبیین دقیق ارزشها را طی اوامر و نواهی در بر دارد ـ برخوردار شده است. حال: تحقق فطرت الهی او، و تحقق هویت انسانی او در گرو:
۱ ـ رویکردن به ارزشها و به تعبیری دقیق: رویکرد به اندیشۀ الهی و تلاش در جهت تعبد و عشق اوست.
۲ ـ در گرو پشت کردن به اندیشۀ خود و پشت کردن به تلاشهای نامتعادل منطق گریز خودمدارانه. زیرا تا آنجا که از بررسی و تحلیل دقیق رفتار آدمی زادگان بر می آید، این نکته ثابت می باشد که:
گاه انسان هویت و تحقق آنرا در زمینه هائی جستجو کرده و می یابد که نیروی فکری و غریزی خودش بدانها رسیده، ملایم طبع خویش یافته، آزمایش کرده و تنها راه تحقق خود را گذر و تحقق از آن زمینه ها می یابد؛
گاهی آنرا در زمینه هائی که فکر و برداشت جمعی از انسانها بدان رسیده است؛
و زمانی ـ بنابر ایمان به غیب ـ آنرا در زمینه هایی که خالقش از طریق وحی و… تبیین داشته است.
طبیعی است که از نظر اسلام، تحقق فطرت الهی فقط در گرو پذیرفتن و گردن نهادن همه جانبۀ وی به نظام اسلامی است و بس. زیرا که قرآن این حصر را خود چنین بیان داشته است:

     … اِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللهِ الْاِسْلامِ … آل عمران ـ ۱۹.
وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْاِسْلامِ دیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ … آل عمران ـ ۸۵ .

     از اینرو در این نظام فکری و عقیدتی، فرد سالم یا روان سالم فقط همانیست که در بوتۀ عمل به اوامر و نواهی گداخته شده باشد، ذهینت پاگرفته از وهم و خیال و غرایزش، در شرار عشق به ارزشهای ربانی، تعدیل و زائده هایش نابود گردیده باشد، خود را از چنگ وهم مطلق ساز و خیال جزمیت پرداز و خواستهای هویت برانداز رهانیده باشد، و به عکس و نقیض زمینه های یاد شده مجهز ساخته باشد. تحقق، رشد و تداوم سلامت روانی فرد و بر عکس، بروز و غلبۀ پریشانیهای روانی و تلاشی هویت ربانی فرد، چنانکه مفصلاً خواهد آمد، در گرو یکی از این دو امر است:
تسلیم ارزشهای الهی شدن؛
یا در زندان زجرتبار جزمیت فکری و مطلق های ذهنی به سر بردن و شلاق انحرافات، تألمات و اضطرابهای متنوع را خوردن! و به عبارتی کاملاً روشنتر: خداگرایی، یا خودگرایی.
سر از خویش در آوردن و تا خدا رفتن و سر در خویش کردن و تا فساد تاختن! آزاد شدن از تنگنای برداشت خود و آزادگی را در تبلور عمل به زمینه های ارزشی تجربه کردن، و یا: گرفتن آزادی از خویش و به دخمۀ لذائذ اشباع ناپذیر وهم ساختۀ ذهنی خام سقوط کردن.

     و در نتیجه: همیشه تشنه و همیشه پوک ماندن و احساس ناچیزی کردن و به امید پر شدن و محتوا یافتن، هر روز بیشتر دویدن و خزیدن و تپیدن و سر انجام، شکست و فساد و پریشانی و ناآرامی و بیماری خویشرا با شرمساری پذیرفتن! و همین دو طرز نگرش و دو طرز گرایش است که انسانها را به دو دستۀ سالم و علیل، مؤمن و غیر مؤمن، موحد و غیر موحد، اولیاء خدا و اولیاء طاغوت ـ به معنای وسیع کلمه ـ تقسیم می کند! و ساختارهای روانی را در دو جهت مخالف و دو سمت متضاد ترسیم میدارد، و سرنوشتها را رقم می زند.
می شکوفد و می شکوفاند یا می گندد و می گنداند! رشد می کند و رشد می دهد یا فاسد می شود و فاسد می گرداند! اگر فرد دست از بافته های ذهنی خویش برداشته و در پرتو ایمان به تلاش و تکاپو پردازد و افق نظر و عمل خود را ارزیابی، شناسائی و مورد بازشناسی قرار دهد، چون طی طریق و سازماندهی تلاشهایش در پرتو نور ایمان و هدایت خدای سبحان و عملکردن به احکام قرآن صورت پذیرفته است، به سعادت و سلامت باطنی دست یافته و راه رشد را پیش می گیرد، و بر عکس…!

     مسلمان با ایمان آوردن به غیب و با گردن نهادن به احکام غیبی، اولاً: روان خود را بیمه می کند و سلامت آنرا تضمین می نماید!
و ثانیاً: سلامت و هنجار رفتاری خود را ـ اعم از قلبی و قالبی ـ بیمه و تضمین می دارد. انسان با رویکرد به خود و تراکم بخشیدن به تلاشهای خودمحورانه و خودمدارانه و مطلق کردن یافته های ذهنی ـ اعتباری زادۀ روابط خودمداری و رسوب کردن و سخت شدن و نشکن نمودن و غیر قابل نفوذ نمودن این روابط، و اثر پذیرفتن و اثر نهادن بر این روابط و از این روابط، همچون کرم پیله زمینۀ زندانی ساختن روان خود را در یک مدار بسته تکراری ـ ولی پوچ و گندآور ـ  فراهم می آورد.
و همین انسان با رویکردن به حق و ارزشهای حقانی زمینۀ رشد و سلامتی خود را! و از دیدگاهی:

     با یکی از همین رویکردنها و تلاشها در حوزۀ روابط خودمحورانه و یا خدامحورانۀ آنهاست که انسان مصالح بنای روانی خود را جمع و سنگ بنای آیندۀ روانی و عقیدتی خویشرا می گذارد. و این می رساند که:
انسان شیئی نیست تا بسازندش، بلکه خود ابزارساز و شیئی ساز است.
انسان تاریخ نیست تا نگاشته شود بلکه تاریخ نگار است. آنهم در حدی که تاریخ تحقق وجود و هویت خویش را، خود می نگارد! زیرا حتی آنجا که صحبت از پذیرفتن و گردن نهادن اسلام به میان است، باز هم این خود اوست که می پذیرد و در عمل خودش تبلور می بخشد. چه این خود اوست که با آزادی عمل و اراده «عقیده و دین» را در عمل خودش تبلور می بخشد! نه اینکه ارزشها در برون از حوزۀ وجودی او، وجود داشته باشند و او را بسازند!
اوست که با کار، کار قلبی، کار بدنی و… ارزشها را تجسم می بخشد و در نتیجه: سلامت روانی خود را «می سازد» و تحقق می بخشد و یا ناهنجاریهای روانی را به ثبوت و نمایش می رساند و می گذارد! و با همین ساخت و پرداخت، جامعۀ خود را شکل و هویت می بخشد! و نظام رفتاری، نظام ارتباطی و نظام هویت پردازی را پی ریخته، تبیین نموده و مشخص می نماید.

     به هر حال، اگر چه مبنای گرایشهای آدمی را از دیدگاهی ویژه، زمینه های متعددی همچون زمینه های: زیستی، آرمانی (اخلاقی، علمی)، تفریحی (انواع بازیها)، زیباپسندانه، مطلق گرایانه (عشق و پرستش) و خلاقه (انواع گرایشهای هنری) تشکیل میدهد، ولی بر مبنای یک تقسیم بندی کلی موضعگیریهای انسانرا بر یکی از دو حد، دو زمینه و دو جهت می توان قرار داد:
الف ـ ارزشهای پایدار؛
باء ـ ارزشهای ناپایدار؛
و هر یک از اینها، یک بعد از روان و یا یک مرتبه از روان ـ یا حقیقت انسانی ـ را اشباع می کنند! و به یک مرتبه از میل (خواست) او می پردازند:
الف ـ عقل، دل و روح.
باء ـ حِسّ، خیال و وهم.

    از سوئی می توان گفت که هر یک از موضعگیریهای انسان از یک مرتبۀ ویژه ئی از وجود (حقیقت واحدۀ وجود) او مایه می گیرد. گاهی غریزه انسانرا به موضعگیری ویژه ئی می کشاند و در وضعیت خاصی قرار میدهد،گاهی وهم، گاهی عقل و گاهی قلب و…!
بر این اساس ما بر آنیم که: هرگاه عمل و موضعگیری فرد مبتنی بر خواست قلب و روح او و مایه گرفته از حکم خرد حقجوی او باشد و انجام گیرد، زمینه ئی که او را بدان تلاش و موضع گیری واداشته، زمینۀ ارزشهای پایدار خواهد بود که ما آنرا از این پس ـ به جهت اقتصاد بیان ـ ارزش می خوانیم. و هرگاه مبتنی بر حس، خیال و وهم او باشد و انجام گیرد، آنرا زمینۀ ارزشهای ناپایدار و یا «لذت» می خوانیم.

     مقصد و غرض اصلی ما از طرح این مقدمه آنست که چون انسان «جسم و روحش» یک واحد بیش نیست که در عین وحدت شخصی خود، نیازهای متنوع دارد، همانگونه که دارای قوای متنوع می باشد، حال اگر این نیازهای متنوع متناسب با منطق طبیعت او بر آورده شوند، همه در خدمت رشد همین واحد شخصی می باشند ولی آنگاه که تعادل و تناسب به هم خورده و فرد در گرایشهای خویش دچار افراط و تفریط شود، همۀ این تلاشها در خدمت فساد همین واحد شخصی خواهند بود!

    با این مایه از بینش، اگر کسی را بیمار و ناهنجار می خوانیم فقط کسی است که بگونه ئی نامعتدل با زمینه ها برخورد میکند و بس! نه اینکه در وجود انسان نیروهای کاملاً متضادی وجود داشته و این ها هم همیشه با هم در ستیز باشند.
احادیثی که در مورد شهوت (بیش خواهی های افراطی) به ما رسیده، در مجموع و در تحلیل نهائی مؤید این امراند که همۀ اینها «دام شیطانند» ! حال چون خود شیطان را بر انسان، جز امکان دعوت، تبلیغ و وسوسه، سلطه دیگری نمی باشد، در یک نظر کلی می توان گفت که: در وجود انسان فقط یک کشش فطری به سوی کمال و رسیدن به مطلق کمال وجود دارد و بس. یعنی انسان موجودی دو قطبی نیست تا قطبی او را به کمال کشد و قطب دیگر به سفال! چه اگر ریشۀ انگیزه های شهوانی به تحلیل و ارزیابی نهاده شوند، این نکته مدلل خواهد شد که انگیزۀ اصلی گرایش فرد را به زمینه، رسیدن به کمال بیشتر تشکیل خواهد داد.
آنچه را در همین جا شایسته است تذکر دهیم اینست که: خواستهای غریزی، از نظر ارزشی در بیطرفی کامل به سر میبرند! یعنی نه خوبند نه بد! خوبی و بدی آنها مربوط به عامل و هدف عامل و نحوۀ عمل و ابزار عمل او می باشد! ـ دقت شود ـ شدت و ضعف غرایز جسمانی در وهلۀ اول منوط به «باورها» و «تربیتی» است که بر مبنای همان باورها به شخص عرضه شده است و در مرحلۀ دوم، مربوط به «میزان توجهی» است که از نظر: فکری، خیالی، غذائی و… به آنها می شود!

     اینکه بعضی از ساده اندیشان «اختلاف و تفاوت ذاتی استعداد!» ها را ناشی از شدت و ضعف غرایز ـ که به مقدار زیادی از راه توارث تنظیم می شود ـ دانسته و دلایلی ظاهراً شرع پسند هم آورده اند از کمال قصور درک آنان نسبت به مسایل بسیار عمیق است که جای طرح و بحث آنها نمی باشد.
از سوئی: به همانگونه که تکوین انسان را مراتبی می باشد، انگیزه های انسان را نیز مراتبی است. بدین معنی که در مراحل ابتدائی انگیزه کارها، تلاشها و گرایشهای فرد را حب نفس و یا علاقه، توجه و یا حب به خود تشکیل می دهد. که مراحل رشدیافته و به آگاهی پیوستۀ همین علاقه به خود را عده ئی «جلب نفع» و «دفع ضرر» نامیده اند.
ولی وقتی روان و به ویژه سرمایه های شناختی ـ بینشی روان زیاد، منبسط و متراکم شد، انگیزۀ کارها و تلاشها و گرایشهای فرد، از صِرف علاقه به خود تجاوز کرده و به «علاقه به کمالِ» خود و رشد ربانی خود بدل می شود. آنهم تا آنجا که برای عده ئی تا بدان پایه قوت پیدا می کند که: اینان، از این پس خود را و همۀ نیروها و استعدادهای خود را وسیلۀ رسیدن و فعلیت بخشیدن به کمال و رشد خویش قرار می دهند.
طبیعی است که میان اینان نیز به واسطۀ اینکه هر کدام و یا هر دسته ئی، کمال را در چیزی و در وضعیتی ویژه سراغ می دهند، تفاوتهای چشمگیری وجود دارد.
یکی همۀ هستیی خود را در آزادی، دیگری در عدالت، سومی در علم و تفکر، دیگری در کشفیات و اختراعات و برخی همچون «حافظ» در:
«شرف دیدن جانان» می دانند! به همانگونه که عده ئی در:
مقوله ها و مفاهیم سخت پنداری ـ اعتباری مانند: شهرت، مکنت، ریاست و…! زیرا که: داشتن و رسیدن به آنها را مایۀ کمال و رشد «خود» گمان می برند! و این قانون است.
و باز این قانون مؤید این که: در این مسیر، اگر فرد به صورتی بسیار جدی، کمال و رشد خود را به صورتی مدلل و بالفعل تجربه نکرد، به هیچ وجه نمی تواند از خود راضی بوده و «خود» را قبول نماید. لذاست که به تلاش خود ادامه و شدت می دهد. حال اگر گرایشها منطقی و سالم باشند، به رشد منجر شده ولی در صورت عکس، روانپریشی و تلاشهای روان پریشانه شدت می گیرد.

     واقع مطلب از این قرار است که انسان میان دو دسته از کششهای بسیار قوی قرار داشته و تا رسیدن به یک «باور» و یا «عادت» مستحکم، در کشمکش «اختیار» بسر می برد. دستۀ اول همانگونه که آمد ارزشهای ناپایداریست که معمولاً با غرایز و احساسهای طبیعی انسانی سر و کار دارند، و دستۀ دوم ارزشهای پایداریست که به عقاید و آرمانهای استعلائی او مربوط می شوند. و دقیقاً به واسطۀ حضور همین کشمکش، برای اختیار یکی از این دو دسته از جاذبه ها و کششهاست که
عده ئی گمان برده اند: در درون انسان نیروهای متضادی وجود دارند که دائم با هم در تضاد به سر می برند!

      این پندار را برخورد ناقص و نارسا ـ و بسیار بسیار نارسا ـ با اصطلاحاتی از قبیل «نفس و عقل» یا «نفس اماره» و «نفس لوامه» و غیره تقویت نموده و خیال کرده اند که در واقع و نفس الامر، میان نفس اماره و لوامه و یا در کل: میان نفس و عقل تضادی واقعی و اصیل و تقابلی جدی و جنگی انکارناپذیر وجود دارد!
اینکه برخی از مقلدان خودباخته، به پیروی از مد سخیفِ دیالتیک بازی های ناموزون سیاسی، حرکت انسانی را، ناشی از تضاد میان عقل و نفس قلمداد می کنند، ریشه در همان کثرفهمی دارد.
باید اعتراف کرد که یکی از بدترین پی آمدهای همگانی شدن وسایل پخش و نشر افکار، همین مسئله است که هر ناوارد تنبل خیالاتی، برداشتهای ناصواب خود را، به عنوان علم و مقوله های علمی به ظرفهای بی در و پنجره اذهان خام می ریزد! چنانکه در این مورد هم ریخته اند! و مسخره تر آنکه عده ئی از مسلمانهای خام نیز ریخته اند!

      اینان پیش از آنکه انسانرا عمیقاً بشناسند، درباره اش نظریه پردازی کرده اند! وقتی دیدند: انسان از گِل آفریده شده و در آن تفخۀ الهی است، بدون تأمل گفتند: انسان موجودی دو قطبی است، و در آن نیروها و کششهای متضاد وجود دارد! تا مطالعه کردند که: اِنّ النفس لاماره بالسوء… دیگر دنبال تتمۀ مطلب را رها کرده و برای انسان و در درون انسان دو کانون متضاد قرار دادند که هر یک متناسب با گوهر خود و ماهیت خود و منطق تکوینی خود، انسانرا به سوئی می کِشد!
و بعد که معتقد شدند و علناً جار زدند که ایندو نیرو تکوینی ست و خلاف نابردار، اعلام کردند که خدا «عادل» است!
در حالیکه نه به انسان اشراف پیدا کردند، نه به خدا آگاهی پیدا کردند، نه به عدل و سنن و مناسبات پا گرفته از او و نه به محتوای گفتار و ادعاهای خود.
به هر حال، آنچه را در این رابطه با تأمل و دقتی در خور باید فهمید اینست که: همۀ این جلوه ها، لایه ها، ابعاد، مراتب و جلوه های متنوع نفس و یا روح یگانه انسانی می باشند.

      از سوئی، چنانکه خواهد آمد، تا گرایشهای فرد حالت طبیعی خود را رها نکرده و به گونه ئی افراطی و یا تفریطی دچار انحراف نشوند، ناهنجاری روی نمی نماید هیچ، که گرایشهای معتدل طبیعی به زمینه ها، پشتوانۀ رشد و کمال انسانی خواهند بود. در واقع همین اصل اصیل است که اسلام را دین وسط قرار داده، بین دنیا و آخرت، بین گرایشهای حسی و قلبی و… موازنه ئی هوشربا برقرار نموده است.
پس وقتی گفته می شود که: انسان میان دو کشش متضاد و مختلف به سر می برد، معنایش این نیست که این کششها (هر دوی این کششها جبری، فطری و گریزناپذیر) بوده باشد که اگر مثلاً به آنها نرسی و توجه ننمائی، نظم وجود تو به هم می خورد! بلکه معنای دقیق این گفته آنست که انسان میان «انتخاب و اختیار» یکی از این دو دستۀ از کششها، جاذبه ها و یا ارزشها دچار تردید و کشمکش می باشد. گاهی این یکی او را جذب خود می کند و گاهی آن یکی! و به عبارتی بسیار روشن: گاهی خودش آزادانه بسوی این دسته از ارزشها روی می آورد و گاهی به سوی آن دسته.
نکته ای که تذکرش در همین موضع از عرایض، به عنوان یک قرار فکری لازم می نماید آنست که: هرگاه خوانندۀ محترم این نبشته در مطالب بعدی، به عبارتها و فقره هائی مانند «تضادهای باطنی، جنگ درونی و…» برخورد نمود باید متوجه باشد که مراد از آن، همان تردد و بی ثباتی گوهر واحدۀ روان، برای اختیار و گزینش و بگو: جنگ انتخاب است، نه از مقوله ای دیگر.
اینکه گرایشها به نیازهای طبیعی تکوینی جبری ـ در حد متعادلش ـ سرزنش ندارد، روشن است.
اینکه گرایش به نیازهای طبیعی تکوینی جبری ـ در حد متعادلش ـ پشیمانی ندارد، باز هم روشن است.
اینکه انسان نسبت به برخی از گرایشها، احساس پشیمانی، حسرت و سرزنش می کند، خود بارزترین دلیل آنست که انسان خود به اختیار، به انتخاب آن گرایشها پرداخته است، و هیچ نیروئی جبری ـ چه درونی و چه برونی ـ او را مجبور نداشته است.
صاحب کتاب «بررسی مقدماتی اصول روانشناسی اسلامی» را در این رابطه کلام درستی است که گذشتن از آن مصیبتی عظیم است:
«حضرت صادق (ع) تصمیم کلی فرد، در انتخاب راه زندگی به صورت حاکمیت دادن مداوم به جریانهای روانی فطرت و یا هوای نفس را عامل اصلی دستیابی به رشد و یا سقوط می دانند و تأکید می کنند اگر تصمیم کلی فرد، تقویت فطرت و کنترل شهوت و انجام دستورات الهی باشد، چنانچه معصیتی هم انجام دهد (برای مدتی جریان شهوت در او حاکمیت یابد) امکان آمرزش وجود دارد ولی اگر هدف کلی انسان حاکمیت دادن به جریان شهوت باشد، امکان رشد نخواهد داشت. جملاتی که حضرت صادق (ع) به مفضل می فرمایند به صورت زیر است: اگر گوئی که گاهیست مردی سالها به معصیت می گذراند و در آخر توبه می کند و توبه اش مقبول می شود، جواب گوئیم که این امریست که آدمی را بنا بر غلبۀ شهوت و بر نیامدن با نفس و خواهشهای آن عارض می شود. در این حال انسان در نفس خود این مخالفت را قرار نمی دهد و بنای امر خود را بر آن نمیگذارد. پس به این سبب خداوند غفور می بخشد و تفضل می کند اما کسی که بنای کار خود را بر این میگذارد که در اکثر عمر خود معصیت می کنم و در آخر عمر توبه خواهم کرد، پس می خواهد کسی را فریب دهد که او را نمی توان فریب داد»([۱])

      لازم به یادآوریست که در میان روانشناسان مشهور غرب، هستند عده ئی که به درک این واقعیت نایل آمده و در رابطه با این بخش از ظرفیت های انسانی، عقایدی صریح و روشن ابراز داشته اند.
آلپورت (۱۸۹۷ ـ ۱۹۶۷ م) روانشناس و روانکاو معروف آمریکائی را درین رابطه گفتاری ست که نقل آن درین جا خالی از فایده نخواهد بود. وی معتقد است که:
«نیروهای نا آگاه ـ نیروهائیکه نه میتوان آنها را دید و نه بر آنها تأثیر گذاشت ـ اشخاص بالغ سالم را هدایت و اداره نمی کند. سائق انسانهای سالم، کشمکشهای ناآگاه نیست و شیاطین درون، رفتارشان را تعیین نمی کند. به نظر آلپورت نیروهای ناآگاه فقط می تواند در رفتار روان نژندها تأثیرات مهمی به جا بگذارد. به هر صورت افراد سالم در سطح معقول و آگاه عمل می کنند و از نیروهایی که آنها را هدایت می کنند کاملاً آگاهند و می توانند بر آنها چیره شوند.

      شخصیتهای بالغ را جراحتها و کشمکشهای دوران کودکی نمی راند، روان نژندها اسیر تجربه های کودکی خویشند، اما اشخاص سالم از قید و اجبارهای گذشته آزادند. راهنمای اشخاص بالغ، زمان حال، هدفها و انتظارهایی است که از آینده دارند. شخص سالم به جلو می نگرد: به رویدادهای حال و آینده، نه به دوران گذشته و رویدادهای دوران کودکی، چنین نگرش سالمی آزادی انتخاب و عمل بیشتری را فراروی انسان می گشاید».([۲])
با این مایه از بینش و در پرتو اسرار و لطایف کلام حضرت صادق (ع) اگر بخواهیم عامل اصلی سرزنش و حسرت فرد را نسبت به گرایشهای نادرست وی بازشناسی داریم، یقیناً به این باور دست خواهیم یافت که:
چون خود او بهتر از هر کس دیگری به نفس خود بصیر بوده و خود بهتر می داند که آزادانه به زمینه گرویده است، همان خود او ـ باز هم بدون عاملی اجباری ـ پشیمان می باشد.
پس اگر بپذیریم که فراروی هر انسانی دو دسته از جاذبه ها قرار دارند: ناپایدار و پایدار. و اگر بپذیریم که گرایش به زمینه های ناپایدار مایه از حس و غریزه می گیرند؛

     و اگر بپذیریم که هرگاه این گرایشها، از حد اعتدال خارج شد، آن را شهوت می نامند.
و اگر بپذیریم که چون گرایشهای شدید افراطی و تفریطی اعتدال جسمی و روانی فرد را به هم می زند، عمل گرونده را انحراف، گناه، بدکاری و… خوانده و زمینه را ضد ارزش گفته اند. زیرا که نه عقل و منطق تکوینی این گرایشها را تأیید می کند و نه شرع. و باز اگر بپذیریم که گرایش به زمینه های پایدار مایه از عقل و شرع می گیرند؛
و اگر بپذیریم که چون اینها به اعتدال و رشد جسمی و روانی کمک می کنند نام درست کاری، ثواب و… بر آنها نهاده و زمینۀ گرایش را ارزش خوانده اند زیرا که عقل و شرع و تجارب منطق تکوینی این گرایشها را تأیید می کنند، متوجه خواهیم شد که شهوت (= نیاز های غریزی حیوانی طبیعی) با فطرت، یا عقل و نفس یا نفس اماره و لوامه با یکدیگر هرگز در حال جدال همیشگی نیستند تا مجبور شویم که نابخردانه بپذیریم: در باطن انسان نیروهای متضادی وجود دارند که با یکدیگر مشغول نبردند!

     بلکه باید بپذیریم که: عقل و نفس، یا نفس اماره و لوامه ئی که در وجود آدمی حضور دارند و کشش هائی را مطرح می کنند، خود مراتب و قوه هائی از یک گوهر واحده اصیل تر عمیق تر اند که همچون قوای خود از دسترس ادراک حسی و حتی عقلی ما بیرون است.([۳])
پس انسان در برابر گرایشهای متضاد قرار داشته و دعوت به گرایشهای گاه متضاد می شود نه اینکه واقعاً در درون او جنگی بر پا باشد. زیرا همانگونه که همه می دانیم رفتار وقتی بد، گناه، خطا و… نام می گیرند که از «نیّات» بدی مایه گیرند، از هدف بدی مایه گیرند، در جهت مخالف رشد و تکامل انسان قرار گرفته، علت فساد امری ارزشی و وجودی شوند. و به عبارتی بسیار دقیق، زمانیکه از عدل، عدول کرده باشند و نه همیشه!

     پس هر یک از گرایشها و روحها، اگر برای کاریکه آفریده شده اند عمل کرده و به کار گرفته شوند، اگر به میزان ضرورتی که منطق تکوینی شان معین کرده کار کرده و در جهت درستی که فطرت می نمایاند عمل و سیر نمایند هرگز با هم جنگی و تضادی نداشته بلکه تصور جدال و تضاد و… بی معنا خواهد بود.
باید دانست که انسان با مواجه شدن به رفتارهای کاملاً متضاد، متوجه جاذبه های متضاد می شود. کاوش بیشتر، او را متوجه حضور و استیلای ارزشهائی باز هم کاملاً متضاد مینماید. و در نهایت متوجه عقاید و باورداشتهائی می شود که پایه و ریشۀ این ارزشها و رفتارها بوده و نظام فکری (جهان بینی) فرد و یا افراد را تشکیل می دهد.

     برخورد با این مسئله، در مواردی متعدد، اعتماد به نفس و یقین او را نسبت به باورداشتها و نظام فکری خود وی متزلزل کرده، او را نسبت به ساختار رفتارش مردد و مشکوک می سازد. این تزلزل، تردید و شک زمانی بالا می گیرد که:
۱ ـ همۀ نظامهای فکری را مورد انتقاد و مورد اتهام می یابد. اگر چه قسمت عمدۀ این انتقادها و اتهام ها، از ناحیۀ مخالفین عنوان می شود.
۲ ـ در همۀ نظام های فکری، اختلاف برداشت و اختلاف فهم می یابد، آنهم از جانب باورمندان و میان باورمندان خودِ همان نظام، به ویژه که هر دسته ای باز خود را محق و برداشت خود را صائب و فقط خود را ناجی می پندارد!
۳ ـ مدعیان باورمندی و پایبندی به اصول انسانی و ارزشهای انسانی را زیاد ـ بسیار زیاد ـ و گروندگان واقعی و عاملان مخلص به آنها را اندک ـ و بسیار اندک ـ می یابد! و حتی در موارد بیشماری در یک فرد اختلاف و تضاد ادعا و عمل مشاهده می دارد.
۴ ـ بیشترینه افراد را در عمل پیرو، معتقد و منقاد جاذبه هایی می یابد که به ریشۀ زیستی ـ غریزی و یا به اصول وهمی ـ اعتباری می انجامد.

     طبیعت این جریان تقاضا دارد که فرد نسبت به عقاید و ارزشهای مورد ادعای دیگران نیز مردد و مشکوک گردد. از این پس، میدان نبرد ـ به همان اعتبار ویژه ئی که قبلاً آمد ـ از برون و از صحنۀ جامعه به درون او منتقل شده، جنگ گرایشها و باورداشتها بر پا می شود!
آنچه محقق است اینکه: انسان چه امروزی و چه دیروزی و جامعۀ انسانی، باز هم چه امروزی و چه دیروزی، به واسطۀ مواجه بودن با جاذبه های دوگانۀ لذی و ارزشی، به واسطۀ داشتن تجربۀ نزدیک با جاذبه های لذی، به واسطۀ ظریف بودن جاذبه های ارزشی، به واسطۀ سهل الوصول و زودیاب بودن بیشترینه زمینه های لذی ـ اعتباری، به واسطۀ همت طلب بودنِ تحقق زمینه های برین ارزشی، به واسطۀ مستقیم و بیواسطه بودن برخی از تجربه های زیستی ـ غریزی و بالاخره به واسطۀ پیچیده بودن بسیاری از مسایل ارزشی برای گرفتاران به خدر طبیعت و مبتلایان به زندان لذتهای حسی و نابینایان انوار ارزشهای ربانی و… اغلب در تردد میان گزینش زمینه های لذی و ارزشی، یا غریزی و عقلی بوده است. از زاویۀ دیگر:

      انسان همیشه میان تحقق هویت انسانی ـ الهی خویش و ماندن در سطح خود طبیعی (هویت غریزی) خویش در کشمکش بوده است! و همین کشمکش ـ به معنای کاملاً ویژه ئی ـ از سوئی: میدان نبردی رنجزای را در درون خود او بر پای داشته است! و از سوئی: میان او و کسانیکه در جهات مخالف او قرار داشته اند! این کشمکش درونی زمانی شدت و عمق بیشتری پیدا می کند که: فرد بدلایل متعدد «هویت و یا خود طبیعی» خویشرا به جای «خود انسانی» خویش می پذیرد.

      لذا هم افراد و هم جوامع، به واسطۀ ماندن در عادات زیستی و محروم ساختن خویش از جلوه های برین عقلی و وحیی، نه تنها از یافتن هویت توحیدی و واحد، محروم مانده اند که اغلب از تحقق خود انسانی، به شکل قابل پذیرش آن نیز، محروم مانده اند!
از اینرو جوامع امروزی، چه به اصطلاح اسلامی آن و چه غیر اسلامی آن، در یک جو روشن متضادی قرار گرفته اند! جوی که کمترین بی توجهی و غفلت از آن، فرد را به وادی نفرت انگیز و متلاشی سازندۀ روان پریشی پرتاب می نماید! چرا که فرد در جوامع امروزی و در برخورد با افراد امروزی خود به خود مردد می شود، مشکوک می شود، بی یقین می شود، متزلزل می شود، نامطمئن و بی اعتماد می شود!
و این، از دیدگاهی عین روانپرشی ست و از نظرگاهی، آغاز سقوط در روانپریشی. به همانگونه که از دیدگاهی کاملاً ویژه: آغاز شکل گیری منظم، منطقی و اصولی هویت فرد نیز، از همین جا شروع می شود.
از همین جاست که مرز تقلید به آخر می رسد و باب اجتهاد باز می گردد!
از همین جاست که کوچۀ غفلت به پایان می رسد و راه بیداری آغاز می گردد!
از همین جاست که پرده از روی دیدۀ عقل و قلب برداشته شده، کوری و نابینائی تعطیل و بینائی و شهود آغاز می گردد!
از همین جاست که انتخاب او: یا به آدمیت سوقش می دهد یا به ضد آدمیت، یا «خود» او، راه شدن و در نتیجه تجلی و تبلور و تشخص را پیش می گیرد، یا «خود» او عقب نشینی کرده و «ناخود» در او به رشد می نشیند.

     بدین معنا که اگر فرد پس از فهم عقاید مختلف و رسیدن به جهانبینی های متضاد، که در یک تقسیم کلی، از مادی و معنوی بیشتر نخواهند بود، با دقتی شایسته و شهامتی بایسته دل به عقیدۀ الهی سپرد و با بکار بردن عقل ـ به قدر توانائی او ـ مبانی اعتقادی خود را مدلل ساخت، و با دلی عاشق حقیقت و ایقانی شایستۀ این طریقت، متوجه ارزشهای الهی ـ انسانی شد، «خود» جهت شدن را پیدا می کند و هویت انسانی در وضعیت شکل گیری قرار می گیرد. زیرا در این صورت فرد متوجه جنبه و چیزی شده که او را از حیوان ممتاز می سازد، و با جلو رفتن درین مسیر و در همین جهت و زمینه، «خود» او هم رشد میکند و کمال می پذیرد.
نگارنده را عقیده براینست که هویت انسانی، فقط در همین وضع، امکان تحقق، تبلور و ظهور پیدا می کند و بس. و در غیر این صورت، یعنی در هر وضع دیگری امکان بروز و ظهور کامل و شامل هویت هرگز میسر نیست.
آنچه در شرایطی غیر شرایط اعتقادی ـ به معنائی که آمد ـ به جای هویت فرد تبارز می کند، چیزی ست که عنوان «خود انسانی» مطلقاً بر آن اشتباه و اغفال کننده بوده و چون هنوز نتوانسته ایم برای او اسم و عنوان دیگری که مناسب با او بوده باشد بیابیم، عجالتاً آن را «خود مجازی» نامیده ایم.
به هر حال، اگر جریان گرایشها به صورت طبیعی و بر مبنای تکوینی پیش رود و فرد به عقاید حقه گردن نهد، از دام تضاد با خود و جنگ درون رهائی یافته و «خود» مسیر رشد و تحقق کامل را پیدا می کند ولی اگر این روند، مسیر ربوبی خویشرا پیدا نکرد، از آنجا که فرد نمی تواند به طور دائم، خود را ناوردگاه ارزشها و ضد ارزشها و صحنۀ کشمکش جاذبه های متضاد قرار دهد!
و باز از آنجا که تحمل رنج دائم و نیز، سرزنش همیشگی را ندارد، تلاش می کند تا به طریقی خود را از چنگ اضطراب درونی و تزلزل و تردید باطنی، به هر طریق ممکن برهاند!
و باز، دقیقاً از همین جا، جریان انحراف هویت و تلاشییِ «خود» آغاز می گردد.
حال فرد برای رهایی از چنگال مشغله و تضاد باطنی، چه راهها و چه ابزاری را به کار می گیرد و پیش می کشد، مسئله ئی ست که بسیار گسترده بوده و ما جز به گوشه هائی از آنها نخواهیم پرداخت.



[۱] – مأخذ یاد شده، ص ۵۱۲.

[۲] – روانشناسی کمال، دوان شولتس، ترجمۀ گیتی خوشدل، نشرنو، چاپ اول ۱۳۶۲ ، صص ۱۷ و ۱۸.

[۳] – چه حس و عقل را یارای شناخت چیزهائی است که مادون آنهایند و نه مافوق آنها! یعنی هر وقت مثلاً «انبردست» فهمید چه کسی او را به چرخش در آورده، بر او نظارت کرده و… حس و عقل هم می دانند که چه کسی آنها را به جولان درآورده و بر جریان عملشان نظارت داشته، جلوه های متعالی آنرا تقدیر، تلاشهایش را تأیید و ضعفها و نارسائیهایش را تحقیر میدارد! دقت شود.

در بسیاری موارد که عقل به تجزیه و تحلیل مسئله ئی پرداخته بعد حکمی صادر می نماید که مثلاً: این مطابق آن است و یا به عکس! اولاً خود این حکم را که صادر می کند؟! گیریم که عقل! حال حکم عقل را که تأیید می کند؟ بماند…

شاید برخی ها این گفته را نشانۀ ضعف عقل پنداشته و اشکال نمایند که اگر عقل تا این پایه ناتوان است، چگونه
می تواند خدا را بشناسد؟! که از دیدگاهی اشکالی به ظاهر وارد است، ولی متأسفانه واقعیت همان است که آمد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.