سخن مدیر:

مرگی در پوچی

بدون دیدگاه

   از آنچه آمد و در روشنای تجاربی که از تاریخ انقلابهای جهانی و قیام های آزادیبخش بدست می آید می توان به این اندیشه رسید که در واقع این پندارها و خیالات وهم آلود، بیشتر زمانی به سراغ اینان آمده و آنها را افسون کرده و از واقعیت ها منحرف می سازد که متوجه می شوند مثلاً چندیست بر سریرِ حاکمیت تکیه داشته و روی دلایل متعددی، مانع و رادعی نیز بر سر راه تحقق و پیاده کردن نقشه های پلید و اهداف نفسانی خویش ندیده و از نظر قدرت به سرحدی رسیده اند که ملت نتواند با آنان در بیفتد! چنانکه دولت ظاهرشاه پس از سالهای ۱۳۲۸ شمسی به همین مالیخولیا گرفتار آمده و چارۀ بی چارگی خود را در آن دید که با ایجاد مشغولیت ذهنی و ایدئولوژیک میان روشنفکران و انقلابیون و… خود را از معرکه بدر برده و ضمناً در سایۀ این اختلاف و تفرقۀ ذهنی، سلطه و سیطرۀ خویش را پهن تر نماید! که این کار را با انتخاب داودخان و آماده کردن زمینۀ پخش اندیشه های الحادی و کمونیستی در صحنۀ سیاست افغانستان عملی ساخت و هرگز هم تصور نمی کرد روزی این چاهی که برای دیگران کنده خودش را در کام خویش فرو کشد!
و این خیالات پوسیده باز، زمانی بیشتر شدت یافته و ذهنیت شان را به اوهام پوچ تخدیر می دارد که خودشان همچون دولتِ مثلاً تره کی و… پس از سپری کردن یک سلسله فعالیتهای سیاسی ـ تشکیلاتی، حال به هر طریقِ ممکن، فرمانِ ماشین سیاست (دولت) جامعه ئی را فراچنگ آورده باشند! و درست در این صورت است که اینان با همۀ وجود خویش باورمند به این نکته می شوند که: راه و روشهای تحکیم حاکمیت و سلطه خویش را بر مردم باز شناخته و نیز راههای تداوم آنرا بخوبی می شناسند!

     مسئلۀ بسیار مهم و اساسی دیگری که در رابطۀ با اینان مطرح بوده و روشنگرِ زمینه های بسیار بااهمیتی می باشد اینست که: اینان موجوداتی کارپذیر، بی اراده، مزدور صفت، قدرت پرست، جاه طلب، بداخلاق، نابخرد و حریص بوده و درست بواسطۀ همین خودباختگی، خود تن به قدرت های استکباری سپرده، مزدوری استعمارگران را پذیرفته، به دستور آنان (شرق و غرب) دست به تشکیل سازمان و حزب و گروه می زنند و مطابق دساتیر اربابهای خود موضع سیاسی و ایدئولوژیک می گیرند و به واسطۀ کمک های استعماری ناچیزی که دریافت می کنند به هر سازی می رقصند و همچنانکه خود و اراده و افکار خود را به قدرت های شیطانی پیش فروش کرده اند، همۀ امکانات و حتی هویتِ ملت را نیز پیش فروش می کنند! و چون هم خودشان، هم حزب و تشکیلات شان و هم افکار و عقایدشان را استعمار به آنها القا کرده و مطابق الگوی استعمار
می خورند و می خوابند و می اندیشند، و نیز، اگر به دولت هم برسند، همچون ببرک کارمل و صدام حسین و صدها نمونۀ دیگر، خودشان با همۀ وجودشان باور دارند که دولت ظاهری آنان نیز از طرف استعمار برای شان تفویض! شده، و در تمامت این رویدادها و رابطه ها، نتوانسته اند چیزی جز قدرت و قدرتجپرستی و حرصِ به قدرت بشناسند! و جهان سیاسی را در مجموع و در آخرین تحلیل پدیده ئی پاگرفته از قدرت، در جهت قدرت و برای قدرت خیال می کنند!

     غرق شدن به این توهمات عفن، همۀ بدبختی و مصیبت اینان را تشکیل نداده بلکه سخافت اندیشه و گندِ خیالات اینان زمانی بالا می گیرد که: خیال می کنند توده های میلیونی، که برای آزادی و عدالت و عشق و عرفان و… مبارزه می کنند نیز، همچون خودِ اینان مزدور بیگانگان و اجانب بوده و عینِ خودشان یک سلسله شعارها را وسیلۀ رسیدنِ خویش به قدرت و حاکمیت قرار داده اند! و چون در طول زندگانی سیاسی راهی جز اسارت و محکومیت و مزدوری بیگانگان را نپیموده و حتی برای لحظه ئی هم که شده بوی آزادی به دماغشان نرسیده، به این خیال می افتند که به شناسائی مراجع تفکر و قیام مردم و به حساب خویش «به شناسائی اربابان مردم!» و تودۀ میلیونی برآمده، قدرتِ ارباب خود را با اربابان مردم مقایسه نمایند و پس از سبک و سنگین کردن، متناسب با آن موضع گیری نمایند!
این خیالات زشت ـ که واقعاً خیالاتی بر باد دهنده و پوچ و در یک کلام «خیالات» می باشند ـ پی آوردهای شوم و خفت بار متعددی را به بار می آورد که شرح هر یک را رساله و رساله هائی باید به عهده بگیرد.
در واقع هم، وقتی می بینیم دولتی همچون دولت ببرک کارمل که توسط عساکر متجاوز ارتش سرخ روسیه و از طریق کودتا، بروی کار می آید، اولاً خود را دولت قانونی! افغانستان قلمداد می کند، ثانیاً میلیون ها انسان را اشرار و مزدوران غرب قلمداد می کند! و بدتر از این دو به خود و خجالت بارتر از آن به قوای متجاوز روسی «حق» می دهد که مردم را قتل عام کنند و شهرها را ویران و ملک و ملت را به آتش بکشند و… رازِ اصلی این همه بدبختی را باید در همان خیالات سراغ گرفت.

     البته، با تأکید مصرانه باید متذکر شد که این امر مربوط به شرق و مزدوران شرقی آن نبوده نمونه های زیادی از همین دست را می توان در میان غرب و مزدوران غربی، مثل دولت مصر و یا دولت آفریقای جنوبی، اسرائیل، و نمونۀ روشن تر آن دولت صدام را سراغ داد. صدام که خود از طریق کودتای تشکیلاتی علیه حسن البکر به حاکمیت رسیده، نه تنها به آراء و افکار مردم ارزش و قانونیت و حقی قایل نمی شود و همین نفس رسیدن به حاکمیت را همه چیز دانسته و عین مشروعیت و قانونیت و مردمی و حقوقی بودن! خیال می کند! هیچ، که به خود و ارباب امریکائی خود این حق را می دهد که به ایران تجاوز کند و صدها هزار انسان را به خاک و خون بکشاند و ده ها شهر را به ویرانی!

     ریشۀ این قانونیت بخشیدن ها، این مشروعیت تراشی ها، این حق پنداشتن ها، این ارزشمندانه قلمداد کردنها و این منطقی و اصولی جلوه دادنها در کجاست؟! و باز ثمره و نتایج زشت و فسادبار این مسایل در زمینه های مختلف اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، هنری، فلسفی، روانی و… چه تواند بود؟! نه تنها این مقاله، که ده ها جلد کتاب هم از جواب گفتن همه جانبه به آنها ناتوان است!
ذهنیتِ دیگری که در سرعت بخشیدنِ گامهای اینان به سوی پرتگاه عفن نابودی کمک می نماید این است که: اینان خیال می کنند زمینه ها و نقاط بروز مقاومت، و نحوۀ تبارز آنرا از ناحیۀ ملت بازشناخته و در موقع خطر و تبارز حرکاتی انقلابی (ضد دولتی) به آسانی و سادگی می توانند، یا آنرا در جهتِ خودشان و منافع اربابان شان تحریف کرده و تغییر جهت بدهند و یا جلو آنرا با قاطعیت و از طریق بکار بستن تجارب سیاسی ـ و در صورت لزوم با استفاده از قدرت نظامی ـ بگیرند!

     اینکه ملت مسلمان ما شاهد بودند که «تره کی» در مصاحبه های متعدد با خبرنگاران خارجی مسئله قیام های مردم را در نقاط مختلف کشور، شورشهای مقطعی، بدون برخورداری از پشتوانۀ انقلابی و مردمی!، بی اهمیت و وابسته به قدرتهای خارجی و امپریالیستی جلوه داده و چنین وانمود می کرد که این حرکت ها به زودی عقب زده می شوند و…! ناشی از رسیدن و گرفتار شدن به همین بیماری ذهنی بود. چه او خود را سیاست مدار، صاحب تجارب تشکیلاتی، رهبر حزب دیموکراتیک خلق، دآسیا نابغی (نابغۀ آسیای معاصر) او د شرق د انقلابو کاشف (کاشف انقلابهای شرق) و صاحب حکومت فعلی افغانستان می پنداشت! قدرت نظامی افغانستان را ـ روی عللی که نه جای شرح آنست ـ در یدِ قبضۀ خویش و در جهت منافع و سیاست اربابان روسی خویش می پنداشت! و مردم را فاقد آگاهی و شعور سیاسی، بدون داشتن تجارب تشکیلاتی و بدون علم و دانش انقلابی خیال می کرد([۱]) . بدتر از همه، چنین می انگاشت که نقد علمی (سوسیالیستی) و اقتصادی از مسایل افغانستان و نیز دادن نویدهای متعدد به مردم، جاذبه های حکومت را بالا برده و لذا از همین طریق به صورتی طبیعی و خود بخودی تداوم حاکمیت وی تضمین خواهد شد، البته باید افزود که در بررسیهای خشک اجتماعی ـ بویژه آنگاه که ذهن محقق از بار ایمان و اندیشه های مذهبی خالی باشد ـ موارد متعدد و گوناگونی می توانند وجود پیدا کنند که پایه های تحکیم کنندۀ این ذهنیت را بیشتر مستدل جلوه دهند! که البته این استدلال ها نیز ماهیتی خیالی دارند و پندارگونه!

     از سوئی حاکمان قدرت پرست، پس از دست یافتن به حاکمیت و ایجاد یک سلسله دگرگونی های اجتماعی ـ خواه به حساب خودشان عمقی و خواه سطحی ـ به صورتی بس ابلهانه به دام این خیال مضحک می افتند که: درست و تشکیلاتی عمل کرده، پیشرفته و در نتیجه توانسته اند در اهداف و آرمانها و دیدگاههای ارزشی مردم تغییر وارد نموده و آنها را با خود همخط و همگام و یا لااقل در برابر اهداف و اقدامات سیاسی ـ تشکیلاتی خود بی تفاوت بسازند! و طبیعی ست که از آدم بی تفاوت هیچ خطری متوجه آنان نخواهد بود. و هر چند تن در دادنِ حاکمان به این اسارت وهمی و افتادن در بند و زنجیر این خیالات پوچ از آن جهت که آنان را به ذهنیات شان مشغول ساخته و از واقعیت های جاری بر اندیشه و عملِ مردم جامعه و بویژه انقلابیون دور نگهداشته و در نتیجه زمینۀ فعالیت انقلابیون را آماده تر می دارد، این خطر را نیز تشدید می دارد که پی بردن اینان به اشتباهاتشان، بر هراس و عقده آنان افزوده و در صورت نشان دادن عکس العمل و به زبانی دیگر زمان گرفتن انتقام، به بدترین و وحشیانه ترین روشها و اعمال دست بزنند. چنانکه اندک توجه در اعمال جبارانِ حاکم بر مردم در سراسر تاریخ و در این مقطع، در جنایات تره کی، امین، صدام و ببرک و اربابان روسی شان می تواند این واقعیت را اثبات نماید.
اگر امروز با نظری سطحی به وضعیت ملل مسلمان و بویژه ملت های لبنان، فلسطین، عراق، ایران و افغانستان، متوجه می شویم که قسمت های زیادی از شهرها و دهات آنان تخریب و ویران شده و یا ملت مسلمان افغانستان در طول انقلاب اسلامی خویش و در طول جهاد مقدس خویش علیه تجاوزپیشگان ارتش سرخ روسیه حدود یک میلیون «شهید» تقدیم پیشگاه مقدس اسلام و قرآن نموده و یا بیش از پنج میلیون مهاجر در نقاط مختلف جهان داشته و خساراتی که از زمان هجوم ارتش سرخ روسیه تحمل کرده، بیش از همۀ پول هائی ست که طی سی سال اخیر صرف عمران و آبادانی کشور افغانستان گردیده، در واقع اولاً و حتماً زادۀ عقده هایی ست که اجمالاً یاد شده و قسماً زادۀ تحمیل فشار عقده مندانه علیه ملت مسلمان و مجاهد افغانستان ـ که هم از جانب روسها اعمال شده و هم از جانب کمونیستهای داخلی ـ و ثانیاً زادۀ اخذ تصامیم یک بعدی افراد خیال پرست، وهم زده و دور و بیگانه از واقعیت های حاکم بر اندیشه و عمل مردم آنسامان.



[۱] ـ زیرا که در تاریخ حکومتهای ظاهرخانی، داودخانی و… انقلابیون مسلمان نتوانستند دارای امتیاز رسمی تشکیلات سیاسی باشند و همین عدم حضور تشکیلات رسمی اسلامی، آنها را متقاعد ساخته بود که مسلمانان چون حزب ندارند، تجارب تشکیلاتی هم ندارند!

قابل یادآوریست که کمونیست ها و احزاب شان می توانستند امتیاز داشته و رسماً و عملاً فعالیت نمایند.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.