سخن مدیر:

مهرورزی

بدون دیدگاه

 در ادامۀ بحثهای گذشته باید بعرض برسانم که: اگر شخص آرمانگرا، زمینه ها و مراحل قبلی را با دقت و شایستگی لازم، عملاً مورد توجه قرار داده باشد به موقعیتی دست می یابد که خود ذاتِ این موقعیت ویژگی و خصلت نابی را در او شکوفا میدارد؛ و آن، خصلتِ «مهرورزی» می باشد.
به این معنا که اگر کمالات سابقه تحقق یافته و در ژرفای جان او تثبیت شده باشد، این فرد مجهز به خصلتِ مهرورزی می گردد؛ منتها مهرورزی ئی که ناخودآگاه، غریزی و کور نبوده بلکه اولاً، زائیده شناخت هویتِ ربانی او می باشد؛ و ثانیاً، زائیدۀ شکوفائی و زایندگی این هویت است. و این یعنی، اگر این فرد به شکوفا و ثمربخشیهای متنوع نرسیده باشد، از این مهرورزی هم هرگز و به هیچروی خبر و اثری نتوان دید.
از سوئی، اگر کمی با دقت به زمینه های فرعی و جانبی قضیه توجه داشته باشیم و با دقت تحلیل گرانه ئی این مسئله را مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم متوجه این نکته خواهیم شد که مهرورزی تنها و تنها زادۀ شناخت گوهر هویت و کرامتِ وجودی انسان نبوده، بلکه در کنار موارد یاد شده، زادۀ فهم موقعیتِ خود و دیگران نیز می باشد.
انسانیکه به این مرتبۀ از رشد رسیده است، هم موقعیت وجودی خود را درک می کند و هم موقعیت وجودی دیگران را؛ لذا میداند که این موقعیت وجودیِ ویژه چه نیازها، چه درخواستها و چه ایجابهائی دارد؟! این موقعیتِ بخصوص، چه دغدغه هائی را برای انسان و چه هیجانهائی بر وی مسلط و حاکم می سازد؟ و یا به عبارتی دیگر: انسان را با چه ویژگیهائی، چه سرمایه هائی، چه ظرفیتها و احساسهائی و… مجهز میدارد؛ چنانکه متوجه تواند شد که این موقعیت ویژه چه هراسهائی را بر انسان تحمیل کرده و انسان را، برای مواجه شدن با چه هراسهائی مجهز میدارد.
زیرا، گاهی هراسهائی بر انسان تحمیل می شود که اگر جهتدار باشند بد نخواهند بود؛ ولی گاهی انسان با هراسهائی ویژه مجهز می شود که ـ خودِ این هراسها ـ زادۀ خودآگاهی اویند مثلاً، فردی آثار سوء و پی آمدهای مخرب غفلت را دانسته و یقین پیدا می کند که اگر نسبت به رشد و شکوفائی و زایندگیِ حیات خودش غفلت مدارانه برخورد نماید، چه پیامدهای بدی در پیش روی خواهد داشت! پیامدها و آثار زشتی که او را مجبور خواهند کرد تا از همۀ نارسائیها و زشتیها و سردیها و سختیها و زیانها و بلاهائی که در راهند، استقبال نماید! لذا، او را ترسی فرا می گیرد؛ و به عبارتی بهتر و رساتر: او را به ترسی مقدس و مزکی مجهز میدارد؛ و این هراس مقدس و پالاینده، نمی گذارد تا ایشان نسبت به رشد و کمال و… زندگانی خود غافل بماند.
حال، اگر دانشجوی است تلاش می کند تا از غفلت و آثار سوء آن در امان مانده و بر قدرت عملی خود بیفزاید؛ اگر کارگر است متوجه می شود که باید کاری بهتر و زیباتر را به سرانجام رساند، تا تجربۀ کاری او بیشتر و بهتر شده و به نتایجی که شایسته و راضی سازنده است، دست پیدا کند؛ و همینطور…ضمناً باید قبول نمائیم که: مسئله هراسها، مربوط به یک حوزه و دو حوزۀ از زندگانی نبوده، بلکه هر کسی متناسب با رشد هویت و موقعیت وجودی خودش هراسهائی دارد.
یک سیاستمدار هراسهائی دارد که نگرشها و کنشها و اهداف مورد نظر او بر وی تحمیل می کنند! حال، اگر او انسان سالم و دلسوز به خود بوده و از حرمتگزاری شایسته نسبت به خود بهره مند باشد، به یک سلسله هراسهائی مجهز خواهد شد که او را به سمت یک موضعگیری سیاسی فعال، پویا، زاینده و شکوفا هدایت می کنند! یک اقتصاددان و یا یک هنرمند هم بهمان نحو؛ لذا هر لحظه و هر روز، با دقتی شایستۀ کرامت خود، متوجه زمینه هائی خواهند بود که موقعیت ویژۀ زندگانی هر کدامشان اعمال می کنند.
نکتۀ بسیار مهمی که باید در همین رابطه تأکید دارم اینست که اینان به موازات درکِ موقعیت خویش، موقعیت دیگران را هم، با همان ظرافتها درک نموده و میدانند که مثلاً یک بچۀ ده ساله، در این زمان و این شرایط چه نیازهائی دارد؟! چه ترسها و چه حساسیتهائی دارد؟! چه وظایفی داشته و چه موضعگیریهائی باید داشته باشد؟! از چه کمبودهائی رنج می برد و چه آفتهائی او را تهدید میدارند؟!
به همین نحو، در رابطه با درک موقعیتِ یک پیر، یک جوان، یک روحانی، یک نیرومند و… نیز به همان موقعیتِ نگرشی و کنشی دست می یابد!
در رابطۀ با این ویژگی (مهرورزی) یکی از نکته های بسیار مهم، ارزشمند و تعیین کننده این تواند بود که: شخص مهرورز، به دلیلِ باروریِ همه جانبه و شکوفائیِ گسترده ئی که پیدا کرده است، با دقت وظرافت و زیبائی متوجه می شود که دیگران، در چه موقعیتهائی، واقعاً نیازمند مهرورزی، ابراز شفقت و دریافتِ محبت می باشند!
انسان مهرورز، در کنار فهم موقعیت خود، این را نیز می فهمد که مهرورزی زادۀ فهم دارائیها و کاستیهای خودِ شخص مهرورز و دیگران می باشد؛ به عبارتی دیگر: انسانیکه به این مرتبۀ از رشد وجودی دست یافته و به این ویژگی و استعداد و ظرفیت مجهز می باشد، می داند که «چه کم دارد؟!» و لذا، روی کمبودهای خودش را هم سرپوش نگذاشته و یا حداقل از خودش پنهان نمی دارد. یعنی، چنین انسانی، دیگر با خود نیرنگ نورزیده و کمبودهای خودش را از چشم عقل و وجدان خودش مخفی نکرده و با توجیه گریهای بچه گانه و ابلهانه به خود ستم نمی کند. چنانکه با نگرشی واقع بینانه و ارزیابانه به دارائیهای خودش هم آگاهی داشته و خوب می فهمد که من چه دارم؟ چه قدر دارم؟ و این داشته ها، چه ارزشهای کرامت بخشی دارند؟
از سوئی، چون «هویتِ انسانی» را شناخته است، لذا متناسب با میزان شناخت خود از دیگران متوجه دارائیها و نیازهای آنان نیز می باشد.

نکتۀ ظریفی که در این رابطۀ ویژه قابل یادآوری می باشد آنست که: اینان، به این یقین مجهز شده اند که انسان ها، از هر مرتبه ئی از «دارائی» که برخوردار بوده و به هر مرتبه ئی از «دانائی» که رسیده و مجهز باشند، باز به محبت نیاز داشته و محبت و مهرورزی دیگران را پاس داشته و ارج می نهند. یعنی اینان محبت دیگران را پس نزده، به محبت دیگران بی توجه نبوده، مهرورزی را قدر نهاده و ارزش آنرا واقعاً می شناسند و با مهرورزی، حرمتِ مهرورزان را بجای می آورند. و این میرساند که: انسان در هر شرایط و موقعیتی، متوجه این امر هوشربا بوده و به هر مرتبه ئی که از دارائیها رسیده باشد، باز همینکه در برابر امر مهرورزی قرار گیرد، به نحوی شگفتی زای، تحت تأثیر قرار خواهد گرفته و از اینکه مهر و محبت دیگران را متوجه خود می یابد، منبعث شده و برایش خوشایند خواهد بود. حال، اگر کمی به نازکیها و ظرایف ژرف تر این مسئله نگاه کنیم متوجه خواهیم شد که خودِ این مهرورزی زادۀ فهم ارزشهائی بسیار والا، عزیز، شریف، کرامت بخش و… و نیز زادۀ فهم دغدغه ها، هیجان ها و حساسیت های حاکم بر خود ما و دیگران می باشد. به این معنی که هر انسانی آرمانهائی ارزش محور هیجانها دغدغه و هراسهائی ویژه دارد. یک دانشجو آرمانها و دغدغه هائی دارد که یک کاسب ندارد! کاسب دغدغه و آرمانهائی دارد که سیاستمدار ندارد؛ سیاستمدار آرزوهائی و دغدغه هائی که روحانی ندارد و… در واقع، هر کسی دغدغه رسیدن به چیزی (ارزشی و آرمانی) را دارد. از یک طرف، هر انسانی در برابر یک سلسلۀ از حوادثِ ویژه و یا رویدادها، آنهم با حساسیتی ویژه برانگیخته می شود. بعضی ها اگر هر چه دشنام و ناسزای شان بگوئی، اصلاً برانگیخته نمی شوند! اما بعضی ها، مثلاً اگر سلامشانرا کمی سهل انگارانه پاسخ دهی، با همۀ غرور و احساساتش برانگیخته می شوند.
از سوئی، بعضی ها در برابر مسایل دنیائی و مادی بسیار حساس بوده و اگر مثلاً چند افغانی از مالش هدر برود، برانگیخته شده و اضطراب فرایش می گیرد!
بعضی ها که مثلاً دغدغۀ علمی، مذهبی و هنری دارند، اگر بطرف اثری که بدست داده، همراه با نوعی از بی میلی و یا بی مهری نگاه شود، حساسیت شان برانگیخته می شود! خلاصه، هر کسی در برابر امری ویژه و یا زمینه و رویدادی ویژه حساسیت نشان داده و برانگیخته می شود، اما در رابطۀ با مهرورزی انسان دلسوز به خود، انسان سالم و کامل و انسانهائی که با این مایۀ از ارزشها، ظرفیتها و آرمانهای کرامت بخش مجهز شده اند، با همۀ آگاهی و بینشوری متوجه می باشند که: در چه لحظه هائی، با چه حساسیت هائی، با چه دغدغه ها و هیجانهائی و در زمان حضور کدام یک از اینها مهرورزی خودشان را نمایان ساخته و تبارز بخشند!
به هر حال چون اینها، به آنچه تذکر رفت ایمان و یقین کامل بهم رسانیده اند، مهرورزی آنان نیز آگاهانه، به موقع و کاملاً ارزیابی شده می باشد.
از سوئی همانگونه که همه میدانند، چون مهرورزی اینان از جانی رشید، کامل، و شکوفا برخاسته است، بر بالندگی، کمال و شکوفائی دهنده و گیرندۀ خود افزوده و هر دو را به طراوت و نشاطی کرامت بخش مجهز میدارد.
نکته ئی که ذکر آن به نظر بنده بسیار مهم می نماید اینست که مهرورزی ایندسته از آرمانمداران و ارزش شناسان دو رویه دارد؛ چونان سکه ئی که دو رویه دارد؛ لذا، یک روی آن متوجه به خود آنان بوده و روی دیگرش متوجه به سایر انسانها و موجودات مهرشناس می باشد.
معنای روشن آنچه آمد این خواهد بود که: انسان مهرورز و واقعاً دلسوز به خود دقیقاً بهمان حدیکه به دیگری مهر می ورزد، به خودش نیز مهر می ورزد! یعنی وقتی این انسان، به کمال نهائی و نهایت رشد ربانی خود دست می یابد، محبت و مهرورزی او نسبت به زمینه های ربانی، ارزش و کرامت انسانیِ خودش و سایر انسانها، هم ارز شده و هماهنگی شگفتی زائی پیدا می کند.
و این در حالی است که اکثر افراد خام اندیشی مثلِ منِ بنده، آنهم اغلب خیال می کنیم که نسبت به خود، نسبتِ به رشد و کمال و آزادگی و غنامندی و سرافرازی و آرامش و بالندگی و طهارت و کرامت و شرافت ربانی و… خود محبت داشته و با همۀ این امور «مهرورزانه» برخورد می کنیم! در حالیکه متأسفانه در جهان واقع و نفس امر چنان نبوده و این امر، به هیچوجه واقعیت همه جانبه ندارد!
لذا، شایسته می نماید تا اولاً، برای آنکه دریابیم آیا ما واقعاً به خود مهر می ورزیم یا نه؟! و ثانیاً برای اینکه بدانیم آیا واقعاً معیاری برای این مورد داریم یا نه؟! باید ـ و حتماً باید ـ تا از خود بپرسیم که: آیا انسان مهرورز بخودش خیانت می کند؟ به خودش ستم می کند؟ با خودش منافقت می کند؟ مهر و محبت را از خودش دریغ می کند؟ به زیان های متنوع خودش رضایت میدهد؟ به ابطال توانمندیها، استعدادها و نیروهای خودش تن در میدهد؟ به تلاشی و تخریب سرمایه های وجودی خودش رضایت میدهد یا خیر؟! ما مطمئن هستیم که انسان دلسوز به خود و احترام گزار به کرامتهای ربانی خود، از پاسخ مثبت دادن به این پرسشها سر باز می زند! چرا که باور دارد: آنیکه به خودش محبت داشته و عملاً مهرورزد، نه تنها از تحملِ شرمبار چنین زمینه ها و مواردی فرار می کند، بلکه با شدت و حدتی دلسوزانه، تلاش خواهد نمود تا چنین نگرشها و کنشهائی را از حوزۀ حیات خویش طرد و نفی نماید.
از سوئی اگر انسان مهرورز، از اصل محاسبه غافل نبوده و آنرا در زندگانی خودش پیاده کرده باشد، وقتی پای ارزش و کرامت وجودی او و جهت گیری مهرورزانه نسبتِ به خودش مطرح گردد، یقیناً با دقت و وسواسی تحسین انگیز بررسی خواهد کرد که: مثلاً، میزان مهرورزی من ـ دیروز نسبتِ به خودم چقدر بود و امروز چقدر است؟! آیا نسبتِ به این امر از من غفلتی سر زده است یا نه؟ من، نسبتِ به خودم، آگاهی و بیداریِ دلسوزانه تر و احترام انگیزتری داشته ام یا نه؟! از دلسوزی، آگاهی و بیداریِ زاینده تر، شاداب تر، آزاد کننده تر و شکوفاننده تری برخوردار بوده ام یا نه؟!
لذا، در پرتو دغدغه ئی که برایش پیدا می شود، ارزیابی می کند تا دریابد که مثلاً امروز چقدر بر خودِ او و سرمایه های برکتبار و ارزشمند درونذات او و… افزوده شده است؟! به همین ترتیب، اگر مهر و مهرورزیش متوجه دیگران بوده است، باز هم به گونه ئی ارزیابانه در می یابد که دیروز چه قدر بر آنان ـ بر فرزندم، برادرم، همسرم، خواهرم، همنوعم و… ـ مهرورزیده و بر سرمایه های آنها افزوده ام؟ و امروز چه مقدار؟!
دیروز چه قدر نسبتِ بخود غفلت روا داشته و امروز چه مقدار؟! و در رابطۀ با دیگران نیز؛ گفتن ندارد که این نحوۀ نگرش و گرایش باعث خواهد شد تا جنبه مهرورزی او ـ هم نسبت بخودش و هم نسبت به دیگران ـ با ارزیابی و محاسبه همراه شده و این محاسبه باعث تواند شد تا از برخورد تکاملی و رشد کمالمند و دارای تزایدهائی ماه به ماه، روز به روز و لحظه به لحظه برخوردار شود.
حال، اگر کار فرد از نظر کنشی و زایندگی به اینجا رسید، نه اینکه فقط زبانش ملتزم به این گفتۀ باستانی گردد که: «آنچه برای خود می پسندی، برای دیگران هم بپسند»! بلکه، وجود و هستن و حضورش عین تابلو و یا آئینه ئی خواهد شد که گوهر آن امر را می تاباند. تابلوئی که نمایش نگرشها و کنشهای او بوده و انگار: خودِ هستی، خود وجود، رفتار و گفتارش همه داد می زنند که آنچه برای خود می پسندی…! عین چشمه و یا درختی که به زایندگی و باردهی کامل رسیده و همه می بینند که از او، بار و ثمر و دهش ظهور یافته، دهش بالیده، مهر بالیده، پخته شده، شیرین شده و به «دیگران» تقدیم شده است. و این، یک واقعیت انکارنابردار است.
لذا، این انسان، نسبت به شکوفائی خود و دیگران، نسبت به پویائی، شادابی و زایائی خود و دیگران، نسبت به رشد و کمال و غنا و والائی خود و دیگران، نسبت به سرشاری و سرریزگی خود و دیگران، نسبت به صفا و پالودگی و روشنائی و بالندگی خود و دیگران، نسبت به آزادی خود و دیگران و نسبت به سرافرازی و کرامت خود و دیگران عشق می ورزد! و این عشق ورزی، از هر گونه شائبه، مطهر و مبرا می باشد و یعنی این مهرورزیش از چشم داشتِ سودگرایانه ـ مبنی بر اینکه: من به تو مهر می ورزم تا تو هم به من مهر بورزی ـ آزاد شده و تبادله ئی نبوده، بلکه کاملاً هبه ئی و ایثارگرانه می باشد.
در واقع، او عاشق خودِ همین ارزشها و امور، عاشق خود همین زمینه و گوهرهای نهفته در باطن آنست؛ و لذا می خواهد تا همۀ دنیا شکوفا بوده و در همۀ زمینه ها و حوزه ها هم شکوفا باشد.
او آرزو دارد تا هم خودش و هم دیگران، در حوزۀ فرهنگ و معرفت، در حوزۀ خلاقیت و سیاست، در حوزۀ اقتصاد و دیانت و… شکوفا و پویا بوده و به والائیهای هوشربا، کرامتبار، قداستبار و شورانگیز رسیده، به زایندگی و دهش وجودی ایثارگرانه دست یافته، از توانمندیهائی خدائی پُر و سرشار باشند. او می خواهد تا از تمام هستی و ابعاد وجودی اینان، سرمایه های قدسی، ارزشهای ربانی و کرامتهای ناب انسانی، سرریزه نماید.
می خواهد تا همۀ اینها به آزادگی و سرافرازی دست یافته و از ترسهای خجلت آور، هراسهای ننگبار متنوع، از نیازنماهای پوچ و مسخره و دون شأن انسان دلسوز به خود و… دور باشند.
در اینجا بد نخواهد بود، اگر «من» به خودم رجوع کرده و ببینم که: آیا من اینگونه انسانی هستم یا نه؟ حال اگر فقط همین چند موردی که یاد شده است در «من» به شکل یک دغدغه، هیجان و حساسیتی ارزش محور پویا بوده و حضور داشت، معلوم می شود که من تا به این مرحلۀ از آرمانگرائی موفقانه جلو آمده و مجهز به ویژگی و خصلتِ مهرورزی شده ام؛ و اِلاّ…!
و اما روی دیگر آن سکه؛ این انسان، دقیقاً به همان اندازه ئی که به شکوفائی و پویائی خود و دیگران اهمیت داده، حساس بوده و دغدغۀ خاطرنشان میدهد، از پژمردگی، از خمود، از سنگ وارگی خود
و دیگران، از بیکارگی و ذلت کشی خود و دیگران، از بی مایگی و تهی بودگی خود و دیگران، از تاریکی و کدارتِ خود و دیگران، از غفلت و جهالت خود و دیگران، از اسارت و سرافکندگی خود و دیگران متنفر بوده، رنج برده و با همۀ هستی خود هراسان بوده و این هراس در همۀ لایه های وجودش نمایان می باشد.
او از اینکه می بیند انسانی اسیر بوده، انسانی تاریک و ذلت کش و نازای بوده و هنوز به بالندگی و شکوفائی نرسیده است رنج می برد؛ زجر می کشد؛ و در رابطۀ با همین زمینه هاست که می بینیم: با اینکه وجودش از خوشبینی های بسیار والائی برخوردار می باشد، به ترسی مقدس نیز مجهز شده است؛ هراسی که شایسته است تا ژرفای جان هر انسان دلسوز به خودی، همیشه حضور داشته باشد. زیرا اگر چنین هراسی تزکیه کننده، وجود و حضوری پویا و آفت زدای نداشته باشد، فرد به موجودی یک بعدی بدل شده و موجودی یک بعدی چونان سکه ئی یک روی بوده و سکۀ یک رویه، در هیچ بازاری ارزش نتواند داشت.

در فرهنگ دینی و اعتقادی ما آمده است که: هَلِ الدّینِ اِلاّ الحُّبِّ وَالْبُغْضِبر مبنای این نگرش و باور، دین دو رویۀ تهذیب کننده (آفت زداینده) و تذهیب کننده (آرایش کننده و شکوفاننده و…) داشته، هم انسان را به «تبرا و ترسی» مقدس، به تهذیبی مقدس، به تبرائی مقدس، به زدایشگری و کاهشگری مقدس و… مجهز میدارد و هم به اشتیاق افزایشها، زیباسازیها، غنابخشیها و فرارویها و همگونسازیهای مقدس با علویان و علوی تبارها.
نکتۀ دیگری که در این رابطۀ ویژه ـ باز هم ـ به تذکر خود می ارزد آنست که انسانی که به این مرحلۀ از وجود رسیده است، به خودش نگاه می کند تا دریابد که آیا این خصلتها و ویژگیها در من دارای حضور پویا و شکوفا کننده می باشد یا نه؟! آیا از اینکه یک ساعت از عمر من بیهوده مصرف شده و هدر برود هراسان و متنفرم یا نه؟!
بعد ارزیابی می کند که این هدر رفتن عمر، چه اثری بر او گذاشته است؟! آیا او را به انزجار کشانیده و این انزجار باعث شده تا برای جبرانش کمر همت ببندد یا کاملاً بی خیال بوده است؟!
اگر این تبرا و ترس و نفرت به حدی نرسیده باشد تا ایجاد تلاش برای جبران ناکامیها، نارسائیها، ناخالصیها و… کرده باشد، باید در خود و نگرشها و کنشهای خود، تجدید نظر نموده، آرمانگرائی و آرمانمداری را با همۀ ظرایف، احکام و لوازمش، محور قرار داده و با شدت و حدّتِ دلسوزانه تری جلو بیاید تا به این هراس، دغدغه و تبرای مقدس مجهز شود.
طبیعی ست، آنگاه که شخص به این هراس مقدس مجهز شد، در وضعیت کاملاً ویژه ئی قرار گرفته و از آثار و احکام آن وضعیت خاص یکی اینست که از این پس، مهرورزیش مطالبه ئی، برای دریافت مهربانی و تأیید متقابل و از جنس مهرورزیهای سوداگرانۀ بازاری نخواهد بود.
از جنس مهرورزیهائی که می گویند: من به تو مهر می ورزم، تا در شرایطی از ایندست تو هم به من مهر بورزی! من تو را مهرورزانه تأیید می کنم، تا تو هم مرا تأیید کنی! نه؛ این انسان مهرورز به زمینه ها و امور و احکامی از ایندست وابسته نمی باشد؛ و علتش هم آنکه: او خود و گوهر هویت خود را شناخته است؛ کرامتِ ذاتی و ارزشِ واقعیِ انسانیت و مهرورزی را دریافته است! چنانکه از سایر موجودات را نیز.
وقتی او ـ مثلاً ـ به درخت نگاه می کند، متوجه می شود که درخت، بدون اینکه از کسی چیزی خواسته باشد، دارائیهای خود را به دیگران اعم از انسانها، جانوران و طبیعت ـ می بخشد! به گل نگاه می کند که همۀ زیبائیها و دارائهای خود را به نمایش گذاشته و همۀ رنگ و بوی خود را به فضا هبه می دارد! و… در چنین وضعیت هائی، انگار جان چنین انسانهائی از خودشان می پرسد که درخت و گلی و… ازین دهش، ایثار و… از دیگران چه می خواهد؟! زیرا متوجه می شود که حتی اگر باغبانی نباشد تا دارائی هایش را تصاحب نماید، باز هم، دارائیها (میوه، گل، عطر و…) اش را به فضا و زمین هبه میدارد! لذا با خود فکر می کند که: آیا هویت من ـ به عنوان موجودی که خود را از همه برتر شمرده و عملاً خویشتن را از همه طلبکار گمان می کند ـ از هویت گلی و درختی هم، کمبارتر باید باشد؟! و این، ننگ آور نیست؟!
حال، اگر از چنین فردی پرسیده شود که: چرا می خواهی هبه، جود و ایثار داشته باشی؟ میگوید: به نظر من، معنای آدم بودن یعنی همین؛ یعنی دهنده بودن، مهرورز بودن، عین جود و ایثار بودن، عین بالندگی و زایائی و ایثار بودن و…! و اگر مثالی لمس شدنی از وی بطلبیم می گوید: بنگرید که چشمه، تاکی و چه زمانی چشمه است؟! یقیناً تا زمانیکه بجوشد و همۀ هستی و مایۀ بودن و حیات و شادابی و طراوت و طهارت و شکوفائی خود، به دیگران بدهد!
حال، اگر نجوشید و نداند چی؟! سایر موجودات نیز به همین منوال. یعنی تا وقتی میکوشند و می دهند هستند و حضور دارند و زمانیکه نبخشیدند و ندادند معنایش اینست که دیگر نیستند!
پس، آیا من به عنوان اشرف مخلوقات، اگر از چشمه و درخت و…، در دهش و ایثار و دهندگی عقب بیفتم، شرم آور نخواهد بود؟!
بر مبنای همین نگرش، من معنای بودن و هستن خود را، معنای آدم بودن خود را، معنای زیبا بودن و والا بودن و آزاد بودن و سرافراز بودن خود را در همین دهش و ایثار یافته و به نمایش می گذارم؛ لذا، اگر ندادم، به این باور می رسم که: من، نه تنها از نظر رتبۀ وجودی، حتی برابر و هم وزنِ هیچیک از آنها نخواهم بود! بلکه، اصلاً دیگر آدم نبوده، بلکه فقط یک گیرنده، یک مصرف کننده، یک تخریب کننده، و به اصطلاح جانورشناسان، یک مکروب و یا یک پرازیت بیش نخواهم بود!
و بر مبنای همین باور و نگرش است که می کوشد تا حتی با پست ترین انسانهای روی زمین از موضع مهرورزی برخورد نماید.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.