سخن مدیر:

مواضع استکبار در برابر اسلام

بدون دیدگاه

هر چند موضعگیری مکاتب مادی و الحادی در برابر نظام های الهی و ربانی در طول تاریخ همیشه خصمانه و بیانگر برخوردی عقده مندانه بوده است لیکن پس از رشد تجارت استعماری و بحران پلشتی زای رقابتهای استعمار، هرگز و هرگز استکبار جهانی تا این حد خود را عصبانی و در واقع زبون نظام و مکتب الهی اسلام نیافته بوده است و لزوماً تا این حد خود را برای مقابله و دشمنی و کوبیدن اسلام و مسلمین رسوا و ورشکسته نساخته بوده است! و این مسئله، همانگونه که همگان به نیکوئی متوجه شده اند، بیشتر بواسطه پیروزی انقلاب اسلامی، بیداری ملل مسلمان و حرکت و پویائی اسلام و مسلمین می باشد، و طبیعی ست که از دیدگاه استکبار مقابله جهت دفع این رقیب بیداری آفرین و نیرودهنده در صدر همه فعالیتها، ضرورتی انکارناپذیر تشخیص داده شود.

     از جانبی چون استکبار از تعادل روانی و جوهره معنوی در رفتار و عقاید خویش برخوردار نبوده و همیشه متوجه حفظ موضع قدرت خویش و به اسارت درآوردن دیگران جهت تداوم این موضع بوده و می باشد، بر آن شد که این بار نیز با مسئله برخوردی استعماری داشته، اگر نتوانست رقیب نیرومند و پویائی آفرین خویش (اسلام) را بزانو درآورد، لااقل‌، این توانائی را پیدا خواهد کرد که موضع تدافعی خودش را حفظ نماید. روی همین اصل بر آن شد تا با تحقیق مجدد زمینه های مربوطه، و بازیافت نقاط قوت و ضعف، دست به فعالیتهای تخریبی زده، انقلاب را کمرشکن نماید.
روسها از سوئی و آمریکائی ها از دیگر سوی، پس از بررسی همه جانبه انقلاب اسلامی افغانستان به این باور رسیدند که نخستین عامل پیروزی این نهضت که در واقع عامل عمده شکست نظام استکباری نیز می باشد، عامل مذهبی بودن انقلاب بوده و چون خود، قوای نظری و فکری و فرهنگی خود را آماده مبارزه و درگیری با این عامل اولی (اسلام) نیافتند، بر آن شدند تا از طریق مبارزه با عوامل دیگر، نظام اسلامی را به مخاطره اندازند که پس از بحث و تحقیق زیاد دومین عامل درهم کوبیدن استعمار را در منطقه، وحدت اسلامی ملت مسلمان ما تشخیص داده و بر آن شدند که این وحدت را به تفرقه بکشانند!

     از سوئی چون شرایط افغانستان برای جوّ تبلیغ علیه دو جناح عمده «روشنفکر و روحانی» و در واقع برای نفاق افکندن میان اینان و درهم شکستن وحدت ملت آماده بود، بر آن شدند تا از این حربه سوء استفاده کرده و آتش اختلاف را روشن نمایند! لذا با دقت در مناطق و مواضع زمینه دار! نزد مردم عوام و روحانیون خام اندیش و خوشباور، ببرک، امین، تره کی، داود، ظاهر شاه و… را مثال آورده و گناه همه بدبختیهای ملت افغانستان را به گردن همین روشفکرنماهای غرب زده و بی توجه به مذهب و اسلام و قرآن انداختند و چون با دامن زدن به این آتش، زمینه زیست را در این جاها برای روشنفکر تنگ ساختند، وی خود را ناچار از آوارگی و هجرت و… دید و با این عمل از یکسو مردم یکی از بال های عمده پرواز خویش را از دست دادند و از دیگر سوی نفاق و تجزیه، جای وحدت و یکپارچگی را پر کرد. و از جانبی هم نزد عده ئی از روشنفکران خام اندیش و
کلی نگر و مردم ساده نوجوی و امروزی، با مثال آوردن روحانیت مبارز از سیدجمال و شهید نوری و کاشانی و… گرفته تا امام خمینی، و خدمات فکری و فلسفی و فرهنگی دانشمندانی چون علامه طباطبائی، شهید صدر، شهید مطهری و… با چاشنی کردن نظر مترقیانه و تندروانه «دکتر شریعتی» گناه همه انحرافات جامعه را به گردن آخوندها انداخته و اینان را به هشت کتاب رفاه طلب و شهرت جوی و استراحت خواه و… قلم داد کرده، گاه با مسخره کردن ها و گاه با تهدیدها و فشارها و ستم ها، زمینه فرار و یا هجرت آنان را نیز فراهم آوردند، آنهم در حدی که امروز بیشتر به فاجعه ای بدل شده است! و اگر روزی فرصتی پیش آمد، حتماً فرایندها و نتایج دردبار این مسئله را در نوشته ئی دیگر، به بحث خواهیم نشست.

     بهرحال این نیرنگ، بگونه فاجعه آمیزی به کار خورد و مردم را محروم از بال پروازی کرد که با آن به عوالم باطنی و ملکوت فطرت و سّر باطن خویش پر می زدند و با سفر به ملکوت هستی و… روح را برای نیل به مقام شایستۀ قرب الهی آماده می ساختند! و در هر یک از زمینه های یاد شده با همه وجود کوشیدند علیه زمینه دیگر، شکاف، بدبینی و مخاصمت را بیشتر کرده و برای درهم کوبیدن هر چه بیشتر وحدت مردم، استفاده نمایند. و چون تحلیل همه جانبه این بخش از این نیرنگ استعماری بیش از آنست که درین نبشته گنجایش ارائه داشته باشد، همانگونه که آمد آنرا در وقتی دیگر بیان خواهیم کرد.

     باز، از آنجا که استعمار در کاوش و تحقیق خویش پیرامون مسئله نهضت اسلامی افغانستان به این ویژگی برخورد کرده بود که درین حرکت، اصل بر کیفیت و جوهره و روح نظام اسلامی قرار گرفته و این اصل زاینده ذهنیتی تلاشگر و پویا و اثرگذار بوده و دیری نخواهد پائید که اساس و اصول نظام های کمیت گرای و قدرت پرست شرق و غرب را از طریق رشد همه جانبه خویش، در هم خواهد کوبید، به این فکر افتادند تا به باز شناخت زمینه هائی همت گمارند که می شود از طریق سرمایه گذاری بر روی آنها، اگر نتوانستند ضابطه اساسی «اصالت کیفی» را در هم شکسته و از نظرها دور نمایند لااقل بتوانند اصل کمیت گرائی را به عنوان ضرورتی مقطعی و گذرا، در مغز عده ئی کاشته و بیدار نمایند! باور ما بر اینست که دامنه این تأثیر تخریبی و هویت زدای در حدی است که نه تنها به تحلیل و تشریح کلیات خویش می ارزد که چنان می انگاریم که قشرنگری و ساده اندیشی به آن، گناهی دیربخشودنی خواهد بود!

     استکبار جهانی به خوبی دریافته ست که اصل تأکید بر ضابطه ها و جوهره و کیفیت های ربانی نظام سیاسی ـ عبادی اسلام، مردم این سامان را در مدتی نه چندان دور به تحرک و پویائی یی مجهز تواند کرد که مبنی برآن، اصل اساسی و ارزش راستین و دیرپای حیاتی در همه محور های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و… حب به حق و ارزشهای حقانی و ربانی قرار گرفته و این اصل همه فعالیت ها را چونان پروانه ئی برگرد شمع ضابطه های ربانی به گردش وا خواهد داشت. و طبیعی است که تحقق این امر در واقع، یعنی تحقق مراحل مختلف فساد و نابودی استکبار! لذا با همه وجود و با تمام امکانات در جهت به خاموشی کشانیدن این شمع جمع و مصباح هدایتگرایانه قدسی، به تلاش و تقلا برخاستند، تا شاید به گمان خویش بتوانند به خاموش کردن نور معرفت الهی، شیطان را بر مسند دلها «ربوبیت» بخشایند!

     همانطور که همه خوانندگان محترم و عزیز ما اشعار دارند، استکبار از توسل به این حیله ها اهدافی را تعقیب می دارد که در رأس همه آنها ایجاد انحراف عقیدتی و افکندن تزلزل در باورها و باورداشت های اعتقادی ملت مسلمان ما بوده و معتقد است که اگر بتواند مردم را نسبت به این باورها متزلزل و یا لااقل بی تفاوت بسازد، در آینده دور خواهد توانست عقاید، باورداشت ها و ارزشهای مورد نظر خویش را جایگزین آنها ساخته و ملت و جهت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اخلاقی و… آنرا در جهت ایده ها و اهداف استعماری خویش قرار دهد.
از جانبی هرگاه، اندیشه «کمیت گرائی» در میان مردم رسوخ پیدا کرده و عده ئی را باورمند به اصالت کمیت ها و ارزشهای کمی ساخت، زمینه بسیار خوبی را می تواند برای استعمار مهیا سازد که استعمار و استکبار جهانی با ایجاد و رسیدگی به زمینه های کمی و تأکید و تکرار و تبلیغ روی آن زمینه ها، جای پائی برای خود باز نماید؛که باز هم متأسفانه در برخی از زمینه ها متوجه فعالیت های استکبار بوده و می توانیم نمونه هائی عینی را مشاهده نمائیم. چه وضع کلی انقلاب اسلامی در افغانستان طوریست که اگر واقعیت گرائی اسلامی را فراموش نکرده باشیم این وضع می تواند بنابه گفتۀ ابلیس: «…فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ*إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ*
سوره ص آیه ۸۲ و ۸۳»

     همه اذهان، جز راسخون و خالصون در علم و ایمان را می تواند اغوا کرده و گرایش به کمیت ها را موجه جلوه دهد! لذاست که می بینیم استکبار شرق و غرب در جهت تحکیم اندیشه های کمیت گرائی با همه امکانات فعالیت کرده و تا حدودی هم موفق شده اند که از طریق خریدن عده ئی مذبذب، بی بند و بار و نوکر صفت، این ایده ضد اسلامی خود را تحقق بخشند!
اصل مطلب بر سر این مسئله می باشد که در نظام سیاسی اسلام، تأکید بر کیفیت و جوهر عقیده و عمل بر مبنای اخلاص بوده و از نظر این مکتب کسی، گروهی، سازمانی، حزبی و دولتی، اسلامی تر و موفق تر و روسپیدتر و رستگارتر و مؤمن تر و با خداتر و… می باشد که در حد توان نظری و عملی خودش، به ضابطه ها اخلاص و احترام داشته باشد. اما در مکاتب امروزی طبیعی ست کسی، گروهی، سازمانی، حزبی و دولتی را خوب تر و موفق تر و پیروزمندتر و… می دانند که زور بیشتر داشته باشد نه ایمان و اخلاص بیشتر!
استکبار در طول این چند سال همیشه بر این بوده و بر این است تا همین قدرت گرائی را جانشین خداگرائی و حقیقت گرائی بکند! و عده ئی از ماها هم متأسفانه فریب این نیرنگ را خورده ایم و چنین می پنداریم که مثلاً در رابطه با انقلاب اسلامی مان، آن حزبی بهتر، اسلامی تر و موفق تر است که هم افراد وابسته به آن بیشتر باشد و هم قدرت مالی و قدرت تسلیحاتی آن! در نظر انسان کمیت گرای، حزبی که افراد وابسته به آن بیشتر بوده و توانسته است از طریق زدوبندهای سیاسی و حیله های متنوع، امکانات پولی و تسلیحاتی زیادتری ـ ولو با تکیه کردن به استکبار غرب و قبول وابستگی و نوکری و…ـ بدست بیاورد، از حزبی که جز بر مبنای اوامر و نواهی نظام قرآنی و اسلامی عمل نمی کند، بهتر است. در واقع از نظر انسان کمیت گرای، پول و اسلحه، از ایمان و اخلاص بدرد انقلاب بیشتر می خورد! در حالیکه خداوند با سوگند خوردن به «وَالْعَصْرِ*إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ*إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ…* عصر ۳ ـ ۱» همه راهها و همه زمینه های دیگر را در برابر «ایمان» و «عمل صالح» که همان عمل با اخلاص می باشد، هیچ شمرده و تأکید می دارد که اگر قرار باشد در جهان انسانی و در طول تاریخ بشریت، عملی و یا اعمالی به نتایج انسانی و الهی برسد و انسان در بند و انسانیت اسیر را از زنجیر کمیت های پوچ و بی ارزش رها سازد، همان عملی ست که متکی به جوهر عبادی بوده و اخلاص مندانه باشد و بس! اما کسی که فریب شرایط کنونی را خورده و به دام کمیت گرائی افتاده است، گاه با توسل به دروغ، تهمت، غیبت، بهم اندازی و… می کوشد، چند تا اسلحه و یا چند مشت پول بدست آورد! و گاه هم با قبول وابستگی و غلامی ممالک غربی یا اقمار و وابسته های غیر غربی آنان! و تا آنجا که ملت ما، شاهد آن می باشند، متأسفانه ما امروز گروههائی داریم که مردم آنها را فقط و فقط از طریق اسلحه و پول آنها، شناخته اند. یعنی تا وقتی که انقلاب، مسلحانه نشده بود، کسی با اسم هیچ یک از اینها آشنا نبود و پس از دوران مسلحانه شدن انقلاب بود که مردم، اسم اینها را شنیده اند ولی هنوز هم، اغلب با خط فکری و جهت سیاسی اینان آشنائی کاملی ندارند! طبیعی ست که این گروهها، طبق برنامه های استعماری مجبور می باشند که اهداف سیاسی معینی را دنبال کرده و سعی کنند مردم افغانستان را به درستی و ارزشمندی این اهداف معتقد بسازند.

     ما، پس از گذشت شش سال از آوردن نظام سوسیالیستی و پس از گذشت پنج سال از همگانی شدن انقلاب و شهادت حدود یک میلیون مسلمان و چندین میلیون آواره و… وقتی به «انسانها» و یا گروههای «کمیت گرائی» از ایندست بر می خوریم و خط و هدف مورد نظرشان را مشاهده می نمائیم، غیرت ایمانی، اخلاص اسلامی و حق بسیار بسیار سنگین خون شهداء عزیز ما، مجبورمان می سازد تا در حد اندیشه و بینش خویش، پرده از روی حقایقی برداریم که استکبار و مزدورانش می خواهند از آن در جهت تحریف شخصیت اسلامی و عقاید پاک و دست نخورده مردم مسلمان و پاک باطن ما، استفاده کرده، اسلام این مردم و انقلاب اسلامی شان را، به اسلام ابوسفیان ها و یزیدها و… نزدیک تر سازند!

     آمریکا و روسیه و انگلیس و فرانسه و چین و… بر آنند تا با تحکیم ذهنیت کمیت گرائی، بین اسلام و حکومت اسلامی مورد نظر «یزید» که اسلام و حکومتی ست کمیت گرای، قدرتمند و تضمین کننده همه خواستها و هوسهای دربار و درگاه یزیدی و اسلام و حکومت اسلامی مورد نظر «حسین (ع)» که اسلام و حکومتی ست «عبادی» و سراسر اخلاص و شور و شوق و ایثار، آشتی داده، خداگرائی محض را از بین برده و شیئی گرائی را بجای آن حاکم سازند! از نظر مکتب اسلام و سیاست اسلامی، گرایش به کمیت ها و به فراموشی سپردن جوهر عبادی اسلام، نوعی شرک بوده و اگر گروهی، سازمانی، حزبی و یا دولتی اصالت را عملاً به ابزارها و وسایل مادی قایل شده و تن به ذلت دروغ، تهمت، وابستگی و… می سپارد، هرگز و هرگز، نمی تواند دارای سلامت اسلامی بوده و بر همه ملت مسلمان واجب است که اطراف این چنین حزب و گروهی را رها کرده و سلامت ایمانی خود را، بر سلامت اقتصادی و حتی حیاتی ترجیح دهند؛ چه کمیت گرائی این گروهها، در نهایت تحلیل عقاید پوچ و ضد اسلامی ئی را بر آنان تحمیل کرده است که ساده ترین و پیش پاافتاده ترین آن در زمینه سیاسی این خواهد بود که انسان و گروه و دولت سیاسی کم قدرت در برابر انسان، گروه و دولت قدرتمند هیچ ارزشی ندارد؛ اگر چه این گروه، گروه هفتاد و دو نفری «حسین بن علی (ع)» باشد! چه آنگاه که باورمند شدیم، در حیات جمعی و سیاسی، اصالت مال قدرت و کمیت ها است، طبیعی ست اعتقاد به اینکه اصالت و در واقع انسانیت و آدمیت آدمی مربوط به جوهر عقیده و حفظ سنگرهای تزکیه و حکمت و… می باشد، جای خود را به این اندیشه می بخشد که مثلاً آدمی بهتر و آدم تر است و از انسانیتی بیشتر برخوردار می باشد که قدرت بیشتری داشته و یا گروهی به رستگاری و فلاح و سر بلندی نزدیک تر است که اسلحه و پول بیشتری دارد. در این حالت «تزکیه» مورد نظر قرآن، درست به ضد خود بدل می شود. چه قرآن می گوید و تأکید هم می دارد که تزکیه عبارت از پاک کردن خانه قلب انسان است از هر چه غیر خدائی باشد، ولو ظاهراً آن زمینه خیلی ها هم فریبنده و ایمانی معلوم شود. لذاست که اگر کسی نماز را هر چند با ظواهری بسیار سالم بجای آورد ولی در باطن به این فکر باشد که نزد فلان از فلان وجهه ای برخوردار شود، نه تنها آن نماز نتیجه ئی الهی نمی دهد که شخص را به شرک گرفتار می کند!

     در واقع، این شخص، بجای تزکیه یعنی خالی کردن خانه دل از غیر خدا، برای تجلی خدا، دل را از غیر خدا پرکرده تا جائی برای خدا باقی نماند. و چون همانطوری که آمد جوهر دین اسلام، جوهری عبادی است، لذا در هر مورد و زمینه ئی که دل متوجه غیر خدا شد، ایمان به شرک مبدل شده و جائی برای ادعای اسلامی کردن فلان زمینه عبادی و سیاسی باقی نمی ماند، چه رسد به اینکه مسلمان، و یا گروهی که ادعای اسلامیت دارد و خدای نخواسته، دست توسل و استمداد و کمک به سوی کفار و دشمنان دین دراز نماید!

    بررسی و بازیافت علت گرفتاری به این شرک جلی، هر چند کاری مشکل و خارج از حوصله این بحث کوچک می باشد، با آنهم نمی توان بدون ذکر کلیاتی از آن گذشت.
کسی که گرفتار اندیشه کمیت گرائی می شود در واقع، عملاً به تمسخر و تحقیر ضابطه ها و اصول نظام اسلامی کمر بسته و می خواهد با تحقق بخشیدن و اصل قرار دادن به آنچه شیطان در ذهن وی خوب جلوه داده، آنچه را که خدا ارزش مدارانه شمرده است، به عقب رانده و دارای ارزش دست دوم و سوم معرفی نماید.

    کمیت گرائی با اینکار، حاکمیت را از انسانیت گرفته و به «زور» می بخشد، چه وقتی اصالت، مال زور شد، طبیعی است که کسی غیر از زور حاکم بوده نمی تواند، و این اصل تا آنجا با سیاست و نظام اسلامی مخالف می باشد که می بینیم، قرآن با درک همه جانبه حقانیت ابعاد مختلف نظام اسلامی زور را، از مسند حاکمیت پائین کشیده و انسانیت و اراده آزاد انسانی را بر زورگوئی ترجیح داده و در مورد پذیرش این نظام تکامل بخش گفته است: «لا اِکْراهَ فِی الدّینِ* بقره ۲۵۶»! چه قرآن به خوبی القاء کننده این معنای ظریف می باشد که هرگاه کسی و یا کسانی اعتقاد به کمیت ها و اصالت قدرت پیدا نمایند، اینان در واقع دست به نفی شخصیت خویش زده و با انکار هویت والا و برین خویش انسان را وسیله و ابزار دست قدرت خواهند ساخت! چنانکه هم امروز، انسان وابسته و محکوم نظام های الحادی غرب و شرقِ عالم به همین درد گرفتار شده است.

    در اندیشه انسان کمیت گرا، انسان باید «تابع» باشد و هر چه از جانب صاحبان قدرت گفته شد، ولو هیچگونه جاذبه ئی انسانی هم نداشته باشد، باید قبول کند و در جهت تحقق آن ـ همچون ببرک و… حتی با خون صدها هزار انسان بیگناه هم که شده‌ ـ برآید! حرف این شخص را باید قبول کرد. چرا؟ چون رئیس است و پول دارد و یا اسلحه دارد و یا…! و حرف آنکس را باید رد کرد و یا لااقل به آن بی تفاوت بود! چرا؟ برای آنکه هیچ قدرتی ندارد.

    درین بینش معنای انسان و تعریف ماهیت و جوهر آن بکلی دگرگون می شود، چه این بینش به انسان به عنوان موجودی معقول که با استفاده از این رحمت رستگاری بخش، می تواند همه استعدادهای الهی خویش را به منصه ظهور رسانیده و تا اوج افلاک، شخصیت خویش را ارتقاء بخشیده و خود را به جوهر هستی نزدیک کند، نگاه نکرده بلکه همیشه متوجه آنست که این موجود، چه دارد و چه مقدار از زندگانی لذت می برد. لذاست که اگر بخواهیم بر مبنای بینش کمیت گرائی، انسان را تعریف کنیم مجبوریم آن را «موجودی زور پرست و هوسباره» تعریف کرده و در انتظار آن باشیم تا این موجود برای تحقق ایده و آرمان خویش به هر پستی و پلیدی ئی دست یازد! و استکبار با آن بحران روانی، چون از شخصیت و هویت خودش بیش از این چیزی سراغ ندارد، و نیز عرضه و لیاقت گرایش به آنچه انسان را از این همه پستی و پلشتی رهائی می بخشد، در خود نمی بیند، بر آن شده است تا ما را برنگ خود درآورد که می بینیم، بعضی را درآورده است و هنوز هم می کوشد همین معیار کمیت گرائی را، معیار اندیشه و عمل ما قرار داده و زیر پوشش ضرورت های مقطعی و مصلحت حفظ انقلاب اسلامی و ضرورت مقابله با دشمن، در واقع با اسلام و مسلمین بدترین و بدفرجام ترین نوع دشمنی را بکار بندد!

     چه تا آنگاه که ما، مجهز به این ذهنیت ها نباشیم معیارها، روشها و زمینه های مورد نظر و مورد عمل استکبار را، نه تنها پذیرفته نمی توانیم که بنا به حکم شرعی و ایمانی خویش، برای دفع آنها از در عصیان و مبارزه برون خواهیم شد!
از دیگر سوی، بررسی موضعگیریهای دول استکباری در برابر انقلاب اسلامی و مردم مسلمان افغانستان اثبات کننده این واقعیت می باشد که استکبار تنها به درهم کوبیدن مواضع قوت ما و زمینه هائی که این نیرومندی، حرکت و پویائی اصیل و توانمند را به مسلمین داده است، بسنده نخواهد کرد، اگر هدف اولی و عاجل وی از اینکار همان حفظ مواضع دفاعی می باشد، در باطن، در همه حال این هوس خام را به سر می پروراند تا در صورت ممکن، ما و سرنوشت سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و… ما را در نظام غیر الهی کمیت گرا و هوسپرورانه خویش ذوب نماید! که قسمتی از آنچه را قبلاً بدان اشاره کردیم برای تأمین همین مرام و تحقق همین اهداف طرح ریزی شده است و طبیعی ست که تنها همانها، به تنهائی از عهدۀ اینهمه هوسپروری بدر آمده نمی توانند! به همین منظور پس از کاوش در روش برخورد استکبار جهانی با مسئله انقلاب اسلامی متوجه می شویم که شرق تجاوزپیشه و غرب جنایتکار متحدانه بر آن شده اند تا با استمداد از همه امکانات و زمینه های دردست داشته و به کمک مزدوران و ایادی خودباخته و ایجاد تبلیغات وسیع و سرمایه گزاریهای هنگفت در زمینه فرهنگی «حالت ارگانیک نظام اعتقادی اسلام» را بهم ریخته و از طریق به تجزیه کشانیدن ضوابط، معاییر و اصول اسلامی، ماهیت این سازمان منسجم و واحد ایدئولوژیک را از حالت توحیدی بیرون آورده و تخالف و تباین را جانشین توحید نمایند! لذاست که متوجه می شویم برآنند بین «اصل وجوب دفاع از اسلام و سرزمین اسلامی» و «اصل اعراض و رویگردانی از کفار و منافقین» جدائی انداخته، شرایط را طوری نشان دهند که نه تنها نمی توان درین مقطع ویژه از تاریخ انقلاب این هر دو اصل را در یک جا جمع کرد، که برآنند تا ضرورت تفکیک آنها را بر ذهنیت ها آماده نمایند!

     معنای صریح این مسئله چنین تواند بود که اسلام در کل یک نظام عقیدتی بوده و همه ابعاد و زوایای این نظام عقیدتی در یک جهت واحد و معین (کسب رضای خداوند) قرار دارد و نه در جهات متعدد! لذا آنگاه که قرآن حکم می کند «نماز بپای دارید» و یا «روزه بگیرید»، می خواهد مردم را به همان راهی و همان هدفی راهنمائی کند که امر می کند: «ربا نخورید» و یا «بمال یتیم دست درازی ننمائید» و یا امر می کند «یهود و نصاری را دوست مگیرید» و «کافران را از اسرار خویش باخبر نسازید» و «دست توسل به سوی آنان دراز مکنید» و غیره…!
یعنی اهداف مختلفی را، برای زمینه های متنوع نظام اسلامی در نظر نگرفته است تا از هر بعدی، هدفی ویژه و خاص را مورد توجه قرار دهد! بر مبنای همین باور، وقتی اسلام یک سلسله اصول را طرح نموده و امر به پیروی و حفظ زمینه ها و موارد آن می نماید، نه تنها خود متوجه رابطه تنگاتنگ آن اصول بوده که بدون در نظر گرفتن هر یک از این اصول، بینش اعتقادی وگرایش عملی به آنها نمی تواند از سلامت اسلامی برخوردار باشد. هر چند عقل و فطرت سالم هر مسلمانی حکم می کند که وقتی خداوند پاسداری یک سلسله اصول را واجب شمرد، اگر کسی از پاسداری آنها سربرتابد در واقع «بجنگ خداوند» برخاسته است! و بر مبنای همین اصل اساسی است که بدعت گزار در دین را مردم کافر و مرتد و… می شمارند!
اینک ما برای بهتر و بیشتر روشن شدن مطلب از میان آنهمه اصول و مسایل به انتخاب دو سه مورد اکتفا نموده و مسئله را پی می گیریم.
در نظام اعتقادی اسلام اصل دفاع از سرزمین اسلامی واجب قرار داده شده است و در کنار همین اصل، حفظ کردن اسرار جامعه مسلمین و نیز، دست توسل به جانب کفار دراز نکردن هم واجب قرار داده شده است. آنجا که قرآن می فرماید:
«لَّا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ… *آل عمران ـ ۲۸»

     و یا آنجا که آیات متعدد وجوب جهاد تدافعی از سرزمین های اسلامی را ذکر می فرماید، می خواهد همین اصول را بیان نماید و ارتباط تنگاتنگ آنرا نیز به ما گوشزد نماید. لذا بر مبنای وجوب این دو اصل اولاً، مسلمان موظف می باشد از اسلام و سرزمین اسلامی دفاع نماید و ثانیاً، عزت نفس اسلامی، عظمت و حقانیت قرآنی را از یاد نبرده و دست نیاز به سوی کافران دراز ننماید، چه وجوب این هر دو را قرآن با نص صریح اعلان نموده و اتحاد ارگانیک آنها را غیر قابل تأویل ساخته است.
حال اگر کسی پیدا شد و مثلاً با یکی از این اصول مخالفت کرد و مثلاً با بی توجهی به فرمان الهی دست نیاز به سوی کافران دراز کرد!

     موضع و موقف اسلامی وی چه تواند بود؟! روشن است! اعلام جنگ با خدا، و نه هیچ چیز دیگری! و استکبار جهانی همین را می خواهد! او یکی از راه های ذوب کردن ما را در فرهنگ خویش، همین مسئله تشخیص داده و متأسفانه عده ئی هم هنوز متوجه ظرافت و باریکی مطلب نشده و در جهت تحقق همین هدف او را عملاً یاری کرده اند!
بررسی ویژگی ها و مواضع کسانی که آگاهانه و یا ناآگاهانه، استکبار جهانی را در تجزیه اصول و معاییر ارگانیک نظام اسلامی کمک می نمایند، از عهده ما در این مقاله خارج می نماید، اما آنچه از ذکر و بررسی آن خویشتن را ناگزیر احساس می نماییم، باز شناخت و ارائه ی پی آمد هائی ست که این تجزیه ویران ساز بر انسان مسلمان تحمیل می دارد.

     تجزیه عناصر نظام اسلامی، قسمتی از کارآترین اصول سیاسی، عقیدتی، فرهنگی، اقتصادی و… را به انزوائی هراسبار می کشاند! و چون این عمل از طریق طرحهای استعماری و با دست مزدوران استعمار ـ چه در زمینه های سیاسی، چه نظامی و چه اقتصادی ـ صورت می گیرد، طبیعتاً استعمار جنبه هائی را به انزوا می کشاند که روح استقلال، آزادی، شرف، غیرت، پایمردی، غرور، استغنا و در یک کلام روح نظام اجتماعی اسلام بر آنها تکیه دارد!
قرآن، آنگاه که صف مؤمنان پیکارگر راه حق و حقیقت را بیان می کند، در وصف شان دارد که: …أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ …* فتح ۲۹ و گاه می فرماید: …أَذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَى الْکَافِرِینَ…* مائده ۵۴ و بسا موارد دیگر! اما امروز، وقتی که موضعگیریهای افراد و یا گروههای وابسته به استکبار و استعمار را مورد توجه قرار می دهیم، متوجه می شویم که سرمایه گزاری و کار استکبار روی اینان اثر عمیقی بخشیده است و فعالیت استعماری، توانسته است اصول عقیدتی اینان را به تجزیه و لاجرم به انزوا بکشاند! چه امروزه هر بیننده سالم عقلی می بیند که در عقیده و عمل اینان مسئله سخت گیری با کافران (مفهوم اشداء علی الکفار…) اصلاً محلی ندارد و اینان اصل استغنا و اصل وجوب عزت نفس نشان دادن در برابر کفار را نه تنها از یاد برده اند و از خود عزت نفسی نشان نمی دهند که می بینیم کار را در جهت نقیض کلام الهی قرار داده و با تملق ها و چاپلوسی ها و گردن کج کردن ها و دست گدائی به سوی کفار دراز کردن ها و هزاران آبروریزی دیگر، شخصیت اسلامی و هویت الهی خود را ذلیل دست کفار ساخته اند! و جالب است این نکته را نیز علاوه نمائیم که اینان مدعی اند همه این پلیدیهای ضد اسلامی را برای ایجاد نظام اسلامی مرتکب می شوند!

     به انزوا کشیدن قسمتی از بهترین و کارآترین اصول اجتماعی اسلام در قدم نخست و به صورتی غیر ملموس «ایجاد جبر گرایش به قدرت» را بر انسانهائی از ایندست تحمیل کرده و در درازمدت امکان افتادن از این شرک خفی را به شرک جلی، یعنی اصل، معیار و ضابطه قرار دادن «قدرت» را به جای «حقانیت» و« قدرت پرستی» را بجای «خدا پرستی» ممکن می سازد!
اینکه در برخی از موارد متوجه می شویم عده یی از افراد و یا گروهها، فقط به فکر جمع آوری و تمرکز و تکاثر قدرت می باشند نه به فکر حفظ اصالتهای انسانی و اسلامی، از همین دید مسخره مایه گرفته است. اینان خیال می کنند که هر گاه «قدرت من» و یا «قدرت گروه من»، رشد پیدا کرد، می تواند هم در رشد عقیدتی مردم کمک نماید و هم در رشد ویژگی ها و خصلت های برازنده انسانی! هم در نفی زنگار و نارسائیهای فکری و دینی یاوری نماید و هم در نفی استعمار و استبداد و استثمار! گویا چنان می نماید که اینان بینش سیاسی، اجتماعی و… خود را از خدا هم پخته تر و سنجیده تر گمان می کنند! نعوذ بالله! خدا می گوید: تن به تجزیه و تحریف و… ندهید تا به دام قدرت پرستی نیفتید، اما اینان با گرایش مثلاً به روسیه و یا آمریکا و… عملاً قدرت گرائی پیشه می کنند تا نمی دانیم، احکام چه کتابی و کدام خدائی را حاکمیت بخشند!

     آنچه در این رابطه بسیار بسیار مهم و قابل تأمل می باشد اینست که بیائیم در میان مردم خود، ابعاد مختلف نهضت خویش را مورد بررسی، تحقیق و کاوش قرار داده و زمینه هائی از ایندست را شناسائی کرده و خطرات آنها را به مردم مسلمان خودمان گوشزد نمائیم. بطور مثال، اگر در میان مایان گروهی پیدا شد که نسبت قرار گرفتن در زیر تأثیر فعالیتهای استکباری، با آنکه خود را مسلمان و صاحب ذوق پیکار برای ایجاد حکومت اسلامی قلمداد می کند، عملاً دست به تجزیه اصول سیاست اسلامی زده و با اینکار سرانجامش به قدرت پرستی و دراز کردن دست گدائی به سوی فلان کشور کافر کشیده شده است! و می بینیم که عملاً در جهت وابستگی (اصلی مخالف و متناقض با اصول کلی دین اسلام) حرکت می کند خاستگاه نظر و عمل آنرا بررسی کرده، هم خودش و هم دیگران را از چاهی که درین راه کنده اند، آگاه سازیم. چه در همین رابطه مشخص، هرگاه گروهی در چاه قدرت پرستی افتاد، چون در حال حاضر مرکز قدرت را استکبار تشخیص داده و یگانه راه کسب آنرا هم وابستگی و دست گدائی به سوی استکبار دراز کردن می داند، در واقع یگانه راه نجات از رنج فعلی را «خداگرائی» از طریق پذیرفتن عاشقانه «ایثار و شهادت» همچون همه بزرگان دین، تشخیص نداده، بلکه «قدرت گرائی» از طریق پذیرفتن خجالت بار و ننگ آفرین «ذلت و وابستگی» تشخیص می دهد. این شخص، این گروه و در یک کلام این دیدگاه ارزشها و مبدأ ارزشها و… را در جهتی کلاً مغایر با اسلام تشخیص داده و چنین می نماید که به حیات ارزش آفرین انسان ایثارگر و شهید، آنهم نزد پروردگارش، هیچ اعتقادی نداشته باشد! زیرا که اگر مثلاً همچو اعتقادی به شدت بیدار و پویا می بود، نمی گذاشت، شخص زندگانی کردن در میان گاو و خر و شغال و ترب و قارچ و کلم و… را بر زندگی کردن، نزد پروردگار خویش ترجیح دهد!
بهرحال، این نیرنگ را استکبار جهانی در مورد عده ئی از مردم ما بکار گرفته است و امیدواریم که ملت بیدار شده و مانع رشد و حرکت این نیرنگ تخریبی و اسلام زدای شوند.
آنچه از بررسی جوانب مختلف زمینه های یاد شده بر می آید، هدف استعمار تنها به همان موارد یاد شده در رابطه با آنچه آمد محدود نشده، سعی وافی و بلیغ به خرج می دهد تا کمیت گرائی و تجزیه عناصر و اصول ارگانیک نظام اسلامی را، در جای خودش وسیله تخریب زمینه های دیگری قرار دهد، و تا آنجا که متوجه شده و توانسته ایم نمودهای مشخص و ملموس آنرا مشاهده نمائیم، یکی از همین موارد بسیار فاجعه آمیز را این مسئله تشکیل می دهد که: استکبار می کوشد تا «جهاد» اسلامی را از تقدس الهی آن خالی کرده و آنرا به وسیله رسیدن به حاکمیت و اعمال قدرت تبدیل نماید.»

     هدف اصلی استکبار از این تحریف آنست که ماهیت و جوهر عبادی جهاد که در فرهنگ اسلامی خود به عنوان عبادتی مقدس و متبرک و تعهدی الهی برای نفی و سرکوبی همۀ اشکال خود محوری و قدرت پرستی و سرکوبی همه چهره های خود محور و قدرت پرست، پذیرفته شده و واجب شمرده شده است تغییر جوهر و ماهیت یافته به وسیله و ابزاری برای خودمحوری و قدرت پرستی و در نتیجه وسیله و ابزاری برای به حاکمیت و حکومت رسانیدن خودمحوران و قدرت پرستان بدل شود! و هر آنگاه که این رویداد فاجعه آمیز در اندیشه های عده ئی از افراد و گروهها، متکون شد، در تحلیلی ویژه و از دیدگاهی خاص: عقیده و ایمان به خدا و جهاد در راه تحکیم آن، جای خود را به عقیده و ایمان به قدرت و جهاد در راه ایجاد حاکمیت قدرت خواهد بخشید! و این همان چیزی است که استکبار، نهایت آرزوی وی می باشد! چه در این رابطه ویژه که رابطه مظلوم با ظالم و به بیانی رساتر رابطه وابسته به قدرت مند می باشد. در نگرشی ویژه، عقیده و ایمان به قدرت هم چندان جا افتاده و دقیق و منطقی بنظر نیامده، بلکه عقیده به خدا و جهاد در راهش را بزور تصاحب می نماید!
یعنی اگر گروهی، جهاد را وسیلۀ رسیدن به دولت و حاکمیت قرار دهد و چون اینکار را بدون وابستگی به استکبار جهت تقویه بنیه مالی و تسلیحاتی انجام داده نمی تواند! در واقع این گروه بدی اش به آن واسطه نیست که به صورتی هراسبار، قدرت پرستی و حاکمیت پرستی را بجای خداپرستی گرفته است که بدی اش از آن جهت خطرناکتر و عمیق تر است که «قدرتمندپرستی، استعمارپرستی و آرزوی به حاکمیت رسانیدن استکبار را» به جای خداپرستی، عمل خویش قرار داده است! چه فرضاً فردا یا فرداهائی دیگر، غرب و شرق با توافق یکدیگر، یکی از گروههای وابسته به خود (ببرک) را کنار زده و گروهی دیگر(…) را بروی کار بیاورند، در واقع، خودِ آن گروه نمی باشد که به قدرت و حاکمیت رسیده است، بلکه این استکبار است که خود را برای چندمین بار بر ملت حاکمیت بخشیده و آن مزدور را آله دست خویش قرار داده است!

     هر چند شاید همین گروه ـ عین ببرک کارمل ـ ادعای اسلامیت و… هم بنماید! که طبیعی ست نه تنها گروههایی از ایندست بواسطه خصلت جوهری و وابسته بودن خویش نمی توانند ضابطه های الهی را مورد توجه قرار داده و سرمشق عملی خود و ملت قرار دهند که مجبوراند، همه اصول و ضابطه های مقدس قرآنی را بازیچه تحقق اهداف استعماری و هوسبارانه خود قرار داده پوستین اسلام را وارونه سازند که باز نه تنها، نمی تواند حرارتی زاینده را نصیب گرونده خود نماید که ظاهر کریه آن، هر بیننده ئی را به هراس می افکند! زیرا، این دیدگاه «هدف» اصلی خویش را «رسیدن» به رفاهیت قرار داده و تحقق «ارزشها» و «اوامر» الهی را فرع می پندارد. و طبیعی ست که هرگاه گروهی در چنین خط مسخره ئی و سیاست ابلیسانه ئی گرفتار بیاید، در نظام بینشی و کرداری اش، مقام و مبدأ ارزشها و حتی شاید کل سیستم ارزشی، دگرگونی حاصل نموده و ضد ارزشها (هواها و هوسها و قدرت جوئی ها و شهرت طلبی و ریاست خواهیها و حکومت گرائی ها) جای ارزشهای الهی (آزادی ها و استغناها و اخلاصها و ایثارها و…) را بگیرد.
در این شرایط، گروه به جای آنکه در جهت رضای خدا عمل کند و بکوشد تا نفس را از لغزیدن در پلیدی ها و دنیاپرستی ها و… حفظ نماید، در جهت رضای نفس و تحقق زمینه هائی که خواهد توانست «حظّ» نفسانی ببار آورد عمل خواهد کرد! از این پس گروهی اینسان، به جای رفتن به سوی دوست (خدا) پشت پا به همه چیز زده به دشمن (دنیا، ثروت، حکومت و… و یا استعمار و استبداد) رو می آورد!
درین بینش و درین دیدگاه، عقیده و ایمان پیرو هوسها و خواهشها قرار می گیرند و از عقاید دینی به همان دسته ئی گرایش و احترام گزارده می شود که مانع هوسبارگیهای ذلتبار حیوانی نگردند!

     طبیعی ست که در همچو شرایطی هرگز و هرگز، آن گروه نمی تواند گروهی اسلامی باشد هر چند، خود و پیروانش، همچون یزیدِ اول و یا یزیدیان کنونی ممالک به اصطلاح اسلامی، خویش را امیرالمؤمنین! و صاحب امر ملت های مسلمان قلمداد نمایند.
قبل از اینکه به پیامدهای دردبار این فاجعه اسفبار توجه نمائیم لازم است بار دیگر ذهن خواننده نهایت گرامی را به این مسئله معطوف داریم و این پرسش خلجان آفرین و اضطراب زای را به میان کشیم که: آیا در میان گروههای افغانستان و در رابطه با نهضت اسلامی ما، به همچه گروههائی بر می خوریم یا نه؟

     برای جواب یافتن به این پرسش نخست خواننده محترم را به وجدان بیدار و فطرت دست نخورده خود وی ارجاع داده و قضاوت را به خودش می سپاریم، اما برای آنکه مردم ما به خوبی و روشنی بتوانند از عهدۀ حل این پرسش برآیند لازم است با دقت توجه نمایند که چه گروه و یاگروههایی «خدا محوری» را پیشه ساخته و با استقامت ایمانی و غیرت اسلامی پشت پا به شرق و غرب کوبیده و مردانه، با اتکال به خدا در میدان نبرد ایستاده اند و حزب و سازمان و گروه را وسیله رضای الهی ساخته اند و چه گروههایی «خود محوری» را پیشه کرده، دست تکدی برای رشد اسم گروه، نشر آرم گروهی و در نهایت کسب حاکمیت بدربار شرق و غرب (کفار) دراز می کنند؟! چه گروههایی با ایثار و اخلاص «بیرنگی» و در واقع «صبغه الله» را شعار خویش ساخته اند و با کمال ایمان بر مبنای همین صبغه الهی خط جهاد را پیش می برند و چه گروههائی راه نفاق، دوروئی، سازش با کفر، و عداوت با اسلام و… پیشه کرده و در جهت رسیدن به حکومت جان می دهند.

     امروز ملت ما وظیفه دارند با تمام قوا و امکانات خویش در پی شناسائی گروههائی برآیند که با اخلاص کم نظیر دست به روشنگری نیرنگهای استعماری زده و با ذره ذره وجود و لحظه لحظه زمان خویش در پی تحقق روشها و ارائه ی راههایی می باشند که برای مردم بیداری، بینائی، درک، بصیرت و… بخشیده و آنان را برای مقابله با کفر و ارتداد و استکبار مجهز و نیرومند می سازد! تا در سایه این شناخت، گروههائی که اسلام و خون پاک شهدای اسلام را وسیلۀ نشر و تبلیغ و رشد و گسترش فقط اسم خویش و اسم گروه خویش قرار داده اند، از گروههای وارسته و مخلص بازشناسند! چه اگر خدای نکرده از این مسئله بسیار جدی غافل بمانند و غرب و شرق برای هر چه آرام تر چاپیدن این ملت به توافق رسیده و نظام و گروهی از این دست را بر ما تحمیل نمایند، یقیناً پس از اندک زمانی اذهان پاک جوانان و نوجوانان این سرزمین به مراکز استعمار (مرکز قدرت) معطوف شده و در نهایت «غرب محوری» جای «خدا محوری» را خواهد گرفت. و در کوتاه زمان هم اگر هیچ اثر دیگری نتواند بگذارد، یقیناً ذهنیت ها را نسبت به «خوب ها» و «خوبی ها» مشکوک و یا لااقل، بی تفاوت خواهد کرد که این خود فاجعه ئی عظیم را دنبال دارد!

     قبل از آنکه به این مقال پایان داده و به مسئله دیگری توجه خواننده عزیز را معطوف ساخته باشیم، رفع این ابهام و اشکال را حتمی می داریم که:
وقتی ما می گوئیم استعمار و یا استکبار می خواهد چنان حیله ئی را بکار بندد و چنین فاجعه نظری و یا عملی را در اعتقادات و یا زندگانی ما تحمیل نماید، فکر نشود، عقیده ما بر اینست که فقط آمریکا و فرانسه و انگلیس بدون همکاری و دخالت سوسیالیسم روسیه می خواهند آن اهداف شوم را محقق دارند! چه تا آنجا که این مسئله واقعیت پیدا کرده است، اصولاً شرق و غرب، با هماهنگی های گاه ملموس و گاه غیر ملموس، گاه سیاسی و گاه نظامی به تحقق آنها کمر می بندند. بطور مثال روسیه از نظر فشار نظامی و با توسل به بمبارانها و قتل عامها و… زمینه پیدایش ذهنیتی را به وجود می آورد که مبنی بر آن، افرادی و یا گروههایی «خیال» می کنند «مجبور»اند برای رفع جنایات روسیه و دفاع از خویش دست گدائی به جانب کافران دیگر دراز نمایند! و از آنطرف هم، وقتی آمریکا می بیند پای رقیب استعمارگرش (روسیه) در تله افغانستان گیر کرده، چون در پی تحقق آن هدفها است و زمینه کنونی را بهترین وسیله تحقق آنها تشخیص می دهد، می کوشد از طریق دیگری داخل و در جهت تحقق آن پلیدی ها بکوشد!

     از آنچه آمد به واقعیتِ روشنِ بحران روانی غرب (جهان الحاد) پی توانیم برد، بویژه در این مقطع ویژۀ تاریخی که منطق رسای قرآن و خورشید تاریکی زدای انقلاب اسلامی از مشرق جانها و شرق آرمان ها و… طالع شده و خفاشان تنگ چشم کور باطن را به خزیدن در دخمه های پلید و پلیدیزای نیرنگ و حیله و تجاوز و کشتار و قتل و… رهسپار نموده است!

     اما آنچه باعث این موضعگیری جنون آمیز و شرافت سوز گردیده است، هر چند همانگونه که آمد، پریشانروانی و انحراف از هویت و جوهره فطری استکبار جهانی می باشد، اما در کنار این واقعیت مسئله دیگری نیز قرار دارد و آن اینکه: استکبار به خوبی متوجه «رسائی منطق اسلام» و نارسائی معاییر و ضوابط فرهنگی ـ سیاسی خویش شده است و می داند که حنای تفکر سیاسی ـ اجتماعی غرب، در برابر عظمت بینش اسلامی نه تنها رنگ و جاذبه ئی نمی تواند داشته باشد که در مقایسه با اسلام، خصلت دفع، انزجار و تنفر را نسبت به تحکیم کنندگان خویش تولید می نماید. و از جانبی چون یقین دارد که نمی تواند در برابر نظام انسان ساز اسلامی، به مقابله منطقی و لاجرم روشنگرانه برخیزد، می کوشد تا از طرق مختلف وارد میدان عمل شده و در جهت تضعیف مسلمین و دفاع از موضع استعماری خویش عمل نماید!

     استکبارـ اعم از شرق و غرب ـ پس از آنکه به این واقعیت پی بردند و باور کردند که نمی توانند در برابر اسلام انقلابی و مردم ما و انقلاب اسلامی بصورت کل، بایستند، بر آن شدند تا از موضع استعماری خویش بگونه دیگری دفاع نمایند!
اینان همانگونه که آمد نه تنها دست به تجزیه مردم و «گروههای» سیاسی زدند، تا جا برای خوشرقصی «شخصیت های» مورد نظر خودشان باز شود، که در این اواخر متوجه شدیم با پخش امکانات وسیع و سرمایه گزاریهای هنگفت و در کنار شخصیت تراشیهای شرمبار و محکومیت آور، دست به تشکیل گروههای وابسته ئی زدند که ملت هیچگونه آشنائی با آنها نداشته و ندارد! چه اینان (شرق و غرب) یقین پیدا کردند که:
اگر با توسل به هزاران نیرنگ دست به تحریف، تجزیه و… عقاید اسلامی و اصول سیاست این مکتب نزنند؛
اگر با توسل به دستهای پلید و جنایتکار، زمینه های تخریب، بهم اندازی، نفاق و در نهایت گرایش به روشهای استکباری را آماده نسازند؛
اگر با توسل به هزاران نیرنگ پنهان و آشکار احساس گرایش اجباری به استکبار را در مردم تولید ننمایند؛
اگر با استفاده از تجارب بسیار بسیار جدید استعماری، گروهها را به انشعاب و تجزیه و تعدد نکشانند؛
اگر با استفاده از امکانات نیرومند تبلیغاتی و اطلاعاتی، به شخصیت تراشیهای آن چنانی متوسل نشوند، و بالاخره اگر با ساخت و باخت های استعماری دست به تشکیل گروههائی وابسته به خویش نیالایند، نه تنها هیچ برد و انتفاعی استثماری پیدا نخواهند کرد که در مقابل قدرت زاینده و راهگشای اسلام به زانو در خواهند آمد! و لذاست که می بینیم با همه وجود و با استفاده از همه این راه ها و تمامت امکانات موجود برآنند تا نظام انسان ساز اسلامی را:
۱ ـ در تحقق اهداف اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و… جامعه نارسا، ناتوان و نازای و در نتیجه شکست خورده و از خط کشیده شده نمایش دهند.
۲ ـ از طریق ارائه ی راه حل سیاسی ـ استکباری، راه نجات مردم و رسیدن به رفاه و عیش و عشرت را در سازشکاری محدود نمایند و از طریق علم کردن چهره کریه سازشکاران وابسته به خویش و بزرگ کردن اینان، راه اسارتبار تازه ئی را مقابل مردم ما بگذارند.
۳ ـ با تشدید جو اختناق، تهاجم، قتال، بمبارانها، به آتش کشیدنها و… مردم را نسبت به آینده و سرانجام جهاد مقدسشان مأیوس نمایند.
۴ ـ با توسل به فرسایشی ساختن جبهه جهاد و سیر نهضت، و با پناه بردن به همه زمینه های یاد شده قبل، ذهنیت عده ئی از استراحت طلبان و خوشباوران ساده اندیش را نسبت به چهره های واقعاً مسلمان و دلسوز به اسلام و مسلمین، خراب نمایند.
۵ ـ و با گرایش و توسل به همه زمینه های یاد شده، در دراز مدت، ذهن مردم را نسبت به فعالیت های سیاسی ـ استعماری در رابطه با سرنوشت سیاسی خودشان بی تفاوت بسازند؛ و هزاران درد بیدرمان دیگر که نه جای بازگفتن آنهمه اینجاست!

     حال، با آنچه آمد، خوانندۀ بیدار دل متعهد به اسلام و قرآن را مورد خطاب قرار داده، از وی می پرسیم:
آیا استکبار جهانی توانسته است در رابطه با زمینه های یاد شده، پیروزمندیهائی داشته باشد یا نه؟! اگر داشته است، وظیفه «من» و «شما»ئی که باورمند به اسلام و معاد هستیم درین رابطه چه می باشد؟! آیا بی تفاوتی و حفظ جان و مال و زندگی چهار روزه با نکبت و فلاکت و یا کوشش در حد توان در جهت نفی آنها؟!
آیا شایسته غیرت اسلامی است که مسلمانی ادعای اسلامیت کند و از آنطرف عده ئی علناً و عملاً قرآن و اسلام و مسلمین را با تحت فشار قرار دادن و… به سخریه بگیرند؟!
آیا ما وظیفه نداریم از علم مان، از استراحت مان، از سرمایه های مادی مان، از چشم و گوش و زبان و قدم و… بالاخره از حیات مادی مان در جهت مکتب ما و دین ما و ناموس ما و خدایمان مایه گذاشته، اسلامیت خویش را نه در شعار که در عمل اثبات کنیم؟!

     به قول لسان الغیب، خواجه شیراز: من آنچه شرط بلاغ است، با تو می گویم، و بعدش با توست که درین زمینه چه موضع گیری الهی از خود نشان خواهی داد!

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.