سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام یقظه
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی۳۱:۴۹
میدان دوازدهم: یقظت

بِسمِ اللّهِ الرحمنِ الرَحِیمَ
الحمّدُ لِلّهِ ربِ العالَمِینَ
الحمد لِلّه الذی یری اولیاء هو فتعرفونها و صلواته علی رسوله محمداً و آله طاهرین.
بحث های ما پیرامون میدان دوازدهم از کتاب مستطاب صد میدان خواجه انصار رحمه الله علیه دور می زند. در صدر این مقوله که عنوانش را پیر هرات «یقظت» نهاده است، می فرماید:
«از میدان محاسبت میدان یقظت زاید».

یقظت، یا یقضه بیداری را می گویند.
گاهی انسان:
از خودش غافل می شه(می شود)
از سود خودش غافل می شه
از کمال خودش غافل می شه
از مهر ورزیدنِ به خودِش غافل می شه(می شود)

گاهی هم: از زیانهایی که به خودش می رسانه غافل میشه. از ستمی که بر خویشتن روا می دارد غافل می شود.
از اینکه مهر را از خود دریغ می دارد غافل می شه.)می شود)
از اینکه خودشِ به خودشِ دشمنی می کند غافل می شه.
به هر حال، درهم جنبۀ مثبت وهم جنبۀ منفی،
هم به سویۀ سلبی و هم به سویۀ ایجابی
هم در جهت ارزشها و هم در جهت ضد ارزشها
گاهی انسان در زندگی،از زمینه هایی غافل می شه.
برون شدن از این غفلت و موضع درست گرفتن را، یقضه یا بیداری می گویند.

خواجه علیه الرحمه، مثل سایر میادین برای این میدان هم آیۀ مبارکه ای را مورد استشهاد قرار داده که آیۀ ۲۰۵ از سورۀ مبارکۀ اعراف هست. دستور حضرت دوست است:
وَاذْکُر رَّبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعًا وَخِیفَهً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ وَلَا تَکُن مِّنَ الْغَافِلِینَ.
ترجمۀ آزادی، خدمت عزیزان ارائه می داریم، هدیه می کنیم به امید اینکه: خداوند به وسیلۀ نور این آیۀ مبارکه، ما را از غافلین قرار نداده و از مقام غفلت به مقام یقظت خودِش، با فیوضات خاصۀ خودِش با الطاف جلیه و خفیۀ خودِش منتقل بدارد-.

پروردگارت را یاد کن، به صورت پنهانی در باطنت، در درونت به حالت تضرع، به حالت ترس- از یک طرف و پنهانی از دیگر طرف، خیفه هر دو را می رساند وحالت ترس یعنی: ترسی که مراد:
خشوع باشد، خوف باشد، خشیت باشد؛ رأس الحکمه مخافت ا للّه باشد
به هر حال، پروردگارت را، در حال تزرع و خشیت، در باطنِ خودت، بدون آواز، بدون گویایی، بدون قول بلند صبح و شام یاد کن واز غافلان مباش.
این آیت را خواجۀ انصار رحمه اللّه علیه محور قرار داده و پیرامون مسئلۀ یقظت حرفهائی دارد که شایستۀ توجه تام هست و کسانیکه می خواهند: از آن غفلت به این یقظت مهاجرت بکنند و مسافرت بکنند وجان بیتاب شان را:
از آن فقر، به این غنا بکشانند
از آن ضعف، به این توانمندی برسانند
از آن آلودگی، به این پالودگی بکشانند؛ شایسته است: بیشتر توجه کنند، بیشترهمت به خرج بدهند، هزینه بکنند ویقین داشته باشند که: از مس وجود آنها کبریت احمر پدیدار خواهد شد.

خواجه می فرماید:
یقظت را سه رکن می باشد،بیداری دارای سه رکن است:

رکن اول

اینکه: همۀ نعمت های خود را از حق دیدن،

هر چه، از جنس نعمت، در خود و برای خود و زندگانیِ خود و مربوطین خود، به تصور می آورد و درک می کند و می شناسد همه رااز حق، بداند، منعم را او بداند.

وهمۀ جرمهای خود را، از خود دیدن،
این رکن دوم هست
و رکن سوم

اینکه: عِیار روزگار خود را از زیادت و نقصان شناختن؛ به تعبیر خاص، می توانیم به عرض دوستان برسانیم که:
کسی که در مقام بیداری قرار می گیره(میگیرد) دارای این متکای سه گانه می شود یعنی: در این سه زمینه به پایگاه قرص و استکانت قابل توجه دست پیدا می کند.
اول نعمت را می شناسد ودر پی اِش: نعمت دهنده را می شناسد و می یابد؛ مرکز فرود آمدن و نزول نعمت را می شناسد؛ منعم حقیقی را می شناسد.

دوم

اینکه: جرایم و ناخالصی ها، نواقص، بدی ها وزشتی ها را می شناسد. وباز: مرکزش را هم می شناسد، منبع اش را هم می شناسد؛ وقتی این دو را شناخت یعنی به این دو پدیدۀ بسیار متعالی، به این دو سرمایۀ بسیار متعالی و تعالی بخش، مجهز شد عیار روزگار خود را:
از سود و زیان
از زیادت و نقصان
از ارزشها و ضد ارزشها می شناسد؛ خواجه معتقد است که برای هر یکی از این ارکان، وسایلی وجود داره(دارد) که اگر سالک الی الله و دلسوزِ به خویشتن بخواهد:
* ا ز منزل یقظت، از منزل غفلت به منزل {یقظت }برسد از این فقر، به این غنا دست پیدا کند، لابد است که، به این وسایل توجه کند، از این وسایل حسن استفاده را چنان که شرع می پسندد بنماید، تابیداریش در هر رکنی و در هر مقامی و در هر جایگاهی و در هر منزلی چنان که شایسته است شکوفا گردد.

وسایل رسیدن به رکن اول که رکن مربوط به: نعمت های خود را از حق دیدن؛ باشد سه تاهست، در یک کلیت سه مورد است:

اولین وسیله، بینائیِ دل است.

برای جوانترهای عزیز! باید به عرض برسانم که ما گاهی حقایق اشیاء یا بگوییم معلوماتی که به دست می آوریم،گاهی از طریق حس است وتجربه. با چشم چیزی را می بینیم او را شناسایی می کنیم. بعداً می پرسند این چیست ؟ می گوییم: این فلان چیز است.
این چیست؟ این استکان است. چه دارد؟ آب دارد. چرا؟ چون، با چشم دیدیم و با بدن هم لمس کردیم.آب را دیدیم و خورده ایم. ذائقه اش را هم متوجه شده ایم. با دست هم لمس کرده ایم. استکان را نیز می شناسیم.

گاهی، بعضی از چیزها هست که توسط حس قابل درک نیست. آن زمینه ها را به توسط عقل به ما می فهمانند. به طور مثال عرض می کنم:
یک آتش گردانی را، آتش هایش را، ذغال هایش را، روشن می کنند؛ با یک سیم یا یک نخ تُند دور میدن (می دهند). وقتی ما به این آتش گردان نگاه می کنیم، می بینیم: یک دایره ای از آتش است. تُند می گردد. از ما می پرسند چیست؟ می گوییم:
آنچه ما می بینیم، یک دایره ای از آتش است. آیا واقعاً یک دایره، ما آنجا داریم؟ یا نه اینکه فقط یک نقطه ای از آتش داریم، که آتش گردان باشد.
ولی، چون سرعت حرکت دادن ما زیاد است، چشم به خطا می رود وآن را یک دایره ای از آتش می پنداره(می پندارد). بعد، برایمان می گویند:
عزیز من! آنجا، یک نقطه داریم، یک نقطه آتش است. چون، سرعت قرار گرفتن در نقاط مختلف دور یک دایره زیاد است، ما هر آن، در همان قسمت می بینیم، فکر می کنیم یک دایره ای از آتش داریم.
اینجا عقل متوجه می شه (میشود) که بلی: آتش در یک نقطه است. ولی، چون سرعت سیر زیاده (زیاد است) و همۀ نقطه ها را بیشتر و سریعتر از دید ما پُر می کند؛ ما،آنرا به شکل یک دایره ای از آتش می بینیم.
یا نور سفید؛ این کاغذ سفید است می گویند: چه رنگ است؟ می گوییم: سفید است.
می گویند: نه، آقا! این، از هفت رنگ تشکیل شده؛ یا یک دایرۀ هفت رنگی را به ما نشان می دن(میدهند) که، چه رنگ را می بینیم؟ هفت رنگ. رنگ ها را هم یکی، یکی مشخص می کنیم.
بعد، دایره را تُند دور می دهند. می بینیم سفید شد. بعد، به ما تفهیم می کنند که از نظر عقلی این مسئله رازش اینطوریه(این طوری هست) لذا، «عقل می گیرد ومی یابد».
در هر دو مورد خوب دقت کنید.
دلایلِ هستند که عقل را مُجاب می کنند که مسئله را بپذیرد، به این زمینه می گویند:
دریافت عقلی یابینائیِ عقل، باز شدن دیدۀ خرد.
از این دو که بگذریم به «بصیرت» یا بینش یا «بینائیِ دل» می رسیم که آنجاوقتی:
دل باز شد، دیدۀ دل باز شد، باطن شکفته شد؛ حقیقت شئ را، دل ما کشف می کند بدون اینکه، ما به دلیل و برهانی نیاز داشته باشیم، این مرحلۀ کشف وبصیرت را، بینائیِ دل می گویند.

کیَ ما می توانیم نعمت شناس باشیم؟
یک ،
وکیَ می توانیم نعمت های خود را از حق ببینیم؟ چون می فرماید:
نعمت های خود را از حق دیدن؛ نه، فهمیدن.
وقتی که، این دو مرحلۀ قبلی را طی کرده باشیم و در بصیرت و کشف، به یک شکوفائی، به یک غنا رسیده باشیم، یعنی: دیدۀ دل، عملاً باز شده باشد. حقایق را، ببیند بدون اینکه، متوسلِ به برهان باشد
ودر پردۀ برهان و دلیل آنها را ببیند و از ورای پردۀ برهان و دلیل به آنها دسترسی پیدا کند.

تا دل را بیدار نکنیم تا جان را به حد مکاشفۀ مستقیم نرسانیم، از اینکه نعمت شناس باشیم و منعم بین باشیم محرومیم.
اولین، وسیله اینست که: به بیداریِ دل خودِمان را برسانیم

دوم

شنیدن علم
از هر جا عالِمی هست و حرفی دارد باید شنید.
برای چی؟ برای اینکه:و بشر عبادیَّ الذین یستمعون القفل و یتیبون الاحسن

از طرفی، گاه، دل چنان که شایسته هست و چنان که بایسته هست، با آن صفای نزدیک به صفای وحیانی نرسیده است.
تسویلات نفس، باعث می شه(می شود) که یک مسئله را، چنان که شایسته هست، دیدۀ دل درک نکند. پس باید علمی باشد که آنچه دل به مکاشفه دریافته با این علم و با این دانش مطابقه بشود وعلمی که اینجا مورد نظر هست:
علم ربوبی هست، علم لدنی هست. علمی هست که از: مشکاه نبوت و مشکاه ولایت
بیرون شده است و تلئلؤ کرده است؛ نه، هر علمی، نه، هر خیال بافی های چَرندگوئی هایی که خُبّ، عده ای دارند: صوفی نماها دارند، عارف نماها دارند، عالم نماها دارند، زاهد نماها دارند؛ نه، اینها نه! آنچه مستقیم از: مشکاه نبوت، ومشکاه ولایت، تلئلؤ کرده، تراویده و بالا خزیده تا بتواند برای مکاشفه های قلبی معیاری باشد، مَحَکی باشد که اینها را به آن بسنجیم.

وسومین وسیله پاکی قُوت هست وقُوت در نظر پیر هرات، نه تنها، همین غذای مادی و عنصری ست بلکه، غذای معنوی رادر بر می گیرد:
غذایی که متوجه عقاید ما می شه(می شود)
غذایی که متوجه امتصال اوامر و نواهی می شه(میشود)
غذائی که به نظامِ کُنشی ما مربوط می شه
غذائی، که به نظامِ نگرشیِ ما مربوط می شه.
غذایی که به نظامِ آرمانیِ ما مربوط می شه؛ ببینیم از کجا می گیریم:
قُوت فکریِ مان قوت عقیدتیِ مان، قُوت آرمانیِ مان، قُوت رفتاریمان را از کجا می گیریم؟
قُوت باید:
حلال باشه(باشد)منزه باشه، آلوده از شواهد، آلوده از خیالبافی ها، آلوده از وهمیات، نباشه،
پالوده باشه، از همۀ اینها. هیچ آلودگی ای در او نباشد.

وامارکن دوم

که جُرم های خود را همه از خود دیدن

خواجه، برای این زمینه نیز، سه وسیله تعیین کرده و معرفی کرده و القاء نموده است. برای رسیدن به کمال این مرتبه سه تا وسیله را القاء کرده:

اول

کوتاهیِ عمل، بریدن آرزوها

البته آرزو، غیر از آرمان هست که بایستی میان این دو تا فرق بگذاریم:
یکی، آرزویش رسیدن به لقاء الله هست؛ یکی، آرزویش رسیدن به یک خانۀ خوبه(خوب هست)
این یکی، آرزویه. اوُن یکی، آرمانه.{؟}

در آرمان ها هم بعضی از محققین و اهل راز به این نتیجه رسیده اند که ممکن است ما، به اشتراک لفظی، گرفتار بشیم(بشویم)؛ مثلاً رسیدن به لقاء الله کَی آرزو هست؟ و چه زمانی آرمان هست؟
اگر دارندۀ این آرمان، یا آرزو، همۀ سرمایه های وجودیِ خودِش را در اینجا هزینه کرد، سرمایه گذاری کرد، همتش را متجمع ساخت، و از این موضع حرکت کرد، آرمانه؛ وگرنه، یک آرزوی، بچه گانیه.( گانه هست)
اگر رسیدن به لقاء الله چیزییه(چیزی هست) که:
بدون سرمایه گذاری، بدون همت، بدون خون دل خوردن، بدون از همۀ این خِرت و پَرت ها گذشتن،
حتی:
از خود گذشتن، از برداشت خود گذشتن، از صواب دید و صلاح دید خود گذشتن، از تفکر خود گذشتن؛
از نظام آرمانی و ارزشی که تخیّل و توهّم برای ما درست کرده گذشتن؛ بدون اینها می شه که آدم به لقاء الله برسه؟(برسد)

به هر حال، هر چه، طول آرزوها کوتاه باشد وهر چه زمینۀ آرزوها، مجهز کننده تر باشد، تعالی بخش تر باشد، به رضای حق نزدیک تر باشه، به تقوای او هماهنگ تر باشه(باشد)؛ راه رسیدن *کوتاه تر میشه(میشود). بیداری زودتر فراچنگ می آید. آنجا آدم کوچکترین جرمی که سر بزند از انسان، خودش می فهمد که از خودم بود.
حالا لازم نیست که جرم این باشه که آدم برود خانۀ همسایه را دزدی بکنه. جیبِ این بابا را بزنه.
یک جرم این است که نمازش را به موقع نخوانده خودش یک جرمه(جرم است) بعد، نباید بگوید که خُبّ: توفیقِ الهی نصیب نشد.
عجب! تو، دلت به کجا می زد؟
دغدغۀ باطنت در این دو ساعتی که تأخیر انداختی حق بود؟ یا خلق بود؟
ارزشها بود؟ یا ضد ارزشها بود؟
در این جا چی دور می زد و در اینجا چه حاکمیت داشت؟ دنیا یا مولا؟
اگر دنیا بود چرا خدا را متهم می کنی که توفیق او نصیب ما نشد؟ واگر مولا می بود که راحت سر مصلا بودی دیگه؟

به این، به اصطلاح عظمت وجودی، به این سرمایۀ لاهوتی انسان را مجهز می داره:

یکی، کوتاهی عمله که جرم ها را می شناسه (می شناسد) و منبعِ جرم را برای انسان شناسائی می کنه و معرفی می کند، دقیق هم معرفی می کنه. آنجا خودش می فهمد که هر چه کردم، خودم کردم، *خودم کردم، که به قول آن شاعر:
که لعنت بر خودم باد.

دوم
دوام تفکره.(دوام تفکر هست)

به هر زمینه ای که می رسه، تفکر می کنه. همین مورد، مثالی که به عرض رساندیم.

دو ساعت نمازش را به تأخیر انداخته فکر می کنه که من درین دو ساعت به چه چیزی می اندیشیدم؟
برای چی عمرم را، در چه زمینه ای و در راه چه صرف کرده ام؟
چه دغدغۀ قلبی داشته ام که از حضورِ در برابر حضرت دوست مهم تر بود؟ فکر می کنه، نتایجش را هم فکر می کنه.
آنچه به آنجا هزینه کردم چه بود؟ دل بود؟ جان بود؟ خرد بود؟ چشم بود؟ گوش بود؟ دست بود؟ پا بود؟ چه گیرم آمد؟
از این تفکرات و تخیلات و تلاش ها و تنش ها و غوغاهایی که درین دو ساعت داشتم چه گیرم آمد؟ وبعد، فکر می کند، چه از دست دادم؟ اینها را با هم مقارنه می کنه،مقایسه می کند، ارزشیابی می کند.
در همۀ زمینه ها، تفکرش پویا هست.

وسوم
بیداریِ سحرگاه

آن وقتیکه همه خوابند: هم چشمها خوابند و هم خِردها خوابند و هم دلهای اکثر خوابند؛ این، خودش را به بیداری می کشاند. از خواب ظاهری هم می زند، از خواب عقلی هم می زند، از خواب قلبی هم می زند
هم جسم را به بیدارگاه می کشاند
هم خرد و فکر را به بیدارگاه می کشاند؛ ودر برابر آنی که باید، قرارِش می دهد، وهم دل را، از غفلت می رهاند به بیدارگاهِش می کشاند وبه آنچه شایستۀ مشغول کردن هست مشغولش می دارد ولاغیر. اگر این کار را کرد و دوام دارِش هم کرد، امکان این هست که به این بیداری برسد که:
جُرم های خود را همه از خود ببیند. ووقتی دید همۀ ما گرفتار شدیم.
بعضی وقتها، یک اشتباهاتی کردیم. پیش یک جمعی خِیت شدیم. همین که به این آگاهی رسیدیم و خِیتیِ خودمان را مشاهده کردیم، تلاش می کنیم دوباره به آنجا نیفتیم. این نتیجۀ این بیدارییه.

و اما، سوم

رکن سوم را خواجه عیار روزگارِ خود را از زیادت و نقصان شناختن؛ معرفی کرده است.

انسان می دانه که:
سودش در چییه؟ زیانش در چییه؟ اگر به بیداری رسید البته.در این مرتبه کاملاً:
متوجه، سود و زیان خود می شه.
متوجه، رشد خود و افساد خود می شه.
متوجه، زمینه های رشد دهنده و فاسد کننده می شه.
متوجه، موارد آلوده کننده و موارد پالوده سازنده می شه.
متوجه، ابزارِ رشد دهنده سود رسان و غنابخش از متقابلاتش و زیان رسان ها می شه.
وبرای این زمینه نیز خواجه سه وسیله را ابلاغ کرده است.

وسیلۀ اول
بدگمانی به خود، از خود راضی نبودن، به خود مشکوک بودن، خود را در اوج کمال نیافتن؛
بدگمانی همییه، نه، اینکه: اگر نمازی می خوانه (می خواند) دو قطره اشک هم ریخت، بگوید: عجب حالی کردم.
آقا! مگر اشک ریختن نمایش حاله؟
یکی از زمینه هایی که خیلی فریب دهنده هست و اغلب نمی فهمند و نمی فهمیم همینه.
تا تو، به خود آگاه نباشی اشکت نمی آیه (نمی آید). به قول حضرت صائب می گوید:
از پختگی است عاشق اگر گریه کم کند
خونا به است باعث خامی کباب را

از نظر روانشناسی و از نظر شناخت زمینه و اناتومی کار، واقعاً تا شخص به خود اشعار نداشته باشد به حال خودش، به وضع خودش اشعار نداشته باشه، غرق شده باشه اشک نمی آید. اشک همان وقت می آید و لاغیر. لذا، بدگمانی به خود، می تواند که از این حالات فریب دهنده انسان را نجات بدهد، دور نگه داره؛
نمازی خوانده، به نماز خود بدگمان باشه. حجی رفته، بدگمان باشد.
این نماز-خوب دقت شود-
این نماز و این حج را شایستۀ ارائه به درگاه او نشمارد. از این نماز هم سرافکنده باشه، ازین حج هم سرافکنده باشه. آنچه را شایسته می داند یک جنس بنجُول، ناقص، ناتوانی، بی ارزشی که اصلاً و ابداً سزاوار مقام او نیست. ولی، خوب چه کنم؟ همین بوده است. لطف بیشتر بکن. دست مان را بگیر. تا زیباترِش انجام بدهیم.

و دوم

بُریدنِ از علایق.

ببینه، هر چه مانعِ بیداریش می شه.
خوب دقت کنیم.
بیداریِ ربانی، بیداریِ الوهی، هر چه مانعش می شه؛ هر چه او را به خود مشغول می کنه و از این بیداری غافل؛ اینها را کنار بزنه. هر چه می خواهد باشه.
گاهی، نماز زیادی خواندن، انسان به خود شخص نماز و به امر نماز بیدار می سازه واز ذکر حق و از یاد حق و از توجه حق محروم می سازه.
گاهی، رفتن به حج همی (همین) کار را می کنه.مشغول سازنده می شه. انسان را از منعم واقعی در غفلت قرار می ده، غافل می سازه، از مذکور واقعی غافل می سازه؛ لذا، علایق را می بُرّه.
این زمینه های مادی:
هوس ها، لذت ها، راحتی ها، خنده ها، شب نشینی های مردار؛ اینها که خُبّ ذکری نداره، که انسان بگوید: از اینها باید بَبُرّیم. این که، از هر جوان ممیزی بپرسیم که این کارها خوبه؟ میگوید: نه. چون، در موضع عقل قرار می گیره و عقلش نمی توانه بپذیره که خوبه.

وسوم

از زمینه های مهمی که، وسایل مهمی که،
انسان را می تانه (می تواند) به این منطقه و به این مقامی از بیداری برسانه،:
تعظیم حقه (حق است).

اگر واقعاً حتی همین یک مورد همین تعظیم حق، بزرگداشت حق، در همۀ کُنش های ما و نگرش های ما حضور داشته باشه و پویا باشه، یعنی:
جانمان را احاطه کرده باشه، بر ما سلطه و سلطنت داشته باشه:
بر ذهن ما، بر خیال ما، بروهم ما، بر حس ما، بر عقل ما، بر دل ما، سلطه داشته باشه، حاکم همین تعظیم حق باشه؛ نمی گذاره که ما:
از حق غافل بشیم (بشویم)
از خود غافل بشویم
از ارزشها غافل بشویم
از ضد ارزشها غافل بشویم
احکام حق را، سهل انگارانه با او برخورد کنیم به اوامر و نواهی اِش خیلی سهل انگارانه برخورد کنیم، نه، تعظیم حق، همۀ این زمینه ها را در بر می گیرد و می تواند به شکل فراگیر، بال بگستره و از طریق قدرتی که داره و سلطه ای که داره همۀ جوانب و لایه های زندگیِ انسان را به یک بیداریِ حقانی برساند.

رزقنّا الله و ایاکم و السلام علیکم و علینا و علی عباد الله صالحین.
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
حضار جلسه:
اللهم صل علی محمد وآل محمد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.